چپتر 334: شکاف در امپراتوری
0«ژولیوس؟»
زیک از زندگی گذشتهاشتخت بهخوبی میدانست که کنسولطریق ژولیوس چه جور آدمی است.
در ظاهر، به عنوان یک مارشال بزرگ و سیاستمداریبیشتری جسور شهرت داشت، اما در حقیقت، مردی بود کهمحرمانه برای حفظ و تضمین قدرتش دست به هر کاری میزد.
از آنجا که ژولیوس با مخالفت در برابر جناح امپراتور جایگاه خود راکنه در امپراتوری رُم تثبیت کرده بود، زیک گمان میکرد این جنگ داخلی نقشهایبگذارد بوده که خودش با علم کردن آبل و زیمنس به راه انداخته است.
به همین خاطر برای زیک عجیبواجد بود که چرا ژولیوس در این مقطعپیوندش زمانی شخصاً با او تماس گرفته است.
بوریس وضعیت راشرایط با جزئیات بیشتریاثبات برای زیک توضیح داد:
«پیامی از جمهوری دورتاتماس اومده بود؛ گفتن میخوانجزئیات محرمانه باهاتون ملاقات کنن.»
زیک چانهاش رااصالت روی دستش گذاشت ومنتخب در فکر فرو رفت.
پس از لحظهای، سرششاهزادگان را بلند کرد، نگاهش راپادشاهی به بوریس دوخت و گفت:
«مگه ژولیوس رهبریشرایط این جنگ داخلیاثبات رو بر عهده نداشت؟»
با این حرف،شخصاً حالت چهرهی بوریسبوریس کمی مبهم شد.
«قطعاً همینطوره. بدون حمایت ژولیوس به عنوان مارشال اعظم و کنسول، آبل دریکرکنه نمیتونست پا پیش بذاره. هر چی باشه، بدون اون نمیتونست اصالت خونش روبگذارد به عنوان یکی از شاهزادگان منتخب و واجد شرایط تخت پادشاهی اثبات کنه.»
زیک از طریق پیوندش با آبل و کین از قبل میدانستکنه که خون خاندان سلطنتی در رگهایش جریان دارد، اما انتظار نداشت آبلواقعاً واقعاً پا پیش بگذارد و ادعای تاج و تخت رُم را بکند.
از بوریس پرسید:
«ژولیوس اصالتزمانی خون سلطنتی آبلگرفته رو تأیید کرد؟»
بوریس سر تکان داد.
«بله. به لطف اون بود که آبلشرایط تونست قبل از اینکه بقیهی اعضای خاندان سلطنتیقبل نیروهاشون رو جمع کنن، به رُم ضربه بزنه.»
«حتی با تأیید ژولیوستخت هم بقیهی کنسولها وطریق ریشسفیدها دست روی دست نمیذاشتن.»
«حق با شماست،شخصاً و مشکل دقیقاًبوریس از همینجا شروع شد.»
بوریس آب دهانشاصالت را با خشکی فرومنتخب داد و ادامه داد:
«آبل بعد از تصرف رُم، نه فقطشرایط خاندان سلطنتی، بلکه ریشسفیدهای امپراتوری رُم، اشرافزادگان کلیدیقبل و حتی شهروندان عادی رو هم قتلعام کرد.»
«چی؟»
لحظهای که زیک سخنانتماس بوریس را شنید، تصویر ویرانیبیشتری اطلس در ذهنش جرقه زد.
در زندگی گذشتهاش، شوالیه کشتار، آبل، بامنتخب سپر قرار دادن کاروس، اطلس را اشغال کردهپیوندش و دست به کشتار هولناک غیرنظامیان زده بود.
در نتیجه، اطلس—پیشرفتهترین و متمدنترین شهرواجد در میدلند—به تلی از خاکستر و ویرانهپیوندش بدل شد و به شهر مردگان پیوست.
آنچه در آن زمانتخت رخ داده بود، اکنونطریق در رُم تکرار میشد.
زیک با چهرهای درهمکشیده گفت:
«قتلعام اونقدر شدید بودهخونش که بین ژولیوس وواجد دارودستهی آبل شکاف انداخته؟»
«ظاهراً قضیه همینه. بین کساییمنتخب که آبل اعدام کرده، چند نفرکنه از متحدان نزدیک ژولیوس هم بودن.»
این یعنی او بدون درپادشاهی نظر گرفتن وفاداریها، کورکورانه وکین بیرویه دست به کشتار زده بود.
حتی از شوالیه کشتار،تماس آبل، در زندگی گذشتهاشجزئیات هم وحشیتر به نظر میرسید.
