چپتر 235: بدون عنوان
0زیک قصد داشت با استفاده از «چشم خونآلود»، خون مردهی جمعشده در بدنواسطه کالی را تخلیه کند. این کار امکانپذیر بود، زیرا اگر زیک خون کالیآرامی را با «چشم خونآلود» کنترل میکرد، میتوانست خود خون را به حرکت درآورد.
'هوف، اگه اینجا شکستعنوان بخورم، خواهر کالی ممکنهسپس کاملاً از کار بیفته.'
زیک نفس عمیقی کشید ومرده تمرکز کرد. ابتدا، سایه کالی راکرده با «سلطه سایه» مطیع خود کرد.
تسوتسوتسوتسو—
با تسخیر شدن سایهاش، کالی چارهای جزفراخواند اطاعت کامل از کنترل زیک نداشت. درنفوذ آن حالت، زیک «چشم خونآلود» را فعال کرد.
اووووووونگ!
از طریق «چشم خونآلود»، او میتوانست به وضوح وضعیت جسمانی کالی را که پیش از این نامرئی بود، ببیند.دانتیان تودههای خون مرده مسیرهای هاله او را در نقاط مختلف مسدود کرده بودند و بافتمردگی در سراسر بدنش در حالقرار پیشروی بود. علاوه بر این، دانتیان پایینی او به دلیل حجم خون مرده به تدریج در حال سفت شدن بود.
'وضعیت جدیترمعنوی از چیزیهنشان که فکر میکردم.'
زیک به درون بدن کالی نگاهی انداخت و خنجرواکنش آنکسی را بیرون کشید. او خنجر را روی کبودیاراده پشت کالی قرار داد و برش کوچکی ایجاد کرد.
خون سیاه از زخم فواره زد.نفوذ زیک خون را به خنجر آغشتهحرکتی کرد و قدرت معنویاش را فراخواند.
اووووووونگ!
خون کالی بهواکنش قدرت معنوی زیکعنوان واکنش نشان داد.
کوگوگوگوگو—
با استفاده از خون کالیواسطه به عنوان واسطه، نفوذ خوداراده را بر خون گسترش داد.
سپس، خون مرده طبق اراده زیک شروع به حرکتیمختلف جزئی کرد. با شل شدن تدریجی تودههای متراکم خون مرده،دانتیان فشار روی مسیرهای مسدودشدهی هاله کالی به آرامی کاهش یافت.
'همینطوری خون مردهواکنش رو آزاد میکنم وواسطه از بدنش بیرون میکشم.'
درست زمانی که زیک قصد داشت خون مرده را آزاد کند،کوگوگوگوگو— آن را در یک نقطه جمع کرده و از بدنش بیرونتدریجی بکشد، ناگهان انرژی شیطانی از درون توده خون مرده فوران کرد.
کواددودوک!
انرژی شیطانی به شدتتودههای طغیان کرد و اندامهای داخلیمختلف کالی را در هم کوبید.
بدن کالی منقبض شد. اگر زیک بدن اونفوذ را با «سلطه سایه» نگه نداشته بود، او درمتراکم همان لحظه خون بالا میآورد و از حال میرفت.
زیک با خونسردی به شل کردنمعنویاش خون مردهی متراکم ادامه داد وعنوان همزمان «آتش مقدس» را آماده کرد.
تسوتسوتسوتسو—
شعلههای «آتش مقدس» از مسیرهایمرده هاله کالی بالا رفتند و تلاشکرده کردند انرژی شیطانی را مهار کنند.
انرژی شیطانی که میدانستنشان «آتش مقدس» در تعقیبش است،گسترش به سمت قلب کالی گریخت.
با این حال، زیک از قبل «آتش مقدس» دیگری را در نزدیکی قلبواسطه او آماده کرده بود. این به این دلیل بود که او قبلاً آموختهآرامی بود هنگام مقابله با انگلها، ابتدا باید از قلب و مغز محافظت کرد.
هواروروروروک!
«آتش مقدس» درببیند نزدیکی قلبش مسیر انرژیهاله شیطانی را مسدود کرد.
انرژی شیطانی که راهنشان فراری نداشت، مجبور شدنفوذ در یک نقطه متوقف شود.
