چپتر 402: ورود به شهر اعماق دریا، رلیه
0زیک دستش را روی سرِ تیرکشیدهاش گذاشت و گفت:ارشد «...ریچموند، بهت گفتم کشتی رو تعمیر کنی، نه اینکههمین تبدیلش کنی به یه ناو جنگی متعلق به قلمرو شیاطین.»
ریچموند با چهرهای سرشار از غرور و افتخار پاسخفاجعهای داد: «هیهی، با شکوه نیست؟ ارباب، برای اینکه وقارفرسنگها و هیبت شما حفظ بشه حسابی براش زحمت کشیدم.»
برخلاف ریچموندِ بیخبر از همهجا، بین متوجه چهرهی درهمکشیده و گرفتهی زیک شد و باحالا عجله خودش را به کنار او رساند: «ارباب! من تمام تلاشم رو کردم تا یهبدنه جوری جلو ارشد ریچموند رو بگیرم، ولی اون اصرار داشت که سلیقهی شما دقیقاً همینه...»
بین از همین حالا داشت ریچمونددستکم را قربانی میکرد و بهانهتراشی به راهواسه میانداخت تا جان خودش را نجات دهد.
زیک به تیغههای یخی که به شکل فشرده در امتداد کنارههای بدنه کاراصرار گذاشته شده بودند و شاخ یخی غولپیکری که سینه و دماغهی کشتی رانجات تزیین کرده بود، اشاره کرد: «بین، اصلاً چرا چنین چیزی رو به کشتی چسبوندی؟»
بین آروارههای استخوانیاش را به تقتق انداخت و گفت: «خب، با خودمسپردم فکر کردم دستکم با وجود اونا میشه استخونهای بدترکیب ارشد ریچموند روکشید پوشوند؛ واسه همین اضافهشون کردم تا باحال و خفن به نظر برسه!»
گویا یک سلیقهی عجیبوغریب سعی کردهبگیرم بود سلیقهی کجوکولهی دیگری را لاپوشانی کندهمینه و حاصلش به چنین فاجعهای انجامیده بود.
«تقصیر خودم بود که کار رودستکم سپردم دست این بومیهای نیروانا؛ کساییپوشوند که فرسنگها با عقل سلیم فاصله دارن.»
زیک آهی کشیدرساند و با جهشیکردم روی عرشه پرید.
فضای داخلی عرشه بیشکجوکولهی از آنچه انتظار میرفت،حاصلش عادی و معمولی بود.
«خب، حداقلکردم از یهجلو قایق پارویی بهتره.»
زیک با روحیهای مثبت خودش را آراموجود کرد و برای راندن کشتی به سویاضافهشون دریا، تالار قدرت باد را فعال ساخت.
شِلَپ!
کشتی با سوار شدنکجوکولهی بر جریان باد، بهحاصلش پیشروی در دل اقیانوس پرداخت.
با اینکه هنوز طبق گفتهی ماهیگیران چندان ازاون ساحل فاصله نگرفته بودند، امواج با خشم و خشونتمیکرد بر بدنه میکوبیدند و شناور را به لرزه درمیآوردند.
منطقه دریای طوفان حقیقتاً شایستهی نامشدستکم بود؛ بادهایی با چنان شدتی زوزه میکشیدندواسه که بهراحتی میتوانستند کشتی را واژگون سازند.
«باد مخالف میوزید و مانع پیشرویکردم کشتی میشد.» زیک بادبانها را جمع کرداصرار و پس از مدتها، ناهوئل را فراخواند.
گِررروو...
ناهوئل احضار شد و نالهی رضایتبخشیبگیرم سر داد که نشان از اشتیاقشدقیقاً برای دیدار دوباره با زیک داشت.
«ناهوئل، شرمنده که بلافاصله بعد ازدستکم احضار برات کار تراشیدم. برای عبور ازواسه دل این طوفان به کمکت نیاز دارم.»
ناهوئل در پاسخ به سخنان زیک سرجوری تکان داد، به کشیدن کشتی مشغول شد وسلیقهی شکافتن امواج و بادهای سرکش را آغاز کرد.
در همان لحظه،سعی پیامی در پیشلاپوشانی چشمان زیک نقش بست.
[تثبیت دریای مواج با بهرهگیری از عنوان «شکوه خدای دریا».]
[عنوان «عنایت جانور الهی» با حیوان روحی ناهوئل پیوند مییابد. محدودهی اثر «شکوه خدای دریا» گسترش مییابد.]