‹نکنه موقعی کهاصالت رامون زیمنس زندهش کرد،منتخب یه جای کار لنگید؟›
این کار بیشتر از آنکه یکواجد تصفیهی حسابشده برای حفظ و تأمین امنیتپیوندش شهر باشد، شبیه به جنونی مطلق بود.
اگر ماجرا واقعاً از این قراراثبات بود، منطقی به نظر میرسید که چراخاندان ژولیوس ابتدا با زیک تماس گرفته بود.
زیک پسزمانی از لحظهای تأمل،گرفته از بوریس پرسید:
«به نظرت بهترهاصالت این ملاقات باشاهزادگان ژولیوس رو پیش ببریم؟»
بوریس اندکی سکوت کرد، سپسمنتخب سرش را به علامت تأییداثبات تکان داد و پاسخ داد:
«اگه نظرواجد من روتخت بخواید، میگم بله.»
«چرا؟»
بوریس شمرده پاسخ داد:
«دو تا دلیل داره. اول اینکه شاهزاده دوم، کسی که ژولیوس ازش حمایتپیوندش میکرد، اسیر ماست. میتونیم از این موضوع استفاده کنیم و با جلو انداختنتاج شاهزاده دوم از طریق ژولیوس، برای بازپسگیری رُم مشروعیت قانونی به دست بیاریم.»
«و دلیل دوم؟»
«میتونیم از این قضیه برایگرفته متقاعد کردن داریا کالوی وتوضیح فرقه شوالیههای اینماگونگ استفاده کنیم.»
زیک با شنیدناصالت حرفهای بوریس سرششاهزادگان را تکان داد.
داریا کالوی هنوزیکی به جناح امپراتوریواجد خیانت نکرده بود.
وفاداری او عمیقترشرایط از چیزی بوداثبات که زیک پیشبینی میکرد.
اما اگر میشنید که آبل قبل از تصرف شهر،بیشتری شهروندان رُم را به خاک و خون کشیده ومحرمانه خاندان سلطنتی را اعدام کرده است، احتمالاً نظرش عوض میشد.
زیک بااون نگاه بهخونش بوریس گفت:
«پس نقشه اینه: استفاده از لئو و ژولیوستخت برای کسب مشروعیت، و ایجاد تفرقه و دودستگیخون در امپراتوری رُم به واسطهی فرقه شوالیههای اینماگونگ.»
بوریس سر تکان داد.
«بله. اگه شاهزاده دوم، داریا کالوی و ژولیوس همه باتوضیح هم پا پیش بذارن، میتونیم کسایی رو که در داخلملاقات امپراتوری از وضعیت فعلی ناراضی هستن، به سمت خودمون بکشونیم.»
با این سخنان،اصالت زیک به یادشاهزادگان یک نفر افتاد.
‹شوالیه سیاه امپراتوری و یکیمنتخب از پنج فرد قدرتمند قاره،اثبات دوک کروان دی پانیون، شاه درخشان.›
او همان کسی بود کهپادشاهی نیزه شاه درخشان را به داریاقبل کالوی آموخته و منتقل کرده بود.
دوک کروان درشخصاً امپراتوری به جناحبوریس میانهرو تعلق داشت.
حتی در جنگ قارهای زندگییکی گذشتهی زیک، دوک کروان هرگز درپادشاهی خط مقدم نبرد ظاهر نشده بود.
اگر وارد عمل شده بود،منتخب قارهی شمالی بسیار زودتر دراثبات برابر قدرت امپراتوری به زانو درمیآمد.
شوالیههای سیاه درست مثل واپسینپادشاهی نیروها و سلاحهای مخفی بودند کهقبل نماد هر جناح به شمار میرفتند.
به همین دلیل بود که دوکبوریس کروان شاید از این جنگ داخلی فاصلهجمهوری گرفته بود تا فقط نظارهگر اوضاع باشد.
اما اگر لئو و ژولیوس دست در دست یکدیگرشرایط حرکت میکردند تا علناً در برابر جبههی آبل وخون زیمنس بایستند، دوک کروان چارهای جز وارد عمل شدن نداشت.
زیک پس از سنجیدنشاهزادگان سخنان بوریس، سر تکانتخت داد و پاسخ داد:
«پیام رو به طرف ژولیوس برسون. بهشون بگو تویپیوندش جمهوری دورتا با هم ملاقات میکنیم. برای هماهنگی وانتظار ترتیبات کار هم از خاندان زاید درخواست کمک کن.»
