چپتر 255: شلیک در جنگل
0بنگ!
صدای شلیک دیگریگشت از آنسوی جنگلحتی به گوش رسید.
زیک بهدرحالیکه دنبال جاکنگرفته وارد جنگل شد.
در میان درختان، مردی میانسال نوعی تفنگ جادویی درحبس دست داشت که زیک تا به حال ندیده بوددیگر و لولهی آن را به سمت جنگل نشانه رفته بود.
این مرد که لباسهای زمخت یک شکاربان یا شکارچیادای را به تن داشت، کسی نبود جز ولفگانگ واردک،ناگهان رهبر قبیلهای که نیمی از تسلیحات قاره را تولید میکرد.
تفنگی که در دست داشت،آنکه از تفنگ آرون کوتاهتر وکند از تفنگ باستیان بلندتر بود.
با نزدیک شدن زیکگرفته و جاکن، او یکمتمرکز دستش را بالا برد.
«هیس.»
سپس، درحالیکه تفنگ جادویی راپیش محکم در دست گرفته بود، نفسشکند را حبس کرد و متمرکز شد.
در میان سکوتی کهپیش فضا را فرا گرفتهادای بود، ولفگانگ ماشه را کشید.
بنگ!
صدای شلیکبرد بار دیگرسپس جنگل را لرزاند.
بخار سفیدی، که احتمالاًگشت ناشی از حرارت بود، ازادای لولهی تفنگ جادویی بلند شد.
ولفگانگ تفنگ راگشت پایین آورد وحتی لبخند تلخی زد.
«این لعنتی اصلاًمحکم اونطور که دلمحبس میخواد کار نمیکنه.»
او روبرد به جاکنسپس کرد و گفت:
«برو وبوسفالوس چیزی که شکارپیش کردم رو بیار.»
با صدور فرمان رهبر قبیله،آنکه جاکن اسبش را هی کرد وجادوییاش با شتاب به درون جنگل تاخت.
زیک از بوسفالوسمحکم پیاده شد وحبس به ولفگانگ نزدیک گشت.
پیش از آنکه زیک حتی بتواندمحکم ادای احترام کند، ولفگانگ تفنگ جادوییاشسکوتی را به سمت او پرتاب کرد.
تق!
زیک تفنگ جادوییگشت را که به طرزبتواند غافلگیرکنندهای سنگین بود، گرفت.
ولفگانگ ناگهان از زیک پرسید:
«به نظرت این چیه؟»
با اینکه زیک از قبل دربارهی تفنگهای جادویی میدانست، اما باکند در نظر گرفتن اینکه این سلاحها در این خط زمانی هنوزاینکه در جهان ظاهر نشده بودند، کمی فکر کرد و پاسخ داد:
«به نظر میرسد نوع جدیدی از سلاحبتواند باشد. اینطور که پیداست، وقتی این قطعهغافلگیرکنندهای را میکشید، یک پرتابهی کوچک شلیک میکند.»
«دیگه چی؟ هرمحکم چیزی که بهحبس ذهنت میرسه رو بگو.»
زیک تفنگ جادویی راسپس در دست گرفت و باحبس دقت آن را بررسی کرد.
تفنگهای جادویی که در زندگی گذشتهاش دیدهحتی بود، بیشتر وسایلی تزئینی بودند که پسطرز از جنگ به اسباببازی اشرافزادگان تنزل یافته بودند.
از آنجا که «قاتلان شوالیه» پیش از مرگ،ادای تفنگهای جادویی همراهشان را نابود میکردند، او هرگزگرفت نتوانسته بود شکل اصلی آنها را بهدرستی ببیند.
تفنگ جادویی که ولفگانگ به او دادهکرد بود، به نظر میرسید مدل اولیهای ازبار همان تفنگهای تفریحی مورد استفادهی اشراف باشد.