[عنوان «برکت پریان» دامنهی تثبیتسازی مربوطه را افزایش میدهد.]
به لطف تواناییهای عناوینی که زیک درولی اختیار داشت، امواج پیرامون کشتی آرام گرفتندهمین و باد دیگر با آن شدت ویرانگر نمیتاخت.
این گشایش سبب شد ناهوئلفکر بتواند بسیار راحتتر و روانتراستخونهای کشتی را به پیش بکشد.
«عالی شد. کی فکرشتمام رو میکرد این عنوانهاجلو اینجا به کار بیان.»
به نظر میرسید راحتترکجوکولهی از آنچه پیشبینی میشد،حاصلش به قلعه طوفان خواهند رسید.
کشتی با هدایت و پیشتازیارشد ناهوئل، با شتاب به سویداشت اعماق منطقه دریای طوفان تاخت.
زیک تصمیم گرفت زمانخودم باقیمانده تا مقصد رااونا در کابین به مراقبه بنشیند.
در حالی که چشمانش را برای تمرکز بسته بود و در پیاون سرنخهایی برای پیشروی به قلمرویی تازه میگشت، ناگهان پیشآگاهی غریب و دلهرهآوریمیانداخت را حس کرد؛ بیدرنگ از خلسه خارج شد و چشمانش را گشود.
«این دیگه چی بود؟»
بلافاصله خودشکردم را بهجلو روی عرشه رساند.
در این ساعت قاعدتاً باید سپیدهدم فرامیرسید، اما ابرهایمیشه تیره و غلیظ طوفانی تمام آسمان را پوشانده بودند وگویا تاریکیِ محض و قیرگونی اطراف را در بر گرفته بود.
گرچه به لطف عناوین، محدودهی پیرامون کشتی زیک از آشوب منطقه دریایاون طوفان در امان مانده بود، اما در ماورای آن مرز آرامش، امواج درجان میان تندبادهای خشمگین به طرزی دیوانهوار به خروش درآمده و در هم میپیچیدند.
زیک با دقت محیط را زیرلاپوشانی نظر گرفت و در ورای امواجسپردم سهمگین، خشکیِ جزیرهای را رویت کرد.
«اونجا قلعه طوفانه؟»
کشتی به راهنمایی ناهوئل،خودم رفتهرفته به جزیرهای کهاونا پدیدار شده بود نزدیکتر گشت.
اما در همان لحظه...
غُرّرر...
چیزی از اعماقجوری متلاطم دریا روبگیرم به بالا آمدن گذاشت.
«یه چیزی داره میآد بالا.»
زیک با دریافت هالهایتمام شوم، بیدرنگ شمشیر باهاموتجلو را از نیام برکشید.
غرّررررااااش!
غرشی دهشتناک طنینجوری انداخت، توگویی صاعقهای ازولی قعر جهنم برخاسته باشد.
و همگام با آنخودم صدا، موجودی غولپیکر ازاونا ژرفای آب سر برآورد.
«هشتپا؟»
آنچه از دل دریا بیروندیگری زد، بازوی هشتپایی بود چنانانجامیده عظیم که اندازهاش در مخیله نمیگنجید.
هر یک از آن بازوها همانند برجی ستبر بهاصرار سوی آسمان قد برافراشته بودند، کشتی زیک را ازبهانهتراشی هر چهار سو محاصره کرده و بیحرکت ایستاده بودند.
اگر هماکنون آن بازوها بر سر کشتی فروداونا میآمدند، حتی با اتکا به حفاظت عناوین نیزخفن بعید بود شناور تاب بیاورد و متلاشی نشود.
زیک مانایش را بالاتمام برد و خیره بهجلو بازوهای برجمانند هشتپا نگریست.
«امکان نداره... یعنیسعی این همون هیولایلاپوشانی افسانهی قلعه طوفانه؟»
همان جانوری که به جرم شکستن پیمانش توسطاون پادشاه قهرمان به این جزیره رانده و تبعیدقربانی شده بود و اینک طوفانهای سهمگین به پا میکرد.
زیک با تنیدگی و هوشیاریفکر کامل، به بازوهای مهیب واستخونهای غیرقابل درک آن هیولا خیره ماند.
در همان اثنا،رساند پیامی تازه درکردم پیش چشمانش هویدا شد.
[سیستم ناشناس در حال برقراری دسترسی به سیستم مدیر سامانه است.]
[درخواست کد مجوز.]
[جستجو برای ورودیهای کد مرتبط.]
