---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 298: نفوذ به اردوگاه دشمن • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 298: نفوذ به اردوگاه دشمن

0

تائوگا که در حال جویدن‌داره​ بازوی پادشاه اوگر بود، با غیظ‌مخالفت​ به جادوگر چشم‌غره رفت و گفت:

«خوردن گوشت مغلوب، از آیین‌های‌می‌رم​ مهم میدون جنگه. دخالت توی‌تکان​ آیین یه جنگجو حکمش مرگه.»

علی‌رغم تهدید تائوگا،‌بیشتر​ جادوگر بی‌آنکه خم به‌می‌سایید​ ابرو بیاورد ادامه داد:

«ارباب کوهستان احیا شده.»

با شنیدن حرف جادوگر، تائوگا‌داره​ بازویی را که در دست‌نشانه​ داشت انداخت و از جا برخاست.

«ارباب کوهستان، هان؟ گوشت یه خرس پیر مثل‌نشانه​ اون اگه خوب بار گذاشته بشه، برای بدن‌رشته‌کوه​ کلی فایده داره. خودم می‌رم و سرش رو می‌آرم.»

جادوگر سرش‌می‌کشید​ را به نشانه‌دندان‌هایش​ مخالفت تکان داد.

«ارباب کوهستان یه جانور مقدسه که هزاران سال بر این رشته‌کوه تسلط داشته. ما رگ‌های حیات کوهستان رو بریدیم‌کنار​ تا ضعیفش کنیم و نقشه کشیده بودیم همراه با درویدها یک‌جا کلکشون رو بکنیم... اما چند روز پیش، انرژی‌اورک‌های​ زرینی سرتاسر رشته‌کوه رو فرا گرفت و درست همون موقع بود که قدرت ارباب کوهستان به حالت اولش برگشت.»

هرچه توضیحات جادوگر به درازا‌داره​ می‌کشید، تائوگا بیشتر خمیازه می‌کشید‌نشانه​ و دندان‌هایش را روی هم می‌سایید.

«شما آدم‌ها همیشه زیادی ور می‌زنین. برو‌می‌آرم​ کنار. در هر صورت، خودم می‌رم و سر‌این​ اون خرس پیر رو از تنش جدا می‌کنم.»

جادوگر از‌می‌کشید​ لجاجت تائوگا چهره‌دندان‌هایش​ در هم کشید.

«نه، قضیه اون‌قدرها‌برگشت​ هم که به‌درازا​ زبون می‌آری ساده نیست...»

درست در همان‌کلی​ لحظه، غوغایی ناگهانی میان‌می‌رم​ اورک‌های دهکده برپا شد.

تائوگا بر‌فایده​ سر اورک‌ها‌خودم​ فریاد کشید:

«این هیاهو واسه چیه!»

با فریاد او، اورکی‌هرچه​ با زره آهنین سراسیمه‌بیشتر​ به سوی تائوگا دوید.

«فرمانده! متجاوزها سر رسیدن!»

با شنیدن خبر‌داره​ حضور متجاوزان، نیشخندی پهن‌می‌آرم​ روی صورت تائوگا نشست.

«متجاوز، هان؟‌می‌کشید​ نکنه خود‌خمیازه​ همون ارباب کوهستانه؟»

جادوگر فوراً رد کرد:

«نه، امکان نداره ارباب کوهستان‌داره​ باشه. تائوگا، دست نگه دار. اول‌مخالفت​ بذار بفهمیم دشمن با چی اومده...»

اما تائوگا گوشش به‌خودم​ این حرف‌ها بدهکار نبود و‌مخالفت​ خطاب به افرادش نعره زد:

«زره من رو بیارین! هرکی که جرئت‌می‌سایید​ کرده پا توی دژ ما بذاره، خودم‌کنار​ به چنگش می‌ندازم و هویتش رو برملا می‌کنم.»

جادوگر با دیدن‌برگشت​ رفتارهای خودسرانه تائوگا،‌درازا​ آه کلافه‌ای کشید.

«اورک‌های حروم‌زاده‌ی لعنتی.»

از بخت بدش به ستوه آمده بود؛ اینکه مأمور سر‌وکله زدن‌جانور​ با این اورک‌های کله‌خراب شده و در رشته‌کوه‌های اوگر، این همه‌ضعیفش​ خفت و مشقت را به جان خریده بود، بدجور آزارش می‌داد.

