چپتر 309: دسیسه شوالیه سیاه
0زیک بهسرعت مسلحدندان شد و ازهلن چادر بیرون پرید.
همانطور که پیشبینی کردهدندان بود، جانوران جادویی بهصدا اردوگاه یورش آورده بودند.
زیک رولاند را از غلاففهمیدم بیرون کشید و آن را بهسویقله هیولاهایی که حمله میکردند فرود آورد.
شکاااف—
دود سیاهی از پیکر جانورانی کههلن با تیغ رولاند شکافته شده بودند بهبررسیش هوا برخاست و لاشهشان بر زمین افتاد.
قبیلهنشینان زوئین و جانورتباران، با تکیه بر حواسصدا تیز و غریزیشان، از قبل بوی این تک شبانهبقیه را حس کرده و وارد معرکه نبرد شده بودند.
زوئینها گرزهای آهنین سنگین خود را برهیچی سر جانوران جادویی میکوبیدند، در حالی کهبالاترین جانورتباران با چنگالهای برانشان پیکر آنها را میدریدند.
زیک با رولاندی که دردیدم دست داشت، تکنیک درخشش مقدس راداشته آزاد کرد و بافی محیطی افکند.
وووونگ—
هاله درخشان تکنیک درخششدندان مقدس، کالبد زوئینها وصدا جانورتباران را در بر گرفت.
«اوه؟»
با دریافت باف تکنیکاون درخشش مقدس، نبرد با جانورانهوای جادویی بهمراتب سادهتر شده بود.
درست زمانی که زیک آماده میشدهلن تا به میان صفوف دشمن بتازد،میرم چیزی در بالا توجهش را جلب کرد.
او متوجهصخره سایهای مشکوک برصدایی فراز صخره شد.
زیکِ تا دندانداشته مسلح، با صدایی رساهیچی هلن را صدا زد:
«خواهر، یه چیز مشکوک اوندیدم بالا دیدم. میرم بررسیش کنم،بقیه تو هوای بقیه رو داشته باش.»
«فهمیدم. نگران هیچی نباش.»
زیک بیدرنگ اززیکِ صخره بالا کشیدرسا و راهی قله شد.
اما وقتی به بالاترینباش نقطه رسید، اثری ازنباش آن سایههای سیاه نبود.
«نکنه کار حرومزادههای ناراک باشهدیدم که دارن هیولاها رو کنترلبقیه میکنن؟» درست در همان لحظه...
هوووف!
لگدی غافلگیرکننده اززیکِ نقطه کورش بهسویرسا او شلیک شد.
تقققب!
زیک فوراً آرنجش رااون حائل کرد تا ضربهکنم سنگین پا را مهار کند.
شوالیههای قاره مرکزی هیچگاهصدایی از چنین فنون رزمیخواهر و بدنی تنبهتنی بهره نمیبردند.
زیک در حالی که گامی بهرسا عقب برمیداشت، رولاند را بهسمت حریف نشانهمیرم رفت و او را از نظر گذراند.
مهاجم که ردایی سیاه و کلاهی بر سرنباش داشت و چهرهاش کاملاً در تاریکی پنهان بود،رسید با چشمانی خیره به زیک، گارد مبارزه گرفت.
در دستانش شمشیری نامتعارف دیدهدیدم میشد که طولش چیزی میانبقیه خنجر و شمشیر بلند بود.
زیک با دیدندندان آن شمشیر درهلن جا خشکش زد.
«اون سلاح...؟»
هنوز بهت ناشی از دیدن شمشیرنگران فروکش نکرده بود که حملهای دیگراما از نقطهای کور به سویش روانه شد.
وووش!
یک شمشیر باستارد هواصدایی را شکافت و پهلویخواهر زیک را نشانه گرفت.
زیک با تیغه رولاند مسیر شمشیر باستارد را منحرفخواهر کرد، دستش را در گاردی پایین روی زمین کوبیدداشته و لگدی چرخشی را به پشت شمشیرزن پرتاب کرد.
گرومپ!
لگد زیکخواهر محکم بر سینهدیدم زرهپوش شمشیرزن نشست.
در همان حالی که شمشیرزن تلوتلوخورانهلن به عقب پرتاب میشد، جنگجوی سیاهپوشمیرم دو شمشیره به زیک یورش برد.
وووش!
دو شمشیر بهصورت ضربدریباش در هوا چرخیدند ونباش بهسمت زیک فرود آمدند.
