چپتر 428: تأسیس انجمن جدید
0«اتحادیه رو رها کنم؟»
کونراد به هیچعلاوه وجه نمیتوانست حرفهایتوصیف زیک را درک کند.
در همان حال، زیکاما سند جدیدی را پیشآشکار روی کونراد قرار داد.
«این... چیه؟»
«بخونش.»
کونراد سند را گشود و نگاهیتوصیف گذرا به محتوای آن انداخت وچپاول از شدت شگفتی در جا تکانی خورد.
«انجمن کیمیاگران؟»
زیک با نیشخندی پاسخ داد:
«قراره بخشهای راکد و فاسد اتحادیهنوپا رو ببریم و همهچیز رو ازتوجیه اول، تر و تازه شروع کنیم.»
کونراد حتی در خواب همهمانطور نمیدید که زیک قصد تأسیس سازمانیهمواره جدید برای کیمیاگران را داشته باشد.
اما با بررسی مفاد سند، کاملاً آشکار بود کهبود این سازمان نوپا بیش از اندازه دارای سرمایه، تخصص واست توجیه کافی است تا جای اتحادیه را بهطور مطلق بگیرد.
«اگه این انجمن پا بگیره، اتحادیههمانطور چند سال بیشتر دووم نمیاره وهمواره کلاً از بازار بیرون انداخته میشه.»
عرق سردیکاملاً از شقیقههایبود کونراد فرو ریخت.
نه تنها داروهای جدید داروسازی فینن تهدیدی مرگبار بهاضافه حساب میآمدند، بلکه حتی صرفاً معجونهای نوآورانهای که زیک آوردهعمومی بود نیز برتری رقابتی محصولات اتحادیه را از بین میبردند.
علاوه بر این، اگر همانطور که در سند توصیف شده بود داروهایبیش جدید ناگاها نیز اضافه میشدند، اتحادیه که همواره به چپاول سودهای کلاناگه و نجومی دست میزد، با خشم عمومی هولناکی مواجه شده و فرو میپاشید.
«اگه این برنامهها واقعی باشن،اگر باید هرچه زودتر از ایناضافه کشتی در حال غرقشدن بپرم بیرون.»
او سرش راآشکار بالا آورد، به زیکبیش نگاه کرد و گفت:
«جناب زیک، منظورتون اینه کههمانطور اگه اتحادیه رو رها کنم،میشدند من رو وارد این انجمن میکنید؟»
زیک نیمنگاهی بهباشد پرنسس ملیسا که درکاملاً کنارش نشسته بود انداخت.
ملیسا با تکان دادنعلاوه سر تایید کرد وشده رو به کونراد گفت:
«انجمن کیمیاگران تحت رهبری شرکت تجاری راینهارت پایهگذاری خواهد شد. ما در حال بستن پیمان بابهطور پادشاهی کوسکو و شهر ناگاها در جنگل آرامش سرسبز هستیم. اما با این حال، همچنان بهسردی حضور کیمیاگرانی از قاره مرکزی نیاز داریم. برای رسیدن به این هدف، حضور شخصی باتجربه ضروریه.»
به بیان سادهتر، او از کونرادتوصیف میخواست اطلاعات محرمانه و شبکه ارتباطاتچپاول درون اتحادیه را با خود بیاورد.
عرق بر سر و رویبررسی کونراد جاری شد و چشمانشسازمان با دستپاچگی به هر سو میچرخید.
در اینبین میان، زیک رواگر به کونراد گفت:
«برای رسیدن به اصلاحات، باید تمام اشتباهات گذشتهاندازه رو بشوریم و پاک کنیم. اگه به انجمن بیای،مطلق اتحادیه در هر صورت رقیب تو محسوب خواهد شد.»
سپس زیک بهعلاوه سوی کونراد بهتوصیف جلو خم شد:
«بهتر نیست رقیبت رو ازبررسی قبل خرد کنی و از سرنوپا راه برداری؟ پس عاقلانه قضاوت کن.»
کونراد دقیقاًبین منظور زیکعلاوه را فهمید.
«میخواد اسناد فسادآشکار و اطلاعات سری اتحادیهبیش رو دودستی تحویلش بدم.»
زیک با بهرهگیری از آن مدارک اتحادیه راناگاها به خاک سیاه مینشاند و به جایش انجمندست تازهتأسیس خود را مستقر ساخته و ریشه میدواند.
