چپتر 349: رویارویی با غاصب مسخشده
0«اون هیولابدم واقعاً امپراتورپرسش امپراتوری رمه؟»
در زندگی قبلی، زیک عتیقه اژدهای کهن رو که امپراتور در حسرت تصاحبش میسوخت دزدیده بود،صباحی اما در نهایت به دست سگهای شکاری امپراتوری از پا درآمد و کشته شد. و دراومد جریان شعلههای جنگ قارهای که خودش برافروخته بود، همرزمانش رو یکی پس از دیگری از دست داد.
با یادآوری اون گذشتهیمظلومانه تلخ، چهره یک نفر درهمهچیز ذهن زیک جان گرفت: «آلیشیا.»
آلیشیا هیموناس.
دوک اعظم شمال، گرگ سفیدبارها قاره شمال، تجسد پادشاه گرگها فنریر،هیبت پادشاه شمال و القابی پرشمار دیگر.
عناوین باشکوهی که نام او را جلال میبخشیدندحرومزاده و مردمان بیشماری که او را تنها قهرمان قادرنفس به متوقف ساختن امپراتور نرو، آن غاصب قاره، میدانستند.
اما در پایان، آلیشیا هم نتوانست لشکریان غاصببکن را زمینگیر کند و با فرو بردن تیغبرای شمشیر در گلوی خود، به زندگیاش خاتمه داد.
در زندگی پیشین، هر بار کهنجاتش زیک به یاد آلیشیا میافتاد، یکذهنش فکر مدام در سرش تکرار میشد:
اگه فقط یه ذره قویتر بودم، اگه اون موقع بهحالی قلمرو شوالیه سیاه رسیده بودم، میتونستم نجاتش بدم؟ او این پرسشبودند تلخ را بارها و بارها در ژرفای ذهنش مرور کرده بود.
زیک در حالی که به هیبت کریه وحرومزاده دگرگونشدهی امپراتور چشم دوخته بود، همرزمانی را به یادنفس آورد که در زندگی گذشتهاش مظلومانه جان باخته بودند.
«فکرش رو بکن...گذشتهاش همهچیز فقط بهخاطر یهفکرش حرومزاده مثل این بود...»
زیک با نگاه به امپراتوری که بندهایبدم انسانیت را برای کشیدن چند صباحی نفسکرده بیشتر گسسته بود، اخمهایش را در هم کشید.
در همان لحظه، امپراتور نیشهایبارها خنجرمانندش را نمایان کرد وحالی زیک را آماج نگاه زهرآگینش ساخت:
«تو... یادم اومد کی هستی.بکن تولهکثیف خاندان دریکر. از خوننگاه و پی اون آرتور دریکر ملعون.»
پشت امپراتور یکباره آماس کرد وبودند باد کرد، تا آنجا که تمام جامهنگاه بر تنش با صدایی خشک دریده شد.
کراک!
شاخکهایی پیچان، درست شبیهپرسش به مارهایی جهنده، ازمرور ستون فقراتش بیرون زدند.
فششش!
چشمان امپراتورآورد ذرهذره بهمظلومانه سرخی خون گرایید.
«گراااه!»
در حالی که چنگ دربارها واپسین رمقهای عقل زوالیافتهاش انداختهحالی بود، بر سر زیک غرید:
«بقایای پادشاه مقدس رو کجا قایم کردی؟ همین الانمثل بیارشون اینجا! اگه اون بقایا رو پیشکش مارِ درون دهانگسسته سیاه کنم، میتونم جوونی و جاودانگیام رو دوباره پس بگیرم!»
به نظر میرسید امپراتور هنوز بوبودند نبرده بود که بقایای پادشاه مقدسمثل اصلاً در این دخمه حضور ندارد.
«مارِ درون دهان سیاه؟ نام یه صورتبدم فلکی سقوطکردهست. پس اون موجود خبیث بودهکرده که امپراتور رو مثل عروسک خیمهشببازی گردونده.»
