چپتر 304: شکار در تاریکی
0مدت زیادی از فرار مأموران سازمانقتلعام اطلاعات امپراتوری نگذشته بود که هماناجساد واکنشی که زیک منتظرش بود، رخ داد.
ارتش امپراتوریداشت مستقیماً دستساگیئون به اقدام زد.
زیک به منطقه خودمختار برنگشت. در عوض،هیولاها با استفاده از سربازان شبح و موجوداتبرسه احضاریاش، تحرکات ارتش امپراتوری را زیر نظر گرفت.
طولی نکشید که یکی از سربازانقتلعام شبح که در اعماق منطقه مستقرشاجساد کرده بود، متوجه نشانههای غیرعادی شد.
او از دریچه دیدِ سربازهمه شبح، گروهی را تماشا کردکردن که در حال نزدیک شدن بودند.
گرچه بالاپوشها و شنلهای سیاهرنگ بر تن داشتند، اماخودش بدون شک دستهای از فرقه شوالیههای ارتش امپراتوری بودندهمه که در رأس یک گردان با شتاب پیش میتاختند.
«طعمه رو گاز زدن.»
زیک زخمی شده بود و طبق اطلاعات دریافتیشان، فرقه شوالیههای شمشیر سیاه و قبیلهنیست زوئین هر دو به دلیل بیماری گل سرخ زمینگیر شده بودند. به نظر میرسیدآنها برای رسیدگیِ حضوری به این مسئله، یک فرقه شوالیه را روانه میدان کرده بودند.
وقتی زیک از دیدِ سربازهمه شبح با دقت بیشتری شوالیهها راهیولاها برانداز کرد، یک لحظه جا خورد.
«مورگان بوفون؟»
فرمانده سپاه، مورگان بوفون،بعد شخصاً داشت شوالیههای کاخاجساد ساگیئون را رهبری میکرد.
«فکر نمیکردمآورده خودش پااینه پیش بذاره.»
زیک انتظار چند شوالیه یا تعدادی از مأمورانبعد سازمان اطلاعات امپراتوری را داشت، اما این مردکاملاً کل فرقه شوالیهها را با خودش آورده بود.
«نقشهش اینه که همه رو قتلعام کنه ونمیکردم بعد با رها کردن هیولاها، اجساد رو سربهنقشهش نیست کنه تا همهچی کاملاً طبیعی به نظر برسه.»
اگر ماجرا را وارونه نگاه میکرد، زیک هماجساد میتوانست دقیقاً همین کار را بکند: آنها را دروارونه سکوت بکشد و پاکسازی لاشهها را به هیولاها بسپارد.
لبخند سردی برنقشهش چهره زیک نشستقتلعام و از جایش برخاست.
«توی دامیآورده که خودتوناینه پهن کردید بیفتید.»
پیکرش در تاریکیکاخ محو شد و آرامآرامفکر از نظرها غیب گشت.
تپتپتپتپ!
مورگان بوفون درنقشهش پیشاپیش شوالیههای کاخ ساگیئونکنه در دل سایهها میتاخت.
دندانهایش را رویکاخ هم میفشرد و تنشفکر از خشم فزاینده میلرزید.
«لعنتی، درست توی همین اوضاع،رها شاهزاده دوم چرا باید براینیست بازرسی بلند میشد میاومد اینجا؟»
شاهزاده دوم، لئوناردو کراولی کنستانتینوس، ظاهراً توجهی به موقعیتشرها به عنوان جانشین اول تاجوتخت نداشت و مدام به خطوطاگر مقدم و خطرناک سرکشی میکرد و برای مورگان دردسر میتراشید.
عزم راسخ شاهزاده برای کسب تجربه درکنه میدان نبرد به عنوان حاکم آینده ستودنی بود،همهچی اما ابداً با شیوه کار مورگان جور درنمیآمد.
مورگان کارهای پنهانیکاخ و زوایای تاریکمیکرد امپراتوری را رتقوفتق میکرد.
هدف این مأموریت در منطقه گتو، رهاسازیهیولاها عمدی هیولاها برای تراشیدن بهانهای جهت تجاوز بهاگر قلمرو بود و به پنهانکاری محض نیاز داشت.
با این حال، شاهزاده دومِ سادهلوح که خیالبعد میکرد همهچیز با پایبندی سختگیرانه به اصول حلوفصلکاملاً میشود، همواره با سوءظن به کارهای مورگان نگاه میکرد.
