چپتر 289: تجسم یک صورت فلکی
0کالبد تجسمیافته یه صورت فلکی؟
در همان لحظه، مجسمهزنده یخی مقابل زیک شروعدرون به ترک خوردن کرد.
ترررک!
کریستالهای یخ همچون باران فرو ریختندزیر و زیک را که در فاصلهمیبردند نزدیکی ایستاده بود، مجبور به عقبنشینی کردند.
غررررش!
با شنیدن صدای ناگهانی از پشتکررر سرش، برگشت و دید دری که ازبام آن وارد شده بود، دارد بسته میشود.
بوم!
«خب، این دیگه...»
تا آن موقع، مجسمه یخی کاملاًاون خرد شده بود و کالبدی تجسمیافته باآنها پوستی آبیرنگ و رنگپریده روی پاهایش ایستاد.
کالبد تجسمیافته دو جفت بال خودکررر را گشود. بالهایی که گویی از کریستالبام تراشیده شده بودند، با نوری زیبا میدرخشیدند.
زیک هاله خارقالعادهایگویی را از اینبودند کالبد حس کرد.
انسان نیست، امابام شبیه شیاطین هم بهکلاهخودهای نظر نمیرسه. پس چیه؟
کالبد تجسمیافته سرش را بالا گرفت و ششزنده دستش را به آرامی حرکت داد. همزمان، لبهایشبرخاستند را غنچه کرد و به سقف خیره شد.
ووووووووو—
صدایی فراتر ازگویی محدوده شنوایی انسان درنوری سراسر سالن طنینانداز شد.
«آرغ!»
درست در همان لحظه.
مجسمههای یخی که از ورودیمیشن در ردیفهای منظم ایستاده بودند،جنگجویانی شروع به ترک خوردن کردند.
ریچموند با وحشت به مجسمهها نگاهبودند کرد و فریاد زد: «ار... ارباب!انسان اون مجسمههای یخی دارن زنده میشن!»
کررر-ترک!
مجسمههای یخی خردنگاه شدند و از دروندارن آنها، جنگجویانی زرهپوش برخاستند.
بام!
جنگجویان که چهرههایشان زیر کلاهخودهای ضخیم پنهان شده بود، در حالی که سلاحهایشاننیست را بالا میبردند، هالهای تهدیدآمیز از خود ساطع میکردند. آنها سلاحهای متنوعی حملهمزمان میکردند؛ از شمشیرهای بزرگ و تبرهای جنگی گرفته تا نیزه و گرزهای آهنین.
زیک بر سر ریچموند کهچهرههایشان وحشت کرده بود فریاد زد:حالی «ریچموند! یه دیوار احضار کن!»
با دستور زیک،نگاه ریچموند با عجله یکدارن دیوار استخوانی احضار کرد.
کررررک!
در یک چشم به هم زدن،بودند دیوار استخوانی بالا آمد و مسیرانسان بین زیک و جنگجویان را مسدود کرد.
زیک شعله مقدس خود را در آن سوی دیوار استخوانی آزاد کرد.میبردند با زبانهکشیدن شعله مقدس که آغشته به قدرت نور بود، جنگجویان درگرفته حالی که سلاحهایشان را محکم در دست داشتند، مردد شدند و جلوتر نیامدند.
درست در همان لحظه، کالبد تجسمیافته، یعنیدارن ملکه برف، در هوا شناور شد وجنگجویانی به آرامی به سمت موقعیت زیک نزدیک شد.
زیک هرسیون را مجهز کرد و بهشدند سمت ملکه برف چرخید. او به سوی ملکهچهرههایشان برف که در هوا شناور بود، قدم برداشت.
ملکه برف درگویی میان زمین وبودند هوا متوقف شد.
ناگهان، صداییبرخاستند در ذهنجنگجویان زیک طنینانداز شد.
[■ ■■■■ ■■ ■■■]
سیستم نمیتوانست معنای این حرف رابودند تفسیر کند. این شبیه به همانانسان چیزی بود که هادس قبلاً گفته بود.
سیستم اون موقع گفتجنگجویان که این یه زبان مردهستپنهان که از سوابق پاک شده.
گویی متوجه شده بود کهارباب زیک حرفش را نمیفهمد، صداییکررر که در سرش بود تغییر کرد.
[تو فقط یک انسان ناچیزی، بنابراین نمیتوانی زبان خدایان را درک کنی.]