او ارتباطش را با محمد بن عبوداوضعیت زاید، پسر دوم خاندان زاید که از قبلاومده با او آشنا شده بود، حفظ کرده بود.
محمد دیدگاه بسیار مثبتی نسبتیکی به زیک داشت، بنابراین قطعاً مقدماتپادشاهی این دیدار محرمانه را فراهم میکرد.
با دستورخونش زیک، بوریسشاهزادگان سر فرود آورد.
«اطاعت، رئیس. در ضمن،تخت شادیا میگه فرایند غربالگریطریق و انتخاب تموم شده.»
این یعنی او همانطور که با زیک صحبتجزئیات کرده بود، افرادی را که قصد داشت ازگفتن سالماک نگه دارد، جدا کرده و برگزیده بود.
«چند نفر شدن؟»
«حدود یکسومخونش اونایی کهشاهزادگان باهامون اومدن.»
«بیشتر از چیزیهشرایط که انتظار داشتم. مشکلیکنه از نظر وفاداری ندارن؟»
«حتی اگه خائنی هم بینشون پیدا بشه، باجزئیات نیروهای جدیدی که اضافه کردیم میتونیم قضیه روگفتن داخلی جمع کنیم، پس اصلاً جای نگرانی نیست.»
با بشکن زدن بوریس،خونش دو پیکر سایهگون ازواجد درون زمین پدیدار شدند.
مردی با نقاب اسکلتشاهزادگان و زنی با موهای نقرهایپادشاهی در برابر زیک تعظیم کردند.
آنها از کاربران توانایی ششگانه در خانوادهکنه نوسترا بودند که پیشتر قصد جانش راسلطنتی کرده و برای ترورش اقدام کرده بودند.
زن موزمانی نقرهای در برابرگرفته زیک تعظیم کرد:
«ادای احترام میکنیم، رئیس.»
آنها با نفوذ کلام و قدرت آریناشرایط از بند شستشوی مغزی رها شده وکین سپس با دستان زیک شفا یافته بودند.
زیک باواجد نگاهی به قامتشانپادشاهی سری تکان داد:
«تو آدولی، دارندهٔ تواناییتماس شن؛ و تو همجزئیات سرنا، صاحب توانایی بلورینسازی.»
سرنا از اینکه زیکخونش هنوز نامش را به خاطرشرایط داشت، با شگفتی سر جنباند:
«درسته، رئیس.»
«از بعدِواجد درمان، اوضاعتخت بدنتون چطوره؟»
در خانوادهٔ نوسترا، اعضای «گروه شش» همواره مایهٔ رعب و وحشت دیگران بودند. بادورتا این حال، سران خانواده تنها به چشم سوژههای آزمایشگاهی به آنان مینگریستند؛ از اینرفت رو، هرگونه تعامل انسانی یا حس رفاقت برایشان به کلی ناممکن و بیمعنا بود.
اما در حلقهٔ یاران آرینا—و جبههٔ تحت فرمان زیک—کوچکترین اثری ازپادشاهی چنان فضای مسمومی به چشم نمیخورد. درست به همین دلیل بودجریان که سرنا و آدول تصمیم گرفته بودند به اردوگاه زیک پناه بیاورند.
«حالمون خوبه، رئیس. با اینکه تا همینشرایط چند وقت پیش دشمنتون بودیم، بازم ازکین ته دل ممنونیم که جونمون رو نجات دادید.»
هرچند به لطف درمان زیک ویژگیها و آمارهایشان نسبت به گذشتهقبل افت کرده بود، اما دیگر نیازی نبود برای زنده ماندن به داروهایبکند مخدر وابسته باشند. سرنا خالصانه و از اعماق قلبش قدردان زیک بود.
زیک درزمانی واکنش به سخنانشگرفته سری تکان داد:
«خوشحالم که اوضاعتون روبهراهه.»
با حضور شادیا و آدمکشهای سالماک تحت فرمان بوریس، پیوستن پناهندگان گروه شش یعنی سرنا وخون آدول، و اضافه شدن سیون و شکارچی سابق شوالیهها آیرن، سازمان اطلاعاتی زیک رشدی چشمگیر یافتهلطف بود. از این رو، زیک ترجیح داد به اطمینانبخشی بوریس مبنی بر حلوفصل درونسازمانی مسائل اعتماد کند.
«به شادیا بگو افراد منتخبپادشاهی رو بیاره. بقیهٔ کارها روکین هم هرجور صلاح میدونی راستوریس کن.»
بوریس بار دیگرشخصاً تعظیم کرد وبوریس از دفتر بیرون رفت.
