---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 402: ورود به شهر اعماق دریا، رلیه • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 402: ورود به شهر اعماق دریا، رلیه

0

زیک دستش را روی سرِ تیرکشیده‌اش گذاشت و گفت:‌ارشد​ «...ریچموند، بهت گفتم کشتی رو تعمیر کنی، نه این‌که‌همین​ تبدیلش کنی به یه ناو جنگی متعلق به قلمرو شیاطین.»

ریچموند با چهره‌ای سرشار از غرور و افتخار پاسخ‌فاجعه‌ای​ داد: «هی‌هی، با شکوه نیست؟ ارباب، برای این‌که وقار‌فرسنگ‌ها​ و هیبت شما حفظ بشه حسابی براش زحمت کشیدم.»

برخلاف ریچموندِ بی‌خبر از همه‌جا، بین متوجه چهره‌ی درهم‌کشیده و گرفته‌ی زیک شد و با‌حالا​ عجله خودش را به کنار او رساند: «ارباب! من تمام تلاشم رو کردم تا یه‌بدنه​ جوری جلو ارشد ریچموند رو بگیرم، ولی اون اصرار داشت که سلیقه‌ی شما دقیقاً همینه...»

بین از همین حالا داشت ریچموند‌دست‌کم​ را قربانی می‌کرد و بهانه‌تراشی به راه‌واسه​ می‌انداخت تا جان خودش را نجات دهد.

زیک به تیغه‌های یخی که به شکل فشرده در امتداد کناره‌های بدنه کار‌اصرار​ گذاشته شده بودند و شاخ یخی غول‌پیکری که سینه و دماغه‌ی کشتی را‌نجات​ تزیین کرده بود، اشاره کرد: «بین، اصلاً چرا چنین چیزی رو به کشتی چسبوندی؟»

بین آرواره‌های استخوانی‌اش را به تق‌تق انداخت و گفت: «خب، با خودم‌سپردم​ فکر کردم دست‌کم با وجود اونا می‌شه استخون‌های بدترکیب ارشد ریچموند رو‌کشید​ پوشوند؛ واسه همین اضافه‌شون کردم تا باحال و خفن به نظر برسه!»

گویا یک سلیقه‌ی عجیب‌وغریب سعی کرده‌بگیرم​ بود سلیقه‌ی کج‌وکوله‌ی دیگری را لاپوشانی کند‌همینه​ و حاصلش به چنین فاجعه‌ای انجامیده بود.

«تقصیر خودم بود که کار رو‌دست‌کم​ سپردم دست این بومی‌های نیروانا؛ کسایی‌پوشوند​ که فرسنگ‌ها با عقل سلیم فاصله دارن.»

زیک آهی کشید‌رساند​ و با جهشی‌کردم​ روی عرشه پرید.

فضای داخلی عرشه بیش‌کج‌وکوله‌ی​ از آنچه انتظار می‌رفت،‌حاصلش​ عادی و معمولی بود.

«خب، حداقل‌کردم​ از یه‌جلو​ قایق پارویی بهتره.»

زیک با روحیه‌ای مثبت خودش را آرام‌وجود​ کرد و برای راندن کشتی به سوی‌اضافه‌شون​ دریا، تالار قدرت باد را فعال ساخت.

شِلَپ!

کشتی با سوار شدن‌کج‌وکوله‌ی​ بر جریان باد، به‌حاصلش​ پیشروی در دل اقیانوس پرداخت.

با این‌که هنوز طبق گفته‌ی ماهیگیران چندان از‌اون​ ساحل فاصله نگرفته بودند، امواج با خشم و خشونت‌می‌کرد​ بر بدنه می‌کوبیدند و شناور را به لرزه درمی‌آوردند.

منطقه دریای طوفان حقیقتاً شایسته‌ی نامش‌دست‌کم​ بود؛ بادهایی با چنان شدتی زوزه می‌کشیدند‌واسه​ که به‌راحتی می‌توانستند کشتی را واژگون سازند.

«باد مخالف می‌وزید و مانع پیشروی‌کردم​ کشتی می‌شد.» زیک بادبان‌ها را جمع کرد‌اصرار​ و پس از مدت‌ها، ناهوئل را فراخواند.

گِررروو...

ناهوئل احضار شد و ناله‌ی رضایت‌بخشی‌بگیرم​ سر داد که نشان از اشتیاقش‌دقیقاً​ برای دیدار دوباره با زیک داشت.

