---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 304: شکار در تاریکی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 304: شکار در تاریکی

0

مدت زیادی از فرار مأموران سازمان‌قتل‌عام​ اطلاعات امپراتوری نگذشته بود که همان‌اجساد​ واکنشی که زیک منتظرش بود، رخ داد.

ارتش امپراتوری‌داشت​ مستقیماً دست‌ساگیئون​ به اقدام زد.

زیک به منطقه خودمختار برنگشت. در عوض،‌هیولاها​ با استفاده از سربازان شبح و موجودات‌برسه​ احضاری‌اش، تحرکات ارتش امپراتوری را زیر نظر گرفت.

طولی نکشید که یکی از سربازان‌قتل‌عام​ شبح که در اعماق منطقه مستقرش‌اجساد​ کرده بود، متوجه نشانه‌های غیرعادی شد.

او از دریچه دیدِ سرباز‌همه​ شبح، گروهی را تماشا کرد‌کردن​ که در حال نزدیک شدن بودند.

گرچه بالاپوش‌ها و شنل‌های سیاه‌رنگ بر تن داشتند، اما‌خودش​ بدون شک دسته‌ای از فرقه شوالیه‌های ارتش امپراتوری بودند‌همه​ که در رأس یک گردان با شتاب پیش می‌تاختند.

«طعمه رو گاز زدن.»

زیک زخمی شده بود و طبق اطلاعات دریافتی‌شان، فرقه شوالیه‌های شمشیر سیاه و قبیله‌نیست​ زوئین هر دو به دلیل بیماری گل سرخ زمین‌گیر شده بودند. به نظر می‌رسید‌آن‌ها​ برای رسیدگیِ حضوری به این مسئله، یک فرقه شوالیه را روانه میدان کرده بودند.

وقتی زیک از دیدِ سرباز‌همه​ شبح با دقت بیشتری شوالیه‌ها را‌هیولاها​ برانداز کرد، یک لحظه جا خورد.

«مورگان بوفون؟»

فرمانده سپاه، مورگان بوفون،‌بعد​ شخصاً داشت شوالیه‌های کاخ‌اجساد​ ساگیئون را رهبری می‌کرد.

«فکر نمی‌کردم‌آورده​ خودش پا‌اینه​ پیش بذاره.»

زیک انتظار چند شوالیه یا تعدادی از مأموران‌بعد​ سازمان اطلاعات امپراتوری را داشت، اما این مرد‌کاملاً​ کل فرقه شوالیه‌ها را با خودش آورده بود.

«نقشه‌ش اینه که همه رو قتل‌عام کنه و‌نمی‌کردم​ بعد با رها کردن هیولاها، اجساد رو سربه‌نقشه‌ش​ نیست کنه تا همه‌چی کاملاً طبیعی به نظر برسه.»

اگر ماجرا را وارونه نگاه می‌کرد، زیک هم‌اجساد​ می‌توانست دقیقاً همین کار را بکند: آن‌ها را در‌وارونه​ سکوت بکشد و پاک‌سازی لاشه‌ها را به هیولاها بسپارد.

لبخند سردی بر‌نقشه‌ش​ چهره زیک نشست‌قتل‌عام​ و از جایش برخاست.

«توی دامی‌آورده​ که خودتون‌اینه​ پهن کردید بیفتید.»

پیکرش در تاریکی‌کاخ​ محو شد و آرام‌آرام‌فکر​ از نظرها غیب گشت.

تپ‌تپ‌تپ‌تپ!

مورگان بوفون در‌نقشه‌ش​ پیشاپیش شوالیه‌های کاخ ساگیئون‌کنه​ در دل سایه‌ها می‌تاخت.

دندان‌هایش را روی‌کاخ​ هم می‌فشرد و تنش‌فکر​ از خشم فزاینده می‌لرزید.

«لعنتی، درست توی همین اوضاع،‌رها​ شاهزاده دوم چرا باید برای‌نیست​ بازرسی بلند می‌شد می‌اومد اینجا؟»

شاهزاده دوم، لئوناردو کراولی کنستانتینوس، ظاهراً توجهی به موقعیتش‌رها​ به عنوان جانشین اول تاج‌وتخت نداشت و مدام به خطوط‌اگر​ مقدم و خطرناک سرکشی می‌کرد و برای مورگان دردسر می‌تراشید.

