چپتر 387: نابودی هسته سد
0گرومپ!
با متلاشی شدنکردند سر فرتس، شوالیههای پشتمتصل سرش به وحشت افتادند.
در حقیقت، این شوالیههای کاخ خرچنگ بودندکلاهخود که ابتدا حمله کرده بودند و حالا قصدسلاخی داشتند تقصیر را به گردن طرف مقابل بیندازند.
آنها داسهای زنجیریشانشوالیه را از زیرپیروی شنلها بیرون کشیدند.
انرژی شومی که از زنجیرهافضا ساطع میشد، نشان میداد آنهابگیرین عتیقههایی آغشته به جادوی تاریک هستند.
شوالیهها زنجیرها را محکموووووش گرفتند و داسها رازنجیر به سمت زیک پرتاب کردند.
وووووش!
دهها داسِ متصل بهخرد زنجیر مستقیم به سوینیز زیک به پرواز درآمدند.
در همان دم، مشت پادشاه وطنین بربرهای پشت سرش به جلو هجومعلامت بردند تا راه آنها را سد کنند.
جرنگ!
حتی سلاحهای افسونشده با جادویمیآمد تاریک هم نتوانستند در بدنهایخرد تنومند و پولادین بربرها نفوذ کنند.
بربرها داسها را منحرف کردندکرد و در عوض، زنجیرهای متصل بهقرچ آنها را محکم در چنگ گرفتند.
هوووف!
آنها با تمام قواوووووش زنجیرها را کشیدند و شوالیههامستقیم را به سمت خود کشاندند.
«چـ... چی؟!»
شوالیهها که توان مقاومت در برابر نیروی هولناکنیز بربرها را نداشتند، درمانده به جلو کشیده شدند.شکسته مشتهای سهمگین بود که بر سرشان فرود میآمد.
خرت!
یک مشت کلاهخود راوووووش در هم کوبید وزنجیر سر شوالیه را خرد کرد.
به پیروی از مشتفرود پادشاه، سایر بربرها نیزکوبید به این سلاخی پیوستند.
قرچ! ترق!
صدای برخورد زرهها وکرکننده شکسته شدن استخوانها به شکلیجلوشون کرکننده در فضا طنین انداخت.
«آرغ! جلوشون رو بگیرین!»
«به جادوگرابود علامت بدین!فرود سد رو بردارین!»
شوالیههای کاخ خرچنگ که به خاطر میدانسایر سد قادر به استفاده از هاله نبودند،برخورد به طور کامل زیر پای بربرها له شدند.
در این میان، رینا و شوالیههای خاندان تورون کهجلوشون غرش و ویرانگری بربرها را مانند گرگهایی در میان گلههاله گوسفندان تماشا میکردند، از شدت حیرت دهانشان باز مانده بود.
«زیک چطورپرتاب این وحشیهای ترسناکدهها رو رام کرده؟»
در حالی که رینا مبهوت به بربرها خیرهکوبید شده بود، زیک که از پشت صحنه نظارهگرپیوستند اوضاع بود، پتکش را بالا برد و فریاد کشید:
«جادوگرهای بالادستکوبید رو بگیرین!خرد دنبالم بیاین!»
با فرمان زیک، اعضای فرقهفضا شوالیههای شمشیر سیاه بیدرنگ پشتبگیرین سر او به راه افتادند.
رینا با دیدنکردند این صحنه، روداسِ به شوالیههای تورون کرد:
«منم میرم بهشون کمک کنم.میآمد راه عقبنشینیشون رو ببندین تاخرد شوالیههای امپراتوری نتونن در برن!»
رینا پس از صدور دستور بهپیروی شوالیههای تورون، با شتاب به دنبالترق زیک و یگان روح سیاه دوید.
اوضاع برای او هم یکسان بود—امکان استفاده از هاله وجود نداشت—اما به نظربدین میرسید اعضای یگان روح سیاه به چنین شرایطی خو گرفتهاند، چرا که بدونخاندان کوچکترین اثری از دستپاچگی، شمشیر به دست از میان بوتههای انبوه به پیش میتاختند.
