چپتر 310: دیدار با هایلندرز
0«سلاحهاتون رومحدودی بیارید پایین. منترتیب دشمن هایلندرز نیستم.»
حتی پس از این سخنان زیک، مرد سیاهپوشی که دونتیجه شمشیر در دست داشت و شمشیرزنی که شمشیر باستارد بهبدین دست گرفته بود، همچنان مهر سکوت بر لب زده بودند.
به نظر میرسید بدون آنکه ذرهایندیده از هوشیاریشان بکاهند، در حال سبکسنگین کردنسمشناسی حرفهای زیک بودند تا پاسخی مناسب بیابند.
«اینا همیشهندیده خدا اینقدر بدبینبرخاسته و شکاک بودن.»
آن دو هایلندری که روبهرویش ایستادهوقتی بودند، از همرزمان و آشنایان زیکغریبه در زندگی گذشتهاش به شمار میرفتند.
«عدنان وعالی بودمیر. خیلی وقتسپس بود ندیده بودمشون.»
عدنان جنگجویی برخاسته از ایشتار بود که در گذشته اصول سمشناسی و فنون بدنیفنون را به زیک آموخته بود؛ در حالی که بودمیر، جنگجویی از سرزمینهای شمالی بود کهمیجنگید روزگاری هنگام شکار بربرها و هیولاهای جادویی در رشتهکوههای غولپیکر، شانه به شانه او میجنگید.
از آنجا که هایلندرز پس از ادای سوگنداصول از هرگونه ارتباط با دنیای بیرون منع شدهروزگاری بودند، تقریباً هیچکس از وجودشان کمترین اطلاعی نداشت.
زندگی آنها در چرخهای بیپایان خلاصه میشد: دریافت مأموریتآنان برای شکار هیولاهای جادویی به فرمان میز عالی، انتظاردلشان برای مأموریت بعدی و سپس گسیل دوباره به میدان نبرد.
در نتیجه، حتی میان اعضای خودشان نیز روابط و رفتوآمد بسیار محدودیاعضای برقرار بود. بدین ترتیب، وقتی سخنی درباره آنان از زبان فردی غریبهدرباره شنیده میشد، تنها شعله سوءظن و احتیاط را در دلشان برافروختهتر میکرد.
زیک با آرامش دست برد وندیده آینهای را که از زاهد داستانهااصول گرفته بود، از موجودیاش بیرون کشید.
«نیازی نیست گارد بگیرید. من ماجرایایشتار هایلندرز رو از یکی از اعضایآموخته میز عالی، یعنی زاهد داستانها شنیدم.»
او آینه رابرقرار به آرامی جلوی پایسخنی آن دو مرد انداخت.
آنها بدون کمترین تزلزلی درسپس موضع خود، سلاحهایشان را همچناننتیجه به سوی زیک نشانه رفته بودند.
سپس بودمیر نوک شمشیرش را جلوندیده برد، ضربهای آرام به آینه انداختهشده زدسمشناسی و نگاهی به عقب، سوی عدنان انداخت.
«به نظر واقعی میاد.»
با تایید بودمیر، عدنان ازترتیب موضع تهاجمیاش دست کشید وزبان آینه را از روی زمین برداشت.
همین که شنلانتظار و کلاهش را عقبدوباره زد، چهرهاش نمایان شد.
پوستی آفتابسوخته کهبودمیر سرتاسرش با خطوط کهنهبودمشون زخم پوشانده شده بود.
این چهره دقیقاً همانجنگجویی عدنانی بود که زیک ازسمشناسی زندگی گذشتهاش به خاطر داشت.
عدنان آینه را از تمام زوایاوقتی به دقت برانداز کرد و سپسغریبه آن را به سوی زیک پس فرستاد.
زیک پس از گرفتنبعدی دوباره آینه در هوا،میدان رو به آن دو گفت:
«اسم من زیک دریکره.»
با شنیدن این نام، بودمیر با آنگذشته ریش پرپشت و هیکل خرسمانندش، شمشیر باستاردش راشمالی در غلاف جای داد و قهقهای سر داد.
