چپتر 396: راز مقبره کالیگولا
0زیک صحنه را به آلیسیا سپرد و در حالی که ایکاروسابتدا را به دنبال خود میکشید، مسیر نشاندادهشده توسط کلید را بههیچ سوی مکانی که مقبره کالیگولا در آن پنهان بود در پیش گرفت.
او ایکاروس را با بندهایی محکم بسته بود؛ هرچند ظاهر ظریف و لاغر این دیو ممکن بود درچنان نگاه اول مضحک به نظر برسد، اما او همچنان یک اهریمن ردهبالا به شمار میرفت. اگر زیک ذرهای گاردشتاب را پایین میآورد، ایکاروس میتوانست با هیپنوتیزم شوالیههای هیموناس را شستوشوی مغزی دهد و جنگی داخلی به راه بیندازد.
زیک برای جلوگیری از چنین خطری،متروک از همان ابتدا تصمیم گرفته بودیخبندان ایکاروس را با خودش همراه کند.
ایکاروس که با زنجیرهای سلیمان بهبرای بند کشیده شده بود، هیچ شانسیتصمیم برای فرار از چنگال زیک نداشت.
«اهریمن کابوس ردهبالا و مغروری مثلبرای من، به دست یه انسان معمولیتصمیم به این روز رقتانگیز بیفته؟ غیرقابل باوره.»
ایکاروس که نمیتوانست واقعیت پیش آمدهیخچال را باور کند، با درماندگی بهداشت دنبال هر فرصتی برای فرار میگشت.
اما زیک حتی بدون لحظهای خوابیدنمتروک به مسیرش ادامه میداد و ایکاروسیخبندان را مات و مبهوت باقی میگذاشت.
«این یارو واقعاً آدمه؟»
زیک به لطف حرکت بیوقفهاش در حالی کهچنین ایکاروس را به دنبال خود میکشید، طولی نکشیدکند که به نقطهای رسید که کلید نشان میداد.
آنجا در اعماق خرابههای اژدهای کهن بود؛طبیعی منطقهای متروک که در محاصرهی یخهای یخچالآنچنان طبیعی کهن، مشهور به یخبندان ابدی، قرار داشت.
دما آنچنان پایین و یخها مانندمتروک فولاد چنان سخت بودند که هیچیخبندان موجود زندهای نمیتوانست در آنجا دوام بیاورد.
ایکاروس به عنوان یک اهریمن، از سرما گزندی نمیدید و زیک نیز به لطفخودش شنل جروم و قدرت کالبد بدن فناناپذیرش، به سادگی آن را تاب میآورد. اومغروری بدون مشکلی در غاری همان حوالی اردو زد و منتظر رسیدن کارمیلا و دیگران ماند.
او مختصات مکان را به نیکی اطلاع دادهچنین و علامت داده بود تا کارمیلا و باکوسکند را که در هیموناس منتظر بودند، به آنجا بیاورد.
به محض استقرار درمحاصرهی اردوگاه، زیک ریچموند ومشهور بین را احضار کرد.
«ما را فراخواندید، ارباب.»
«به فرمان احضارتان آمدیم، ارباب.»
ایکاروس با دیدن ظهور ناگهانیبیندازد دو آرک لیچ، از وحشتهمان به خود لرزید و عقب کشید.
«یه انسان به دوتامحاصرهی آرک لیچ دستور میده؟!مشهور این عوضی دیگه چه موجودیه؟»
زیک نگاهی بهاژدهای ایکاروسِ دربند انداختمتروک و از ریچموند پرسید:
«ریچموند، اگه این موجودراه رو به یه نامردهچنین تبدیل کنیم، فایدهای برامون داره؟»
با اشاره به تبدیل شدنشبیندازد به یک نامرده، وحشت سراپایهمان وجود ایکاروس را فرا گرفت:
«یـ-یه لحظه صبر کن! نـ-نامرده؟! مـ-من یکی ازمشهور اعضای سرافراز خاندان دیوهای کابوسم! مـ-من با اونمانند نامردههای پست و حقیر اصلاً قابل مقایسه نیستم!»
ریچموند ایکاروس را باکهن دقت از نظر گذراندیخهای و سرش را تکان داد:
«شبیه سوکوبوسهاست، برای همین یه مقدار پیچیدهست.جلوگیری میتونیم تبدیل به نامردهش کنیم، اما اونخودش وقت دیگه نمیتونه از قدرتهای اغواگریش استفاده کنه.»