[استخراج کد مجوز سیستم از عنوان «متبرک شده توسط اژدهای کهن».]
[بهروزرسانی کد مجوز.]
[برقراری دسترسی به سیستم شهر.]
[اتصال موفقیتآمیز بود.]
[خوش آمدید، مدیر سامانه. ورود شما را به شهر اعماق دریای «رلیه»، سکونتگاه صورت فلکی «ارباب رؤیای بزرگ»، گرامی میداریم.]
«شهر اعماق دریای رلیه.»
زیک به یاد شهر طلاییفکر بلانکا افتاد؛ جایی که هادس دربدترکیب آن در بند کشیده شده بود.
اینجا نیز همانند بلانکا، شهری کهن بودجوری که در پناه یک صورت فلکی قرارداشت داشت؛ هویت واقعی قلعه طوفان همین بود.
به همراه نمایش اینکجوکولهی پیام، پورتالی عظیم درستحاصلش در برابر جزیره باز شد.
وووووهنگگگ!
ریچموند و بین که کنار زیکدستکم ایستاده بودند، با هراس چشمانشان را مدامواسه میان بازوهای غولآسای هشتپا و پورتال میگرداندند.
«ا-ارباب. اوضاعکنار اینجا اصلاً درستتلاشم به نظر نمیرسه.»
«اینجا یه مکانسعی کاملاً ناشناختهست. شایدلاپوشانی عاقلانهتر باشه برگردیم...»
زیک با نادیده گرفتن ترس وبگیرم نظرات لیچها، سکان کشتی را مستقیماًدقیقاً به سوی دهانهی پورتال کج کرد.
«وای! ا-ارباب!»
«یـ-یعنی قراره همینطوری بمیریم؟!»
بین، در حالی که خودش ازلاپوشانی قبل یک لیچ و در واقعسپردم مرده بود، از وحشت محض هذیان میگفت.
کشتی از آستانهیجوری پورتال گذشت و درولی یک دم ناپدید شد.
همزمان با ورود آنها،خودم بازوهای عظیمالجثهی هشتپا نیز آرامآراممیشه در قعر دریا غرق شدند.
«هان؟»
زیک با گذرجوری از پورتال، دیدگانش راولی در فضایی ناشناخته گشود.
اینجا دیگر آن کشتیخودم قبلی نبود، بلکه مکانیاونا سراسر نو به چشم میآمد.
اطراف با دیوارههایی از جنس شیشهی شفافجوری محصور گشته بود و منظرهی بیرون درداشت کمال شگفتی، تماشای ژرفای دریا را ممکن میساخت.
جانوران دریایی رنگارنگ با فلسهای درخشان درکند کنار صخرههای مرجانی مسحورکننده، جلوهای خیالانگیز واین در عین حال بیگانه و شگفتآور آفریده بودند.
«اینجا دیگه کجاست؟»
زیک ابتدا کوشید رد احضارشدههایش،فکر یعنی ریچموند و بین رااستخونهای حس کند، اما مطلقاً هیچچیزی درنیافت.
در مورد ناهوئل هم وضعیت به همینجوری منوال بود؛ از این رو پی بردداشت که این محیط ابداً یک فضای معمولی نیست.
«وارد یه جهان ذهنیکجوکولهی شدم؟ یا... شاید مثلحاصلش برج وارونه، یه قلمرو منحصربهفرده.»
در همانکردم لحظه، شخصی بهارشد زیک نزدیک شد.
«زیک دریکر، واقعاً متأسفم که مجبورتان کردموجود این همه راه را تا اینجا بیایید.»اضافهشون مرد بلندقامتی با ردایی خاکستری پدیدار شد.
چهرهاش زیر کلاه شنل پنهان بود،کردم اما لحن و رفتارش سنگینی سالیاناون دراز و کهنسالیاش را بازگو میکرد.
«بفرمایید، اینجا بنشینید.»
همین که لب به سخن گشود،بگیرم میزی در جایی که تا چند لحظههمینه پیش چیزی جز خلأ نبود، ظاهر شد.
نهتنها پدیدار شدن ناگهانیاش، بلکه جنس آن نیز—نه ازمیشه فلز بود و نه از چوب، چیزی یکسره ناآشنا—باعث شدگویا زیک همچنان نتواند ماهیت واقعی این مکان را حدس بزند.
