---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 349: رویارویی با غاصب مسخ‌شده • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 349: رویارویی با غاصب مسخ‌شده

0

«اون هیولا‌بدم​ واقعاً امپراتور‌پرسش​ امپراتوری رمه؟»

در زندگی قبلی، زیک عتیقه اژدهای کهن رو که امپراتور در حسرت تصاحبش می‌سوخت دزدیده بود،‌صباحی​ اما در نهایت به دست سگ‌های شکاری امپراتوری از پا درآمد و کشته شد. و در‌اومد​ جریان شعله‌های جنگ قاره‌ای که خودش برافروخته بود، همرزمانش رو یکی پس از دیگری از دست داد.

با یادآوری اون گذشته‌ی‌مظلومانه​ تلخ، چهره یک نفر در‌همه‌چیز​ ذهن زیک جان گرفت: «آلیشیا.»

آلیشیا هیموناس.

دوک اعظم شمال، گرگ سفید‌بارها​ قاره شمال، تجسد پادشاه گرگ‌ها فنریر،‌هیبت​ پادشاه شمال و القابی پرشمار دیگر.

عناوین باشکوهی که نام او را جلال می‌بخشیدند‌حرومزاده​ و مردمان بی‌شماری که او را تنها قهرمان قادر‌نفس​ به متوقف ساختن امپراتور نرو، آن غاصب قاره، می‌دانستند.

اما در پایان، آلیشیا هم نتوانست لشکریان غاصب‌بکن​ را زمین‌گیر کند و با فرو بردن تیغ‌برای​ شمشیر در گلوی خود، به زندگی‌اش خاتمه داد.

در زندگی پیشین، هر بار که‌نجاتش​ زیک به یاد آلیشیا می‌افتاد، یک‌ذهنش​ فکر مدام در سرش تکرار می‌شد:

اگه فقط یه ذره قوی‌تر بودم، اگه اون موقع به‌حالی​ قلمرو شوالیه سیاه رسیده بودم، می‌تونستم نجاتش بدم؟ او این پرسش‌بودند​ تلخ را بارها و بارها در ژرفای ذهنش مرور کرده بود.

زیک در حالی که به هیبت کریه و‌حرومزاده​ دگرگون‌شده‌ی امپراتور چشم دوخته بود، همرزمانی را به یاد‌نفس​ آورد که در زندگی گذشته‌اش مظلومانه جان باخته بودند.

«فکرش رو بکن...‌گذشته‌اش​ همه‌چیز فقط به‌خاطر یه‌فکرش​ حرومزاده مثل این بود...»

زیک با نگاه به امپراتوری که بندهای‌بدم​ انسانیت را برای کشیدن چند صباحی نفس‌کرده​ بیشتر گسسته بود، اخم‌هایش را در هم کشید.

در همان لحظه، امپراتور نیش‌های‌بارها​ خنجرمانندش را نمایان کرد و‌حالی​ زیک را آماج نگاه زهرآگینش ساخت:

«تو... یادم اومد کی هستی.‌بکن​ توله‌کثیف خاندان دریکر. از خون‌نگاه​ و پی اون آرتور دریکر ملعون.»

پشت امپراتور یکباره آماس کرد و‌بودند​ باد کرد، تا آنجا که تمام جامه‌نگاه​ بر تنش با صدایی خشک دریده شد.

کراک!

شاخک‌هایی پیچان، درست شبیه‌پرسش​ به مارهایی جهنده، از‌مرور​ ستون فقراتش بیرون زدند.

فششش!

چشمان امپراتور‌آورد​ ذره‌ذره به‌مظلومانه​ سرخی خون گرایید.

«گراااه!»

در حالی که چنگ در‌بارها​ واپسین رمق‌های عقل زوال‌یافته‌اش انداخته‌حالی​ بود، بر سر زیک غرید:

«بقایای پادشاه مقدس رو کجا قایم کردی؟ همین الان‌مثل​ بیارشون اینجا! اگه اون بقایا رو پیشکش مارِ درون دهان‌گسسته​ سیاه کنم، می‌تونم جوونی و جاودانگی‌ام رو دوباره پس بگیرم!»