پیدا بود مارِ درون دهان سیاه در پی بقایای پادشاهحالی مقدس نبود، بلکه چنگ به سوی نیزه مقدسی دراز کردهباخته بود که در این بقعه باستانی به جا مانده بود.
زیک سر در نمیآورد که چرا صور فلکی سقوطکرده در طلببندهای عتیقههای مقدس و حالا تشنهی نیزه مقدس هستند، اما بهروشنی درمییافتهمان که این دسیسهها مستقیماً به رستاخیز پادشاه شیاطین گره خورده است.
زیک نوک شمشیر باهاموتمظلومانه را به سمت امپراتور گرفتهمهچیز و با لحنی سرد گفت:
«اگه بقایای پادشاهسیاه مقدس رو میخوای، اولبدم باید بتونی منو بگیری.»
امپراتور با شنیدن کلام زیک،بارها ردیف دندانهای درندهاش را برحالی هم سایید و نعره برکشید:
«حرومزادهی گستاخ! بندبودند از بندت جدا میکنمبهخاطر و جونت رو میگیرم!»
هووش!
هنوز کلام امپراتور بر زبانش نخشکیدهنجاتش بود که شاخکهای بیرونجهیده از پشتش، مثلمرور تازیانههایی مرگبار به سمت زیک خیز برداشتند.
زیک در برابر امواجی از شاخکها کهذهنش از هر چهار سو او را درچشم محاصره میگرفتند، تکنیک درخشش مقدس را آزاد ساخت.
وووووه!
نوری سهمگین وگذشتهاش خیرهکننده بر فرازبودند سرش قد کشید.
همزمان با آن، بارقهایرسیده غران و فراگیر از دلپرسش آن نور انفجارگونه زبانه کشید.
زیییینگ—
رگبارهای درخشان که درفکرش تمامی جهات کمانه کشیدند،حرومزاده شاخکها را درهم کوبیدند.
جیییغ!
شاخکها به محض برخورد با صاعقههاینجاتش نور، دودی قیرگون متصاعد کرده وذهنش خاکستر شدند و بر زمین ریختند.
زیک با دیدن ضعف مفرط شاخکها درذهنش برابر تکنیک درخشش مقدس، در دم فهمید کهدوخته کالبد امپراتور آلوده و مسخشدهی انرژی شیطانی است.
«درست مثل شرایط هیدرا؛فکرش وقتی که سراپاش زیرحرومزاده فرسایش انرژی شیطانی رفته بود.»
زیک تیغه آغشته به تکنیکباخته درخشش مقدس را راست بهبهخاطر سمت تنه امپراتور هدف گرفت.
زیییینگ—
رعدی تابان واین برنده به سمتژرفای امپراتور پر کشید.
امپراتور دستش را سپر ساخت؛ سدی سرخرنگ وحرومزاده کدر در هوا تنیده شد که ضربت مهیب تکنیکنفس درخشش مقدس را در خود بلعید و بیاثر کرد.
تسسسس—
هالهی سرخ و نفوذناپذیری که تننجاتش امپراتور را پوشانده بود، ماهیتی کاملاًذهنش بیگانه با جادو یا هاله داشت.
زیک چشم خونین خودپرسش را گشود تا راز اینکرده پردهی سرخ محافظ را بشکافد.
«یه جور شمنیسم کهنه.»
امپراتور که عملاً کالبد جدیدش را از پیوندبکن جادوی سیاه فرقهگرایان بنا کرده بود، سرتاسر وجودشبرای با افسونهای شمنی کهن تار و پود یافته بود.
در همان دمی که زیک در دلبدم از سر بیزاری زبان گزید، امپراتور چنگالهای درازحالی و برندهاش را رو به او فرود آورد.
شترق!
زهری مهلک و کشنده ازبکن سرانگشتانش تراوش کرد و فوارهوارنگاه به سمت زیک پاشیده شد.
فششش!
ترشحات اسیدی زهر به هر گوشهنجاتش از سنگ و دیوار که نشست، خاکمرور و خشت را در دم ذوب کرد.
زیک در رویاروییاین با این باران زهرآگین،ذهنش اقتدار شعله را فراخواند.