کونراد از وسعتباشد این نقشه حسابشدهمفاد به لرزه افتاد.
«اگه برای ایجاد انجمن دست همکاری ندم، شاهزادهنشین وادوکا رو وادار میکنههمواره تا مجوز اتحادیه رو باطل کنه. بدون اون مجوز هم اتحادیه دربرنامهها هر صورت نابود میشه. برخلاف شایعات، این مرد... خودش تجسم واقعی خاندان دریکره.»
زیک پس از تمام کردن دسر،نوپا از جایش بلند شد و پرنسستوجیه ملیسا را برای رفتن همراهی کرد.
سپس نگاهی به کونرادیاگر که همچنان روی زمین زانواضافه زده بود انداخت و گفت:
«خوب بهش فکر کناما کونراد. راهی پیدا کنآشکار که ازش زنده بیرون بیای.»
حتی پس از ترک رستوراناگر توسط زیک و ملیسا، کونراد تامیشدند مدتها همانطور بر زانو نشسته ماند.
افکارش درکاملاً تلاطمی دیوانهواربود غوطهور بود.
سرانجام لبهایش راعلاوه محکم فشرد وتوصیف سرش را تکان داد:
«برای اینکه زندهباشد بمونم، فقط یکمفاد راه پیش رو دارم.»
«هوف، واقعاًکاملاً نفسگیر وبود وحشتناک بود.»
درون کالسکهای که بهاگر سمت هتل حرکت میکرد، پرنسساضافه ملیسا بالاخره نفس راحتی کشید.
او نقشه را از زبان زیک شنیدهکاملاً بود، اما اصلاً انتظار نداشت تمام ماجرادارای مو به مو طبق پیشبینی او رخ دهد.
با شناختی که از غرور بیحد وتوصیف حصر کیمیاگران داشت، باورش دشوار بود که کونرادکلان تا این حد ذلیلانه در برابرش کرنش کند.
ملیسا با به یاد آوردن رفتارنوپا حقیرانه کونراد، رو به زیک کهتوجیه در روبهرویش نشسته بود کرد و پرسید:
«جناب زیک، واقعاًعلاوه باور دارید که کونرادشده به بقیه خیانت میکنه؟»
زیک لبخندی به او زد:
«شما چطور فکر میکنید، پرنسس؟»
ملیسا پس از تأملبود درباره این پرسش، سرش رادارای به نشانه نفی تکان داد:
«آدمها به این آسونی عوض نمیشن. با شناختیناگاها که از احتیاط بیش از حد کونراد دارم،دست بعید میدونم حاضر بشه به اتحادیه پشت پا بزنه.»
زیک باداشته تأیید سراما تکان داد:
«ممکنه همینطور باشه.»
ملیسا ازکاملاً این واکنشبود گیج شد:
«پس جناب زیک، بااگر این فرض که بهناگاها سمتمون نمیاد تحت فشارش گذاشتید؟»
زیک نیشخندیداشته زد واما پاسخ داد:
«من برای هر دو احتمال برنامهریزی کردم.توصیف چه تسلیم بشه و بیاد، چه مقاومتسودهای کنه، خودمون رو با شرایط پیشآمده وفق میدیم.»
با شنیدن اینآشکار پاسخ، ذهن ملیسانوپا کاملاً سوت کشید.
زیک تکتک پیامدها را ازهمانطور پیش سنجیده و برای هرمیشدند سناریو پادتدبیری مهیا کرده بود.
«واقعاً موجود خارقالعادهایه.»
در نظر ملیسا، زیکعلاوه رفتهرفته شبیه به انسانی ازناگاها جهانی ماورایی به نظر میرسید.
زیک بیخبر از نگاه مبهوتسازمان او، به تماشای مناظر شهرسرمایه بیطرف از پشت پنجره پرداخت.
«کنجکاوم ببینممیبردند کونراد چهاگر واکنشی نشون میده.»
نتیجه بسیارداشته زودتر از حدبررسی تصور رقم خورد.
درست همان شب، کونراد با دفترهمانطور زیک ارتباط برقرار کرد و تمایلهمواره کامل خود را برای همکاری نشان داد.
زیک خبر را به گوشسازمان ملیسا رساند و هر دو بهتخصص سلامتی هم گیلاسهایشان را بالا بردند.
