---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 301: پیشروی فرقه شمشیر سیاه • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 301: پیشروی فرقه شمشیر سیاه

0

فردای روز مراسم اعطای مقام،‌اقدام​ زیک پیام فوری و اضطراری‌ای‌نظر​ از جانب کالی دریافت کرد.

با خواندن‌گذاشته​ نامه، چهره‌اش‌نیروهای​ درهم رفت.

«یه لشکر هیولا با منشأ نامعلوم در محل اجلاس غرب—جایی که هلن، آوای‌اخلاقی​ شعله خمیده و بیگ جو از کروستل جمع شدن—ظاهر شده و محاصره‌شون کرده؟»‌بودند​ زیک یاد اوگرهای شست‌وشوی مغزی‌داده‌شده‌ای افتاد که در رشته‌کوه‌های اوگر کشف کرده بود.

نقشه امپراتوری برای رهاسازی هیولاها در‌این​ منطقه گتو به منظور تراشیدن بهانه‌ای‌غرب​ برای جنگ، از پیش کلید خورده بود.

گذشته از این، اگر این اجلاس—که قرار بود‌نداشت​ پیوند اتحاد غرب را رقم بزند—در محاصره می‌ماند‌موفقیت​ و آماج حمله قرار می‌گرفت، اوضاع فاجعه‌بار می‌شد.

«اگه آوای شعله خمیده و بیگ جو توی‌نظر​ این حمله کشته بشن، اتحاد غرب هرگز شکل نمی‌گیره‌صورت​ و ممکنه بین جانورخوهای منطقه جنگ داخلی راه بیفته.»

به‌ویژه کروستل، سندیکای تبهکاری متشکل از جانورخوهای منطقه غربی، تحت‌نداشت​ رهبری بیگ جو به اتحاد رسیده بود؛ همو که جناح‌های‌می‌رسید​ رقیب را راضی کرده بود تا ساختاری ائتلافی تشکیل دهند.

اگر بیگ جو کشته می‌شد، آن‌این​ تشکیلات بار دیگر به جان هم می‌افتادند‌رقم​ و در ورطه خونین جنگ فرو می‌رفتند.

از سویی دیگر، چنانچه این واقعه به پای حمله‌بتوان​ هیولاها گذاشته می‌شد و نه اقدام نیروهای امپراتوری، امکان نداشت‌صورت​ بتوان امپراتوری را از نظر اخلاقی یا سیاسی مقصر دانست.

حتی اگر اجلاس با موفقیت به پایان می‌رسید، در صورت‌سیاسی​ لشکرکشی کالی، نیروهای حافظ صلح امپراتوری که در منطقه گتو‌صلح​ مستقر بودند بی‌تردید به بهانه‌ای دست به تحریک و درگیری می‌زدند.

«با این حال، می‌تونم از‌پای​ آلنسیا مجوز بگیرم و به‌نداشت​ بهانه سرکوب هیولاها وارد اونجا بشم.»

زیک پس از اندکی تأمل، بر‌این​ آن شد که خودش شخصاً برای‌غرب​ نجات آن‌ها راهی منطقه گتو شود.

رو به دکر، کاپیتان‌گذاشته​ یگانش، گفت: «فرقه شوالیه‌های شمشیر‌بتوان​ سیاه می‌تونه آماده حرکت بشه؟»

دکر با تکان دادن سر پاسخ داد: «می‌تونیم‌نظر​ بی‌درنگ و بدون هیچ مشکلی مستقر بشیم، اما‌می‌رسید​ محاسبه و تدارک آذوقه و باروبنه اندکی زمان می‌بره.»

زیک با شنیدن این حرف سر تکان داد: «با‌امکان​ شاهزاده‌خانم ملیسا صحبت می‌کنم. می‌تونیم تدارکات رو از مسیر‌موفقیت​ آلنسیا تحویل بگیریم، پس از این بابت مشکلی نیست.»

