---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 326: ویرانه‌های نخستین پادشاه مقدس • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 326: ویرانه‌های نخستین پادشاه مقدس

0

«ویرانه‌های نخستین پادشاه مقدس؟»

حتی در زندگی قبلی‌اش هم زیک هرگز چنین چیزی نشنیده بود. با در نظر‌سهمگین​ گرفتن این‌که امپراتور وجب به وجب خرابه‌های باستانی قاره را زیر و رو کرده بود،‌عصبانیت​ چندان جای شگفتی نداشت که به ویرانه‌های نخستین پادشاه مقدس نیز چشم طمع دوخته باشد.

سوما رو به زیک گفت:

«طبق گزارش‌های اطلاعاتی، وضعیت سلامتی امپراتور به‌شدت رو به وخامت گذاشته. اون باور داره عتیقه‌ای توی‌میان​ خرابه‌های نخستین پادشاه مقدس پنهان شده که می‌تونه بیماریش رو درمان کنه؛ برای همین، به بهانه‌ی‌شاهزاده​ یاری رساندن به پادشاهی مقدس در امر جست‌وجو، شخصاً ارتش رو رهبری می‌کنه و راهی شده.»

با شنیدن سخنان سوما، زیک تازه دریافت‌دیوانگی​ چرا امپراتور شخصاً ارتش را بسیج کرده‌جانب​ و به سمت پادشاهی مقدس لشکر کشیده است.

«لژیون اورک‌ها هم حتماً کار‌حال​ خود امپراتوره. به بهانه‌ای نیاز داشت‌امپراتوری​ تا وارد خاک پادشاهی مقدس بشه.»

آنچه مایه حیرت زیک‌پوشیده​ شد، همراهی خاندان زیمنس با‌بلکه​ این خواسته جنون‌آمیز امپراتور بود.

برای به حرکت درآوردن لژیون‌خویش​ هیولاها، دست‌کم به قدرت توأمان‌داشته​ زیمنس و ناراک نیاز بود.

این‌که آیا امپراتور به راستی از سر استیصال برای علاج درد خویش عقل از کف داده و با دیوانگی لژیون اورک‌ها را‌سراسر​ گسیل داشته بود، یا پای دسیسه‌های نهان دیگری از جانب زیمنس و ناراک در میان بود، بر زیک پوشیده بود. با این‌تلاطم​ حال، کاملاً آشکار بود که این وضعیت نه تنها پادشاهی مقدس، بلکه سراسر امپراتوری را در گرداب آشوبی سهمگین فرو خواهد برد.

«حالا که شاهزاده دوم، وارث تاج‌وتخت، توی‌آشکار​ چنگ منه و امپراتور هم به سیم آخر‌فرو​ زده، ژولیوس حتماً داره از عصبانیت موهاشو می‌کَنه.»

تلاطم و پریشانی امپراتوری،‌پوشیده​ فرصت‌ها و رخنه‌های بی‌شماری‌تنها​ برای بهره‌برداری پدید می‌آورد.

در زندگی گذشته، زیک‌درد​ جانش را به دست‌دیوانگی​ تازی‌های شکاری امپراتور باخته بود.

نمی‌توانست کتمان کند که‌خویش​ آتش کینه‌ای ریشه‌دار از‌گسیل​ امپراتور در سینه‌اش شعله‌ور نیست.

«توی زندگی قبلی، راهمون هرگز با هم‌آشکار​ تلاقی نکرد. اما توی این زندگی... می‌تونم‌سهمگین​ از این فرصت برای گرفتن انتقام استفاده کنم.»

در همین‌جانب​ اثنا، سوما‌پوشیده​ سکوت را شکست:

«ارباب خاندان ازت‌علاج​ می‌خوان که باکوسِ خائن‌داده​ رو به دام بندازی.»

با وجود تمام حاشیه‌روی‌ها،‌خویش​ مقصود غایی صحنه سیاه در‌داشته​ نهایت چیزی جز باکوس نبود.

