چپتر 389: گرگ سفید شمال
0«چی؟»
آلیسیا با شنیدنشدند نامش از دهان زیک،سمت چهره در هم کشید.
در حالی که هالهای سهمگینآماده از تنش زبانه میکشید، روبالا به او چرخید و غرید:
«تو اسمکلام منو ازتکانی کجا میدونی؟»
زیک خودش هم جا خورد؛غذاتون تازه فهمید که ناخودآگاه نامروح او را به زبان آورده است.
«با اینکه همهچیز روهالههایشان میدونستم، ولی دیدن چهرهشنشانه از نزدیک دلم رو لرزوند.»
زیک خودش راهالههایشان جمعوجور کرد وسمت با صدایی آرام گفت:
«به عنوان شوالیه محافظ دریکر، کاملاًچشمانش طبیعیه که نام دوک اعظم شمالهمون رو که به گرگ سفید معروفه بدونم.»
آلیسیا با شنیدن کلام زیک از سرفرمان شگفتی تکانی خورد، اما با شنیدن نام «دریکر»،غلاف چشمانش حتی تیزتر و خشمگینتر از قبل شد:
«شوالیه محافظ لعنتیِ دریکر... پس تو همون زیکنشانه دریکری یا هر کوفت دیگهای.» زیک از اینکه آلیسیاباید از قبل او را میشناخت، حتی بیشتر غافلگیر شد.
«آلیسیا که اصلاً به اخبار دنیای بیرون اعتنایی نداشت،دستش منو میشناسه... انگار حسابی معروف شدم.» زیک به سختیکنم چهرهای آرام به خود گرفت و سر تکان داد:
«درسته. من زیک دریکرم.»
با این حرف، آلیسیاهمگی شمشیر نیش گرگ را کهیگان روی زمین انداخته بود برداشت.
شوالیههای اطراف منقبض شدند وتیز هالههایشان را تیز و آمادهدستش به سمت او نشانه رفتند.
زیک دستششدند را بالا آوردآماده تا مانعشان شود:
«مشکلی نیست. من باید بااما دوک اعظم شمال صحبت کنم،قبل پس همگی به غذاتون برسید.»
با فرمان او، اعضای یگان روحبرسید سیاه و یگان بربرها بیدرنگ سلاحهایشانبربرها را غلاف کردند و سر جایشان برگشتند.
راینا و شوالیههای ترن از سخنانآماده او دچار تردید شدند، اما پسآورد از نگاهی به اطراف، دوباره نشستند.
با این حال، راینا نمیتوانست چشم ازنشانه این مهمان ناخوانده و مرموز بردارد؛ باورشمشکلی نمیشد که او واقعاً دوک اعظم شمال باشد.
آلیسیا در حالی کهتکانی شمشیر نیش گرگ را درخشمگینتر مشت میفشرد، به زیک گفت:
«نمیدونم احمقی یا زیادی بهغذاتون خودت مطمئنی. اگه از اینروح فاصله شمشیر بکشم، درجا نفله میشی.»
زیک درمنقبض دل به حرفهایتیز آلیسیا پوزخند زد.
«دقیقاً عین گذشتهشه.»
دیدن اینکه او بیپروا و بدون سبکسنگینحتی کردن عواقب به جلو میتاخت، احساساتی بسیار فراتردیگهای از حد انتظار را در دل زیک برانگیخت.
او پس از بازگشت در زمان،برسید هنگام دیدار دوباره با پیوندهای زندگیهایبربرها پیشینش هرگز چنین حالی پیدا نکرده بود.
برای زیک، آلیسیاشدند وجودی حقیقتاً یگانهآماده و بیهمتا بود.
زمانی که زیک در ماموریتی دوردست به سر میبرد، آلیسیابالا با پایمردی تمام در برابر هجوم سنگین ارتش امپراتوری ایستادگیغذاتون کرده و در نهایت در پهنه نبردگاه جان باخته بود.
زیک پس از گم کردن او، قارهحتی شمالی را پشت سر گذاشته و آوارهکوفت و بیهدف در گیتی سرگردان شده بود.
قاره مرکزی که سپاهیان امپراتوری زیر پایشفرمان لگدکوب کرده بودند، به ویرانهای دهشتناک وسلاحهایشان جولانگاه رنج و نومیدی بدل شده بود.
