چپتر 326: ویرانههای نخستین پادشاه مقدس
0«ویرانههای نخستین پادشاه مقدس؟»
حتی در زندگی قبلیاش هم زیک هرگز چنین چیزی نشنیده بود. با در نظرسهمگین گرفتن اینکه امپراتور وجب به وجب خرابههای باستانی قاره را زیر و رو کرده بود،عصبانیت چندان جای شگفتی نداشت که به ویرانههای نخستین پادشاه مقدس نیز چشم طمع دوخته باشد.
سوما رو به زیک گفت:
«طبق گزارشهای اطلاعاتی، وضعیت سلامتی امپراتور بهشدت رو به وخامت گذاشته. اون باور داره عتیقهای تویمیان خرابههای نخستین پادشاه مقدس پنهان شده که میتونه بیماریش رو درمان کنه؛ برای همین، به بهانهیشاهزاده یاری رساندن به پادشاهی مقدس در امر جستوجو، شخصاً ارتش رو رهبری میکنه و راهی شده.»
با شنیدن سخنان سوما، زیک تازه دریافتدیوانگی چرا امپراتور شخصاً ارتش را بسیج کردهجانب و به سمت پادشاهی مقدس لشکر کشیده است.
«لژیون اورکها هم حتماً کارحال خود امپراتوره. به بهانهای نیاز داشتامپراتوری تا وارد خاک پادشاهی مقدس بشه.»
آنچه مایه حیرت زیکپوشیده شد، همراهی خاندان زیمنس بابلکه این خواسته جنونآمیز امپراتور بود.
برای به حرکت درآوردن لژیونخویش هیولاها، دستکم به قدرت توأمانداشته زیمنس و ناراک نیاز بود.
اینکه آیا امپراتور به راستی از سر استیصال برای علاج درد خویش عقل از کف داده و با دیوانگی لژیون اورکها راسراسر گسیل داشته بود، یا پای دسیسههای نهان دیگری از جانب زیمنس و ناراک در میان بود، بر زیک پوشیده بود. با اینتلاطم حال، کاملاً آشکار بود که این وضعیت نه تنها پادشاهی مقدس، بلکه سراسر امپراتوری را در گرداب آشوبی سهمگین فرو خواهد برد.
«حالا که شاهزاده دوم، وارث تاجوتخت، تویآشکار چنگ منه و امپراتور هم به سیم آخرفرو زده، ژولیوس حتماً داره از عصبانیت موهاشو میکَنه.»
تلاطم و پریشانی امپراتوری،پوشیده فرصتها و رخنههای بیشماریتنها برای بهرهبرداری پدید میآورد.
در زندگی گذشته، زیکدرد جانش را به دستدیوانگی تازیهای شکاری امپراتور باخته بود.
نمیتوانست کتمان کند کهخویش آتش کینهای ریشهدار ازگسیل امپراتور در سینهاش شعلهور نیست.
«توی زندگی قبلی، راهمون هرگز با همآشکار تلاقی نکرد. اما توی این زندگی... میتونمسهمگین از این فرصت برای گرفتن انتقام استفاده کنم.»
در همینجانب اثنا، سوماپوشیده سکوت را شکست:
«ارباب خاندان ازتعلاج میخوان که باکوسِ خائنداده رو به دام بندازی.»
با وجود تمام حاشیهرویها،خویش مقصود غایی صحنه سیاه درداشته نهایت چیزی جز باکوس نبود.
«به خاطر جانشین پاپ؟»
سوما در واکنشمیان به پرسش زیک،کاملاً آرام سر تکان داد:
«این فقط بخشی از ماجراست، اما خود باکوس دردسر بهمراتب بزرگتریه. اون به عنوان مأمور سابق صحنهپوشیده سیاه و یکی از نوادگان مستقیم دریکر، بیش از حد از رازها باخبره. اگه چنین مهرهای باوارث امپراتور وارد معامله بشه و به امپراتوری پناهنده بشه، ضربه سنگین و جبرانناپذیری به دریکر وارد میشه.»
همزمان با شنیدن سخنانخویش سوما، زنجیرهای از پرسشهاگسیل در ذهن زیک شکل گرفت.
«نمیتونه فقط همین باشه؛ برای دلیلی به این سادگیبلکه من رو سراغ باکوس نمیفرستادن.» زیک گمان میبرد اینحالا نیز دسیسه و آزمون پیچیده دیگری از سوی آرتور باشد.