«به خاطر جانشین پاپ؟»

سوما در واکنش‌میان​ به پرسش زیک،‌کاملاً​ آرام سر تکان داد:

«این فقط بخشی از ماجراست، اما خود باکوس دردسر به‌مراتب بزرگ‌تریه. اون به عنوان مأمور سابق صحنه‌پوشیده​ سیاه و یکی از نوادگان مستقیم دریکر، بیش از حد از رازها باخبره. اگه چنین مهره‌ای با‌وارث​ امپراتور وارد معامله بشه و به امپراتوری پناهنده بشه، ضربه سنگین و جبران‌ناپذیری به دریکر وارد می‌شه.»

هم‌زمان با شنیدن سخنان‌خویش​ سوما، زنجیره‌ای از پرسش‌ها‌گسیل​ در ذهن زیک شکل گرفت.

«نمی‌تونه فقط همین باشه؛ برای دلیلی به این سادگی‌بلکه​ من رو سراغ باکوس نمی‌فرستادن.» زیک گمان می‌برد این‌حالا​ نیز دسیسه و آزمون پیچیده دیگری از سوی آرتور باشد.

شاید محکی بود تا بسنجند او چگونه‌آشکار​ با خویشاوند هم‌خون و مستقیمی همچون باکوس‌سهمگین​ برخورد کرده و او را به بند می‌کشد.

«یا شاید هم باکوس راستی‌راستی رازی رو می‌دونه که نباید به گوش امپراتوری‌نهان​ یا حتی صحنه سیاه برسه، واسه همین این مأموریت رو به من سپردن.»‌آشوبی​ به نظر می‌رسید حقایقی بغرنج و چندلایه در پس پرده پنهان مانده باشد.

سوما رو به زیک‌خویش​ که غرق در افکار‌گسیل​ خویش بود، ادامه داد:

«ارباب خاندان وعده دادن که‌حال​ اگه این غائله رو ختم به‌امپراتوری​ خیر کنی، پاداش دندان‌گیری نصیبت می‌شه.»

این کلام‌جانب​ سوما، بر گمانه‌زنی‌های‌حال​ زیک صحه گذاشت.

«این‌که ارباب خاندان تا این اندازه‌عقل​ سخاوت به خرج داده... قطعاً رازی‌دسیسه‌های​ حیاتی در مورد باکوس وجود داره.»

اما فارغ از این‌که پای آزمون آرتور در میان باشد یا خیر، همان‌گونه که‌جانب​ سوما اشاره کرد، اگر باکوس جانشین پاپ را تسلیم امپراتور می‌کرد و کلید دستیابی به‌برد​ ویرانه‌های نخستین پادشاه مقدس را در اختیارش می‌گذاشت، رشته امور به کلی از هم می‌گسیخت.

«اول، جانشین پاپ رو از چنگ باکوس بیرون می‌کشم و‌سراسر​ بعد توی خرابه‌های نخستین پادشاه مقدس کمین می‌کنم تا سر‌دوم​ و کله‌ی امپراتور پیدا بشه؛ اون‌وقت کارش رو یکسره می‌کنم.»

زیک نیک می‌دانست که جیو روبرن،‌کاملاً​ پادشاه مقدس، ثمره پیوند میان کلودیا روبرن—باهاموت‌آشوبی​ در کالبد دگرپیکری—و تراکان دریکر بوده است.

«خرابه‌های جیو روبرن‌علاج​ احتمالاً با سیستم‌عقل​ هم گره خورده.»

با این حساب، گستردن دام و‌داده​ به بند کشیدن امپراتور در آن‌نهان​ آوردگاه، بیشترین برتری راهبردی را رقم می‌زد.

زیک پس از‌میان​ سبک‌سنگین کردن اوضاع، مجدداً‌آشکار​ رو به سوما کرد:

«موقعیت دقیق‌جانب​ باکوس رو‌پوشیده​ ردگیری کردید؟»

«بر اساس شواهد، مشخص شده‌خویش​ که توی یه صومعه قدیمی‌داشته​ در حوالی شاهزاده‌نشین وادوکا سنگر گرفته.»

«بسیار خب. یه‌درد​ پرسش دیگه هم‌داده​ برام باقی مونده.»

«بفرمایید.»

«آیا باید‌جانب​ باکوس رو حتماً‌حال​ زنده دستگیر کنم؟»

با وجودی که از دو مادر‌عقل​ زاده شده بودند، باکوس و زیک برادرانی‌نهان​ با خون مشترک پدری به شمار می‌رفتند.

