چپتر 412: ردپای خدای زمین
0«پلهها... بهدست گمونم میرنتنها زیر زمین.»
انتظار نداشت این پلهها بهمیدادند جای یک پناهگاه یا منطقه امنتکنیک مخفی، به سیاهچالی زیرزمینی ختم شوند.
زیک کنجکاویاش را کنار گذاشت، چشم اژدهای خودسیاهچال را فعال کرد و از پلهها پایین رفت.جرئت در کمال شگفتی، این پلههای چوبی دستساز بشر نبودند.
«شاخهها به شکلی طبیعی در هم تنیدهمیدادند شدن تا این ساختار رو بسازن... درستمقدس شبیه درخت جهانی که توی شهر ناگاها دیدم.»
این درخت هرچند خشکیده و پیچوتابخوردهغرولندهای بود، اما احتمالاً زمانی نقش برجیهمین عظیم و سربهفلککشیده را ایفا میکرده است.
زیک با دنبال کردن پلههامیدادند به اعماق زمین رفت و طولیتکنیک نکشید که به پایینترین نقطه رسید.
کف و دیوارهها همگی ازگونه شاخههای درهمتنیدهای تشکیل شده بودندوحشتزده که این فضا را پدید میآوردند.
زیک نگاهی بهتنها اطراف انداخت و قدممیدادند به اعماق تاریکی گذاشت.
در همان لحظه بود که درخششغرولندهای چشمان هیولاهای جادویی که در ظلماتهمین کمین کرده بودند، توجهش را جلب کرد.
غرولند...
سایر هیولاهای جادویی که از کشته شدن هیولای گونه بیگانهوحشتزده و فرمانروای این سیاهچال به دست زیک وحشتزده بودند، تنهانور از دور غرولندهای تهدیدآمیز سر میدادند و جرئت نزدیک شدن نداشتند.
همین که زیک نور تکنیک درخششتهدیدآمیز مقدس را فرا خواند، هیولاها بهنور وحشت افتادند و به درون سایهها گریختند.
«ظاهراً این فضایوحشتزده سیاهچالمانند رو بهغرولندهای تسخیر خودشون درآوردن.»
کمی جلوتر در عمق غار، ستونهاییجرئت تنومند از تنههای ضخیم و درهمپیچیدهمقدس در امتداد مسیر صف کشیده بودند.
زیک از میان ستونهاهیولای عبور کرد و راهشسیاهچال را به ژرفای بیشتری گشود.
ناگهان چیزیوحشتزده در پیشدور چشمانش پدیدار شد.
«اون چیه؟»
در گوشهای از این تالار ستوندار، ورودینزدیک دیگری به چشم میخورد. وقتی وارد شد، دهلیزهیولاها به غاری پهناور و بیکران راه پیدا کرد.
سقف آنچنان بلند بود که در دلفرمانروای تاریکی محو میشد، و درست در مرکزتهدیدآمیز غار، تندیسی سنگی و استوار برپا ایستاده بود.
«هوم؟»
زیک نزدیکتر رفت وتنها با پرتوهای تکنیک درخششمیدادند مقدس مجسمه را روشن ساخت.
کالبدی بود کهغرولندهای پیش از این هرگزنزدیک نظیرش را ندیده بود.
بدنش به گوزن میمانست، حال آنکه چهره و دمش به اژدهاتنها شباهت داشت. پاهایش دارای سمهایی مانند گاو بودند و دو شاخمقدس شبیه به شاخهای گوزن، چونان شاخههای درخت از سرش روییده بود.
زیک باوحشتزده نگاهی پرسشگرانه سرشغرولندهای را کج کرد:
«هوم، یهدست جورایی شبیهتنها اسب اژدها، بوسفالوسه.»
چون این فکر از ذهنشمیدادند گذشته بود، تصمیم گرفت براینور مقایسه، بوسفالوس را احضار کند.
شیهه!
بوسفالوس که پس از مدتها فراتهدیدآمیز خوانده شده بود، از سر مهر وتکنیک علاقه گونهاش را به سینه زیک مالید.
بوسفالوس در هیبت حقیقی اسب اژدهاییاش بدنی پوشیدهمیدادند از فلس و دو شاخ داشت؛ بسیار شبیهفرا به این مجسمه، اما تفاوتها کاملاً آشکار بود.
«پس دردور نهایت اسبتهدیدآمیز اژدها نیست.»
بوسفالوس گویی حرفکشته زیک را تأییدبیگانه میکرد، سری تکان داد.