گذشته از آن، با تغییر اخیر رئیس سازمان اطلاعات امپراتوری، اتاق ۱۳ دچار دگرگونی و تجدیدکاملاً ساختار شده بود، اوضاع پیچیدهتر گشته و بار مسئولیتهای بیشتری بر دوش کاخ ساگیئون افتاده بود.لاشهها همین مسئله وظایف متعددی را روی سر مورگان آوار کرده بود که حضور شخص خودش را میطلبید.
در گذشته، کافی بود چند مأمور سازمان اطلاعات امپراتوری رابذاره بفرستد تا سر رئیس قبیله زوئین و رهبر جانورینهها را قطعبعد کنند و سپس منتظر بماند تا بقیهشان خودبهخود از هم بپاشند.
اما رئیس جدید جانب احتیاط را گرفته بوداجساد و اجازه اعزام آدمکشها را صادر نمیکرد؛ بنابراین مورگانوارونه چارهای نداشت جز اینکه خودش شخصاً وارد عمل شود.
«به هر حال، قبل ازهمه اینکه شاهزاده دوم برسه بایدکردن این کارهای فوری رو سروسامون بدم.»
بر اساس گزارشها، زیک دریکر به دست «شش نفر» مجروحکردن شده بود و هر دو گروهِ قبیله زوئین و فرقه شوالیههایوارونه شمشیر سیاه در منطقه خودمختار تسلیم بیماری گل سرخ شده بودند.
برای مورگان که نقشههای فراوانش به دستفکر زیک دریکر نقش بر آب شده بود،مرد این یک فرصت طلایی به شمار میرفت.
او قصد داشت به منطقه خودمختار بتازد،هیولاها همهشان را ریشهکن کند، هیولاها را برای پاکسازیاگر رها سازد و بیدرنگ به اردوگاه پادگان بازگردد.
«کشتن زیک دریکر ضربه مهلکی به کالی دریکربعد هم میزنه. با منزوی شدن هلن دریکر، میشه تمامطبیعی این مزاحمها رو یه جا از سر راه برداشت.»
همانطور که افکارش رااینه سبکسنگین میکرد، ناگهان نام آبلرها دریکر از ذهن مورگان گذشت.
او همیشه حسکاخ ناخوشایند و مشکوکی نسبتفکر به آبل دریکر داشت.
و آبل دریکری که اخیراً درکردن هیبت یک شوالیه سیاه دیده بود، هالهایطبیعی بهمراتب شومتر با خود به همراه داشت.
«شاید جنون باشه. بهاینه هر حال آدمی نیستبعد که بخوام بهش نزدیک بشم.»
از دیدگاه امپراتوری، نقشه این بود که خاندان دریکررها را از طریق آبل جذب و ضمیمه خود کنند؛برسه بنابراین مورگان چارهای جز حفظ روابط حسنه با او نداشت.
مورگان که تشویش و اضطراب مبهمی درونش ریشه دواندهخودش بود، افکار مربوط به آبل را کنار زد وهمه شوالیههای کاخ ساگیئون را به سمت منطقه خودمختار هدایت کرد.
اما در همانکنه لحظه، چیزی ازکردن دل تاریکی سر برآورد.
شترق!
شوالیهای ناشناس شمشیر غولپیکر اسبافکن خود راکنه فرود آورد و شوالیه جلودار را بهنیست همراه اسبش از وسط به دو نیم کرد.
شوالیههای کاخداشت ساگیئون وحشتزدهساگیئون شمشیرهایشان را کشیدند.
«دشمنه!»
حتی در اوج دستپاچگی، از دو سوکنه پراکنده شدند و شوالیهای را که شمشیرنیست غولپیکر اسبافکن به دست داشت به محاصره درآوردند.
تیغههای هاله خودنقشهش را شعلهور کردند وکنه به سوی دشمن تاختند.
در کمال شگفتی، شوالیه با شمشیرمیکرد غولپیکر اسبافکن کوچکترین تمایلی به جاخالیچند دادن در برابر ضربات نشان نداد.
شمشیر را با هر دو دست محکم گرفت،اجساد اندکی خم شد و چرخشی تمامعیار با تمامماجرا نیروی تنش به سوی شوالیههای حملهور رها ساخت.
ووووش!
توفانی ازآورده تیغه شمشیر غولپیکرهمه اسبافکن زبانه کشید.
خرچ!
شوالیههایی که در توفان شمشیر گرفتارکردن آمدند، تکهتکه شدند و دست وکاملاً پایشان به هر سو پرتاب شد.