رینا پس از مدتها که تنها بامتصل اتکا به نیروی جسمانی محض خود پیشمشت میرفت، احساس غریبگی عجیبی در دل داشت.
«فرقه شوالیههای شمشیرسرشان سیاه به همچینخرت موقعیتهایی عادت دارن؟»
هرچند هر دوی آنها در رتبه شوالیه آبی مشترک بودند،پیوستند اما اعضای یگان روح سیاه که در نبردهای مرگبار بیشماری آبدیدهطنین شده بودند، از حیث تجربه عملی فرسنگها جلوتر از او بودند.
در همین لحظه،شکلی صدای زیک ازطنین جلو بلند شد:
«دستکشهاتون رو دربیارین! جریان ماناشوندهها رو به هم میریزم! اگهسوی فرار کردن، جناحینشون رو ببندین!»
با این حرف، زیک دستکشهای آهنینش را به کناری انداختخرد و تکنیک سرکوب مانا را آزاد کرد. در یک چشمبرخورد به هم زدن، میدانی از سرکوب در پیرامونش گسترش یافت.
ووووونگ!
درون قلمرو تکنیک سرکوب مانا که جریانانداخت مانا را متوقف میکرد، جادوگران دیگر قادربردارین نبودند افسونهایشان را به درستی اجرا کنند.
این قدرت که به مراتب مهیبتر و دقیقتر از ویژگی دریکرپرواز خونخالص یعنی «تداخل مانا» بود، جادوگران تاریک ناراک را در حالیجرنگ که جادویشان پدیدار نمیشد، کاملاً مستأصل و سراسیمه بر جای گذاشت.
«لـ... لعنتی!»
همین که جادوگران رو برگرداندند تا بگریزند، لیامنیز و فلیکس یگان روح سیاه را به پیش راندنداستخوانها تا پراکنده شده و راههای فرار را سد کنند.
وووش!
لیام خنجری از زیر شنلشدهها کشید و آن را بهسوی سوی جادوگرانِ گریزان پرتاب کرد.
پَت!
خنجر درست درشوالیه مرکز کمر یکیپیروی از آنها فرو رفت.
فلیکسِ تیزپا با گامهایی سبکفضا به جلو تاخت و مسیربگیرین جادوگران تاریک را قطع کرد.
جادوگران مردد شده و عقب نشستند تا تجدید آرایش کنند،سوی اما تا آن دم، سایر اعضای یگان روح سیاه پشتراه سرشان پدیدار شده و حلقه محاصره را کامل کرده بودند.
درست زمانی که جادوگران ناراک نگاهیخرت میان یکدیگر رد و بدل کردندپیروی و دست به سمت عتیقههای شیطانی بردند—
قژژژ!
گرز نور زیک برکرکننده سر جادوگران تاریکِ بهآرغ دام افتاده فرود آمد.
«غرععع!»
جادوگران از اصابت صاعقهفرود نور، کف بر دهان آوردهشوالیه و نقش بر زمین شدند.
اعضای فرقه شوالیههای شمشیر سیاه با مهارت ونیز بدون اتلاف وقت دست و پای جادوگران زمینگیرشکسته را بستند و آنها را کاملاً به بند کشیدند.
رینا با بهت، هماهنگی بینقصفضا حرکات آنها را تماشا میکرد کهجادوگرا ناگهان زیک به او نزدیک شد:
«رینا، دنبالم بیا.کردند باید هسته سدداسِ رو نابود کنیم.»
رینا به خود آمدفرود و به سرعت بهکوبید دنبال زیک راه افتاد.
در اعماق جنگل، جادوگر تاریکی را یافتندسایر که عتیقهای شیطانی در دست داشت وبرخورد فوجی از هیولاها گرداگرد او حلقه زده بودند.
جادوگر تاریکاستخوانها رو بهکرکننده هیولاها نعره زد:
«بکشینشون!»
