چپتر 295: میراث خاندان شمشیر مطلق
0وقتی زیک دوباره چشمانش را گشود،بعد نخستین چیزی که دید، خزی نرم بودگوناگون که درخششی زرین از خود ساطع میکرد.
«هان؟ این چیه؟»
سرش را بالا گرفت ودقیقاً متوجه شد در میان پشمهایپرسش نرم ارباب کوهستان فرو رفته است.
در همان لحظه، میشل به زیک که تازهکوبیدن بیدار شده بود نزدیک شد و در حالیشریان که اشکهایش سرازیر بود، به او آویزان شد:
«وااای! جناب شوالیه! ممنونمداد که ارباب کوهستان روشروع نجات دادید! واقعاً ازتون ممنونم!»
زیک دریافت که درشریان واپسین دم، تطهیر بانیروی موفقیت به پایان رسیده بود.
او شانههای لرزان میشلدوانده را گرفت و هرداشت طور بود توانست بنشیند.
برخلاف قبل، اربابداد کوهستان اینک به درختیشروع تنومند تکیه داده بود.
ارباب کوهستان لبخندیتکان سرشار از مهر بهانسانها زیک زد و گفت:
«صمیمانه از تو سپاسگزارم.شریان به لطف تو، توانستمنیروی الوهیتم را بازپس گیرم.»
ارباب کوهستان، جانوری الهی که عمری بستفاوت دراز را سپری کرده بود، به نشانهبعد قدردانی در برابر زیک سر فرود آورد.
زیک نیزتکان متقابلاً به اوبعد ادای احترام کرد:
«خوشحالم که تطهیر با موفقیت انجام شد. اما آنکوبیدن انرژی شیطانی که درون کالبد شما ریشه دوانده بودحیاتی دقیقاً چه بود؟ با انرژی شیطانی معمولی تفاوت داشت.»
ارباب کوهستان درهدفشان پاسخ به پرسش زیک،کنند سرش را تکان داد:
«از برههای به بعد، انسانها شروع به کوبیدن دیرکهایی آغشته به انرژی شیطانی در بخشهای گوناگون رشتهکوه کردند. هدفشان اینبخشهای بود که شریان حیاتی کوهستان را قطع کنند و نیروی مرا به زوال بکشانند. سپس روزی فرا رسید که شیئیخبیث آکنده از نیرویی خبیث را در قلب رشتهکوه دفن کردند و اینگونه بود که زهر در سراسر کالبدم جریان یافت.»
با شنیدن سخنانداد ارباب کوهستان، خاطرهای درشروع ذهن زیک تداعی شد.
«عوضیهای امپراتوری. توی کوههای غولپیکر هم با کار گذاشتنکوبیدن اشیای باستانی آلوده به قدرت پیامآور خون و جنونحیاتی در نقاط مختلف، قلمرو بربرها رو تضعیف کرده بودن.»
آنچه در سرزمینهای بربرهاشریان روی داده بود، اینجانیروی نیز رخنه کرده بود.
زیک روشما به اربابدوانده کوهستان گفت:
«کسانی که میکوشند پای قدرت شیاطین را به جهاندیرکهایی پدیدارها باز کنند... همانها شریان حیاتی کوهستان را بریدندقطع و آن نیروی خبیث را اینجا به خاک سپردند.»
ارباب کوهستانپرسش بهآرامی سرداد فرود آورد:
«همانطور که میگویی، گویی رخدادی سهمگین در جهاننیروی پدیدارها در شرف وقوع است. در چنین روزگارشیئی پرآشوبی، دقیقاً به نیروی آثار مقدس نیاز خواهد بود.»
ارباب کوهستان از جادوانده برخاست و پنجه عظیمشداشت را بر سر زیک نهاد:
«شوالیه استوار و پاکنهاد. به نشانه سپاسگزاری، این تمام چیزیآغشته است که میتوانم پیشکشت کنم. باشد که در مسیر پرخطرینیروی که در پیش داری، هرچند اندک، یار و یاورت باشد.»
انرژی سبزفام کمرنگیتکان از پنجه ارباببعد کوهستان سرازیر شد.
