چپتر 365: تهاجم به جمهوری دورتا
0«یه پورتال یهوییکنید باز شده و هیولاهاافتادند دارن ازش میان بیرون؟»
زیک با شنیدن حرفهای محمداون یاد چیزی افتاد؛ همان تصاویریاول که قبلاً هوشگار نشانش داده بود.
صحنه باز شدن دروازهای عظیموضعیت که هیولاها و نژاد شیاطینبسنجد بیشماری از اعماق آن بیرون میریختند.
زیک ابرو در همتکان کشید و از محمددیوونههای پرسید: «چند تا هیولان؟»
محمد با چهرهای به سفیدی گچراه پاسخ داد: «نـ... نمیتونم بشمارمشون. مثل یهداشتند جزر و مد سیاه دارن هجوم میارن...»
زیک حستکان کرد محمد کاملاًاون وحشتزده شده است.
در چنین وضعیت آشفتهای، اووضعیت بهسختی میتوانست اوضاع را بسنجدبسنجد یا قضاوتی منطقی داشته باشد.
«باید خودمنشانه برم و باحتماً چشمای خودم ببینم.»
او ژولیوسِ بیهوش را پیش محمد گذاشتافتادند و هادس و یلین را که درهمراه بالاترین طبقه در حال استراحت بودند، صدا زد.
یلین از زمان ماجراهای دیروز در حضور زیک معذب بود، اما بابررسی شنیدن وخامت اوضاع، تمام آن شرم و خجالت را کنار زد ونقش از شدت شوک دهانش باز ماند: «داری میگی لژیون هیولاها حمله کرده؟»
هادس با شنیدن حرف اووضعیت زبانش را به نشانه تاسف تکانقضاوتی داد: «حتماً کار اون دیوونههای ناراکه.»
زیک سر تکان داد: «به نظرکار همینطوره. اول باید شرایط رو بررسیاول کنیم، پس ممنون میشم کمکم کنید.»
هادس و یلین سردادند تکان دادند و بهعارفان دنبال زیک راه افتادند.
زیک عارفان ایشتار را که نقش محافظانش رانظر بر عهده داشتند، به همراه زروس و اعضایکمکم فرقه شوالیههای شمشیر سیاه از هتل خارج کرد.
مکانی که در آن حضور داشتند،آشفتهای پرجنبوجوشترین شهر کازینویی در جمهوری دورتامنطقی بود که توسط خاندان زاید اداره میشد.
آژیرهای خطر در سرتاسر شهری کهکار تا لحظاتی پیش غرق در انواعاول لذتها و تفریحات بود، طنینانداز شده بودند.
فضای بیرون هتل در هرجومرجدنبال کامل فرو رفته بود ونقش گردشگران وحشتزده به سوی پناهگاهها میگریختند.
زیک اوضاع را بررسی کرداون و به هادس گفت: «سوارهاول رفتن سخته. پرواز کنیم بهتره.»
زیک بوسفالوس را احضار کرد،وضعیت یلین را جلو نشاند وبسنجد افسار را در دست گرفت.
وقتی زیک از پشت او را در آغوشدیوونههای کشید تا مهار اسب را بگیرد، یلین ناخودآگاه وقایعمیشم دیروز را به یاد آورد و گونههایش گل انداخت.
زیک که متوجه این واکنش نشده بود، افسارعارفان را محکم گرفت و به زروس گفت: «مااعضای جلوتر میریم. شما برید سمت دیوار دفاعی بیرونی.»
«اطاعت، سرورم.»
زیک بیدرنگ به آسمان برخاست.
هادس نیز در هواتکان شناور شد و شانه بهناراکه شانه زیک به پرواز درآمد.
زیک سوار بر بوسفالوس اوجدنبال گرفت و از آن بالانقش به فراتر از مرزهای شهر نگریست.
«اون دیگه...»
همان دروازهای که درچنین تصاویر هوشگار دیده بود، بیروناوضاع از شهر پدیدار شده بود.
هیولاها از سیاهچاله درون آنحتماً بیوقفه بیرون میآمدند، صف میکشیدند وهمینطوره آرامآرام به سمت شهر پیشروی میکردند.