وقتی ملکه برف به زبانچهرههایشان باستانی کرونوس صحبت کرد، سیستمحالی آن را ترجمه و مخابره کرد.
زیک بهمجسمهها ملکه برف نگاهارباب کرد و گفت:
«گفته شد که تو یه کالبدکررر تجسمیافته مهر و موم شدهای. بهبرخاستند نظر نمیرسه شیطان باشی، پس چی هستی؟»
با حرفهای زیک، لرزش خفیفی از بدننوری ملکه برف ساطع شد. او سرانجام سرش راشبیه چرخاند و از بالا به زیک نگاه کرد.
[چقدر برای یک انسان ناچیز، گستاخانه است. برای من، تو هیچ تفاوتی با کرمهایی که روی زمین میخزند نداری. چطور جرأت میکنی چنین سؤال گستاخانهای بپرسی.]
ملکه برف هر شش دستمیشن و هر دو جفت بالجنگجویانی خود را گشود و ادامه داد:
[هرچند تو چیزی جز یک کرم نیستی، اما به تو رحم میکنم و به خاطر خدمتت در شکستن مهر و مومم، تو را نمیکشم. فوراً زانو بزن و مرا بپرست. در غیر این صورت، رحم خود را پس میگیرم و تمام خون قرمز و ناچیزت منجمد خواهد شد.]
ملکه برف از هوا پایین آمده بود و حالا مقابلکررر زیک ایستاده بود. چانهاش را بالا گرفته بود و کمرشزیر کاملاً صاف بود؛ ژستی که گویی فوراً طلب پرستش میکرد.
زیک به ملکهدارن برف نگاه کرد وشدند آراتاسو را صدا زد.
آراتاسو.
آراتاسو که حالا روحش کاملاًچهرههایشان در شمشیر سبز مستقر شدهحالی بود، به ندای زیک پاسخ داد:
چی شده؟مجسمهها وسط یهفریاد چرت حسابی بودما.
این موجودی که جلومه.زنده به نظر نمیرسه شیطاندرون باشه. این دیگه چه کوفتیه؟
از اینجابالهایی خوب نمیتونم ببینم.تراشیده منو بیار بیرون.
زیک شمشیر سبز را ازچهرههایشان موجودی خود بیرون آورد. آراتاسو لرزیدسلاحهایشان و با صدای بلندی فریاد زد:
او... اون دیگه چیه؟
اول من ازتدارن پرسیدم، این دیگهکررر چه طرز جواب دادنه؟
نه، قضیه این نیست... او...تراشیده اون یه نفیلیمـه! چطور هنوز یکیخارقالعادهای از اونا این اطراف پیدا میشه؟
نفیلیم؟
این اولین بارینگاه بود که زیکاون این کلمه را میشنید.
اون موجودیه کهدارن از «خون مقدس» یهشدند صورت فلکی متولد شده!
درست در همان لحظه،کریستال ملکه برف از بالا بهمیدرخشیدند زیک نگاه کرد و گفت:
[تو لطف و مرحمت مرا درک نمیکنی، ای انسان ناچیز.]
او دوباره بالهایشدارن را گشود وکررر به هوا پرواز کرد.
[با شروع از تو، تمام انسانهای بیارزش را خواهم کشت. آنوقت آن کایسیر حرومزاده با آن صورت کثیفش سینهخیز به سوی من برمیگردد.]
کایسیر؟
جرقهای در ذهن زیک زده شد.کررر این یکی از مشهورترین داستانها از افسانههایبام پادشاه قهرمان، کایسیر بود؛ داستان «جادوگر سفید».
داستان از این قرار بود که وقتی مردم به خاطر جادوگر سفید که زمستان را با خودنظر آورده بود و تمام زمین و آبها را منجمد کرده بود رنج میبردند، پادشاه قهرمان کایسیر ومحدوده شوالیههای برج ساعت او به قلعه جادوگر رفتند، جادوگر سفید شرور را شکست دادند و بهار را بازگرداندند.
ممکنه اینبرخاستند کالبد تجسمیافته، همونچهرههایشان جادوگر سفید باشه؟
در رویدادنامههای کایسیرنگاه نیز به جادوگراون سفید اشاره شده بود.
ارباب کایسیر میگفت اززنده سرما متنفره، برای همیندرون دستگیر کردنش یکم دردسر داشت.
