چپتر 230: فصل 230
0«نگهبان دریای جنوب؟»
با شنیدن سخنانداشت جنگجو، زیک توانست بهدارم هویت او پی ببرد.
«یعنی خدایروح دریای فراموششدهقلب یه اژدهازادهست؟»
ظاهر او تفاوت چندانی با هوشگاردارد که یک اژدهازاده بود نداشت، اما هالهایآیا که از خود ساطع میکرد متفاوت بود.
به نظر میرسید مهارتباهاموت عظمت اژدها بهطور طبیعیبودند از بدنش ساطع میشود.
با وجود اینکه این یک بدن روحیدارم بود، اما این اولین باری بود کهراهش زیک با یک اژدهای واقعی روبرو میشد.
پوزایدون بهروح زیک نگاهقلب کرد و گفت:
«روح یک اژدهایبلافاصله باستانی، و قلبدارد و نیشهای باهاموت...»
شاید به این دلیل که از یکتبار تبار اژدها بودند، او بلافاصله متوجه شدخورد که زیک قلب باهاموت را در اختیار دارد.
زیک از این حرفتنها جا خورد، اما پوزایدون بادادههای آرامش به صحبتش ادامه داد.
«آیا توروح از نوادگانقلب تراکان هستی؟»
در کمالبودند تعجب، پوزایدون هماختیار تراکان را میشناخت.
زیک سرشقلب را تکان دادشاید و پاسخ داد:
«بله. هزار سال از زمانی که تراکان دریکر به جنگکارما آزادیبخش در دنیای بیرون پایان داد میگذرد. آیا شما پسشخصاً از ملاقات با تراکان دریکر به این فرم روحی درآمدهاید؟»
با شنیدن این حرف،قلب پوزایدون سرش را بهدلیل نشانه نفی تکان داد.
«زمانی که قبلاً با تراکان دریکر ملاقات کردم نیز، تجسمصحبتش من مانند اکنون در حالت روحی قرار داشت. من تنها خاطراتتکان آن زمان را در اختیار دارم، زیرا دادههای کارما ذخیره شدهاند.»
«تراکان دریکر چطورنیشهای راهش را بهدلیل اینجا پیدا کرد؟»
پوزایدون در حالیداشت که به زیکزمان نگاه میکرد، ادامه داد:
«باهاموت، تراکانروح را بهقلب اینجا آورد.»
زیک ازبودند این حرف جااختیار خورد و پرسید:
«باهاموت شخصاًقلب تراکان دریکر راشاید به اینجا آورد؟»
«دقیقاً. او برای دریافت آموزشهای مناسبزمان در هنر اژدهاکش، یا هر اسمشدهاند دیگری که داشت، به اینجا آمد.»
با شنیدن حرفهایباستانی پوزایدون، چشمان زیکباهاموت از تعجب گشاد شد.
«نکنه اومده بود پیش پوزایدوناختیار تا برای تبدیل هنر اژدهاکش بهادامه تکنیک کشتن اژدها ازش کمک بگیره؟»
حتی به چشمنیشهای زیک هم، مهارتهایدلیل نیزهزنی پوزایدون خارقالعاده بود.
به نظر میرسید که مهارتهایخاطرات او حتی از یک شوالیهکارما سیاه نیز بسیار فراتر باشد.
پوزایدون نیزه سهشاخباستانی خود را چرخاند وشاید به زیک نگاه کرد.
«زیک دریکر،بودند چرا به دنبالاختیار این مکان گشتهای؟»
رفتار جنگجومانند او باعث شد زیک از اینکه بگوید صرفاًمتوجه به خاطر ظاهر شدن یک ماموریت برای به دست آوردننوادگان گنجینه خدای دریا به اینجا آمده، کمی احساس معذب بودن کند.
زیک لحظهای تردید کرد،تنها سپس چهرهای جدی به خوددادههای گرفت و به پوزایدون گفت:
«من میخواهمروح از محدودیتهایمقلب فراتر بروم.»
با اینبودند حرف، حالت چهرهاختیار پوزایدون تغییر کرد.