ملیسا در حالی که از شادمانیتوصیف لبخند میزد اما هنوز رگهای از تردیدسودهای در سیمایش دیده میشد، از زیک پرسید:
«خب جنابداشته زیک، قدماما بعدی چیه؟»
زیک گیلاس پایهدار خود رااگر که با چای پر شدهاضافه بود با آرامش بلند کرد:
«طبق برنامه جلو میریم و انجمن روبیش پیریزی میکنیم. برای انتشار اخبار در نشریات وجای بولتنهای خبری هم باید خبرنگارها رو فرا بخونیم.»
ملیسا جا خورد:
«منظورتون چاپ خبرهایباشد تشکیل سازمان جدیدمفاد کیمیاگران در نشریاته؟»
زیک سر تکان داد:
«هرچی سر و صدا بیشتر باشه، نتیجه بهتره. پرنسس، اگهسرمایه نشریه یا خبرنگاری سراغ دارید، لطفاً باهاشون هماهنگ کنید. فقطبگیره شنیدن اسم مشارکت ما کافیه تا از خوشحالی بال دربیارن.»
زیک جنجالیترینمیبردند سرخط کل قارههمانطور به شمار میرفت.
بهویژه اخبار زرد مربوط بهبررسی زنانی که به او ربط داشتند،نوپا با استقبال دیوانهوار مردم روبهرو میشد.
در ابتدا، شایعه ارتباط او با آنجلینا گراهام که بهاضافه زیباترین بانوی قاره مشهور بود، سر و صدای عظیمی به پاهولناکی کرد، اما به دلیل نبود اطلاعات تکمیلی رفتهرفته به خاموشی گرایید.
حال اگر آن ماجرا با خبر بمببیش تأسیس انجمن جدید کیمیاگران و حضور مشترکاست آنها گره میخورد، موجی انفجاری به راه میانداخت.
زیک بهمیبردند ملیسا نگریستاگر و گفت:
«پرنسس، قراره ماجرایباشد فوقالعاده جالبی رقم بخوره،کاملاً پس حسابی منتظرش باشید.»
چند روز پس از دیدار زیک، تمامیبیش سران و مقامات اجرایی اتحادیه کیمیاگران در اتاقجای کنفرانس طبقه فوقانی برج سرخ گرد هم آمدند.
سیمای رئیس و دیگر اعضایهمانطور هیئتمدیره اتحادیه در هالهای از تشویشهمواره و اضطراب شدید فرو رفته بود.
در آن هنگام،باشد نایبرئیس رو به رئیسکاملاً اتحادیه کرد و گفت:
«جناب رئیس، واقعاً راسته که زیک دریکر قصدشده داره روابطش رو با اتحادیه گسترش بده ونجومی حق فروش داروی جدیدش رو به ما واگذار کنه؟»
با این حرف، سایربود مدیران ارشد هم نگاههایشاناندازه را به سمت رئیس دوختند.
کونراد زیر بار نگاههایاگر سنگین آنها اخم کردناگاها و با کلافگی تشر زد:
«چند بار باید بگم؟ لعنتبررسی بهش، من کلی سگدو زدم تانوپا راضیش کنم، پس بهم اعتماد کنین!»
مدیران با تردیدیمیبردند آشکار به کونرادهمانطور چشم دوخته بودند.
کونراد به آنها گفته بود زیک دریکر اتحادیه را تهدیدسرمایه کرده که ماجرای احضار دیو را فاش میکند و ازبگیره نفوذش برای تحت فشار قرار دادن آنها سود جسته است.
اما این حقیقت را پنهان کرده بود که زیک در حال تأسیس یک انجمنکلان تازه است؛ در عوض دروغ بافته بود که با زیک مذاکره کرده تا داروهایزودتر جدید داروسازی فینن از طریق اتحادیه توزیع شود و سودش را هم شریک شوند.
او همچنین اعلام کرده بودبررسی که خود زیک امروز میآیدسازمان تا قرارداد را نهایی کند.
البته که تماممیبردند اینها سر تاهمانطور پا ساختگی بود.
کونراد با این ترفند حواس مدیران را پرت کردهدارای بود و همانطور که زیک خواسته بود، تمام اسنادبگیرد فساد و سوءاستفادههای مالی آنها را تحویل داده بود.
تمام خواستهاش این بود که خودش بهتنهایی جان سالماضافه به در ببرد و به انجمن جدید فرار کند؛خشم برای همین در ازایش به همه آنها خیانت کرده بود.