هادس با دیدن این منظره سرش راافتادند تکان داد: «هه، تحریف کارما واسه انجامهمراه همچین غلطی... مغز اون حرومزادههای ناراک رسماً معیوبه.»
زیک سر تکان داد واون با کشیدن افسار، بوسفالوس رااول به تاخت و پرواز سریعتر واداشت.
آنها با شکافتن پهنهچنین آسمان، خیلی زود بهمیتوانست دیوار دفاعی بیرونی رسیدند.
همانطور که از شهری تحت حفاظت خاندان ثروتمند زاید انتظارنظر میرفت، دیوارها استوار، حصارهای آهنین آمیخته به جادوی دفاعی، ودادند استحکامات نفوذناپذیر بودند. نگهبانان نیز به مدرنترین تجهیزات مجهز شده بودند.
پشت دیوارها حتی تانکهای دارایدنبال موتور جادوفناوری که کارتل جنوبی ازمحافظانش آنها استفاده میکرد، مستقر شده بودند.
زیک وتکان همراهانش به سمتاون دیوار فرود آمدند.
در همان لحظه، فردی که به نظر میرسیدمیتوانست کاپیتان نگهبانان باشد، شتابان به سمت زیک دوید:خودم «شـ... شما جناب زیک دریکر، شوالیه رستگاری هستید؟»
زیک به کاپیتانی کهتکان از ترس میلرزید، سری تکانناراکه داد: «بله. مسئول اینجا شمایی؟»
کاپیتان سراسیمه سرش را تکان داد:راه «خدای من! فکرش رو بکن، شوالیهعهده رستگاری اینجاست... توی این بدبختی شانس آوردیم!»
کاپیتان و سایر نگهبانان بااون دیدن زیک دستهایشان را به همشرایط فشردند و شروع به دعا کردند.
زیک با دیدن این صحنهوضعیت اندکی اخم کرد و فریادبسنجد کشید: «حواستون رو جمع کنید!»
نگهبانان از فریادتاسف مهیب زیک جا خوردنداون و ناخودآگاه عقب نشستند.
زیک نگاه تندش را به کاپیتان دوخت و قاطعانهایشتار گفت: «هنوز خیلی زوده واسه نفس راحت کشیدن. بهمشوالیههای بگو چند تا دشمن دارن به این شهر نزدیک میشن؟»
کاپیتان که هول شده بود به لکنت افتاد، بنابراین معاونشاول پیشقدم شد و گفت: «تخمین ما ده هیولای فوقبزرگ، پانصدراه هیولای بزرگ و حدود سه هزار هیولای متوسط و کوچیکه.»
معاون در حالی که عرق سردش را پاک میکرد،اوضاع ادامه داد: «مـ... مشکل اینه که مدام داره ازچشمای اون پورتالی که یهویی ظاهر شده، هیولا بیرون میریزه.»
زیک با شنیدنتاسف این حرف اخمکار در هم کشید.
«تعدادشون ازکمکم هیولاهای منطقهدادند گتو هم بیشتره.»
زیک پی برد جناح آبل که از خیانت ژولیوس بو برده بود،بررسی نقشه کشیده بود تا هم او و هم ژولیوس را سر بهنقش نیست کند و در همان حال ابتدا به جمهوری بیطرف دورتا یورش ببرد.
به نظر میرسید راهبردشان این بود که بامیتوانست ضربه زدن به هیموناس در شمال و دورتاخودم در شرق، تدریجاً قاره مرکزی را در تنگنا بگذارند.
زیک به طراحتاسف اصلی تمام اینکار نقشهها فکر کرد.
«رامون زیمنس...کمکم بالاخره ماهیت واقعیتدنبال رو نشون دادی.»
او میدانست هدف غایی رامون زیمنسدیوونههای و ناراک، پادشاه شیاطین است؛ بنابراین متوجهکنیم شد زمان رستاخیز او نزدیک شده است.
«اونا از پادشاهی مقدس هم مردم رو بردهمیتوانست بودن. قصد داشتن از جمهوری دورتا به عنوانخودم منابعی برای تهاجم سراسری به قاره استفاده کنن.»