هیولاها که از انرژی شیطانی سرمستخرت شده بودند و آب دهانشان سرازیر بود،سایر به سوی زیک و رینا یورش بردند.
در محدوده نفوذشوالیه سد، همچنان استفادهپیروی از هاله ناممکن بود.
رینا در مواجهه باکرکننده آن هیولاهای درنده، عرقآرغ سردی بر تنش نشست.
زیک نگاهیپرتاب به اووووووش انداخت و گفت:
«قدرت تو فقط از هالهمیآمد سرچشمه نمیگیره. به شمشیری کهخرد توی دستات گرفتی اعتماد کن.»
رینا با شنیدن سخنان زیک،کرد ارادهاش را استوار ساخت و حسقرچ کرد لرزش بدنش اندکاندک فروکش میکند.
رینا شمشیرش راشکلی محکم فشرد وطنین به سوی هیولاها تاخت.
وووش!
او با بهرهگیری از تکانه بدنش،خرت دشمن را مانند درخشش برقی ازپیروی نور شکافت—تکنیک ویژه و انحصاری رینا.
سرانجام، تکنیک درخشششوالیه برقآسا ماهیت واقعیاشپیروی را هویدا کرد.
چاک!
شمشیر رینا هیولاییکردند را از وسطداسِ به دو نیم کرد.
این شاهکاری خارقالعاده بود که صرفاًخرت با اتکا به توان بدنی و بدونسایر کوچکترین ذرهای از هاله به انجام رسید.
رینایی که پیش از این همواره به هاله تکیهسلاخی داشت، دریافت که قدرت راستین تکنیک درخشش برقآسا، درست مانندکرکننده تکنیک تندباد دوک، ریشه در بنیان و آمادگی جسمانی دارد.
از پسِ آن لحظه اشراقفضا و درک درونی، حرکات رینابگیرین فراتر از حدود انسانی شتاب گرفت.
ووووش!
او که گویی خود به آذرخشی تابناککلاهخود بدل شده بود، با برق شمشیرش هیولاهاینیز هجومآورده را یکی پس از دیگری درو کرد.
زیک در حالی کهخرد تماشایش میکرد، سری بهنیز نشانه تأیید تکان داد.
«با این حساب، ریناکرکننده واقعاً به قلمرو یهآرغ شوالیه آبی پا گذاشته.»
در حالی که رینا دخل هیولاها رامتصل میآورد، زیک آرامآرام به طرف جادوگری کهمشت عتیقه را چنگ زده بود گام برداشت.
جادوگر تاریک ناراک با مشاهده اینخرت صحنه، تمرکز سد را با شدتپیروی بیشتری مستقیماً بر روی زیک گذاشت.
اما زیک به جای هاله، نیروی روحسایر را جریان داده بود؛ امری که سدبرخورد دفاعی را در برابر او کاملاً عقیم میساخت.
او به جای شمشیر، پتکشفضا را کشید و قدرت تکنیک درخششجادوگرا مقدس را در آن متمرکز کرد.
هوووووش!
پتک در حالی که بارقههایی خیرهکننده از نور راشوالیه با خود حمل میکرد به پرواز درآمد و باترق یک ضربه، هم جادوگر و هم عتیقه را درهم کوبید.
قرررچ!
اندام جادوگر در زاویههایی نامتعارف درطنین هم شکست و عتیقه کاملاً خردعلامت شد و تکههایش روی زمین غلتید.
با خرد شدنکردند آن، سد جادوییداسِ پیرامونشان از هم پاشید.
ووووونگ!
شوالیهها بار دیگرشوالیه توانستند هالهشان راپیروی آزادانه به گردش درآورند.
اما تا آن هنگام، شوالیههای کاخطنین خرچنگ از پیش به دست بربرهاعلامت و شوالیههای تورون سرکوب شده بودند.
زیک به بالین یکی از جادوگران تاریک در حالمستقیم مرگ رفت و با خواندن خاطرات او، دریافت کههجوم این ماجرا بسیار سادهتر از حد انتظار فیصله یافته است.