«اطاعت. بی‌درنگ‌پیش​ مقدمات حرکت‌خورده​ رو فراهم می‌کنیم.»

بدین ترتیب، نخستین مأموریت رسمی‌اقدام​ فرقه شوالیه‌های شمشیر سیاه، پاکسازی‌نظر​ هیولاها در منطقه گتو تعیین شد.

با محوریت کاپیتان دکر،‌نیروهای​ نایب‌کاپیتان فارل و کلون، تدارکات‌اخلاقی​ با سرعتی سرسام‌آور پیش رفت.

با گردآمدن اعضای یگان سپردار که پیش‌تر به هشتمین فرقه شوالیه‌های دلفوا‌نظر​ تعلق داشتند، شوالیه‌های سابق فرقه شوالیه‌های رز، یگان کمانداران کلر و جادوگران،‌صلح​ بیش از دویست شوالیه در میدان تمرین مرکزی قلعه آگاممنون به صف ایستادند.

«فرقه شوالیه‌های‌پیش​ شمشیر سیاه!‌خورده​ حرکت می‌کنیم!»

زیک در جایگاه لردی مستقل،‌اقدام​ فرقه شوالیه‌ها را به سوی منطقه‌اخلاقی​ گتو در غرب به پیش راند.

در شکافی میان صخره‌های برهوت،‌پای​ دو مأمور سازمان اطلاعات امپراتوری‌نداشت​ سرک کشیده و پیش‌رو را می‌پاییدند.

یکی از آن‌ها با دیدن گله هیولاها در دوردست، نوک زبانش را با‌رقم​ صدا به سقف دهان کوبید و گفت: «چچ، تا حالا ندیده بودم این همه‌هرگز​ اوگر یه جا دور هم جمع بشن. اون عوضی‌های اتاق ۱۳ چه غلطی کردن؟»

اوگرها اصولاً هیولاهایی با‌گذاشته​ درجه خطر بالا بودند که‌بتوان​ در اعماق جنگل‌ها زندگی می‌کردند.

با این وجود، به ناگاه گله‌هایی پرشمار‌بتوان​ از اوگرها به همراه هیولاهای خطرناکی چون میناتورها‌پایان​ و سایکلوپ‌ها در سرتاسر برهوت آفتابی شده بودند.

این جانوران وحشی سراسر منطقه گتو را‌اقدام​ به تاراج کشانده و تمام مسیرهای ورودی‌سیاسی​ به درون آن را مسدود ساخته بودند.

وظیفه این مأموران آن بود که نوبتی و روزانه‌قرار​ هرگونه تغییر یا رفتار نامعمول میان هیولاها را بررسی‌حمله​ کرده و گزارش آن را به مقر فرماندهی بفرستند.

مأمور دیگر که به تخته‌سنگی تکیه داده بود، پوزخندی‌بتوان​ زد و گفت: «حرف مفت نزن. مگه نمی‌دونی از وقتی‌صورت​ رئیس عوض شده، اوضاع چقدر اون بالا متشنج و بیخ‌داره؟»

مأمور اول درست در‌نیروهای​ حالی که شانه بالا‌نظر​ می‌انداخت، خشکش زد: «هان؟»

ناگهان ابری سترگ از‌واقعه​ گرد و خاک در‌نیروهای​ دوردست به آسمان برخاست.

مأمور با وحشت فریاد‌خورده​ کشید: «ا-ارشد! یه عده دارن‌قرار​ میان... تا حالا اصلاً ندیدمشون!»

«چی؟»

شوالیه‌های سواره در حالی که تیغ‌هایشان‌نداشت​ را آخته بودند، طوفانی از خاک برپا‌حتی​ کرده و به سوی هیولاها هجوم بردند.

شوالیه پیشتاز، شمشیری تیره را بالا برد و‌نیروهای​ با پرتو یک تیغه هاله، سر اوگری را‌دانست​ تنها با یک ضربت از تن جدا ساخت.