«اونی که دست باستیان بود کوتاه بود و قابلیت شلیک رگباری داشت؛سکوتی راحتی رو بالا برده بود اما دقتش کم بود. اونی که آرونحرارت داشت بلند بود و دقت بالایی داشت، اما نمیتونست تندتند شلیک کنه.»
به نظر میرسید تفنگ جادوییپیش ولفگانگ، مزایای هر دو رااحترام با هم ترکیب کرده است.
او تفنگ جادویی را بالا آورد وبتواند درست مانند ولفگانگ، آن را روی شانهاشغافلگیرکنندهای گذاشت و به آنسوی جنگل نشانه رفت.
حواس تیز زیکمحکم بلافاصله نقطهضعف تفنگحبس جادویی را تشخیص داد.
زیک تفنگبرد جادویی را پاییندرحالیکه آورد و گفت:
«به نظر میرسد این بدنهپیش برای تحمل قدرت پرتابهای کهاحترام شلیک میکند، دچار مشکل شود.»
«ها، شگفتانگیزه.»
ولفگانگ بادرحالیکه شنیدن حرفهای اونفسش ابراز تحسین کرد.
در همان لحظه، جاکنسپس درحالیکه چیزی را روینفسش اسبش حمل میکرد، بازگشت.
تلپ!
جاکن لاشهی نیمهمتلاشیشدهیگشت یک گوزن شمالیحتی را روی زمین انداخت.
ولفگانگ زانو زدمحکم و بدن گوزنحبس را بررسی کرد.
لاشه کاملاً لهولورده شده بود، گوییمحکم غولی ظاهر شده و با یک چکشفضا عظیم آن را در هم کوبیده بود.
ولفگانگ بهبوسفالوس زیک اشاره کردپیش که نزدیکتر بیاید.
«نظرت چیه؟»
سوالات او ادامه داشت.
از آنجا که زیک دردرحالیکه حال آزمایش شدن بود، تصمیمکرد گرفت با ساز ولفگانگ برقصد.
او لاشهی لهشدهیپیاده گوزن را ازآنکه نزدیک بررسی کرد.
«به نظر نمیرسد برخوردپیش مستقیم بوده باشد، بلکهادای یک ضربهی مماس است.»
«چرا اینطور فکر میکنی؟»
«اگر برخورد مستقیم بود، قسمتیدرحالیکه که متلاشی شده شانهی چپ بالاییمتمرکز نبود، بلکه ناحیهی زیر قلب میبود.»
ولفگانگ بابوسفالوس شنیدن پاسخ زیکپیش سر تکان داد.
او که در کنار زیکآنکه به لاشهی گوزن نگاه میکرد،کند ایستاد و به جاکن گفت:
«این رودرحالیکه بار بزن ونفسش برگرد به قلعه.»
با فرمان لرد قبیله، جاکندرحالیکه بیدرنگ لاشهی گوزن را بارکرد زد و به سمت قلعه تاخت.
ولفگانگ رو به زیک کرد:
«بیا با هم تا اون دریاچهی اونجابتواند قدم بزنیم. جلوی دریاچه یه اردوگاه برپاغافلگیرکنندهای کردم، بیا بریم اونجا خودمون رو گرم کنیم.»
زیک افسار بوسفالوس راگرفته در دست گرفت و درسکوتی کنار ولفگانگ به راه افتاد.
حاشیهی دریاچه باهیس لایهی نرمی ازمحکم برف پوشیده شده بود.
ولفگانگ درحالیکه تودهای ازگشت بخار سفید را ازبتواند دهانش بیرون میداد، گفت:
«زیک دریکر،پیاده این اولین باریهآنکه که شخصاً میبینمت.»
«ملاقات بادرحالیکه شما باعث افتخارنفسش است، لرد واردک.»
ولفگانگ بابرد شنیدن حرفهایسپس زیک خندید.
«فکر کنم حالا میفهمم چراپیش آرتور ازت خوشش اومده. تواحترام توی پنهان کردن احساساتت خیلی ماهری.»