تنها یک چرخش شمشیراینه کافی بود تا آرایشبعد جنگیشان به کلی فرو بریزد.
شوالیههای عقبی که بهزحمت تعادل خودقتلعام را به دست آورده بودند، دوباره اسبهایشانسربه را به سمت شوالیه مرموز هی کردند.
هووو!
در حالی که بیش از ده تیغههیولاها هاله به سویش پرتاب میشد، پیکر شوالیهبرسه در یک چشم برهم زدن ناپدید گشت.
لحظاتی بعد، در میان زمینهمه و هوا پدیدار شد و شمشیرشهیولاها را بر سر شوالیهها فرود آورد.
ووووش!
خرچ!
او شمشیر غولپیکر اسبافکن را چنان تاب میداد کهسربه گویی پارهای از تن خودش بود و شوالیههای کاخنگاه ساگیئون را درو میکرد و به خاک و خون میکشید.
با دیدن ایننقشهش صحنه، رنگ ازقتلعام رخسار مورگان بوفون پرید.
«یه شوالیهآورده سیاه... یه شوالیههمه سیاه پیدا شده.»
او اصلاً نمیدانست نیرویی در حدمیکرد و اندازه یک سرمایه ملی مثلچند شوالیه سیاه از کجا سر درآورده بود.
برای زنده ماندن، قبلبعد از هر چیز بایداجساد از این مهلکه میگریخت.
مورگان بیآنکه حتی پشتاینه سرش را نگاه کند،بعد پا به فرار گذاشت.
«فـ... فرمانده سپاه!»
سایر شوالیههای کاخ ساگیئونساگیئون با دیدن عقبنشینی ناگهانینمیکردم مورگان به ورطه وحشت افتادند.
زیک، همان شوالیهای کهبعد به سلاخی آنان مشغول بود،سربه فرار مورگان را هم دید.
«نمیتونم بذارم در بره.»
نیزهای را از روی زمینهمه برداشت و آن را به سویهیولاها مورگانِ در حال گریز پرتاب کرد.
ووووش!
نیزه با نیرویی سهمگینبعد هوا را شکافت و درستسربه در کمر مورگان فرو رفت.
تاپ!
هرسیونِ کاخ سگیون مانع از نفوذ کامل نیزه شد، اما زیکهیولاها آن را با «طنین امواج سهمگین و لرزش تهی» درآمیخته بود. موجمیتوانست شوکِ حاصله از زره عبور کرد و به اعماق پیکرش نفوذ نمود.
«گوووه!»
مورگان که زیر ضربه ارتعاشات طنینکردن قرار گرفته بود، بدنش خشک شدکاملاً و مثل لاشهای بیجان روی زمین غلتید.
شوالیههای اطراف با دیدناینه این صحنه، دیوانهوار بهبعد سمت زیک هجوم بردند.
«اون... اون حرومزاده رو بکشین!»
زیک دوباره شمشیر بزرگ اسبافکن را محکمفکر در چنگ گرفت و آن را بهمرد سوی شوالیههای پیشرونده کاخ سگیون فرود آورد.
وووش!
طوفانی دیگر به پا خاست؛ شمشیرهایشان راکنه در هم شکست و حتی بر زرههایینیست که از بدنشان محافظت میکرد ترک انداخت.
لحظهای بعد، شمشیرنقشهش اسبافکنِ زیک گردنهایشانقتلعام را قطع کرد.
گرومپ!
با صداییقتلعام سنگین، دهها شوالیهرها بر خاک افتادند.
زیک با گامهایینقشهش آرام از میانقتلعام شوالیههای سلاخیشده گذشت.
مورگان که روی زمین ولوهمه شده بود، در تقلایی لرزانکردن سعی داشت از جا بلند شود.
اما گویی موج شوکساگیئون ستون فقراتش را خرد کردهخودش بود؛ ذرهای نمیتوانست تکان بخورد.
«لـ... لعنتی...»
دستپاچه به دنبال معجونی گشت که در سینهاش پنهانرها کرده بود تا از سر استیصال آن را بنوشد، امااگر دستان لرزانش حتی نمیتوانستند شیشه معجون را درست نگه دارند.
صدای گامهایی که بهاینه او نزدیک میشدند، لحظهبعد به لحظه رساتر میشد.
دستان مورگانداشت با شتاب بیشتریرهبری به تکاپو افتادند.
سرانجام درپوش شیشه را برداشترها و زبانش را بیرون آوردنیست تا آن را بنوشد، که ناگهان—
تققق!