عزم راسخ شاهزاده برای کسب تجربه در‌کنه​ میدان نبرد به عنوان حاکم آینده ستودنی بود،‌همه‌چی​ اما ابداً با شیوه کار مورگان جور درنمی‌آمد.

مورگان کارهای پنهانی‌کاخ​ و زوایای تاریک‌می‌کرد​ امپراتوری را رتق‌وفتق می‌کرد.

هدف این مأموریت در منطقه گتو، رهاسازی‌هیولاها​ عمدی هیولاها برای تراشیدن بهانه‌ای جهت تجاوز به‌اگر​ قلمرو بود و به پنهان‌کاری محض نیاز داشت.

با این حال، شاهزاده دومِ ساده‌لوح که خیال‌بعد​ می‌کرد همه‌چیز با پایبندی سخت‌گیرانه به اصول حل‌وفصل‌کاملاً​ می‌شود، همواره با سوءظن به کارهای مورگان نگاه می‌کرد.

گذشته از آن، با تغییر اخیر رئیس سازمان اطلاعات امپراتوری، اتاق ۱۳ دچار دگرگونی و تجدید‌کاملاً​ ساختار شده بود، اوضاع پیچیده‌تر گشته و بار مسئولیت‌های بیشتری بر دوش کاخ ساگیئون افتاده بود.‌لاشه‌ها​ همین مسئله وظایف متعددی را روی سر مورگان آوار کرده بود که حضور شخص خودش را می‌طلبید.

در گذشته، کافی بود چند مأمور سازمان اطلاعات امپراتوری را‌بذاره​ بفرستد تا سر رئیس قبیله زوئین و رهبر جانورینه‌ها را قطع‌بعد​ کنند و سپس منتظر بماند تا بقیه‌شان خودبه‌خود از هم بپاشند.

اما رئیس جدید جانب احتیاط را گرفته بود‌اجساد​ و اجازه اعزام آدمکش‌ها را صادر نمی‌کرد؛ بنابراین مورگان‌وارونه​ چاره‌ای نداشت جز اینکه خودش شخصاً وارد عمل شود.

«به هر حال، قبل از‌همه​ اینکه شاهزاده دوم برسه باید‌کردن​ این کارهای فوری رو سروسامون بدم.»

بر اساس گزارش‌ها، زیک دریکر به دست «شش نفر» مجروح‌کردن​ شده بود و هر دو گروهِ قبیله زوئین و فرقه شوالیه‌های‌وارونه​ شمشیر سیاه در منطقه خودمختار تسلیم بیماری گل سرخ شده بودند.

برای مورگان که نقشه‌های فراوانش به دست‌فکر​ زیک دریکر نقش بر آب شده بود،‌مرد​ این یک فرصت طلایی به شمار می‌رفت.

او قصد داشت به منطقه خودمختار بتازد،‌هیولاها​ همه‌شان را ریشه‌کن کند، هیولاها را برای پاک‌سازی‌اگر​ رها سازد و بی‌درنگ به اردوگاه پادگان بازگردد.

«کشتن زیک دریکر ضربه مهلکی به کالی دریکر‌بعد​ هم می‌زنه. با منزوی شدن هلن دریکر، می‌شه تمام‌طبیعی​ این مزاحم‌ها رو یه جا از سر راه برداشت.»

همان‌طور که افکارش را‌اینه​ سبک‌سنگین می‌کرد، ناگهان نام آبل‌رها​ دریکر از ذهن مورگان گذشت.

او همیشه حس‌کاخ​ ناخوشایند و مشکوکی نسبت‌فکر​ به آبل دریکر داشت.

و آبل دریکری که اخیراً در‌کردن​ هیبت یک شوالیه سیاه دیده بود، هاله‌ای‌طبیعی​ به‌مراتب شوم‌تر با خود به همراه داشت.

«شاید جنون باشه. به‌اینه​ هر حال آدمی نیست‌بعد​ که بخوام بهش نزدیک بشم.»

از دیدگاه امپراتوری، نقشه این بود که خاندان دریکر‌رها​ را از طریق آبل جذب و ضمیمه خود کنند؛‌برسه​ بنابراین مورگان چاره‌ای جز حفظ روابط حسنه با او نداشت.

مورگان که تشویش و اضطراب مبهمی درونش ریشه دوانده‌خودش​ بود، افکار مربوط به آبل را کنار زد و‌همه​ شوالیه‌های کاخ ساگیئون را به سمت منطقه خودمختار هدایت کرد.