«پوهاها! پس خودِ یاروئی!بدین همونی که اژدهای نهدرباره سرِ بانو نایجل رو قاپید!»
عدنان با شنیدن حرفهای بودمیر،سپس نگاه تیزش را به زیکنتیجه دوخت و لب به سخن گشود:
«یه شوالیهعدنان از خاندان دریکروقت اینجا چیکار میکنه؟»
عدنان درست مانند زندگیجنگجویی گذشتهاش، فوقالعاده بدگمان واصول در جزئیترین امور موشکاف بود.
هایلندرز قانونی داشتند که طبق آن موظف بودند در طول مأموریتها دستکم درشنیده گروههای دو نفره یا بیشتر فعالیت کنند؛ از این رو عدنانِ وسواسی وموجودیاش دقیق، معمولاً در کنار بودمیر که روحیهای بیقید و آزاد داشت قرار میگرفت.
حتی تعیین اینانتظار همتیمیها نیز برگسیل عهده میز عالی بود.
«همونطور که استادم میگفت، بقیه اعضایندیده میز عالی چون حوصله دردسر نداشتن،اصول همهچیز رو سر لیدر خراب میکردن.»
زیک با مروربودمشون خاطرات گذشته، روایشتار به عدنان گفت:
«من برای نجات رهبر قبیله زوئین، رهبر بیستمنهادرباره و شوالیههای خاندان اومدم؛ همونایی که به خاطرسوءظن ظهور ناگهانی این هیولاها محاصره و زمینگیر شدن.»
بودمیر درعالی تایید سخنان اوسپس سری تکان داد.
«از کسی که اون اژدهایوقت نه سر رو زمین زده،ایشتار کمتر از اینم انتظار نمیرفت.»
عدنان با اشاره بهجنگجویی سگهای شکاریِ بیجان بر زمینسمشناسی افتاده در پشت سرش پرسید:
«رابطهات با اینا چیه؟»
«همونطور که میبینی، دشمنیم. اوناسپس سگهای شکاریان؛ یگان ویژه ونتیجه مستقیمِ زیر دست امپراتور رم.»
«پس داری میگی هیچ ارتباطیوقت با این هیولاها و جانورانایشتار جادویی که یهو پیداشون شده نداری؟»
«درسته. اگه کار خودمجنگجویی بود که این همه بهسمشناسی خودم زحمت و دردسر نمیدادم.»
با این وجود، عدنانبدین هنوز هم سایه تردیددرباره را از نگاهش نزدوده بود.
«مثل همیشه نچسب و بداخلاقه.»
زیک در دلبودمیر نوچی کرد وندیده از عدنان پرسید:
«همهشون مردن؟ اگهبودمشون کسی زنده مونده،ایشتار میخوام ازش حرف بکشم.»
«روش کار ما اینطوری نیست.»
برای هایلندرز، حفظانتظار امنیت اطلاعاتی برگسیل هر چیزی ارجحیت داشت.
سگهای شکاری درست از همان لحظهایندیده که چشمشان به هایلندرز افتاده بود،اصول کارشان تمام شده به حساب میآمد.
«عدنان واقعاً سوهان روحه، ولی دستکم میشه باهاشاصول با منطق حرف زد. حالا که اوضاع اینطوریروزگاری پیش رفته، بد نیست از قدرت هایلندرز استفاده کنم.»
زیک بار دیگر رشتهبدین کلام را به دست گرفتآنان و رو به عدنان گفت:
«من از زاهد داستانهابعدی شنیدم که هایلندرز، جنگجویانی متخصصنبرد در شکار هیولاهای جادویی هستن.»
او مکثعدنان کوتاهی کرد ووقت سپس ادامه داد:
«برای برگشتن به منطقه خودمختار باید از یهاصول تنگه پر از هیولا عبور کنیم. اگه بتونید کمکمونهنگام کنید، زحمتتون رو بیجواب نمیذاریم و حسابی جبران میکنیم.»
