چپتر 282: بدون عنوان
0روز بعد، زیک به همراه هیکسونپرسید و زروس اتاقش را ترک کردگفت تا در جلسه انجمن گوتان شرکت کند.
در حالی که سوار آسانسور میشدند،خرابههای زیک به چیزهایی که شب گذشتهمواقع در سیستم کشف کرده بود فکر میکرد.
'کی فکرش روزیادی میکرد ریچموند یهدلیل نکرومنسر از نیروانا باشه.'
همیشه میدانست که چیز خاصی درکجا مورد او وجود دارد، اما هرگزدیدم حدس نمیزد که اهل نیروانا باشد.
ریچموند احتمالاً در دوران امپراتوری مقدس توسط کلیسا شکارمیکنی شده و رنج زیادی کشیده بود، و احتمالاً به همینخورد دلیل بود که هرگز درباره دوران انسانیاش زیاد حرف نمیزد.
'برای کسی که بعد از اون همهباستانی رنج تبدیل به یه لیچ شده، شخصیتشدانستن به طرز عجیبی شادابه و جنون فاسدش نکرده.'
اکثر لیچها از دنیا کینه به دل میگرفتند و در حین تحقیق روی هنرهایهمه ممنوعه و شیطانیتر، به ورطه جنون میافتادند. اینکه ریچموند توانسته بود ۵۰۰ سال پسمیگرفتند از تبدیل شدن به لیچ عقلش را حفظ کند، نشان از قدرت ذهنی فوقالعادهاش داشت.
در همان لحظه،این زروس به زیککجا نگاه کرد و پرسید:
«اینقدر عمیقداشت به چیلحظه فکر میکنی؟»
زیک بهکجا سمتش برگشتبار و گفت:
«تا حالارنج اسم ویکتورکشیده نیروانا رو شنیدی؟»
زروس ازشنیدی این سؤالسؤال جا خورد:
«این اسمداشت رو ازلحظه کجا شنیدی؟»
«فکر کنم یه بار توسری یه سری خرابههای باستانی دیدماشاره که بهش اشاره شده بود.»
مثل همیشه، در مواقع شک، مقصر دانستن خرابههایانسانیاش باستانی بهترین بهانه بود. زروس که هنوز کمی متعجبشخصیتش به نظر میرسید، سر تکان داد و جواب داد:
«با اینکه خیلی شناخته شده نیست،کجا اما ویکتور نیروانا به عنوان بزرگتریندیدم نابغه در تاریخ نیروانا شناخته میشه.»
«چی؟ بزرگترین نابغه؟»
«آره. احتمالاً به همین دلیلهسری که اسمش تو خرابههای باستانیاشاره اومده. اما چرا اینقدر تعجب کردی؟»
«آه، چیزیرنج نیست. لطفاًکشیده ادامه بده.»
«در گذشته، نکرومنسرهایی تو نیروانا بودن وکنم تحقیق روی جادوی سیاه کاملاً آزاد بود. میتونیمثل بگی شبیه مطالعه جادوی نفرین تو این دورهست.»
این همان اطلاعاتی بودلحظه که زیک شب گذشتهعمیق در سیستم دیده بود.
«ویکتور نیروانا هم نکرومنسر بود؟»
«بله. البته گزارشها و دادههای تحقیقاتیش مربوط به جادوی سیاه میشد،'برای برای همین بعد از دوران امپراتوری مقدس همهشون دور ریخته یا گمنکرده شدن. با این حال، اون از راههای زیادی روی نیروانا تأثیر گذاشت.»
«چه جور تأثیری؟»
«چیزهایی مثل روش نوشتن گزارشهای تحقیقاتی، متدولوژیهای اندازهگیری عملی... فرمت پایهای پایاننامهها برای انجمناسم جادوی قاره بر اساس مقالات ویکتور نیروانا بنا شده. اون کسی بود که فرمتاشاره آکادمیک مدرن رو پایهگذاری کرد، چکیدهها رو اضافه کرد و منابع رو ارجاع داد.»
با شنیدن توضیحاتکنم زروس، دهان زیکخرابههای از تعجب باز ماند.
'اصلاً نمیدونستمرنج ریچموند همچینکشیده استعدادی داره.'
همیشه او را به عنوان یک لیچ چندشآور وسری عجیب میدید که شیفته هیولاها بود، اما او مردیدانستن با استعدادی بسیار بیشتر از آنچه زیک تصور میکرد، بود.