بدن ملکه برف که اکنون در هوانوری شناور بود، غرق در نوری سفید شداما و همزمان، کولاکی شروع به وزیدن کرد.
ت-ت-ت-ت-ترک!
هر چیزی که درفریاد مسیر کولاک قرار میگرفت،زنده به کریستالهای یخ تبدیل میشد.
زیک برای محافظت از خود شعله مقدسش را فعال کرد. حتیزرهپوش با فعال بودن همزمان شعله مقدس و هرسیون، او میتوانست سرمای ایجادهالهای شده توسط ملکه برف را که به بدنش نفوذ میکرد، حس کند.
این سرما باورنکردنیه.
زیک چرخید و به سمت دیوار استخوانی که ریچموند در آنجاسلاحهایشان بود دوید. با این حال، دیوار استخوانی از قبل کاملاً یختبرهای زده بود و عملکرد دفاعی خود را از دست داده بود.
خوشبختانه از آنجا که آنها نامیرا بودند،دارن خطر یخ زدن تا حد مرگ تهدیدشان نمیکرد،زرهپوش اما حرکاتشان به طرز چشمگیری کندتر شده بود.
ریچموند رو بهدارن زیک فریاد زد:کررر «ارباب! من هیچچیزی نمیبینم!»
درست در همان لحظه، جنگجویانی کهبودند از مجسمههای یخی بیدار شده بودند،انسان به سمت ریچموند و نامیراها هجوم آوردند.
غرررررش!
جنگجویان با سر دادن غرشهایی عجیب، به دراگونها حملهمیشن کردند. یکی از آنها به سمت زیک نیز هجومجنگجویان آورد و گرز آهنین سنگینی به سمت او پایین آمد.
جرینگ!
زیک گرزبالهایی آهنین را باتراشیده رولند دفع کرد.
«هااااه!»
زیک با فعال کردن شعلهارباب مقدس خود، جنگجو را بهکررر همراه گرزش به دو نیم کرد.
بوم!
با این حال، هیچ خونی از نیمتنه بالایی جنگجو که روی زمین افتادهنیست بود جاری نشد. در عوض، کریستالهای یخ جمع شدند و به نیمه بالاییهمزمان و پایینی جنگجو چسبیدند و جنگجو تکثیر شد و به دو نفر تبدیل گشت.
این دیگه چه مسخرهبازیه...!
دو جنگجوی زندهشده به سمت زیکاون هجوم آوردند. زیک گرز نور خوددرون را با شدت بر سرشان کوبید.
بووووم!
با برخورد قدرتمند گرز نور، بدن جنگجویان تکهتکه شد.میدرخشیدند اما طولی نکشید که کریستالهای یخی دوباره دور هم جمعچیه شدند و جنگجویان بیشتری نسبت به قبل به وجود آوردند.
باید بدن تجسمیافتهبام رو از بینزیر ببرم، نه اینا رو.
همین که زیک برگشت تا بهاون سراغ ملکه برف برود، دهها گولمدرون یخی و چند پادشاه یخی ظاهر شدند.
کییییییییک!
پادشاهان یخی جیغهایگویی مورمورکنندهای کشیدند وبودند به زیک نزدیک شدند.
زیک لحظهای عقبنشینیبام کرد و گرز نورکلاهخودهای خود را رها ساخت.
بوووم!
تنها پس از آنکه گرز نورکررر محیط اطراف را با خاک یکسانبرخاستند کرد، زیک توانست خود را رها کند.
او به اطراف نگاه کرد و دیدنوری که ریچموند و نامردگان به سختی تلاشاما میکنند تا جلوی هجوم جنگجویان را بگیرند.
«ارباب! با اینبام وضع دوام نمیاریمزیر و عقب رانده میشیم!»
زیک بلافاصله واحدهاینگاه کایمن و گوراواون را احضار کرد.
کااااااک!
گوراو دم عظیمش راکریستال چرخاند و جنگجویان مهاجمزیبا را به دیوار کوبید.
مشکل، سرمای بیامان و نفوذکنندهای بود کهکلاهخودهای همهجا را فرا میگرفت. او حس میکردتهدیدآمیز که بدنش کمکم دارد کند و سنگین میشود.
درست در هماننگاه لحظه، فکری ازاون ذهن زیک گذشت.