اما در همان‌کنه​ لحظه، چیزی از‌کردن​ دل تاریکی سر برآورد.

شترق!

شوالیه‌ای ناشناس شمشیر غول‌پیکر اسب‌افکن خود را‌کنه​ فرود آورد و شوالیه جلودار را به‌نیست​ همراه اسبش از وسط به دو نیم کرد.

شوالیه‌های کاخ‌داشت​ ساگیئون وحشت‌زده‌ساگیئون​ شمشیرهایشان را کشیدند.

«دشمنه!»

حتی در اوج دستپاچگی، از دو سو‌کنه​ پراکنده شدند و شوالیه‌ای را که شمشیر‌نیست​ غول‌پیکر اسب‌افکن به دست داشت به محاصره درآوردند.

تیغه‌های هاله خود‌نقشه‌ش​ را شعله‌ور کردند و‌کنه​ به سوی دشمن تاختند.

در کمال شگفتی، شوالیه با شمشیر‌می‌کرد​ غول‌پیکر اسب‌افکن کوچک‌ترین تمایلی به جاخالی‌چند​ دادن در برابر ضربات نشان نداد.

شمشیر را با هر دو دست محکم گرفت،‌اجساد​ اندکی خم شد و چرخشی تمام‌عیار با تمام‌ماجرا​ نیروی تنش به سوی شوالیه‌های حمله‌ور رها ساخت.

ووووش!

توفانی از‌آورده​ تیغه شمشیر غول‌پیکر‌همه​ اسب‌افکن زبانه کشید.

خرچ!

شوالیه‌هایی که در توفان شمشیر گرفتار‌کردن​ آمدند، تکه‌تکه شدند و دست و‌کاملاً​ پایشان به هر سو پرتاب شد.

تنها یک چرخش شمشیر‌اینه​ کافی بود تا آرایش‌بعد​ جنگی‌شان به کلی فرو بریزد.

شوالیه‌های عقبی که به‌زحمت تعادل خود‌قتل‌عام​ را به دست آورده بودند، دوباره اسب‌هایشان‌سربه​ را به سمت شوالیه مرموز هی کردند.

هووو!

در حالی که بیش از ده تیغه‌هیولاها​ هاله به سویش پرتاب می‌شد، پیکر شوالیه‌برسه​ در یک چشم برهم زدن ناپدید گشت.

لحظاتی بعد، در میان زمین‌همه​ و هوا پدیدار شد و شمشیرش‌هیولاها​ را بر سر شوالیه‌ها فرود آورد.

ووووش!

خرچ!

او شمشیر غول‌پیکر اسب‌افکن را چنان تاب می‌داد که‌سربه​ گویی پاره‌ای از تن خودش بود و شوالیه‌های کاخ‌نگاه​ ساگیئون را درو می‌کرد و به خاک و خون می‌کشید.

با دیدن این‌نقشه‌ش​ صحنه، رنگ از‌قتل‌عام​ رخسار مورگان بوفون پرید.

«یه شوالیه‌آورده​ سیاه... یه شوالیه‌همه​ سیاه پیدا شده.»

او اصلاً نمی‌دانست نیرویی در حد‌می‌کرد​ و اندازه یک سرمایه ملی مثل‌چند​ شوالیه سیاه از کجا سر درآورده بود.

برای زنده ماندن، قبل‌بعد​ از هر چیز باید‌اجساد​ از این مهلکه می‌گریخت.

مورگان بی‌آنکه حتی پشت‌اینه​ سرش را نگاه کند،‌بعد​ پا به فرار گذاشت.

«فـ... فرمانده سپاه!»

سایر شوالیه‌های کاخ ساگیئون‌ساگیئون​ با دیدن عقب‌نشینی ناگهانی‌نمی‌کردم​ مورگان به ورطه وحشت افتادند.

زیک، همان شوالیه‌ای که‌بعد​ به سلاخی آنان مشغول بود،‌سربه​ فرار مورگان را هم دید.

«نمی‌تونم بذارم در بره.»

نیزه‌ای را از روی زمین‌همه​ برداشت و آن را به سوی‌هیولاها​ مورگانِ در حال گریز پرتاب کرد.

ووووش!

نیزه با نیرویی سهمگین‌بعد​ هوا را شکافت و درست‌سربه​ در کمر مورگان فرو رفت.

تاپ!