زیک پس ازرساند نشستن، رو به مردجوری گفت: «شما رهبر هایلندرید؟»
مرد سر تکان داد: «بله. من همانکند کسی هستم که از طریق نابو—یا بهتراین است بگویم زاهد داستانها—خواهان ملاقات با شما شدم.»
زیک نام زاهد داستانها را برایبگیرم نخستین بار از زبان او میشنید،دقیقاً اما در ظاهر هیچ واکنشی نشان نداد.
رهبر دستش را درازخودم کرد و قوری واونا فنجانهایی روی میز پدیدار شدند.
او چای داغرساند و بخارآلودی راکردم درون فنجان ریخت.
همین که چای ریختهکجوکولهی شد، فنجان خودبهخود حرکت کردفاجعهای و مقابل زیک قرار گرفت.
زیک به فنجان چایِ داغارشد نگریست، عطرش را استشمام کرد، ازسلیقهی رایحهاش لذت برد و جرعهای نوشید.
«چای بسیار دلپذیری است.»
با این سخنِ زیک، رهبر نیز جرعهای ازجلو چایش نوشید و سر جنباند: «این نوعی نیستدقیقاً که در این دوران بشود طعمش را چشید.»
«این دوران... یعنیسعی این فضا در دورهایکند از گذشته قرار دارد؟»
رهبر سرش را به نشانه نفی تکانولی داد: «دستکاری خطوط زمانی، اقتدار منحصربهفرد کرونوس است.حالا حتی من هم نمیتوانم به آن دستدرازی کنم.»
زیک این پرسش را صرفاً از سر گمانی کمرنگمیشه مطرح کرده بود، اما با شگفتی فراوان دریافت که رهبرگویا هایلندر حتی از اقتدار کرونوس بر زمان نیز آگاه است.
«این یاروکنار دیگه کیه؟تمام هویت واقعیش چیه؟»
رهبر فنجان چای را زمین گذاشت و به زیک چشم دوخت: «دلیلسپردم اینکه شما را به اینجا فراخواندم، نهفقط دیدارتان از نزدیک، بلکه درخواستکشید همکاری برای متوقف ساختن رخدادهایی است که اکنون در قاره جریان دارد.»
زیک به رهبر نگاه کردارشد و گفت: «تصور میکردم هایلندرداشت سازمانی برای شکار هیولاهای جادویی باشد.»
رهبر سر تکان داد: «شکارفکر هیولاهای جادویی تنها رسالت ما نیست.بدترکیب هدف هایلندر، حفظ تعادل جهان پدیدارهاست.»
«تعادل جهان پدیدارها؟ چرا هایلندر باید دست بهجلو چنین کاری بزند؟ تا جایی که من میدانم،دقیقاً سازمان شما برای هیچ منفعت خاصی اداره نمیشود.»
«منفعت... اینعجیبوغریب مفهومی کاملاً نسبیدیگری و انسانمحور است.»
با تکانی از دستش،جلو نقشهای از قاره براون فراز میز هویدا گشت.
نهتنها قاره مرکزی، قاره شمالی ودستکم قاره جنوبی، بلکه حتی قاره شرقیپوشوند در آن سوی دریا نیز نقش بست.
رهبر در حالی که به نقشه مینگریست، گفت: «ما از دیربازولی در تعقیب ناراک بودهایم. از زمان مهر و موم شدن شاه شیاطین،راه پیروانش در سایههای جهان پنهان شدند و به انتظار لحظه مناسب نشستند.»
زیک باعجیبوغریب شنیدن سخنانکجوکولهی رهبر یکه خورد.
«هایلندر از زمان مهر و موم شدن شاه شیاطیناصرار تا حالا بیوقفه پابرجا بوده؟» زیک هرگز گمان نمیکردبهانهتراشی پیشینه هایلندر تا این پایه ژرف و کهن باشد.
اما با یادآوری قدرتخودم ماورایی استادش، نایجل، این موضوعمیشه تا حدی منطقی جلوه میکرد.
با تکانی دیگر ازتمام دست رهبر، لکههای سیاهی درارشد نقاط مختلف قاره پدیدار شدند.
گله ناراک شکافهای جهان را مییافت و در اعماقشان رخنه میکرد. طمع،سپردم شهوت، رشک و سستی—تمامی احساسات منفی سوختی مطلوب برای آنان بود. ناراک ازجهشی این ابزار برای ایجاد گسست در جهان و برافروختن شعلههای نزاع سود میجست.
«پس هایلندر حتیجوری توطئههای ناراک رابگیرم هم خنثی میکرده؟»
«درست است. ما با نامهای پرشماریدستکم شناخته میشویم. یکی از آنها بهپوشوند مادرتان، لورا آگاممنون، پیوند خورده است.»