زیک در حالی کهدور دور مجسمه میچرخید، ناخودآگاهجرئت دستی روی آن گذاشت.
و ناگهان... غرش مهیب!
ترکهایی تار عنکبوتی در سراسرمیدادند مجسمه دویدند و تندیس سنگینور شروع به فرو ریختن کرد.
«وای نه...!»
زیک ازوحشتزده خرد شدن ناگهانیغرولندهای مجسمه جا خورد.
از دل بقایایوحشتزده خردشده، نوری سفیدغرولندهای به بیرون جوشید.
ووووونگ!
نور در یک نقطههیولای متراکم شد و مستقیماً بهدست درون بدن زیک نفوذ کرد.
فششش...
زیک از آرام گرفتنتنها آن نور گرمابخش تندیسمیدادند در وجودش مبهوت مانده بود.
در همان دم،غرولندهای پیامی در برابرجرئت دیدگانش پدیدار شد.
—ماموریت دستاورد—
[روح الهی را به کالبد خدای زمینِ مهر و موم شده تزریق کنید تا مهر و موم باطل گردد.]
[پاداش ماموریت: برکت خدای زمین / اثر مقدس خدای زمین]
«اینجا مهر و موم نشده بود؟ و برای شکستندست طلسم، باید روح الهی رو بهش تزریق کنم... ایننداشتند با مهرهایی که تا حالا باطل کردم فرق داره.»
از این پیام، زیک دریافت که کالبدمیدادند مهر و موم شده خدای زمین درمقدس جایی دیگر قرار دارد، نه در جنگل فراموششدگان.
«روح الهیای که تازه وارد بدنمغرولندهای شد... پس کالبد اصلی که مهر ونور موم شده یه جای دیگهست. اما کجاست؟»
هنوز پرسش در ذهنشتهدیدآمیز نقش نبسته بود کهنداشتند پیامی دیگر هویدا گشت.
[چشم فرزانه از طریق دسترسی به دادههای کارما، موقعیت کالبد مهر و موم شده خدای زمین را برآورد کرده است.]
[مکان مورد نظر بر روی مختصات نقشه نشانهگذاری شد.]
چشم فرزانه به شکل خودکارمیدادند با استفاده از دادههای مرتبط، آنتکنیک را جستجو و موقعیتیابی کرده بود.
«اختیارات دسترسی به دادههای کارماگونه واقعاً بینظیره.» زیک موقعیت نشانهگذاریشدهوحشتزده را روی نقشهاش بررسی کرد.
حیرتزده شد:
«اینجا که... مقر سالماکه؟»
قبلاً وقتی به مقر سالماکمیدادند رفته بود، ردپایی از ویرانههای باستانیتکنیک را در آنجا حس کرده بود.
اما هرگز گمان نمیکرد کالبدگونه الهی خدای زمین در آنوحشتزده نقطه مهر و موم شده باشد.
«به هر حال قصد داشتم دخل سالماک روجرئت بیارم. اینجوری همهچیز عالی جفتوجور میشه.» زیک تصمیم گرفتهیولاها به کلبه جنگلی بازگردد؛ جایی که نایجل حضور داشت.
اما به محضوحشتزده بازگشت، هیچ اثریغرولندهای از نایجل ندید.
زیک یادداشتی را دیدتهدیدآمیز که با بیخیالی روینداشتند میز رها شده بود.
جنگل فراموششدگان پهناور بود وگونه حتی مدیر هم نمیتوانست ازوحشتزده تکتک ساکنان آن باخبر باشد.
روال کار نایجل همین بود:غرولندهای ماندن در کلبه، حس کردننداشتند ناهنجاریها، حلوفصل شخصیشان و سپس بازگشت.
با توجه به یادداشت نایجل کهغرولندهای نوشته بود این مأموریت زمانبر خواهدهمین بود، احتمالاً دستکم تا یک ماه بازنمیگشت.
«حیف شد.دور میخواستم ازتهدیدآمیز استادم خداحافظی کنم.»
زیک با این اندیشه که در صورت هموارسیاهچال بودن تقدیر باز هم یکدیگر را خواهند دید، حسرتشنزدیک را کنار نهاد و از جنگل فراموششدگان خارج شد.
برای گسستن زنجیر مهر وغرولندهای موم کالبد الهی خدای زمین، میبایستهمین به سالماک در منطقه بیابانی میرفت.