او به زیک گفت:
«تو از تراکان بهتری. آن یاروزمان میگفت بیشتر از یادگیری هنر اژدهاکش،شدهاند به گنجینه خدای دریا علاقه دارد.»
زیک با شنیدنباستانی حرفهای پوزایدون، احساسباهاموت عذاب وجدان کرد.
«تراکان. توی ضبطهای گذشتهمتوجه هم دیدم، اما اونخورد واقعاً آدم مادیگرایی بود.»
در افسانهها، او اژدهاکش، شوالیهای در میانتبار شوالیهها و نماد شجاعت و ازخودگذشتگی بود،خورد اما به نظر میرسید واقعیت چیز دیگری باشد.
پوزایدون دوباره نیزهاشداشت را چرخاند وزمان به زیک نگاه کرد.
«پس میگویی میخواهی از محدودیتهایت فراتر بروی.شاید این یعنی آرزو داری دیواری که تو راحرف عقب نگه داشته در هم بشکنی، اینطور نیست؟»
«درست است. من تقریباً میتوانم به فراتر از سطحآرامش شوالیه سیاه برسم، اما نه کاملاً. میخواهم از اینتعجب دیوار عبور کنم و به قویترین فرد قاره تبدیل شوم.»
سپس پوزایدون بانیشهای دقت به زیکدلیل خیره شد و گفت:
«تراکان نیز همین راتنها میگفت. او میخواست بهزیرا قویترین موجود جهان تبدیل شود.»
زیک نیز مبارزه تراکان بانیشهای اژدهایی که توسط انرژی شیطانیبودند فاسد شده بود را دیده بود.
او چیز زیادی دربارهمتوجه شخصیتش نمیدانست، اما بدونخورد شک شوالیه قدرتمندی بود.
در آنقلب لحظه، پوزایدون دوبارهشاید به حرف آمد:
«فکر میکنیقرار چه نصیحتیتنها به او کردم؟»
«به او گفتیدباستانی که شمشیرش را باشاید پشتکار بیشتری تاب دهد؟»
پوزایدون سرش را تکان داد.
«نه، من خواندننیشهای یک کتاب رادلیل به او پیشنهاد دادم.»
«یک کتاب؟»
زیک از پاسخ کاملاًقلب غیرمنتظره پوزایدون غافلگیر شددلیل و با حالتی بهتزده پرسید.
پوزایدون به جای پاسخ دادن، دستشدارد را در هوا تکان داد و باآیا این حرکت او، چندین کتاب ظاهر شدند.
زیک عناوین کتابهایینیشهای که پیش رویشدلیل افتاده بودند را خواند.
[مجموعه ضربالمثلهای مفید برای رشد]
«این عنوان برام آشنا نیست؟»
زیک لحظهای تأمل کرد و سپسدارد متوجه شد که این عنوان کتابیداد در بایگانی خصوصی تراکان دریکر است.
از آنجا که این کتاب در بایگانی خصوصی بود، زیک با ایندارد فکر که شاید مفید باشد آن را خوانده بود، اما چیزی جزتعجب مجموعهای از جملات بیروح و خستهکننده نبود که تنها باعث آزارش شده بودند.
«تراکان با خواندن اینتنها کتاب چنان تحت تأثیرزیرا قرار گرفت که اشک ریخت.»
«ببخشید؟»
زیک نمیتوانستبودند حرفهای پوزایدونمتوجه را باور کند.
چه کسی باور میکرد که شخصیدلیل مانند تراکان دریکر، با خواندن چنیندارد مجموعه ضربالمثلهای کودکانهای به گریه بیفتد؟
اما پوزایدونقرار با چهرهایتنها جدی گفت:
«آیا معنی حرفم را میفهمی؟»
«...کتاب بخوانم؟»
پوزایدون در واکنشنیشهای به حرف زیکدلیل سرش را تکان داد.
«نه، به این معناست که افراد مختلف برای رشد خود به چیزهای متفاوتی نیاز دارند. تراکان چنان زندگیآورد سختی را پشت سر گذاشته بود که هیچکس تا به حال برای پیشرفتش به او کلمات دلگرمکننده نگفتهپیش بود. به همین دلیل حتی یک مجموعه ضربالمثل مانند این هم میتوانست کمک بزرگی به رشد او باشد.»