زیک تابی به بدنشاون داد و لگدی برقآسا بهسویهوای چانه مرد سیاهپوش پرتاب کرد.
تقققب!
مرد سیاهپوش دستش را بالا آورد تاهلن ضربه سهمگین زیک را دفاع کند وبررسیش بر اثر شدت ضربه به عقب پرتاب شد.
«قبل از اینکهداشته لگد کامل بشینه،نگران خودش رو عقب کشید.»
زیک بیدرنگ سرچیز پا ایستاد ومیرم تعادلش را بازیابی کرد.
مرد سیاهپوش دو شمشیره و شمشیرزنیهلن که شمشیر باستارد در دست داشت،میرم دوباره تیغههایشان را بهسوی زیک نشانه رفتند.
چشم زیک به سگهای شکاریصدایی افتاده بر زمینی خورد کهچیز پشت سر مرد سیاهپوش قرار داشتند.
«این عوضیا باید هموناییباش باشن که پای این هیولاهابیدرنگ رو به اینجا باز کردن.»
زیک رو بهچیز مرد سیاهپوش ومیرم همراه شمشیرزنش فریاد زد:
«هایلندرها. سلاحهاتونزیکِ رو بیارید پایین.رسا من دشمنتون نیستم.»
شاهزاده دوم لئو، که برای بازرسی نیروهای حافظنباش صلح به اردوگاه پادگان وارد شده بود، بارسید شنیدن گزارش، غرق در حیرت و ناباوری شد:
«فرمانده سپاه، مورگان ناپدیداون شده؟ این چه اراجیفیهکنم که سر هم میکنید؟»
با خشم لئو، آجودانی که ادارههلن پادگان را بر عهده داشت، عرق سردبررسیش از پیشانی پاک کرد و منمنکنان گفت:
«خـ-خب... دیروز ایشون گفتن که شوالیهها روهلن برای گشتزنی هدایت میکنن و از اونبررسیش موقع تا الان هیچ اثری ازشون نیست.»
آجودان بهخوبی آگاه بود که مورگان شخصاًهیچی شوالیهها را برای حمله به منطقه خودمختاری بردهنقطه است که زیک دریکر در آن حضور داشت.
اما در صورت افشای این حقیقت، روشن میشد کههوای امپراتوری مستقیماً در منطقه بیطرف گتو، به قبیله زوئین وقله جانورتباران تعدی کرده است؛ بنابراین ناچار به کتمان آن بود.
لئو همچنان بادندان چهرهای سردرگم به آجودانصدا چشم دوخت و گفت:
«این اصلاً جور درنمیآد.دندان یه فرمانده سپاه محالهصدا طعمه چندتا هیولا بشه.»
درست در همان لحظه، فردیفهمیدم بدون کسب اجازه و اعلامراهی قبلی قدم به اقامتگاه لئو گذاشت.
«همم؟»
لئو با خشم و ابروانی درهمکشیدههلن به متجاوز سرزده نگاه کرد، اما بابررسیش شناختن چهرهاش، یکه خورد و جا خورد.
او آبل دریکرزیکِ بود؛ شوالیه سیاه وهلن شوالیه محافظ خاندان دریکر.
آبل در برابر لئوباش سر خم کرد ونباش تعظیمی رسمی به جای آورد:
«آبل دریکرخواهر به والاهضرتاون درود میفرستد.»
لئو، که خود نیز شوالیهای جنگآزموده بود، از دیدن شوالیه سیاهدیدم آبل غرق در شادمانی شد. با توجه به اینکه اینجا عملاً خطبیدرنگ مقدم به شمار میرفت، چنین رفتوآمدهای بدون تشریفاتی برایش قابل درک بود.
«شمشیر شیر سرخ! آوازه دلاوریهایتصدایی را بسیار شنیدهام. نائل آمدنت بهاون مقام شوالیه سیاه را تبریک میگویم!»
آبل با لبخندیداشته گیرا و موقرنگران به لئو نزدیک شد:
«مایه سرفرازی بنده استاون که والاهضرت نسبت بهکنم این خدمتگزار شناخت دارند.»