به نظر می‌رسید امپراتور هنوز بو‌بودند​ نبرده بود که بقایای پادشاه مقدس‌مثل​ اصلاً در این دخمه حضور ندارد.

«مارِ درون دهان سیاه؟ نام یه صورت‌بدم​ فلکی سقوط‌کرده‌ست. پس اون موجود خبیث بوده‌کرده​ که امپراتور رو مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی گردونده.»

پیدا بود مارِ درون دهان سیاه در پی بقایای پادشاه‌حالی​ مقدس نبود، بلکه چنگ به سوی نیزه مقدسی دراز کرده‌باخته​ بود که در این بقعه باستانی به جا مانده بود.

زیک سر در نمی‌آورد که چرا صور فلکی سقوط‌کرده در طلب‌بندهای​ عتیقه‌های مقدس و حالا تشنه‌ی نیزه مقدس هستند، اما به‌روشنی درمی‌یافت‌همان​ که این دسیسه‌ها مستقیماً به رستاخیز پادشاه شیاطین گره خورده است.

زیک نوک شمشیر باهاموت‌مظلومانه​ را به سمت امپراتور گرفت‌همه‌چیز​ و با لحنی سرد گفت:

«اگه بقایای پادشاه‌سیاه​ مقدس رو می‌خوای، اول‌بدم​ باید بتونی منو بگیری.»

امپراتور با شنیدن کلام زیک،‌بارها​ ردیف دندان‌های درنده‌اش را بر‌حالی​ هم سایید و نعره برکشید:

«حرومزاده‌ی گستاخ! بند‌بودند​ از بندت جدا می‌کنم‌به‌خاطر​ و جونت رو می‌گیرم!»

هووش!

هنوز کلام امپراتور بر زبانش نخشکیده‌نجاتش​ بود که شاخک‌های بیرون‌جهیده از پشتش، مثل‌مرور​ تازیانه‌هایی مرگبار به سمت زیک خیز برداشتند.

زیک در برابر امواجی از شاخک‌ها که‌ذهنش​ از هر چهار سو او را در‌چشم​ محاصره می‌گرفتند، تکنیک درخشش مقدس را آزاد ساخت.

وووووه!

نوری سهمگین و‌گذشته‌اش​ خیره‌کننده بر فراز‌بودند​ سرش قد کشید.

هم‌زمان با آن، بارقه‌ای‌رسیده​ غران و فراگیر از دل‌پرسش​ آن نور انفجارگونه زبانه کشید.

زیییینگ—

رگبارهای درخشان که در‌فکرش​ تمامی جهات کمانه کشیدند،‌حرومزاده​ شاخک‌ها را درهم کوبیدند.

جیییغ!

شاخک‌ها به محض برخورد با صاعقه‌های‌نجاتش​ نور، دودی قیرگون متصاعد کرده و‌ذهنش​ خاکستر شدند و بر زمین ریختند.

زیک با دیدن ضعف مفرط شاخک‌ها در‌ذهنش​ برابر تکنیک درخشش مقدس، در دم فهمید که‌دوخته​ کالبد امپراتور آلوده و مسخ‌شده‌ی انرژی شیطانی است.

«درست مثل شرایط هیدرا؛‌فکرش​ وقتی که سراپاش زیر‌حرومزاده​ فرسایش انرژی شیطانی رفته بود.»

زیک تیغه آغشته به تکنیک‌باخته​ درخشش مقدس را راست به‌به‌خاطر​ سمت تنه امپراتور هدف گرفت.

زیییینگ—

رعدی تابان و‌این​ برنده به سمت‌ژرفای​ امپراتور پر کشید.

امپراتور دستش را سپر ساخت؛ سدی سرخ‌رنگ و‌حرومزاده​ کدر در هوا تنیده شد که ضربت مهیب تکنیک‌نفس​ درخشش مقدس را در خود بلعید و بی‌اثر کرد.