دیدن خونسردی مفرط زیک در طرح پرسش درباره از میان برداشتن‌دسیسه‌های​ برادرش برای اتمام مأموریت، به سوما گوشزد کرد که به راستی‌سراسر​ در محضر یکی از نوادگان اصیل و بی‌رحم خاندان دریکر ایستاده است.

سوما با طمأنینه سر جنباند:

«تا جایی که هیچ ردپایی از خودت‌آشکار​ به جا نذاری، مانعی نداره. ولی برای اثبات‌فرو​ مرگ باکوس، به مدرکی قطعی نیاز خواهیم داشت.»

«متوجه شدم. به ارباب‌درد​ خاندان خبر بده که‌دیوانگی​ انجام مأموریت رو قبول می‌کنم.»

از پاسخ قاطع زیک، لبخندی حاکی‌داده​ از آسودگی بر لبان سوما نقش‌نهان​ بست و دستش را پیش آورد:

«ملاقات با شما افتخاری بود، سر زیک. اگر در‌بلکه​ آینده به هرگونه کمکی محتاج شدید، بی‌درنگ با صحنه سیاه‌شاهزاده​ تماس برقرار کنید. ما یاری شما رو بی‌جواب نخواهیم گذاشت.»

هنگامی که زیک دست سوما را‌کاملاً​ فشرد و رها کرد، ناگهان یک‌گرداب​ کارت ویزیت سیاه‌رنگ در پنجه‌اش جای گرفت.

«فرکانس ارتباط مستقیم با رئیس اطلاعات‌عقل​ صحنه سیاه؟ تحویل دادن چنین چیزی به‌نهان​ من... نشون می‌ده اوضاع چقدر براشون اضطراریه.»

سوما پس از تحقق‌خویش​ مقصودش، بلادرنگ آنجا را به‌داشته​ مقصد مقر فرماندهی ترک کرد.

زیک که در خلوت اتاق تنها‌کاملاً​ مانده بود، پیش از فراخواندن بوریس و‌آشوبی​ دکر، لختی در بحر تدبیر فرو رفت.

دکر به مجرد گام‌پوشیده​ نهادن به اتاق، با‌تنها​ انضباطی شوالیه‌وار کرنش کرد:

«سرورم، احضارم فرموده بودید؟»

زیک خطاب به او گفت:

«دکر، به محض تکمیل آماده‌سازی‌ها،‌حال​ در معیت فرقه شوالیه‌های سیمین‌سراسر​ به سوی شاهزاده‌نشین وادوکا روانه بشید.»

«شخصاً فرماندهی‌جانب​ ما رو به‌حال​ عهده نمی‌گیرید، سرورم؟»

«نخست مشغله‌ای دارم که محتاج رسیدگیه. با هم قدم به پادشاهی‌پای​ مقدس می‌ذاریم، اما میانه‌ی مسیر راهمون جدا خواهد شد. مأموریتت رو‌بلکه​ به فرجام برسون و در شاهزاده‌نشین وادوکا به من ملحق شو.»

دکر که از نشست محرمانه زیک با فرستاده‌گسیل​ صحنه سیاه آگاهی داشت، درمی‌یافت که این مأموریت،‌پوشیده​ پایبند به رازداری‌های درونی و حیاتی خاندان دریکر است.

دکر بلادرنگ سر فرود آورد:

«اطاعت می‌شود.»

«و ضمناً، با استاد دوک در اطلس تماس بگیر. ایشون‌داشته​ در ایام جوانی در پادشاهی مقدس صاحب‌نام بوده، پس قاعدتاً باید‌تنها​ شاهزاده‌نشین وادوکا رو کف دستش بشناسه. باید از تجاربش کمک بخوایم.»

با شنیدن این تدبیر،‌خویش​ بارقه‌ای از امید و سرور‌داشته​ در سیمای دکر هویدا شد.

«با کمک‌جانب​ سر دوک، بسیار‌حال​ قدرتمندتر خواهیم شد.»