هرسیونِ کاخ سگیون مانع از نفوذ کامل نیزه شد، اما زیک‌هیولاها​ آن را با «طنین امواج سهمگین و لرزش تهی» درآمیخته بود. موج‌می‌توانست​ شوکِ حاصله از زره عبور کرد و به اعماق پیکرش نفوذ نمود.

«گوووه!»

مورگان که زیر ضربه ارتعاشات طنین‌کردن​ قرار گرفته بود، بدنش خشک شد‌کاملاً​ و مثل لاشه‌ای بی‌جان روی زمین غلتید.

شوالیه‌های اطراف با دیدن‌اینه​ این صحنه، دیوانه‌وار به‌بعد​ سمت زیک هجوم بردند.

«اون... اون حروم‌زاده رو بکشین!»

زیک دوباره شمشیر بزرگ اسب‌افکن را محکم‌فکر​ در چنگ گرفت و آن را به‌مرد​ سوی شوالیه‌های پیش‌رونده کاخ سگیون فرود آورد.

وووش!

طوفانی دیگر به پا خاست؛ شمشیرهایشان را‌کنه​ در هم شکست و حتی بر زره‌هایی‌نیست​ که از بدنشان محافظت می‌کرد ترک انداخت.

لحظه‌ای بعد، شمشیر‌نقشه‌ش​ اسب‌افکنِ زیک گردن‌هایشان‌قتل‌عام​ را قطع کرد.

گرومپ!

با صدایی‌قتل‌عام​ سنگین، ده‌ها شوالیه‌رها​ بر خاک افتادند.

زیک با گام‌هایی‌نقشه‌ش​ آرام از میان‌قتل‌عام​ شوالیه‌های سلاخی‌شده گذشت.

مورگان که روی زمین ولو‌همه​ شده بود، در تقلایی لرزان‌کردن​ سعی داشت از جا بلند شود.

اما گویی موج شوک‌ساگیئون​ ستون فقراتش را خرد کرده‌خودش​ بود؛ ذره‌ای نمی‌توانست تکان بخورد.

«لـ... لعنتی...»

دستپاچه به دنبال معجونی گشت که در سینه‌اش پنهان‌رها​ کرده بود تا از سر استیصال آن را بنوشد، اما‌اگر​ دستان لرزانش حتی نمی‌توانستند شیشه معجون را درست نگه دارند.

صدای گام‌هایی که به‌اینه​ او نزدیک می‌شدند، لحظه‌بعد​ به لحظه رساتر می‌شد.

دستان مورگان‌داشت​ با شتاب بیشتری‌رهبری​ به تکاپو افتادند.

سرانجام درپوش شیشه را برداشت‌رها​ و زبانش را بیرون آورد‌نیست​ تا آن را بنوشد، که ناگهان—

تققق!

زیک با لگدی شیشه معجون‌همه​ را از دست مورگان پرتاب کرد‌هیولاها​ و آن را در هوا شکست.

سپس پایش‌داشت​ را سنگین روی‌رهبری​ دست مورگان کوبید.

خرچچچ!

«آااااخ!»

مورگان از درد‌نقشه‌ش​ خرد شدن دستش‌قتل‌عام​ جیغ بنفشی کشید.

زیک دستش را دراز‌ساگیئون​ کرد و موهای پشت‌نمی‌کردم​ سر مورگان را چنگ زد.

«خیلی وقته ندیدمت، مورگان بوفون.»

مورگان با شنیدن‌نقشه‌ش​ صدای آشنای آن‌قتل‌عام​ شوالیه جا خورد.

سرش را بالا آورد و‌همه​ نگاهش به چهره شوالیه‌ای افتاد که‌هیولاها​ حالا نقاب از صورت برداشته بود.

رنگ از‌داشت​ رخسار مورگان پرید‌رهبری​ و خاکستری شد.

«تـ... تو... ز... زیک دریکر!»

هرگز در مخیله‌اش هم‌اینه​ نمی‌گنجید که آن شوالیه‌بعد​ سیاه، زیک دریکر باشد.

زیک به‌آورده​ مورگانِ شوکه‌شده چشم‌همه​ دوخت و گفت:

«فکر نمی‌کردم خودت شخصاً‌ساگیئون​ خودتو بندازی وسط، ولی‌نمی‌کردم​ این‌طوری کارم راحت‌تر شد.»

مورگان بوفون از آن دست آدم‌هایی بود که‌اجساد​ در جنگ‌های قاره‌ای، بدون کوچک‌ترین تردیدی دوشادوش آبل‌ماجرا​ نقشه‌های وحشیانه می‌کشید و دست به کشتار عام می‌زد.