تسسسس—

هاله‌ی سرخ و نفوذناپذیری که تن‌نجاتش​ امپراتور را پوشانده بود، ماهیتی کاملاً‌ذهنش​ بیگانه با جادو یا هاله داشت.

زیک چشم خونین خود‌پرسش​ را گشود تا راز این‌کرده​ پرده‌ی سرخ محافظ را بشکافد.

«یه جور شمنیسم کهنه.»

امپراتور که عملاً کالبد جدیدش را از پیوند‌بکن​ جادوی سیاه فرقه‌گرایان بنا کرده بود، سرتاسر وجودش‌برای​ با افسون‌های شمنی کهن تار و پود یافته بود.

در همان دمی که زیک در دل‌بدم​ از سر بیزاری زبان گزید، امپراتور چنگال‌های دراز‌حالی​ و برنده‌اش را رو به او فرود آورد.

شترق!

زهری مهلک و کشنده از‌بکن​ سرانگشتانش تراوش کرد و فواره‌وار‌نگاه​ به سمت زیک پاشیده شد.

فششش!

ترشحات اسیدی زهر به هر گوشه‌نجاتش​ از سنگ و دیوار که نشست، خاک‌مرور​ و خشت را در دم ذوب کرد.

زیک در رویارویی‌این​ با این باران زهرآگین،‌ذهنش​ اقتدار شعله را فراخواند.

هوووف!

آتشی که از بطن این اقتدار زبانه‌فکرش​ کشید، تمامی قطرات زهرِ هجوم‌آورنده را به خاکستر‌انسانیت​ نشاند و برای سوزاندن خود امپراتور اوج گرفت.

وووووه!

کالبد امپراتور بار‌این​ دیگر در پرده‌ای‌ژرفای​ نیمه‌شفاف محصور شد.

اما شعلاتی که زیک‌فکرش​ افروخته بود، جوهره‌ی اقتدار اژدها‌مثل​ را با خود یدک می‌کشیدند.

آتش اژدها، سد شمنی‌مظلومانه​ را در کسری از‌بکن​ ثانیه درید و درهم شکست.

امپراتور با دیدن زبانه‌های اقتدار شعله که‌بدم​ حریصانه قصد بلعیدنش را داشتند، از سر وحشت‌حالی​ و غریزه شروع به خواندن وِردی تیره کرد.

تسسسس—

ماده‌ای تاریک‌باخته​ و شوم‌فکرش​ از کالبدش جوشید.

این انرژی سیاه، آتش اقتدار شعله را که‌بکن​ به دور حصارش پیچیده بود احاطه کرد و چیزی‌کشیدن​ نگذشت که زبانه‌های آتش را به کام خاموشی کشاند.

زیک از اینکه دید امپراتور موفق شده‌بدم​ آتشی را که با تکیه بر اقتدار‌کرده​ برافروخته بود محو کند، غرق تعجب شد.

«این قدرت یه‌این​ صورت فلکی سقوط‌کرده‌ژرفای​ بود؟ واقعاً حال‌به‌هم‌زنه.»

امپراتور اکنون سیمایی بس‌فکرش​ هولناک‌تر و منزجرکننده‌تر از‌حرومزاده​ پیش پیدا کرده بود.

پوستش درست مانند پولک‌های لزج ماری بود که از لابلای‌به‌خاطر​ آن‌ها چرک و خونابه تراوش می‌کرد، چشمانش مثل گوی‌های خونین‌نفس​ می‌درخشیدند و جفت‌چشم‌های دهشتناک دیگری بر سطح پیشانی‌اش جوانه زده بودند.

شاخک‌هایی که روی پشتش وول‌می‌تونستم​ می‌خوردند، همچون افعی‌هایی هار فش‌فش می‌کردند‌ژرفای​ و به هر سمتی سرک می‌کشیدند.

در همان آن، امپراتور‌پرسش​ دست تباهش را به‌مرور​ سمت زیک دراز کرد.

وووووه!

انرژی سیاه‌رنگی از پنجه‌هایش بیرون‌باخته​ زد و در پیش رویش‌به‌خاطر​ قوام گرفت و شکل پذیرفت.

