چپتر 330: بقایای پادشاه مقدس
0با شنیدنروی حرفهای باکوس، ابرویایزد زیک بالا پرید.
«امپراتور بقایایکنونی جیو روبرنآفریننده رو میخواد؟»
حفظ و نگهداری از پیکر قدیسان یاتقدیس شوالیههای مقدس، از دوران امپراتوری مقدس تا پادشاهیتفاوتهای مقدس، رسمی کهن و رایج به شمار میرفت.
اما شنیدن اینکه بقایای نخستین پادشاه مقدس، جیوامر روبرن، همچنان در قلمرو پادشاهی مقدس باقی مانده، برایانجامیده زیک خبری کاملاً تازه و دور از انتظار بود.
پادشاهی مقدسی که روزگاری جیو روبرن پایهگذاری کرده بود، خدای نور را میپرستید؛ اما فرقه خورشید کنونیاصول از پرستش خدای آفریننده روی گردانده بود تا خدای خورشید را بهعنوان ایزد برتر تقدیس کند، ونیروهای همین امر از همان نقطه آغازین به شکاف و تفاوتهای بنیادین در اصول و باورها انجامیده بود.
از چشمانداز پادشاهی مقدس، با وجود آنکه جیو روبرن راتقدیس همچنان بهعنوان یک قدیس به رسمیت میشناختند، دلیلی احساس نمیشد کهباورها برای حفظ و نگهداری از بقایای او زحمتی به خود بدهند.
«خرابههای جیو روبرن... حتی نیروهای پادشاهی مقدس همکند نتونستن واردش بشن، پس آثار باستانی و بقایایبنیادین اونجا حتماً تا امروز دستنخورده و سالم باقی موندن.»
زیک نگاه نافذشایزد را به باکوسکند دوخت و گفت:
«امپراتور بقایای جیو روبرنبهعنوان رو میخواد... این اطلاعاتکند رو از کجا گیر آوردی؟»
«اگه معامله میخوای، اول باید جون من وایزد همرزمهام رو تضمین کنی. اونوقت تمام مدارک وآغازین جزئیات مربوط به این قضیه رو بهت تحویل میدم.»
زیک لحظهای روی سخنانبهعنوان باکوس تأمل کرد وکند سپس بهآرامی سر تکان داد.
«خیلی خب. قبوله.»
همین که کلام زیک به پایان رسید، فشارکند سنگین، مهیب و خفقانآوری که فضای نمازخانه رابنیادین فرا گرفته بود، در کسری از ثانیه ناپدید شد.
باکوس ناگهان احساس کرد بند دلشگردانده پاره شد و تمام توان از تنشامر رخت بربست؛ بیاختیار سرفهای خشک سر داد.
روبان با چشمانی پر از اضطراب وتقدیس نگرانی به او خیره شد و زیرشکاف بازویش را گرفت تا تعادلش به هم نخورد.
زیک روبهعنوان به باکوسبرتر کرد و گفت:
«بهتره اولروی بریم یهبهعنوان جای دیگه.»
باکوس سری تکان داد وروی بهآرامی دستی بر سر روبان،تقدیس که تکیهگاهش شده بود، کشید.
«روبان، یهروی لحظه همینجابهعنوان بمون. زود برمیگردم.»
با کلام آرامبخش باکوس، روبانتقدیس درحالیکه هنوز تهماندههای ترس درنقطه چشمانش موج میزد، سر تکان داد.
باکوس نگاهشروی را به زیکایزد انداخت و گفت:
«بریم طبقه بالا.»
باکوس و زیک پلههای باریک وبرتر چوبی را در پیش گرفتند ونقطه به فضای بالای نمازخانه گام نهادند.
اینجا گویا اقامتگاهی بود که باکوس در مدت پنهان شدنش در اینشکاف صومعه از آن بهره میبرد؛ ردپای روزمرگی از جمله یک تختخواب فرسودهدلیلی و جامههایی کهنه هنوز در گوشه و کنار اتاق به چشم میخورد.
باکوس بهروی نشیمنی ساده اشارهایزد کرد و گفت:
«شنیدم به چای علاقه داری،روی اما توی این اوضاع و احوال،کند شرمندهام که اسباب پذیرایی فراهم نیست.»
در همان دم، زیک بدون کوچکترینبرتر معطلی یک فنجان، قوری و مقدارینقطه آب جوش از موجودی خود بیرون کشید.
با دیدن این منظره،برتر چشمان باکوس از بهتامر و حیرت گشاد شد.
زیک با طمأنینه چای راایزد دم کرد و آن را درونهمان فنجان خود و باکوس سرازیر ساخت.