زیک منتظر همین لحظه بود.
او کف دستش را روی پشتنفوذ کالی قرار داد و «گام شبح»حرکتی را همراه با «زلزله قدرتمند» رها کرد.
پووونگ!
با صدایی مهیب، هم انرژی شیطانی درونواسطه بدن کالی و هم تمام آثار امواجیحرکتی که درونش را لرزانده بود، ناپدید شدند.
زیک فوراً با «چشمآغشته خونآلود» خون مردهی درونمعنوی او را بیرون کشید.
سپس، دوباره باکوگوگوگوگو— «زلزله قدرتمند» بهنفوذ پشت کالی ضربه زد.
پااانگ!
زیک به سرعت «سلطهنشان سایه» را آزاد کرد وگسترش همزمان، کالی به هوش آمد.
«کهو!»
کالی ناگهان تودهایکوگوگوگوگو— از خون سیاهنفوذ را تف کرد.
«هاااا.»
او لخته خونواکنش را بیرون ریختعنوان و نفس عمیقی کشید.
پیش از آنکه متوجه شود، تماممعنویاش کبودیهای سیاه روی پشتش ناپدید شده وواسطه رنگ چهرهاش به حالت عادی بازگشته بود.
کالی حس کرد انرژی خفهکنندهای که بدنشگسترش را مسدود کرده بود از بین رفته است،متراکم گویی تمام بدنش باز و رها شده بود.
زیک به کالی گفت:
«هنوز تمام نشده. لطفاًنشان همانطور که هالهتان رانفوذ هدایت میکنم، پیش بروید.»
او روش پرورش هالهای را که از ساترنمعنوی دریکر آموخته بود به کار گرفت تا حتی بقایایطبق خون مردهی باقیمانده در بدن کالی را نیز بسوزاند.
کالی وضعیت نشستنش را اصلاح کرد،نفوذ چشمانش را بست و جریان هالهایحرکتی را که زیک هدایت میکرد، احساس کرد.
او مانا را از طریق نفسهایش به دروننقاط کشید، آن را در مسیرهای هالهاش به گردشحال درآورد و سپس به دانتیان پایینیاش منتقل کرد.
کالی این تنفسواکنش و جریان طبیعیعنوان را به خاطر سپرد.
لحظهای بعد، کالی متوجه شد که بدونفراخواند راهنمایی زیک، به طور خودجوش در حال تولیدگسترش هاله و ذخیره آن در دانتیان پایینیاش است.
اووووووونگ!
و در نقطهای، کالی مسیرهایمرده هالهاش را بازیابی کرد ومسدود بار دیگر هاله تولید کرد.
کالی با احساس بهبودیاش، بهکوگوگوگوگو— آرامی نفسش را بیرون داد وطبق سپس چشمانش را کاملاً باز کرد.
«هوف.»
کالی از جایش بلند شد.
او بدنش را به اینمرده طرف و آن طرف حرکتمسدود داد و با ناباوری زمزمه کرد:
«باورنکردنیه... من واقعاًواکنش از جراحات داخلیامعنوان بهبود پیدا کردم.»
زیک نمیتوانست به کالی بگوید که برای درمانش،معنوی ذهن او را تحت سلطه درآورده و خونشسپس را دستکاری کرده است، بنابراین فقط لبخندی زد.
'نتیجه کهنشان خوب باشه،عنوان بقیهش مهم نیست.'
او چند «معجون شفا»تودههای از موجودیاش بیرون آوردنقاط و به کالی داد.
«شما هنوز کاملاً بهبود پیدا نکردهاید، پس لطفاًنفوذ این رو هر روز در سه نوبت صبح، ظهرمتراکم و شب مصرف کنید. به روند بهبودیتون کمک میکنه.»
کالی بازخم شنیدن حرفهای زیکقدرت سر تکان داد.
«فهمیدم. زیک، منکوگوگوگوگو— زیر دینی رفتمنفوذ که نمیتونم جبرانش کنم.»
«سلامتی شما، خودش بهترین جبرانه.»
در همان لحظه، کالی روی یکعنوان زانو مقابل زیک زانو زد. اواراده به زیک نگاه کرد و گفت:
«زیک، نمیدونم چطور باید لطفقدرت تو رو برای نجات جوننشان خودم و محفل شوالیههایم جبران کنم.»