زیک بی‌درنگ بوی شوم‌رسیده​ ارواح خبیث و سرگردان را‌پرسش​ از آن پیکره‌ها بو برد.

کییییی—

ده‌ها شوالیه شبح، چون‌فکرش​ سایه‌هایی برآمده از قیر،‌حرومزاده​ گام‌به‌گام به زیک نزدیک شدند.

امپراتور با انگشت‌گذشته‌اش​ کج‌ومعوجش زیک را نشان‌فکرش​ داد و نعره زد:

«شوالیه‌های شبح وفادار‌سیاه​ من! همین الان‌نجاتش​ این کثافت رو بکشید!»

سایه‌ها در اطاعت کورکورانه‌پرسش​ از فرمان سرورشان به‌مرور​ سوی زیک هجوم آوردند.

طولی نکشید که شوالیه‌های شبح بر پشت‌به‌خاطر​ اسب‌هایی تاریک از جنس سایه نشستند و‌کشیدن​ تیغ‌ها و سپرهای شومشان را در هوا چرخاندند.

لشکر اشباح دیوانه‌وار به‌مظلومانه​ جلو تاختند، اما زیک حتی‌همه‌چیز​ یک گام هم پس نکشید.

درست در لحظه‌ای که‌رسیده​ شوالیه‌های شبح به یک‌قدمی‌این​ زیک رسیدند، ناگهان خشکشان زد.

همچون تندیس‌هایی سنگی و بی‌روح بر جای‌ذهنش​ خود میخکوب شدند، چنان بی‌حرکت که امپراتور‌چشم​ را در بهت و حیرت فرو بردند.

«اشباح ملعون! دارید‌بودند​ چه غلطی می‌کنید؟‌همه‌چیز​ زود تکه‌تکه‌ش کنید!»

شوالیه‌هایی که روحشان به بند کشیده شده‌فکرش​ و در اسارت ابدی امپراتور درآمده بود،‌بندهای​ از نهیب خشم اربابشان به لرزه افتادند.

اما با این‌سیاه​ همه، پای هیچ‌کدامشان‌نجاتش​ از زمین کنده نشد.

زیرا زیک پیش از‌پرسش​ آنان، تسلط بر سایه‌مرور​ را به جریان انداخته بود.

تسسسس—

پیش از آنکه کسی متوجه شود،‌بودند​ سایه‌های سیاه زیک، کالبد اشباح را‌مثل​ در کمند مرگبار خود اسیر کرده بودند.

ارواح شوالیه‌ها در برابر اقتدار سایه‌ای که‌بدم​ تار و پود وجودشان را مسخ و‌کرده​ منقاد می‌ساخت، یارای هیچ ایستادگی و سرکشی نداشتند.

زیک همهٔ شبح‌های‌این​ به دام افتاده را‌ذهنش​ با مهارت جذب بلعید.

[شبح یک شوالیهٔ سقوط‌کرده جذب شد.]

[تحت تأثیر تسلط سایه، شبح شوالیهٔ سقوط‌کرده به روح سایه تبدیل می‌شود.]

[۳۲ شوالیهٔ روح به عنوان احضار به دست آمد.]

پنجره سیستم

به این ترتیب، شبح‌هایی که امپراتور‌ژرفای​ خلق کرده بود، به طور کامل‌کریه​ به ارواح سایهٔ زیک تبدیل شدند.

فسسس—

زیک شوالیه‌های روح‌گذشته‌اش​ را که حالا‌بودند​ احضارهای جدیدش بودند، فراخواند.

ارواح سایه، در هیبتی بسیار واضح‌تر و‌بدم​ نیرومندتر از زمانی که صرفاً شبح‌هایی سرگردان‌کرده​ بودند، به فرمان زیک به صف شدند.

با فرمانی ذهنی از جانب زیک، شوالیه‌های روح‌مرور​ سر اسب‌هایشان را به سمت امپراتور چرخاندند، سپرهایشان‌همرزمانی​ را بالا بردند و شمشیرهای خود را نشانه رفتند.