«اول باید این‌بیشتر​ وضعیت رو به‌روی​ مقامات بالا گزارش کنم.»

جادوگر نگاهی به اورک‌ها انداخت که سلاح‌به‌دست‌می‌کشید​ و نعره‌زنان به جلو می‌تاختند، سری به‌آدم‌ها​ افسوس تکان داد و راهی اتاق عملیات شد.

دهکده اوگرها با تراشیدن دیواره‌های سنگی و کندن غارهایی برای سکونت خانواده‌ها ساخته شده‌مقدسه​ بود. اوگرهایی که به بردگی اورک‌ها درآمده بودند درون قفس نگهداری می‌شدند، و جادوگر‌بودیم​ یکی از همین غارهای پیشین اوگرها را چادر زده و مقر عملیاتی خود کرده بود.

وارد چادر شد‌داره​ و گوی بلورینی را‌می‌آرم​ از صندوقچه بیرون کشید.

مانایش را به درون گوی بلورین سرازیر‌می‌سایید​ کرد تا با بالادستی‌ها ارتباط بگیرد، اما‌کنار​ جز صدای گوش‌خراش خش‌خش هیچ اتصالی برقرار نشد.

«چرا کار نمی‌کنه؟ اه، واقعاً‌توضیحات​ که، حاضر نیستن تجهیزات درست‌وحسابی‌دندان‌هایش​ دست آدم بدن. عوضی‌های بخش بودجه.»

همین که دستش را بالا آورد تا ضربه‌ای‌سرش​ به گوی بزند، حس گزنده‌ای از تیزی یک تیغه‌این​ روی گردنش نشست و خون در رگ‌هایش منجمد شد.

«کـ... کی...»

غافلگیر شدن از پشت سر‌دندان‌هایش​ بدون احساس کوچک‌ترین ردپایی، نزدیک‌همیشه​ بود هوش از سرش بپراند.

زیک که خنجر آنکسی را به‌درازا​ گردن جادوگر چسبانده بود و او را‌شما​ از پشت مهار می‌کرد، با خونسردی گفت:

«پیش خودم فکر می‌کردم شماها از کجا‌می‌رم​ سر درآوردین، اما انگار کار، کارِ خود‌مقدسه​ امپراتوریه. اتاق ۱۳ از سازمان اطلاعات امپراتوری، درسته؟»

اتاق ۱۳ سازمان اطلاعات امپراتوری،‌می‌رم​ همان جایی بود که روزگاری‌تکان​ بوریس در آن خدمت می‌کرد؛

دایره‌ای فوق‌محرمانه درون سازمان که منحصراً‌روی​ سیاهه‌ترین و پنهان‌ترین رازهایی را که هرگز‌برو​ نباید به بیرون درز می‌کردند، مدیریت می‌نمود.

و حالا جادوگری از همان‌توضیحات​ اتاق ۱۳، با همراهی اورک‌ها،‌دندان‌هایش​ دهکده اوگرها را اشغال کرده بود.

زیک پس از بستن‌فایده​ دست‌وپای جادوگر با زنجیر،‌سرش​ صندلی‌ای کشید و روبه‌رویش نشست.

چشم در‌فایده​ چشم جادوگر‌خودم​ دوخت و گفت:

«حاشیه نمی‌رم. هرچی می‌دونی‌خمیازه​ مو‌به‌مو بگو. اونوقت می‌ذارم‌شما​ بدون درد خلاص بشی.»

از آنجا که اتاق ۱۳ حساس‌ترین رازها‌می‌کشید​ را به دست می‌گرفت، مهره‌هایش جنس دیگری‌آدم‌ها​ داشتند؛ با تهدیدهای پیش‌پاافتاده دهان باز نمی‌کردند.

اما جادوگر به التماس افتاد:

«خـ... خواهش می‌کنم، همه‌چیز‌خودم​ رو می‌گم، فقط جـ...‌نشانه​ جونم رو نجات بده!»

«...!»

زیک با دیدن واکنش زبونانه‌توضیحات​ جادوگر که زمین تا آسمان‌دندان‌هایش​ با پیش‌بینی‌اش تفاوت داشت، جا خورد.

«چی شد؟‌بدن​ این واقعاً مال‌داره​ اتاق ۱۳ نیست؟»

رفتار این شخص اصلاً‌خودم​ به مهره‌هایی که هم‌دوره‌نشانه​ بوریس بودند شبیه نبود.