مأموران امپراتوری نشان‌کلید​ روی درفش فرقه شوالیه‌ها‌اگر​ را به چشم دیدند.

پرچمی سرخ‌فام که‌پای​ طرح شمشیری سیاه‌نیروهای​ بر سینه‌اش می‌درخشید.

رنگ از رخسارشان‌اقدام​ پرید: «این... این‌نداشت​ درفش خاندان دریکره.»

تنها دریکر این حق ویژه را‌گذاشته​ داشت که در پرچم‌هایش رنگ سرخ‌نظر​ و سیاه را در هم بیامیزد.

اما نشان شمشیر سیاهی‌خورده​ که بر آن نقش‌اجلاس—که​ بسته بود، به‌کلی ناآشنا می‌نمود.

حتی در میان این بهت و حیرت، شوالیه‌های‌نداشت​ سیاه‌پوشی که در دل گرد و غبار می‌تاختند،‌موفقیت​ با مهارتی بی‌نقص و مرگبار هیولاها را درو می‌کردند.

آن درندگان رده‌بالا‌اقدام​ کوچک‌ترین شانسی نداشتند و‌بتوان​ زبونانه به خاک می‌افتادند.

در همان دم—

«پس پادوهای‌پیش​ امپراتوری اینجا‌خورده​ جاخوش کرده بودن.»

صدای بوریس درست‌پای​ از پشت سر‌نیروهای​ مأموران پنهان‌شده برخاست.

'این عوضی کِی...؟'

مأموران خواستند از روزنه‌واقعه​ سنگ‌ها بگریزند، اما دیگر‌نیروهای​ خیلی دیر شده بود.

بیسکو شانه به‌کلید​ شانه اساسین‌های سالماک در‌اگر​ برابرشان قد علم کرد.

بیسکو نیم‌نگاهی به بوریس‌گذاشته​ انداخت و پرسید: «کاپیتان،‌نداشت​ با اینا چیکار کنیم؟»

بوریس با بی‌قیدی دستش را‌امکان​ تکان داد: «ببندینشون تا دست از‌مقصر​ پا خطا نکنن. می‌بریمشون پیش لرد.»

فرقه شوالیه‌های شمشیر سیاه پس‌پای​ از جارو کردن هیولاهای منطقه، به‌بتوان​ پایگاه خطوط دفاعی مرزی آلنسیا بازگشتند.

آن‌ها در دل قرارگاه اردوگاهی برپا کرده بودند، و‌قرار​ بوریس مأموران اداره امنیت را کشان‌کشان به سوی چادر‌حمله​ مرکزی فرماندهی برد؛ همان‌جا که زیک چشم‌به‌راهشان نشسته بود.

شترق!

مأمورانِ در بند به زانو افتادند و‌بتوان​ با ترس به مردی که در میان‌موفقیت​ چادر بر کرسی نشسته بود خیره شدند.

شوالیه‌ای جوان با تن‌پوش دریکر، همراه‌گذاشته​ با ساعدبندهایی سیاه از پولاد که‌نظر​ نشان بیدارکننده اصیل به شمار می‌رفت.

لب‌های مأموران لرزید‌کلید​ و رنگ به‌این​ چهره‌شان نماند: «ز-زیک دریکر...»

کلون که در چندقدمی ایستاده بود، بی‌درنگ‌امکان​ لگد سنگینی حواله دنده‌های مأموری کرد که‌دانست​ این نام را بر زبان رانده بود.

صدای خرد شدن استخوان با‌امکان​ ضربه‌ای خفه در هوا پیچید‌سیاسی​ و مأمور ناله‌کنان بر زمین غلتید.