آن هالهکردند در کالبدشریان زیک رسوخ کرد.
پیامی پیششما چشمان زیکدوانده نقش بست.
عنوان «عنایت جانور الهی» را به دست آوردید.
به دلیل اثر عنوان «عنایت جانور الهی»، مهارت «رام کردن (B)» به مهارت «ارتباط معنوی (درجه A)» فرگشت یافت.
به دلیل اثر مهارت غیرفعال «شکستن محدودیت»، مهارتآموزی تکنیک شعله مقدس افزایش یافت.
به دلیل افزایش سطح مهارت، «تکنیک شعله مقدس» به «تکنیک درخشش مقدس (S+)» ارتقا پیدا کرد.
دریافت نیروی جانور الهی، همبرههای عنوانی تازه نصیبش کرد ودیرکهایی هم مهارتهایش را ارتقا داد.
«خطرناک بود،کردند ولی در نهایتحیاتی خوب تموم شد.»
در همین دم، ارباب کوهستان چیزیمعمولی را که در کف دست نگهداد داشته بود، به سوی زیک گرفت.
جعبهای کهنهتکان و پوشیدهبرههای از خزه بود.
«این چیه؟»
«اینها گنجینههایی هستند که در گذشتههای دور، هنگامی که بر اینبکشانند کوهستان فرمان میراندم، از سوی کسانی که از هیبتم هراسان بودنداینگونه پیشکش شد. برای من ارزشی ندارند، اما شاید به کار تو بیایند.»
زیک جعبه را ازدوانده ارباب کوهستان تحویل گرفتداشت و درش را گشود.
«اینا دیگه...؟»
در کمال شگفتی،تکان جعبه مالامال ازبعد آثار باستانی کهن بود.
زیک با چشمان اژدهای خودحیاتی تکتک آن اشیا را برانداز کردبکشانند و به خواندن مشخصاتشان مشغول شد.
در میان آنها،ریشه ناگهان چشمش بهمعمولی چیزی غیرمنتظره افتاد.
انگشتری فرسوده بود که گویی بهانسانها عنوان نگینمهر به کار میرفت وگوناگون بر فراز آن نشانی به چشم میخورد.
برخلاف نشانهای پر زرقوبرق سایربرههای خاندانهای اشرافی، اینجا تنها نقشدیرکهایی یک شمشیر ساده حکاکی شده بود.
زیک همانند سایرهدفشان اشیا، مشخصات انگشترقطع را بررسی کرد.
مشخصات انگشتر
توضیحات: نگینمهری که نماد خاندان دریکر است.
توانایی ویژه: ؟؟؟
نکات خاص: انگشتری ساختهشده توسط قدیس شمشیر، شاتان دریکر، بنیانگذار خاندان شمشیر مطلق دریکر.
زیک باتکان خواندن اطلاعاتبرههای انگشتر یکه خورد.
«خاندان شمشیر مطلق دریکر؟»
در ذهن زیک،هدفشان خاندان دریکر همواره همانکنند خاندان نامدار اژدهاکش بود.
او تا به حالدوانده حتی نامی از خاندانداشت شمشیر مطلق نشنیده بود.
زیک به یاد آورد که تراکان دریکرشروع پیشتر اشاره کرده بود که در وضعیتیکردند نیمهجان از خاندان رانده و تبعید شده بود.
«خاندان دریکرِ پیش از تراکان...برههای شاید اون زمان، قوانین و ساختاریآغشته کاملاً متفاوت از وضع فعلی داشته.»
در همان اثنا،هدفشان پیامی تازه پیشقطع چشمان زیک نمایان شد.
به دلیل کشف نگینمهر دریکر، مأموریت دستاورد بهروزرسانی شد.
مأموریت دستاورد (زنجیرهای)
- غار مخفی را که بینشهای قدیس شمشیر، شاتان دریکر در آن به یادگار مانده بیابید.
- واپسین میراث خاندان شمشیر مطلق دریکر را بیابید.