«ناهوئل، شرمنده که بلافاصله بعد از‌دست‌کم​ احضار برات کار تراشیدم. برای عبور از‌واسه​ دل این طوفان به کمکت نیاز دارم.»

ناهوئل در پاسخ به سخنان زیک سر‌جوری​ تکان داد، به کشیدن کشتی مشغول شد و‌سلیقه‌ی​ شکافتن امواج و بادهای سرکش را آغاز کرد.

در همان لحظه،‌سعی​ پیامی در پیش‌لاپوشانی​ چشمان زیک نقش بست.

[تثبیت دریای مواج با بهره‌گیری از عنوان «شکوه خدای دریا».]

[عنوان «عنایت جانور الهی» با حیوان روحی ناهوئل پیوند می‌یابد. محدوده‌ی اثر «شکوه خدای دریا» گسترش می‌یابد.]

[عنوان «برکت پریان» دامنه‌ی تثبیت‌سازی مربوطه را افزایش می‌دهد.]

پنجره سیستم

به لطف توانایی‌های عناوینی که زیک در‌ولی​ اختیار داشت، امواج پیرامون کشتی آرام گرفتند‌همین​ و باد دیگر با آن شدت ویرانگر نمی‌تاخت.

این گشایش سبب شد ناهوئل‌فکر​ بتواند بسیار راحت‌تر و روان‌تر‌استخون‌های​ کشتی را به پیش بکشد.

«عالی شد. کی فکرش‌تمام​ رو می‌کرد این عنوان‌ها‌جلو​ اینجا به کار بیان.»

به نظر می‌رسید راحت‌تر‌کج‌وکوله‌ی​ از آنچه پیش‌بینی می‌شد،‌حاصلش​ به قلعه طوفان خواهند رسید.

کشتی با هدایت و پیشتازی‌ارشد​ ناهوئل، با شتاب به سوی‌داشت​ اعماق منطقه دریای طوفان تاخت.

زیک تصمیم گرفت زمان‌خودم​ باقی‌مانده تا مقصد را‌اونا​ در کابین به مراقبه بنشیند.

در حالی که چشمانش را برای تمرکز بسته بود و در پی‌اون​ سرنخ‌هایی برای پیشروی به قلمرویی تازه می‌گشت، ناگهان پیش‌آگاهی غریب و دلهره‌آوری‌می‌انداخت​ را حس کرد؛ بی‌درنگ از خلسه خارج شد و چشمانش را گشود.

«این دیگه چی بود؟»

بلافاصله خودش‌کردم​ را به‌جلو​ روی عرشه رساند.

در این ساعت قاعدتاً باید سپیده‌دم فرامی‌رسید، اما ابرهای‌می‌شه​ تیره و غلیظ طوفانی تمام آسمان را پوشانده بودند و‌گویا​ تاریکیِ محض و قیرگونی اطراف را در بر گرفته بود.

گرچه به لطف عناوین، محدوده‌ی پیرامون کشتی زیک از آشوب منطقه دریای‌اون​ طوفان در امان مانده بود، اما در ماورای آن مرز آرامش، امواج در‌جان​ میان تندبادهای خشمگین به طرزی دیوانه‌وار به خروش درآمده و در هم می‌پیچیدند.

زیک با دقت محیط را زیر‌لاپوشانی​ نظر گرفت و در ورای امواج‌سپردم​ سهمگین، خشکیِ جزیره‌ای را رویت کرد.

«اونجا قلعه طوفانه؟»

کشتی به راهنمایی ناهوئل،‌خودم​ رفته‌رفته به جزیره‌ای که‌اونا​ پدیدار شده بود نزدیک‌تر گشت.

اما در همان لحظه...

غُرّرر...

چیزی از اعماق‌جوری​ متلاطم دریا رو‌بگیرم​ به بالا آمدن گذاشت.

«یه چیزی داره می‌آد بالا.»

زیک با دریافت هاله‌ای‌تمام​ شوم، بی‌درنگ شمشیر باهاموت‌جلو​ را از نیام برکشید.

غرّررررااااش!

غرشی دهشتناک طنین‌جوری​ انداخت، توگویی صاعقه‌ای از‌ولی​ قعر جهنم برخاسته باشد.

و هم‌گام با آن‌خودم​ صدا، موجودی غول‌پیکر از‌اونا​ ژرفای آب سر برآورد.