هوووف!
آتشی که از بطن این اقتدار زبانهفکرش کشید، تمامی قطرات زهرِ هجومآورنده را به خاکسترانسانیت نشاند و برای سوزاندن خود امپراتور اوج گرفت.
وووووه!
کالبد امپراتور باراین دیگر در پردهایژرفای نیمهشفاف محصور شد.
اما شعلاتی که زیکفکرش افروخته بود، جوهرهی اقتدار اژدهامثل را با خود یدک میکشیدند.
آتش اژدها، سد شمنیمظلومانه را در کسری ازبکن ثانیه درید و درهم شکست.
امپراتور با دیدن زبانههای اقتدار شعله کهبدم حریصانه قصد بلعیدنش را داشتند، از سر وحشتحالی و غریزه شروع به خواندن وِردی تیره کرد.
تسسسس—
مادهای تاریکباخته و شومفکرش از کالبدش جوشید.
این انرژی سیاه، آتش اقتدار شعله را کهبکن به دور حصارش پیچیده بود احاطه کرد و چیزیکشیدن نگذشت که زبانههای آتش را به کام خاموشی کشاند.
زیک از اینکه دید امپراتور موفق شدهبدم آتشی را که با تکیه بر اقتدارکرده برافروخته بود محو کند، غرق تعجب شد.
«این قدرت یهاین صورت فلکی سقوطکردهژرفای بود؟ واقعاً حالبههمزنه.»
امپراتور اکنون سیمایی بسفکرش هولناکتر و منزجرکنندهتر ازحرومزاده پیش پیدا کرده بود.
پوستش درست مانند پولکهای لزج ماری بود که از لابلایبهخاطر آنها چرک و خونابه تراوش میکرد، چشمانش مثل گویهای خونیننفس میدرخشیدند و جفتچشمهای دهشتناک دیگری بر سطح پیشانیاش جوانه زده بودند.
شاخکهایی که روی پشتش وولمیتونستم میخوردند، همچون افعیهایی هار فشفش میکردندژرفای و به هر سمتی سرک میکشیدند.
در همان آن، امپراتورپرسش دست تباهش را بهمرور سمت زیک دراز کرد.
وووووه!
انرژی سیاهرنگی از پنجههایش بیرونباخته زد و در پیش رویشبهخاطر قوام گرفت و شکل پذیرفت.
زیک بیدرنگ بوی شومرسیده ارواح خبیث و سرگردان راپرسش از آن پیکرهها بو برد.
کییییی—
دهها شوالیه شبح، چونفکرش سایههایی برآمده از قیر،حرومزاده گامبهگام به زیک نزدیک شدند.
امپراتور با انگشتگذشتهاش کجومعوجش زیک را نشانفکرش داد و نعره زد:
«شوالیههای شبح وفادارسیاه من! همین الاننجاتش این کثافت رو بکشید!»
سایهها در اطاعت کورکورانهپرسش از فرمان سرورشان بهمرور سوی زیک هجوم آوردند.
طولی نکشید که شوالیههای شبح بر پشتبهخاطر اسبهایی تاریک از جنس سایه نشستند وکشیدن تیغها و سپرهای شومشان را در هوا چرخاندند.
لشکر اشباح دیوانهوار بهمظلومانه جلو تاختند، اما زیک حتیهمهچیز یک گام هم پس نکشید.
درست در لحظهای کهرسیده شوالیههای شبح به یکقدمیاین زیک رسیدند، ناگهان خشکشان زد.
همچون تندیسهایی سنگی و بیروح بر جایذهنش خود میخکوب شدند، چنان بیحرکت که امپراتورچشم را در بهت و حیرت فرو بردند.
«اشباح ملعون! داریدبودند چه غلطی میکنید؟همهچیز زود تکهتکهش کنید!»
شوالیههایی که روحشان به بند کشیده شدهفکرش و در اسارت ابدی امپراتور درآمده بود،بندهای از نهیب خشم اربابشان به لرزه افتادند.