زیک با لگدی شیشه معجونهمه را از دست مورگان پرتاب کردهیولاها و آن را در هوا شکست.
سپس پایشداشت را سنگین رویرهبری دست مورگان کوبید.
خرچچچ!
«آااااخ!»
مورگان از دردنقشهش خرد شدن دستشقتلعام جیغ بنفشی کشید.
زیک دستش را درازساگیئون کرد و موهای پشتنمیکردم سر مورگان را چنگ زد.
«خیلی وقته ندیدمت، مورگان بوفون.»
مورگان با شنیدننقشهش صدای آشنای آنقتلعام شوالیه جا خورد.
سرش را بالا آورد وهمه نگاهش به چهره شوالیهای افتاد کههیولاها حالا نقاب از صورت برداشته بود.
رنگ ازداشت رخسار مورگان پریدرهبری و خاکستری شد.
«تـ... تو... ز... زیک دریکر!»
هرگز در مخیلهاش هماینه نمیگنجید که آن شوالیهبعد سیاه، زیک دریکر باشد.
زیک بهآورده مورگانِ شوکهشده چشمهمه دوخت و گفت:
«فکر نمیکردم خودت شخصاًساگیئون خودتو بندازی وسط، ولینمیکردم اینطوری کارم راحتتر شد.»
مورگان بوفون از آن دست آدمهایی بود کهاجساد در جنگهای قارهای، بدون کوچکترین تردیدی دوشادوش آبلماجرا نقشههای وحشیانه میکشید و دست به کشتار عام میزد.
بهترین کار این بوداینه که در سریعترین زمان ممکنرها از صفحه روزگار محو شود.
مورگان باآورده شنیدن حرفهای زیک،همه با التماس نالید:
«جـ... جناب زیک! تـ... تو رو خدا یهنمیکردم لحظه صبر کنین. بذارین با حرف زدن حلشنقشهش کنیم.» عاجزانه تلاش میکرد نظر زیک را برگرداند.
اما زیکقتلعام سر سوزنیبعد چنین قصدی نداشت.
فییییز...
زیک بیآنکه پاسخی دهد، «تسلط بر سایه»، «چشمبعد خونین» و «حواس اژدها» را به کار گرفتکاملاً تا زیر و بم خاطرات مورگان را بکاود.
«گِرررک!»
مورگان زیر فشار دردی که گویی مغزشهیولاها را زیر و رو میکرد، چشمانش سیاهیبرسه رفت و کف از دهانش سرازیر شد.
زیک بیاعتنا به حال او،همه بیرحمانه اطلاعات کلیدی امپراتوری راکردن از اعماق خاطراتش بیرون کشید.
«حال امپراتور وخیم شده. لب مرگه. آه، پس بگو رئیس سازمان اطلاعات از جناحنیست امپراتور بریده و رفته سمت جناح کنسول ژولیوس. بیخود نبود اوضاع اینقدر شلخته و بیدرسکوت و پیکر بود؛ به جای متخصصهای امنیتی، یه ژنرال بازنشسته رو گذاشتن مسئول اتاق ۱۳.»
ژولیوس قصد داشت شاهزاده دوم، لئوناردو کراولیفکر کنستانتینوس را بر تخت امپراتوری بنشاند و خودشآورده در پس پرده به عنوان نایبالسلطنه حکومت کند.
زیک چهره لئوناردو کراولی کنستانتینوس را در خاطرات مورگان بازشناخت. «اون شوالیه جوونطبیعی امپراتوری با اون هرسیون ناآشنا که توی جزیره پوزیدون دیده بودم.» از آنجابکشد که شوالیهای فوقالعاده ماهر بود، زیک او را به خوبی در یاد داشت.
زیک از روینقشهش خاطرات مورگان، شخصیتقتلعام لئوناردو را ارزیابی کرد.
«هوم، توی این شرایط شاید راهی برای نفوذبعد به جبهه امپراتوری باز بشه.» درست در همانکاملاً لحظه، چشمش در خاطرات مورگان به شخصی آشنا خورد.
«آبل...»
آبل دریکر درست همانجا بود.
در کمال شگفتی، آبل فرقه شوالیههایشقتلعام را همراه نیاورده بود؛ او تنهااجساد با ویلیام زیمنس در پادگان استقرار داشت.
«آبل تنهایی اینجاست؟ ایناینه میتونه بهترین فرصت برایبعد خلاص شدن از شرش باشه.»
در وضعیت فعلی منطقه گتو، کشتنمیکرد آبل در اینجا را میشد بهچند راحتی ماستمالی کرد و لاپوشانی نمود.