باکوس نفس عمیقی کشید وروی از رایحه دلپذیر چایی کهتقدیس زیک ریخته بود، لذت برد.
«عجب عطر و بویی...بهعنوان چای فوقالعادهایه. مطمئنم مادرتکند هم از این خوشش میاومد.»
«شنیدن این حرف از زبون یه پسرهمین ناخلف که با دستهای خودش نامادریش رو کشته...اصول به نظرت یه کم عجیب و ناموزون نیست؟»
باکوس باروی طعنه زیک چهرهایزد در هم کشید.
«من مادرم رو نکشتم.»
«بانو کالی شخصاً مرگبهعنوان کارمیلا رو تأیید کرد. حالاهمین میخوای جلوی من منکرش بشی؟»
باکوس برای لحظهای دربرتر خود فرورفت و سکوت پیشههمان کرد، سپس آرامآرام زبان گشود:
«اطلاعاتی که میگه امپراتوربهعنوان به دنبال بقایای جیو روبرنه...همین اون رو هم مادرم فرستاده.»
«چی؟»
کشته شدن کارمیلا به دستایزد باکوس رویدادی بود که چندینامر ماه قبل اتفاق افتاده بود.
غیرممکن به نظر میرسید کارمیلایی که پیشتر جان باختههمان بود، بتواند از لشکرکشی و اردوکشی شخصی امپراتور درچشمانداز هفته گذشته آگاه شود و پرده از هدف پنهانیاش بردارد.
«توضیح بده ببینم ماجرا چیه.»
باکوس جرعهای از چایآفریننده را مزهمزه کرد وایزد پرده از رازش برداشت.
«حتماً خودت تاگردانده حالا متوجه شدی کهتقدیس مادرم یه خونآشام بود.»
«آره، بانوبهعنوان کالی برامبرتر تعریف کرده بود.»
«این رو هم میدونی که اونبرتر بهعنوان نوادهای از تبار خونآشامهای سلطنتی،نقطه یه خونآشام اصیل به حساب میاومد؟»
سخنان باکوس رنگیپرستش از شگفتی برگردانده رخسار زیک نشاند.
«کارمیلا یه خونآشام اصیل بود؟ صبربرتر کن ببینم، یعنی رئیس خاندان با دونستنآغازین این موضوع بهش اجازه ورود داده بود؟»
«آرتور دریکر... ازایزد خیلی جهات مردکند پیچیده و غیرقابلدرکیه.»
زیک در اعماقگردانده دل با اینبرتر سخن باکوس همنوا بود.
گرچه هر دوی آنها پسران آرتور دریکر به شمار میرفتند، اماکند رشته مشترکی که پیوندشان میداد، این بود که هیچکدام ذرهای حسانجامیده فرزندی نسبت به او نداشتند و هرگز او را پدر خود نمیخواندند.
باکوس سخنش را پی گرفت:
«مادرم چون یه خونآشام اصیل بود، به بند اسارت آرتور دریکر کشیدهشکاف شده بود. تنها دلیلی هم که خودش رو تسلیم بانو کالی کرد،دلیلی این بود که راه گریزی برای فرار از چنگال آرتور دریکر پیدا کنه.»
«مگه نه اینکه بهخاطر خونآشام بودنشبرتر از طرف خاندان تهدید شد ونقطه همین ماجرا به یه معامله کشید؟»
باکوس درکنونی تأیید سرآفریننده تکان داد.
«بیشک اون مسئله هم در میون بود، ولی دلیل اصلی نبود. مادرم میخواست هر طور شده طوق بندگیباورها آرتور دریکر رو بشکنه و قدرت راستینش رو بهعنوان یه اصیل دوباره به چنگ بیاره. این طوری میتونست ازبشن تمام نیروی سهمگین یه خونآشام سلطنتی استفاده کنه؛ قدرتی که اون رو همتراز با یه شوالیه سیاه قرار میداد.»
«قدرت واقعی یه اصیل... پستقدیس بند اسارت آرتور دریکر مانعنقطه از بیداری اون قدرت میشده.»
«درسته. آخر سر هم مادرم موفق شد راه شکستن اونامر بند و طلسم رو پیدا کنه. دقیقاً به همین خاطرچشمانداز بود که خودم شخصاً با دستهای خودم خنجر به قلبش نشوندم.»
«کشتن کارمیلا برای آزاد کردنشروی از بند بود؟ نکنه داریتقدیس با آرایه و استعاره حرف میزنی؟»
باکوس سرشروی را به دوایزد طرف تکان داد.