اما با اینسیاه همه، پای هیچکدامشاننجاتش از زمین کنده نشد.
زیرا زیک پیش ازپرسش آنان، تسلط بر سایهمرور را به جریان انداخته بود.
تسسسس—
پیش از آنکه کسی متوجه شود،بودند سایههای سیاه زیک، کالبد اشباح رامثل در کمند مرگبار خود اسیر کرده بودند.
ارواح شوالیهها در برابر اقتدار سایهای کهبدم تار و پود وجودشان را مسخ وکرده منقاد میساخت، یارای هیچ ایستادگی و سرکشی نداشتند.
زیک همهٔ شبحهایاین به دام افتاده راذهنش با مهارت جذب بلعید.
[شبح یک شوالیهٔ سقوطکرده جذب شد.]
[تحت تأثیر تسلط سایه، شبح شوالیهٔ سقوطکرده به روح سایه تبدیل میشود.]
[۳۲ شوالیهٔ روح به عنوان احضار به دست آمد.]
به این ترتیب، شبحهایی که امپراتورژرفای خلق کرده بود، به طور کاملکریه به ارواح سایهٔ زیک تبدیل شدند.
فسسس—
زیک شوالیههای روحگذشتهاش را که حالابودند احضارهای جدیدش بودند، فراخواند.
ارواح سایه، در هیبتی بسیار واضحتر وبدم نیرومندتر از زمانی که صرفاً شبحهایی سرگردانکرده بودند، به فرمان زیک به صف شدند.
با فرمانی ذهنی از جانب زیک، شوالیههای روحمرور سر اسبهایشان را به سمت امپراتور چرخاندند، سپرهایشانهمرزمانی را بالا بردند و شمشیرهای خود را نشانه رفتند.
امپراتور با دیدنبودند این صحنه از فرطبهخاطر خشم به لرزه افتاد.
«چطور جرئت میکنی! شوالیههای من!»
زیک پوزخندی به امپراتور زد.
«به هر حال دیگهپرسش شبحهای مردهان. صاحبشون کسیهمرور که ازشون استفاده کنه.»
زیک سپس کایمانبودند و دیگر جنگجویان اژدهابهخاطر را نیز احضار کرد.
با پیوستن جنگجویان اژدها، درباخته یک چشم به هم زدنبهخاطر لشکری کامل از شوالیهها پدید آمد.
زیک دستور داد:
«امپراتور رو بگیرید.»
کایمان با رهبری جنگجویانفکرش اژدها و شوالیههای روح،حرومزاده به سوی امپراتور هجوم برد.
امپراتور شاخکهایش را به سمتباخته ارواح سایه که با شتابیبهخاطر هولناک پیش میتاختند، دراز کرد.
وووش!
شاخکها همچون مارهایی به دوربارها ارواح سایه پیچیدند تا پسشان بزنند،هیبت اما قدرت شوالیههای روح شوخیبردار نبود.
گرچه شوالیههایی سقوطکرده بودند، اما درهمهچیز زمان حیاتشان قدرتی عظیم داشتند و بابرای همان قدرت به شبح تبدیل شده بودند.
با شمشیر کشیدن شوالیههای روحباخته بر شاخکهای مهاجم و پیشروی تهدیدآمیزشان،حرومزاده امپراتور دستپاچه شد و عقب نشست.
در گذشته، امپراتور جنگجویی قدرتمند و شوالیهای با مهارتیپرسش استثنایی بود، اما در این کالبد که از هنرهای ممنوعهچشم ساخته شده بود، دیگر توان استفاده از هاله را نداشت.
رو به در فریاد زد:
«گیلیان! همین الانبودند بیا و این حرومزادههابهخاطر رو بکش! عجله کن!»
امپراتور با دستپاچگی گیلیان را صدابودند زد؛ کسی که بیرون از اتاقمثل در حال نبرد با شوالیههای گولم بود.
ناگهان چیزی ازسیاه پشت در بهنجاتش درون پرواز کرد.
هوووف!
چیزی که به سمتفکرش زیک پرتاب شد، سرِحرومزاده یک شوالیهٔ گولم بود.