آبل سرش را اندکی فرودرسا آورد، گامی دیگر پیش نهاداون و با لحنی رازآلود گفت:
«به محض آنکه شنیدم از محل استقرار سر مورگانخواهر بوفون اطلاعی در دست نیست، با شتاب خودم را بهباش اینجا رساندم.» لئو با شنیدن این حرف سر تکان داد:
«من هم درست پس از ورودم از این موضوعبیدرنگ باخبر شدم. برای گشتزنی خارج شده و هنوز هیچسایههای خبری از او نشده... اصلاً نمیتوانم دلیلی برایش پیدا کنم.»
آبل لبخند از چهرهاون زدود، حالتی سراسر جدیکنم به خود گرفت و گفت:
«والاهضرت، من بهدندان یک موضوع مشکوکم.»هلن لئو با حیرت پرسید:
«مگر میدانی چهزیکِ بلایی بر سررسا سر مورگان آمده است؟»
«در حال حاضر تنها یکفهمیدم فرضیه است... اما به گمانم اینقله ماجرا، دستپرورده جناح کالی دریکر باشد.»
«کالی دریکر؟ هیچ گزارشی مبنیدیدم بر حضور شوالیه سیمین دربقیه این منطقه دریافت نکرده بودم.»
«به همین دلیل عرض کردم جناح کالی دریکر. بیتردید درباره هجوم ناگهانی هیولاها به این ناحیه شنیدهاید، درست است؟ آنها درستهیچی پیرامون مکانی گرد آمدهاند که قرار است زوئینها و جانورتباران مذاکراتشان را برگزار کنند. من بر این باورم که تمام اینها دسیسهمیکنن کالی دریکر است. چه بسا سر مورگان متوجه این توطئه شده و برای سرکشی رفته باشد، اما گرفتار حادثهای شوم گشته است.»
«اوضاع این منطقه را کموبیش میدانم...رسا پس منظورت این است که کالیدیدم دریکر آنها را به محاصره کشانده است؟»
«دقیقاً، تا آنها را ناچار سازد برای نجات خویش از کالی دریکر استمدادوقتی بطلبند و از این طریق، بهانهای بتراشد تا سپاهیانش پا به منطقه مستقلدارن و حفاظتشده گتو بگذارند.» لئو اخمهایش را در هم کشید و از آبل پرسید:
«اما کالی دریکر به چه انگیزهای باید تاکنم این حد پیش برود تا گتو را تصاحبنباش کند؟» آبل با سیمایی تیره و سنگین پاسخ داد:
«بر زبان راندنش برایم دشوار است، اما معتقدم کالی دریکراون در پی آن است تا نیروهایش را در گتو مستقرنگران کرده و اندکاندک به سمت جنوب قاره مرکزی دستاندازی کند.»
«جنوب قاره مرکزی... منظورتدندان این است که اوصدا امپراتوری را نشانه رفته است؟»
«با در نظر گرفتن شواهد کنونی، همه قرائننباش بر همین امر دلالت دارند.» با این سخنانرسید آبل، چهره لئو بهشدت درهم رفت و سخت شد.
منطقه گتو درچیز حال حاضر کانونمیرم دردسری بزرگ بود.
اگر شوالیه سیمین در آنجا نیرو مستقر میکرد وچیز امپراتوری را زیر فشار میگذاشت، مرزهایی که همین حالاباش هم در آشوب غوطهور بودند، متلاطمتر از پیش میشدند.
لئو با چهرهای گرفته در افکارشرسا غرق شد؛ سپس سؤالی به ذهنشدیدم خطور کرد و از آبل پرسید:
«اما اگر در محاصره باشند، درخواستنگران کمک هم برایشان دشوار نخواهد بود؟ آیاوقتی متوجه تحرکاتی به سمت منطقه گتو شدهاید؟»
آبل سرشخواهر را به نشانهدیدم تأیید تکان داد.
«در حال حاضر کالی دریکر، زیک دریکرصدا را بدون دخالت مستقیم خودش به گتوکنم فرستاده تا عملیات پاکسازی هیولاها را پیش ببرد.»
«زیک دریکر وارد گتو شده؟»
آبل سر تکان داد.
«تأیید کردیم که او مجوز شکار هیولاها را ازهوای طرف پادشاهی آلنسیا، که هممرز با گتو است، دریافتراهی کرده و از طریق نوار مرزی وارد منطقه شده است.»
«شوالیه باطلکننده نفرین... وصف آوازه زیکهلن دریکر را شنیدهام. آیا واقعاً اومیرم به سِر مورگان حمله کرده است؟»
آبل سرشصخره را به نشانهصدایی نفی تکان داد.