ولفگانگ با لحنیگشت کاملاً غیررسمی بهحتی آرتور دریکر اشاره کرد.
اگرچه زیک تازه با او آشنا شدهکرد بود، اما از ظاهر خاکی و بیتکلفبار ولفگانگ، حالوهوای یک مرد شمالی را حس میکرد.
«از اونجایی که توی شمالدرحالیکه معدن دارن، احتمالاً خود قبیلهکرد واردک هم از شمال اومده پایین.»
آن دو در سکوت در امتدادآنکه دریاچه قدم زدند و به اردوگاهیجادوییاش که ولفگانگ برپا کرده بود رسیدند.
«هر جا راحتی بشین.»
آن مکان که بهطور سرسری با چند چادرمتمرکز متصل به هم برپا شده بود، شبیه بهلرزاند یک اردوگاه موقت برای اقامت شکاربانان به نظر میرسید.
ولفگانگ خودش هیزم آورد،سپس درون گودال آتش ریختنفسش و آن را روشن کرد.
بهمحض اینکه شعلههایپیاده آتش زبانه کشید، دستهایحتی یخزدهاش را گرم کرد.
تنها پس از آنکه کمیآنکه خودش را گرم کرد، کلاه شکارچیاشجادوییاش را از سر برداشت و نشست.
«هو، حالادرحالیکه یکم احساسگرفته زنده بودن میکنم.»
او کتریای را کهسپس کنار گذاشته بود، روینفسش گودال آتش قرار داد.
کمی بعد که بخار از کتری بلندحتی شد، فنجانهای زمخت و پودر قهوه را بیرونغافلگیرکنندهای آورد و یک فنجان پر قهوه دم کرد.
«بخور. باید گرمت کنه.»
زیک فنجانی رامحکم که ولفگانگ بهحبس سمتش گرفته بود، گرفت.
برای کسی کههیس همیشه چای مینوشید، قهوهیگرفته سیاه چیز ناآشنایی بود.
زیک پس از نوشیدنگشت یک جرعه از قهوهیبتواند داغ، سرش را کج کرد.
«چرا یکی بایدگشت یه چیز بهحتی این تلخی رو بنوشه؟»
ولفگانگ داشت از قهوهایگرفته که هیچ طعمی جزمتمرکز تلخی نداشت، لذت میبرد.
«چای به نظر بهتر میاد.»
درحالیکه زیک در دلش غرغر میکرد، طعم تلخبتواند را تحمل کرد و چون قهوه به اوسنگین تعارف شده بود، با دقت آن را نوشید.
ولفگانگ که تقریباً قهوهاشپیش را تمام کرده بود،ادای با زیک صحبت کرد.
«از آرتور شنیدم. توگرفته اینجایی تا توی آزمونمتمرکز شوالیه ارشد شرکت کنی، درسته؟»
زیک قهوهاش راهیس پایین گذاشت ومحکم سر تکان داد.
«بله، همینطور است.»
با شنیدنپیاده این حرف، ولفگانگآنکه نفس عمیقی کشید.
«آرتور، اون دوست من واقعاً خوششانسه. یکی از پسراش کهفضا از قبل شوالیه سیاه شده، اون یکی هم قبل از اینکهحرارت حتی بیست سالش بشه داره تو آزمون شوالیه ارشد شرکت میکنه.»
او آخرین جرعهی قهوهاش را نوشید، فنجانگرفته خالی را زمین گذاشت و تفنگ جادوییفرا را که کنارش تکیه داده بود، برداشت.
سپس، بهسرعت حالت گرفتگشت و لولهی تفنگ رابتواند به سمت زیک نشانه رفت.
زیک فوراً هوشیارگشت شد و گاردحتی دفاعی به خود گرفت.
ولفگانگ درحالیکه هنوزمحکم تفنگ را نشانهحبس رفته بود، گفت:
«فکر میکنی اگههیس همینجا ماشه رومحکم بکشم چه اتفاقی میافته؟»
زیک سعی کرد نیتگشت ولفگانگ را که ناگهان اوادای را تهدید میکرد، درک کند.
