چپتر 312: رستاخیز غول باستانی
0انفجارها پیدرپیمیکرد در داخلناراک غار طنینانداز میشدند.
این بمبهای مانا بودند که زیک به سربازانناراک شبح دستور داده بود در نقاط مختلف کارروح بگذارند و حالا یکی پس از دیگری منفجر میشدند.
زیک به یگان کایمانمتلاشی که در بیرون مستقردندانهایش کرده بود، فرمان داد:
«کایمان، با کشتنیاد هیولاها توجه سگهایافزایش شکاری رو جلب کن.»
«فهمیدم، ارباب.»
او قصد داشت در حالی کهمیکرد حواس سگهای شکاری پرت شده بود،سایید از ماهیت واقعی این مکان پرده بردارد.
در همان لحظه،میکرد انفجاری از پشتدیدن سرش رخ داد.
سر یکی از سگهایآورد شکاری که جادوگر رااما همراهی میکرد، متلاشی شد.
جادوگر ناراک با دیدنناراک سگ شکاری مرده، دندانهایشسایید را به هم سایید.
«لعنتی! یه جادوگر!سرش یه جادوگر نفوذ کردهمتلاشی و جادوی روح زده!»
به نظر میرسید جادوگر ناراکناراک چشم خونین زیک را بالعنتی جادوی روح اشتباه گرفته بود.
جادوگر ناراک ناخن شستشآورد را جوید، در حالی کههمراه اضطراب در چهرهاش موج میزد.
«جادوی روح؟ نکنه اون حرومزادههای قبیله عقرب بهمون خیانتلعنتی کرده باشن؟ یا شاید کسی از نیروهای مخفی برجاشتباه جادو نفوذ کرده؟ یا شایدم کار خاندان نیروانا باشه...»
جادوگر ناراک که در چنگال بیقراری شدیدیمتلاشی گرفتار شده بود، در حالی که پشتنفوذ دستش را میخاراند با خودش زمزمه میکرد.
زیک متوجه شد که علائم جادوگر، نشانههای اعتیاد به سومالعنتی است. به یاد آورد که سوما موقتاً مانا را افزایشگرفته میداد، اما اعتیاد به آن اضطراب شدیدی به همراه داشت.
جادوگر در حالی که بهموقتاً بلوک عظیم یخ خیره شدهبلوک بود، ناخنهایش را محکمتر جوید.
«لعنتی، فقط یکم دیگهناراک وقت داشتیم میتونستیم اون چیزلعنتی رو استخراج کنیم. لعنتی، لعنتی!»
زیک که با اراده پنهانسازی حضورشمیکرد را مخفی کرده بود، با گذشت زمانلعنتی فشار فزایندهای را روی بدنش احساس میکرد.
او تکنیک تمام قدرت راناراک آزاد کرد و به سرعتلعنتی به پشت سر جادوگر ناراک رفت.
در همان لحظهای که زیکموقتاً اراده پنهانسازی را غیرفعال کرد،بلوک جادوگر ناراک چرخید و فریاد زد:
«اونجایی!»
به نظر میرسید طبیعتجادوگر حساس او با توانایی استثناییدیدن در تشخیص حضور همراه بود.
صدای خرد شدن!
فضایی که زیک درآورد آن قرار داشت، بااما غرش کرکنندهای در هم پیچید.
زیک از این قدرتناراک باورنکردنی شگفتزده شد. آیاسایید با سوما تقویت شده بود؟
با وجود غافلگیری، زیک بلافاصلههمراهی زنجیرهایش را برای دستگیری جادوگرمرده به سمت او پرتاب کرد.
جرینگ!
اما پیش از آنکه زنجیرها به دورش بپیچند، بدن جادوگربلوک به دود تبدیل شد و ناپدید گشت. او در هوامیتونستیم ظاهر شد و جادویی را به سمت زیک پرتاب کرد.
صدای خرد شدن!
فضایی که زیکسرش در آن ایستاده بودمتلاشی دوباره در هم پیچید.