«عوضی. لرد ما رفیق‌واقعه​ شیشته؟ کی بهت اجازه داد‌امکان​ اسمش رو به زبون بیاری؟»

زیک دریکر، شوالیه ارشد خاندان دریکر، لرد قلمروهای شمالی شاهزاده‌نشین تروی،‌اتحاد​ وارث خاندان آگاممنون و دارنده‌ی نشان دوک از پادشاهی کوسکو، یک‌می‌شد​ شوالیه ساده نبود—او در جایگاه خود، لردی مقتدر و مستقل شمرده می‌شد.

مأموری که هدف لگد کلون قرار گرفته بود، به‌بتوان​ سختی برای یک جرعه هوا لهستان می‌زد؛ گویی تنها‌می‌رسید​ همان تک‌ضربه، استخوان‌های سینه‌اش را در هم شکسته بود.

زیک در همان حالت‌نیروهای​ لمیده‌اش به آن‌ها چشم دوخت‌اخلاقی​ و با لحنی سرد پرسید:

«سازمان اطلاعات‌سویی​ توی منطقه گتو‌پای​ پی چی می‌گرده؟»

مأموران در برابر ابهت و ارعاب طبیعی‌اگر​ اژدها و کاریزمایی که از وجودش ساطع‌بزند—در​ می‌شد، ناخودآگاه لرزه به اندامشان افتاده بود.

«این اصلاً شبیه شایعه‌ها نیست...»

در امپراتوری، زیک را صرفاً یک تازه به دوران رسیده‌ی‌سیاسی​ خوش‌شانس می‌دانستند که به بیدارکننده‌ای اصیل بدل شده و زیر‌صلح​ سایه‌ی حمایت‌های خانوادگی قد کشیده بود؛ شوالیه‌ای پر زرق‌وبرق اما بی‌تجربه.

ارزیابی آن‌ها این بود که نفوذ‌گذاشته​ کالی در مقام حامی‌اش، نقشی بسیار پررنگ‌تر‌اخلاقی​ از توانایی واقعی خود زیک داشته است.

اما دیدن رو در روی‌گذشته​ زیک دریکر، تمام آن قضاوت‌ها‌پیوند​ و خیالبافی‌ها را مضحک جلوه می‌داد.

او تجسم خودِ یک حاکم‌اقدام​ مقتدر بود که از بالا‌نظر​ بر همه چیز اشراف داشت.

علاوه بر این، شوالیه‌های دیگری هم‌نداشت​ که گرداگردش ایستاده بودند، به هیچ‌دانست​ وجه حریفان دست‌کمی به شمار نمی‌رفتند.

طور به مأموران چشم دوخته بودند که گویی حاضرند با‌نداشت​ همان شمشیرهایی که هیولاهای مهلک را از پای درآورده بودند،‌می‌رسید​ در یک چشم به هم زدن سر از تنشان جدا کنند.

یکی از مأموران رو‌خورده​ به زیک کرد و‌اجلاس—که​ با صدایی لرزان گفت:

«مـ... ما جزو ارتش امپراتوری‌اقدام​ هستیم. دریکر و امپراتوری با‌نظر​ هم پیمان عدم تعرض دارن...»

ووووش!

در همان لحظه، کلون گرزش‌پای​ را با تمام قدرت بالا‌نداشت​ برد و در هوا چرخاند.

ووووش! ووووش!

گرز سنگین با شکافتن‌گذاشته​ سهمگین هوا، صدایی زوزه‌مانند‌نداشت​ و کرکننده پدید آورد.

با دیدن این‌اقدام​ صحنه، رنگ از‌نداشت​ رخسار مأموران پرید.

زیک که چانه‌اش را بر‌پای​ دستش تکیه داده بود، نگاهی‌نداشت​ تحقیرآمیز به آن‌ها انداخت و گفت:

«با پرروییِ تموم به منطقه گتوی‌این​ غیرنظامی تجاوز می‌کنین و حالا برای‌غرب​ من دم از پیمان عدم تعرض می‌زنین؟»

مأمور امپراتوری‌واقعه​ دستپاچه شد و‌اقدام​ به تته‌پته افتاد:

«نـ... نه، موضوع این نیست...»