بهترین کار این بود‌اینه​ که در سریع‌ترین زمان ممکن‌رها​ از صفحه روزگار محو شود.

مورگان با‌آورده​ شنیدن حرف‌های زیک،‌همه​ با التماس نالید:

«جـ... جناب زیک! تـ... تو رو خدا یه‌نمی‌کردم​ لحظه صبر کنین. بذارین با حرف زدن حلش‌نقشه‌ش​ کنیم.» عاجزانه تلاش می‌کرد نظر زیک را برگرداند.

اما زیک‌قتل‌عام​ سر سوزنی‌بعد​ چنین قصدی نداشت.

فییییز...

زیک بی‌آنکه پاسخی دهد، «تسلط بر سایه»، «چشم‌بعد​ خونین» و «حواس اژدها» را به کار گرفت‌کاملاً​ تا زیر و بم خاطرات مورگان را بکاود.

«گِرررک!»

مورگان زیر فشار دردی که گویی مغزش‌هیولاها​ را زیر و رو می‌کرد، چشمانش سیاهی‌برسه​ رفت و کف از دهانش سرازیر شد.

زیک بی‌اعتنا به حال او،‌همه​ بی‌رحمانه اطلاعات کلیدی امپراتوری را‌کردن​ از اعماق خاطراتش بیرون کشید.

«حال امپراتور وخیم شده. لب مرگه. آه، پس بگو رئیس سازمان اطلاعات از جناح‌نیست​ امپراتور بریده و رفته سمت جناح کنسول ژولیوس. بی‌خود نبود اوضاع این‌قدر شلخته و بی‌در‌سکوت​ و پیکر بود؛ به جای متخصص‌های امنیتی، یه ژنرال بازنشسته رو گذاشتن مسئول اتاق ۱۳.»

ژولیوس قصد داشت شاهزاده دوم، لئوناردو کراولی‌فکر​ کنستانتینوس را بر تخت امپراتوری بنشاند و خودش‌آورده​ در پس پرده به عنوان نایب‌السلطنه حکومت کند.

زیک چهره لئوناردو کراولی کنستانتینوس را در خاطرات مورگان بازشناخت. «اون شوالیه جوون‌طبیعی​ امپراتوری با اون هرسیون ناآشنا که توی جزیره پوزیدون دیده بودم.» از آنجا‌بکشد​ که شوالیه‌ای فوق‌العاده ماهر بود، زیک او را به خوبی در یاد داشت.

زیک از روی‌نقشه‌ش​ خاطرات مورگان، شخصیت‌قتل‌عام​ لئوناردو را ارزیابی کرد.

«هوم، توی این شرایط شاید راهی برای نفوذ‌بعد​ به جبهه امپراتوری باز بشه.» درست در همان‌کاملاً​ لحظه، چشمش در خاطرات مورگان به شخصی آشنا خورد.

«آبل...»

آبل دریکر درست همان‌جا بود.

در کمال شگفتی، آبل فرقه شوالیه‌هایش‌قتل‌عام​ را همراه نیاورده بود؛ او تنها‌اجساد​ با ویلیام زیمنس در پادگان استقرار داشت.

«آبل تنهایی اینجاست؟ این‌اینه​ می‌تونه بهترین فرصت برای‌بعد​ خلاص شدن از شرش باشه.»

در وضعیت فعلی منطقه گتو، کشتن‌می‌کرد​ آبل در اینجا را می‌شد به‌چند​ راحتی ماست‌مالی کرد و لاپوشانی نمود.

«گِرررک!»

مورگان بوفون خونی کف‌آلود بالا‌همه​ آورد و لحظاتی بعد، با ایستادن‌هیولاها​ قلبش، نفسش برای همیشه قطع شد.

زیک جسد مورگان را به‌همه​ کناری انداخت و هرسیونِ کاخ‌کردن​ سگیون را از تنش درآورد.

«حیف این زره‌کاخ​ باارزش که تنِ آشغالی‌فکر​ مثل مورگان بوفون باشه.»

زیک هرسیون را‌کنه​ در موجودی‌اش ذخیره کرد‌هیولاها​ و ریچموند را فراخواند.