بوم!
زیک جاخالی داد ورسیده سر شوالیهٔ گولم بااین شدت در دیوار فرو رفت.
گیلیان پیکربدم شوالیهٔ گولم رابارها به داخل کشید.
امپراتور برباخته سر گیلیانفکرش فریاد کشید:
«گیلیان! فوراًآورد اون یکیمظلومانه رو بکش!»
گیلیان، که با قدرت مار دروننجاتش دهان سیاه تقویت شده بود، نیروییذهنش در سطح یک شوالیهٔ سیاه آزاد کرد.
او جسد شوالیهٔ گولم را بهژرفای کناری انداخت و با بالا بردنکریه شمشیر بزرگش، زیک را هدف گرفت.
بوم بوم بوم بوم!
انرژی سیاهی که از بدن گیلیانبودند فوران میکرد زمین را شکافت، گویی کفنگاه تالار تاب تحمل سنگینی آن را نداشت.
«گرااااه!»
گیلیان غرشکنان چوناین هیولایی درنده بهژرفای سوی زیک پرید.
زیک نیز باهاموتبودند را بالا برد وبهخاطر با گیلیان شاخبهشاخ شد.
بوم!
برخورد شمشیر بزرگسیاه با شمشیر زیک، انفجاریبدم مهیب در پی داشت.
زیک از شدتاین موج انفجار بهژرفای عقب رانده شد.
اما بلافاصله گرزبودند نور را بههمهچیز سمت گیلیان فرود آورد.
بوم بوم!
گیلیان ضربهٔ گرز نور را مستقیماً دریافتبدم کرد، اما چنان به سوی زیک هجومکرده آورد که گویی کوچکترین آسیبی ندیده است.
وووش!
بوم! بوم! بوم! بوم!
شمشیر بزرگشآورد پیاپی بر سرباخته زیک فرود میآمد.
زیک شمشیر گیلیان را بهمیتونستم کناری منحرف میکرد و بهبارها دنبال روزنهای برای حمله میگشت.
گیلیان با اینکه عقلش را از دست داده و انرژی شیطانیهیبت او را بلعیده بود، باز هم شوالیهای نیرومند به شمار میرفتفکرش که با تمرینات طاقتفرسا تا مرز قلمرو شوالیهٔ سیاه پیش رفته بود.
حتی با وجود چرخاندن چنانبکن شمشیر بزرگ و سنگینی، هیچ روزنهبندهای و نقصی در حرکاتش دیده نمیشد.
زیک همانطور که ضرباتمظلومانه را دفع میکرد، مهارتبکن گیلیان را تحسین نمود.
«عجب امپراتور احمقی...سیاه همچین شوالیهای رونجاتش به این روز انداخته.»
زیک اندکی عقب کشیدپرسش و سپس دوباره شمشیرش راکرده به سمت گیلیان پرتاب کرد.
بوم!
گیلیان با برخورد مستقیم شمشیر زیک که آغشته بههمهچیز نیروی فلز بود، برای لحظهای تعادلش را در برابرچند این نیروی نامأنوس از دست داد و تلوتلو خورد.
سپس دوباره انرژی سیاهشرسیده را متمرکز کرد واین هالهای تاریک را بالا کشید.
زیک به گیلیان گفت:
«اسمت گیلیان بود، نه؟فکرش حیف استعدادی مثل توئهحرومزاده که اینطوری تلف بشه.»
هرچند بعید بود در آن وضعیت چیزیفکرش از کلمات بفهمد، اما زیک این رابندهای گفت و ماسک آگاممنون را بر چهره نهاد.
هالهای زرین از بدنش برخاست.
هالهٔ زرین بر شمشیر زیکبارها متمرکز شد و آن را درهیبت هالهای از نور درخشان فرو برد.
این مهارتباخته تازه تکاملیافتهاش بود:بکن تیغه نور درخشان.
زیک نگاهیآورد به گیلیانمظلومانه انداخت و گفت:
«اگه زنده بمونی،سیاه دستراست خودم میشمت وبدم حسابی ازت کار میکشم.»