در حالی که زیک درنگاه دل شگفتزده شده بود، زروسسمتش نوچی کرد و ادامه داد:
«ویکتور نیروانا واقعاً یک استعداد گرانبها بود.باستانی حتی در میان نوابغ هم با دکتردانستن وست فرق داشت؛ اون یک نکرومنسر الگو بود...»
«این دکتر وست کیه؟»
وقتی زیک در مورد وستخورد پرسید، زروس نگاهی به هیکسون انداختباستانی و او سرش را تکان داد.
زروس پیش ازهمان پاسخ دادن به زیکاینقدر مکثی کرد و گفت:
«خب... این موضوع یه جورایی مایهخرابههای ننگ نیرواناست، برای همین برام سخته کهمقصر بخوام با جزئیات در موردش حرف بزنم.»
درست زمانی که جو معذبکننده شد،دلیل آسانسور رسید. هیکسون به سرعت زیک رااون به سمت اتاق جلسه انجمن راهنمایی کرد.
در داخل، تعداد زیادی از جادوگران ازکنم قبل جمع شده بودند. گوتان نیروانا بااشاره همان لبخند همیشگیاش به زیک خوشآمد گفت.
«خوش آمدید، عالیجناب زیک دریکر.»
پس از معرفی رسمی زیک، گوتان او رادیدم روی سکو نشاند و بحث اصلی را آغازبهانه کرد. اعضای انجمن جادوی مبارزه سؤالات مختلفی میپرسیدند.
«خب، میانگین سرعتی کهکشیده یک شوالیه شمشیرش راانسانیاش تاب میدهد چقدر است؟»
زیک از جا بلند شد، باهاموت را در دست گرفت و بادیدم تاب دادن آن، به صورت عملی نشان داد. جادوگرانی که در ردیفنظر جلو بودند، با شکافته شدن هوا توسط بادِ شمشیر، از جا پریدند.
«اوه!»
گوتان کهکجا کنار او ایستادهسری بود، نظر داد:
«میبینید منظورم چیست؟ وقتی با یک شوالیه واقعی میجنگید، اتفاقات غیرمنتظرهای'برای رخ میدهد. جاخالی دادن از شمشیر آنها به همین سادگی نیست.فاسدش هاله یک شوالیه نامرئی است، اما هرگز نباید آن را دستکم بگیرید.»
یکی از جادوگران درباره تیغه هالهکجا پرسید. زیک بار دیگر با مهربانی یکیبهش ایجاد کرد تا به آنها نشان دهد.
وووووونگ!
جادوگران با شگفتی بهبار تیغه هاله که ازدیدم باهاموت زبانه میکشید، خیره شدند.
زیک سرش رازیادی کج کرد ودلیل از گوتان پرسید:
«استاد گوتان، به نظرسؤال میرسه نیروانا هیچ شوالیهایبار در سطح شوالیه آبی نداره.»
«هوهوهو. عالیجناب زیک،همان اینجا اصلاً هیچپرسید شوالیهای وجود ندارد.»
زیک گولمی را که از دروازه اصلی محافظتدیدم میکرد به یاد آورد و سر تکان داد.بهانه «دلیل خاصی برای عدم حضور کامل شوالیهها وجود داره؟»
گوتان خندید:
«هر شوالیه نسبتاً ماهری که به اینجاکنم میآید، متوجه میشود که نمیتواند با این فضامثل سازگار شود و خیلی زود استعفا میدهد. هوهوهو.»
زیک که خودش یکلحظه شوالیه بود، به خوبیعمیق منظور گوتان را میفهمید.
'درسته. برای هر شوالیهایبار سخته که اینجا دوام بیاره،بهش مگه اینکه خیلی پوستکلفت باشه.'
زیک تیغه هاله را به نمایش گذاشت، طول آن را افزایش داد و ارتفاعش را بالالیچ برد. پس از گرفتن اجازه از گوتان، حتی یک میز را از وسط به دو نیمهنرهای کرد. چشمان جادوگران با تماشای این صحنه برق زد و با درک موضوع سر تکان دادند.
«واو، اگه یهاین شوالیه با اون بهتکنم حمله کنه، کارت تمومه.»