زیک باروح شنیدن حرفهای پوزایدوننیشهای سر تکان داد.
«حالا که بهش فکر میکنم، اون گفتهحرف بود که قبیله دریکر تا حد مرگنوادگان کتکش زدن و بعدش انداختنش توی کوره زبالهسوز.»
زیک نمیتوانست با اطمینان بداند، امادلیل تراکان حتماً کودکیای به همان اندازهدارد فلاکتبارِ زندگی گذشته خودش داشته است.
همزمان، زیکقرار متفکرانه به زندگیخاطرات خودش نگاهی انداخت.
«اما زندگی منم خیلیقلب مزخرف بوده. باید دوبارهدلیل اون مجموعه ضربالمثلها رو بخونم؟»
در آن لحظه، پوزایدون در حالی که نیزهاشخورد را در دست داشت، آن را به سمتهستی زیک که غرق در افکارش بود، نشانه رفت.
«اژدهایان آبی در مقایسه با سایر نژادهای اژدها کوچکتر هستند و قدرتهای ضعیفتری دارند. به همینصحبتش دلیل ما سنت دیرینهای داریم که بر اساس آن، کاری را که در آن بهترین هستیمزمانی پیدا کرده و آن را صیقل میدهیم. من این نیزه را به عنوان تمرکز خود انتخاب کردم.»
او نیزهقرار را چرخاند وخاطرات به زیک گفت:
«و با تکرار این تمریننیشهای برای مدت طولانی، فرد به تواناییبلافاصله خاصی دست مییابد. میدانی آن چیست؟»
«مطمئن نیستم.»
«توانایی تشخیصِ چیزینیشهای است که فرددلیل فاقد آن است.»
هوووش-هوووش-هوووش!
نیزه سهشاخروح پوزایدون بهقلب لرزه درآمد.
او چشمانش را بامتوجه نگاهی نافذ باز کردخورد و به زیک نگریست.
«چیزی که تراکان فاقد آنشاید بود، "ظرافت" بود. زیک دریکر، فکراختیار میکنی تو چه چیزی کم داری؟»
زیک بیاختیار از هالهایتنها که از بدن پوزایدون ساطعدادههای میشد، به عقب قدم برداشت.
پوزایدون در حالیباستانی که فریاد میزد، بهشاید سمت زیک هجوم برد:
«این "تحریکی" استبلافاصله که غریزه بقای توحرف را بیدار خواهد کرد!»
هووووش!
نیزه سهشاخ پوزایدونداشت با صدایی کرکننده بهدارم سمت زیک فرود آمد.
جرنگ!
برخلاف قبل، نیزه سهشاخ کهاختیار اکنون با نیرویی شگفتانگیز آمیختهصحبتش شده بود، با باهاموت برخورد کرد.
«آخ!»
زیک بر اثر موج انفجارخاطرات به عقب رانده شد. سپس پوزایدونذخیره به زیک نگاه کرد و گفت:
«با توجه به ظاهرت، به نظر میرسد داشتی مزخرفاتی دربارهبودند یکی شدن شمشیر و خودت برای پیشگامی در یک قلمروداد جدید میبافتی، چیزی که اصلاً با شخصیت تو سازگار نیست.»
زیک از حرفهای پوزایدون کهاختیار در یک لحظه وضعیت فعلیصحبتش او را خوانده بود، مبهوت ماند.
او قطعاً به روشنگریهایی دست یافته بود، امابودند با گذشت روزها، از خود میپرسید که آیاصحبتش این مسیر واقعاً برای او مناسب است یا خیر.
«چـ-چطور متوجه شدید؟»
«نقطه قوت تو در سرسختی سوسکمانندت برای بقا نهفته است، با اینمتوجه حال دیدم که مدام سعی میکردی شمشیرت را با ظرافت به کارهستی بگیری. حتماً در تلاش بودی تا شمشیر یک شمشیرزن استثنایی را تقلید کنی.»