«هوم، درسته. پس بهراه چه دردی میخوره؟ همینطوریچنین بکشمش و جذبش کنم؟»
با به فکر فرومحاصرهی رفتن زیک درباره سرنوشتش،مشهور ایکاروس شروع به لرزیدن کرد:
«اگه دست ازاژدهای پا خطا کنم، اینمحاصرهی مرتیکه واقعاً منو میکشه.»
اهریمنهای کابوس مثل ایکاروس، نژادی بابرای تواناییهای رزمی ذاتی و نیرومند مثلتصمیم سایر اهریمنها یا قبیله توما نبودند.
آنها در درجه اول از تکنیکهای ذهنی قدرتمند برایخطری فریب و گمراه کردن دشمنان، ایجاد هرجومرج یا دسیسههاییسلیمان برای از پا درآوردن حریفان به دست خودشان استفاده میکردند.
اما در برابر کسی مثل زیکیخچال با آن نیروی ذهنی بیکرانش، اینداشت قبیل هنرهای دیوهای کابوس کاملاً بیاثر بود.
ایکاروس در برابر زیک زانو زد،متروک دستها و پیشانیاش را به زمینیخبندان سایید و با التماس و زاری گفت:
«خـ-خواهش میکنم بهم رحم کن!بیندازد من و زیردستام قطعاً میتونیمهمان به دردت بخوریم. لطفاً، رحم کن!»
در این وضعیت وخیم، ایکاروسبیندازد تمام غرورش را به عنوان یکابتدا دیو کابوس به کناری انداخته بود.
زیک در حالی که به ایکاروسِ به خاکمشهور افتاده چشم دوخته بود، بدون آنکه تصمیمی بگیرد،مانند همچنان در حال سبُک و سنگین کردن ماجرا بود.
لحظاتی بعد، باکوس،اژدهای کارمیلا و نیکیمتروک وارد غار شدند.
«داری چیکار میکنی؟»
باکوس با سردرگمی به ایکاروس نگاهبرای کرد که روبروی زیک زانو زدهتصمیم بود و برای نجات جانش التماس میکرد.
نیکی با دیدنمتروک این صحنه چشمانش راطبیعی باریک کرد و گفت:
«سرگرمی پنهانیِ شوالیهاژدهای رستگاری... یه چیزیمتروک تو این مایههاست؟»
زیک از شنیدن حرف نیکیبیندازد نوچنوچی کرد و با اشارهیهمان دست به آنها گفت وارد شوند:
«مزخرف نگو. بیاین تو.»
با رسیدن خونآشامها،متروک خوشبختانه مهلت زندگییخچال ایکاروس فعلاً تمدید شد.
زیک با کنجکاوی بهکهن کارمیلایی نگاه کرد کهیخهای کنار باکوس ایستاده بود.
آخرین باری که او را دیده بود،جلوگیری سنش بیشتر از ده سال به نظر نمیرسید،همراه اما حالا شبیه دختری پانزده ساله شده بود.
کارمیلا با حسداخلی کردن نگاه زیکبرای به زبان آمد:
«یه مقدار رشد کردم، ولی احتمالاًیخچال در همین حد متوقف بشم. رسیدن بهدما بلوغ کامل ممکنه چند سالی طول بکشه.»
معنایش این بود کهکهن او هنوز قدرتش رایخهای کاملاً به دست نیاورده است.
باکوس از زیک پرسید:
«مقبره کالیگولا از این طرفه؟»
«آره، مقبره همین نزدیکیهاست.محاصرهی و یه چیز هستمشهور که میخوام مطمئن بشم.»
زیک با احتیاط آغاز کرد:
«کارمیلا، کاملاً مطمئنیداخلی که میتونی قدرتبرای کالیگولا رو مهار کنی؟»
با اینجنگی حرف، حالت چهرهیبیندازد باکوس درهم رفت:
«منظورت از این حرف چیه؟»
«موقع گشتن دنبال مقبره کالیگولا این موضوع رو فهمیدم. قدرتش به قدری خطرناکه که حتیداشت یه اژدهای کهن اون رو در اعماق این یخچالهای طبیعی ابدی مهر و موم کرده. هیچنمیدید تضمینی نیست که تو به عنوان نیا و سرسلسله، بتونی درست از پس مهار کردنش بربیای.»