زیک بهنشان کالی نگاهعنوان کرد و گفت:
«من فقطنامرئی کاری رو کردممرده که باید میکردم.»
«هر کسی میتونه به راحتی ازعنوان شرافت یک شوالیه حرف بزنه، اما کمترشروع کسی میتونه مثل تو عمل کنه، زیک.»
کالی ایستادزخم و بهآغشته زیک گفت:
«هر چیزی که بخوای بهت میدم.نفوذ اگه قلمرو بخوای، بهت قلمرو میدم؛حرکتی اگه سلاح بخوای، بهت سلاح میدم.»
زیک صداقت را در چشمانمرده کالی احساس کرد. او بهمسدود آرامی شروع به صحبت کرد:
«اگه واقعاً منظورتواکنش همینه، من دوعنوان تا درخواست دارم.»
او ادامه داد:
«شنیدهام که در میانعنوان قلمروهای شما، مجمعالجزایر دریایسپس جنوب هم وجود داره.»
کالی سر تکان داد.
«بله، اونا رو در جریان سرکوب دزدان دریایی دریایگسترش جنوب به دست آوردیم. جزایر بزرگی هستن، اما چون درمسدودشدهی «دریای مرگ» قرار دارن، دسترسی بهشون سخته و توسعهشون غیرممکنه.»
«من مالکیتزخم اون جزایرآغشته رو میخوام.»
زیک میدانست که به محض بازگشت «خدای دریا»سپس و آرام شدن تدریجی «دریای مرگ»، ارزش بالقوهفشار آن مجمعالجزایر به دلیل موقعیت جغرافیاییاش افزایش خواهد یافت.
کالی که از این حقیقت بیخبر بود، از درخواست زیک جا خورد.بودند او حاضر بود چیزهای بسیار باارزشتری را به او واگذار کند، بنابراین وقتی'وضعیت زیک فقط مجمعالجزایر دریای جنوب را درخواست کرد، به سادگی سر تکان داد.
«برآورده کردن اینواکنش یکی که اصلاً سختواسطه نیست. درخواست دیگهات چیه؟»
«من درخواست معافیت دائمآغشته از پرداخت عوارض بندریمعنوی برای بندر ایاسون رو دارم.»
کالی بانشان شنیدن حرفهایعنوان زیک لبخند زد.
«درخواست کاملاً کاربردی و منطقیایه. این رو هم قبولمختلف میکنم. کشتیهای تو از پرداخت عوارض بندری معاف میشنعلاوه و حتی یه اسکله خصوصی هم برات در نظر میگیرم.»
«همین از سرم هم زیاده.»
زیک قصد داشت جزایری که از کالی گرفته بود را توسعه دهد،عنوان مردمان دریایی را در آنجا ساکن کند و آن را به یکفشار مرکز ارتباطی برای اتصال به پادشاهی کوسکو در قاره جنوبی تبدیل کند.
با توجه به منابع مالیواسطه و انسانی زیک، توسعه مجمعالجزایراراده دریای جنوب کار چندان سختی نبود.
زیک پس از بیان تماممرده خواستههایش به کالی، بحث رامسدود به سمت بارکوس دریکر کشاند.
«همونطور که لونو گفت، واقعاًکوگوگوگوگو— بعد از دریافت اطلاعات ازسپس بارکوس به این جزیره اومدی؟»
کالی بازخم سر حرف زیکقدرت را تایید کرد.
«آره، میشه گفت من و بارکوس یه رابطه همزیستیطبق و دوطرفه داریم. اون به من اطلاعات میده وآرامی من هم چیزهایی که نیاز داره رو براش فراهم میکنم.»
«چیزهایی کهنامرئی نیاز داره رومرده براش فراهم میکنی؟»
با این حرف زیک، چهرهکوگوگوگوگو— کالی کمی درهم رفت و سپسطبق به آرامی شروع به صحبت کرد.
«زیک، چرا باید چیزی روقدرت از تو پنهان کنم؟ مننشان دارم از مادر بارکوس محافظت میکنم.»
کلماتی کاملاًنشان غیرمنتظره از دهانواسطه کالی خارج شد.