اگه حالتاون دفاع رو اینجامیشن اجرا کنم چی؟
زیک با فوریتگویی فریاد زد: «ریچموند!بودند دوباره یه دیوار بساز!»
ریچموند مانای خودبام را متمرکز کرد وکلاهخودهای دیواری از استخوان ساخت.
زیک حالت دفاع را ازارباب طریق سیستم فعال کرد وکررر یک محدوده دفاعی ایجاد نمود.
[محدوده دفاعی تایید شد.]
[در حال بروزرسانی اطلاعات محدوده.]
[دمای غیرعادی در داخل محدوده شناسایی شد.]
[تنظیم دمای غیرعادی در ترکیب با مهارتهای کاربر: شعله مقدس و بازتاب جادو.]
وووووونگ!
کرهای از جنس شعله مقدس درزیر داخل محدوده دفاعیِ دیوار استخوانی شکلمیبردند گرفت و از نفوذ سرما جلوگیری کرد.
با از بین رفتن سرما،ارباب زیک احساس کرد که بدنش باشدند سرعتی بالا در حال بازیابی است.
بام! بام!
اطلاعات مربوط به محدوده دفاعی رویبودند صفحه سیستم زیک به نمایش درآمد. دوامنیست دیوار به تدریج در حال کاهش بود.
سیستم، راهی هستبام که تو اینزیر وضعیت دفاع کنیم؟
[استفاده از نگهبان در میان احضارشدههای کاربر میتواند دفاع را افزایش دهد.]
زیک نگهبان هوروس را از خلوتگاهبودند آسمانی، و نگهبانان ایداس و لینسئوسانسان را از دره مرگ در اختیار داشت.
الان میتونمبرخاستند از نگهبانهاجنگجویان استفاده کنم؟
[عملیات با دامنه محدود امکانپذیر است.]
به دنبال حرفگویی سیستم، زیک نگهبانانبودند را احضار کرد.
وووووونگ!
نگهبان هوروس که ظاهری شبیهارباب به موجودات آسمانی داشت، همراه باشدند دوقلوها، ایداس و لینسئوس، پدیدار شدند.
[در حال پیوند نگهبانان با حالت دفاع.]
هوروس اولین کسی بود که حرکت کرد و خود راحالی در کنار دیوار استخوانی مستقر ساخت. به محض اینکه در جایبزرگ خود ثابت شد، چشمانش با نوری قرمزرنگ شروع به درخشش کردند.
ززززززززینگ—
در یک چشم به هم زدن، پرتوهای نور قرمز از چشمانزرهپوش هوروس شلیک شدند. همزمان، گولمهای یخی و استخوانهای یخی که به دیوارهالهای استخوانی حمله میکردند، در یک آن ذوب شده و از بین رفتند.
سپس، نگهبانان دوقلو، ایداس و لینسئوس نیز از دیوار استخوانی بالا رفتند،انسان در جای خود مستقر شدند و دستانشان را دراز کردند تا کمانهاییحرکت بسازند و از آنها شروع به شلیک تیرهایی از جنس نور کردند.
بوووم!
تیرهای نوری که توسط ایداس واون لینسئوس شلیک شدند، منفجر شده ودرون تمام هیولاهای اطراف را جارو کردند.
زیک با تماشایدارن دفاع نگهبانان، ازکررر قدرت آنها شگفتزده شد.
پس اینطوریبالهایی باید از حالتتراشیده دفاع استفاده کرد.
به نظر میرسید اگر او حالت دفاع را در یک قلعهسلاحهایشان مناسب به کار میگرفت، قدرت فوقالعادهای آزاد میکرد. مشکل اینجا بودتبرهای که حفظ نگهبانان و حالت دفاع، مقدار عظیمی مانا مصرف میکرد.
وقتی نمونده. بایدنگاه هرچه زودتر ایناون قضیه رو تموم کنم.
زیک به ریچموند گفت: «ریچموند،میشن هیولاها رو عقب نگه دار تازرهپوش من به بدن تجسمیافته ضربه بزنم.»
«متوجهم، ارباب!»
زیک بار دیگر هرسیون را فعالزیر کرد و با بالهای اژدهای خودمیبردند از محدوده دفاعی به بیرون پرواز کرد.
