چپتر 298: نفوذ به اردوگاه دشمن
0تائوگا که در حال جویدنداره بازوی پادشاه اوگر بود، با غیظمخالفت به جادوگر چشمغره رفت و گفت:
«خوردن گوشت مغلوب، از آیینهایمیرم مهم میدون جنگه. دخالت تویتکان آیین یه جنگجو حکمش مرگه.»
علیرغم تهدید تائوگا،بیشتر جادوگر بیآنکه خم بهمیسایید ابرو بیاورد ادامه داد:
«ارباب کوهستان احیا شده.»
با شنیدن حرف جادوگر، تائوگاداره بازویی را که در دستنشانه داشت انداخت و از جا برخاست.
«ارباب کوهستان، هان؟ گوشت یه خرس پیر مثلنشانه اون اگه خوب بار گذاشته بشه، برای بدنرشتهکوه کلی فایده داره. خودم میرم و سرش رو میآرم.»
جادوگر سرشمیکشید را به نشانهدندانهایش مخالفت تکان داد.
«ارباب کوهستان یه جانور مقدسه که هزاران سال بر این رشتهکوه تسلط داشته. ما رگهای حیات کوهستان رو بریدیمکنار تا ضعیفش کنیم و نقشه کشیده بودیم همراه با درویدها یکجا کلکشون رو بکنیم... اما چند روز پیش، انرژیاورکهای زرینی سرتاسر رشتهکوه رو فرا گرفت و درست همون موقع بود که قدرت ارباب کوهستان به حالت اولش برگشت.»
هرچه توضیحات جادوگر به درازاداره میکشید، تائوگا بیشتر خمیازه میکشیدنشانه و دندانهایش را روی هم میسایید.
«شما آدمها همیشه زیادی ور میزنین. برومیآرم کنار. در هر صورت، خودم میرم و سراین اون خرس پیر رو از تنش جدا میکنم.»
جادوگر ازمیکشید لجاجت تائوگا چهرهدندانهایش در هم کشید.
«نه، قضیه اونقدرهابرگشت هم که بهدرازا زبون میآری ساده نیست...»
درست در همانکلی لحظه، غوغایی ناگهانی میانمیرم اورکهای دهکده برپا شد.
تائوگا برفایده سر اورکهاخودم فریاد کشید:
«این هیاهو واسه چیه!»
با فریاد او، اورکیهرچه با زره آهنین سراسیمهبیشتر به سوی تائوگا دوید.
«فرمانده! متجاوزها سر رسیدن!»
با شنیدن خبرداره حضور متجاوزان، نیشخندی پهنمیآرم روی صورت تائوگا نشست.
«متجاوز، هان؟میکشید نکنه خودخمیازه همون ارباب کوهستانه؟»
جادوگر فوراً رد کرد:
«نه، امکان نداره ارباب کوهستانداره باشه. تائوگا، دست نگه دار. اولمخالفت بذار بفهمیم دشمن با چی اومده...»
اما تائوگا گوشش بهخودم این حرفها بدهکار نبود ومخالفت خطاب به افرادش نعره زد:
«زره من رو بیارین! هرکی که جرئتمیسایید کرده پا توی دژ ما بذاره، خودمکنار به چنگش میندازم و هویتش رو برملا میکنم.»
جادوگر با دیدنبرگشت رفتارهای خودسرانه تائوگا،درازا آه کلافهای کشید.
«اورکهای حرومزادهی لعنتی.»
از بخت بدش به ستوه آمده بود؛ اینکه مأمور سروکله زدنجانور با این اورکهای کلهخراب شده و در رشتهکوههای اوگر، این همهضعیفش خفت و مشقت را به جان خریده بود، بدجور آزارش میداد.
«اول باید اینبیشتر وضعیت رو بهروی مقامات بالا گزارش کنم.»
جادوگر نگاهی به اورکها انداخت که سلاحبهدستمیکشید و نعرهزنان به جلو میتاختند، سری بهآدمها افسوس تکان داد و راهی اتاق عملیات شد.
دهکده اوگرها با تراشیدن دیوارههای سنگی و کندن غارهایی برای سکونت خانوادهها ساخته شدهمقدسه بود. اوگرهایی که به بردگی اورکها درآمده بودند درون قفس نگهداری میشدند، و جادوگربودیم یکی از همین غارهای پیشین اوگرها را چادر زده و مقر عملیاتی خود کرده بود.
وارد چادر شدداره و گوی بلورینی رامیآرم از صندوقچه بیرون کشید.