اگر او جمهوری دورتا را به حال خود رها میکرد وهمینطوره میگریخت، قطعاً از این مردم به عنوان قربانی استفاده میکردند تاراه شیاطین قدرتمندتری را احضار کرده و لژیون قلمرو شیاطین را تشکیل دهند.
هر طور کهکنید بود، باید همینجاراه جلویشان را میگرفت.
زیک از کاپیتانحتماً پرسید: «کل نیروهای حاضرناراکه در اینجا چند نفرن؟»
معاون دوباره پاسخ داد: «ما ششصد نگهبان ومیتوانست پنجاه جادوگر داریم. نیروهای اصلی، از جمله فرقهخودم شوالیهها، حداقل یک ساعت طول میکشه تا برسن.»
صرفاً با این نگهبانان، حفظ نظم دروناون شهر مقدور بود، اما برای مقابله بابررسی دشمنی خارجی بیش از حد اندک بودند.
دستکم جای شکرش باقیدادند بود که دیوارها وعارفان استحکامات دفاعی محکم بودند.
«یک ساعت... اگه قلعه خطاون دفاعی رو خوب حفظ میکرد،اول شاید میشد یه کاریش کرد...»
اما همان لحظه، چیزی از آسمانآشفتهای پروازکنان نزدیک شد و تمام افکارمنطقی زیک را نقش بر آب کرد.
کیییییک—!
جانوری جادویی و شبیه بهدنبال وایورن با دمیدن شعلههای آتشنقش به سوی دیوار هجوم آورد.
فـوووش!
در یک چشم بر هم زدن، نگهبانانبهسختی روی دیوار در آتش اژدهاوش آن جانورباشد بلعیده شدند و در کام شعلهها سوختند.
زیک شمشیرش را کشید،تکان سوار بر بوسفالوس شد وناراکه به دل آسمان اوج گرفت.
هوا با خروش شکافته شد!
زیک در میان بادکار چرخید و تیغهاش را بههمینطوره سمت آن جانور فرود آورد.
شینگ—
با بریده شدن بالش توسط تیغهکار هاله، هیولا در هوا چرخید واول سپس محکم به زمین کوبیده شد.
اما جانور بار دیگردادند برخاست و به سمت نردههایایشتار آهنی دیوار دفاعی یورش برد.
کییییک—
با جیغیوحشتزده گوشخراش، خودش راوضعیت به نردهها کوبید.
جادوی تدافعیِ تعبیهشده روی نردهها بیدرنگکار فعال شد و جریان سهمگین الکتریسیتهاول در سرتاسر کالبد هیولا به گردش درآمد.
جرقه و غرش صاعقه برخاست—
جانور از شدت درد ناشی از جریانناراکه برق به خود پیچید، سپس سرش راممنون به عقب پرتاب کرد و دیوانهوار نعره کشید.
در همانوحشتزده لحظه، کالبدشچنین منفجر شد.
گروم گروم گروم گروم!
گوشت و پوست هیولا ازدنبال هم پاشید و ترکشهای استخواننقش به هر سو پرتاب شد.
شترق شترق شترق!
خردهاستخوانهای برنده نه تنها دیوار راآشفتهای تخریب کردند، بلکه به نگهبانان بالای آن،داشته توپها و منجنیقها نیز آسیب جدی زدند.
مسئله وخیمتر این بود که شدت انفجار،اون بخشی از نردهها را از جا کنده وکنیم شکافی عمیق در دیوار دفاعی پدید آورده بود.
زیک که ازکنید آسمان نظارهگر صحنهراه بود، دندانقروچهای کرد.
«لعنتی، اینتکان حیوونا روکار شستشوی مغزی دادن.»
جانوران جادوییِ عادیاست هرگز دست بهآشفتهای چنین حملات انتحاری نمیزدند.
اگر هیولاهای عظیمالجثه اینگونه هجومحتماً میآوردند و خود را منفجر میساختند،همینطوره حتی نفوذناپذیرترین دیوارها نیز دوام نمیآوردند.
در همین هنگام، سپاهدادند هیولاها پیشروی خود راعارفان از فراز تپه آغاز کرد.
غررررر—
عظمت ویرانگر سیلاب سیاهچنین هیولاهایی که سرازیر میشدند،میتوانست فراتر از تصور بود.