عدنان با شنیدن این پیشنهاد،ترتیب چشمانش را باریک کرد، نگاهزبان تندی به زیک انداخت و گفت:
«درباره هایلندرز دچار سوءتفاهم شدی.سپس ما مزدور نیستیم که با پولمیان غریبهها راه بیفتیم دنبال شکار هیولا.»
بودمیر که کنارشبودمیر ایستاده بود، ناگهانندیده پرید وسط حرف:
«البته گاهی وقتا اینجنگجویی کارو میکنیم دیگه! مگهاصول واسه پول توجیبی بد بود؟»
عدنان به خاطربرقرار این پرحرفی بیموقع، نگاهسخنی غضبآلودی نثار بودمیر کرد.
بودمیر بلافاصله نگاهش را به سمتگسیل دیگری دوخت، سوت آرامی زد واعضای وانمود کرد اصلاً متوجه ماجرا نشده است.
زیک به عدنان گفت:
«به هر حال مأموریت شما اینجا سر به نیست کردن هیولاهای جادویی این منطقهست، مگه نه؟ تویهنگام گروه ما شوالیههای قدرتمند، افراد قبیله زوئین، بیستمنها و حتی بربرها حضور دارن. علاوه بر اون، منشده تسلط کامل به قدرت نور دارم؛ قدرتی که برای سلاخی هیولاهای جادویی یه برتری مطلق به حساب میاد.»
با این سخن زیک،بدین حس کنجکاوی در چشماندرباره بودمیر شعله کشید و پرسید:
«قدرت نور؟ دیگه چه صیغهایه؟»
زیک بیدرنگ رولاند را ازوقت نیام بیرون کشید و تکنیکایشتار درخشش مقدس را آزاد ساخت.
وووونگ!
پرتوی از نوری ملایمبدین و گرمابخش پیکر بودمیر وآنان عدنان را در بر گرفت.
«هوو!»
بودمیر شمشیر باستاردش را که اکنون درخششیبودمشون تابناک یافته بود از نیام کشید و آنبدنی را برای امتحان چند بار در هوا چرخاند.
عدنان نگاهندیده موشکافانهای به زیکبرخاسته انداخت و گفت:
«اگه از چنین نیروییبدین برخورداری، اصولاً نباید به کمکآنان ما هیچ نیازی داشته باشی.»
«حتی با وجود این قدرت هم محافظت از چند صد نفر وسط تنگهای که از سر وبسیار کولش هیولا میباره کار راحتی نیست. از اونجایی که توی این کار استخون خرد کردید، حتماً یهدلشان مسیر امن از میون تنگه سراغ دارید. اگه به عنوان اسکورت هم کنارمون باشید که دیگه چه بهتر.»
دلیل اصلی پیش کشیدن اینوقت موضوع از سوی زیک، چیزیایشتار جز توانایی منحصربهفرد بودمیر نبود.
زیک از روزگار زندگی گذشتهاش، زمانی که همراه با اوفنون مأموریتی را در رشتهکوههای غولپیکر به سرانجام رسانده بود، بههیولاهای خوبی میدانست که بودمیر در کشف گذرگاههای مخفی مهارتی بیبدیل دارد.
«با نقشه سیستم میتونم وضعیتترتیب کلی منطقه رو بررسی کنم،زبان ولی راههای مخفی توش مشخص نیست...
هر چقدر هم نگاه میکردمسپس راهی پیدا نمیشد. اما بودمیرنتیجه حتماً یه مسیر امن بلده.»
عدنان نگاهیعدنان به زیکخیلی انداخت و گفت:
«اگه پیشنهادت روبودمشون قبول کنیم، نفعایشتار ما در چیه؟»
«من تمام توجه هیولاها رو بهوقتی خودم جلب میکنم. اینطوری شکار جانورانغریبه جادویی براتون مثل آب خوردن میشه.»
عدنان اندکی در کلمات زیکسپس تأمل کرد و سپس نگاهشنتیجه را به سوی بودمیر چرخاند.
بودمیر رو به عدنانخیلی سر تکان داد وجنگجویی حرفش را تایید کرد.