زیک به دکر دستور داد تا تدارکات را‌تنها​ با جدیت آماده کند و بعد رو به‌خواهد​ بوریس کرد که حالا با او تنها مانده بود:

«این روزا‌استیصال​ خیلی آسوده‌خاطرتر‌درد​ به نظر می‌رسی.»

«نه اصلاً، رئیس.»

«شنیدم با قاتلای‌میان​ سالماک گرم گرفتی.‌کاملاً​ اوضاع چطور پیش می‌ره؟»

«کارمون شبیه به همه، واسه همین‌کاملاً​ یه جورایی با هم می‌سازیم. به‌گرداب​ این فکر افتادین که بکشینشون سمت خودمون؟»

«اگه بشه، بد نیست.»

با این‌علاج​ حرف زیک، چهره‌ی‌عقل​ بوریس درهم رفت:

«هوم، قاتلای سالماک کارکشته‌ان و شکی تو مهارتشون نیست.‌بلکه​ ولی همون‌طور که می‌دونین، اگه بویی ببرن، پیمانی که بستین‌شاهزاده​ بی‌ارزش می‌شه و اون‌وقت سیل قاتلاست که بی‌وقفه سرازیر می‌شه.»

«پیر کوهستان به هر حال کسی نیست که تا‌بلکه​ آخر به اون پیمان وفادار بمونه. احتمالاً تا الانم‌حالا​ به قاتلاش سپرده اگه فرصتی گیر آوردن، نفلم کنن.»

«چی؟ امکان نداره...»

«از اون پیرمرد برمیاد.»

با این‌جانب​ کلمات، چشمان‌پوشیده​ بوریس تیز شد:

«پس همین‌جانب​ الان دخلشون‌پوشیده​ رو بیاریم؟»

«فکر می‌کردم‌استیصال​ باهاشون رفیق شدی.‌خویش​ ظاهراً این‌طور نیست.»

«اون قضیه‌ش‌علاج​ جداست؛ کار‌خویش​ کاره، رفاقت رفاقت.»

زیک در بوریس، بارقه‌هایی‌پوشیده​ از گذشته‌ی خودش در‌تنها​ دوران آدم‌کشی را دید.

سرش را‌جانب​ به نشانه‌پوشیده​ نفی تکان داد:

«نیازی نیست.‌استیصال​ سالماک رو... به‌خویش​ زودی پاک‌سازی می‌کنیم.»

برای لحظه‌ای، از این کلام زیک لرزه‌ای به‌گسیل​ ستون فقرات بوریس افتاد. اربابش کسی نبود که‌پوشیده​ تهدیدهای بیخ گلویش را به حال خود رها کند.

«قصد داره به محض‌پوشیده​ اینکه فرصتش پیش بیاد،‌تنها​ سالماک رو درسته ببلعه.»

سالماک قرن‌ها بدون آنکه در برابر هیچ پادشاهی سر خم‌سراسر​ کند، جایگاهش را قرص و محکم حفظ کرده بود. اما‌دوم​ اگر زیک اراده می‌کرد محوشان کند، آیا تاب مقاومت داشتند؟

بوریس حتی در مخیله‌اش‌درد​ هم نمی‌توانست شکست خوردن‌دیوانگی​ زیک را تصور کند.

«حمام خونی‌علاج​ در دل‌خویش​ کویر تو راهه.»

همان‌طور که بوریس در‌پوشیده​ دل زهرخند می‌زد، زیک‌تنها​ رو به او گفت:

«بوریس، ما برای‌میان​ دستگیری باکوس دریکر‌کاملاً​ عازم پادشاهی مقدس می‌شیم.»

با این حرف‌علاج​ ناگهانی زیک، بوریس‌عقل​ با بهت پرسید:

«خائن دریکر؟ چرا یهو اون...»

«جزئیاتش رو بعداً‌میان​ برات می‌گم. فقط تو‌آشکار​ و شادیا همرام میاین.»

بوریس با چهره‌ای‌میان​ حاکی از تسلیم‌کاملاً​ سر تکان داد:

«وقتی تکی صدام‌علاج​ زدین یه حدسایی زده‌داده​ بودم... فوراً حاضر می‌شم.»