کلون قدمی پیش‌چنانچه​ گذاشت و گرز‌گذاشته​ سنگینش را بالا برد:

«حیوونِ عوضی! درست بنال!»

ووووش!

گرز با زوزه‌ای‌اقدام​ هولناک درست از بیخ‌بتوان​ گوش مأمور رد شد.

زیییینگ—

موج ضربه‌ی ناشی از چرخش گرز، گوش‌های مأمور را‌قرار​ طوری به سوت کشید که انگار پرده‌ی صماخ گوشش شکافته‌می‌گرفت​ شده است؛ تمام تنش از شدت وحشت مثل بید می‌لرزید.

زیک با اشاره‌ی کوتاهی‌گذاشته​ با دست، فرمانی خاموش داد‌بتوان​ و کلون بلافاصله عقب نشست.

سپس رو به بوریس کرد:

«ببرشون و حسابی بازجوییشون کن تا معلوم شه‌نیروهای​ دقیقاً به چه دلیلی اینجان. اگه حاضر نشدن حرف‌حتی​ بزنن، فرصت بده تا کلون جمجمه‌هاشون رو خرد کنه.»

کلون با لبخندی‌کلید​ موذیانه و بی‌رحم،‌این​ دستی به گرزش کشید:

«عوضیا، بهتره یه کم زبون به‌نیروهای​ دهن بگیرین و مقاومت کنین! خیلی وقته‌مقصر​ دلم می‌خواد بسنجم ببینم کله‌هاتون چقدر سفته.»

در حالی که بوریس مأموران را‌نداشت​ کشان‌کشان بیرون می‌برد، بندبند وجود آن‌ها‌دانست​ از وحشت به لرزه افتاده بود.

پس از خروج‌چنانچه​ آن‌ها، دکر به‌گذاشته​ زیک نزدیک شد:

«سرورم، اگه پای امپراتوری واقعاً در میون‌اگر​ باشه و اون‌ها اون هیولاها رو رها‌بزند—در​ کرده باشن، دست‌روی‌دست نمی‌ذارن و ساکت نمی‌شینن.»

زیک سر تکان داد:

«احتمالاً. ولی نمی‌تونن علنی کاری بکنن. اگه پرده‌نظر​ بیفته و همه بفهمن هیولاها رو به جون منطقه‌صورت​ گتو انداختن، با خشم و محکومیت بین‌المللی روبه‌رو می‌شن.»

فارل که‌سویی​ همان نزدیکی‌واقعه​ ایستاده بود، گفت:

«اما سرورم، امپراتوری سمج‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تر از‌اجلاس—که​ این حرف‌هاست. اگه کنترل اون هیولاها دست خودشون باشه...‌آماج​ بعید نیست یه حمله‌ی همه‌جانبه علیه ما راه بندازن.»

لبخندی کمرنگ و‌پای​ پرمعنا روی لبان‌نیروهای​ زیک نقش بست:

«که این‌طور... اتفاقاً این‌نیروهای​ که ایدئال‌ترین حالته. کار‌نظر​ ما رو خیلی راحت‌تر می‌کنه.»

زیک فرقه شوالیه‌های شمشیر سیاه را‌این​ از مرز آلنسیا عبور داد و‌غرب​ گام به خاک منطقه گتو نهاد.

منطقه گتو پوشیده از بیابان‌های برهوت، بایر و دره‌های‌بتوان​ ژرف و بی‌پایان بود و ده‌ها بخش خودمختار کوچک‌می‌رسید​ و بزرگ متعلق به زوئین‌ها را در بر می‌گرفت.

هرچند این بوم، خشن و تهی از سرسبزی بود،‌اخلاقی​ اما نژاد زوئین برای سده‌های متمادی با چنگ و‌لشکرکشی​ دندان از موطن باستانی و اجدادی‌شان پاسداری کرده بودند.