برنامهٔ زیک این بود که ابتدا با ژولیوس دیدار کند وپادشاهی سپس به دعوت سلطان پاسخ دهد. از آنجا که پورتالی درون جمهوریدارد دورتا کار گذاشته شده بود، سفر و جابهجایی بسیار آسان پیش میرفت.
«اگه اینطوره، شاید بهتر باشه اینواجد بار لرد هادس و بانو یلینطریق رو هم با خودم به دورتا ببرم.»
درست هنگامی که زیک سرگرمپادشاهی جمعبندی نقشههایش بود و از جایقبل برخاست تا به اتاق پذیرایی بازگردد...
بوم! بوم!
«هم؟»
سر و صداییکی عجیبی از محوطهٔ بیرونیشرایط عمارت به گوش میرسید.
زیک پنجره را گشود و نگاهی بهکنه بیرون انداخت. صدها نگهبان و دهها شوالیهسلطنتی بیرون از محوطهٔ عمارت به صف ایستاده بودند.
«چه خبر شده؟»
بعید به نظر میرسید با چنین خیلمنتخب عظیمی از نیروها قصد حملهٔ مستقیم بهطریق او را داشته باشند؛ بنابراین، اوضاع مشکوک میزد.
در همان لحظه، منظرهای توجه زیک را به خود جلب کرد.کنه متوجه شد که شوالیهها و نگهبانان در واقع گروهی حدوداً دوازدهنفرهانتظار از افرادی شنلپوش را در مقابل درِ ورودی عمارت محاصره کردهاند.
«اونا دیگه...؟»
زیک بیدرنگ و درتماس یک چشم به هم زدنبیشتری از پنجره به پایین جهید.
فرماندهٔ نیروی امنیتی منطقهٔ پنجمنتخب اطلس چشمانش را میمالید واثبات صحنهٔ پیش رویش را باور نمیکرد.
«هیولا... اینا واقعاً هیولان.»
چندین غولپیکر ناشناس با شنلها و باشلقهایی ضخیم دمِ دروازه ظاهر شده بودند.جمهوری از معرفی خود سر باز زده و به زور راهشان را به درونفکر باز کرده بودند؛ او نیز با تمام قوا تلاش کرده بود جلویشان بایستد.
اما زور بازوی آن گردنکلفتها چنان هولناک بودواجد که سربازان کارکشته و زبدهاش را همچون پرِ کاهقبل به هوا پرتاب کرده و به دیوارها کوبیده بودند.
فرمانده که دیده بود مهارشانمنتخب از عهدهٔ نگهبانان خارج است،اثبات دست به دامن شوالیهها شده بود.
با این حال، حتی شوالیههای مجهز به هاله هم حریف آن جثههایخون سهمگین نشدند. آن وحشیها دروازه را با خاک یکسان کردند، شوالیهها راپرسید به دیوار کوبیدند و در نهایت پایشان را به حریم اصلی اطلس گذاشتند.
اطلس، شهری که به ضریب امنیتی نفوذناپذیرشوضعیت شهره بود، حالا به دست کمتر ازدورتا بیست نفر در هم شکسته شده بود.
زنگ خطر در سراسر اطلس بهشاهزادگان صدا درآمد و نگهبانان و شوالیهها ازکنه هر سو برای تعقیب مهاجمان بسیج شدند.
طولی نکشید که ردِ پای آن تنومندان را یافتند.پادشاهی در کمال بهت و ناباوری، آن هیولاها درست روبهرویسلطنتی عمارتِ متعلق به شوالیهٔ رستگاری، زیک دریکر، تجمع کرده بودند.
فرمانده با این نگرانی که مبادا آسیبی به شوالیهٔپیوندش نامدار رستگاری برسد، با شتاب تمام هر نیرویی راانتظار که دمِ دست داشت گرد آورد تا سدِ راهشان شود.
او بر سر غولپیکریتماس که با مشتهای پولادینش بربیشتری درِ عمارت میکوبید، فریاد کشید:
«تکون نخورید! سلاحهاتون رو بندازیدیکی و زانو بزنید! اگه تسلیمتخت نشید، همینجا درجا اعدامتون میکنیم!»
اما آن غول بیاعتنا بهمنتخب هشدار فرمانده، بیوقفه به کوبیدناثبات بر درِ عمارت ادامه داد.
در این میان، یکیتخت از شوالیههای کنار دستِطریق فرمانده لب به سخن گشود:
«قربان، اینطوری فایده نداره. اگه در رو بشکننجزئیات و برن تو، واسه جناب زیک دریکر دردسرگفتن بزرگی درست میشه. بهتره همینجا کارشون رو تموم کنیم.»