رئیس از صبح همه را احضار کرده بود تا بهسازمان زیک کمک کند با استفاده از مدارکی که به دستشجای رسیده، مدیران را بازداشت کرده و بساط اتحادیه را جمع کند.
مدیرانِ بیخبر از همهجا، مدام با سوءظن به رئیسناگاها چشم میدوختند و او هم خودش را به کوچهمیزد علیچپ زده بود و فقط انتظار ورود زیک را میکشید.
درست درکاملاً همان لحظه،بود اتفاقی افتاد.
یکی از مدیران بااگر رنگی پریده و نفسزنانناگاها به داخل اتاق کنفرانس پرید:
«اوضاع خرابه!»
او بولتن خبری صبحگاهیعلاوه را میان مدیران حاضرشده در اتاق پخش کرد.
روی صفحه اول بولتن، مقالهای مفصل دربارهبیش آغاز به کار انجمن کیمیاگران جدید واست داروهای نوآورانه داروسازی فینن به چشم میخورد.
در این گزارش آمده بود که داروهای جدید داروسازی فینن باهمواره مجوز رسمی انجمن و از طریق شرکت تجاری راینهارت توزیع خواهندمیپاشید شد و در اختیار قشر نیازمند به صورت رایگان قرار خواهند گرفت.
در پایان مقاله نیز اشاره شده بود که انجمنبود کیمیاگرانِ تازهتأسیس، با حمایت و مجوز رسمی شاهزادهنشین وادوکاکافی قصد دارد داروهایی باکیفیت و مقرونبهصرفه به بازار عرضه کند.
از دید اتحادیه،میبردند این خنجری تمامعیارهمانطور از پشت بود.
سایر مدیران باآشکار خواندن بولتن، از شدتبیش شوک از جا پریدند:
«معنی این چیه، جناب رئیس؟!»
کونراد حتی بولتن را تا آخر نخواند؛ درآشکار میان داد و هوار مدیران رویش را برگرداندتخصص و وانمود کرد روحی از ماجرا خبر ندارد:
«لعنتی، زودتر بیاین اینا رواگر دستگیر کنین بره دیگه... زیکاضافه دریکر داره چه غلطی میکنه؟»
درست در همان لحظه:
«آاااخ! این دیگه چه کوفتیه؟!»
نایبرئیس درداشته حال خواندن بولتن،بررسی جیغ بنفشی کشید:
«وای! زیک دریکر!میبردند چطور جرئت کردیهمانطور سرم کلاه بذاری؟!»
نایبرئیس ناگهان ازآشکار کوره دررفت و بابیش مشت روی میز کوبید.
او بولتنمیبردند را ریزریز کردهمانطور و نعره زد:
«تو بهم قول ریاست انجمن رومفاد داده بودی! فقط اطلاعات رو ازمبیش بیرون کشیدی و بهم نارو زدی؟!»
کونراد با شنیدن حرفهای نایبرئیس، مغزش سوت کشید:شده «نایبرئیس هم به زیک دریکر اطلاعات لو داده بود؟دست اصلاً مگه میشه...» با عجله بولتن را وارسی کرد.
اما چیزی کهآشکار در آن نوشته شدهبیش بود، کاملاً غیرمنتظره بود.
«ریاست انجمن جدید کیمیاگران راهمانطور استاد پائولو، نواده جابر بنمیشدند حسن، بر عهده خواهد داشت.»
دستان کونرادداشته حین خواندناما متن لرزید.
استاد پائولو.
او نواده جابر بنبود حسن بود؛ مردی که رنسانسدارای کیمیاگری را رهبری کرده بود.
پائولو با قدم گذاشتن در جای پایشده پدربزرگش، به کیمیاگری استثنایی بدل شده وکلان لقب استاد را به دست آورده بود.
او آرمانهای جابر را به ارث برده بود و قصدسازمان داشت داروهایی بسازد که به داد همه مردم برسد، اماجای بازیهای سیاسی کثیف درون اتحادیه بال و پرش را چیده بود.
وقتی هم که تلاش کرده بود فساد اتحادیه راناگاها برملا کند، اخراجش کرده بودند و کاری کرده بودندمیزد که دیگر نتواند به عنوان کیمیاگر به کارش ادامه دهد.