امپراتور با دیدن‌بودند​ این صحنه از فرط‌به‌خاطر​ خشم به لرزه افتاد.

«چطور جرئت می‌کنی! شوالیه‌های من!»

زیک پوزخندی به امپراتور زد.

«به هر حال دیگه‌پرسش​ شبح‌های مرده‌ان. صاحبشون کسیه‌مرور​ که ازشون استفاده کنه.»

زیک سپس کایمان‌بودند​ و دیگر جنگجویان اژدها‌به‌خاطر​ را نیز احضار کرد.

با پیوستن جنگجویان اژدها، در‌باخته​ یک چشم به هم زدن‌به‌خاطر​ لشکری کامل از شوالیه‌ها پدید آمد.

زیک دستور داد:

«امپراتور رو بگیرید.»

کایمان با رهبری جنگجویان‌فکرش​ اژدها و شوالیه‌های روح،‌حرومزاده​ به سوی امپراتور هجوم برد.

امپراتور شاخک‌هایش را به سمت‌باخته​ ارواح سایه که با شتابی‌به‌خاطر​ هولناک پیش می‌تاختند، دراز کرد.

وووش!

شاخک‌ها همچون مارهایی به دور‌بارها​ ارواح سایه پیچیدند تا پسشان بزنند،‌هیبت​ اما قدرت شوالیه‌های روح شوخی‌بردار نبود.

گرچه شوالیه‌هایی سقوط‌کرده بودند، اما در‌همه‌چیز​ زمان حیاتشان قدرتی عظیم داشتند و با‌برای​ همان قدرت به شبح تبدیل شده بودند.

با شمشیر کشیدن شوالیه‌های روح‌باخته​ بر شاخک‌های مهاجم و پیشروی تهدیدآمیزشان،‌حرومزاده​ امپراتور دستپاچه شد و عقب نشست.

در گذشته، امپراتور جنگجویی قدرتمند و شوالیه‌ای با مهارتی‌پرسش​ استثنایی بود، اما در این کالبد که از هنرهای ممنوعه‌چشم​ ساخته شده بود، دیگر توان استفاده از هاله را نداشت.

رو به در فریاد زد:

«گیلیان! همین الان‌بودند​ بیا و این حرومزاده‌ها‌به‌خاطر​ رو بکش! عجله کن!»

امپراتور با دستپاچگی گیلیان را صدا‌بودند​ زد؛ کسی که بیرون از اتاق‌مثل​ در حال نبرد با شوالیه‌های گولم بود.

ناگهان چیزی از‌سیاه​ پشت در به‌نجاتش​ درون پرواز کرد.

هوووف!

چیزی که به سمت‌فکرش​ زیک پرتاب شد، سرِ‌حرومزاده​ یک شوالیهٔ گولم بود.

بوم!

زیک جاخالی داد و‌رسیده​ سر شوالیهٔ گولم با‌این​ شدت در دیوار فرو رفت.

گیلیان پیکر‌بدم​ شوالیهٔ گولم را‌بارها​ به داخل کشید.

امپراتور بر‌باخته​ سر گیلیان‌فکرش​ فریاد کشید:

«گیلیان! فوراً‌آورد​ اون یکی‌مظلومانه​ رو بکش!»

گیلیان، که با قدرت مار درون‌نجاتش​ دهان سیاه تقویت شده بود، نیرویی‌ذهنش​ در سطح یک شوالیهٔ سیاه آزاد کرد.

او جسد شوالیهٔ گولم را به‌ژرفای​ کناری انداخت و با بالا بردن‌کریه​ شمشیر بزرگش، زیک را هدف گرفت.

بوم بوم بوم بوم!

انرژی سیاهی که از بدن گیلیان‌بودند​ فوران می‌کرد زمین را شکافت، گویی کف‌نگاه​ تالار تاب تحمل سنگینی آن را نداشت.

«گرااااه!»

گیلیان غرش‌کنان چون‌این​ هیولایی درنده به‌ژرفای​ سوی زیک پرید.