«نه، کاملاً جدی و به معنای واقعی کلمه گفتم. یه اصیل حتی پس از مرگ هم میتونهانجامیده تحت یه آیین خاص زیر نور ماه کامل از نو زنده بشه. البته که بخشی از قدرتشواردش رو از دست میده، ولی در اوضاع و احوال خاص، این یعنی اونا مرگ حقیقی رو تجربه نمیکنن.»
«موجودی که حتی فراتربهعنوان از مرز مرگ هم توانهمین بازگشت به زندگی رو داره...»
زیک تا به آنآفریننده لحظه نمیدانست که خونآشامهای اصیلبرتر از چنین موهبت رعبانگیزی برخوردارند.
«پس تو کارمیلا رو کشتی تا طلسم وکند بند اسارتش پاره بشه، و بعد مراسم احیابنیادین رو به پا کردی تا دوباره به دنیا برگرده.»
«همینطوره. مادرم که بالاخره از زنجیرهای آرتور دریکرامر خلاص شد، در حال حاضر توی یه پناهگاهباورها کاملاً مخفی داره نیروی ازدسترفتهش رو بازیابی میکنه.»
اکنون زیک بهخوبی درک میکرد کهبرتر چرا باکوس کارمیلای اسیر را بانقطه دستان خود از پای درآورده بود.
«هوم... ولی کارمیلا از کجاروی پی برده که امپراتور به دنبالکند نبش قبر و بقایای جیو روبرنه؟»
«توی گوشه و کنار این قاره پهناور، قدرتمندان بیشماری هستن که حسرت همبستری و پیوند با زنان زیبای خونآشام رو دارن. اطلاعاتآنکه و اخباری که توی چنگ این افراد میگرده، چیزهاییه که حتی دیدهبانها و مأمورهای صحنه سیاه هم خواب دیدنش رو نمیبینن. اونسالم زنها مادرم رو مثل یه مادر بزرگ و قدیس والامقام ستایش میکنن و ریز و درشت همهچیز رو بیکموکاست براش روی دایره میریزن.»
«پس کارمیلا به کمکبرتر این زنان خونآشام یهامر شبکه جاسوسی وسیع راه انداخته.»
«مادرم چون یه اصیله، عمری طولانی و دورودراز داشته. حتی قبل از اینکه گرفتار چنگال آرتور دریکراصول بشه، ردپاهای فراوونی از خودش در سرزمینهای مختلف به جا گذاشته بود. چشم سرخ هم یکی ازنیروهای همون بذرهایی بود که روزگاری به دست خودش کاشته شد و حالا قد کشیده و به بار نشسته.»
نفوذ و رخنه کارمیلا درروی تاروپود قاره، بسیار عمیقتر و فراترکند از حد تصور به نظر میرسید.
«خونآشامهای معمولی عمری کموبیش نزدیک به انسانها یا اندکی طولانیترامر دارن؛ اما اون بهعنوان یه اصیل، چندین برابر اونها زیسته،چشمانداز پس شکل دادن چنین تشکیلاتی اصلاً دور از ذهن نیست.»
زیک خیرهبهعنوان در نگاه باکوستقدیس نگریست و پرسید:
«امپراتور قصد دارهگردانده با بقایای جیوبرتر روبرن چه غلطی بکنه؟»
«خواسته یه امپراتور فرتوت،آفریننده رو به قبله وایزد بیمار، کاملاً اظهر من الشمسه.»
باکوس شمردهشمرده ادامه داد:
«امپراتور قصد داره با استفاده ازکند بقایای نخستین پادشاه مقدس، بدنش روشکاف به دوران جوونی و سلامتی برگردونه.»
«حتی بقایای پادشاهگردانده مقدس هم نبایدبرتر چنین قدرتی داشته باشه.»
«حتماً روش خاصی رو بلده که دنبالبهعنوان اون بقایاست. شاید راهی برای مهار قدرتهمان معجزهآسایی که پادشاه مقدس در اختیار داشت.»
جیو روبرن در جایگاه پادشاه مقدس، کلاسی ازکند نوع شفا دهنده بود که میتوانست علاوه بربنیادین نیروهای معجزهآسا، از جادوی نور نیز بهره ببرد.
اگر امپراتور به قدرت پادشاه مقدس دست مییافت، حتی اگر بهآغازین جاودانگی نمیرسید، بازگرداندن سرزندگی و جوانی به بدنش بیشک امکانپذیر میشد. «بایدمیشناختند قبل از اینکه دستش به خرابههای پادشاه مقدس برسه، جلوش رو بگیرم.»
در حالی که زیکبهعنوان افکارش را سروسامان میداد،کند باکوس رو به او گفت:
«زیک دریکر،کنونی من یهآفریننده پیشنهادی برات دارم.»