«واقعاً کهپیاده نمیخواد همینجاپیش منو بکشه.»
او بهدرحالیکه آرامی لبگرفته به سخن گشود:
«احتمالاً خطا میرود.»
«واقعاً اینطور فکر میکنی؟ حتیپیش اگه خطا هم بره، ممکنه مثلکند اون گوزن نصف بدنت متلاشی بشه.»
سپس، زیک دوباره گفت:
«از طرف دیگر، به نظر میرسدحبس این سلاح ممکن است منفجر شود وکشید شما، لرد واردک، به شدت مجروح شوید.»
با شنیدن پاسخ زیک، ولفگانگدرحالیکه خندهی ریزی کرد و دوبارهکرد تفنگ جادویی را پایین آورد.
«واقعاً این اولینپیاده باریه که چنینآنکه سلاحی رو میبینی؟»
«بله، همینطور است.»
ولفگانگ سرش را تکان دادنفسش و یک گلولهی جادویی رافضا از بدنهی تفنگ جادویی خارج کرد.
سپس، گلولهبرد را به سمتدرحالیکه زیک پرتاب کرد.
زیک در حالیپیاده که گلوله را بررسیحتی میکرد، از ولفگانگ پرسید:
«این همان چیزیگشت است که اینحتی سلاح شلیک میکند؟»
ولفگانگ سر تکان داد.
«درسته. انتهای گلوله حاوی پودر سنگ ماناست و باحبس جادوی انفجار افسون شده. وقتی ماشه رو میکشی، جادویدیگر انفجار فعال میشه و گلوله رو به بیرون پرتاب میکنه.»
او ضربهی آرامیپیاده به تفنگ جادوییآنکه زد و ادامه داد:
«اما کنترل این لعنتی خیلی سخته. علاوهبتواند بر اون، به طرز مضحکی گرونه. فکرغافلگیرکنندهای میکنی قیمت یکی از این گلولهها چقدر باشه؟»
«حدود ۱۰ طلا نیست؟»
«حتی این هم یک آرتیفکت افسونشدهی جادوییه، پسنفسش هر چقدر هم که سعی کنیم هزینهها روکشید بیاریم پایین، قیمتش از ۱۵ طلا کمتر نمیشه.»
۱۵ طلا تقریباً معادلگشت خرج یک ماه زندگی یکادای فرد عادی از عوام بود.
ولفگانگ در حالیگشت که به صندلیحتی سفریاش تکیه میداد، گفت:
«میدونی، من فکر میکنم این تفنگ جادویی سلاح جدیدیه که آیندهیفرا قاره رو تغییر میده. به همین دلیله که چند سالیه بدجوریبلند درگیرش شدم و مدام سعی میکنم ارتقاش بدم، اما هیچ پیشرفتی نمیکنم.»
او تفنگ جادویی راسپس از روی پایش بهنفسش سمت زیک پرتاب کرد.
سپس، در حالیپیاده که مستقیماً بهآنکه زیک نگاه میکرد، گفت:
«در حال حاضر، قدرت این تفنگ جادویی ازادای جادو کمتره، اما کارایی خوبی داره. از یکگرفت تیر قویتره، اما مقرونبهصرفه بودنش به اون اندازه نیست.»
ولفگانگ دستانشدرحالیکه را کاملاً بازنفسش کرد و گفت:
«راهی برای ارتقای این تفنگ جادویی پیدا کن.نفسش این کار رو بکن و من اون نامهایکشید رو که باید برای آرتور ببری، برات مینویسم.»
با شنیدنبوسفالوس این حرف، زیکپیش احساس درماندگی کرد.