وقتی باکوس دهانداخلی باز کرد تا پاسخجلوگیری دهد، کارمیلا پیشدستی کرد:
«حرفِت درسته، زیک دریکر.»
زیک نگاهشمنطقهای را بهمحاصرهی سمت او چرخاند:
«میگی حرفم درسته،اژدهای یعنی نمیتونی اونمتروک قدرت رو مهار کنی؟»
کارمیلا پیش از آنکهراه به آرامی پاسخ دهد،چنین روی سوال زیک تامل کرد:
«هرچند من سرسلسلهی این نسل محسوب میشم، اما نمیتونمخطری با خونآشامهای سلطنتی واقعیِ قلمرو شیاطین مقایسه بشم. حتی یهبند خونآشام سلطنتی هم احتمالاً نتونه قدرت کالیگولا رو مهار کنه.»
«تو که میدونی یه قدرت مهارنشدنی چقدر میتونه خطرناک باشه،ابدی پس چرا دنبال مقبرهای؟ این فقط برای فرار از تعقیببودند آرتور دریکر، خطر بیش از حد بزرگی به نظر میرسه.»
کارمیلا به عنوان ملکه خونآشامهامنطقهای میتوانست راههای دیگری هم برای فرارمشهور از ردیابی آرتور دریکر پیدا کند.
اما زیک نمیتوانست درک کندبیندازد چرا او اصرار دارد به دنبالابتدا قدرت به شدت خطرناک کالیگولا برود.
او بهجنگی زیک نگریستراه و گفت:
«دلیلش رویاییه که دیدم.»
«چه رویایی؟»
کارمیلا پیشجنگی از ادامهی صحبتبیندازد کمی تردید کرد:
«یه بار خواب دیدمراه که قدرت کالیگولا بهچنین دست یه انسان دیگه افتاد.»
با این کلمات، چهرهیمحاصرهی زیک درهم کشیده شدمشهور و تنش بر آن نشست.
«رویاهای کارمیلا با زندگی من قبل ازمحاصرهی بازگشتم ارتباط دارن. ممکنه توی زندگی قبلیم،قرار قدرت کالیگولا به دست کس دیگهای افتاده باشه؟»
زیک با لحنی آرام پرسید:
«کی قدرت کالیگولا رو گرفت؟»
کارمیلا به زیکمتروک نگاه کرد ویخچال به آرامی گفت:
«فردی به نام کین بود.»
زیک از حرفهایش جا خورد.
«کین؟ توی زندگی قبلیم هیچوقت اسمشبرای رو فاش نکرد. پس واقعاً قدرتتصمیم کالیگولا رو به چنگ آورده بود؟»
بدن کارمیلامنطقهای کمی لرزیدمحاصرهی و ادامه داد:
«اون کین نامی که قدرت کالیگولا رو بهیخهای دست آورد، واقعاً وحشتناک بود. حتی اگه آرتوردما دریکر هم مداخله میکرد، متوقف کردنش غیرممکن بود.»
اگر کین به دست زیک کشته نشده بود، بهعنوانخطری سلاح مخفی زیمنس قویتر میشد، آیین تقدیس را ازسلیمان سر میگذراند و به قدرتی حتی فراتر دست مییافت.
زیک قدرت آبل را بهبیندازد یاد آورد؛ کسی که اینهمان آیین را پشت سر گذاشته بود.
«چون کین مُرد، آبل جایش را در تقدیس گرفت و پیوندقرار قلب اژدهای نفرینشده به او رسید. اگر به جای آبل، کینزندهای تقدیس شده بود، شاید به موجودی حتی هولناکتر و قدرتمندتر بیدار میشد.»
رامون زیمنس احتمالاً از همان ابتدا نقشهمحاصرهی کشیده بود تا مقبره کالیگولا را نبشقرار کند و قدرتش را به کین ببخشد.
استفاده از ایکاروس برای یافتن مقبرهبرای هم شاید بخشی از نقشهاش برایتصمیم اعطای آن قدرت به آبلِ احیاشده بود.
«نقشه دقیقش رو نمیدونم، ولی اگه قضیهجلوگیری این باشه، باید قبل از اینکه رامون زیمنسهمراه دستش به قدرت کالیگولا برسه، خودم تصاحبش کنم.»