سرما بار دیگر بدن زیک را در بر گرفت. زیک دستش را درازآنها کرد، تکنیک مهر و موم مانا را آزاد کرد و سرما را پسمیبردند زد. درست در همان لحظه، چیزی از آسمان به سمت او پرواز کرد.
کییییییک!
یک پادشاه یخی که بر پشتبودند یک پرنده یخی سوار بود، عصایانسان خود را به سمت زیک نشانه رفت.
ووووش!
بادی برنده که بافریاد تیغههای یخی ترکیب شده بود،میشن به سوی او هجوم آورد.
زیک نفسش رادارن حبس کرد و میدانشدند قدرت آتش را گشود.
فووووش!
زیک با کنترل حداکثری قدرت خود، یککلاهخودهای شعله آبی ایجاد کرد و ضربه شمشیریتهدیدآمیز آمیخته با میدان قدرت آتش را روانه ساخت.
غرررش-غرررش-غرررش!
شعله آبی شعلهور شد و باد برندهشدند را بلعید و به همراه آن، پادشاهجنگجویان یخی نیز ذوب شد و از بین رفت.
درست در همان زمان،کریستال ملکه برف از درونزیبا طوفان یخ ظاهر شد.
«آن شعله... نگوبام که! آیا آنزیر شعله نفرینشده کایسیر است؟!»
زیک شمشیرش را بالا برد و به سمت ملکه برفکررر هجوم برد و فریاد زد: «این بار فقط مهر وزیر مومت نمیکنم—وجودت رو به کل از صفحه روزگار پاک میکنم!»
فووووش!
شعله آبی که از شمشیر زیک فوران میکرد، به سمت ملکهخارقالعادهای برف پرواز کرد. همین که شعله آبی او را در بردستش گرفت، ملکه برف دو جفت بال خود را به هم زد.
«احمق گستاخ! توبام را مثل یکزیر حشره له خواهم کرد!»
نیزههایی از جنس یخ در ششاون دست ملکه برف شکل گرفتند. هر ششآنها نیزه همزمان به سمت زیک پرتاب شدند.
کررررررک!
خود هوا نیز منجمد شدتراشیده و نیزههای یخی در حینهاله پرواز تیزتر و بزرگتر شدند.
زیک دوباره نفسش را حبس کرد و خروجی میدان قدرتحالی آتش خود را افزایش داد. مصرف مانای او بسیار زیاد بود،بزرگ چرا که همزمان محدوده دفاعی و احضارشدههایش را نیز پشتیبانی میکرد.
رنگ شعلههایی که رولند را در بر گرفته بودندمیشن به تدریج تغییر کرد تا اینکه به شعله سفید تبدیلچهرههایشان شد؛ شعلهای که خالصترین شکل آتش را در خود داشت.
فووووش!
در یک چشم به هم زدن،بودند شعله سفید رولند را احاطه کردانسان و درخشش کورکنندهای از خود ساطع نمود.
زیک ضربه شمشیری آغشته به شعلهزیر سفید را به سمت نیزههای یخیِمیبردند در حال نزدیک شدن پرتاب کرد.
فووووش!
شعله سفید، که ذات واقعی آتش خالص بود، فرم حقیقی خود را آشکار کرد.جنگجویان همچون پرندهای که به پرواز درآمده باشد، در یک آن شش نیزه یخی را ذوبحمل کرد و به مسیر خود به سمت ملکه برف که پشت آنها بود ادامه داد.
فووووش—
پرنده شعله سفید به یکیچهرههایشان از بازوهای ملکه برف چسبیدحالی و آن را در خود بلعید.
«آآآآآآآرغ!»
ملکه در حالی کهزنده بازویش توسط شعله سفیددرون خاکستر میشد، جیغ کشید.
زیک این فرصت را از دست نداد.نوری او شمشیرش را از رولند به باهاموت تغییرشبیه داد و انرژی خود را به جریان انداخت.
وووووونگ!
انرژی شمشیر اختری بر رویارباب تیغهاش شکل گرفت. زیک گارد فرمشدند شمشیر بینهایت را به خود گرفت.
شمشیر اختری در واقع شمشیر مبدأ بود؛شدند قدرتی که ذات و جوهره همهچیز راجنگجویان میشکافت. این قدرت اکنون در باهاموت جریان داشت.
زیک همچون فنری به جلوتراشیده شلیک شد و با سرعتهاله به سمت ملکه برف هجوم برد.