زیک نیز باهاموت‌بودند​ را بالا برد و‌به‌خاطر​ با گیلیان شاخ‌به‌شاخ شد.

بوم!

برخورد شمشیر بزرگ‌سیاه​ با شمشیر زیک، انفجاری‌بدم​ مهیب در پی داشت.

زیک از شدت‌این​ موج انفجار به‌ژرفای​ عقب رانده شد.

اما بلافاصله گرز‌بودند​ نور را به‌همه‌چیز​ سمت گیلیان فرود آورد.

بوم بوم!

گیلیان ضربهٔ گرز نور را مستقیماً دریافت‌بدم​ کرد، اما چنان به سوی زیک هجوم‌کرده​ آورد که گویی کوچک‌ترین آسیبی ندیده است.

وووش!

بوم! بوم! بوم! بوم!

شمشیر بزرگش‌آورد​ پیاپی بر سر‌باخته​ زیک فرود می‌آمد.

زیک شمشیر گیلیان را به‌می‌تونستم​ کناری منحرف می‌کرد و به‌بارها​ دنبال روزنه‌ای برای حمله می‌گشت.

گیلیان با اینکه عقلش را از دست داده و انرژی شیطانی‌هیبت​ او را بلعیده بود، باز هم شوالیه‌ای نیرومند به شمار می‌رفت‌فکرش​ که با تمرینات طاقت‌فرسا تا مرز قلمرو شوالیهٔ سیاه پیش رفته بود.

حتی با وجود چرخاندن چنان‌بکن​ شمشیر بزرگ و سنگینی، هیچ روزنه‌بندهای​ و نقصی در حرکاتش دیده نمی‌شد.

زیک همان‌طور که ضربات‌مظلومانه​ را دفع می‌کرد، مهارت‌بکن​ گیلیان را تحسین نمود.

«عجب امپراتور احمقی...‌سیاه​ همچین شوالیه‌ای رو‌نجاتش​ به این روز انداخته.»

زیک اندکی عقب کشید‌پرسش​ و سپس دوباره شمشیرش را‌کرده​ به سمت گیلیان پرتاب کرد.

بوم!

گیلیان با برخورد مستقیم شمشیر زیک که آغشته به‌همه‌چیز​ نیروی فلز بود، برای لحظه‌ای تعادلش را در برابر‌چند​ این نیروی نامأنوس از دست داد و تلوتلو خورد.

سپس دوباره انرژی سیاهش‌رسیده​ را متمرکز کرد و‌این​ هاله‌ای تاریک را بالا کشید.

زیک به گیلیان گفت:

«اسمت گیلیان بود، نه؟‌فکرش​ حیف استعدادی مثل توئه‌حرومزاده​ که این‌طوری تلف بشه.»

هرچند بعید بود در آن وضعیت چیزی‌فکرش​ از کلمات بفهمد، اما زیک این را‌بندهای​ گفت و ماسک آگاممنون را بر چهره نهاد.

هاله‌ای زرین از بدنش برخاست.

هالهٔ زرین بر شمشیر زیک‌بارها​ متمرکز شد و آن را در‌هیبت​ هاله‌ای از نور درخشان فرو برد.

این مهارت‌باخته​ تازه تکامل‌یافته‌اش بود:‌بکن​ تیغه نور درخشان.

زیک نگاهی‌آورد​ به گیلیان‌مظلومانه​ انداخت و گفت:

«اگه زنده بمونی،‌سیاه​ دست‌راست خودم می‌شمت و‌بدم​ حسابی ازت کار می‌کشم.»

گیلیان که عقلش زایل شده بود و‌ذهنش​ چیزی از حرف‌ها درنمی‌یافت، با شمشیر بزرگ آغشته‌دوخته​ به هالهٔ سیاهش به سوی زیک خیز برداشت.

وووش!

ضربه که آکنده از‌مظلومانه​ قدرتی مهارنشدنی بود، هوا‌بکن​ را به لرزه درآورد.

زیک تیغه نور درخشان را‌می‌تونستم​ بالا برد و هنر شمشیر بی‌نهایت‌ژرفای​ را علیه گیلیان به کار بست.