آنها که هیولاهای باستانیِ قلمرو شیاطینکار بودند، جثهای بسیار بزرگتر و خوییاول درندهتر از هیولاهای جهان پدیدارها داشتند.
حتی اوگرها و مینوتورهادادند هم دو برابر اندازهعارفان معمول به نظر میرسیدند.
هیولاهای غولپیکری شبیهحتماً به کرگدن دردیوونههای قلب سپاه نمایان شدند.
«اگه اون جونورااست جلو دیوار خودشونآشفتهای رو منفجر کنن...»
یک ساعت که هیچ، حتی چندکار دقیقه هم طول نمیکشید تا هیولاهااول کل شهر را با خاک یکسان کنند.
زیک ارتفاعش را کمدادند کرد و در کنارعارفان هادس و یلین فرود آمد.
یلین با لحنی مضطرب پرسید:اون «سر زیک، با این تعداد نیروشرایط میتونیم جلوی اینهمه هیولا دووم بیاریم؟»
زیک سرش را بهچنین علامت نفی تکان داد:میتوانست «فقط با این نیروها، نه.»
سپس رو به هادستکان کرد: «نمیتونی با جادوتدیوونههای مردم رو تخلیه کنی؟»
هادس چهره در هم کشید: «پسر، فکر کردیعارفان جادوی زبان اژدهایی آچارفرانسهست؟ افسونهای در این مقیاس، حتیفرقه برای من هم به یه دستگاه پورتال نیاز دارن!»
حتی اژدهایانتکان نیز محدودیتهایکار خود را داشتند.
زیک دوباره پرسید: «پسچنین میتونی یه سپر محافظمیتوانست روی این دیوار دفاعی بندازی؟»
هادس اندکی تأمل کرد، سپس با نوک زبان صدایی درآورد و سر تکان داد: «هوم، این یکیمیشم رو در محدوده کارما میتونم راست و ریس کنم. ولی سرپا نگه داشتنش برای یه ساعت کامل حتیشمشیر به منم فشار میآره. اگه مثل قبل خودشون رو بکوبن بهش، تهِ تهش بتونم سی دقیقه نگهش دارم.»
«همین همکمکم غنیمته. لطفاً سپردنبال رو فعال کن.»
هادس زیر لبحتماً غُرولندی سر داد،دیوونههای اما به هوا برخاست.
دستش را گشوداست و افسون سپر عظیمیبهسختی را به جریان انداخت.
فسسس فسسس فسسس—
سد نیمکرهای وکنید نیمهشفافی شکل گرفت وافتادند سراسر بارو را پوشاند.
«این جلویتکان بمباران هواییکار رو میگیره.»
زیک که مهیای حرکت میشد، رو به یلینمیتوانست گفت: «وقتی نیروهای کمکی رسیدن، روی دیوار مستقرشون کنبرم تا همراه با نگهبانا جلوی نفوذ هیولاها رو بگیرن.»
یلین خنجرش را کشید، هرسیون الفی ساختهاون هادس را به تن کرد و بابررسی عزمی راسخ پاسخ داد: «اطاعت، سر زیک.»
دیگر اثری از آن دختر معصوم دیروزیافتادند در چهرهاش نبود؛ اکنون، چشمان این عارف پرآوازهزروس خاندان ایشتار سرشار از تمرکز و صلابت میدرخشید.
زیک حفاظت از دیوار را بهدیوونههای یلین سپرد، سوار بر بوسفالوس شدبررسی و بار دیگر به آسمان اوج گرفت.
او با استفاده از مهارت گرز نور در ترکیب بابسنجد تکنیک درخشش مقدس، به سوی هیولاهایی تاخت که پشت سپرژولیوسِ هادس گیر افتاده بودند و راهی به درون شهر نداشتند.
گروم گروم گروم!
هیولاهایی که آماج درخشش مقدس قرارراه میگرفتند در دم جان باخته وعهده همانگونه که انتظار میرفت، متلاشی میشدند.
«اگه همه هیولاهاحتماً بتونن اینطوری منفجر بشن،ناراکه حسابی قوز بالاقوز میشه.»