«اصلاً جادویداشت دفاعی درلحظه برابرش کارساز هست؟»
در همان لحظه،کنم گوتان رو بهخرابههای جادوگران کرد و گفت:
«شما نباید شوالیههای معمولی را بر اساس استانداردهای عالیجناب زیک قضاوت کنید. عالیجناب زیک نابغهای است کهشخصیتش به سطح شوالیه قرمز رسیده و به همین دلیل میتواند تیغه هالهاش را با چنین آزادی عملیشیطانیتر کنترل کند. برای یک شوالیه معمولی سخت است که تیغه هالهاش را حتی برای ده دقیقه حفظ کند.»
یکی از بزرگترین تفاوتهای بین یک شوالیه آبی و یک شوالیه قرمز این بود که تا چه مدتدانستن میتوانستند تیغه هاله خود را حفظ کنند. شوالیههای قرمز نه تنها میتوانستند آن را حفظ کنند، بلکه قادر بودندآره شکل آن را تغییر دهند یا آن را در ضربات شمشیر خود تزریق کنند تا حملات دوربرد انجام دهند.
حتی هنگام استفاده از یک تیغه هاله یکسان، مهارت یکسمتش شوالیه آبی و یک شوالیه قرمز تفاوت آشکاری را همکجا از نظر کیفی و هم از نظر کمی نشان میداد.
پس از چند ساعت نمایش عملی و یک سخنرانی ویژه، زیک با گوتان و اعضایبهترین انجمن خداحافظی مختصری کرد و حتی چند امضا هم داد. وقتی همهچیز تمام شد، جادوگراننابغه که دوباره مثل مردگان متحرک خسته و بیرمق به نظر میرسیدند، لنگلنگان به آزمایشگاههای خود بازگشتند.
'شاید اینطوری به نظرکشیده برسن، اما احتمالاً همهشونانسانیاش نوابغ مشهوری تو قاره هستن.'
در حالی که زیکسؤال زیر لب میخندید، گوتانبار به او نزدیک شد.
«عالیجناب زیک، بابت امروز بسیار سپاسگزارم. هرگز تصورعمیق نمیکردم یک شوالیه قرمز شخصاً تیغه هاله را برایاین ما به نمایش بگذارد. واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم.»
«چیزی نبود، استاد گوتان. امیدوارم با اینباستانی کار، من و نیروانا بتونیم به حفظدانستن یک رابطه خوب و دوستانه ادامه بدیم.»
گوتان لبخند زد:
«دوست بودن خوب است، اماخورد شکل دادن به یک رابطهخرابههای رسمی حتی بهتر هم خواهد بود.»
او نامهای ازهمان کتش بیرون آوردپرسید و به زیک داد.
«این چیه؟»
«این پاسخیرنج برای بانوکشیده کالی دریکر است.»
زیک غافلگیر شد، چرا که آنتونیو آنقدر بیتفاوت رفتار کردهخرابههای بود که او اصلاً انتظار دریافت یک پاسخ رسمی رابهانه نداشت. وقتی نامه را خواند، محتوای آن حتی حیرتانگیزتر هم بود.
<ما از بانو کالی بابت نامه دوستانهشان سپاسگزاریم. نیروانامیکنی مشتاقانه منتظر برقراری رابطهای دوستانه با سر زیک دریکرسؤال است و امیدواریم در آینده تبادلات بسیار بیشتری داشته باشیم.>
نامه نیرواناکجا مستقیماً بهبار زیک اشاره میکرد.
با اشاره به من بهجای خواهرم کالی، دارن نشون میدن که قصد دارن ازهمه جنگ قدرت بین آبل و خواهرم دوری کنن و گزینه سوم رو انتخاب کردن.میگرفتند این یعنی خواهر کالی هم فقط از طریق من میتونه با نیروانا ارتباط برقرار کنه.
این انتخاب هوشمندانهای بود که با مهارت از درگیریهای سیاسی قبیله دریکر دوریبهش میکرد و در عین حال، احترامشان را به زیک، شریک تجاری جدیدشان، نشانتکان میداد. زیک نامه را در کتش گذاشت، لبخندی زد و به گوتان تعظیم کرد.
«ممنونم، استاد گوتان.همان مشتاقانه منتظر همکاریپرسید با شما هستم.»
«اگر فقط شوالیههایی مثل شما وجود داشتند، سردیدم زیک، دیگر هیچ دلیلی برای جنگ بین جادوگرانبهانه و شوالیهها وجود نداشت. شما همیشه در اینجا خوشآمدید.»