پاداش مأموریت: بینش نهایی قدیس شمشیر
پاداش مأموریت: توانایی تباری ویژه
زیک از دیدنشانههای این پیام ماتتوانست و مبهوت ماند.
«میراث نهایی خاندانبخشهای شمشیر مطلق؟ اونم باهدفشان پاداش توانایی تباری ویژه؟»
با توجه به زنجیرهای شدن مأموریت دستاورد، به نظرتفاوت میرسید میراث خاندان در همان غار مخفی مدفون استشروع که بینشهای قدیس شمشیر، شاتان دریکر، در آن قرار داشت.
«غار مخفی قدیس شمشیر،پایان شاتان دریکر، توی جنگل فراموششدگانتوانست بود. میراث خاندان شمشیر مطلق...»
زیک هرگز تصوری از وضعیتطور خاندان دریکر، پیش از آنکه بهدرختی عنوان خاندان اژدهاکش شناخته شود، نداشت.
او نگینمهر خاندان دریکر رارشتهکوه جداگانه برداشت و بقیه جعبه راکنند بهطور کامل در موجودیاش ذخیره کرد.
ارباب کوهستاندرون رو بهشما زیک گفت:
«با احیای الوهیتم، اکنون قادرمرسیده مسیر منتهی به دریاچه پریانبنشیند را بگشایم. آیا بیدرنگ رهسپار میشوی؟»
نیروی ذهنی زیک بهطور کامل بازسازی شده بود،برخلاف از این رو هیچ مانعی برای حرکت وجودسرشار نداشت. زیک رو به ارباب کوهستان سر تکان داد:
«بله، لطفاًآغشته همین کارگوناگون را بکنید.»
با کلام او، ارباب کوهستانریشه دهان عظیمش را گشود وداشت انرژی زرینی را به بیرون دمید.
آن انرژی زرین چرخید ورسیده گرد هم آمد و طولیبنشیند نکشید که درگاهی مدور پدیدار گشت.
زیک نسبت به انرژیلرزان رازآلودی که از درگاه طلاییقبل متصاعد میشد، احساس کنجکاوی کرد.
«حسش خیلیآغشته شبیه بهگوناگون قدرت تطهیره.»
سپس ارباب کوهستانکالبد به درگاه زریندوانده اشاره کرد و افزود:
«از این درگاه گذر کن تاشانههای مسیر دریاچه پریان پدیدار شود. اماقبل این پند را آویزه گوشت کن:
اگر عنان اختیار از کف بدهیبعد و تسلیم وسوسههای پیش چشمانت شوی، دیگرگوناگون هرگز روی جهان پدیدارها را نخواهی دید.»
«متوجه شدم.»
زیک کنجکاویاش را مهاردوانده کرد و گام درداشت میان درگاه زرین نهاد.
ووونگگگ!
به محض ورود زیک به درگاه، طنینی سهمگین در فضا پیچیدآغشته و درگاهی که ارباب کوهستان پدید آورده بود، اندکی بعد همچونمرا غباری زرین در هوا متلاشی شد و بیهیچ ردی از میان رفت.
میشل که از پشتشریان سر نظارهگر صحنه بود، بامرا بهت و شگفتی زبان گشود:
«جـ... جناب شوالیه کجا رفتن؟»
ارباب کوهستان دگربارداد به تنه درخت تکیهشروع زد و پاسخ داد:
«او جهان پدیدارها را به مقصد سرحداتانسانها قلمرو پریان ترک گفت. به انتظار مینشینیم،رشتهکوه به این امید که به سلامت بازگردد.»
ووونگ!
زیک که هنگام عبور از درگاه به خاطر تابشپاسخ ناگهانی نور چهره در هم کشیده بود، چشمانش رادیرکهایی گشود و با منظرهای کاملاً متفاوت از پیش روبرو شد.
«اینجا دیگه کجاست؟»
نگاهی به اطرافتکان انداخت؛ جنگلی بیپایانبعد گسترده شده بود.
اما نقصی غریبهدفشان در این جنگلقطع به چشم میخورد.
طرحها و اشکال محو و نامشخص بودند،تفاوت درست مانند رنگی که روی بوم نقاشی پخشانسانها شده باشد، و رنگ برگها مدام تغییر میکرد.