«منظورت ازنامرئی محافظت ازتودههای مادر بارکوس چیه؟»
«دقیقاً همون چیزی کهنشان گفتم. من توی قلمرو خودمگسترش از مادر بارکوس محافظت میکنم.»
«چرا؟ مگه اونفواره نباید قبیله مادریمعنویاش خودش رو داشته باشه؟»
اما کالینشان سرش راعنوان تکان داد.
'اون قبیله مادری نداره؟'
برای نسل مستقیم قبیلهنشان دریکر، قبیله مادری نقشنفوذ بسیار مهمی ایفا میکرد.
نوادگان مستقیم تنها پس از پشت سر گذاشتنمعنوی رقابتی نفسگیر و به دست آوردن حق جانشینی رهبرطبق خاندان، میتوانستند از قدرت واقعی «قبیله دریکر» استفاده کنند.
تا پیش از آن، آنهاواسطه باید تنها به قدرت قبیله مادریشروع یا خانوادههای متحد خود تکیه میکردند.
زیک نیز چارهای جز تحمل انواع تبعیضها و تحقیرهامختلف نداشت، زیرا قبیله مادریاش، قبیله آگاممنون، به دلیل یکعلاوه نفرین به مدت ۵۰ سال مهر و موم شده بود.
او اصلاً خبر نداشتنشان که برادر بزرگترش، بارکوس، نیزگسترش در وضعیت مشابهی قرار دارد.
«ممکنه... نداشتن قبیله مادریآغشته به این معنی باشهمعنوی که بارکوس یه فرزند نامشروعه؟»
کالی سر تکان داد.
«آره. مادرش کسی نبودتودههای جز یکی از خدمتکارانینقاط که به پدرمون خدمت میکرد.»
زیک از شنیدن حرفهای کالی کاملاً غافلگیر شد.نفوذ قبیله دریکر، به عنوان اژدهاکشان، اهمیت بسیار زیادیتدریجی برای اصالت و مشروعیت نسل مستقیم خود قائل بود.
بنابراین، برای رهبر قبیله دریکر، به دنیافراخواند آوردن یک وارث مسئلهای بود که بهنفوذ محاسبات بسیار دقیق و سختگیرانهای نیاز داشت.
قبیله مادری کالی، قبیله پرانا، یک قبیله اصیل و شوالیهای کهنشروع بود که ریشههای آن به دوران امپراتوری مقدس الهی بازمیگشت، حتیآزاد اگر نفوذ آنها به عنوان خویشاوندان خونی قبیله دریکر چندان قوی نبود.
زیمنس که جای خود داشت، حتیمسیرهای قبیله مادری هلن، قبیله میرالیس، یکبودند قبیله شوالیهای تاریخی از تبیا بود.
او هرگز تصور نمیکرد که آرتور دریکر، مردینفوذ با استعداد استثنایی در شوالیهگری و درک سیاسی فوقالعاده،متراکم بدون چنین محاسباتی صاحب یک فرزند نامشروع شده باشد.
'حالا که بهش فکر میکنم، اون حتی با مادرواکنش من که وارث قبیله نفرینشده آگاممنون بود هم ازدواجاراده کرد... نکنه رهبر خاندان برخلاف انتظار یه آدم زنباره؟'
کلمه «زنباره» اصلاً با رفتار سرد وگسترش خشک آرتور دریکر همخوانی نداشت، اما در حالمتراکم حاضر، این تنها نتیجهای بود که میتوانست بگیرد.
کالی به توضیحاتش ادامه داد.
«اسم اون کارمیلا بود. یک روز کارمیلا باردار شد و یه پسر به دنیا آورد. پدرتدریجی اسم بچه رو بارکوس گذاشت و اون رو به عمارت دوکنشین تروی فرستاد، همونجایی که همهناگهان ما خواهر و برادرها توش بزرگ شدیم. بارکوس هم وقتی هفت سالش شد به گهواره رفت.»
این واقعیت که آرتور دریکر روی آن کودک اسم گذاشته بود، نشان میداد که او فرزند متولد شدهاراده از یک خدمتکار را به عنوان بخشی از نسل مستقیم پذیرفته است. بزرگان خاندان قطعاً با تصمیم آرتور مخالفبکشد بودند، اما مشخصاً نمیتوانستند روی حرف یکی از قدرتمندترین افراد قاره و مقتدرترین رهبر تاریخ قبیله دریکر حرفی بزنند.