«اینجا پایگاه اصلیشون نیست. مقرمیآمد واقعی بالاتر قرار داره. اونمخرد مکان دقیق دروازه رو نمیدونه.»
ظاهراً دروازهای در آنخرد بالا برپا کرده بودندنیز تا هیولاها را احضار کنند.
قصد داشتند از این نقطه به عنوان سرپل استفادهجلوشون کنند و لژیونی از هیولاها را در سراسر قارهاستفاده شمالی رها ساخته، تا اعماق قاره مرکزی به پیش برانند.
زیک پس از درک موقعیت، گلویداسِ جادوگر تاریک را خرد کرد ودرآمدند او را در دم هلاک ساخت.
سپس همراه با راینا و اعضایخرت فرقه شوالیههای شمشیر سیاه نزد شوالیههایپیروی به دام افتاده کاخ خرچنگ بازگشت.
او با استفاده از اقتدارکرد شعله، جسد فرتس مایس را یکپارچهقرچ سوزاند و به خاکستر بدل کرد.
«فرتس عملاً دست راستکرکننده آزمون بود. با بریدن دستش،جلوشون ضربه مهلکی بهشون وارد میشه.»
حالا، در کنار آزمونِوووووش دسیسهچین، تنها کاخ دوپیکر ومستقیم کاخ ثور باقی مانده بودند.
با تضعیف جناح آزمون درمیآمد اطراف آبل، فشار وارد برخرد امپراتوری رم بهمراتب سنگینتر میشد.
علاوه بر این، جناح ژولیوس بیوقفه در حال متقاعد کردنپیوستند فرماندهان لژیونها در سراسر امپراتوری بود؛ بنابراین با گذر زمان، آبلطنین و جناح زیمنس در رم ناگزیر به لاک دفاعی فرو میرفتند.
زیک افکارش را سامان داد و نقشه بعدی را برایبگیرین بقیه شرح داد. سپس تمامی شوالیهها و جادوگران تاریک کاخنبودند خرچنگ را به اسارت گرفت و از رشتهکوههای اوگر سرازیر شد.
او پرچمهای فرقه شوالیههای شمشیر سیاه و خاندان ترن را پنهانپرواز کرد و به جای آنها بیرق کاخ خرچنگ را برافراشت و چنانحتی گام به اردوگاهشان نهاد که گویی همگی از شوالیههای کاخ خرچنگ هستند.
افراد مستقر در پایگاه که ازخرت مرگ فرماندهشان فرتس خبر نداشتند، بدون هیچسایر سوءظنی راه را برای گروه زیک گشودند.
هنگامی که زیک با استفاده از شنل دگرپیکری وسلاخی در هیبت فرتس وارد اردوگاه شد، معاون فرمانده کهشکلی در غیاب او ارتش را هدایت میکرد، پیش آمد:
«فرمانده! خداروشکر در سلامتین.کرکننده پیامی از کاپیتان اعظمآرغ آزمون به دستمون رسیده.»
زیک نگاهیپرتاب به اووووووش انداخت و پرسید:
«آزمون چی گفته؟»
معاون حس کرد لحن غیرمعمولکرد فرتس اندکی غریب است، اما ازقرچ آن گذشت و بیدرنگ پاسخ داد:
«دستور داده بودن اگه راینا دریکره، ممکنه با زیک دریکر ارتباط داشته باشه؛ پسبردارین از هرگونه درگیری خودداری کنین و تا رسیدن من فقط اوضاع رو زیر نظرغرش بگیرین. اما ظاهراً بدون دردسر کار همهشون رو تموم کردین، پس نگرانی وجود نداره...»
در همان لحظه، زیکوووووش در کالبد فرتس، پتکزنجیر خود را بیرون کشید.
با دیدن اینسرشان صحنه، چشمان معاونخرت از تعجب گشاد شد:
«فرمانده؟»
در چشمبرهمزدنی، پتک زیککرکننده بر جمجمه معاون فرود آمدجلوشون و آن را خرد کرد.