مانایش را به درون گوی بلورین سرازیرمیسایید کرد تا با بالادستیها ارتباط بگیرد، اماکنار جز صدای گوشخراش خشخش هیچ اتصالی برقرار نشد.
«چرا کار نمیکنه؟ اه، واقعاًتوضیحات که، حاضر نیستن تجهیزات درستوحسابیدندانهایش دست آدم بدن. عوضیهای بخش بودجه.»
همین که دستش را بالا آورد تا ضربهایسرش به گوی بزند، حس گزندهای از تیزی یک تیغهاین روی گردنش نشست و خون در رگهایش منجمد شد.
«کـ... کی...»
غافلگیر شدن از پشت سردندانهایش بدون احساس کوچکترین ردپایی، نزدیکهمیشه بود هوش از سرش بپراند.
زیک که خنجر آنکسی را بهدرازا گردن جادوگر چسبانده بود و او راشما از پشت مهار میکرد، با خونسردی گفت:
«پیش خودم فکر میکردم شماها از کجامیرم سر درآوردین، اما انگار کار، کارِ خودمقدسه امپراتوریه. اتاق ۱۳ از سازمان اطلاعات امپراتوری، درسته؟»
اتاق ۱۳ سازمان اطلاعات امپراتوری،میرم همان جایی بود که روزگاریتکان بوریس در آن خدمت میکرد؛
دایرهای فوقمحرمانه درون سازمان که منحصراًروی سیاههترین و پنهانترین رازهایی را که هرگزبرو نباید به بیرون درز میکردند، مدیریت مینمود.
و حالا جادوگری از همانتوضیحات اتاق ۱۳، با همراهی اورکها،دندانهایش دهکده اوگرها را اشغال کرده بود.
زیک پس از بستنفایده دستوپای جادوگر با زنجیر،سرش صندلیای کشید و روبهرویش نشست.
چشم درفایده چشم جادوگرخودم دوخت و گفت:
«حاشیه نمیرم. هرچی میدونیخمیازه موبهمو بگو. اونوقت میذارمشما بدون درد خلاص بشی.»
از آنجا که اتاق ۱۳ حساسترین رازهامیکشید را به دست میگرفت، مهرههایش جنس دیگریآدمها داشتند؛ با تهدیدهای پیشپاافتاده دهان باز نمیکردند.
اما جادوگر به التماس افتاد:
«خـ... خواهش میکنم، همهچیزخودم رو میگم، فقط جـ...نشانه جونم رو نجات بده!»
«...!»
زیک با دیدن واکنش زبونانهتوضیحات جادوگر که زمین تا آسماندندانهایش با پیشبینیاش تفاوت داشت، جا خورد.
«چی شد؟بدن این واقعاً مالداره اتاق ۱۳ نیست؟»
رفتار این شخص اصلاًخودم به مهرههایی که همدورهنشانه بوریس بودند شبیه نبود.
زیک نگاه تیزبینشبیشتر را به جادوگرروی دوخت و پرسید:
«خیلی خب، اول روشنهرچه کنیم ببینم واقعاً از نیروهایخمیازه اتاق ۱۳ هستی یا نه.»
جادوگر بابدن عجله سرفایده تکان داد:
«بـ... بله. اتاق ۱۳.»
«...»
برای مأمور یک دایره فوقسری در امپراتوری،میکشید این فرد بیشازحد شکننده و بیدستوپا بهآدمها نظر میرسید. زیک لحظهای در فکر فرو رفت.
«داره فیلم بازیکلی میکنه تا وزانت اطلاعاتشمیرم رو زیر سؤال ببره؟»
مسئله را از جنبههای مختلف سنجید،سرش اما دلیلی پیدا نکرد که سازمان اطلاعاتهزاران امپراتوری دست به چنین شگرد احمقانهای بزند.
جادوگر که مکث و نگاه سنگینروی زیک را دید، با چشمانی پرمیزنین از اشک و ناامیدی زیر لب نالید:
«لعنت به این شانس... ازتوضیحات همون لحظهای که پای مأموریتم بهروی اینجا باز شد، میدونستم همهچیز تمومه...»
با شنیدنبدن واگویههای مستأصلفایده او، زیک پرسید:
«خیلی وقت نیستداره به اتاق ۱۳سرش منتقلت کردن، درسته؟»
جادوگر سر تکان داد:
«بـ... بله. حقیقتش من در اصل یهمیکشید جادوگر مخابراتی توی سپاه جادوی امپراتوری بودم، اماهمیشه یهو بدون مقدمه فراخوانده شدم و فرستادنم اینجا.»