«خوبه. از لرد‌درد​ هادس و عارفان‌داده​ ایشتار خبری نشد؟»

«همین الان از مایسنی خبر رسید. لرد هادس داره جماعت ایشتار رو مثل موش‌سهمگین​ این‌ور اون‌ور می‌دوونه و بهشون دستور داده انواع و اقسام خرت‌وپرت‌ها رو جمع کنن.‌ژولیوس​ از صدقه‌سر همین کاراش، هر روز خروارها خرت‌وپرت عجیب‌وغریب تو قلعه آگاممنون تلنبار می‌شه.»

«بذار لرد هادس هر‌پوشیده​ کاری دلش می‌خواد بکنه.‌تنها​ بانو یلین در چه حاله؟»

با این پرسش زیک درباره‌ی یلین، قیافه‌ی بوریس‌دیوانگی​ حالت غریبی به خود گرفت. این نخستین باری‌میان​ بود که زیک احوال یک بانو را جویا می‌شد.

«بانو یلین برای اینکه ردپای‌عقل​ نیاکانش رو دنبال کنه، راهی‌پای​ سفر به جنگل شمالی شد.»

«جنگل شمالی...»

در حالی که زیک‌پوشیده​ عمیقاً در اندیشه فرو رفته‌بلکه​ بود، بوریس با احتیاط پرسید:

«رئیس... نکنه جدی‌جدی‌علاج​ قصد دارین با‌عقل​ وارث ایشتار وصلت کنین؟»

در چشمان بوریس، زیبایی یلین نهایت کمال بود. حتی آنجلینا که می‌گفتند زیباترین‌دیگری​ دوشیزه‌ی تمام قاره است جادوی خاص خود را داشت، اما یلین همانند یک‌سهمگین​ الهه‌ی زیبایی، رمزآلودگی و وقار را یک‌جا در پیکر خود گرد آورده بود.

گذشته از نَسَب هولناکش به عنوان وارث خاندان‌تنها​ ایشتار، افسونگری‌اش به قدری بود که هر مردی حاضر‌برد​ می‌شد روحش را پیشکش کند تا به وصالش برسد.

با این سخن، زیک‌پوشیده​ با نگاهی سرشار از‌تنها​ تأسف به بوریس چشم دوخت:

«قیافه‌ی من به کسی‌درد​ می‌خوره که الان تو‌دیوانگی​ موقعیت زن گرفتن باشه؟»

«نـ-نه، ولی‌علاج​ خب محض‌خویش​ احتیاط پرسیدم.»

«چرندبافی بسه. محافظاش چطورن؟»

«عارفان خود ایشتار دارن همه‌چیز رو رتق‌وفتق می‌کنن.‌تنها​ ما هم چند نفر از نیروهای خودمون رو‌خواهد​ فرستادیم تا اگه اتفاقی افتاد، بی‌درنگ گزارش بدن.»

«خوبه. اگه خبری‌علاج​ شد معطل نکن‌عقل​ و فوراً بهم بگو.»

اگر بلایی بر سر یلین‌عقل​ می‌آمد، جمیلا، رئیس خاندان ایشتار، بی‌درنگ‌دسیسه‌های​ برای ستاندن جان او لشکر می‌کشید.

سپس بوریس افزود:

«رئیس، یه‌جانب​ مسئله‌ی دیگه‌پوشیده​ هم هست.»

«چی؟»

«بانو آرینا تماس گرفت. می‌گه اون‌داده​ قاتلای «شش» رو که قصد جونتون‌نهان​ رو داشتن، حسابی رام و سربه‌راه کرده.»

«...اصلاً تو کتم نمی‌ره بانو‌حال​ آرینا چه بلایی سرشون آورده که‌امپراتوری​ اون گردن‌کلفتای مافیا انقدر عوض شدن.»

«خودمم بدجور کنجکاو‌میان​ بودم، ولی راستش‌کاملاً​ جرئت نکردم بپرسم.»

«گفت اونام‌استیصال​ به مداوا‌درد​ نیاز دارن؟»

«آره، درست مثل سیون. گفت قدرتاشون رو‌دیوانگی​ با مواد تقویت کرده بودن. اون یارو که‌میان​ با شن کار می‌کنه انگار اوضاعش بدجوری خرابه.»

«ترفندهای مافیا کاملاً دست‌روشده‌ست. مفهومه.‌حال​ بعداً که به قلعه آگاممنون‌سراسر​ سر زدیم، اولویت با مداواشونه.»