قرچ!
درست در همان آن، بربرها، یگان روح سیاه وشوالیه شوالیههای ترن که در دوردست با پوشش مبدل کمینترق کرده بودند، نقاب از رخ کشیدند و یورش بردند.
در حالی که شوالیههای کاخ خرچنگ از این حملهسلاخی غافلگیرکننده در شوک و هراس فرو رفته بودند، زیکشکلی اقتدار کاریزما و غرش شیر را همزمان برانگیخت و خروشید:
«توطئه فرتس مایس، فرمانده فرقه شوالیههای کاخ خرچنگ، بر همگان برملا شد!علامت نیروهای امپراتوری با جادوگران تاریک تبانی کردن تا لژیونی از هیولاها رو هدایترینا کنن و نهتنها به شهر بارکال، بلکه به کل قاره شمالی شبیخون بزنن!»
طنین خروشپرتاب زیک دروووووش تمام اردوگاه پیچید.
مهارت غرش شیر وحشتی استخوانسوز بر جانکلاهخود دشمنان انداخت و روحیه همرزمان را دوچنداننیز ساخت و نقشش را بینقص به فرجام رساند.
پایگاه شوالیههای کاخشوالیه خرچنگ که زمانی رسوخناپذیرسایر مینمود، از هم پاشید.
اما شوالیههای کاخ خرچنگ، بهفضا عنوان نخبگان امپراتوری، پس از لختیجادوگرا سردرگمی دوباره بر خود مسلط شدند.
آنان با سنجیدن اوضاع، اردوگاهدهها را رها کرده و بهسوی سوی دروازههای بارکال یورش بردند.
گمان میکردند نبرد درفرود درون حصارهای شهر برایشان نتیجهشوالیه بهتری در پی خواهد داشت.
اما در همان دم، دروازههایکرد بارکال با شتاب گشوده شدپیوستند و شهروندان مسلح به بیرون تاختند:
«اون سگهایاستخوانها کثیف امپراتوریکرکننده رو تارومار کنین!»
در صف مقدمکردند آنان، کسی نبودداسِ جز آهنگران دورف.
آنان با کلاهخودهای پولادین و زرههایخرت سنگین، تبرهای نبرد را بر سر چرخاندهسایر و با نعرههایی رعدآسا به شوالیهها کوبیدند.
قدرت و یورش برقآسای شبهنظامیان شهر بارکال،سایر آرایش پیشروی شوالیههای کاخ خرچنگ را متزلزلبرخورد ساخت و آنان را به عقب پس راند.
به دستور زیک، یگان بربرهافضا بیدرنگ مسیر گریز را سدبگیرین کرد و راه را بست.
با استواری بربرهای ستبرپیکر در سد کردن راه، شوالیههایمستقیم کاخ خرچنگ نه مجالی برای فرار داشتند و نههجوم میتوانستند از ضربات پیاپی از پس و پیش بگریزند.
با سرازیر شدن سیل جمعیت از درونکلاهخود شهر، شوالیههای کاخ خرچنگ راهی جز بالانیز بردن پرچم سفید و تسلیم شدن نیافتند.
فریادهای شادمانی وشوالیه هلهله شبهنظامیان شهرپیروی بارکال آسمان را شکافت.
همین که غائله میدان نبرد فروکش کرد،انداخت نمایندگان مجمع بارکال به سوی زیک گامبردارین برداشتند؛ مردی که صحنهگردان تمام این رویدادها بود.
زیک با نگریستن به نمایندگاندهها مجمع که نزدیک میشدند، نشانهایسوی از تعجب بر سیمایش پدیدار گشت.
«یه انسان،بود یه ناگافرود و یه دورف.»
آنان همان سه نفری بودند که پیشتر، هنگامنیز غذا خوردن زیک در بارکال، پشت میز مجاورشکسته نشسته و پیرامون دوک اعظم شمال گفتگو میکردند.