چند ساعت بعد، حتی قبل از اینکه شام بخورد، زیکحرف خبرنامهای دریافت کرد که تصویر بزرگی از خودش، گوتان وشادابه اعضای انجمن جادوی رزمی در صفحه اول آن چاپ شده بود.
هاه. نباید قبیله نیروانا رو فقط یهکنم مشت آدم عجیب و غریب فرض میکردم.اشاره اونا تو کارشون سریع و قاطع هستن.
با پخش شدن این خبرنامه، خبر رابطه بین زیک و نیروانا در سراسرحالا قاره پخش میشد و به سوژهای برای شایعهپراکنها در همهجا تبدیل میگشت. در واقع،بهش او بهتازگی نیروی خارجی دیگری برای مهار کردن جناح آبل به دست آورده بود.
این از وضعیت نیروانا که حل شد.باستانی حالا، اگه فقط بتونم مسیر جریان سنگهای پریانبهترین رو ردیابی کنم، باید بتونم ردشون رو بزنم.
زیک خبرنامه را زمین گذاشت و دوباره به سیستم دسترسیحرف پیدا کرد. نامی که زروس آن روز صبح به زبانشادابه آورده بود، یعنی «دکتر وست»، هنوز ذهنش را درگیر کرده بود.
اون چه جور آدمیهسؤال که جادوگرهای نیروانا اینقدربار از آوردن اسمش طفره میرن؟
زیک عبارت «دکتر وست» را درپرسید سیستم جستجو کرد، اما هیچ اطلاعاتیگفت درباره این شخص ثبت نشده بود.
«همم. یعنی اونکنم شخصیتی از دورانخرابههای بعد از امپراتوری مقدسه؟»
با این فکر کهکشیده شاید ریچموند چیزی بداند،انسانیاش زیک با او تماس گرفت.
— «ریچموند.»
ریچموند که به نظر میرسید مشغول کاری است،عمیق در ابتدا پاسخی نداد. تنها پس از آنکه زیکاین چند بار او را صدا زد، بالاخره جواب داد.
«هین! ارباب، صدام کردید؟»
زیک سرش را تکان داد؛ باورش سختدرباره بود که این همان نابغه افسانهای نیرواناهمه باشد. او یکراست رفت سر اصل مطلب.
— «کسیشنیدی به اسم دکترخورد وست رو میشناسی؟»
صدای ریچموندداشت پر ازلحظه سردرگمی بود.
«اون دیگه کیه، ارباب؟»
به نظر میرسید ریچموند هیچ ایدهایدلیل ندارد. زیک به این فکر کردکسی که بیشتر سؤال کند، اما منصرف شد.
گذشته خوشایندی نیست. بیشتر کندوکاوخورد کردن تو این موضوع ممکنهخرابههای فقط زخمهای کهنهش رو باز کنه.
در همان لحظه،همان دوباره صدای ریچموندپرسید به گوش رسید.
«دکتر وست...کجا منظورتون هاروی دیوانهسری که نیست، هست؟»
— «هاروی دیوانه؟»
«بله، هاروی وست. اون درخورد اصل یه دکتر بود، اماخرابههای بعداً به یه نکرومنسر تبدیل شد.»
— «دربارهش چی میدونی؟»
«همم، اون از نسلی خیلی قدیمیترخرابههای از من بود و به خاطرمواقع یه سری... کارهای ناخوشایند اخراج شد.»
— «بهرنج خاطر چیکشیده اخراج شد؟»
«ا-اون آزمایشهای غیرقانونی انجام میداد.»
— «آزمایشهای غیرقانونی؟ تو نیروانا؟»
با شنیدن نامکنم نیروانا، ریچموند ناگهانخرابههای شروع به سکسکه کرد.
«هیک! ا-ارباب، کهزیادی نمیخواید بگید الاندلیل تو نیروانا هستید، درسته؟»
— «هستم. چرااین بهم نگفتی کهکجا اهل نیروانا بودی، ویکتور؟»
با شنیدنداشت نام واقعیاش، سکسکههاینگاه ریچموند شدیدتر شد.
«آ-آخه... من قصد نداشتم شماسری رو فریب بدم، ارباب. فقطاشاره خاطرات خیلی خوبی از اونجا ندارم...»
زیک بارنج درک این موضوع،همین سر تکان داد.
درسته. تحت تعقیب بودنسؤال توسط امپراتوری مقدس بایدبار خیلی سخت بوده باشه.