زیک نگاه تیزبینش‌بیشتر​ را به جادوگر‌روی​ دوخت و پرسید:

«خیلی خب، اول روشن‌هرچه​ کنیم ببینم واقعاً از نیروهای‌خمیازه​ اتاق ۱۳ هستی یا نه.»

جادوگر با‌بدن​ عجله سر‌فایده​ تکان داد:

«بـ... بله. اتاق ۱۳.»

«...»

برای مأمور یک دایره فوق‌سری در امپراتوری،‌می‌کشید​ این فرد بیش‌ازحد شکننده و بی‌دست‌وپا به‌آدم‌ها​ نظر می‌رسید. زیک لحظه‌ای در فکر فرو رفت.

«داره فیلم بازی‌کلی​ می‌کنه تا وزانت اطلاعاتش‌می‌رم​ رو زیر سؤال ببره؟»

مسئله را از جنبه‌های مختلف سنجید،‌سرش​ اما دلیلی پیدا نکرد که سازمان اطلاعات‌هزاران​ امپراتوری دست به چنین شگرد احمقانه‌ای بزند.

جادوگر که مکث و نگاه سنگین‌روی​ زیک را دید، با چشمانی پر‌می‌زنین​ از اشک و ناامیدی زیر لب نالید:

«لعنت به این شانس... از‌توضیحات​ همون لحظه‌ای که پای مأموریتم به‌روی​ اینجا باز شد، می‌دونستم همه‌چیز تمومه...»

با شنیدن‌بدن​ واگویه‌های مستأصل‌فایده​ او، زیک پرسید:

«خیلی وقت نیست‌داره​ به اتاق ۱۳‌سرش​ منتقلت کردن، درسته؟»

جادوگر سر تکان داد:

«بـ... بله. حقیقتش من در اصل یه‌می‌کشید​ جادوگر مخابراتی توی سپاه جادوی امپراتوری بودم، اما‌همیشه​ یهو بدون مقدمه فراخوانده شدم و فرستادنم اینجا.»

مأموران اطلاعاتی معمولاً از نخستین روزها به واسطه مهارت‌های ویژه گلچین می‌شدند و در قرنطینه کامل آموزش‌های بی‌رحمانه‌ای می‌دیدند.‌تسلط​ از طرفی، پیوستن به اتاق ۱۳ نیازمند استانداردهایی به‌مراتب مرگبارتر و دشوارتر از مأموران عادی بود. گماردن یک جادوگر‌انرژی​ ساده که حتی الفبای جاسوسی را نیاموخته در بخشی که تنها مأموریت‌های تراز اول سری را می‌چرخاند، غیرعادی بود.

احتمالی در‌فایده​ ذهن زیک‌خودم​ جرقه زد:

«شاید اوضاع‌می‌کشید​ داخل سازمان‌خمیازه​ اطلاعات امپراتوری به‌هم‌ریخته.»

بر اساس سال‌ها تجربه در زندگی گذشته‌اش، سرپا نگه داشتن یک سیستم اطلاعاتی‌شما​ و جاسوسی نیازمند خزانه‌ای بی‌پایان و مدیری صبور و کارکشته بود. لنگ زدن‌کشید​ هر کدام از این دو ستون، تمام تشکیلات را به ورطه لرزش می‌کشاند.

سازمان اطلاعات امپراتوری در ابعادی فراتر از تصور عمل می‌کرد و سرمایه‌ای نجومی‌جانور​ می‌بلعید. به علاوه با توجه به ماهیت کارش، با دیگر ارکان قدرت پیوند خورده‌کشیده​ بود؛ بنابراین طبیعی بود که پشت پرده‌اش آکنده از کشمکش‌ها و تصفیه‌حساب‌های سیاسی باشد.

کاملاً محتمل بود که‌خودم​ بحرانی عمیق از درون‌نشانه​ به جانشان افتاده باشد.

زیک نگاهش را‌بیشتر​ دوباره به جادوگر‌روی​ دوخت و گفت:

«بگو مأموریتت‌اولش​ اینجا دقیقاً‌هرچه​ چی بود.»

جادوگر با‌بدن​ لرزشی در لحنش‌داره​ به سخن آمد:

«دلیل اینکه‌فایده​ من رو فرستادن‌می‌رم​ اینجا اینه که...»

فششش!

ناگهان سوزنی سمی‌برگشت​ از گوشه‌ای در‌درازا​ تاریکی شلیک شد.