زیک سر چرخاند و به باکوس نگاهتقدیس کرد؛ کسی که خیس عرق شده بودشکاف و بهوضوح تنش و اضطراب شدیدی داشت.
«چه پیشنهادی؟»
«شاید بدونی، اما من وایزد مادرم در حال حاضر دنبالامر ردپایی از خونآشامهای سلطنتی هستیم.»
«برای اینکه قدرتپرستش واقعی مادرت بهعنوان یکبهعنوان اصیل بهطور کامل برگرده؟»
«درسته. تنها راهی که مادرم بتونه کاملاً از چنگ آرتور دریکرهمان خلاص بشه همینه. الان از اون بند و اسارت آزاده، اما...آنکه اگه دوباره بخواد به بند بکشدش، هیچ راهی برای متوقف کردنش نداریم.»
«آرتور دریکربهعنوان خبر داره کهتقدیس کارمیلا احیا شده؟»
زیک در حین گفتگو با باکوس،برتر به این فکر افتاد که هدفنقطه آرتور شاید فقط شخص باکوس نباشد.
«چرا آرتور دریکر میخواد کارمیلا رو در بند نگه داره؟تقدیس یه اصیل نادره، اما چیزی نیست که رئیس خاندان دریکراصول بخواد روش قفل کنه و اینطور وسواس به خرج بده.»
حتی اگر کارمیلا بهعنوان یک اصیل، ردپای خونآشامهای سلطنتی را مییافتهمان و قدرت واقعیاش را بیدار میکرد، باز هم ایستادگی در برابرآنکه آرتور که قدرتی در سطح استاد اعظم داشت، برایش ناممکن بود.
باکوس اندکی تردیدایزد کرد و سپسکند با طمأنینه گفت:
«وجودی که منگردانده و مادرم دنبالشیم، یهتقدیس خونآشام سلطنتی معمولی نیست.»
نفس کوتاهیکنونی تازه کردآفریننده و ادامه داد:
«ما داریمروی دنبال ردپای پادشاهایزد خونآشامها، کالیگولا، میگردیم.»
با اینبهعنوان حرف باکوس، زیکتقدیس اخم درهم کشید.
«پادشاه خونآشامها؟»
زیک حتی در زندگیآفریننده گذشتهاش هم نامی ازایزد پادشاه خونآشامها نشنیده بود.
وقتی به گذشته فکر میکرد، همبرتر باکوس و هم کارمیلا احتمالاً درنقطه جریان جنگ قارهای جان باخته بودند.
زیک بهبهعنوان باکوس چشمبرتر دوخت و گفت:
«داری میگی برایگردانده پیدا کردن ردپایبرتر کالیگولا کمکتون کنم؟»
باکوس سر تکان داد:
«اگه این کاروگردانده بکنی، ما چشم وتقدیس گوشت میشیم، زیک دریکر.»
«هوم...»
«شبکه اطلاعاتی ما حتی از صحنه سیاه هم سریعتره؛همین بهخصوص در زمینه اطلاعات دنیای زیرزمینی. حالا که سندیکاباورها از هم پاشیده، این پیشنهاد باید برات خیلی جذاب باشه.»
همانطور که باکوس میگفت، پس از متلاشی شدن سندیکابرتر و توسعه پادشاهی کوسکو و جزایر جنوبی، اداره یکتفاوتهای سازمان اطلاعاتی نسبت به گذشته بسیار دشوارتر شده بود.
شبکه اطلاعاتی سندیکا در سراسرایزد قاره، با فروپاشی این تشکیلاتامر متحمل خسارتهای سنگینی شده بود.
زیک رویبهعنوان پیشنهاد باکوسبرتر درنگ کرد:
«اگه باکوس رو تحویل صحنه سیاه بدم، رئیس خاندان گفته که پاداش بزرگی بهم میده.تفاوتهای اون آدمی نیست که الکی از این حرفا بزنه، پس شاید حتی کرسی شوالیه محافظخود هم نصیبم بشه. ولی اگه کمکش کنم، همکاری یه خونآشام اصیل رو به دست میآرم.»
پس از سنجیدن شرایط، زیکروی به باکوس چشم دوخت وتقدیس با لحنی آرام لب گشود:
«خیلی خب،روی پیشنهادت روبهعنوان قبول میکنم.»
باکوس بابهعنوان شنیدن حرفبرتر زیک غافلگیر شد.
گرچه این دقیقاً همان چیزی بود که انتظارش را میکشید، اماهمان پیشنهادش را با این تصور مطرح کرده بود که پذیرفتنش دشوارآنکه خواهد بود؛ با این حال زیک بهطرز شگفتآوری آن را بیدرنگ پذیرفت.