زیک بامنطقهای حرفهای کارمیلامحاصرهی سر تکان داد:
«پس بهجای اینکه خودت ازمنطقهای اون قدرت استفاده کنی، هدفتطبیعی اینه که نذاری بیفته دست دشمنا.»
کارمیلا سر تکان داد:
«آره. اگه دستداخلی دشمنا میافتاد، بیشبرای از حد خطرناک میشد.»
زیک حرف او را تأیید کرد. طوریطبیعی سر تکان داد که گویی همهچیز راآنچنان متوجه شده است و بهآرامی از جایش برخاست.
«فعلاً بیا بریم سمت خرابهها.منطقهای قبل از اینکه تصمیمی بگیریم، بایدمشهور ببینیم چه قدرتی اونجا پنهان شده.»
تسسست—
درون اتاقی تاریک،متروک پیکرهای رداپوش پشتیخچال میزی طویل نشسته بود.
یکبهیک، هیکلهایی مهآلوداژدهای روی صندلیهای خالیمتروک اطراف میز پدیدار شدند.
مههای سیاه درداخلی قالب پیکرههایی دیگر باجلوگیری رداهای سیاه شکل گرفتند.
وقتی هر دوازده صندلی پر شد، فردی کهچنین در صدر میز نشسته بود و او همکند ردایی سیاه به تن داشت، دهان به سخن گشود:
«ظاهراً همه جمع شدن.»
او کشیش اعظمی بود که بر ناراکمحاصرهی فرمان میراند و تمام تصمیمات را اتخاذقرار میکرد؛ او دوازده حواری را فراخوانده بود.
حواریونِ دور میز باراه ادای احترام در برابرچنین کشیش اعظم سر فرود آوردند.
کشیش اعظمجنگی خطاب بهراه آنها گفت:
«دروازه شعبهمنطقهای قاره شمالیمحاصرهی نابود شده.»
حواریون با شنیدناژدهای کلام او بهیکبارهمتروک سرهایشان را بالا آوردند.
«نکنه بازجنگی هم کارراه زیک دریکر بوده؟»
به دنبال گتوی قبیله زوئین وبرای شاهزادهنشین وادوکا، حالا نوبت به جمهوریتصمیم دورتا و حتی قاره شمالی رسیده بود.
نقشههایی که سالهای طولانی رویشانیخهای کار کرده بودند، همگی به دستقرار زیک دریکر بر باد رفته بود.
کشیش اعظم سر تکان داد:
«درسته. بعد از شکست دادن فرقه شوالیههایجلوگیری کاخ خرچنگ در بارکال، با دوک اعظم شمالهمراه متحد شد و شبیخونی به دره یخی زد.»
حواریون باجنگی ناباوری به سخنانبیندازد کشیش اعظم نگریستند:
«امـ-اما از اونجا نهتنها شیاطین کابوس رتبه بالا، بلکهیخبندان دوچئول، یکی از چهار دیو خبیث هم محافظت میکرد. هیچسخت شوالیه انسانی معمولیای حریف یکی از چهار دیو خبیث نمیشه...»
بنگ!
کشیش اعظمجنگی محکم رویراه میز کوبید.
چشمانش ازجنگی زیر رداراه به سرخی درخشید:
«هنوز هم فکرمتروک میکنید اون فقطیخچال یه شوالیه انسانی معمولیه؟»
با کلام لرزهآور کشیش اعظم،منطقهای حواریون منقبض شدند و سرهایشانطبیعی را به علامت نفی تکان دادند.
«نه، ما فقط...»
«حتماً یهجنگی چیزی هست کهبیندازد ما ازش بیخبریم.»
«باید هرچهمنطقهای زودتر بهمحاصرهی چنگش بیاریم.»
زیر سایه توبیخ سختگیرانه کشیش اعظم،متروک حواریون بالاخره بر سر به دامیخبندان انداختن زیک دریکر با هم همصدا شدند.
در همین لحظه،داخلی یکی از حواریونبرای از جایش برخاست:
«کشیش اعظم، گزارشیداخلی دارم که بایدبرای خدمتتون ارائه بدم.»
او کسی نبود جزمحاصرهی لوپوکاله که در لباس یکییخبندان از حواریون ظاهر شده بود.
حواریای که آیین احضار را برای قرض گرفتن قدرتیخچال «مغاک لزج تاریکی» به جا آورده بود، در عوضیخها مغلوب لوپوکاله شده و کالبدش را به او باخته بود.