نماینده انسانها سرشکلی تعظیم در برابرطنین زیک فرود آورد:
«شوالیه رستگاری، ما از دریافت پیامتون از طریقزنجیر مجمع در بهت فرو رفتیم. از اعماق جان بابتجلو رهانیدن بارکال از این گرداب مرگ از شما سپاسگزاریم.»
زیک پیش از آنکه راه قلههای اوگر راکوبید در پیش گیرد، با مجمع بارکال ارتباط برقرارپیوستند کرده و آنان را از نقشهاش مطلع ساخته بود.
به پاس همین تدبیر، بارکال توانسته بودسایر شبهنظامیانی پرشمار از اهالی شهر را برایبرخورد رویارویی با شوالیههای کاخ خرچنگ گرد آورد.
دورف بااستخوانها شنیدن کلامکرکننده مرد، خرناسی کشید:
«ما قدردان کمکتون هستیم، امادهها نیتتون این نیست که بارکالسوی رو به چنگ بیارین، ها؟»
ناگای پشت سرشسرشان سرش را باخرت کلافگی تکان داد:
«مگه ممکنه شوالیه رستگاری، زیک دریکر،پیروی به چنین نیرنگهای پستی دست بزنه؟ترق هرگز چنین نمیکنه. درسته، سر زیک؟»
او همانطور که از سرشت زیرکانهطنین تبار ناگا انتظار میرفت، با چربزبانیعلامت درصدد محک زدن نیات زیک برآمد.
«من هیچ قصدی برایوووووش دستاندازی به بارکال ندارم،زنجیر پس خیالتون آسوده باشه.»
با سخنان زیک، نماینده انسانها سرش را به نشانه درک بالا وپیروی پایین برد، گویی از قبل انتظار چنین منشی را داشت؛ حال آنکه ناگاکرکننده با نگاهی محتاط او را میپایید تا مبادا قصد پنهانی در کار باشد.
آنگاه زیککوبید رو بهخرد آنان گفت:
«تنها یکاستخوانها خواسته ازکرکننده مجمع بارکال دارم.»
با این سخن،کردند هر سه نمایندهداسِ سراپا گوش شدند.
انسانِ متین و آرام پرسید:
«چه خواستهای، سر زیک؟»
زیک به شوالیهها و جادوگرانفضا تاریک کاخ خرچنگ که بهبگیرین بند کشیده شده بودند اشاره کرد:
«سپاه امپراتوری برای یورش به بارکال بامتصل جادوگران تاریک همپیمان شدن. ازتون میخوام این روپادشاه به نام بارکال به گوش تمامی قاره برسونین.»
آن سه نفر که خود راخرت برای تقاضایی هنگفت مهیا کرده بودند،پیروی از این درخواست ساده زیک یکه خوردند.
ناگا پرسید:کوبید «فقط همینخرد کفایت میکنه؟»
زیک سر تکان داد:
«بله. اگه قرار باشه بیشدهها از این بخوام، یه جرعهسوی نوشیدنی خنک بارکال غنیمت بزرگیه.»
با این حرف،سرشان نماینده دورفها قاهقاهخرت خندهای مستانه سر داد:
«هاهاها! توی تموم سالهای آزگار عمرم، اولین باره با چنین آدمی روبروترق میشم. خوشم اومد ازت! شوالیه رستگاری زیک دریکر! تو دوست بارکال هستی!جلوشون بزن بریم توی شهر تا به میمنت این ظفر جامی سر بکشیم!»
نیروهای متجاوز امپراتوری که قصد تسخیر بارکالانداخت را داشتند، سیلی سختی خوردند و دیری نمیپاییدخاطر که نقاب از توطئهشان در سراسر قاره برمیافتاد.
همزمان با تحویل جادوگرانوووووش تاریک به سه نماینده، شرارهایمستقیم سرد در چشمان زیک درخشید.
«منتظر باش، زیمنس... طنابفرود دار دورتادور گردنتون روکوبید از اینم تنگتر میکنم.»