جایگاهی که هلن در آن مستقر بود،‌اقدام​ دژی کهن و یکی از بقایای ویرانه‌های‌سیاسی​ باستانی در ژرفای منطقه گتو محسوب می‌شد.

زیک پیش از آنکه یک‌راست به سمت آن قلعه بشتابد،‌پیوند​ بر آن شد تا برای بررسی و ارزیابی دقیق اوضاع‌اوضاع​ جاری در گتو، وارد یکی از بخش‌های خودمختار زوئین‌ها شود.

شوالیه‌های فرقه شمشیر سیاه در درازای راه، هر هیولایی را‌نظر​ که یورش می‌آورد بی‌درنگ درو می‌کردند و همچون موجی توفنده‌لشکرکشی​ و سهمگین به سوی بخش خودمختار مورد نظر پیش تاختند.

سرزمینی که سرانجام به آن رسیدند،‌نداشت​ به مراتب خلوت‌تر و آرام‌تر از‌دانست​ آن چیزی بود که در تصورش داشتند.

دیواری بلند و خاک‌کوب، پیرامون آبادی‌گذاشته​ را فرا گرفته بود و در قسمت‌اخلاقی​ پایینی با حصارهای آهنی دولایه استحکام می‌یافت.

پست‌های دیده‌بانی و برج‌های مراقبت در‌این​ گرداگرد محیط پراکنده بودند و مجالی‌غرب​ برای نزدیک شدن هیولاها باقی نمی‌گذاشتند.

گواه روشن این سد نفوذناپذیر، خندقی بود‌امکان​ که پیش روی حصارها دهان گشوده بود؛‌دانست​ خندقی لبریز از لاشه‌های غبارگرفته‌ی هیولاهای هلاک‌شده.

زیک، شوالیه‌ی جوانمرد و شرافتمند، فارل را‌بتوان​ پیش فرستاد تا با تقدیم نامه‌ای رسمی، اجازه‌ی‌پایان​ ورود به این منطقه‌ی خودمختار را درخواست کند.

زیک با علم به بیزاری و بدگمانی همیشگی زوئین‌ها نسبت به‌بتوان​ بنی‌بشر، نیک می‌دانست که آن‌ها حتی با ادعای سرکوب و پاکسازی‌لشکرکشی​ هیولاها نیز به آسانی دروازه‌هایشان را به روی انسان‌ها نخواهند گشود.

در زندگی گذشته‌اش، نیروهای متحد غربیِ‌این​ نیمه‌انسان‌ها هرگونه مصالحه‌ای را برای ائتلاف‌غرب​ با ارتش‌های انسانی رد کرده بودند.

آن‌ها حتی اتحاد چندملیتی قاره شمالی را‌امکان​ نیز صرفاً به این دلیل که سکانداری‌اش‌دانست​ در دست انسان‌ها بود، پس زده بودند.

یگانه انسانی که به طور رسمی مورد پذیرش و ستایش‌سیاسی​ آن‌ها قرار گرفت، هلن دریکر بود؛ مبارزی نستوه که تا‌صلح​ واپسین نفس در دوک‌نشین تروی پنجه در پنجه‌ی تباهی انداخت.

در آن روزگار تلخ، هلن در قامت یکی از‌امکان​ شورشیان خاندان دریکر، در برابر امپراتوری و آبل ایستادگی ورزید‌پایان​ تا اینکه در بحبوحه‌ی میدان رزم به مرگی حماسی درآویخت.

حتی «آوای شعله خمیده»، پیشوای نیروهای متحد غربی،‌اجلاس—که​ در رویدادی کم‌نظیر و نامعمول، تسلیت و احترامی‌می‌ماند​ بی‌شائبه را نثار مرگ هلن دریکر کرده بود.