«سرورم، نباید فریب وجهه عمومی زیک دریکر را بخورید. اوراهی شخصیتی خطرناک با استعدادی اهریمنی و قلبی مثل مارِ گزنده دارد.نکنه هرچند برادرم است، اما تهدیدی که ایجاد میکند روزبهروز بزرگتر میشود.»
لئو باخواهر ناباوری بهاون آبل نگریست.
«اما همین چند لحظه پیش گفتیدهلن فقط بر اساس یک حدس است.میرم چه چیزی باعث شده چنین فکر کنید؟»
«به این نگاه کنید.»
با یک بشکن زدن آبل،فهمیدم سربازان مستقر در بیرون تابوتراهی بزرگی را به درون آوردند.
وقتی درِ تابوت بازاون شد، جسد بیجان یک زوئینهوای در آن به چشم میخورد.
لئو بازیکِ شوک بهصدایی آبل خیره شد.
«این چیست؟»
آبل بهبقیه جسد زوئین اشارهفهمیدم کرد و گفت:
«این نتیجه جنایت زیک دریکر است.میرم این زوئین بر اثر ابتلا به گونهفهمیدم جهشیافته بیماری گل سرخ جان باخته است.»
«بیماری جهشیافته گل سرخ؟صدایی مگر آلنسیا قبلاً درمانخواهر این بیماری را نساخته بود؟»
«سرورم، شرکتی که داروی درمان را تولید میکند، همانخواهر شرکت داروسازی است که زیک دریکر تأسیس کرده. اوداشته با همکاری شاهدخت ملیسا از آلنسیا مشغول ساخت آن است.»
«از این موضوع بیخبر بودم. اما این چه ربطی به زوئینیقله دارد که از بیماری گل سرخ مرده است؟ از طرفی، چندکار لحظه پیش گفتید زیک دریکر با نقشه کالی دریکر به اینجا آمده.»
آبل شمرده وچیز با طمأنینه لبمیرم به سخن گشود:
«منافع آنها کاملاً با کالی دریکر همسو است. در ظاهر، کالی دریکر نفوذ بیشتری دارد و بهداشته عنوان چهره اصلی عمل میکند. زیک دریکر با کالی متحد شده و برای دستیابی به منافع شخصی، بیمارینکنه گل سرخ را با جادو دستکاری کرده تا گونهای جهشیافته به وجود آورد که زوئینها را مبتلا کند.»
«چـ... چی؟»
آبل بیامان لئوداشته را در تنگناینگران روانی قرار داد:
«با گسترش بیماری گل سرخ و زیر فشار قرار دادن زوئینها، آنها نخست دستنگران به دامن پادشاهی آلنسیا خواهند شد؛ و از آنجا که شرکت داروسازی زیک دریکرنبود تنها تولیدکننده داروست، زوئینهای ساکن گتو چارهای جز التماس کردن به او نخواهند داشت.»
آبل با زیرکی تمام،صدایی جنایت امپراتوری را بهخواهر گردن زیک انداخته بود.
رنگ از چهره لئو پرید.
او بیشک شوالیهایداشته با استعدادی خارقالعاده بود،هیچی اما تجربه کافی نداشت.
در حقیقت، یک تحلیل خونسردانه و منطقی آشکارکنم میکرد که این ادعا پر از تناقض ونباش بیاساس است و هیچ مدرک معتبری پشت آن نیست.
اما لئو آبل را متحدرسا خود میدانست و چنین روایتی غافلگیرکننده،دیدم هوش و حواسش را بهسرعت ربود.
پس از لحظاتی سکوت بهتزده،صدایی لئو بهآرامی سرش را بلندچیز کرد و رو به آبل گفت:
«...پس در اینداشته شرایط چه بایدنگران بکنیم، سِر آبل؟»
آبل باخواهر چهرهای موقراون پاسخ داد:
«پیش از هر چیز، باید به گروه زیک دریکر ضربهاون بزنیم. شایعه شده که او مجروح گشته و در گتونگران به دام افتاده است. باید همین حالا دست به کار شویم.»
چهره لئو درهم رفت:
«شبیخون به فردی مجروح؟باش این کار با آییننباش شوالیهگری در تضاد است...»
«سرورم، گاهی برایچیز هدفی والاتر ناچاریممیرم دستهایمان را آلوده کنیم.»