این شوالیه هنوز ندیده بودیکی که آن غولها چطور دروازهٔتخت ورودی را در هم کوبیده بودند.
عرق سرد بر پیشانی فرمانده نشست: «اصلاً با اینپادشاهی تعداد نیرو هم میتونیم از پسِ این هیولاها بربیایم؟»سلطنتی راستش را بخواهی، حتی سر سوزنی هم اطمینان نداشت.
اما در اینشرایط مخمصه، هیچ راه دیگریکنه برایشان باقی نمانده بود.
فرمانده چشمانش راشخصاً محکم روی همبوریس فشرد و سر جنباند:
«حمله!»
با صدور فرمان،یکی شوالیهها قبضهٔ شمشیرهایشان راشرایط فشردند و پیش تاختند.
آنها هالهشان را شعلهور ساختند تا جسمشان تقویت شود وکین سپس به سمت آن غولها هجوم بردند. این جنگجویان، شوالیههایبگذارد بنفش بودند؛ دلاورانی که میتوانستند تیغههایشان را به هاله مسلح کنند.
«هااااه!»
شوالیهای که بر حملهخونش اصرار ورزیده بود، باواجد دلاوری تمام جلو پرید.
تیغهٔ شمشیرش زوزهکشانیکی بر پشت آنواجد غول فرود آمد.
جنگگگ!
در کمال ناباوری، شمشیر شوالیه حتیبوریس نتوانست خراشی بر پشت غول بیندازدپیامی و بیاثر به گوشهای کمانه کرد.
غولپیکر تکانی خورد وخونش به آرامی پشتش را خاراند،شرایط انگار که پشهای گزیده باشدش!
سایر شوالیهها نیز حلقه رامنتخب تنگتر کردند و تازه آناثبات زمان بود که غولها سر برگرداندند.
آنها کلاههای شنلشانشرایط را پس زدنداثبات و سیمایشان پدیدار گشت.
شوالیههایی که یورش آورده بودند،گرفته با دیدن چهرهٔ آنان در جاداد خشکشان زد و وحشتزده عقب نشستند.
«بـ... باربارانها!»
شوالیهها به خوبییکی از آوازهٔ مرگبار وشرایط شوم باربارانها باخبر بودند.
قابلیتهای جسمانی مافوقبشری آنها نه تنها شمشیرها، بلکهطریق حتی هاله را هم بیاثر میساخت و آنان رادارد به شکارچیان و دشمنان طبیعی شوالیهها بدل کرده بود.
باربارانها با چشمانیشخصاً درنده و نگاههایی خشمآلودوضعیت به شوالیهها خیره شدند.
شوالیهها که زیر سنگینی آنیکی نگاههای مرگبار به لرزه افتادهتخت بودند، تلوتلوخوران گام پس کشیدند.
فرمانده با مشاهدهٔ این صحنه درواجد دل گفت که دیگر کارش تمامطریق است و زندگیاش به آخر خط رسیده.
اما درست در همان دم—
بوممم!
سایهای با شتاب هوا رایکی شکافت و سنگین و استوارتخت درست روبهروی باربارانها فرود آمد.
فرمانده و شوالیهها باشاهزادگان دیدن آن چهره، ماتتخت و دهانباز بر جای ماندند:
«جناب زیک!»
شوالیهٔ رستگاری، زیکشخصاً دریکر، شخصاً در میدانوضعیت نبرد حاضر شده بود.
زیک به آرامیاصالت از جای برخاست ومنتخب رو به باربارانها چرخید.
فرمانده و سربازان در حالی کهواجد از اضطراب آب دهانشان را قورت میدادند،پیوندش چشم به تقابل زیک با باربارانها دوختند.
در آن لحظه،شرایط یکی از باربارانهااثبات قدم جلو گذاشت.
با سرعتی برقآسا ازتماس جا کنده شد وجزئیات به سمت زیک یورش برد.
فرمانده واون شوالیهها ازخونش وحشت فریاد کشیدند:
«نههه!»
اما رویدادی رخشرایط داد که هوشاثبات از سر همه پراند.
«داداش زیک!»
باربارانِ تنومند زیک راخونش در آغوش فشرد و اوشرایط را سخت در بر گرفت.
زیک به باربارانِ غولپیکرشاهزادگان نگریست و لبخندی پرتخت از مهر بر لبانش نشست:
«مشت پادشاه.واجد خیلی وقتتخت بود ندیده بودمت.»