عدنان پس ازبودمشون سامان دادن به افکارش،گذشته رو به زیک گفت:
«شوالیه دریکر، پیشنهادت رو قبول میکنیم.وقتی راه رو بهت نشون میدیم، ولی اسکورتشنیده کردن غیرممکنه؛ ما ماموریت خودمون رو داریم.»
زیک در دلش از اینکهسپس عدنان به همین راحتی پیشنهادشنتیجه را پذیرفت، کمی تعجب کرد.
«فکر میکردم سرسختتر وخیلی یه دندهتر از اینجنگجویی حرفها باشه. غیرمنتظره بود.»
بودمیر به زیک نزدیکجنگجویی شد و دست پهناصول و پنجهخرسیاش را جلو آورد:
«پوهاها! پس تو همون یارویی هستی که اژدهای نهسر رو به چنگ آورد! خیلیتنها دلم میخواست ببینم چه جور جونوری هستی. جوونتر از اون چیزی هستی که فکر میکردم.نیست من بودمیرم. اون یارو خسیسه هم عدنانه؛ زیادی حساس و نازکنارنجیه، حواست رو جمع کن.»
زیک با بودمیر دست داد.
«انتظار نداشتم اینجابودمیر به هایلندرها بربخورم.ندیده واقعاً غافلگیر شدم.»
بودمیر باندیده شنیدن حرف زیکبرخاسته سر تکان داد:
«ما هم همینطور. فکرش رو نمیکردیم هیولاهایسخنی جادویی یهو این دور و بر پیداشونتنها بشه. این اولین ماموریتمون توی این منطقهست.»
در خاطرات زندگی قبلی زیک،سپس این دو نفر هرگز بهنتیجه منطقه گتو اعزام نشده بودند.
«منطقی نیست که عدنان و بودمیرندیده رو فقط واسه شکار چندتا هیولایاصول جادویی، با این عجله فرستاده باشن اینجا.»
عدنان که پشتبودمشون سر بودمیر ایستاده بود،گذشته رو به زیک گفت:
«دلیل اینکه پیشنهادتبرقرار رو قبول کردیم،وقتی تکمیل ماموریت خودمون بود.»
«مگه ماموریتتونعالی شکار هیولاهایبعدی جادویی نیست؟»
«این که وظیفه همیشگیخیلی هایلندرهاست. اما میز عالیجنگجویی یه دستور جداگونه صادر کرده.»
وقتی عدنان به اینجنگجویی دستور اشاره کرد، بودمیراصول با شگفتی میان حرفش پرید:
«هی، عدنان! مطمئنیبرقرار گفتن این چیزا بهسخنی یه غریبه کار درستیه؟»
عدنان با شنیدن حرف اوسپس نوک زبانش را به نشانهنتیجه سرزنش به سقف دهانش کوبید:
«بودمیر، آییننامه سوگند رو با دقت بیشتری بخون.جنگجویی وقتی قراره با کسی همکاری کنیم، طبق قانونآموخته باید جزئیات ماموریت رو درست به اطلاعش برسونیم.»
بودمیر دستی بهبودمشون سرش کشید وایشتار آن را خاراند:
«همچین چیزی هم توش بود؟ اونوقتی کتابچه کوفتی زیادی پیچیدهست. همین کهغریبه تو همهچیزش رو از حفظی، کافیه.»
عدنان سری از رویبعدی تاسف تکان داد ومیدان دوباره به طرف زیک برگشت:
«مقامات ارشد مشکوک شدن کهوقت شاید یه شکاف بعدی تویایشتار این منطقه باز شده باشه.»
با اینندیده حرف عدنان، اخمهایبرخاسته زیک درهم رفت.
«اگه اینمحدودی قضیه راست باشه،ترتیب بدجوری دردسرساز میشه.»
زیک به خوبی میدانست شکافسپس بعدی چیست، اما خود را بهمیان نادانی زد و از عدنان پرسید:
«شکاف بعدی دیگه یعنی چی؟»
«دقیقاً به همون معناییه که به نظر میرسه؛ یه رخنه بین ابعاد مختلف. انرژی شیطانیشمالی از این درزها به بیرون نشت میکنه و بیشتر هیولاهای جادویی، در اصل هیولاها یا جانورانیدنیای هستن که به خاطر قرار گرفتن در معرض این انرژی، جهش پیدا کردن و مسخ شدن.»