«هشت‌پا؟»

آنچه از دل دریا بیرون‌دیگری​ زد، بازوی هشت‌پایی بود چنان‌انجامیده​ عظیم که اندازه‌اش در مخیله نمی‌گنجید.

هر یک از آن بازوها همانند برجی ستبر به‌اصرار​ سوی آسمان قد برافراشته بودند، کشتی زیک را از‌بهانه‌تراشی​ هر چهار سو محاصره کرده و بی‌حرکت ایستاده بودند.

اگر هم‌اکنون آن بازوها بر سر کشتی فرود‌اونا​ می‌آمدند، حتی با اتکا به حفاظت عناوین نیز‌خفن​ بعید بود شناور تاب بیاورد و متلاشی نشود.

زیک مانایش را بالا‌تمام​ برد و خیره به‌جلو​ بازوهای برج‌مانند هشت‌پا نگریست.

«امکان نداره... یعنی‌سعی​ این همون هیولای‌لاپوشانی​ افسانه‌ی قلعه طوفانه؟»

همان جانوری که به جرم شکستن پیمانش توسط‌اون​ پادشاه قهرمان به این جزیره رانده و تبعید‌قربانی​ شده بود و اینک طوفان‌های سهمگین به پا می‌کرد.

زیک با تنیدگی و هوشیاری‌فکر​ کامل، به بازوهای مهیب و‌استخون‌های​ غیرقابل درک آن هیولا خیره ماند.

در همان اثنا،‌رساند​ پیامی تازه در‌کردم​ پیش چشمانش هویدا شد.

[سیستم ناشناس در حال برقراری دسترسی به سیستم مدیر سامانه است.]

[درخواست کد مجوز.]

[جستجو برای ورودی‌های کد مرتبط.]

[استخراج کد مجوز سیستم از عنوان «متبرک شده توسط اژدهای کهن».]

[به‌روزرسانی کد مجوز.]

[برقراری دسترسی به سیستم شهر.]

[اتصال موفقیت‌آمیز بود.]

[خوش آمدید، مدیر سامانه. ورود شما را به شهر اعماق دریای «رلیه»، سکونتگاه صورت فلکی «ارباب رؤیای بزرگ»، گرامی می‌داریم.]

پنجره سیستم

«شهر اعماق دریای رلیه.»

زیک به یاد شهر طلایی‌فکر​ بلانکا افتاد؛ جایی که هادس در‌بدترکیب​ آن در بند کشیده شده بود.

اینجا نیز همانند بلانکا، شهری کهن بود‌جوری​ که در پناه یک صورت فلکی قرار‌داشت​ داشت؛ هویت واقعی قلعه طوفان همین بود.

به همراه نمایش این‌کج‌وکوله‌ی​ پیام، پورتالی عظیم درست‌حاصلش​ در برابر جزیره باز شد.

وووووهنگگگ!

ریچموند و بین که کنار زیک‌دست‌کم​ ایستاده بودند، با هراس چشمانشان را مدام‌واسه​ میان بازوهای غول‌آسای هشت‌پا و پورتال می‌گرداندند.

«ا-ارباب. اوضاع‌کنار​ اینجا اصلاً درست‌تلاشم​ به نظر نمی‌رسه.»

«اینجا یه مکان‌سعی​ کاملاً ناشناخته‌ست. شاید‌لاپوشانی​ عاقلانه‌تر باشه برگردیم...»

زیک با نادیده گرفتن ترس و‌بگیرم​ نظرات لیچ‌ها، سکان کشتی را مستقیماً‌دقیقاً​ به سوی دهانه‌ی پورتال کج کرد.

«وای! ا-ارباب!»

«یـ-یعنی قراره همین‌طوری بمیریم؟!»

بین، در حالی که خودش از‌لاپوشانی​ قبل یک لیچ و در واقع‌سپردم​ مرده بود، از وحشت محض هذیان می‌گفت.

کشتی از آستانه‌ی‌جوری​ پورتال گذشت و در‌ولی​ یک دم ناپدید شد.

هم‌زمان با ورود آن‌ها،‌خودم​ بازوهای عظیم‌الجثه‌ی هشت‌پا نیز آرام‌آرام‌می‌شه​ در قعر دریا غرق شدند.

«هان؟»

زیک با گذر‌جوری​ از پورتال، دیدگانش را‌ولی​ در فضایی ناشناخته گشود.