زیک بیاختیار و مبهوت به درختانی کهشروع پیوسته تغییر رنگ میدادند خیره ماند وکردند برای لحظهای هوشیاریاش رو به زوال رفت.
سرش راپرسش تکان داد تابرههای به خودش بیاید.
«حسش شبیه وقتاییه که توی مرز ابعادی درنیروی حالت روحانیسازی بودم. انگار برای موجودی از جهانشیئی پدیدارها اصلاً خوب نیست که مدت زیادی اینجا بمونه.»
زیک رویش را برگردانددوانده و مسیری را دید کهپاسخ مستقیم از دل جنگل میگذشت.
به آرامی درداد امتداد آن مسیر بهشروع سمت بالا گام برداشت.
هر چه بیشتر پیش میرفت، رنگ درختان درخشانترشروع میشد؛ طیفی از رنگینکمان از این رنگ به آنشریان رنگ درمیآمد، گویی او را وسوسه میکرد که بازایستد.
حتی طنین خندههاییهدفشان از میان درختانقطع به گوش میرسید.
— کهکهکهکه!
خندههایی شاد وداد فریبنده از گوشهانسانها و کنار درختان برمیخاست.
— بیاپرسش اینجا، باداد من بازی کن.
زیک صداهای شیرینی را که اوقطع را فرا میخواندند نادیده گرفت وسپس در سکوت به راهش ادامه داد.
با پیشروی در مسیر میاندقیقاً درختان، طولی نکشید که دریاچهایپرسش پهناور پیش چشمانش پدیدار شد.
زیک آرامآرامتکان به دریاچهبرههای نزدیک شد.
آب دریاچه نیز کیفیتیداد رازآلود داشت، گویی لایهای ازکوبیدن رنگروغن روی آن کشیده بودند.
علاوه بر این، باشریان هر موج ملایم، رنگ آبمرا به شکلی مسحورکننده دگرگون میشد.
چنین به نظر میرسید که تنها نشستنتفاوت در آنجا و چشم دوختن بیپایان بهبعد امواج و درختان برای تمام عمر کفایت میکرد.
برای لحظهای، زیک متوجه شدبعد که نزدیک بوده باز همآغشته مهار هوشیاریاش را از کف بدهد.
«به خودت بیا!»
به سرعت ماسکهدفشان آگاممنون را ازقطع موجودیاش بیرون کشید.
ماسک که در آستانه خرددقیقاً شدن کامل قرار داشت، از ترکهایتکان ریز و بیشماری پوشیده شده بود.
زیک در حالی کهبرههای به ماسک آگاممنون چشم دوختهدیرکهایی بود، به فکر فرو رفت.
«چطور میتونم تعمیرش کنم؟»
— کهکهکهکه!
دوباره صدایشما خنده از اعماقدقیقاً جنگل طنینانداز شد.
زیک رو بهداد سمتی که صدا ازشروع آن میآمد فریاد زد:
«من برای احیای این عتیقه مقدسِ درهمشکسته بهشروع اینجا اومدم! چه کاری باید انجام بدم تاهدفشان این عتیقه مقدس قدرتش رو دوباره به دست بیاره؟»
با وجود فریاد بلندش،شریان تنها همان خندهها در فضامرا پیچید و پاسخی دریافت نکرد.
زیک پس از قدری تأمل، جام مقدس وداشت غلاف را نیز بیرون آورد و هر سهشروع عتیقه مقدس را کنار ساحل دریاچه بر زمین نهاد.
در همان لحظه.
ووونگ!
سطح آب دریاچه ناگهانشریان به تلاطم افتاد و چیزیمرا از زیر امواج سر برآورد.
«اون دیگه چیه؟»
زیک با هوشیاریداد و احتیاط دوبارهانسانها عتیقههای مقدس را برداشت.
موجودی پدیدار شده بودداد که تماماً از آبهایشروع هفترنگ شکل گرفته بود.
آن موجود بههدفشان آرامی به سویقطع زیک گام برداشت.