'با این وجود، مادرتودههای بارکوس حتماً همیشه توینقاط دلهره و اضطراب زندگی میکرده.'
زنان ارشد نسل مستقیم دریکر، همانطور که زیک بهگسترش یاد میآورد، همگی افراد خارقالعادهای بودند. برای یک خدمتکار معمولیمسدودشدهی اصلاً آسان نبود که در میان چنین زنانی دوام بیاورد.
در همان لحظه، زیکآغشته چیزی را که ناگهان بهواکنش ذهنش خطور کرده بود، پرسید.
«بارکوس بیدارینشان اصیلزادگان روعنوان پشت سر گذاشت؟»
کالی سرش را تکان داد.
«نه، بارکوس بیداری اصیلزادگان رو نداشت. شایدواسطه به همین دلیله که به محض فارغالتحصیلیحرکتی از آکادمی، داوطلبانه به استیج سیاه ملحق شد.»
زیک فکر میکرد که انتخاب بارکوس کاملاً منطقی بوده است. درکوگوگوگوگو— زندگی قبلیاش، او نیز به این فکر کرده بود که اگرتدریجی بتواند به طور عادی از آکادمی فارغالتحصیل شود، به استیج سیاه بپیوندد.
'البته، من قبل ازعنوان اینکه چنین شانسی داشتهسپس باشم، به زور اخراج شدم.'
زیک حالا میتوانستببیند تصویر کلی ازمسیرهای وضعیت را درک کند.
«میفهمم بارکوس چطور از استیج سیاهعنوان بهت اطلاعات میرسونده. اما چی شداراده که تو از مادرش محافظت کردی؟»
«قضیه یه کم پیچیدهست. در اصل، مادر بارکوس حتی بعد از به دنیا آوردن اون،گسترش به عنوان خدمتکار پدر توی قلعه چهار فصل موند. اما وقتی پیر شد و دیگه نتونستمیکنم وظایفش رو به عنوان یه خدمتکار انجام بده، مجبور شد قلعه چهار فصل رو ترک کنه.»
«منظورت اینه کهکوگوگوگوگو— رهبر خاندان اون روگسترش پیش خودش نگه نداشت؟»
«آره، از اونجایی که اونا از همون اولنقاط به طور رسمی ازدواج نکرده بودن، اون نمیتونست ازپیشروی هیچکدوم از مزایای همسر رهبر خاندان بودن بهرهمند بشه.»
زیک نمیتوانست کارهایواکنش آرتور دریکر راعنوان به درستی درک کند.
'اگه اینطوره، پس چرا بارکوس رومعنویاش به عنوان بخشی از نسل مستقیمعنوان پذیرفت؟ یه جای کارِ آرتور دریکر میلنگه.'
کالی به توضیحاتش ادامه داد.
«یک روز، بارکوس مخفیانه با من تماس گرفت. اون پیشنهادمسدود داد که اگه از مادرش که داشت قلعه چهار فصلپایینی رو ترک میکرد محافظت کنم، در عوض بهم اطلاعات میده.»
«واقعاً لازم بود که امنیت مادرش رو به تو بسپاره؟ اگه اوناراده توی استیج سیاه باشه، هویتش در هر صورت پنهان میمونه و اگهآزاد درخواست محافظت میکرد، خانوادهاش هم میتونستن با یه هویت دیگه زندگی کنن.»
کالی لحظهای مکث کردآغشته و پیش از صحبتمعنوی کردن به فکر فرو رفت.
«زیک، چیزی که میخوام بهت بگمنفوذ یه رازه. باید قسم بخوری کهحرکتی این راز رو پیش خودت نگه داری.»
با دیدن چهره جدی کالی، زیکمسیرهای متوجه شد که راز مهمی در میانبافتمردگی است و با نگاهی سنگین پاسخ داد.
«قسم میخورم.»
کالی بهزخم آرامی شروعآغشته به صحبت کرد.
«راستش رونشان بخوای، مادر بارکوس،واسطه کارمیلا، یک خونآشامه.»