اینجا دیگر آن کشتی‌خودم​ قبلی نبود، بلکه مکانی‌اونا​ سراسر نو به چشم می‌آمد.

اطراف با دیواره‌هایی از جنس شیشه‌ی شفاف‌جوری​ محصور گشته بود و منظره‌ی بیرون در‌داشت​ کمال شگفتی، تماشای ژرفای دریا را ممکن می‌ساخت.

جانوران دریایی رنگارنگ با فلس‌های درخشان در‌کند​ کنار صخره‌های مرجانی مسحورکننده، جلوه‌ای خیال‌انگیز و‌این​ در عین حال بیگانه و شگفت‌آور آفریده بودند.

«اینجا دیگه کجاست؟»

زیک ابتدا کوشید رد احضارشده‌هایش،‌فکر​ یعنی ریچموند و بین را‌استخون‌های​ حس کند، اما مطلقاً هیچ‌چیزی درنیافت.

در مورد ناهوئل هم وضعیت به همین‌جوری​ منوال بود؛ از این رو پی برد‌داشت​ که این محیط ابداً یک فضای معمولی نیست.

«وارد یه جهان ذهنی‌کج‌وکوله‌ی​ شدم؟ یا... شاید مثل‌حاصلش​ برج وارونه، یه قلمرو منحصربه‌فرده.»

در همان‌کردم​ لحظه، شخصی به‌ارشد​ زیک نزدیک شد.

«زیک دریکر، واقعاً متأسفم که مجبورتان کردم‌وجود​ این همه راه را تا اینجا بیایید.»‌اضافه‌شون​ مرد بلندقامتی با ردایی خاکستری پدیدار شد.

چهره‌اش زیر کلاه شنل پنهان بود،‌کردم​ اما لحن و رفتارش سنگینی سالیان‌اون​ دراز و کهنسالی‌اش را بازگو می‌کرد.

«بفرمایید، اینجا بنشینید.»

همین که لب به سخن گشود،‌بگیرم​ میزی در جایی که تا چند لحظه‌همینه​ پیش چیزی جز خلأ نبود، ظاهر شد.

نه‌تنها پدیدار شدن ناگهانی‌اش، بلکه جنس آن نیز—نه از‌می‌شه​ فلز بود و نه از چوب، چیزی یکسره ناآشنا—باعث شد‌گویا​ زیک همچنان نتواند ماهیت واقعی این مکان را حدس بزند.

زیک پس از‌رساند​ نشستن، رو به مرد‌جوری​ گفت: «شما رهبر هایلندرید؟»

مرد سر تکان داد: «بله. من همان‌کند​ کسی هستم که از طریق نابو—یا بهتر‌این​ است بگویم زاهد داستان‌ها—خواهان ملاقات با شما شدم.»

زیک نام زاهد داستان‌ها را برای‌بگیرم​ نخستین بار از زبان او می‌شنید،‌دقیقاً​ اما در ظاهر هیچ واکنشی نشان نداد.

رهبر دستش را دراز‌خودم​ کرد و قوری و‌اونا​ فنجان‌هایی روی میز پدیدار شدند.

او چای داغ‌رساند​ و بخارآلودی را‌کردم​ درون فنجان ریخت.

همین که چای ریخته‌کج‌وکوله‌ی​ شد، فنجان خودبه‌خود حرکت کرد‌فاجعه‌ای​ و مقابل زیک قرار گرفت.

زیک به فنجان چایِ داغ‌ارشد​ نگریست، عطرش را استشمام کرد، از‌سلیقه‌ی​ رایحه‌اش لذت برد و جرعه‌ای نوشید.

«چای بسیار دلپذیری است.»

با این سخنِ زیک، رهبر نیز جرعه‌ای از‌جلو​ چایش نوشید و سر جنباند: «این نوعی نیست‌دقیقاً​ که در این دوران بشود طعمش را چشید.»

«این دوران... یعنی‌سعی​ این فضا در دوره‌ای‌کند​ از گذشته قرار دارد؟»

رهبر سرش را به نشانه نفی تکان‌ولی​ داد: «دستکاری خطوط زمانی، اقتدار منحصربه‌فرد کرونوس است.‌حالا​ حتی من هم نمی‌توانم به آن دست‌درازی کنم.»