او با گام توهمی بدنشناراک را چرخاند و درست درلعنتی لحظه آخر از طلسم جاخالی داد.
مقابله بااست این جادوآورد بسیار دشوار بود.
نه تنها قدرت عظیمی داشت، بلکه سرعتدندانهایش واکنش آن نیز بالا بود و هیچنظر نشانه اولیهای نداشت که پیشبینیاش را سخت میکرد.
جادوگر که چشمانش به چشم شیطانیمیکرد تبدیل شده بود، عصایش را بهسایید سمت زیک گرفت و تاب داد.
«بمیر!»
صدای خرد شدن!
تمام فضایمیکرد اطراف زیک شروعدیدن به اعوجاج کرد.
او به سرعتسرش مهارت روحانیسازی غلافمیکرد را فعال کرد.
زیک در یک شکافمتلاشی ابعادی محو شد ودندانهایش بدون هیچ ردی ناپدید گشت.
جادوگر وحشتزده بایاد چشم شیطانیاش همهافزایش جا را اسکن کرد.
«لعنتی! کجایی؟!»
در همان لحظه، زیکجادوگر از شکاف ابعادی پشتناراک سر جادوگر بیرون آمد.
صدای برش!
زیک بااست چنگال اژدها بهموقتاً جادوگر حمله کرد.
«آااارغ!»
دود سیاهی از قسمتی ازهمراهی بدن جادوگر که چنگال اژدها بهدندانهایش آن اصابت کرده بود، بلند شد.
زیک بلافاصله اومیکرد را با تکنیک حبسمرده روح به بند کشید.
جرینگ!
جادوگرِ در غلمتلاشی و زنجیر، محکممرده به پلهها کوبیده شد.
وقتی زیک پایش را روی گلویمیکرد جادوگر فشار داد، جادوگر با غضبسایید به او خیره شد و گفت:
«تو... تو زیک دریکری...»
با درک این موضوع کهموقتاً جادوگر ناراک هویت او رابلوک میدانست، چهره زیک در هم رفت.
با توجه به درگیریهای مداوم بامرده جناح ناراک، به نظر میرسید با وجودزده تمام احتیاطهایش، درز اطلاعات اجتنابناپذیر بوده است.
در حالی که زیک آماده میشدمیکرد تا با استفاده از اقتدار تسلط برلعنتی سایه، خاطرات جادوگر ناراک را کاوش کند...
[هدف نابودی تعیینشده، هاله اژدها را از کاربر تشخیص داد.]
[هدف نابودی تعیینشده خفته، فعالسازی مجدد را آغاز کرد.]
«چی؟»
غرررش—
کل غار لرزید.
زیک با تعجب چرخید و دیدمیکرد که ترکهایی روی بلوک یخیِ جاسازیشدهسایید در دیوار در حال شکلگیری است.
ترق!
دست عظیمی متعلق به موجودی کهافزایش درون بلوک یخیِ در حال ترکخیره خوردن گرفتار شده بود، بیرون زد.
ترق!
یخ کاملاً خردسرش شد و موجودمیکرد درون آن بیدار گشت.
جادوگر ناراک که در زنجیرناراک گرفتار بود، با دیدن اینلعنتی صحنه زیر خنده دیوانهواری زد.
«بیدار شد! واقعاً بیدارآورد شد! موفق شدیم! آهاهاها!اما حالا، رستاخیز او نزدیکه!»
زیک سعی کرد او را بگیرد، اما جادوگرسایید ناراک پیش از آن به گودالی از خونچشم تبدیل شده و بدون هیچ ردی ناپدید گشته بود.
«حرومزادههای سرسخت.»
زیک زنجیرهایش را پسمتلاشی گرفت و به بررسیدندانهایش موجود عظیمالجثه بیدارشده پرداخت.
بوم! بوم! بوم!
موجود عظیمالجثه در حالیناراک که دست و پایش رالعنتی تاب میداد، از جا برخاست.