مأموران اطلاعاتی معمولاً از نخستین روزها به واسطه مهارتهای ویژه گلچین میشدند و در قرنطینه کامل آموزشهای بیرحمانهای میدیدند.تسلط از طرفی، پیوستن به اتاق ۱۳ نیازمند استانداردهایی بهمراتب مرگبارتر و دشوارتر از مأموران عادی بود. گماردن یک جادوگرانرژی ساده که حتی الفبای جاسوسی را نیاموخته در بخشی که تنها مأموریتهای تراز اول سری را میچرخاند، غیرعادی بود.
احتمالی درفایده ذهن زیکخودم جرقه زد:
«شاید اوضاعمیکشید داخل سازمانخمیازه اطلاعات امپراتوری بههمریخته.»
بر اساس سالها تجربه در زندگی گذشتهاش، سرپا نگه داشتن یک سیستم اطلاعاتیشما و جاسوسی نیازمند خزانهای بیپایان و مدیری صبور و کارکشته بود. لنگ زدنکشید هر کدام از این دو ستون، تمام تشکیلات را به ورطه لرزش میکشاند.
سازمان اطلاعات امپراتوری در ابعادی فراتر از تصور عمل میکرد و سرمایهای نجومیجانور میبلعید. به علاوه با توجه به ماهیت کارش، با دیگر ارکان قدرت پیوند خوردهکشیده بود؛ بنابراین طبیعی بود که پشت پردهاش آکنده از کشمکشها و تصفیهحسابهای سیاسی باشد.
کاملاً محتمل بود کهخودم بحرانی عمیق از دروننشانه به جانشان افتاده باشد.
زیک نگاهش رابیشتر دوباره به جادوگرروی دوخت و گفت:
«بگو مأموریتتاولش اینجا دقیقاًهرچه چی بود.»
جادوگر بابدن لرزشی در لحنشداره به سخن آمد:
«دلیل اینکهفایده من رو فرستادنمیرم اینجا اینه که...»
فششش!
ناگهان سوزنی سمیبرگشت از گوشهای دردرازا تاریکی شلیک شد.
زیک دستش را بیدرنگ بالا آورد ومیرم درست پیش از اصابت به جادوگر، سوزنمقدسه زهرآلود را با کف دست شکار کرد.
سوزن آغشته به سمی مهلک بود؛ از هماننشانه دست زهرها که تنها خراش ناچیزی از آن، برایتسلط خاکستر کردن جان قربانی در چند ثانیه کفایت میکرد.
زیک بیدرنگ شمشیرش را بهدندانهایش سمتی چرخاند که سوزن سمیهمیشه از آن پرتاب شده بود.
شووواک!
ضربه شمشیر، یککلی طرف چادر راخودم از هم درید.
مرد سیاهپوش که ضربه شمشیر زیک بهمیآرم او اصابت کرده بود، دستش را روی زخمشاین گذاشت و تلاش کرد به اعماق غار بگریزد.
اما سربازان شبحی که زیکدندانهایش از قبل احضار کرده بود،همیشه راه مرد سیاهپوش را سد کردند.
وووش!
سرباز شبح پدیدار شد و حین عبور، رانسرش پای مرد سیاهپوش را شکافت؛ مرد بدون اینکهسال بتواند پایش را تکان دهد به زمین افتاد.
همانطور که از یک مأمور سازمان اطلاعاتمیآرم امپراتوری انتظار میرفت، تلاش کرد زبانش راسال گاز بگیرد و دست به خودکشی بزند.
اما حرکات زیک سریعتر بودند.
«بهبودی.»
زیک در حالی که رولاند را در دستسرش داشت، مرد سیاهپوش را که زهر خورده بود شفااین داد و با قدرت شفا، جراحاتش را التیام بخشید.
مرد سیاهپوش با اینکه آشکارا زهرسرش را بلعیده بود، هوشیاریاش را بازیافتمقدسه و با وحشت به زیک چشم دوخت.
زیک او را باخمیازه زنجیر بست و کشانکشانشما به کنار جادوگر برد.
آن دو را کنار همتوضیحات روی صندلیها بست، نقاب مرد سیاهپوشروی را برداشت و از جادوگر پرسید:
«این قیافه رو میشناسی؟»
جادوگر نگاهی به صورتبرو مرد سیاهپوش انداخت وجدا با شگفتی سر تکان داد:
«آ-آره. اون مأموریه کهخودم معمولاً از مافوقها پیامنشانه میآره یا تجهیزات تحویل میده.»