لوپوکاله با تقلید رفتار آنبیندازد حواری، قصد داشت از ناراکهمان برای اجرای دستورهای اربابش بهره ببرد.
او اطلاعاتی را کهراه از اربابش، «مغاک لزج تاریکی»،خطری دریافت کرده بود فاش ساخت:
«"مغاک لزج تاریکی" از قبل به میزانطبیعی خطرناک بودن زیک دریکر پی برده وآنچنان در این باره ندایی آسمانی صادر کرده.»
کشیش اعظم لحظهای درکهن سکوت به او چشم دوختیخچال و سپس سر تکان داد:
«چه ندایی؟»
«زیک دریکر بایدداخلی به رُم کشانده بشهجلوگیری و به اسارت دربیاد.»
با این سخن،متروک پچپچ میان سایریخچال حواریون بالا گرفت:
«کشوندن زیک دریکر به رُم؟»
«اصلاً چطورجنگی باید بهراه اونجا بکشونیمش؟»
کشیش اعظم دستشداخلی را بالا برد تاجلوگیری دیگران را ساکت کند:
«ادامه بده.»
«"مغاک لزج تاریکی" گفته که زیک دریکر قدرتیخهای جاودانگی داره. از اونجا که قدرتش از جنسدما قدرت شوالیههای معمولی نیست، نیاز به تلهای ویژه داریم.»
با اشاره به اینکهراه زیک دریکر واجد قدرت جاودانگیخطری است، کشیش اعظم مکثی کرد.
سپس بهآرامیجنگی لب بهراه سخن گشود:
«آیا اون صورت فلکیمحاصرهی واقعاً گفت که زیکمشهور دریکر قدرت جاودانگی داره؟»
لوپوکاله سر تکان داد:
«بله، جای هیچ شکی نیست.»
سایر حواریون سنگینی واژه «قدرتبیندازد جاودانگی» را درک نمیکردند، اما کشیشابتدا اعظم بهخوبی از آن آگاه بود.
چشمانش ازمنطقهای حیرت، وجد ویخهای هیجان آکنده شد.
«بالاخره... یکخرابههای دارندهی واقعیِکهن جاودانگی پیدا شد!»
حالا میفهمید چرا تمام نقشههاییبیندازد که با دقت چیده بودهمان پیدرپی نقش بر آب میشدند.
«با قدرت جاودانگی، کاملاً ممکنه.بیندازد این تنها نیروییه که ازهمان پس نابود کردن یک خدا برمیآد.»
کشیش اعظممنطقهای برخاست و رویخهای به لوپوکاله گفت:
«صورت فلکی برای بعدکهن از به اسارت گرفتنیخهای زیک دریکر چه دستوری داد؟»
«چیز مشخصی ذکر نکرد؛ ولیبیندازد گفت که گرفتن زیک دریکرهمان کلید اصلی برای بازپسگیری پادشاهمونه.»
با شنیدن واژه «پادشاه»، حواریونبیندازد سر خم کردند و درهمان ستایش پادشاه شیاطین زمزمه سر دادند.
کشیش اعظم به لوپوکاله گفت:
«اختیار تام بهت میدم. زیک دریکر رومحاصرهی به رُم بکشون، به دامش بنداز وقرار اراده اون صورت فلکی رو برآورده کن.»
لوپوکاله در برابرداخلی کشیش اعظم تعظیمبرای کرد و پاسخ داد:
«فرمانبردارم.»
با این سخن، کشیشمحاصرهی اعظم به جلسه پایان دادیخبندان و حواریون را مرخص کرد.
در خلوتِ اتاقاژدهای تاریک، کشیش اعظم ردایشمحاصرهی را بهآرامی کنار زد.
یک طرف چهرهاش جوانی برنا رابرای نشان میداد، اما سمت دیگرش به طرزگرفته دهشتناکی از شکل افتاده و کجومعوج بود.
چشمی که در سمت دفرمهبیندازد قرار داشت، با نخ وهمان سوزن به هم دوخته شده بود.
کشیش اعظم در حالی کهیخهای لبخندی شوم بر لب داشت، باقرار انگشت روی آن چشم دوختهشده کشید.
«آن نامیرا... بالاخره میتونمکهن قدرتی رو که قرنهایخهای چشمانتظارش بودم به چنگ بیارم.»