زیک دستش را بی‌درنگ بالا آورد و‌می‌رم​ درست پیش از اصابت به جادوگر، سوزن‌مقدسه​ زهرآلود را با کف دست شکار کرد.

سوزن آغشته به سمی مهلک بود؛ از همان‌نشانه​ دست زهرها که تنها خراش ناچیزی از آن، برای‌تسلط​ خاکستر کردن جان قربانی در چند ثانیه کفایت می‌کرد.

زیک بی‌درنگ شمشیرش را به‌دندان‌هایش​ سمتی چرخاند که سوزن سمی‌همیشه​ از آن پرتاب شده بود.

شووواک!

ضربه شمشیر، یک‌کلی​ طرف چادر را‌خودم​ از هم درید.

مرد سیاه‌پوش که ضربه شمشیر زیک به‌می‌آرم​ او اصابت کرده بود، دستش را روی زخمش‌این​ گذاشت و تلاش کرد به اعماق غار بگریزد.

اما سربازان شبحی که زیک‌دندان‌هایش​ از قبل احضار کرده بود،‌همیشه​ راه مرد سیاه‌پوش را سد کردند.

وووش!

سرباز شبح پدیدار شد و حین عبور، ران‌سرش​ پای مرد سیاه‌پوش را شکافت؛ مرد بدون اینکه‌سال​ بتواند پایش را تکان دهد به زمین افتاد.

همان‌طور که از یک مأمور سازمان اطلاعات‌می‌آرم​ امپراتوری انتظار می‌رفت، تلاش کرد زبانش را‌سال​ گاز بگیرد و دست به خودکشی بزند.

اما حرکات زیک سریع‌تر بودند.

«بهبودی.»

زیک در حالی که رولاند را در دست‌سرش​ داشت، مرد سیاه‌پوش را که زهر خورده بود شفا‌این​ داد و با قدرت شفا، جراحاتش را التیام بخشید.

مرد سیاه‌پوش با اینکه آشکارا زهر‌سرش​ را بلعیده بود، هوشیاری‌اش را بازیافت‌مقدسه​ و با وحشت به زیک چشم دوخت.

زیک او را با‌خمیازه​ زنجیر بست و کشان‌کشان‌شما​ به کنار جادوگر برد.

آن دو را کنار هم‌توضیحات​ روی صندلی‌ها بست، نقاب مرد سیاه‌پوش‌روی​ را برداشت و از جادوگر پرسید:

«این قیافه رو می‌شناسی؟»

جادوگر نگاهی به صورت‌برو​ مرد سیاه‌پوش انداخت و‌جدا​ با شگفتی سر تکان داد:

«آ-آره. اون مأموریه که‌خودم​ معمولاً از مافوق‌ها پیام‌نشانه​ می‌آره یا تجهیزات تحویل می‌ده.»

زیک چانه‌می‌کشید​ مرد سیاه‌پوش را‌دندان‌هایش​ گرفت و گفت:

«پس مال اتاق ۱۳‌آدم‌ها​ هستی. برعکس این یارو،‌برو​ تو یه مأمور درست‌وحسابی آموزش‌دیده‌ای.»

با این حرف،‌جدا​ مرد سیاه‌پوش با خشم‌کشید​ به زیک خیره شد.

دوباره سعی کرد زبانش را گاز بگیرد‌تنش​ تا بمیرد، اما زیک بار دیگر او‌اون‌قدرها​ را شفا داد و تلاشش را بی‌اثر کرد.

زیک از مرد سیاه‌پوش پرسید:

«توی اتاق ۱۳ چه‌خمیازه​ اتفاقی افتاده که دارن‌شما​ نیروهای خارجی به کار می‌گیرن؟»

مرد سیاه‌پوش‌اولش​ دهانش را‌هرچه​ محکم بست.

به‌عنوان مأمور اتاق ۱۳،‌فایده​ بعید بود حتی زیر شکنجه‌می‌آرم​ هم جواب درستی پس بدهد.

زیک چشم خونین‌داره​ خود را به‌سرش​ سمت مرد سیاه‌پوش گشود:

«به این نگاه کن.»

مأمور اتاق ۱۳‌شما​ زیر نگاه چشم‌زیادی​ خونین به لرزه افتاد.

اما احتمالاً به خاطر مانع ذهنی‌ای که برای‌قضیه​ مقابله با شست‌وشوی مغزی در ذهنش کاشته شده بود،‌ناگهانی​ کف از دهانش جاری شد و از حال رفت.