شاید محکی بود تا بسنجند او چگونهآشکار با خویشاوند همخون و مستقیمی همچون باکوسسهمگین برخورد کرده و او را به بند میکشد.
«یا شاید هم باکوس راستیراستی رازی رو میدونه که نباید به گوش امپراتورینهان یا حتی صحنه سیاه برسه، واسه همین این مأموریت رو به من سپردن.»آشوبی به نظر میرسید حقایقی بغرنج و چندلایه در پس پرده پنهان مانده باشد.
سوما رو به زیکخویش که غرق در افکارگسیل خویش بود، ادامه داد:
«ارباب خاندان وعده دادن کهحال اگه این غائله رو ختم بهامپراتوری خیر کنی، پاداش دندانگیری نصیبت میشه.»
این کلامجانب سوما، بر گمانهزنیهایحال زیک صحه گذاشت.
«اینکه ارباب خاندان تا این اندازهعقل سخاوت به خرج داده... قطعاً رازیدسیسههای حیاتی در مورد باکوس وجود داره.»
اما فارغ از اینکه پای آزمون آرتور در میان باشد یا خیر، همانگونه کهجانب سوما اشاره کرد، اگر باکوس جانشین پاپ را تسلیم امپراتور میکرد و کلید دستیابی بهبرد ویرانههای نخستین پادشاه مقدس را در اختیارش میگذاشت، رشته امور به کلی از هم میگسیخت.
«اول، جانشین پاپ رو از چنگ باکوس بیرون میکشم وسراسر بعد توی خرابههای نخستین پادشاه مقدس کمین میکنم تا سردوم و کلهی امپراتور پیدا بشه؛ اونوقت کارش رو یکسره میکنم.»
زیک نیک میدانست که جیو روبرن،کاملاً پادشاه مقدس، ثمره پیوند میان کلودیا روبرن—باهاموتآشوبی در کالبد دگرپیکری—و تراکان دریکر بوده است.
«خرابههای جیو روبرنعلاج احتمالاً با سیستمعقل هم گره خورده.»
با این حساب، گستردن دام وداده به بند کشیدن امپراتور در آننهان آوردگاه، بیشترین برتری راهبردی را رقم میزد.
زیک پس ازمیان سبکسنگین کردن اوضاع، مجدداًآشکار رو به سوما کرد:
«موقعیت دقیقجانب باکوس روپوشیده ردگیری کردید؟»
«بر اساس شواهد، مشخص شدهخویش که توی یه صومعه قدیمیداشته در حوالی شاهزادهنشین وادوکا سنگر گرفته.»
«بسیار خب. یهدرد پرسش دیگه همداده برام باقی مونده.»
«بفرمایید.»
«آیا بایدجانب باکوس رو حتماًحال زنده دستگیر کنم؟»
با وجودی که از دو مادرعقل زاده شده بودند، باکوس و زیک برادرانینهان با خون مشترک پدری به شمار میرفتند.
دیدن خونسردی مفرط زیک در طرح پرسش درباره از میان برداشتندسیسههای برادرش برای اتمام مأموریت، به سوما گوشزد کرد که به راستیسراسر در محضر یکی از نوادگان اصیل و بیرحم خاندان دریکر ایستاده است.
سوما با طمأنینه سر جنباند:
«تا جایی که هیچ ردپایی از خودتآشکار به جا نذاری، مانعی نداره. ولی برای اثباتفرو مرگ باکوس، به مدرکی قطعی نیاز خواهیم داشت.»
«متوجه شدم. به اربابدرد خاندان خبر بده کهدیوانگی انجام مأموریت رو قبول میکنم.»
از پاسخ قاطع زیک، لبخندی حاکیداده از آسودگی بر لبان سوما نقشنهان بست و دستش را پیش آورد:
«ملاقات با شما افتخاری بود، سر زیک. اگر دربلکه آینده به هرگونه کمکی محتاج شدید، بیدرنگ با صحنه سیاهشاهزاده تماس برقرار کنید. ما یاری شما رو بیجواب نخواهیم گذاشت.»
هنگامی که زیک دست سوما راکاملاً فشرد و رها کرد، ناگهان یکگرداب کارت ویزیت سیاهرنگ در پنجهاش جای گرفت.