زیک چانهمیکشید مرد سیاهپوش رادندانهایش گرفت و گفت:
«پس مال اتاق ۱۳آدمها هستی. برعکس این یارو،برو تو یه مأمور درستوحسابی آموزشدیدهای.»
با این حرف،جدا مرد سیاهپوش با خشمکشید به زیک خیره شد.
دوباره سعی کرد زبانش را گاز بگیردتنش تا بمیرد، اما زیک بار دیگر اواونقدرها را شفا داد و تلاشش را بیاثر کرد.
زیک از مرد سیاهپوش پرسید:
«توی اتاق ۱۳ چهخمیازه اتفاقی افتاده که دارنشما نیروهای خارجی به کار میگیرن؟»
مرد سیاهپوشاولش دهانش راهرچه محکم بست.
بهعنوان مأمور اتاق ۱۳،فایده بعید بود حتی زیر شکنجهمیآرم هم جواب درستی پس بدهد.
زیک چشم خونینداره خود را بهسرش سمت مرد سیاهپوش گشود:
«به این نگاه کن.»
مأمور اتاق ۱۳شما زیر نگاه چشمزیادی خونین به لرزه افتاد.
اما احتمالاً به خاطر مانع ذهنیای که برایقضیه مقابله با شستوشوی مغزی در ذهنش کاشته شده بود،ناگهانی کف از دهانش جاری شد و از حال رفت.
زیک با دیدن مأمور اتاق ۱۳صورت که چشمانش برگشته و فقط سفیدیشانکشید پیدا بود، سرش را تکان داد:
«حرومزادههای لعنتیِ امپراتوری.داره چه غلطی باسرش مغز اینا کردن؟»
زیک از تسلط بر سایهدندانهایش استفاده کرد تا اطلاعات باقیماندههمیشه را از سایه مأمور بیهوش بخواند.
با پیوند زدن آن باتوضیحات حواس اژدها، توانست اطلاعات واضحتریدندانهایش نسبت به قبل استخراج کند.
«رئیس اتاق ۱۳ عوض شده؟ چرا یهومیرم فرماندهی رو تغییر دادن... صبر کن... امپراتور.مقدسه دور و بر امپراتور چیزی تغییر کرده؟»
زیک عمیقتر در خاطرات مأمورمیرم اتاق ۱۳ کاوش کرد، اماتکان نتوانست به جزئیات دقیقتری دست یابد.
تنها چیزی که فهمید این بود که اتفاقی پیرامون امپراتور رخ داده که منجر بهصورت جابهجاییهای بزرگ پرسنلی در سازمان اطلاعات امپراتوری شده بود. رئیس جدید اتاق ۱۳ نیروهای خارجیغوغایی را به خدمت گرفته بود و این کار جو داخلی را به آشوب کشانده بود.
«این یارو کینه زیادی از رئیس جدید به دلخمیازه داره. خب، کشوندن پای نیروهای خارجی به اتاق ۱۳ فوقمحرمانه،کنار باعث میشه مأمورهای قدیمی حس کنن امنیتشون به خطر افتاده.»
علاوه بر این، مأموران قدیمی مجبور بودند بر نیروهایمیآرم خارجی هم نظارت کنند؛ مسئلهای که به حجم کاریرشتهکوه بیش از حد و خستگی مفرط منجر شده بود.
زیک از اطلاعاتی که از مأمور اتاق ۱۳نشانه به دست آورد، متوجه شد که نقاط ضعفیرشتهکوه در سازمان اطلاعات امپراتوری در حال پدیدار شدن است.
«عجله کار شیطونه، تهش همینه. بایدروی به بوریس بگم این قضیه رو بررسیبرو کنه و بفهمه توی امپراتوری چه خبره.»
زیک پس از اینکه باتوضیحات زوال، جسد مأمور مرده رادندانهایش ذوب کرد، رو به جادوگر چرخید.
رنگ از چهره جادوگر پریده بود؛ بامیرم دیدن مأموری که با قدرت زیک کاملاًمقدسه ذوب شده بود، مثل گچ سفید شده بود.
«تـ-تو رو خدا بهخودم من رحم کن! هـ-هرنشانه کاری بخوای انجام میدم.»
«حرفی رو که قبلاًخمیازه میزدی تموم کن. بگوشما اینجا چه غلطی میکردی.»
«به من دستور داده بودنتوضیحات این اورکها رو بردارم ودندانهایش دهکده اوگرها رو تصرف کنم!»