و حالا زیک دقیقاً همینسازمان استاد پائولو را به عنوان رئیستخصص انجمن جدید کیمیاگران منصوب کرده بود.
چشمان کونراد با دیدن اینکههمانطور پائولو به جای خودش رئیس شده،همواره از فرط خشم به خون نشست:
«این... این غیرممکنه...»
تلوتلوخوران از جا برخاست.
تازه آن لحظه شستش خبردارسازمان شد که زیک دریکر چهسرمایه بازی تمیزی سرش پیاده کرده است.
او هم کونراد را که نبض اطلاعات اتحادیه را در دستهمواره داشت فریب داده بود و هم نایبرئیس را؛ و از اینمیپاشید طریق پرده از تمام دزدیها و جرایم مدیران ارشد برداشته بود.
اگر او و نایبرئیس دربارهبررسی پیشنهاد زیک با هم روراست بودند،نوپا خیلی زود میتوانستند دستش را بخوانند.
اما طمع خودخواهانه برای نجات دادنهمانطور پوست خودشان کورشان کرده بود وهمواره به سوی نابودی دوطرفه کشانده بودشان.
کونراد با نگاهی جنونآمیزبود به عکس زیک دریکراندازه در بولتن خیره شد:
«چطور جرئت کردی به من نارو بزنی؟شده از تموم ارتباطات و نفوذم استفاده میکنمکلان تا زیک دریکر رو به خاک سیاه بنشونم...»
درست در همان آن:
بنگ!
درِ اتاق کنفرانس با شتاب باز شد و فرماندهدارای یگان سوم نگهبانان شهر بیطرف با زره کامل صفحهای،بگیرد همراه با گروهی از شوالیهها و سربازان وارد شد.
او نقاب کلاهخودش را بالاهمانطور داد، چهرهاش را نمایان کرد وهمواره رو به مدیران اتحادیه تشر زد:
«مدارک فساد، اختلاس و انواع تخلفات صورتگرفته در برجبود سرخ از طریق شکایات رسمی به ثبت رسیده. تکتککافی موارد بررسی میشن، پس بیسر و صدا تسلیم بشین.»
شوالیهها و نگهبانانمیبردند برای دستگیری مدیران اتحادیهتوصیف به جلو قدم برداشتند.
کونراد و بقیهآشکار با جیغ و دادبیش شروع به تقلا کردند:
«میدونین من کیام؟ همین دیشب داشتم باشده شهردار شام و نوشیدنی میخوردم! دستت رو بکش!نجومی میخوای دوران شوالیهگریت همین امروز به باد بره؟»
مدیران اتحادیه که سالها با ثروت وکاملاً قدرتشان شهر بیطرف را میچرخاندند، سعی کردند باسرمایه تهدید خود را از دست شوالیهها خلاص کنند.
فرمانده نگهبانان با دیدن این صحنه جلوتوصیف آمد و با ته قبضه شمشیرش محکمسودهای به صورت برافراشته و متکبر رئیس کوبید.
«گوه!»
دندانهای شکستهاش کف زمین ریخت و درشده حالی که فکش از شدت ضربه درکلان رفته بود، همانجا نقش بر زمین شد.
فرمانده نگهبانانداشته رو بهاما شوالیهها دستور داد:
«سر زیک دریکر شخصاً مسئولیت همهچیزهمانطور رو به گردن گرفتن، پس اگههمواره مقاومت کردن از زور استفاده کنین.»
برج سرخ هر چقدر هم اسمنوپا و رسم داشت، در برابر خاندانتوجیه دریکر حتی به چشم هم نمیآمد.
شوالیهها بدون ذرهای درنگ مدیرانهمانطور اتحادیه را به زنجیر کشیدندمیشدند و به سمت بازداشتگاه بردند.
«آاااخ! زیک دریکر! زیک دریییییکر!»
در میان زوزههای التماسآمیز و کینهتوزانه مدیرانی کهشده کشانکشان برده میشدند، برج سرخ—که دههها به فسادنجومی و سودجویی لجامگسیخته آلوده بود—به شکلی رقتانگیز فروپاشید.
زیک بدون ریختن حتی یکسازمان قطره خون، طومارشان را بهسرمایه تمیزترین شکل ممکن پیچیده بود.
یک هفته پس ازاگر سقوط برج سرخ، نیکی پیاماضافه کارمیلا را به زیک رساند.