زیک که زیر بار این فکر له میشد که آنقدر نیرومند نبوده تا از آلیسیامشکلی نگهداری کند و حتی پناهگاهش را هم از کف داده بود، به هر سو که پاهایشغلاف میکشید آوارگی کشید؛ تا سرانجام در دل کوههای یخی به اثر مقدس یک اژدهای کهن رسید.
او پس از سفری درازآهنگ و سالیانینشانه دیرپای، به این نقطه بازگشته بود ومشکلی اکنون پیش روی آلیسیای زنده ایستاده بود.
اما آلیسیا سرسوزنی از آن روزگارچشمانش پیشین خبر نداشت؛ آن یادها تنهاهمون در سینه زیک خانه کرده بود.
در همان لحظه.
ووووش!
آلیسیا همانطور که نشسته بود،آماده ناگهان شمشیر نیش گرگ رابالا به سمت زیک پرتابگونه فرود آورد.
زیک بیدرنگ باهاموتشگفتی را برکشید تاچشمانش راه ضربه را ببندد.
جریننننگ!
بانگ سهمگین سایش شمشیرها چنانتیز در فضا پیچید که گوییدستش ناقوسی سترگ و آهنین خرد شد.
با اینکه زیک شتابزده تالارآماده نیروی فلز را فراخوانده بود،بالا مچ دستش گزگز سوزناکی کرد.
«همونطور که انتظارشگفتی میرفت، این زور بازویحتی یه دارنده نیروی سترگه.»
زیک به عنوان نزدیکترین همرزم اوبرسید در زندگانی گذشته، بهتر از هربربرها زندهای مرز تواناییهای آلیسیا را میدانست.
تبار هیموناس روزگاریشدند دراز بر گسترهآماده شمال فرمان رانده بودند.
رازی که باعث میشد آنان لُردهایسمت درندهخوی شمال را مهار کنند و برشود مسند شهریاران شمال بنشینند، بسیار ساده بود.
زور بازوی آنان پایانی نداشت.
در این پهنه، «قدرت» معنای بیپردهبرسید «توان تن و زور خالص» رابربرها میداد، نه منصبی نمادین یا جایگاهی اعتباری.
نیای بزرگ هیموناس، کسی جز یک دارنده نیروی سترگرفتند نبود که توانی کوهافکن داشت؛ کسی که به راستیصحبت میتوانست کوهی سترگ را از دل خاک بیرون بکشد.
آن نیروی دهشتافکن سینه به سینهسمت در شریانهای خاندان هیموناس جوشیده و درشود جان آلیسیا به نقطه کمال رسیده بود.
پیش پای نیروی بیپایانی کهاما در چنگ این دارنده نیروی سترگلعنتیِ بود، هاله و افسون رنگ میباخت.
از همین رو بود که آلیسیا نتوانست حیرتاعضای خود را پنهان کند وقتی دید زیک ضربهکردند سهمگین تیغهاش را بیزحمت چندانی مهار کرده است.
شمشیر نیشمنقبض گرگ را پایینتیز آورد و گفت:
«هنرش رو داریهالههایشان که پای اینسمت همه غرورت بایستی.»
زیک که خوی تند او راچشمانش خوب میشناخت، دریافت که چنین کلامی ازدریکری زبان او ستایشی تمامعیار به شمار میرود.
باهاموت راصحبت غلاف کرد وغذاتون در جواب گفت:
«دیدم که تیغشدند نگاهبان شمال تا چهسمت پایه سنگین و استواره.»
برق کنجکاویشدند در نگاهتیز آلیسیا شعله کشید:
«نگاهبان شمال. جالبه.شگفتی از یه دریکرچشمانش برنمیاومد چنین حرفی بزنه.»
«مگه میشه منکر این شدغذاتون که هیموناس، تیغ محافظت ازروح شماله؟ من جز راستی چیزی نگفتم.»
آلیسیا پوزخندی زد.
سپس، یکی از پنجههای یخزدهآماده خرس را از پای خویشبالا برداشت و به سوی زیک انداخت:
«اینم برای جبران سوپ.»
زیک از اینکه آلیسیاهمگی گوشت خرس را پیشکش کردهیگان بود، در درون شگفتزده شد.