زیک این پرسش را صرفاً از سر گمانی کم‌رنگ‌می‌شه​ مطرح کرده بود، اما با شگفتی فراوان دریافت که رهبر‌گویا​ هایلندر حتی از اقتدار کرونوس بر زمان نیز آگاه است.

«این یارو‌کنار​ دیگه کیه؟‌تمام​ هویت واقعیش چیه؟»

رهبر فنجان چای را زمین گذاشت و به زیک چشم دوخت: «دلیل‌سپردم​ اینکه شما را به اینجا فراخواندم، نه‌فقط دیدارتان از نزدیک، بلکه درخواست‌کشید​ همکاری برای متوقف ساختن رخدادهایی است که اکنون در قاره جریان دارد.»

زیک به رهبر نگاه کرد‌ارشد​ و گفت: «تصور می‌کردم هایلندر‌داشت​ سازمانی برای شکار هیولاهای جادویی باشد.»

رهبر سر تکان داد: «شکار‌فکر​ هیولاهای جادویی تنها رسالت ما نیست.‌بدترکیب​ هدف هایلندر، حفظ تعادل جهان پدیدارهاست.»

«تعادل جهان پدیدارها؟ چرا هایلندر باید دست به‌جلو​ چنین کاری بزند؟ تا جایی که من می‌دانم،‌دقیقاً​ سازمان شما برای هیچ منفعت خاصی اداره نمی‌شود.»

«منفعت... این‌عجیب‌وغریب​ مفهومی کاملاً نسبی‌دیگری​ و انسان‌محور است.»

با تکانی از دستش،‌جلو​ نقشه‌ای از قاره بر‌اون​ فراز میز هویدا گشت.

نه‌تنها قاره مرکزی، قاره شمالی و‌دست‌کم​ قاره جنوبی، بلکه حتی قاره شرقی‌پوشوند​ در آن سوی دریا نیز نقش بست.

رهبر در حالی که به نقشه می‌نگریست، گفت: «ما از دیرباز‌ولی​ در تعقیب ناراک بوده‌ایم. از زمان مهر و موم شدن شاه شیاطین،‌راه​ پیروانش در سایه‌های جهان پنهان شدند و به انتظار لحظه مناسب نشستند.»

زیک با‌عجیب‌وغریب​ شنیدن سخنان‌کج‌وکوله‌ی​ رهبر یکه خورد.

«هایلندر از زمان مهر و موم شدن شاه شیاطین‌اصرار​ تا حالا بی‌وقفه پابرجا بوده؟» زیک هرگز گمان نمی‌کرد‌بهانه‌تراشی​ پیشینه هایلندر تا این پایه ژرف و کهن باشد.

اما با یادآوری قدرت‌خودم​ ماورایی استادش، نایجل، این موضوع‌می‌شه​ تا حدی منطقی جلوه می‌کرد.

با تکانی دیگر از‌تمام​ دست رهبر، لکه‌های سیاهی در‌ارشد​ نقاط مختلف قاره پدیدار شدند.

گله ناراک شکاف‌های جهان را می‌یافت و در اعماقشان رخنه می‌کرد. طمع،‌سپردم​ شهوت، رشک و سستی—تمامی احساسات منفی سوختی مطلوب برای آنان بود. ناراک از‌جهشی​ این ابزار برای ایجاد گسست در جهان و برافروختن شعله‌های نزاع سود می‌جست.

«پس هایلندر حتی‌جوری​ توطئه‌های ناراک را‌بگیرم​ هم خنثی می‌کرده؟»

«درست است. ما با نام‌های پرشماری‌دست‌کم​ شناخته می‌شویم. یکی از آن‌ها به‌پوشوند​ مادرتان، لورا آگاممنون، پیوند خورده است.»

با شنیدن سخنان‌رساند​ رهبر، پرده‌ای از بهت‌جوری​ در چشمان زیک نشست.

«امکان نداره... یعنی‌سعی​ انجمن سپیده‌دم هم سازمانی‌کند​ متعلق به هایلندر بود؟»

«همان‌طور که گفتم، غایت ما توازن جهان پدیدارهاست. فعالیت‌های انجمن سپیده‌دم‌سلیقه‌ی​ صرفاً گوشه‌ای از رسالت ما به شمار می‌رود. شکار هیولاهای جادویی‌نجات​ یا نگهبانی از قلمروهای ممنوعه نیز در همین چارچوب جای می‌گیرد.»