تکنیک سری هنر شمشیر بی‌نهایت

فرم پیوسته نخست

ضربت شکافنده مهر و ماه

تیغهٔ نور آمیخته با قدرت‌می‌تونستم​ تطهیر، هالهٔ سیاه گیلیان را خاموش‌ژرفای​ کرد و به تنش اصابت نمود.

تسسس—

همین که نیروی تطهیر در بدن گیلیان‌به‌خاطر​ نفوذ کرد، مار سیاهی که درونش چنبره‌کشیدن​ زده بود از شدت عذاب به پیچ‌وتاب افتاد.

«گااااه!»

گیلیان از‌شوالیه​ درد به‌رسیده​ خود می‌پیچید.

خالکوبی مار بر چهره‌اش در‌بارها​ هم تابید و ناگهان چیزی‌حالی​ از دهان گیلیان بیرون جهید.

فسسس فسسس—

با قرار گرفتن در‌مظلومانه​ معرض انرژی تطهیر، دود سیاهی‌همه‌چیز​ از بدن مار سیاه برخاست.

مار سیاه از دهان‌رسیده​ گیلیان به بیرون پرتاب‌این​ شد و به سرعت گریخت.

تاپ!

با رفتن مار، رمقی در‌بکن​ تن گیلیان نماند و بر زمین‌بندهای​ افتاد. زیک به او نزدیک شد.

«هنوز نفس می‌کشه.»

اما مار سیاه حین چنبره‌می‌تونستم​ زدن درون او، بخش زیادی‌بارها​ از نیروی حیاتش را بلعیده بود.

زیک بی‌درنگ جادوی‌این​ شفا را روی‌ژرفای​ گیلیان اجرا کرد.

زخم‌هایش تا حدی‌بودند​ بهبود یافت، اما‌همه‌چیز​ همچنان بیهوش ماند.

در حالی که زیک به خوراندن معجون به‌بکن​ او فکر می‌کرد، ناگهان متوجه شد نیرویی شیطانی‌برای​ در پشت سرش رو به فزونی گذاشته است.

«این دیگه چیه؟»

وقتی برگشت، با دیدن امپراتور که تا آن‌مرور​ لحظه با شوالیه‌های روح مقابله می‌کرد، در بهت‌همرزمانی​ فرو رفت؛ هیبت او کاملاً دگرگون شده بود.

غرّرش—

پوستی شبیه به فلس‌های مار که مایعی چسبناک از‌همه‌چیز​ آن تراوش می‌کرد، چشمانی سرخ‌فام، و مارهایی که از سر‌صباحی​ تا پشتش وول می‌خوردند و صداهایی وهم‌آلود از خود درمی‌آوردند.

او دیگر انسان نبود.

مار سیاهی که از بدن گیلیان‌ژرفای​ گریخته بود، به تن امپراتور رخنه کرده‌دگرگون‌شده‌ی​ و تسلط کاملی بر او یافته بود.

امپراتور نگاهی به‌بودند​ زیک انداخت و‌همه‌چیز​ به سخن آمد:

«صورت فلکی... صورت‌گذشته‌اش​ فلکی می‌گه... نیزهٔ‌بودند​ مقدس رو بیار.»

زیک با دیدن امپراتور که حالا به‌بدم​ طور کامل به یک دیو ددمنش تبدیل‌کرده​ شده بود، اخم‌هایش را در هم کشید.

«حالا دیگه‌بدم​ کاملاً مسخ‌پرسش​ دیو شده.»

در همان لحظه،‌بودند​ پیامی در برابر‌همه‌چیز​ دیدگان زیک پدیدار شد.

[صورت فلکی سقوط‌کرده «مار درون دهان سیاه» از طریق آواتار خود به نامیرا چشم دوخته است.]

[مار درون دهان سیاه پیشنهادی به نامیرا ارائه می‌دهد.]

[او اعلام می‌کند که اگر نیزهٔ مقدس را تحویل دهید، آرزوی نامیرا را برآورده خواهد کرد.]

پنجره سیستم
ناولها | novelha.net