«این رو که خودم از شرایط فهمیدم.میرم بگو اورکها رو چطوری آوردی و بعدمقدسه از تصرف اوگرها قصد داشتین چیکار کنین.»
با این حرفِداره زیک، جادوگر لرزیدسرش و دهان باز کرد:
«د-دقیق نمیدونم، اما...»
«هوم؟»
با چشمغره زیک، جادوگر کهلجاجت نزدیک بود خودش را خیسزبون کند سرش را تکان داد:
«نـ-نه! نمیدونم این اورکهای کثیف از کجامیرم اومدن، ولی گفتن قراره اوگرها رو بامقدسه دارو رام کنن و بفرستنشون به میدون جنگ!»
«اوگرها رو رام کنن؟»
«آره! گفتن در حالی که اورکها اونامیسایید رو نگه داشتن، با دارو شستوشوی مغزیشونکنار میدن و بعد میفرستنشون به میدون جنگ.»
زیک بااولش شنیدن حرفهای جادوگر،توضیحات متوجه ماجرا شد.
«داروی بیداری که امپراتوری روشداره آزمایش میکرد. قصد دارن اوننشانه رو روی اوگرها پیاده کنن.»
مزدورانی که بوریس رویشان آزمایش کردهسرش بود، پس از دریافت داروی بیداریمقدسه مثل دیوانهها به مرز جنون رسیده بودند.
اگر اوگرها این دارو رادندانهایش مصرف میکردند، بیتردید به سلاحهای زیستیایزیادی بسیار خطرناکتر از مزدوران تبدیل میشدند.
زیک توانست حدس بزند امپراتوریتوضیحات قصد دارد از اوگرهای شستوشویدندانهایش مغزی دادهشده در کجا استفاده کند.
«منطقه گتوی قبیله زوئین. اوگرها رو اونجا رها میکنن تانشانه سنگرهای زوئینها رو نابود کنن، بعد هم به بهانه نیروهای حافظرگهای صلح، خیلی پررو وارد گتو میشن و کنترلش رو دست میگیرن.»
گرفتن هیولاها توجیه کاملی برای مستقر کردن نیروها فراهم میکرد؛ اینگونه امپراتوریمقدسه بدون اینکه دستهایش را آلوده کند، زوئینها را از بین میبرد ونقشه در عین حال بهانهای برای ورود به قلمرو آنها به دست میآورد.
زیک که تا حدودی بهدندانهایش نقشه امپراتوری پی برده بود،همیشه به جادوگر نگریست و گفت:
«تعداد کلمیسایید واحدهای اورک تویهمیشه رشتهکوههای اوگر چقدره؟»
«کلشون همین واحدیهجدا که با منه.چهره در مجموع ۱۴۴ نفر.»
مقیاس واحدزیادی اورکها بزرگتر ازکنار حد انتظار بود.
حتی اوگرهای باهوشی که دهکدهجدا تشکیل داده بودند هم نمیتوانستند دراونقدرها برابر جنگجویان آموزشدیده اورک تاب بیاورند.
زیک بهمیسایید پاسخ جادوگرآدمها سر تکان داد:
«خوبه، خیلی خوب جواب دادی.»
با اینبدن کلام، جادوگر لبخندیداره زد و گفت:
«پـ-پس طبقزیادی قولی که دادی،کنار جونم رو میبخشی؟»
«پای قولم میمونم.»
«خیلی ممنون...»
پیش از اینکه حرفشمیکنم تمام شود، خنجر زیکقضیه گلوی جادوگر را شکافت.
درست همانطور که زیک قولکنار داده بود، با افتادن سرش، جادوگرچهره بدون تحمل کوچکترین دردی جان داد.
زیک جسد جادوگر را هم بامیکنم زوال از بین برد و سپس تماممیآری اسناد باقیمانده در اردوگاه را جمعآوری کرد.
او کاملاً تصادفیشما سرنخی از دمِ امپراتوریمیزنین به چنگ آورده بود.
«باید اوگرها رو آزادمیکنم کنم تا اوضاع حتیقضیه آشفتهتر از این بشه.»
همین که زیک همهچیز را جمع کرد وجدا در حالت پنهانکاری از غار بیرون خزید، تیرهاییمیآری به ضخامت تیرک نیزه به سمتش پرتاب شدند.
زیک تیرها را با شمشیرش دفع کرد وچهره به اطراف نگاه انداخت؛ از دیدن جنگجویان اورکیهمان که ورودی غار را محاصره کرده بودند، حیرتزده شد.