زیک پیش‌بینی نمی‌کرد‌انداخت​ انجمن سپیده‌دم با هایلندر‌وجود​ ریشه‌ای یکسان داشته باشد.

او رو به رهبر‌تمام​ گفت: «پس هدف نهایی هایلندر،‌ارشد​ محو کامل شاه شیاطین است؟»

با این‌عجیب‌وغریب​ پرسش، رهبر لختی‌دیگری​ سکوت پیشه کرد.

سپس، به‌آرامی زبان گشود: «محو کامل شاه‌ولی​ شیاطین... از حیث پاسداری از موازنه جهان‌همین​ پدیدارها، می‌توان چنین تعبیری به کار برد.»

زیک از این شیوه بیان‌فکر​ معماگونه و گنگِ رهبر، اندکی‌استخون‌های​ احساس فرسودگی و کلافگی کرد.

شاید رهبر با درک این حالت، نگاهش را به زیک دوخت و گفت: «زیک دریکر، بر پایه آنچه دیده‌ام، شما آرمان‌هایی‌می‌کرد​ روشن در سر دارید و با دقت و قاطعیت تام به سمت آن‌ها پیش می‌روید. این مزیتی است که من از آن‌تزیین​ محرومم. زیستن بیش از اندازه سبب شده افکار بی‌پایان به سراغم بیاید، به ورطه تردید بیفتم و فرصت‌ها را از دست بدهم.»

او اندکی درنگ کرد، تو گویی افکارش را نظم‌فاجعه‌ای​ می‌بخشید، و سپس ادامه داد: «از این رو، بر‌فرسنگ‌ها​ آن شدم تا این وظیفه را به شما بسپارم.»

«چه وظیفه‌ای؟»

با اشاره‌ای دیگر از دستش،‌فکر​ تصویری سه‌بعدی از قامتی خاص‌استخون‌های​ بر فراز میز شکل گرفت.

مردی ردایی‌کنار​ سراسر سیاه‌تمام​ بر تن داشت.

زیک با تماشای‌سعی​ این تصویر، از‌لاپوشانی​ رهبر پرسید: «این کیست؟»

رهبر با طمأنینه‌جوری​ لب گشود: «او‌بگیرم​ کشیش اعظم ناراک است.»

زیک چین بر پیشانی انداخت و با‌وجود​ نگاهی سنگین، به کشیش اعظم ناراک که‌اضافه‌شون​ به هیئت سه‌بعدی مجسم شده بود، خیره شد.

رهبر سخنش را پی گرفت: «او در مدتی بس دراز هدایت ناراک را در دست داشته و قوای‌همین​ امروزی‌اش را بنا نهاده است. ما در میز عالی، از جمله شخص من، کوشیدیم با گردآوری توانمان سد راهش‌شده​ شویم، اما از آنجا که بیشینه ما در رفت‌وآمدهایمان در بند محدودیتیم، نتوانستیم چنان که باید جلویش را بگیریم.»

«پس این کشیش اعظم همان کسی‌لاپوشانی​ است که با زیمنس هم‌پیمان شده تا‌دست​ شاه شیاطین را از نو زنده کند؟»

«بله. او سال‌هاست در تب و تابِ قدرت جاودانگی می‌سوزد. مقصودش‌سلیقه‌ی​ دستیابی به کتاب شیر بود—همان جا که قوای شاه شیاطین در‌نجات​ آن به بند کشیده شده—تا از این طریق، نامیرایان را خلق کند.»

هم‌زمان با شنیدن‌انداخت​ سخنان رهبر، جرقه‌ای‌دست‌کم​ در ذهن زیک درخشید.

«نامیرایان؟ آزمایش ساخت نامیرا...»

گزارش آزمایش آفرینش موجودات نامیرا که با کیمیاگری و دگرگونیِ‌انجامیده​ تقریباً قدغن‌شده انسانی همراه بود، مطالبی به شمار می‌رفت که‌سلیم​ زیک در لایه‌های داده‌های سیستم خاندان نیروانا رویت کرده بود.

در همان اثنا، رهبر کلامش را منعقد ساخت: «هویت‌اصرار​ کشیش اعظم ناراک، هاروی وست است. پزشکی که زمانی‌بهانه‌تراشی​ نابغه بود و در شمار نکرومنسرهای خاندان نیروانا جای داشت.»

ناولها | novelha.net