«صدام زدین، ارباب؟»

«آره. وضعیت اردوگاه چطوره؟»

«هیولاها هرازگاهی حمله می‌کنن، اما مشکل خاصی‌فکر​ نیست. راستی، همون‌طور که گفته بودین، پیش‌مرگ‌ها و‌آورده​ دیده‌بان‌های امپراتوری دور و بر اردوگاه سرک می‌کشن.»

«که این‌طور. حواست باشه‌بعد​ به هیچ وجه بو‌اجساد​ نبَرن که من اینجا نیستم.»

«اطاعت.»

زیک پس از اطمینان از‌همه​ اوضاع اردوگاه، به ریچموند دستور داد‌هیولاها​ هیولاها را به این نقطه بکشاند.

برای ریچموند که حتی تحت شستشوی مغزی‌فکر​ امپراتوری هم زندگی‌اش را وقف تحقیق درباره هیولاها‌آورده​ کرده بود، این کار مثل آب خوردن بود.

«بیاین، بیفتین جلو کثافت‌ها!‌بعد​ این‌ور! یه ضیافت حسابی‌اجساد​ براتون به پا شده!»

ریچموند عصایش را چرخاند و‌همه​ طولی نکشید که هیولاهای شب‌زی‌کردن​ با چشمانی درنده پدیدار شدند.

غرّررر!

هیولاهای شب‌زی هجوم‌کاخ​ آوردند و جنازه‌های‌می‌کرد​ تکه‌تکه‌شده شوالیه‌ها را بلعیدند.

جسد مورگان بوفون‌کنه​ بی‌هیچ رد و‌کردن​ نشانی ناپدید شد.

برای فرمانده یکی از‌اینه​ لژیون‌های سیزده‌گانه امپراتوری، این‌بعد​ پایانی رقت‌انگیز و خفت‌بار بود.

زیک پس از نابودی‌اینه​ کامل فرقه شوالیه‌های کاخ‌بعد​ سگیون، راهی اردوگاه شد.

«چی؟ می‌خواین تنهایی برین سمت‌رها​ قلعه محاصره‌شده؟» دکر با شنیدن حرف‌های‌همه‌چی​ زیک با ناباوری سر تکان داد.

«نه قربان. تنهایی‌نقشه‌ش​ رفتن به اونجا‌قتل‌عام​ بیش از حد خطرناکه.»

«شایعه انداختم که زخمی شدم و نمی‌تونم تکون‌بعد​ بخورم، پس احتمالاً گاردشون رو می‌ارن پایین. هرچی‌کاملاً​ بیشتر دست‌دست کنیم، اوضاع به ضررمون تموم می‌شه.»

هلن، آوای شعله خمیده‌ساگیئون​ و بیگ جو در‌نمی‌کردم​ آن قلعه دورافتاده گرفتار بودند.

نقشه زیک این بود که ابتدا‌کردن​ آن‌ها را نجات دهد و سپس‌کاملاً​ تله‌ای مرگبار برای آبل پهن کند.

دکر با درک اینکه‌اینه​ تصمیم زیک قطعی است،‌بعد​ سرانجام سر فرود آورد:

«اطاعت می‌کنم، قربان.»

کلون که در همان نزدیکی‌رهبری​ ایستاده بود، گرزش را به‌بذاره​ کف دستش کوبید و گفت:

«تا وقتی شما نیستین،‌بعد​ کله همه این هیولاها‌اجساد​ رو خورد و خاکشیر می‌کنیم.»

زیک سرش‌آورده​ را به نشانه‌همه​ نفی تکان داد:

«نه، همه‌شون رو تارومار نکنین. باید این‌طور به نظر برسیم که‌هیولاها​ توی انزوا به زور داریم جلوی هیولاها دووم میاریم؛ فقط این‌طوری‌نگاه​ می‌تونیم آبل رو که پشت خطوط امپراتوری کمین کرده بیرون بکشیم.»

کلون با‌داشت​ حسرت و‌ساگیئون​ دلخوری لب ورچید.

زیک به کلون نگاهی انداخت، اعضای فرقه شوالیه‌های شمشیر سیاه را‌همه‌چی​ گرد هم آورد تا موقعیت را برایشان شرح دهد و پیش‌کار​ از ترک منطقه خودمختار، محض احتیاط ریچموند و بین را احضار کرد.

او پس از اتمام تمهیدات در منطقه خودمختار،‌بعد​ آرام و بی‌صدا در دل منطقه گتو که‌کاملاً​ مملو از هیولاهای وحشی و دیوانه‌شده بود، ناپدید شد.

ناولها | novelha.net