زیک تحتبودند تأثیر بینشمتوجه پوزایدون قرار گرفت.
پس از ملاقات با قدیس شمشیر، ساترنتبار دریکر، او بهطور ناخودآگاه در تلاش بودخورد تا شمشیرزنی قدیس شمشیر را تقلید کند.
هر کلمهای که پوزایدونتنها به زبان میآورد، درزیرا قلب زیک فرو میرفت.
«این اولین نفریهباستانی که وضعیتم روباهاموت اینقدر دقیق درک کرده.»
زیک بابودند صمیمیت ازمتوجه پوزایدون پرسید:
«سرورم پوزایدون، براینیشهای شکستن این سددلیل باید چه کار کنم؟»
پوزایدون سرقرار تکان دادتنها و گفت:
«باید کتک بخوری.»
«ببخشید؟»
چهره پوزایدونقلب جدی شدباهاموت و ادامه داد:
«قبلاً هم بهت گفتم. نقطهخاطرات قوت تو در غریزه بقایکارما سرسختانهات، درست مثل یک سوسک است.»
«با این حال، سوسک کمی...»
«به نظر میرسد سرزندگی واختیار جانسختی تو اگر از یکصحبتش سوسک بیشتر نباشد، کمتر هم نیست.»
«......»
حرفش اشتباه نبود،داشت اما زیک احساسزمان ناخوشایند عجیبی داشت.
پوزایدون نیزه سهشاخ خود را نوازشباهاموت کرد و سپس با یک چرخش،متوجه قسمت تیغهدار آن را جدا کرد.
حالا تنها میلهبلافاصله نیزه در دستشدارد باقی مانده بود.
«سرورم پوزایدون؟ چرا...»
«امروز، آن غریزه بقای درندهای را که هنوز در درونت خفته است،شدهاند دوباره بیدار خواهم کرد. اگر تیغهای در کار باشد، ممکن است تصادفاً بمیری.مناسب تیغه را برداشتم تا احتمال مرگت را پایین بیاورم، پس زیاد نگرانش نباش.»
«خـ-خب، اینروح یعنی هنوز همنیشهای احتمال داره بمیرم؟»
«اگر بخواهم دقیق بگویم، بله.»
عرق سردی بر تیره پشتشاید زیک نشست. او تجربه مشابهی ازاختیار زندگی گذشتهاش را به یاد آورد.
«کتک بخور. اگهداشت همینطور کتک بخوری،زمان بالاخره یه اتفاقی میافته.»
«ببخشید؟ استاد. این اصلاً منطقیه؟»
«منطقی نیست؟ میخوای درمتوجه موردش چه غلطی بکنی؟ خفهآرامش شو و فقط کتک بخور.»
استادش او را تا سر حد مرگ کتک زده بود، چیزیاختیار که باعث شد به زور به عنوان یک شفا دهنده بیدار شودکمال و پس از کتک خوردنهای بیشتر، سرانجام دانتین میانیاش باز شده بود.
«حالا که بهش فکر میکنم، هر باردارم که از یه سد عبور کردم، حسراهش میکردم اونقدر کتک خوردم که داشتم میمردم.»
گرومب-گرومب-گرومب-گرومب!
در آن لحظه، هالهای عظیماختیار از بدن پوزایدون که میله نیزهادامه را در دست داشت، فوران کرد.
زیک با عجله باهاموت راشاید بالا آورد و آن رامتوجه به سمت پوزایدون نشانه رفت.
«آخ.»
زیک در برابر فشار خردکننده پوزایدونباهاموت که مانند طوفانی بر سرش میبارید،متوجه خود را مانند حشرهای کوچک احساس میکرد.
«باید جریان رو عوض کنم.»
او ابتداقلب به سمتباهاموت پوزایدون هجوم برد.
«هااااه!»
اما میله نیزه پوزایدون از قبلباهاموت شمشیر زیک را کنار زده ومتوجه مستقیماً به شبکه خورشیدیاش ضربه زده بود.
بام!
زیک که ضربه بهباهاموت شبکه خورشیدیاش برخورد کرده بود،بلافاصله به سمت دیوار پرتاب شد.