با این حال، بازگشت فارل‌اقدام​ از درون بخش خودمختار، با‌نظر​ خبری کاملاً غافلگیرکننده همراه شد.

«سرورم، اوضاع‌گذاشته​ داخل این آبادی‌امکان​ اصلاً مساعد نیست.»

«منظورت چیه؟»

فارل سر پیش آورد‌خورده​ و رازی را آرام‌اجلاس—که​ در گوش زیک نجوا کرد.

با شنیدن آن سخن،‌گذاشته​ خطوط چهره‌ی زیک درهم رفت‌بتوان​ و غرق در تیرگی شد.

«یه بیماری‌گذاشته​ همه‌گیر این تو‌امکان​ شیوع پیدا کرده؟»

فارل با‌سویی​ احتیاط و‌واقعه​ ملاحظه ادامه داد:

«رئیس قبیله اصرار داره که‌گذشته​ پیش از هر اقدامی، شخصاً‌پیوند​ شما رو ملاقات کنه، سرورم.»

ماهیت این طاعون و بیماری همه‌گیر بر زیک‌نداشت​ پوشیده بود و هجوم بردن همراه با تمام‌موفقیت​ ارکان فرقه شوالیه‌ها می‌توانست حرکتی بی‌پروا و خطرآفرین باشد.

پس از لحظاتی‌اقدام​ ژرف‌اندیشی، زیک فرمانی‌نداشت​ قاطع صادر کرد:

«اولین کاری که می‌کنین، همین‌جا‌پای​ اردوگاه برپا کنین و نبض‌نداشت​ اوضاع رو در دست بگیرین.»

هرچند وقایع برخلاف نقشه‌های پیشین رخ نموده بود، اما تثبیت امنیت‌اتحاد​ این بخش خودمختار نقشی حیاتی در مهار سیلاب هیولاهای پراکنده در‌می‌شد​ گتو و رهایی‌بخشیِ هلن، آوای شعله خمیده و بیگ جو بازی می‌کرد.

از آنجا که این کانون، نزدیک‌ترین بخش خودمختار به دژ کهن و محاصره‌شده‌مقصر​ به شمار می‌رفت، نقشه‌ی زیک این بود که از آن به عنوان پایگاهی‌دست​ استراتژیک برای پاکسازی گذرگاه منتهی به قلعه و نجات ایمن افراد گرفتار بهره گیرد.

چنانچه در میانه‌ی مسیر با کمین دشمن مواجه می‌شدند و خدشه‌ای به جان آوای شعله‌پایان​ خمیده یا بیگ جو وارد می‌آمد، امکان تشکیل و پی‌ریزی نیروهای متحد غربی برای ابد‌آلنسیا​ نقش بر آب می‌شد؛ لاجرم گام نهادن در این بیراهه، نیازمند احتیاطی دوچندان و سنجیده بود.

«اول خودم می‌رم‌چنانچه​ داخل تا حساب‌گذاشته​ دستم بیاد چه خبره.»

زیک که تن و جانش در سایه‌ی موهبت‌های درونی نسبت‌پیوند​ به هر ناخوشی و طاعونی مصونیتی خلل‌ناپذیر داشت، یکه‌وتنه قدم‌اوضاع​ به درون بخش خودمختار گذاشت تا شنونده‌ی سخنان رئیس قبیله باشد.

همین که گام بر پیشگاه مدخل ورودی نهاد، دروازه‌های‌بتوان​ آهنین، گران‌بار و دولایه با غژغژی استخوان‌سوز دهان باز‌می‌رسید​ کردند. زیک آرام و موقر پای به اندرونی نهاد.

با عبور از آستانه‌ی ورودی، آنچه در‌بتوان​ برابر دیدگان زیک جان گرفت، رعشه‌ای سهمگین‌موفقیت​ از بهت بر تار و پود وجودش افکند.

ناولها | novelha.net