«واقعاً؟»
«چطور، پشیمون شدی؟»
باکوس سرش را تکان داد:
«نه، معلومه که نه!»
زیک حالتی آسودهتر ازآفریننده قبل به خود گرفتایزد و به باکوس نگاه کرد:
«پس حالا درست حسابیبهعنوان برام توضیح بده. چرا بههمین خواهر کالی اطلاعات غلط دادی؟»
باکوس از این پرسشبرتر پریشان به نظر میرسید،امر اما آرام لب گشود:
«برای خودمم غیرمنتظره بود. قبل از اینکه اطلاعاتکند رو بفرستم چندین بار بررسیش کردم... اصلاً فکربنیادین نمیکردم تلهای باشه که سمت زیمنس کار گذاشته.»
«اگه اینطور باشه،پرستش پس مهارتت بهعنوانگردانده مخبر زیر سؤاله.»
باکوس با شنیدنگردانده این حرف، هراسانبرتر سر تکان داد:
«شاید شبیه بهونه به نظر برسه، ولی اگه یکم وقت بیشتری داشتم میفهمیدم که اون یه تلهست. اوضاع خیلی اضطراری پیشقدیس رفت و شک و شبههها نسبت به من توی صحنه سیاه بالا گرفته بود. سوما اون موقع داشت بازرسهای داخلی روسالم احضار میکرد، برای همین چاره دیگهای نداشتم. میدونستم اطلاعات ناقصه، پس موقع فرستادنش در مورد چند تا نکته نگرانکننده هم هشدار دادم.»
کالی پس از دریافت اطلاعات مربوط به پادشاهکند دزدان از باکوس، واقعاً به جای تأمل وبنیادین دوراندیشی، با شتابزدگی دست به اقدام زده بود.
اگر کالی پیش از ورود به جزیرهبهعنوان با احتیاط بیشتری نیروهایش را آماده میکرد،همان شاید به این سادگیها در دام گرفتار نمیشد.
سوءظنهای زیک نسبت به باکوس کاملاًبرتر برطرف نشده بود، اما به نظر میرسیدآغازین ارزش همکاری و معامله را داشته باشد.
زیک یکبهعنوان طومار سوگندنامه ازتقدیس موجودیاش بیرون کشید.
باکوس با دیدن طومار سوگندنامه رویبرتر میز، درست مثل زمانی که فنجاننقطه چای را دیده بود، شگفتزده شد.
«...همچین چیزیکنونی رو همیشه باروی خودت حمل میکنی؟»
«هیچوقت نمیدونی کی وبهعنوان کجا قراره به بستنکند قرارداد نیاز پیدا کنی.»
زیک بر اساس توافقی که کرده بودند، متن سوگندنامههمان را نگاشت و کار امضا را پیش بردند. طولیچشمانداز نکشید که نام هرکدام بر مچ دست دیگری نقش بست.
زیک طومار سوگندنامه رابهعنوان دوباره در موجودیاش قرار دادهمین و به باکوس نگاه کرد:
«خیلی خب. اما چرا وسط تعقیب و گریزت، جانشینبرتر پاپ رو ربودی؟ صحنه سیاه فکر میکرد داری اونتفاوتهای رو تحویل امپراتور میدی تا توی امپراتوری پناهندگی بگیری.»
باکوس درروی پاسخ سربهعنوان تکان داد:
«دقیقاً برعکسه. امپراتور داره سیاستهای سرکوبگرانهای روهمین علیه غیرانسانها اجرا میکنه. امپراتوری که دنبال برتریاصول نژاد انسانه، عمراً به یه خونآشام پناهندگی بده.»
مکثی کردروی و سپسبهعنوان ادامه داد:
«ردپای کالیگولا به پادشاهی مقدس گره خورده.بهعنوان من روبان رو نجات دادم تا از طریقنقطه پاپ، اطلاعات مربوط بهش رو به دست بیارم.»
برخلاف گمانهزنیهای صحنه سیاه، قصد باکوسبرتر در حقیقت محافظت از جانشین پاپنقطه و رساندن او به پادشاهی مقدس بود.
با اینبهعنوان حال، زیک باتقدیس نگاهی پرسشگر گفت:
«پس اگه اینطوره، چرابهعنوان بهجای فرستادنش به شاهزادهنشینکند وادوکا، اینجا نگهش داشتی؟»
با این سخن،پرستش چهره باکوس تیرهگردانده و گرفته شد:
«چون بردن روبان بهبهعنوان شاهزادهنشین وادوکا در حال حاضر،همین جونش رو به خطر میندازه.»