«فرکانس ارتباط مستقیم با رئیس اطلاعاتعقل صحنه سیاه؟ تحویل دادن چنین چیزی بهنهان من... نشون میده اوضاع چقدر براشون اضطراریه.»
سوما پس از تحققخویش مقصودش، بلادرنگ آنجا را بهداشته مقصد مقر فرماندهی ترک کرد.
زیک که در خلوت اتاق تنهاکاملاً مانده بود، پیش از فراخواندن بوریس وآشوبی دکر، لختی در بحر تدبیر فرو رفت.
دکر به مجرد گامپوشیده نهادن به اتاق، باتنها انضباطی شوالیهوار کرنش کرد:
«سرورم، احضارم فرموده بودید؟»
زیک خطاب به او گفت:
«دکر، به محض تکمیل آمادهسازیها،حال در معیت فرقه شوالیههای سیمینسراسر به سوی شاهزادهنشین وادوکا روانه بشید.»
«شخصاً فرماندهیجانب ما رو بهحال عهده نمیگیرید، سرورم؟»
«نخست مشغلهای دارم که محتاج رسیدگیه. با هم قدم به پادشاهیپای مقدس میذاریم، اما میانهی مسیر راهمون جدا خواهد شد. مأموریتت روبلکه به فرجام برسون و در شاهزادهنشین وادوکا به من ملحق شو.»
دکر که از نشست محرمانه زیک با فرستادهگسیل صحنه سیاه آگاهی داشت، درمییافت که این مأموریت،پوشیده پایبند به رازداریهای درونی و حیاتی خاندان دریکر است.
دکر بلادرنگ سر فرود آورد:
«اطاعت میشود.»
«و ضمناً، با استاد دوک در اطلس تماس بگیر. ایشونداشته در ایام جوانی در پادشاهی مقدس صاحبنام بوده، پس قاعدتاً بایدتنها شاهزادهنشین وادوکا رو کف دستش بشناسه. باید از تجاربش کمک بخوایم.»
با شنیدن این تدبیر،خویش بارقهای از امید و سرورداشته در سیمای دکر هویدا شد.
«با کمکجانب سر دوک، بسیارحال قدرتمندتر خواهیم شد.»
زیک به دکر دستور داد تا تدارکات راتنها با جدیت آماده کند و بعد رو بهخواهد بوریس کرد که حالا با او تنها مانده بود:
«این روزااستیصال خیلی آسودهخاطرتردرد به نظر میرسی.»
«نه اصلاً، رئیس.»
«شنیدم با قاتلایمیان سالماک گرم گرفتی.کاملاً اوضاع چطور پیش میره؟»
«کارمون شبیه به همه، واسه همینکاملاً یه جورایی با هم میسازیم. بهگرداب این فکر افتادین که بکشینشون سمت خودمون؟»
«اگه بشه، بد نیست.»
با اینعلاج حرف زیک، چهرهیعقل بوریس درهم رفت:
«هوم، قاتلای سالماک کارکشتهان و شکی تو مهارتشون نیست.بلکه ولی همونطور که میدونین، اگه بویی ببرن، پیمانی که بستینشاهزاده بیارزش میشه و اونوقت سیل قاتلاست که بیوقفه سرازیر میشه.»
«پیر کوهستان به هر حال کسی نیست که تابلکه آخر به اون پیمان وفادار بمونه. احتمالاً تا الانمحالا به قاتلاش سپرده اگه فرصتی گیر آوردن، نفلم کنن.»
«چی؟ امکان نداره...»
«از اون پیرمرد برمیاد.»
با اینجانب کلمات، چشمانپوشیده بوریس تیز شد:
«پس همینجانب الان دخلشونپوشیده رو بیاریم؟»
«فکر میکردماستیصال باهاشون رفیق شدی.خویش ظاهراً اینطور نیست.»
«اون قضیهشعلاج جداست؛ کارخویش کاره، رفاقت رفاقت.»
زیک در بوریس، بارقههاییپوشیده از گذشتهی خودش درتنها دوران آدمکشی را دید.
سرش راجانب به نشانهپوشیده نفی تکان داد:
«نیازی نیست.استیصال سالماک رو... بهخویش زودی پاکسازی میکنیم.»