ووووش—
با غرشی که زمینمتلاشی را لرزاند، یکی از دیوارهاسایید به طور کامل فرو ریخت.
در همان زمان، گذرگاهیآورد که به سمت درهاما راه داشت، نمایان شد.
«این دیوانهکنندهست...»
موجود عظیمالجثه تمامقدسرش ایستاد و بهمیکرد سمت زیک یورش برد.
او مشتهمراهی عظیمی را بهناراک سمتش پرتاب کرد.
بوم!
نقطهای که زیکمتلاشی در آن قرارمرده داشت، فرو ریخت.
او بوسفالوس را درجادوگر هوا احضار کرد وناراک مستقیماً به بیرون پرواز کرد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
از روی بوسفالوس، دید کهموقتاً یک سمت صخره دره بهبلوک طور کامل فرو ریخته است.
و از درونمتلاشی آن حفره، موجودمرده عظیمالجثه بیرون آمد.
حالا زیک بالاخرهسرش میتوانست فرم آنمیکرد را به وضوح ببیند.
نقابی سیاه بر چهرهمتلاشی داشت و الگوهای عجیبیدندانهایش تمام بدنش را پوشانده بود.
با بازوهای بلندی که از دوافزایش طرف آویزان بودند، به آرامی راه میرفتناخنهایش و شبیه به یک گولم انساننما بود.
«اما حرکاتش برای یه گولم خیلیمرده روونه... این چیه؟» آنقدر عظیم بودروح که انگار کوهی در حال حرکت است.
بوم! بوم! بوم!
زیک نزدیک شدنمیکرد آن موجود مضحک ومرده ترسناک را حس کرد.
در آن لحظه، بربرهاآورد از بالای دره بهاما سمت او فریاد زدند:
«داداش بزرگ زیک!»
زیک چرخیدپشت و بهجادوگر سمتشان پرواز کرد.
بربرها به آنمیکرد موجود عجیب اشارهدیدن کردند و گفتند:
«داداش بزرگاست زیک، اونآورد یه غوله!»
زیک بامیکرد ناباوری بهناراک حرفهایشان نگاه کرد.
«مگه قرار نبودسرش غولها خیلی وقتمیکرد پیش منقرض شده باشن؟»
بربرها سر تکان دادند.
«آره، غولها قرنهایاد پیش ناپدید شدن؛افزایش الان هیچکدومشون باقی نمونده.»
«پس اون چیه؟»
بربرها سرشان را تکان دادند.
«ما همهمراهی نمیدونیم. واسهمتلاشی همین عجیبه.»
چیزی که امپراتوری در حال استخراجش بود،میداد چیزی نبود جز یک غول از دورانمحکمتر باستان که مدتها پیش ناپدید شده بود.
«این حرومزادههای دیوونه...متلاشی میخوان از غولها همدندانهایش تو جنگ استفاده کنن؟»
غولها در اصل موجوداتی مقدس بودندمیکرد که از جنگلها و کوهها محافظتسایید میکردند؛ نژادی بسیار نزدیک به ارواح.
غولهایی که زمانی موجوداتی صلحجو بودند، وقتی دیدند انسانها دست به نابودی جنگلها میزنندزده و ساکنان آن را قتلعام میکنند، به خشم آمده و بشریت را نفرین کردند. ازاون آن پس، بیرحمانه هر انسانی را که قدم به جنگل میگذاشت، از دم تیغ میگذراندند.
پادشاه قهرمان کایسیر به سراغ پادشاه غولها رفتاما و با پیروزی در یک شرطبندی، حق پاکسازی ودیگه بهرهبرداری از زمینها را برای انسانها به دست آورد.
هرچند کایسیر به خاطر بشریت وارد آن شرطبندی شده بود، اما همواره برای همزیستینظر مسالمتآمیز با غولها تلاش میکرد. با این حال، پادشاه غولها که دیگر حاضر نبوداون با انسانها سر و کار داشته باشد، قومش را به اعماق کوههای غولپیکر برد.