این موضوع میان تمام هایلندرها دانشیوقتی پیشپاافتاده به حساب میآمد، اما افراد انگشتشماریشنیده خارج از محفلشان از آن باخبر بودند.
اگر این حقیقت فاش میشد، ممکن بود مثل اقداماتنبرد کنونی امپراتوری دستمایه سوءاستفادههای خطرناکی شود؛ به همین دلیل، هایلندرهابرقرار انتشار اطلاعات درباره آن را به شدت تحت کنترل داشتند.
زیک از هویت زاهد داستانها و موجودیتبودمشون هایلندرها مطلع بود، و به همین جهت عدنانبدنی تا این حد اطلاعات را در اختیارش میگذاشت.
بیشتر هیولاهای جادویی از رشتهکوههای غولپیکر سرازیر میشدند و گمانهزنی میز عالی بر اینسرزمینهای بود که یک شکاف بعدی عظیم در پشت کوهها منشأ اصلی است؛ جایی کهسوگند هیولاهای آلوده به انرژی شیطانیِ نشتکرده، مرزها را رد کرده و به اینسو میآمدند.
شایعهای بین هایلندرها دهان به دهان میگشت که رهبر میز عالی در حال مهر وشعله موم کردن آن شکاف بعدی است و به مرور زمان از بسامد سر و کله پیدابگیرید کردن این جانوران جادویی کاسته خواهد شد، اما هنوز مهر تاییدی بر این ادعا نخورده بود.
«اگه یه شکاف بعدی اینجا دهن باز کرده باشه، نشت انرژی شیطانی ممکنه هیولاهاینیز شستشوی مغزی دادهشده رو آلوده کنه و به هیولاهای جادویی بدل بسازه. حالا اگهغریبه سر و کله گونههای جهشیافته باستانی یا گونههای نامتعارف هم پیدا بشه که دیگه واویلاست...»
با گشادتر شدن شکاف بعدی، نه تنها انرژی شیطانی بهایشتار بیرون سرریز میکرد، بلکه موجودات پلیدی که در فضای ورطهروزگاری به دام افتاده بودند نیز میتوانستند راهی به جهان پیدا کنند.
موجوداتی که به مراتب از هیولاهایایشتار جادویی معمولی سهمگینتر و قویتر بودند؛ تباهیهاییحالی همچون گونههای جهشیافته باستانی و گونههای نامتعارف.
زیک چشممحدودی در چشم عدنانترتیب دوخت و گفت:
«بستن این شکاف بعدی ماموریتتونه؟»
عدنان سر تکان داد:
«آره. علاوه بربودمشون اون باید بفهمیم اصلاًگذشته چطوری تونستن بازش کنن.»
«عالی شد. همونطور که قبلاً گفتم، من حواسشون رو پرت میکنم. به محضشنیده اینکه همراههام از تنگه رد شدن، چندتا بمب مانا رو توی جاهای مختلفموجودیاش منفجر میکنم تا آشوب بیشتری به پا بشه و سرشون حسابی گرم شه.»
بودمیر از اینانتظار حرف زیک نیششگسیل تا بناگوش باز شد:
«رک و بیرودربایستی حرف میزنی، ازتندیده خوشم اومد! زیک دریکر بودی، درسته؟اصول واسه یه دریکر، پسر باحالی هستی.»
عدنان نیزندیده با نقشهجنگجویی زیک موافقت کرد:
«خیلی خب.محدودی اون پیشنهادبدین رو قبول میکنیم.»
زیک عدنان و بودمیر راوقت پشت سر گذاشت و بهایشتار تنهایی به سمت اردوگاه بازگشت.
محوطه اردوگاه پر از لاشهبرخاسته هیولاهای جادویی کشتهشده بود کهفنون به هر سو افتاده بودند.