زیک بوسفالوس رااست به سمت لشکرآشفتهای اصلی هیولاها هدایت کرد.
برای گردآوری نیرویی در این وسعت، بیشکاون دیوی عالیرتبه یا جادوگری در این نزدیکیبررسی حضور داشت که آنها را مهار میکرد.
او با چشمانکنید اژدها صفوف سپاه وافتادند نواحی پیرامون را کاوید.
اما هیچ اثریحتماً از جادوگران یا دیوهاناراکه درون لشکر دیده نمیشد.
زیک شمشیر سبز راچنین از موجودی بیرون کشید واوضاع آراتاسو را صدا زد: «آراتاسو.»
آراتاسو که درون شمشیرتکان در خواب بود، بادیوونههای ندای او بیدار شد.
[هان؟ هوم؟کمکم چیه؟ چهدادند بوی آشنایی میآد...]
آراتاسو با دریافتحتماً هاله سهمگین سپاهدیوونههای هیولاها جا خورد.
[اینجا کجاست؟وحشتزده نکنه اومدیمچنین به قلمرو شیاطین؟]
«نه، ناراکنشانه این هیولاهاتکان رو احضار کرده.»
آراتاسو نفس تندی فرو داد: [هاه،راه برای احضار لشکری به این عظمت...عهده دستکم به یه دیو عالیرتبه نیازه.]
زیک ابرو در همکار کشید: «منظورت اینه که یههمینطوره دیو عالیرتبه رو احضار کردن؟»
[کمتر از اون حریف مهار این مقیاسبهسختی نمیشه. البته اگه یه عالیرتبه رو باباشد تمام قدرتش احضار کرده باشن، کاملاً شدنیه.]
با سخناننشانه آراتاسو، چهرهتکان زیک درهم رفت.
اگر دیوی عالیرتبه با تمام قدرتشراه به سطح زمین احضار شده بود،عهده اوضاع میتوانست بهمراتب فاجعهبارتر از تصوراتشان باشد.
«اما از اون طرف، اگه دیویدیوونههای که لشکر رو هدایت میکنه بکشم،بررسی احتمالاً هیولاها سردرگم و پراکنده میشن.»
زیک با اطمینان از استقامت سپر هادس،بهسختی بر آن شد تا از فراز سپاهباشد عبور کرده و خود را به دروازه برساند.
اگر هیچ جادوگری درون لشکر هیولاها رااون کنترل نمیکرد، به احتمال فراوان دایره جادوییِبررسی هدایتکننده در مجاورت همان دروازه قرار داشت.
او بوسفالوس را مرخص کرد و با گشودن بالهای اژدها،نقش در حالی که در حالت تکنیک تمام قدرت اراده پنهانسازیهتل را برانگیخته بود، در سکوت به سوی دروازه به پرواز درآمد.
از آسمان، صفوف فشرده هیولاها بهدیوونههای چشم میآمد که تمامی دشتهای آنسویبررسی شهر را به تصرف درآورده بودند.
زیک در همان حال که به پایینبهسختی چشم دوخته بود، از آراتاسو پرسید: «یه دیوباید عالیرتبه واقعاً میتونه اینهمه هیولا رو تکون بده؟»
آراتاسو با تمسخر گفت: [دیوهای عالیرتبه رو چی فرض کردی؟ تویهمینطوره قلمرو شیاطین، جمع کردن ارتشی که اینجا رو پر کنه پشیزی همافتادند برامون ارزش نداشت. توی قلمرو خودم، هزاران شوالیه مرگ جلوم زانو میزدن...]
زیک بیاعتنا بهکنید لافزنیهای آراتاسو، سرانجامراه به دروازه رسید.
در آن لحظه،حتماً پدیدهای هولناک دردیوونههای میدان دیدش نقش بست.
«اون دیگه چیه؟»
محراب عظیم وتاسف شومی درست در برابراون دروازه قد برافراشته بود.
و بر فرازکنید آن، جادوگری با ردایافتادند قیرگون به چشم میخورد.
کسی نبود جز همان جادوگرِ جنگل فراموششدگان؛ناراکه همانی که با گشودن پورتالی ظلمانی، لشکریممنون از اورکها را به جهان پدیدارها کشانده بود.