سپس با رستاخیز پادشاه شیاطین و هجوم اوناراک به جهان پدیدارها، اهریمنان قلمرو شیاطین درصدد برآمدند تازده غولها را به خادمان و دستنشاندگان خویش بدل سازند.
غولها مقاومت ورزیدند، اما گروهی ازدیدن آنها تسلیم ارادهی اهریمنی شده وجادوی به اجبار به کام جنگ کشانده شدند.
پس از پایان نبرد میان نیروهایافزایش متحد کرونوس و سپاه پادشاه شیاطین، غولهاناخنهایش به تمامی از جهان پدیدارها ناپدید شدند.
در حالی که زیک قطعات اینمرده اطلاعات تاریخی را در ذهنش کنارروح هم میچید، غول به سویش خیز برداشت.
غرررررش—!
«داداش زیک!»
زیک با فریاد از بربرها خواست که فوراً عقبهمراه بکشند، سپس سوار بر بوسفالوس به آسمان اوج گرفتوقت و تالار قدرت باد را به سمت غول روانه کرد.
هووووش!
طوفانی سهمگینپشت به سویجادوگر غول خروشید.
بوم!
غول از برخوردیاد شمشیر طوفان زیک تلوتلوخورانمیداد به عقب رانده شد.
اما به سرعت تعادلش رادیدن بازیافت و بازوی تنومند و کشیدهاشجادوی را به سوی او پرتاب کرد.
هوووش!
زیک جاخالی داد و در حیندیدن عقبنشینی، گرز نور را با تمامجادوی توان بر سر غول فرود آورد.
بوم!
غول زیر ضربهی گرز نوردیدن دوباره تلوتلو خورد، اما بهنفوذ نظر میرسید آسیب چندانی ندیده باشد.
بربرها باپشت نگرانی بر سرهمراهی زیک فریاد کشیدند:
«داداش زیک! با حملههایمتلاشی معمولی نمیتونی یه غولدندانهایش رو از پا بندازی!»
زیک رو به آنها پرسید:
«منظورتون چیهمیکرد که حملاتناراک معمولی فایده نداره؟»
«غولها مقدسان؛ تا جاییجادوگر که شنیدیم، فقط قدرتناراک قهرمانها میتونه زمینگیرشون کنه!»
افسانههای اندکی ازمیکرد پیروزی قهرمانان بردیدن غولها حکایت میکردند.
«پادشاه قهرماناست کایسیر، استادم، و...موقتاً یه نفر دیگه.»
ناگهان جرقهایمیکرد در ذهنناراک زیک درخشید.
«خدای جنگ، تیر!»
قطعاً در افسانههای تیر،متلاشی نبرد و کشتن یکدندانهایش غول ثبت شده بود.
زیک سلاحاست غولکش را ازموقتاً غلاف بیرون کشید.
به یاد آورد که حین نبردمرده با تیر، غولکش نوری مقدس ساطعروح میکرد؛ درست مانند جادوی نورِ روبرن.
زیک از طریقسرش سیستم، بار دیگر اطلاعاتمتلاشی غولکش را بررسی کرد.
اطلاعات سلاح غولکش
توضیحات: سلاحی سفارشی که فرزانه اعظم برای خدای جنگ، تیر، ساخته است.
قابلیتهای ویژه: تخریبناپذیر / تقویت قدرت روحی
نکات ویژه: دو برابر شدن میزان آسیب واردشده به دشمنان عظیمالجثه.
چون سلاح اصلیاش به حساب نمیآمد، تا پیش ازناخنهایش این توجه چندانی به ویژگیهایش نشان نداده بود؛ اما اینکنیم سلاح از ویژگی تخریبناپذیری و تقویت قدرت روحی بهره میبرد.