به لطف بافی که زیک پیش ازسخنی رفتن روی آنها انداخته بود، توانسته بودندتنها بدون دردسر چندانی از پس هیولاهای مهاجم برآیند.
زیک به هلن، آوای شعله خمیده و بیگمیدان جو خبر داد که راهی برای فرار ازرفتوآمد تنگه پیدا کرده که مانع رویارویی با هیولاها میشود.
وقتی بیگ جو پرسید که چطور راهی پیداجنگجویی کرده که حتی افراد بومی هم از آنآموخته بیخبر بودند، زیک اندکی درنگ کرد و پاسخ داد:
«وقتی ققنوس داشت منطقهجنگجویی رو شناسایی میکرد، اتفاقیاصول یه مسیر مخفی پیدا کرد.»
با شنیدن اینکه پرنده همایون و خوشیمنی همچون ققنوسآنان این مسیر را یافته است، نه تنها بیگ جو، بلکهبرافروختهتر حتی آوای شعله خمیده نیز بیچونوچرا آن را باور کردند.
حتی هلن که دربعدی کنارش ایستاده بود، بامیدان تایید سر تکان داد.
«اون دوتا به کنار،خیلی خواهر، تو دیگه چراجنگجویی اینطوری سر تکون میدی؟!»
این ققنوس در بیشتر مواقع کاملاً بیمصرفگذشته بود، اما برای بهانهتراشی در موقعیتهای حساسسرزمینهای و ناجور، به طرز عجیبی به کار میآمد.
زیک ماجرا را به همین سادگی فیصله داددرباره و گروه را در امتداد مسیری که بودمیرسوءظن شرح داده بود، به سمت اعماق تنگه هدایت کرد.
او غاری را پیدابعدی کرد که به شکلی ماهرانهنبرد پشت صخرهها پنهان شده بود.
«با این وضعیتی که مخفیوقت شده، جای تعجب نداره کهایشتار نقشه هم نتونسته بود پیداش کنه.»
دهانه غار باریک بود،جنگجویی اما هر چه جلوتر میرفتند،سمشناسی مسیر پهنتر و وسیعتر میشد.
زیک با بررسی عوارض داخلی از رویسخنی نقشه، دریافت که این شبکه غارها مانندتنها کلونی مورچهها در سرتاسر تنگه گسترش یافته است.
«به یه غار طبیعی شبیه نیست؛گسیل بیشتر به نظر میرسه مدتها پیشاعضای به صورت مصنوعی کنده شده باشه.»
سازههای دستساز باستانی، وخیلی هزاران هیولای کهن که ازبرخاسته قلمرو شیاطین احضار شده بودند...
جرقهای در ذهن زیک درخشید.
«نکنه اینجا همون پایگاهی بوده کهوقتی ارتش پادشاه شیاطین در نبرد باغریبه نیروهای متحد کرونوس ازش استفاده میکرده؟»
زیک به یاد آورد که پادشاهی کرونوسدوباره زمانی در همین مکانی قرار داشت کهنیز اکنون بارانائون در آن واقع شده بود.
اگر ارتش پادشاه شیاطین میخواست برایندیده حمله به کرونوس لشکری مستقر کند،اصول این منطقه مناسبترین نقطه به شمار میرفت؛
دقیقاً زیر گوش کرونوس.
«پس این هیولاها رو از جنگلوقتی فراموششدگان به اینجا نیاوردن، بلکه مستقیماً ازشنیده دل همینجا بیرون کشیدن و حفاری کردن.»
او سر درنمیآورد که چطور توانستهاند هیولاهایی متعلق به بیش از دواعضای هزار سال پیش را دوباره زنده کنند، اما با توجه به سوءظندرباره هایلندرها مبنی بر وجود یک شکاف بعدی در اینجا، همهچیز کاملاً جور درمیآمد.
در همان لحظه، زیک ازوقت طریق دیدِ سرباز شبحی که برایگذشته گشتزنی فرستاده بود، متوجه چیزی شد.
«اون سگهای شکاری...»
لرزهای سرد از فرضیهایبدین که در سرش نقش بستهآنان بود، بر اندام زیک افتاد.