برای لحظهای، از این کلام زیک لرزهای بهگسیل ستون فقرات بوریس افتاد. اربابش کسی نبود کهپوشیده تهدیدهای بیخ گلویش را به حال خود رها کند.
«قصد داره به محضپوشیده اینکه فرصتش پیش بیاد،تنها سالماک رو درسته ببلعه.»
سالماک قرنها بدون آنکه در برابر هیچ پادشاهی سر خمسراسر کند، جایگاهش را قرص و محکم حفظ کرده بود. امادوم اگر زیک اراده میکرد محوشان کند، آیا تاب مقاومت داشتند؟
بوریس حتی در مخیلهاشدرد هم نمیتوانست شکست خوردندیوانگی زیک را تصور کند.
«حمام خونیعلاج در دلخویش کویر تو راهه.»
همانطور که بوریس درپوشیده دل زهرخند میزد، زیکتنها رو به او گفت:
«بوریس، ما برایمیان دستگیری باکوس دریکرکاملاً عازم پادشاهی مقدس میشیم.»
با این حرفعلاج ناگهانی زیک، بوریسعقل با بهت پرسید:
«خائن دریکر؟ چرا یهو اون...»
«جزئیاتش رو بعداًمیان برات میگم. فقط توآشکار و شادیا همرام میاین.»
بوریس با چهرهایمیان حاکی از تسلیمکاملاً سر تکان داد:
«وقتی تکی صدامعلاج زدین یه حدسایی زدهداده بودم... فوراً حاضر میشم.»
«خوبه. از لرددرد هادس و عارفانداده ایشتار خبری نشد؟»
«همین الان از مایسنی خبر رسید. لرد هادس داره جماعت ایشتار رو مثل موشسهمگین اینور اونور میدوونه و بهشون دستور داده انواع و اقسام خرتوپرتها رو جمع کنن.ژولیوس از صدقهسر همین کاراش، هر روز خروارها خرتوپرت عجیبوغریب تو قلعه آگاممنون تلنبار میشه.»
«بذار لرد هادس هرپوشیده کاری دلش میخواد بکنه.تنها بانو یلین در چه حاله؟»
با این پرسش زیک دربارهی یلین، قیافهی بوریسدیوانگی حالت غریبی به خود گرفت. این نخستین باریمیان بود که زیک احوال یک بانو را جویا میشد.
«بانو یلین برای اینکه ردپایعقل نیاکانش رو دنبال کنه، راهیپای سفر به جنگل شمالی شد.»
«جنگل شمالی...»
در حالی که زیکپوشیده عمیقاً در اندیشه فرو رفتهبلکه بود، بوریس با احتیاط پرسید:
«رئیس... نکنه جدیجدیعلاج قصد دارین باعقل وارث ایشتار وصلت کنین؟»
در چشمان بوریس، زیبایی یلین نهایت کمال بود. حتی آنجلینا که میگفتند زیباتریندیگری دوشیزهی تمام قاره است جادوی خاص خود را داشت، اما یلین همانند یکسهمگین الههی زیبایی، رمزآلودگی و وقار را یکجا در پیکر خود گرد آورده بود.
گذشته از نَسَب هولناکش به عنوان وارث خاندانتنها ایشتار، افسونگریاش به قدری بود که هر مردی حاضربرد میشد روحش را پیشکش کند تا به وصالش برسد.
با این سخن، زیکپوشیده با نگاهی سرشار ازتنها تأسف به بوریس چشم دوخت:
«قیافهی من به کسیدرد میخوره که الان تودیوانگی موقعیت زن گرفتن باشه؟»
«نـ-نه، ولیعلاج خب محضخویش احتیاط پرسیدم.»
«چرندبافی بسه. محافظاش چطورن؟»
«عارفان خود ایشتار دارن همهچیز رو رتقوفتق میکنن.تنها ما هم چند نفر از نیروهای خودمون روخواهد فرستادیم تا اگه اتفاقی افتاد، بیدرنگ گزارش بدن.»
«خوبه. اگه خبریعلاج شد معطل نکنعقل و فوراً بهم بگو.»
اگر بلایی بر سر یلینعقل میآمد، جمیلا، رئیس خاندان ایشتار، بیدرنگدسیسههای برای ستاندن جان او لشکر میکشید.
سپس بوریس افزود:
«رئیس، یهجانب مسئلهی دیگهپوشیده هم هست.»