علاوه بر آن، به دشمنان عظیمالجثه آسیب مضاعفموقتاً میزد. بیدلیل نبود که هنگام نبرد با هیولاهای تنومند،محکمتر تا این حد کارآمد و خوشدست به نظر میرسید.
حالا دیگرهمراهی معنای حقیقی نامناراک «غولکش» را میفهمید.
زیک قبضهی غولکش رابیقراری محکم فشرد و بهمیخاراند سمت غول به پرواز درآمد.
با متمرکز کردن نیروی روحیاش، غولکشبلوک با همان پرتوهای درخشانی که تیریکم احضار میکرد، شروع به درخشش کرد.
هوووش!
زیک تیغه را چرخاندمتلاشی و ضربه را سنگیندندانهایش بر پیکر غول کوبید.
بوم!
برخلاف حملات قبلی، این بار ضربهبلوک چنان کاری بود که غول به وضوحدیگه تلوتلو خورد و به عقب رانده شد.
حمله کارساز شده بود. همه چیز بهآورد لطف تقویت قدرت روحی بود؛ قابلیتی که درخیره کنار تکنیک تمام قدرت به اوج کارایی میرسید.
زیک بارهمراهی دیگر بامتلاشی غولکش خیز برداشت.
«هااااه!»
با فراخواندن اراده قدرت، کالبدهمراه قدرت را فرا گرفت ومحکمتر غولکش را با تمام قوا چرخاند.
غولکش که از انرژی تکنیکاست تمام قدرت لبریز شده بود،میداد مستقیم بر تن غول فرود آمد.
بوم!
غول که ضربهای سنگین دریافت کرده بود، دورتر از قبل تلوتلو خوردعلائم و به وضوح نشانههای آسیبدیدگی در حرکاتش پیدا شد. اما درست همانبلوک لحظه که زیک آماده میشد تا یورش بعدی را با غولکش آغاز کند—
گرومب!
غول تعادل از دسترفتهاشسوما را بازیافت و مستقیمموقتاً رو در روی زیک ایستاد.
ناگهان کریستال عظیممیکرد روی سینهاش درخششیدیدن خیرهکننده پیدا کرد.
غرررر—
همزمان با اینمیداد صدا، نوری کورکننده ازعظیم میان کریستال زبانه کشید.
بوووم—!
درست مانند غرش اژدهای زیک،ناراک ستونی مهیب و سهمگین از نورنفوذ خالص از سینهی غول فوران کرد.
بوم!
هر آنچه بر سراما راه این پرتو ویرانگر قرارناخنهایش داشت، خاکستر و محو شد.
درختان به تلی از خاکستر بدلیاد شده و بر باد رفتند، زمین ازبلوک هم شکافت و دیوارههای صخره فرو ریختند.
غرررررش!
غول غرشی وحشتناک سربیقراری داد و پهنهی تنگهمیخاراند را به ویرانی کشاند.
با فروکش کردنمیداد نور، زیک دوبارهبلوک در آسمان پدیدار شد.
سوار بر بوسفالوس، گرد سراست غول چرخید و همزمان شمشیرمیداد سبز را از کولهپشتیاش بیرون کشید.
«آراتاسو، این غول دیگه چهناراک جهنمیه؟ اصلاً شبیه چیزی نیست کهنفوذ توی کتابها راجع بهشون خونده بودم.»
آراتاسو در حالی که با دقت حرکاتدستش غول را زیر نظر داشت، آب دهانشاعتیاد را به سختی قورت داد و گفت:
[هیچوقت فکر نمیکردم یکیاما از اونا هنوز تویخیره جهان پدیدارها باقی مونده باشه.]
«میدونی چیه؟»
آراتاسو پسهمراهی از اندکیمتلاشی درنگ پاسخ داد:
[آره، بهش میگنچنگال "موتور غولآسا"—یه سلاحگرفتار جنگی ساخت شیاطین.]
«موتور غولآسا؟افزایش با غولهای معمولیهمراه چه فرقی داره؟»
آراتاسو بانشانههای لحنی سنگین لباست به سخن گشود:
[این موجود همون بلاییهمتلاشی که شیاطین سر غولها آوردنسایید تا برای جنگ سلاح بسازن.]