زیک با دیدن مأمور اتاق ۱۳‌صورت​ که چشمانش برگشته و فقط سفیدی‌شان‌کشید​ پیدا بود، سرش را تکان داد:

«حروم‌زاده‌های لعنتیِ امپراتوری.‌داره​ چه غلطی با‌سرش​ مغز اینا کردن؟»

زیک از تسلط بر سایه‌دندان‌هایش​ استفاده کرد تا اطلاعات باقی‌مانده‌همیشه​ را از سایه مأمور بی‌هوش بخواند.

با پیوند زدن آن با‌توضیحات​ حواس اژدها، توانست اطلاعات واضح‌تری‌دندان‌هایش​ نسبت به قبل استخراج کند.

«رئیس اتاق ۱۳ عوض شده؟ چرا یهو‌می‌رم​ فرماندهی رو تغییر دادن... صبر کن... امپراتور.‌مقدسه​ دور و بر امپراتور چیزی تغییر کرده؟»

زیک عمیق‌تر در خاطرات مأمور‌می‌رم​ اتاق ۱۳ کاوش کرد، اما‌تکان​ نتوانست به جزئیات دقیق‌تری دست یابد.

تنها چیزی که فهمید این بود که اتفاقی پیرامون امپراتور رخ داده که منجر به‌صورت​ جابه‌جایی‌های بزرگ پرسنلی در سازمان اطلاعات امپراتوری شده بود. رئیس جدید اتاق ۱۳ نیروهای خارجی‌غوغایی​ را به خدمت گرفته بود و این کار جو داخلی را به آشوب کشانده بود.

«این یارو کینه زیادی از رئیس جدید به دل‌خمیازه​ داره. خب، کشوندن پای نیروهای خارجی به اتاق ۱۳ فوق‌محرمانه،‌کنار​ باعث می‌شه مأمورهای قدیمی حس کنن امنیتشون به خطر افتاده.»

علاوه بر این، مأموران قدیمی مجبور بودند بر نیروهای‌می‌آرم​ خارجی هم نظارت کنند؛ مسئله‌ای که به حجم کاری‌رشته‌کوه​ بیش از حد و خستگی مفرط منجر شده بود.

زیک از اطلاعاتی که از مأمور اتاق ۱۳‌نشانه​ به دست آورد، متوجه شد که نقاط ضعفی‌رشته‌کوه​ در سازمان اطلاعات امپراتوری در حال پدیدار شدن است.

«عجله کار شیطونه، تهش همینه. باید‌روی​ به بوریس بگم این قضیه رو بررسی‌برو​ کنه و بفهمه توی امپراتوری چه خبره.»

زیک پس از اینکه با‌توضیحات​ زوال، جسد مأمور مرده را‌دندان‌هایش​ ذوب کرد، رو به جادوگر چرخید.

رنگ از چهره جادوگر پریده بود؛ با‌می‌رم​ دیدن مأموری که با قدرت زیک کاملاً‌مقدسه​ ذوب شده بود، مثل گچ سفید شده بود.

«تـ-تو رو خدا به‌خودم​ من رحم کن! هـ-هر‌نشانه​ کاری بخوای انجام می‌دم.»

«حرفی رو که قبلاً‌خمیازه​ می‌زدی تموم کن. بگو‌شما​ اینجا چه غلطی می‌کردی.»

«به من دستور داده بودن‌توضیحات​ این اورک‌ها رو بردارم و‌دندان‌هایش​ دهکده اوگرها رو تصرف کنم!»

«این رو که خودم از شرایط فهمیدم.‌می‌رم​ بگو اورک‌ها رو چطوری آوردی و بعد‌مقدسه​ از تصرف اوگرها قصد داشتین چیکار کنین.»

با این حرفِ‌داره​ زیک، جادوگر لرزید‌سرش​ و دهان باز کرد:

«د-دقیق نمی‌دونم، اما...»

«هوم؟»

با چشم‌غره زیک، جادوگر که‌لجاجت​ نزدیک بود خودش را خیس‌زبون​ کند سرش را تکان داد:

«نـ-نه! نمی‌دونم این اورک‌های کثیف از کجا‌می‌رم​ اومدن، ولی گفتن قراره اوگرها رو با‌مقدسه​ دارو رام کنن و بفرستنشون به میدون جنگ!»

«اوگرها رو رام کنن؟»

«آره! گفتن در حالی که اورک‌ها اونا‌می‌سایید​ رو نگه داشتن، با دارو شست‌وشوی مغزیشون‌کنار​ می‌دن و بعد می‌فرستنشون به میدون جنگ.»