گیلیان که عقلش زایل شده بود وذهنش چیزی از حرفها درنمییافت، با شمشیر بزرگ آغشتهدوخته به هالهٔ سیاهش به سوی زیک خیز برداشت.
وووش!
ضربه که آکنده ازمظلومانه قدرتی مهارنشدنی بود، هوابکن را به لرزه درآورد.
زیک تیغه نور درخشان رامیتونستم بالا برد و هنر شمشیر بینهایتژرفای را علیه گیلیان به کار بست.
تکنیک سری هنر شمشیر بینهایت
فرم پیوسته نخست
ضربت شکافنده مهر و ماه
تیغهٔ نور آمیخته با قدرتمیتونستم تطهیر، هالهٔ سیاه گیلیان را خاموشژرفای کرد و به تنش اصابت نمود.
تسسس—
همین که نیروی تطهیر در بدن گیلیانبهخاطر نفوذ کرد، مار سیاهی که درونش چنبرهکشیدن زده بود از شدت عذاب به پیچوتاب افتاد.
«گااااه!»
گیلیان ازشوالیه درد بهرسیده خود میپیچید.
خالکوبی مار بر چهرهاش دربارها هم تابید و ناگهان چیزیحالی از دهان گیلیان بیرون جهید.
فسسس فسسس—
با قرار گرفتن درمظلومانه معرض انرژی تطهیر، دود سیاهیهمهچیز از بدن مار سیاه برخاست.
مار سیاه از دهانرسیده گیلیان به بیرون پرتاباین شد و به سرعت گریخت.
تاپ!
با رفتن مار، رمقی دربکن تن گیلیان نماند و بر زمینبندهای افتاد. زیک به او نزدیک شد.
«هنوز نفس میکشه.»
اما مار سیاه حین چنبرهمیتونستم زدن درون او، بخش زیادیبارها از نیروی حیاتش را بلعیده بود.
زیک بیدرنگ جادویاین شفا را رویژرفای گیلیان اجرا کرد.
زخمهایش تا حدیبودند بهبود یافت، اماهمهچیز همچنان بیهوش ماند.
در حالی که زیک به خوراندن معجون بهبکن او فکر میکرد، ناگهان متوجه شد نیرویی شیطانیبرای در پشت سرش رو به فزونی گذاشته است.
«این دیگه چیه؟»
وقتی برگشت، با دیدن امپراتور که تا آنمرور لحظه با شوالیههای روح مقابله میکرد، در بهتهمرزمانی فرو رفت؛ هیبت او کاملاً دگرگون شده بود.
غرّرش—
پوستی شبیه به فلسهای مار که مایعی چسبناک ازهمهچیز آن تراوش میکرد، چشمانی سرخفام، و مارهایی که از سرصباحی تا پشتش وول میخوردند و صداهایی وهمآلود از خود درمیآوردند.
او دیگر انسان نبود.
مار سیاهی که از بدن گیلیانژرفای گریخته بود، به تن امپراتور رخنه کردهدگرگونشدهی و تسلط کاملی بر او یافته بود.
امپراتور نگاهی بهبودند زیک انداخت وهمهچیز به سخن آمد:
«صورت فلکی... صورتگذشتهاش فلکی میگه... نیزهٔبودند مقدس رو بیار.»
زیک با دیدن امپراتور که حالا بهبدم طور کامل به یک دیو ددمنش تبدیلکرده شده بود، اخمهایش را در هم کشید.
«حالا دیگهبدم کاملاً مسخپرسش دیو شده.»
در همان لحظه،بودند پیامی در برابرهمهچیز دیدگان زیک پدیدار شد.
[صورت فلکی سقوطکرده «مار درون دهان سیاه» از طریق آواتار خود به نامیرا چشم دوخته است.]
[مار درون دهان سیاه پیشنهادی به نامیرا ارائه میدهد.]
[او اعلام میکند که اگر نیزهٔ مقدس را تحویل دهید، آرزوی نامیرا را برآورده خواهد کرد.]