«گِرررک!»
مورگان بوفون خونی کفآلود بالاهمه آورد و لحظاتی بعد، با ایستادنهیولاها قلبش، نفسش برای همیشه قطع شد.
زیک جسد مورگان را بههمه کناری انداخت و هرسیونِ کاخکردن سگیون را از تنش درآورد.
«حیف این زرهکاخ باارزش که تنِ آشغالیفکر مثل مورگان بوفون باشه.»
زیک هرسیون راکنه در موجودیاش ذخیره کردهیولاها و ریچموند را فراخواند.
«صدام زدین، ارباب؟»
«آره. وضعیت اردوگاه چطوره؟»
«هیولاها هرازگاهی حمله میکنن، اما مشکل خاصیفکر نیست. راستی، همونطور که گفته بودین، پیشمرگها وآورده دیدهبانهای امپراتوری دور و بر اردوگاه سرک میکشن.»
«که اینطور. حواست باشهبعد به هیچ وجه بواجساد نبَرن که من اینجا نیستم.»
«اطاعت.»
زیک پس از اطمینان ازهمه اوضاع اردوگاه، به ریچموند دستور دادهیولاها هیولاها را به این نقطه بکشاند.
برای ریچموند که حتی تحت شستشوی مغزیفکر امپراتوری هم زندگیاش را وقف تحقیق درباره هیولاهاآورده کرده بود، این کار مثل آب خوردن بود.
«بیاین، بیفتین جلو کثافتها!بعد اینور! یه ضیافت حسابیاجساد براتون به پا شده!»
ریچموند عصایش را چرخاند وهمه طولی نکشید که هیولاهای شبزیکردن با چشمانی درنده پدیدار شدند.
غرّررر!
هیولاهای شبزی هجومکاخ آوردند و جنازههایمیکرد تکهتکهشده شوالیهها را بلعیدند.
جسد مورگان بوفونکنه بیهیچ رد وکردن نشانی ناپدید شد.
برای فرمانده یکی ازاینه لژیونهای سیزدهگانه امپراتوری، اینبعد پایانی رقتانگیز و خفتبار بود.
زیک پس از نابودیاینه کامل فرقه شوالیههای کاخبعد سگیون، راهی اردوگاه شد.
«چی؟ میخواین تنهایی برین سمترها قلعه محاصرهشده؟» دکر با شنیدن حرفهایهمهچی زیک با ناباوری سر تکان داد.
«نه قربان. تنهایینقشهش رفتن به اونجاقتلعام بیش از حد خطرناکه.»
«شایعه انداختم که زخمی شدم و نمیتونم تکونبعد بخورم، پس احتمالاً گاردشون رو میارن پایین. هرچیکاملاً بیشتر دستدست کنیم، اوضاع به ضررمون تموم میشه.»
هلن، آوای شعله خمیدهساگیئون و بیگ جو درنمیکردم آن قلعه دورافتاده گرفتار بودند.
نقشه زیک این بود که ابتداکردن آنها را نجات دهد و سپسکاملاً تلهای مرگبار برای آبل پهن کند.
دکر با درک اینکهاینه تصمیم زیک قطعی است،بعد سرانجام سر فرود آورد:
«اطاعت میکنم، قربان.»
کلون که در همان نزدیکیرهبری ایستاده بود، گرزش را بهبذاره کف دستش کوبید و گفت:
«تا وقتی شما نیستین،بعد کله همه این هیولاهااجساد رو خورد و خاکشیر میکنیم.»
زیک سرشآورده را به نشانههمه نفی تکان داد:
«نه، همهشون رو تارومار نکنین. باید اینطور به نظر برسیم کههیولاها توی انزوا به زور داریم جلوی هیولاها دووم میاریم؛ فقط اینطورینگاه میتونیم آبل رو که پشت خطوط امپراتوری کمین کرده بیرون بکشیم.»
کلون باداشت حسرت وساگیئون دلخوری لب ورچید.
زیک به کلون نگاهی انداخت، اعضای فرقه شوالیههای شمشیر سیاه راهمهچی گرد هم آورد تا موقعیت را برایشان شرح دهد و پیشکار از ترک منطقه خودمختار، محض احتیاط ریچموند و بین را احضار کرد.
او پس از اتمام تمهیدات در منطقه خودمختار،بعد آرام و بیصدا در دل منطقه گتو کهکاملاً مملو از هیولاهای وحشی و دیوانهشده بود، ناپدید شد.