«چی؟»
«بانو آرینا تماس گرفت. میگه اونداده قاتلای «شش» رو که قصد جونتوننهان رو داشتن، حسابی رام و سربهراه کرده.»
«...اصلاً تو کتم نمیره بانوحال آرینا چه بلایی سرشون آورده کهامپراتوری اون گردنکلفتای مافیا انقدر عوض شدن.»
«خودمم بدجور کنجکاومیان بودم، ولی راستشکاملاً جرئت نکردم بپرسم.»
«گفت اوناماستیصال به مداوادرد نیاز دارن؟»
«آره، درست مثل سیون. گفت قدرتاشون رودیوانگی با مواد تقویت کرده بودن. اون یارو کهمیان با شن کار میکنه انگار اوضاعش بدجوری خرابه.»
«ترفندهای مافیا کاملاً دستروشدهست. مفهومه.حال بعداً که به قلعه آگاممنونسراسر سر زدیم، اولویت با مداواشونه.»
زیک صحبت را درپوشیده همانجا برید و به بوریسبلکه دستور داد مهیای حرکت شود.
چند روز بعد،علاج دهها ناو جنگی لنگرگاهداده ایسون را ترک گفتند.
بر عرشهی شناورها، فرقه شوالیههای شمشیرداده سیاه به فرماندهی زیک و فرقهنهان شوالیههای سیمین به سرکردگی لونو مستقر بودند.
ناوهای جنگی سینه امواج راحال شکافته و با شتاب تمامسراسر به سمت پادشاهی مقدس پیش تاختند.
غر-ر-ر-ر... قیژژژ... خرچ! خروچ!
صداهایی مخوف و مهیبخویش از پسِ دهها درگسیل آهنی قطور به گوش میرسید.
رامون زیمنس در میانهی راهرویی از سنگ سخت وبلکه طبیعی که درهای آهنی از هر دو سو محاصرهاشحالا کرده بودند، با سیمایی گرفته و سنگین قدم برمیداشت.
پشت سر او،میان جادوگران یگان جادویکاملاً مخفی زیمنس گام برمیداشتند.
به محض آنکه رامون دستشخویش را بالا برد، در آهنیداشته انتهای دالان خودبهخود گشوده شد.
همزمان با باز شدن در،عقل هجوم بوی تعفنی منزجرکننده ازپای فضای سنگی به بیرون پاشید.
مه مسموم و سرخی از جنس خونآشکار اتاق را چنان آکنده بود که باسهمگین چشم غیرمسلح هم به وضوح دیده میشد.
«اوغ...»
حتی جادوگران زیمنس که عمری با بویداده خون مأنوس بودند، با استشمام این بویدیگری تند و گزنده احساس تهوع پیدا کردند.
رامون با چهرهایدرد چون سنگ خاراداده به پیش تاخت.
پس از رد شدن از ورودی طاقدار و ورودبلکه به تالار درونی، قامت سیهپوشی با ردایی دراز را دیدشاهزاده که روی سکوی سنگی، کالبد بیجان آبل را بررسی میکرد.
رامون باجانب دیدن اوپوشیده دهان گشود:
«کشیش اعظم.»
پیکر رداپوشعلاج با کلامخویش رامون برگشت.
از زیر سایهیمیان شنل کلاهدار، نقابیکاملاً یکدست سیاه نمایان شد.
با دیدن آنمیان صحنه، ابروان رامونکاملاً درهم گره خورد:
«حتی تو این گیرودار همخویش صورتت رو قایم میکنی وداشته با عروسکهات سرگرم بازی میشی؟»
غرشـسـس—
تمام تالار زیرمیان سنگینی هالهی وحشتناککاملاً رامون به لرزه افتاد.
کشیش اعظم نقابدار درپوشیده برابر این تکان سهمگینتنها کوچکترین واکنشی بروز نداد.
طولی نکشید که راموندرد بر خشمش چیره شد وگسیل موج قدرتش را فرو نشاند.
آنگاه بهعلاج کشیش اعظم خیرهعقل شد و گفت:
«صاف وجانب پوستکنده میپرسم. آبل...حال میتونی نجاتش بدی؟»
پرتوی سرخ ومیان باریکی از روزنهیکاملاً نقاب سیاه درخشید.
سپس صداییاستیصال بم ودرد مرده طنین انداخت:
«زندهکردن آبل دریکر ناممکنه.»