زیک با‌اولش​ شنیدن حرف‌های جادوگر،‌توضیحات​ متوجه ماجرا شد.

«داروی بیداری که امپراتوری روش‌داره​ آزمایش می‌کرد. قصد دارن اون‌نشانه​ رو روی اوگرها پیاده کنن.»

مزدورانی که بوریس رویشان آزمایش کرده‌سرش​ بود، پس از دریافت داروی بیداری‌مقدسه​ مثل دیوانه‌ها به مرز جنون رسیده بودند.

اگر اوگرها این دارو را‌دندان‌هایش​ مصرف می‌کردند، بی‌تردید به سلاح‌های زیستی‌ای‌زیادی​ بسیار خطرناک‌تر از مزدوران تبدیل می‌شدند.

زیک توانست حدس بزند امپراتوری‌توضیحات​ قصد دارد از اوگرهای شست‌وشوی‌دندان‌هایش​ مغزی داده‌شده در کجا استفاده کند.

«منطقه گتوی قبیله زوئین. اوگرها رو اونجا رها می‌کنن تا‌نشانه​ سنگرهای زوئین‌ها رو نابود کنن، بعد هم به بهانه نیروهای حافظ‌رگ‌های​ صلح، خیلی پررو وارد گتو می‌شن و کنترلش رو دست می‌گیرن.»

گرفتن هیولاها توجیه کاملی برای مستقر کردن نیروها فراهم می‌کرد؛ این‌گونه امپراتوری‌مقدسه​ بدون اینکه دست‌هایش را آلوده کند، زوئین‌ها را از بین می‌برد و‌نقشه​ در عین حال بهانه‌ای برای ورود به قلمرو آن‌ها به دست می‌آورد.

زیک که تا حدودی به‌دندان‌هایش​ نقشه امپراتوری پی برده بود،‌همیشه​ به جادوگر نگریست و گفت:

«تعداد کل‌می‌سایید​ واحدهای اورک توی‌همیشه​ رشته‌کوه‌های اوگر چقدره؟»

«کلشون همین واحدیه‌جدا​ که با منه.‌چهره​ در مجموع ۱۴۴ نفر.»

مقیاس واحد‌زیادی​ اورک‌ها بزرگ‌تر از‌کنار​ حد انتظار بود.

حتی اوگرهای باهوشی که دهکده‌جدا​ تشکیل داده بودند هم نمی‌توانستند در‌اون‌قدرها​ برابر جنگجویان آموزش‌دیده اورک تاب بیاورند.

زیک به‌می‌سایید​ پاسخ جادوگر‌آدم‌ها​ سر تکان داد:

«خوبه، خیلی خوب جواب دادی.»

با این‌بدن​ کلام، جادوگر لبخندی‌داره​ زد و گفت:

«پـ-پس طبق‌زیادی​ قولی که دادی،‌کنار​ جونم رو می‌بخشی؟»

«پای قولم می‌مونم.»

«خیلی ممنون...»

پیش از اینکه حرفش‌می‌کنم​ تمام شود، خنجر زیک‌قضیه​ گلوی جادوگر را شکافت.

درست همان‌طور که زیک قول‌کنار​ داده بود، با افتادن سرش، جادوگر‌چهره​ بدون تحمل کوچک‌ترین دردی جان داد.

زیک جسد جادوگر را هم با‌می‌کنم​ زوال از بین برد و سپس تمام‌می‌آری​ اسناد باقی‌مانده در اردوگاه را جمع‌آوری کرد.

او کاملاً تصادفی‌شما​ سرنخی از دمِ امپراتوری‌می‌زنین​ به چنگ آورده بود.

«باید اوگرها رو آزاد‌می‌کنم​ کنم تا اوضاع حتی‌قضیه​ آشفته‌تر از این بشه.»

همین که زیک همه‌چیز را جمع کرد و‌جدا​ در حالت پنهان‌کاری از غار بیرون خزید، تیرهایی‌می‌آری​ به ضخامت تیرک نیزه به سمتش پرتاب شدند.

زیک تیرها را با شمشیرش دفع کرد و‌چهره​ به اطراف نگاه انداخت؛ از دیدن جنگجویان اورکی‌همان​ که ورودی غار را محاصره کرده بودند، حیرت‌زده شد.

ناولها | novelha.net