«آلیسیا بهمنقبض کسی غذاهالههایشان تعارف کنه...؟»
آلیسیا به عنوانهالههایشان یک دارنده نیرویسمت سترگ، اشتهایی سیریناپذیر داشت.
او بر این باور بوداما که بیخوردن لقمههای پروپیمان، نمیتواندقبل تمام خروش بازویش را آزاد کند.
از همین رو، هموارههمگی سیر کردن شکم رااعضای بالاتر از هر کاری میدید.
بخشیدن توشه از سویهالههایشان او، گواهی روشن ازنشانه مهر و آشتی بود.
زیک پنجه منجمد خرس را برداشت،سمت خنجر آنکسی را برکشید، تکهای از گوشتشود را جدا کرد و در دهان نهاد.
«گوشت خرس.کلام خیلی وقت بوداما لب نزده بودم.»
این چیزی بود کههمگی روزگاری هنگام همراهی با آلیسیایگان بیشمار به دندان کشیده بود.
همین که مزه گوشت زیرتیز دندانش نشست، یادمانهای گذشته بادستش درخششی غریب پیش چشمش زنده شدند.
راینا که از پشت سر خیره مانده بودرفتند به زیک و آلیسیا که روبهروی هم نشستهاندباید و پنجه خرس را گاز میزنند، غرق شگفتی شد.
«اینجا چه خبره؟»
آلیسیا روبهروی زیک نشست و تنها هنگامیفرمان از جا برخاست که آخرین تکههای گوشتسلاحهایشان را از استخوان پنجه خرس تراشیده بود:
«آخیش، بالاخره سیر شدم.»
سرش را بالاهالههایشان آورد، چشم در چشمنشانه زیک دوخت و گفت:
«خب، پای شوالیه محافظتکانی دریکر چطور به اینتیزتر دوردستهای شمال باز شده؟»
اکنون دیگر زمان آنهمگی رسیده بود که انگیزهاعضای زیک را جویا شود.
زیک استخوان پاکساییدهشدند را زمین گذاشت وسمت لب به سخن گشود.
«اومدم تا جلوی هیولاهاییتیز که دارن به قارهرفتند شمالی هجوم میارن رو بگیرم.»
آلیسیا با شگفتی جواب داد:
«چرا دریکر باید همچین کاریغذاتون بکنه؟ نکنه بهونهایه برای حمله بهسیاه هیموناس یا چیزی شبیه به این؟»
او سرمنقبض سوزنی بههالههایشان دریکر اعتماد نداشت.
زیک در برابر حرفش سریآماده به نشانه نفی تکان دادبالا و با آرامش پاسخ داد:
«اونایی کهکلام همچین قصدیتکانی دارن دریکر نیستن—امپراتوریه.»
«چی؟»
حرف آلیسیا نیمهشوخی بود،هالههایشان اما لحن جدی زیکنشانه باعث شد شوکه شود.
زیک برخاستشدند و شرایط راآماده برایش شرح داد:
«در مسیر بازگشت پس از متوقف کردن ارتش امپراتوری بودم که به بارکال حملهکوفت کرده بودن. اونا با جادوگران تاریکی متحد شدن تا دروازهای برای احضار هیولاها باز کنن.شدم همونطور که دوک اعظم گفت، این هجوم هیولاها فقط بهانهایه تا قاره شمالی رو ببلعن.»
آلیسیا باصحبت شنیدن سخنان زیک،غذاتون اخم غلیظی کرد.
«این حرومزادههایمنقبض امپراتوری چطورهالههایشان جرئت کردن...»
شوالیهها در برابر هالهی تهدیدآمیزیآماده که از او ساطع میشدبالا نفس در سینه حبس کردند.
فشاری که آلیسیا به طوراما طبیعی از خود منتشر میکرد، بالعنتیِ فشار شوالیههای هالهدار معمولی تفاوت داشت.
«لوردهای شمالصحبت دلیل خوبیهمگی برای لرزیدن داشتن.»
لوردهای پرشماری که آلیسیای جوان را دستکمسمت گرفته و دندان تیز کرده بودند، جانشود خود را به دست او باخته بودند.
به لطف همین اقتدار،تیز قاره شمالی با استحکام گرددستش محور او متحد شده بود.