زیک نیروی فوقالعاده عظیمی را از وجود اینداشت موجود حس کرد؛ موجودی که حتی پیکرش بهشروع طور کامل شکل ثابتی به خود نگرفته بود.
«یه پری ردهبالاست؟داد حسش با روحهایی کهشروع نریسا احضار میکرد متفاوته.»
تجسم دریاچهپرسش درست درداد برابر زیک ایستاد.
صدایی درکردند ژرفای ذهنشریان زیک پیچید:
«ای نامیرایی که بادوانده نیروی موعود و بیبازگشت،داشت زمان را به عقب راندهای.»
زیک باتکان شنیدن کلام تجسمبعد دریاچه یکه خورد.
«از بازگشتم باخبره؟!»
تا به حال، بهشریان جز کرونوس، احدی از بازگشتمرا در زمان او مطلع نبود.
حتی کرونوس هم صرفاً از آنمعمولی رو میدانست که آن قدرت راداد مستقیماً درون عتیقه اژدهای کهن کاشته بود.
زیک روتکان به تجسمبرههای دریاچه گفت:
«نام من زیک دریکره. همونطور که گفتی،انسانها من کالبد کلاس نامیرا رو دارم. بهرشتهکوه اینجا اومدم تا عتیقههای مقدس رو مرمت کنم.»
تجسم دریاچه ادامه داد:
«عتیقههای مقدس، نیروهایی فراتر از قوانین هستیاند. درستداشت همانگونه که تصاحب چنین قدرتی توسط یک نامیرای فراترکوبیدن از قانون، سرانجام به فروپاشی جهان پدیدارها خواهد انجامید.»
«اما اگه نتونیم با قدرت عتیقههایانسانها مقدس جلوی ناراک رو بگیریم، ممکنهگوناگون پادشاه شیاطین در جهان پدیدارها احیا بشه.»
«هر چه نیروهای فراتر ازبرههای قانون بیشتری سر برآورند، زماندیرکهایی رستاخیز پادشاه شیاطین نزدیکتر خواهد شد.»
«داری میگی قدرتهدفشان عتیقههای مقدس، رستاخیز پادشاهکنند شیاطین رو جلو میاندازه؟»
تجسم دریاچهشما سرش رادوانده تکان داد:
«آنچه رستاخیز پادشاه شیاطین رابعد تسریع میکند، چیزی جز شخصِآغشته نامیرا نیست. یعنی خودِ تو.»
ناگهان، پیکره تجسم دریاچه بهبرههای شدت متورم شد و هیکلدیرکهایی زیک را در بر گرفت.
زیک که از این یورش غافلگیرکننده جا خورده بود، نتوانستزوال به موقع واکنش نشان دهد؛ او در تن تلاطمزده تجسمقلب دریاچه بلعیده شد و به درون آبهای دریاچه فرو رفت.
با سقوطش به ژرفایدوانده دریاچه، همهچیز در طیفی ازپاسخ هزاران رنگ چشمنواز غوطهور گشت.
زیک از خود پرسید آیابعد در تمام عمرش تا این حدبخشهای منظرهای خیرهکننده و مسحورکننده دیده بود؟
«آه...»
ذهن زیک، سرمست از تماشای اینقطع شکوه تماشایی، در آرامشی مطلق فرو رفتروزی و همهچیز را به دست فراموشی سپرد.
چیزهایی نظیر قویترین فرد قاره بودن،معمولی آبل، ناراک، زیمنس و حتی امپراتوری،داد همگی پوچ و بیارزش به نظر میرسیدند.
تنها ماندن درداد اینجا، گویی خودِانسانها سعادت ابدی بود.
دوباره طنینپرسش صدای تجسم دریاچهبرههای در گوشش پیچید:
«قدرت نامیرا در همینجا به خواب فروکنند خواهد رفت. اجازه نخواهم داد چنین نیروییفرا دیگر بار در جهان پدیدارها پدیدار شود.»
زیک که در زیبایی سحرانگیز آن منظره غرقداشت شده بود، با شنیدن نوای رؤیایی تجسم دریاچه ناگهانکوبیدن به خود آمد و به جهان واقعیت پرتاب شد.