«گاااه!»
زیک پس ازباستانی برخورد میله نیزه، ازشاید دهانش خون تف کرد.
اندامهای داخلیاش تنها بامتوجه یک ضربه کاملاً متلاشی وآرامش دچار ضربهدیدگی شدید شده بودند.
«دیوانهکنندهست...»
ووش-ووش-ووش-ووش!
پوزایدون در حالی کهقلب میله نیزهاش را میچرخاند،دلیل دوباره به زیک نزدیک میشد.
زیک که خودش رامتوجه جمعوجور کرده بود، بهخورد سرعت روی پاهایش ایستاد.
چشمانش که حالانیشهای با چابکی حرکتدلیل میکردند، از سرزندگی میدرخشیدند.
غریزه بقای او، سرسختترتنها از یک سوسک، درزیرا حال بیدار شدن بود.
«تا حالا چند بار مُردم؟»
زیک لخته خونی را که دردلیل دهانش جمع شده بود تف کرددارد و معجونی از موجودی خود بلعید.
هیچکدام ازقرار حملاتش رویتنها پوزایدون اثری نداشت.
شمشیر، اقتدار،روح مهارتها، تواناییهای اژدها؛نیشهای هیچچیز کارساز نبود.
از طرف دیگر، پوزایدون از هیچدارد جادو یا اقتداری استفاده نکرده بودداد و تنها میله نیزهاش را میچرخاند.
با این وجود، حملاتی کهشاید از نیزه پوزایدون ساطع میشد،متوجه در سطح کاملاً متفاوتی قرار داشتند.
فقط یک ضربه کافی بود تازمان تمام بدنش را در هم بشکند وچطور او را در آستانه مرگ قرار دهد.
اگر تیغه به نیزهقلب متصل بود، زیک تادلیل الان صدها بار مرده بود.
ووش-ووش-ووش-ووش!
پوزایدون در حالی کهباهاموت میله نیزهاش را میچرخاند،بودند به زیک نزدیک شد.
زیک که اندامهای داخلیاش پاره شده و استخوانهایزیرا تمام بدنش خرد شده بود، دوباره از جاپیدا برخاست و شمشیرش را محکم در دست گرفت.
با دیدن این صحنه، پوزایدوننیشهای میله نیزهاش را محکم گرفتبودند و گارد مبارزه به خود گرفت.
«راستش را بخواهی،بلافاصله انتظار نداشتم تادارد این حد دوام بیاوری.»
«بعد از اینکه یه آدم رو اینطوریتبار مثل یه تیکه پارچه کهنه پارهپاره کردی،خورد این تنها چیزیه که برای گفتن داری؟»
پوزایدون باقرار شنیدن این حرفخاطرات سر تکان داد.
«دقیقاً. به همین دلیلقلب تصمیم گرفتم این بار کمیتبار بیشتر جدیت به خرج دهم.»
گرومب-گرومب-گرومب-گرومب!
هالهای حتی قویترنیشهای از قبل روی میلهتبار نیزه پوزایدون متمرکز شد.
در چشمان زیک، میله نیزه پوزایدون شبیهدارم به یک توده عظیم آهنی به نظر میرسید،اینجا آنقدر بزرگ که میتوانست تمام جهان را بپوشاند.
با این حال، زیکقلب باهاموت را محکم گرفتدلیل و تنفسش را منظم کرد.
«هو... هو...»
گارد اوقلب کاملاً باباهاموت قبل متفاوت بود.
این گارد آمادهباش هنرهای شمشیری مانند هنر اژدهاکش یا پیوند زنجیرهایذخیره بینهایت نبود، بلکه یک گارد خمیده بود که در آن پاهایشبرای را از هم باز کرده و شمشیرش را پایین نگه داشته بود.
این گاردی بود که زیک در زندگیشاید گذشتهاش، زمانی که مانند یک وحشی زندگیدارد میکرد، پیش از مبارزه به خود میگرفت.
در آنبودند زمان، تمام دنیااختیار دشمن او بود.