زیک بهکلام آلیسیای خشمگینتکانی نگریست و گفت:
«اگه قاره شمالی سقوط کنه، قاره مرکزی هماعضای امنیت نخواهد داشت. میخوام به دوک اعظم کمک کنمجایشان تا لشکر هیولاها و ارتش امپراتوری رو شکست بده.»
آلیسیا سرش راشدند بالا آورد و بهسمت چشمان زیک خیره شد.
او به لطف شهود تیزبینش، اغلب حقیقت را ازدستش دروغ تنها با نگاه کردن به چشمان افراد تشخیصکنم میداد و این ارزیابی همواره درست از آب درمیآمد.
پس از کاوش درتکانی نگاه او، مطمئن شدتیزتر که زیک حقیقت را میگوید.
«باشه. همین کارو میکنیم.»
هرچند از دریکر بیزارهالههایشان بود، اما از خودِنشانه زیک خوشش آمده بود.
آلیسیا به او گفت:
«فعلاً بیا با هم بریم سمت قلعه هیموناس. حین شکارقبل هیولاها از یه صخره افتادم پایین و گم شدم. بویاخبار سوپ خوشمزه رو شنیدم و اومدم اینجا. افرادم احتمالاً الان دنبالمن.»
زیک با شنیدنکنم حرفهایش بلافاصله موضوعبرسید را درک کرد.
«اون همیشهمنقبض همینجوری بود. جهتیابیشتیز هم که فاجعهست.»
با آن بنیه و جثه تنومند، هیچنشانه خطری بابت مصدومیت تهدیدش نمیکرد، ولی وقتیمشکلی تنهایی جلو میتاخت، مدام راهش را گم میکرد.
«ما مسیر هیموناس رو بلدیم، پس بهتره باتیزتر هم بریم. توی قلعه نیروها رو سازماندهی میکنیممیشناخت و برای ضربه زدن به اونا نقشه میکشیم.»
آلیسیا درصحبت تایید سرهمگی تکان داد.
اما درست در همانهالههایشان لحظه، جنبش غریبی درنشانه بیرون غار به پا خاست.
زیک وشدند آلیسیا همزمانتیز سرهایشان را چرخاندند.
«این هاله یه جانور جادوییه.»
پیش از آنکه زیک لب به سخنفرمان باز کند، آلیسیا شمشیر نیش گرگ خودسلاحهایشان را چنگ زد و به بیرون جهید.
کِیاااااه!
نعرههای جانورانشدند جادویی از ورایآماده غار طنینانداز شد.
زیک باهاموت را محکمتکانی گرفت و به دنبالتیزتر او به بیرون تاخت.
آلیسیا در حالی که شمشیر نیش گرگ را دریگان دست داشت، بر پهنه دشت برفی به پرواز درآمد وراینا جانوران جادویی را با ضرباتی تکضرب به دو نیم کرد.
شترق!
در چشمبههمزدنی، جانوران لتوپار شدندآماده و پهنه برفین و بکربالا دشت به خون آغشته شد.
آلیسیا خون جانوران را ازاما روی شمشیر نیش گرگ تکاندقبل و با ناراحتی زیر لب غرید:
«جانوران سمج لعنتی.»
زیک بهمنقبض او نزدیکهالههایشان شد و پرسید:
«این جانورانشدند جادویی ردِ دوکآماده اعظم رو گرفتن؟»
او سر تکان داد:
«آره، یه گندهشون اون جلو جا خوش کرده بود. داشت جانوران جادوییبربرها و هیولاها رو کنترل میکرد تا بیوقفه به ما حمله کنن. منم تنهاییدوباره رفتم بالا تا کارشو تموم کنم که کارم کشید به سقوط از صخره.»
اگر هر شوالیه دیگریهالههایشان بود، بیتردید از چنین سقوطیرفتند جان سالم به در نمیبرد.
«یه جانور جادویی مکارتیز که جانوران و هیولاهارفتند رو کنترل میکنه... نکنه...؟»
زیک کیونگچی را به یاد آورد،چشمانش همان موجودی که در جزایر مجمعالجزایرهمون جنوبی با آن روبرو شده بود.