با شنیدن سخنانرساند رهبر، پردهای از بهتجوری در چشمان زیک نشست.
«امکان نداره... یعنیسعی انجمن سپیدهدم هم سازمانیکند متعلق به هایلندر بود؟»
«همانطور که گفتم، غایت ما توازن جهان پدیدارهاست. فعالیتهای انجمن سپیدهدمسلیقهی صرفاً گوشهای از رسالت ما به شمار میرود. شکار هیولاهای جادویینجات یا نگهبانی از قلمروهای ممنوعه نیز در همین چارچوب جای میگیرد.»
زیک پیشبینی نمیکردانداخت انجمن سپیدهدم با هایلندروجود ریشهای یکسان داشته باشد.
او رو به رهبرتمام گفت: «پس هدف نهایی هایلندر،ارشد محو کامل شاه شیاطین است؟»
با اینعجیبوغریب پرسش، رهبر لختیدیگری سکوت پیشه کرد.
سپس، بهآرامی زبان گشود: «محو کامل شاهولی شیاطین... از حیث پاسداری از موازنه جهانهمین پدیدارها، میتوان چنین تعبیری به کار برد.»
زیک از این شیوه بیانفکر معماگونه و گنگِ رهبر، اندکیاستخونهای احساس فرسودگی و کلافگی کرد.
شاید رهبر با درک این حالت، نگاهش را به زیک دوخت و گفت: «زیک دریکر، بر پایه آنچه دیدهام، شما آرمانهاییمیکرد روشن در سر دارید و با دقت و قاطعیت تام به سمت آنها پیش میروید. این مزیتی است که من از آنتزیین محرومم. زیستن بیش از اندازه سبب شده افکار بیپایان به سراغم بیاید، به ورطه تردید بیفتم و فرصتها را از دست بدهم.»
او اندکی درنگ کرد، تو گویی افکارش را نظمفاجعهای میبخشید، و سپس ادامه داد: «از این رو، برفرسنگها آن شدم تا این وظیفه را به شما بسپارم.»
«چه وظیفهای؟»
با اشارهای دیگر از دستش،فکر تصویری سهبعدی از قامتی خاصاستخونهای بر فراز میز شکل گرفت.
مردی رداییکنار سراسر سیاهتمام بر تن داشت.
زیک با تماشایسعی این تصویر، ازلاپوشانی رهبر پرسید: «این کیست؟»
رهبر با طمأنینهجوری لب گشود: «اوبگیرم کشیش اعظم ناراک است.»
زیک چین بر پیشانی انداخت و باوجود نگاهی سنگین، به کشیش اعظم ناراک کهاضافهشون به هیئت سهبعدی مجسم شده بود، خیره شد.
رهبر سخنش را پی گرفت: «او در مدتی بس دراز هدایت ناراک را در دست داشته و قوایهمین امروزیاش را بنا نهاده است. ما در میز عالی، از جمله شخص من، کوشیدیم با گردآوری توانمان سد راهششده شویم، اما از آنجا که بیشینه ما در رفتوآمدهایمان در بند محدودیتیم، نتوانستیم چنان که باید جلویش را بگیریم.»
«پس این کشیش اعظم همان کسیلاپوشانی است که با زیمنس همپیمان شده تادست شاه شیاطین را از نو زنده کند؟»
«بله. او سالهاست در تب و تابِ قدرت جاودانگی میسوزد. مقصودشسلیقهی دستیابی به کتاب شیر بود—همان جا که قوای شاه شیاطین درنجات آن به بند کشیده شده—تا از این طریق، نامیرایان را خلق کند.»
همزمان با شنیدنانداخت سخنان رهبر، جرقهایدستکم در ذهن زیک درخشید.
«نامیرایان؟ آزمایش ساخت نامیرا...»
گزارش آزمایش آفرینش موجودات نامیرا که با کیمیاگری و دگرگونیِانجامیده تقریباً قدغنشده انسانی همراه بود، مطالبی به شمار میرفت کهسلیم زیک در لایههای دادههای سیستم خاندان نیروانا رویت کرده بود.
در همان اثنا، رهبر کلامش را منعقد ساخت: «هویتاصرار کشیش اعظم ناراک، هاروی وست است. پزشکی که زمانیبهانهتراشی نابغه بود و در شمار نکرومنسرهای خاندان نیروانا جای داشت.»