«ازم میخواد یهگشت طرح برای ارتقایحتی تفنگ جادویی براش بیارم؟»
حتی در زندگی گذشتهاش، این تفنگ جادوییکرد در نهایت به چیزی بیش از یکبار اسباببازی، یک وسیلهی سرگرمی برای اشراف، تبدیل نشد.
او نمیدانست ولفگانگ چه آیندهای رامحکم در این سلاح میدید، اما حداقلسکوتی زیک نمیتوانست چنین آیندهای را ببیند.
«باورم نمیشه چنینپیاده چیزی رو به عنوانحتی وظیفهی آزمون بهم داده.»
این بیشتر شبیه بهانهایپیش برای رد کردن صلاحیت زیکاحترام به عنوان شوالیهی ارشد بود.
علاوه بر این، اگر زیک واقعاً طرحی برای ارتقای آن ارائه میداد، ولفگانگ بهبار سلاح فوقالعادهای دست مییافت. در ازای آن، تنها کاری که باید میکرد نوشتن یکاصلاً نامه بود؛ معاملهای که در آن ولفگانگ مطلقاً چیزی برای از دست دادن نداشت.
«عجب دردسری شد.»
در هر صورت، وظیفهی آزمونپیش مشخص شده بود، بنابراین زیکاحترام چارهای جز ارائهی یک نتیجه نداشت.
او به ولفگانگگشت نگاه کرد وحتی سر تکان داد.
«متوجه شدم. با این حال، من اطلاعات بسیارمتمرکز کمی در این زمینه دارم. اشکالی ندارد اگرلرزاند برای تهیهی طرح ارتقا، از همکارانم کمک بگیرم؟»
با شنیدن اینهیس حرف، ولفگانگ از تهگرفته دل خندید و گفت:
«البته! حتماً این کار رو بکن. من به خاندانادای هم گفتم هر چیزی که نیاز داری در اختیارت بذارن،پرسید پس وقتت رو بگیر و خوب در موردش فکر کن.»
زیک در حالی که تفنگ جادویی وبتواند گلولهای را که ولفگانگ به او دادهغافلگیرکنندهای بود در دست داشت، از جایش برخاست.
«پس دوبارهدرحالیکه شما را خواهمنفسش دید، لرد واردک.»
با خروج زیک از چادر، ولفگانگ کهگرفته حالا تنها شده بود، قهوهی بیشتری درفرا فنجانش ریخت و با خود زمزمه کرد:
«مشتاقم ببینم کوچکترینپیاده پسر آرتور قرارهآنکه با چی برگرده.»
حالت چهرهاش شبیه به شکارچیایآنکه بود که تلهای کار گذاشتهکند و منتظر طعمهاش نشسته است.
با ترک شکارگاه، زیک بهدرحالیکه قلعهی اصلی خاندان واردک بازگشت ومتمرکز به سمت سوئیت مهمان راهنمایی شد.
به محض ورود به سوئیت مجلل، اولین کاریبتواند که زیک انجام داد خنثی کردن هرگونه دستگاه نظارتیگرفت بود که ممکن بود در اتاق نصب شده باشد.
او در حالی که وانمودآنکه میکرد دستکشهایش را درمیآورد، ازکند مهارت انعکاس مانا استفاده کرد.
زززت!
لحظهای که زیکهیس از مهارت استفاده کرد،گرفته لامپ مانا چشمک زد.
خدمتکاران که غافلگیرپیاده شده بودند، ازآنکه بیرون وارد اتاق شدند.
«آه، عذرخواهی میکنم. بدونپیش اینکه فکر کنم ازادای روی عادت دستکشهام رو درآوردم.»
این زیک بود که درنفسش حالی که دستکشهایش را دوبارهفضا میپوشید، خود را به بیخبری زد.
پس از بررسی دقیق برای یافتن دستگاههای نظارتی، گویی درکرد قلمرو دشمن قرار دارد، زیک بالاخره تفنگ جادویی را که ازسفیدی ولفگانگ گرفته بود روی میز گذاشت و به فکر فرو رفت.