بنابراین، او همیشه با هوشیاریشاید کامل مراقب اطرافش بود ومتوجه غریزه بقایش را صیقل داده بود.
پس از بازگشت، زیک توانست برای اولیندارم بار پس از مدتها، حواس آن دورانراهش را به طور کامل به یاد بیاورد.
همین که او گاردشقلب را گرفت، میله نیزه پوزایدونتبار به سمت زیک پرواز کرد.
بام! بام!بودند بام! بام!متوجه بام! بام!
میله نیزه مملو ازباهاموت ارادهای برای خرد کردنبودند تمام بدن زیک بود.
زیک دندانهایش را به همخاطرات فشرد و در عوض بهکارما سمت میله نیزه هجوم برد.
«هااااه!»
یک لحظه واحد و مورداختیار انتظار، پس از جان سالمصحبتش به در بردن از صدها مرگ.
درست قبل از اینکه میله نیزهدلیل به سرش برسد، زیک غلافش را گرفتحرف و از مهارت فرم روحی استفاده کرد.
ووش!
همانطور که بدن زیک به فرمباهاموت روحی تبدیل میشد، او وارد شکافمتوجه بین قلمرو فانی و قلمرو ارواح شد.
از درون شکاف ابعادی،متوجه زیک مهارت اژدهایان یعنیخورد نفس اژدها را فعال کرد.
نمادی روی قفسه سینه زیکشاید ظاهر شد و مانا شروعمتوجه به متراکم شدن در آنجا کرد.
ووش-ووش-ووش-ووش!
تنها برای فشردهسازیباستانی مانا، سی ثانیهباهاموت زمان سپری شده بود.
با گذشت زمان، زیک وسوسهاختیار شدیدی برای ماندن در اینصحبتش مکان برای همیشه احساس کرد.
«باید برم بیرون!»
زیک با ارادهایداشت قاطع، از شکاف ابعادیدارم به قلمرو فانی بازگشت.
ووش!
زیک که به نقطه کور پوزایدوندارد لغزیده بود، بلافاصله نفس اژدها راداد که جمعآوری کرده بود، آزاد کرد.
بام! بام! بام! بام!
پرتو مانای بهداشت شدت فشرده شده بهدارم سمت پوزایدون سرازیر شد.
زیک به همینباستانی جا بسنده نکرد وشاید شمشیرش را بالا برد.
او تمام مانای خود را با نفسحرف اژدها تخلیه کرده بود و در حال حاضرتراکان در مرز محدودیتهایش قرار داشت، اما متوقف نشد.
«فقط یه کم دیگه!»
در آنقرار لحظه، پیامی جلویخاطرات چشمانش ظاهر شد.
[شکستن محدودیت مهارت در حال فعال شدن است.]
پوزایدون میله نیزهاش را به دور نفستبار اژدها که زیک شلیک کرده بود پیچیدخورد و آن را به کناری منحرف کرد.
زیک ازقرار آن فرصتتنها لحظهای استفاده کرد.
«فقط یه فرصت!»
او شمشیرش رابلافاصله بالا برد ودارد قدمی به جلو برداشت.
همزمان، دیدقلب زیک کاملاًباهاموت تغییر کرد.
«این دیگه چیه...؟»
امواج حرارتیروح از شمشیرقلب زیک موج میزد.
قدرتی کاملاًبودند متفاوت ازمتوجه مانا یا هاله.
زیک آن امواج را درشاید دست گرفت و طبق ارادهاشمتوجه آن را به سمت خود کشید.
امواج حرارتی جمعداشت شدند و بهزمان دور شمشیر زیک چرخیدند.
بدنش خودبهخود حرکت میکرد.
تنها از طریق این دیدگاه کاملاًدارد متفاوت بود که جریان شمشیر سرانجامداد میتوانست به طور کامل دیده شود.
شمشیری که زیکنیشهای در دست داشت،دلیل خودبهخود حرکت کرد.
ووووش!
فرم شمشیر جدیدی، فرمی کهنیشهای پیش از این هرگز وجودبودند نداشت، از دستان زیک شکوفا شد.
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن اصلی موجود نبود.