«اول رفتن به مایسنی و بعد کشوندنتهدیدآمیز ارتش تا اونجا خیلی طول میکشه. درتکنیک این صورت...» فکری عالی به سر زیک زد.
زیک پس از خروج ازمیدادند جنگل فراموششدگان، مستقیماً مسیر قلمرونور ایشتار را در پیش گرفت.
خاندان ایشتار خدای زمینهیولای را میپرستیدند و ازسیاهچال قوانین او پیروی میکردند.
زیک قصد داشتتنها برای نابودی سالماک،تهدیدآمیز با آنها متحد شود.
«وقتشه یهدست بازی کوچیکتنها راه بندازم.»
«چی گفتی؟»
ارباب سالماک که در کنار جوانترین شاگردش مشغول نوشیدننزدیک بود، از شدت بهت نزدیک بود پیالهاش از دستشوحشت بیفتد، اما درست در آخرین لحظه آن را گرفت.
زیردستش بادست سری خمیدهتنها گزارش داد:
«...زیک دریکر با خائنانتهدیدآمیز و میستیکهای ایشتار ازنداشتند دشت شن روان عبور کرده.»
ارباب سالماک یکباره ازهیولای جا پرید و پیالهاش رادست به سمت زیردستش پرت کرد.
شترق!
با سیمایی کهوحشتزده از خشم شبیه دیوانتهدیدآمیز شده بود، نعره کشید:
«احمقهای بیخاصیت! در حالی که زیکجرئت دریکر درست تا دم در خانهمان لشکرفرا کشیده، شما احمقها دقیقاً چه غلطی میکردید؟!»
با خشم سرسامآورکشته ارباب سالماک، رنگ ازفرمانروای رخسار جوانترین شاگردش پرید.
ارباب برای آرامتنها کردنش دست نوازشیتهدیدآمیز بر صورت او کشید:
«چیزی نیست.دست نگران نباش. پاشوندور به اینجا نمیرسه.»
سپس در حالی کهتهدیدآمیز دندانهایش را روی هم میسایید،همین بر سر زیردستش فریاد زد:
«اعضای قبیله عقرب رو که آمادهباش هستن بیدارسیاهچال کن. خوب شد از قبل تقاضای نیروی کمکیجرئت کردم. از قبیله عقرب بخواه جادوگرای بیشتری بفرستن!»
زیردست در حالیتنها که نگاهی به اربابمیدادند سالماک میانداخت، مردد شد.
«موضوع اینه که...»
«چیه؟ بنال، درست حرف بزن!»
چهره زیردستسایر در هم رفتگونه و پاسخ داد:
«قبیله عقرب... نمیتونیم باهاشون ارتباطغرولندهای برقرار کنیم. به نظر میرسه... زیکهمین دریکر اول به اونا ضربه زده.»
با این سخنان،وحشتزده دهان ارباب سالماکغرولندهای از تعجب باز ماند.
«پایگاه اصلی قبیله عقرب سقوط کرده؟جرئت اون حرومزادههای سمجی که حتی اگه بکشیشونفرا هم مثل سوسک دوباره برمیگردن؟ چطور ممکنه؟!»
«هنوز علتش روکشته نفهمیدیم... اما شواهدبیگانه اینطور نشون میده.»
ارباب سالماک با شنیدن اینکه قبیله عقربمیدادند ممکن است به دست زیک درهم شکستهمقدس باشد، دریافت که اوضاع ابداً عادی نیست.
«لعنتی... باید قبلوحشتزده از اینکه قویترغرولندهای بشه کلکش رو میکندم.»
او از طریق شادیا به دنبالجرئت فرصتی برای ترور گشته بود، امامقدس هیچ رخنه و ردی پیدا نکرده بود.
سپس، چندی پیش، شادیا و بیشتربیگانه افراد اعزامی به او خیانت کردهدور و به زیک دریکر پیوسته بودند.
بسیاری از مأموران خارجیدور پراکنده در سرتاسر قاره نیزنزدیک جانب شادیا را گرفته بودند.
او تلاش کرده بود تا با استفادهتهدیدآمیز از گودوک کاشتهشده در بدنشان همه آنها رامقدس بکشد، اما بنا به دلایلی، فعال نشده بود.
آن خائنان حتماًغرولندهای راهی برای خارج کردننزدیک گودوک پیدا کرده بودند.
از همان هنگام، ارباب سالماک با احساس خطریسیاهچال قریبالوقوع، برای احتیاط در برابر شبیخونهای احتمالی، ازجرئت قبیله عقرب درخواست نیروی کمکی جادوگر کرده بود.