زیک صحبت را در‌پوشیده​ همان‌جا برید و به بوریس‌بلکه​ دستور داد مهیای حرکت شود.

چند روز بعد،‌علاج​ ده‌ها ناو جنگی لنگرگاه‌داده​ ایسون را ترک گفتند.

بر عرشه‌ی شناورها، فرقه شوالیه‌های شمشیر‌داده​ سیاه به فرماندهی زیک و فرقه‌نهان​ شوالیه‌های سیمین به سرکردگی لونو مستقر بودند.

ناوهای جنگی سینه امواج را‌حال​ شکافته و با شتاب تمام‌سراسر​ به سمت پادشاهی مقدس پیش تاختند.

غر-ر-ر-ر... قیژژژ... خرچ! خروچ!

صداهایی مخوف و مهیب‌خویش​ از پسِ ده‌ها در‌گسیل​ آهنی قطور به گوش می‌رسید.

رامون زیمنس در میانه‌ی راهرویی از سنگ سخت و‌بلکه​ طبیعی که درهای آهنی از هر دو سو محاصره‌اش‌حالا​ کرده بودند، با سیمایی گرفته و سنگین قدم برمی‌داشت.

پشت سر او،‌میان​ جادوگران یگان جادوی‌کاملاً​ مخفی زیمنس گام برمی‌داشتند.

به محض آنکه رامون دستش‌خویش​ را بالا برد، در آهنی‌داشته​ انتهای دالان خودبه‌خود گشوده شد.

هم‌زمان با باز شدن در،‌عقل​ هجوم بوی تعفنی منزجرکننده از‌پای​ فضای سنگی به بیرون پاشید.

مه مسموم و سرخی از جنس خون‌آشکار​ اتاق را چنان آکنده بود که با‌سهمگین​ چشم غیرمسلح هم به وضوح دیده می‌شد.

«اوغ...»

حتی جادوگران زیمنس که عمری با بوی‌داده​ خون مأنوس بودند، با استشمام این بوی‌دیگری​ تند و گزنده احساس تهوع پیدا کردند.

رامون با چهره‌ای‌درد​ چون سنگ خارا‌داده​ به پیش تاخت.

پس از رد شدن از ورودی طاق‌دار و ورود‌بلکه​ به تالار درونی، قامت سیه‌پوشی با ردایی دراز را دید‌شاهزاده​ که روی سکوی سنگی، کالبد بی‌جان آبل را بررسی می‌کرد.

رامون با‌جانب​ دیدن او‌پوشیده​ دهان گشود:

«کشیش اعظم.»

پیکر رداپوش‌علاج​ با کلام‌خویش​ رامون برگشت.

از زیر سایه‌ی‌میان​ شنل کلاه‌دار، نقابی‌کاملاً​ یکدست سیاه نمایان شد.

با دیدن آن‌میان​ صحنه، ابروان رامون‌کاملاً​ درهم گره خورد:

«حتی تو این گیرودار هم‌خویش​ صورتت رو قایم می‌کنی و‌داشته​ با عروسک‌هات سرگرم بازی می‌شی؟»

غرش‌ـسـس—

تمام تالار زیر‌میان​ سنگینی هاله‌ی وحشتناک‌کاملاً​ رامون به لرزه افتاد.

کشیش اعظم نقابدار در‌پوشیده​ برابر این تکان سهمگین‌تنها​ کوچک‌ترین واکنشی بروز نداد.

طولی نکشید که رامون‌درد​ بر خشمش چیره شد و‌گسیل​ موج قدرتش را فرو نشاند.

آن‌گاه به‌علاج​ کشیش اعظم خیره‌عقل​ شد و گفت:

«صاف و‌جانب​ پوست‌کنده می‌پرسم. آبل...‌حال​ می‌تونی نجاتش بدی؟»

پرتوی سرخ و‌میان​ باریکی از روزنه‌ی‌کاملاً​ نقاب سیاه درخشید.

سپس صدایی‌استیصال​ بم و‌درد​ مرده طنین انداخت:

«زنده‌کردن آبل دریکر ناممکنه.»

ناولها | novelha.net