«چی؟ غولها رو بهبیقراری سلاح تبدیل کردن؟ اونممیخاراند بدون چیزی مثل سوما—آخه چطوری؟»
غرررر—
سینهی غولنشانههای بار دیگرسوما تابناک شد.
پرتویی دیگر از نور را به سوی زیک شلیکسایید کرد که در آسمان میچرخید. زیک سوار بر بوسفالوس بهاشتباه موقع جاخالی داد و در جستجوی روزنهای برای حمله برآمد.
آراتاسو پسباشه از کمیبیقراری اندیشیدن ادامه داد:
[غولها در اصل نگهبانهایی بودن که خدای زمین خلقشونناخنهایش کرده بود. از اونجا که سرشت مقدسی دارن، بهاستخراج محض اینکه فاسد بشن، گوهر وجودیشون رو از دست میدن.]
«خدای زمین—همونی که الفها میپرستنش؟»
[آره، همون خدای زمین که وظیفه داشت ازدندانهایش زمان آفرینش جهان پدیدارها از این خاک محافظت کنه،چشم اول از همه غولها رو با گل قالب زد.]
«یعنی مثل گولمهایی هستنبیقراری که مستقیماً به دستمیخاراند خود خدای زمین ساخته شدن؟»
[باید حسابت رو از سازههای دست بشرعظیم جدا کنی. اینا بیشتر به نفیلیمهایی شبیهانوقت که از خون مقدس صورتهای فلکی زاده شدن.]
این سخن بدین معنا بود که آن غولهای مقدس، تندیسهایمیداد زندهای که به دست خود خدای زمین تراشیده شده بودند،دیگه حالا پیش چشمان زیک به مسخ شومِ موتور غولآسا درآمده بودند.
به احتمال زیاد، قصهها و افسانههایی هممرده که به دست بربرها رسیده بود درزده گذر اعصار دستخوش دگرگونی و تحریف شده بود.
تیر در نبرد با شیاطین جنگیده بود؛ بنابراینمیخاراند بسیار محتمل بود که این سلاح دقیقاً برایاست درهم شکستن همین موتورهای غولآسا ساخته شده باشد.
حالا دیگر انتخاب ناماما «غولکش» کاملاً روشن وخیره منطقی به نظر میرسید.
زیک در حالی که فوران پرتوهاییاد نور از موتور غولآسا را مینگریست،همراه دندانهایش را با حرص روی هم فشرد:
«امپراتوریچیها... شما حرومزادهها حتی فکرناراک بیرون کشیدن همچین هیولایی رو بهنفوذ عنوان سلاح جنگی توی سرتون داشتید.»
در حالی که موتور غولآساشدیدی مدام به سویش آتش میبارید،زمزمه زیک باهاموت را در چنگ فشرد:
«خیلی دلم میخواد بیشتر راجع بهشبلوک سر دربیارم، اما اوضاع پستر ازیکم این حرفهاست—همین الان باید دخلش رو بیارم.»
زیک بار دیگراعتیاد شعلههای تکنیک تمامیاد قدرت را برافروخت.
از آنجا که این فن هنوز به تمامیدندانهایش از جانب استادش به او منتقل نشده بود،میرسید نسبت به مهارتهای دیگر فشار سنگینتری به کالبدش میآورد.
«توی یهباشه ضربه کلکشبیقراری رو میکنم.»
ویییژ!
زیک از روی گردهی بوسفالوس خیز برداشت وموقتاً در حالی که غولکش را بالای سر بردهناخنهایش بود، در هوا به سوی موتور غولآسا تاخت.
«هاااااه!»
تکنیک تمام قدرت.
جفتافسون.
اراده نفوذ.
نیروی ویرانگرِ ارادهمیکرد نفوذ در سراسردیدن تیغهی غولکش جاری شد.