«اگه از لرد هادس بخوام، احتمالاً یه سیستمبتواند محرک ارتقایافته برام میسازه. اما اگه این اتفاقسنگین بیفته، معلوم نیست آیندهی قاره واقعاً چطور تغییر میکنه.»
افتادن سلاحی به قدرت جادو و کارآمدتر از تیر وکند کمان به دست خاندان واردک، به معنای این بود که بهاینکه زیمنس اجازه داده شود خود را به آن سلاح مجهز کنند.
تحویل دادن یک سلاح جدیدنفسش به دشمن فقط برای قبولی درفرا آزمون شوالیهی ارشد، کاری احمقانه بود.
زیک به دنبال راهی بود تا بدونگرفته اینکه اجازه دهد ارتقایی روی سلاح اعمال شود،ماشه آزمون واردک را با موفقیت پشت سر بگذارد.
او تفنگ جادوییای را که باستیانآنکه استفاده میکرد از موجودیاش بیرون آوردجادوییاش و آن را نیز بررسی کرد.
«جنس بدنه از همون نوعه.آنکه آهن معمولی نیست. آیا آلیاژیهکند که با فلزات دیگه ترکیب شده؟»
اگر از آلیاژ ساخته شده بود، واضحکرد بود که نه تنها گلولهها، بلکه قیمتبار خود تفنگ جادویی نیز سرسامآور خواهد بود.
پس از کمیهیس فکر، زیک بامحکم ریچموند صحبت کرد.
«ریچموند. داری چیکار میکنی؟»
با تماسپیاده زیک، ریچموندپیش بلافاصله پاسخ داد:
«ارباب! من در حال حاضرنفسش با دورا-دورا تو اتاق نمونههافضا هستم و داریم نمونه جمع میکنیم!»
به نظر میرسید اوسپس در لابیرنت مردگان درنفسش آزمایشگاه هوشگار سرگردان بود.
«دورا-دورا؟ منظورت دولاهانه.»
درست مانند اربابش،گشت ریچموند هم سلیقهیحتی افتضاحی در نامگذاری داشت.
زیک در حالیمحکم که با خود زمزمهکرد میکرد، به او گفت:
«اگه تو آزمایشگاه بگردی، باید یه کپه سلاح ازحبس قاتلهای زیمنس باشه که قبلاً سربازهای ارواح کارشون رودیگر ساخته بودن. یکیشون رو بردار و باهام تماس بگیر.»
زیک قصد داشت آن را باآنکه تفنگهای جادوییای که واحد قاتل شوالیه، کهپرتاب آرون به آن تعلق داشت، مقایسه کند.
چند ساعت بعد، ریچموند پیامی فرستاد وبتواند گفت که یک تفنگ جادویی متعلق بهغافلگیرکنندهای واحد قاتل شوالیه در آزمایشگاه پیدا کرده است.
زیک فوراًدرحالیکه او راگرفته احضار کرد.
«هوف، هوف... هـ-همینه، ارباب؟»
این ریچموند بود که باپیش عجله از لابیرنت به آزمایشگاه دویدهکند بود تا تفنگ جادویی را بیاورد.
زیک تفنگ جادوییگشت را گرفت وحتی سر تکان داد.
«آره. کارت خوبمحکم بود. برگرد و بهکرد جمعآوری نمونهها ادامه بده.»
او بلافاصله احضار ریچموندسپس را لغو کرد ونفسش او را به آزمایشگاه بازگرداند.
حالا که دوباره تنها شده بود، یکحتی تفنگ جادویی زنگزدهی قاتل شوالیه و گلولهایطرز آغشته به انرژی شیطانی پیش رویش قرار داشت.
زیک تفنگ جادویی راپیش برداشت و آن راادای به دقت بررسی کرد.
پس از مدتی طولانی نگاه کردنحبس به آن، زیک توانست چیزی راماشه در تفنگ جادویی قاتل شوالیه کشف کند.