«الان اصلاًتکان وقت اینبرههای حرفها نیست!»
با حس بحرانی کشنده از این واقعیت که اگرکوبیدن بیش از این بماند عقل و هوشیاریاش را برایحیاتی همیشه خواهد باخت، با تمام وجود برای فرار تقلا کرد.
کوشید موجودیاش را بگشاید و سلاحیقطع بیرون بکشد، اما برخلاف همیشه، اینسپس بار هیچ واکنشی از موجودی دریافت نکرد.
«چه خبر شده؟»
زیک پیاپی تلاش کرد تا به موجودیاششروع دسترسی یابد و سلاحی بردارد، اما مهمکردند نبود چه کند؛ تحت هیچ شرایطی کار نمیکرد.
درست در همان آن.
اقتدار: بخت و اقبال فعال شد.
تنها شیئی که از موجودیبعد بیرون آمد، قل خورد وآغشته در کف دست زیک جای گرفت.
آن شیء، همان تخم جانوربرههای روحی بود که از لانهدیرکهایی کیونگچی به دست آورده بود.
«چرا یهو این؟»
تخم جانور روحی که در دستمعمولی زیک بود، شروع کرد به مکیدنداد آبهای چرخان دریاچه از تمام جهات.
ووونگ!
گویا انرژی درون دریاچه از طریق آبانسانها جذب میشد، چرا که سطح تخم کمکمرشتهکوه رنگهایی پرشور و زنده به خود گرفت.
ناگهان، دوباره صدایهدفشان تجسم دریاچه درقطع فضا طنین انداخت:
«ای نامیرا!شما همین الان داریدقیقاً چه غلطی میکنی؟!»
زیک تخم جانور روحی را که درشروع حال بلعیدن قدرت دریاچه بود، به سمتیکردند نشانه رفت که صدای تجسم از آن برمیخاست.
فشششت—
تخم جانور روحیهدفشان نوری درخشانتر وقطع ساطعتر از پیش پراکند.
تجسم دریاچهشما با هراسدوانده فریاد کشید:
«فوراً متوقفش کن!»
تجسم دریاچه موجی سهمگین وبرههای کوهپیکر پدید آورد تا زیک وآغشته تخم را در یک دم ببلعد.
زیک با درک خطر مرگبار پیش رو، تخم را محکمزوال به سینهاش فشرد. موج غولآسا در کسری از ثانیه زیکقلب و تخم را در کام خود کشید و درهم کوبید.
«اوووف.»
اما درست در آن دم، تخمیانسانها که به سینه زیک چسبیده بود،گوناگون با دانتیان میانی او وارد طنین شد.
تخم، مانای متصاعد از دانتیان میانیبعد او را جذب کرد و پرتوییبخشهای منشوری و هفترنگ از خود ساطع نمود.
«ای نامیرا!کردند همین حالاشریان دست نگه دار!»
هرچند زیک دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی در شرفداشت وقوع است، اما در واکنش به فریادهای سراسیمه تجسمکوبیدن دریاچه، مانای بیشتری را به درون تخم سرازیر کرد.
آنگاه، ترکهایی ریز وبرههای درشت بر پوسته تخمکوبیدن جانور روحی پدیدار شد.
تِرَک!
با خرد شدن پوستهشریان تخم، انفجاری از نورنیروی خیرهکننده به بیرون فوران کرد.
همراه با آن نوردوانده تابناک، موجودی بالهایش راداشت گشود و سر برآورد.
پدیدهای پیچیده درداد نوری منشوری، به همراهشروع زیک به آسمان برخاست.
غرش سهمگینی برخاست!
زیک همراه با تشعشعشریان نور دوباره به بالاینیروی سطح دریاچه پرتاب شد.
اکنون در بلندای ساحل دریاچه، زیک سرانجام نگاهش بهپاسخ موجودی افتاد که از دل آن تخم بیرون آمده وآغشته به سینهاش چنگ زده بود، و مات و مبهوت ماند.
«این... دیگه چیه؟»