از آلیسیا پرسید:
«یادت میاد اونشدند جانور جادویی که باهاشسمت جنگیدی چه شکلی بود؟»
آلیسیا سرششدند را کج کردآماده و سپس گفت:
«هوم، چطور بگم... همزمان شبیه گوسفند وحتی گراز وحشی بود. تمام بدنش رو موهای زبردیگهای و سیخ مانندی مثل تیغه شمشیر پوشونده بود.»
با این توصیف،کنم زیک هویت آنبرسید جانور را دریافت.
«دوچئول. یکیمنقبض از چهارهالههایشان دیو خبیث اینجاست.»
کیونگچی و دوچئول دو تن از چهارنشانه دیو خبیث بودند که او در زندگی گذشتهاشنیست به همراه استادش، نایجل، به شکارشان رفته بود.
دوچئول از کیونگچی ضعیفتر بود، اماچشمانش چنان موذی و مکار بود که بهدریکری دام انداختنش کار دشواری به شمار میرفت.
با این حال،کنم یک چیز بابرسید عقل جور درنمیآمد.
«دوچئول باید توی کوههایهالههایشان بین تبیا و آرگوس زندگیرفتند میکرد، نه توی قاره شمالی.»
برخلاف کیونگچی که در مجمعالجزایر جنوبیسمت نیرومندتر شده و به قاره مرکزی کوچشود کرده بود، زیستگاه دوچئول همواره همانجا بود.
اینکه زیستگاهش را ترک کردهاما و به قاره شمالی آمدهقبل باشد، امری غیرعادی به نظر میرسید.
گونههای انحرافی مانند چهارهمگی دیو خبیث به ندرتاعضای قلمروهای خود را ترک میکردند.
«نکنه پای ناراک در میونه؟»
در حالی که زیک در افکارسمت مربوط به دوچئول غوطهور بود، چیزیمانعشان از دوردستهای دشت برفی نزدیک شد.
دومپ دومپ دومپ—
آلیسیا و زیککنم به سمت منشأبرسید صدا سر بلند کردند.
کِیاااااه!
در کمال شگفتی، لشکری از جانوران جادویینشانه و هیولاهایی که با انرژی شیطانی فرسایشمشکلی یافته بودند، زوزهکشان به سوی آنان یورش آوردند.
آلیسیا با دیدن آنها بیدرنگاما شمشیر نیش گرگ را محکم فشردلعنتیِ و آماده جهش به جلو شد.
اما زیک سد راهش شد.
«داری چیکار میکنی؟»
آلیسیا در برابرهالههایشان مانع شدن زیکسمت واکنشی تند نشان داد.
شگفتزده شده بود که سرعت واکنشچشمانش زیک با او برابری میکرد، اماهمون در حال حاضر این موضوع اولویت نداشت.
زیک بهصحبت او نگاههمگی کرد و گفت:
«نیازی نیستمنقبض اینجا تکتکهالههایشان باهاشون بجنگیم.»
«داری میگی باهالههایشان وجود دشمن درستسمت جلوی چشممون، فرار کنیم؟»
«منظورم اینه کهشگفتی به شیوهای کارآمدترچشمانش دخلشون رو بیاریم.»
زیک روصحبت به گروه پشتغذاتون سرش فریاد زد:
«فلیکس! راینا! یگانشدند رو ببرین مرتفعترین جاییسمت که میتونین پیدا کنین!»
فلیکس و راینا که با کمی تأخیر خود رادستش رسانده بودند، نمیدانستند چه رخ داده است، اما بیچونوچرا اطاعتهمگی کردند؛ یگان را گرد آورده و به سوی بلندیها تاختند.
زیک با اطمینان از جابهجایی سریع آنها برگشت،تیزتر در برابر هجوم جانوران جادویی و هیولاها موضعمیشناخت گرفت و مهارت غرش شیر را فعال کرد.
غرررررش!
ارتعاشی مهیبمنقبض در سرتاسر دشتتیز برفی طنین انداخت.
آلیسیا اخمهایش راهالههایشان در هم کشید ونشانه به زیک نگاه کرد:
«هی، داری چه غلطی—»
درست در همان دم...
غرومب غرومب غرومب!
بهمن سهمگینی از برف، درست برسمت روی مسیری که جانوران جادویی ومانعشان هیولاها در حال تاختن بودند، فرو ریخت.
زیک روکلام به آلیسیاتکانی فریاد کشید:
«فرار کن!»