عرق سرد بر پیشانیاش نشست.
«اینطوری فایده نداره.وحشتزده باید اون عوضیهاغرولندهای رو خبر کنم.»
این کارتی بود که دلش نمیخواستجرئت به این سادگیها رو کند، امامقدس شرایط هیچ چاره دیگری برایش نگذاشته بود.
ارباب سالماکسایر برخاست و راهیگونه نقطهای خاص شد.
او وارد اتاقی در انتهایغرولندهای راهرو شد که در مرکزش تنهاهمین یک گوی بلورین انتظارش را میکشید.
نزدیک شددست و بیدرنگ آندور را فعال کرد.
دیری نپایید کهغرولندهای سایهای سیاه از دلنزدیک گوی بلورین بیرون زد.
رو به سایه گفت:
«من با همون شرایطی که اونتهدیدآمیز موقع حرفش رو زدیم بهتون ملحقنور میشم. همین الان به کمکتون نیاز دارم.»
سایه درون گوی تکانی خورد.
بیآنکه کلامی بر زبانتهدیدآمیز آید، گوی خاموش شدنداشتند و سایه محو گشت.
«چی؟ چرا بدونکشته هیچ جوابی ارتباطبیگانه رو قطع کرد...»
در حالی کهتنها شک و تردیدتهدیدآمیز وجودش را پر میکرد—
«به نظر میرسه حسابیتنها عجله داری، ارباب سالماک. اینطورجرئت ناگهانی با ما تماس گرفتی.»
اتاق تا همین لحظهتهدیدآمیز پیش خالی بود، اما اکنونهمین کسی پشت سرش ایستاده بود.
ارباب سالماک سر چرخاند وگونه مردی را با کتوشلوار سیاهوحشتزده دید که کیفی به دست داشت.
او کسی نبودتنها جز رحیم، رهبر گروهمیدادند ششتن از خانواده نوسترا.
رحیم که به سختی توانسته بود از اقتدار زوال و پوسیدگی زیک جاننور سالم به در ببرد، جلو آمد؛ چهرهاش به شکلی هولناک پر از زخمسیاهچالمانند بود و چشم چپش با کدر شدن به رنگ سفید، منظرهای کریه یافته بود.
برخلاف گذشته، تکچشمغرولندهای باقیمانده رحیم لاغراندامجرئت از جنون برق میزد.
او گامیسایر به سویهیولای ارباب سالماک برداشت.
«با اتحاد سالماک ودور خانواده نوسترا، تشکیلاتی حتیجرئت قدرتمندتر به وجود خواهیم آورد.»
خانواده نوسترا مدتهاوحشتزده بود که برای ادغامتهدیدآمیز با سالماک دستوپا میزد.
نفوذ رقیبشان، چشم سرخ، افزایش یافته بودنزدیک و باند هیولازادگان کروستل با پیوستن به قبیلههیولاها زوئین و اتحادیه غرب گسترش پیدا کرده بود.
در این مسیر، خانواده نوسترا پس از درگیری با زیکوحشتزده دریکر ضعیف شده و مهرههای کلیدی خود همچون داریو ونور چند تن از اعضای گروه ششتن را از دست داده بود.
آنها برای جبران قوای بربادرفتهشان،غرولندهای مصرانه به دنبال ادغام بانداشتند قبیله عقرب و سالماک بودند.
برای سدهها، سالماک استقلال خود را حفظ کرده وجرئت پیشنهادهای خانواده نوسترا را نادیده گرفته بود. اما با وخامتوحشت سریع اوضاع، خودشان اول دست به دامن آنها شده بودند.
ارباب سالماکدور به رحیمتهدیدآمیز چشم دوخت:
«زیک دریکر قبیلهکشته عقرب رو بابیگانه خاک یکسان کرده.»
با اینوحشتزده حرف، چشماندور رحیم درخشید.
«شوالیه رستگاری... منموحشتزده کینه عمیقی ازشغرولندهای به دل دارم.»
رحیم هرگز نمیتوانست عذاب ذوب شدنجرئت گوشت و استخوانش را زیر بارمقدس اقتدار زوال و پوسیدگی از یاد ببرد.
او به ارباب سالماک گفت:
«با اتحاد خانواده نوسترا، حتی زیکتهدیدآمیز دریکر هم تهدیدی نخواهد بود. بانور هم نقشهای میکشیم تا دخلش رو بیاریم...»