در همان لحظه،همان ریچموند با لحنی غرغرکناناینقدر شروع به شکایت کرد.
«اون موقعها، از بس برای خرید مواد اولیه تحقیقاتم پول خرجمثل میکردم که کاملاً ورشکسته بودم و مجبور بودم هر روز توتکان کافهتریای زیرزمینی نیروانا غذا بخورم. غذاش افتضاح بود، دوران وحشتناکی بود.»
مشکلی که از دهان ریچموندهمین بیرون آمد، کاملاً با آنچهحرف زیک انتظار داشت متفاوت بود.
«تو زمان من، نکرومنسرها هزینههای زیادی برای مواد تمرینی و اینجور چیزها داشتن. اصلاً میدونید چقدر پولشمقصر میشد؟ فکر کردید برای چی تبدیل به یه لیچ شدم؟ برای این بود که دیگه مجبور نباشمنابغه غذا بخورم! و آزمایشگاهم رو تو یه سیاهچال راه انداختم تا تو هزینه مواد اولیه صرفهجویی کنم!»
زیک که از حرفهایلحظه ریچموند مات و مبهوت ماندهمیکنی بود، به نقطهای خیره شد.
اون به خاطرکنم صرفهجویی تو پولخرابههای تبدیل به لیچ شد؟
عجیب بود، اما واضحکشیده بود که او هم بهزیاد روش خودش زجر کشیده است.
— «میفهمم. واقعاً گذشته غمانگیزیه.»
«مگه نه، ارباب؟ هاه، من عمداًپرسید از حرف زدن در موردش طفرهگفت میرفتم چون میترسیدم خیلی احساساتی بشم...»
— «خب، هارویکنم وست چه نوعخرابههای آزمایشهایی انجام میداد؟»
زیک که حس میکرد بحث دارد بهدرباره حاشیه کشیده میشود، حرف او را قطعهمه کرد. ریچموند غرولندی کرد اما جواب داد.
«اون هاروی روانی، اولش فقط جسدها رو از قبرهاشون بیرونخرابههای میکشید و انواع و اقسام کارها رو روشون انجام میداد.بهانه اما بعدش، باورتون میشه، شروع کرد به آزمایش روی آدمهای زنده.»
— «آزمایش روی انسان زنده؟»
«بله. من فقط شنیدم کهسری به خاطر همین کار دستگیر،اشاره مجازات و از نیروانا اخراج شد.»
— «نمیدونی چه نوع آزمایشهایی؟»
«داستان خوشایندی نبود، برای همین فکر کنم مقاماتبار بالا جزئیاتش رو مخفی کردن. اون زمان جومواقع نیروانا هم به خاطر کلیسا یکم آشفته بود.»
— «میفهمم. متوجه شدم.»
«آه، ارباب! به هر حال میخواستم بهتونباستانی بگم. من اعماق هزارتوی اینجا یه چیزیدانستن پیدا کردم. از ظاهرش پیداست که باستانیه...»
زیک قبل از اینکهکشیده حرف ریچموند تمام شود،انسانیاش ارتباط را قطع کرد.
احتمالاً بازم یهاین کشف بیاهمیت مربوطکجا به مردههای متحرکه.
او دوباره پنجره سیستم را باز کرد و این بار با استفادهگفت از نام «هاروی وست» جستجو کرد. این بار، لیستی از دادههای مرتبطخرابههای ظاهر شد. همانطور که زیک محتوا را بررسی میکرد، تحت تأثیر قرار گرفت.
«اونم دقیقاً مثل ریچموندبار دیوانه تحقیقات بوده. میتونم بفهممبهش چرا زروس بهش میگفت نابغه.»
در عین حال،زیادی میتوانست بفهمد که چرادرباره لقبش هاروی دیوانه بود.
این دیگه چیه؟ اون اجساد مردگان رو به هم میدوختهخرابههای تا یه بدن جدید بسازه و بعد سعی میکرده بابهانه دمیدن یه روح به درونش، یه نفر رو زنده کنه؟
مقالات تحقیقاتی نوشتهشده توسط هاروی وست، همگیاینقدر در مورد تغییر و تبدیل انسانی بود؛اسم هنری که مرزهای جادوی ممنوعه را لمس میکرد.
در حین خواندن،کنم نگاه زیک روی یکباستانی عنوان خاص متوقف شد.
<گزارش آزمایشیرنج در موردکشیده خلق یک جاودانه>
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن اصلی موجود نبود.