ارباب سالماکدست با فریادیتنها کلامش را برید:
«نمیفهمی چی میگم! اون همینمیدادند الان داره به اینجا لشکرکشینور میکنه! تازه با عارفان ایشتار!»
با سخنان اربابکشته سالماک، چهره رحیمبیگانه درهم کشیده شد.
«زیک دریکر شخصاً دارهدور به سالماک حمله میکنه؟جرئت توی این موقعیت، آخه چرا؟»
اصلاً عقلانی نبود.
از نظر او، هیچ توجیهیمیدادند وجود نداشت که کسی بهنور قلعه سالماک یورش مستقیم ببرد.
گذشته از این، پایگاه سالماک دژیبیگانه نفوذناپذیر در دل طبیعت بود کهدور سدهها مهاجمان را عقب رانده بود.
بیرون کشیدن ارباب سالماک و از میان برداشتنش اقدامینزدیک به مراتب مطمئنتر به شمار میرفت. با این حال زیکافتادند میدانی را برگزیده بود که کاملاً به زیانش تمام میشد.
«اعتمادبهنفس از اینکه میتونه سالماک رو بهتهدیدآمیز راحتی خرد کنه؟ نه، اون حرومزاده مکار همچینمقدس حماقتی نمیکنه. پس لابد چیزی اینجاست که دنبالشه...»
در حالی که رحیم به فکرجرئت فرو رفته بود، ارباب سالماک که سرتاپایشفرا غرق عرق شده بود با التماس نالید:
«نیروهای خانواده نوسترا روهیولای همین حالا بیار! ممکنهسیاهچال هر آن بریزه اینجا...!»
بوم!
لرزشی سهمگیندست کل مقر سالماکدور را تکان داد.
ارباب سالماک هراسان درتهدیدآمیز را گشود و بانداشتند شتاب به بیرون دوید.
«این دیگهسایر چیه؟! چههیولای اتفاقی افتاده؟!»
او آدمکشهای سالماک رادور دید که دیوانهوار بهجرئت اینسو و آنسو فرار میکردند.
یکی ازدست زیردستان سراسیمهتنها نزدیک شد:
«زیک دریکر! اون... اون اینجاست!»
ارباب سالماکسایر با ناباوریهیولای فریاد کشید:
«به همین زودیتنها از میدان شنهایتهدیدآمیز روان رد شده؟!»
غرررر!
لرزش مهیبدور دیگری برتهدیدآمیز پیکر دژ نشست.
ارباب سالماکسایر با درماندگی سرگونه زیردستش عربده زد:
«دست رو دست گذاشتین که چیتهدیدآمیز بشه؟! افراد قبیله عقرب رو کهنور داخلن صدا بزنین و جلوش رو بگیرین!»
سپس رو به رحیم چرخید:
«زود باش از قدرت خانوادهمیدادند نوسترا مایه بذار! با گروهنور ششتن میتونیم جلوش رو بگیریم...»
درست درسایر همان لحظه بودگونه که اتفاق افتاد.
«این پیامیه برای اعضای سالماک. کسایی کهمیدادند همین الان تسلیم بشن، گودوک از بدنشونمقدس بیرون کشیده میشه و جونشون در امان میمونه.»
طنین صدایدست زیک در سرتاسردور مقر سالماک پیچید.
رنگ ازدور رخسار اربابتهدیدآمیز سالماک پرید.
«زیک دریکر، اون حرومزاده...»
رحیم که از پشت سر نظارهگرتهدیدآمیز بود، عینکش را صاف کرد، کیفش راتکنیک روی زمین گذاشت و قفلش را گشود.
کلیک!
درون کیف دههاغرولندهای سرنگ پر ازجرئت مایعی سیاه خودنمایی میکرد.
رحیم روسایر به اربابهیولای سالماکِ وحشتزده گفت:
«میخوای جلویوحشتزده زیک دریکردور رو بگیری؟»
ارباب سالماکدست با شدت سرشدور را تکان داد.
رحیم سرنگیدور را بهتهدیدآمیز سمتش گرفت:
«قصد نداشتم از اینا استفاده کنم، اما باسیاهچال این اوضاع... این تنها طناب نجات تو برایجرئت به چنگ آوردن اون و نجات سالماکه. البته...»
حالت چهرهاش به سردی گرایید:
«باید خودتدست رو برای پرداختدور بهایش آماده کنی.»