کلمات فریبنده و پلیدصدایی آبل رفتهرفته در روان اصیلچیز و پاک لئو رخنه میکرد.
لئو شوالیهای بود با حس وظیفهشناسی شدید برایصدا حفاظت از امپراتوری؛ و آبل دقیقاً همین نقطه رابقیه نشانه گرفته بود تا عزم او را متزلزل کند.
«گتو در حال حاضر مسدود شده و هیچکس از بیرون نمیتواندقله وارد آن شود. حتی اگر به نیروهای زیک دریکر حمله کنیم،کار میتوانیم ادعا کنیم کار هیولاها بوده و احدی شک نخواهد کرد.»
سیمای لئوخواهر تیرهتر ازاون قبل شد:
«چـ... چطور میتوانیم زیرصدایی پرچم ارتش امپراتوری دستخواهر به چنین عملی بزنیم؟»
آبل سرشصخره را به نشانهصدایی نفی تکان داد:
«نیازی نیست ارتش امپراتوری تکان بخورد.نگران تنها با اجازه جنابعالی، میتوانیم مأموراناما ویژهای از بیرون به خدمت بگیریم.»
«منظورتان قاتلان اجیرشده است؟»
«چیزی در همین حدود. فرماندهیرسا این منطقه در دستان شماست سرورم؛دیدم عاجزانه تقاضای موافقت شما را دارم.»
سر لئوصخره از سخناندندان آبل گیج میرفت.
اگر لئوی همیشگیداشته بود، بیدرنگ ایننگران پیشنهاد را رد میکرد.
اما مفقود شدن مورگان بوفون و گزافهگوییهای موذیانهکنم و تشویشآفرین آبل، عقل و هوش او رانباش کدر کرده و در سردرگمی مطلق فرو برده بود.
لئو پس از کلنجارصدایی رفتن بسیار با افکارش،خواهر شمرده بر زبان آورد:
«...باید کمیصخره بیشتر دربارهاشدندان فکر کنم.»
آبل در برابرداشته لئو تعظیم کرد وهیچی از اتاق خارج شد.
به محض خروج ازاون اتاق، چهره آبل مثلکنم شیطانی کریه درهم پیچید.
«لعنت بهش. اون مورگانصدایی حرومزاده باعث شد یهخواهر پاکسازی ساده اینطوری پیچیده بشه.»
چشمانش به سرخی گرایید.
ویلیام که بیرونداشته منتظر بود، فوراًنگران پرید وسط حرفش:
«آبل، خونسردیت رو حفظ کن. اگهمیرم کنترلت رو از دست بدی وباش شاهزاده متوجه بشه، حسابی به دردسر میافتیم.»
آبل نفس عمیقیدندان کشید و تلاطمهلن درونش را فرو نشاند:
«هوف، خیلی خب. شاهزاده چارهای جز این ندارهصدا که به حرف من گوش بده. پس معطلهوای نکنیم، باید بلافاصله به اردوگاه زیک حمله کنیم.»
«همین الان؟ سرخود و بدون اجازه شاهزادههیچی پیش رفتن ریسکش خیلی بالاست. یادت نرهبالاترین داریا کالوی، شوالیه اینماگونگ هم بهزودی سر میرسه.»
آبل پوزخندخواهر زهرآگینی زداون و گفت:
«حتی اگه مشکلی پیش بیاد، خودم مستقیم با ژولیوس حلش میکنم.دیدم اگه دستدست کنیم و زیک قسر در بره، دردسرش صد برابرنباش بیشتره. ویلیام، خودت شخصاً برو منطقه خودمختار و همهچیز رو جمعوجور کن.»
«من شخصاً؟ اگهزیکِ معلوم بشه دسترسا ما تو کاره چی؟»
با این حرفداشته ویلیام، چشمهای آبلنگران دوباره سرخ شد.
ویلیام از این واکنش مشتش را فشرد.بررسیش او و آبل دیگر در یک قایقنگران نشسته بودند و راه پس و پیش نداشتند.
«لعنت بهش.»
ویلیام لبشصخره را گزید وصدایی سر تکان داد:
«فهمیدم. راستی با اون زوئینها ونگران جانورنماهایی که از دژ فرار کردناما چیکار کنیم؟ بالاخره خودشون رو کشیدن بیرون.»
آبل باخواهر بیاعتنایی دستشاون را تکان داد:
«مرگ تو فضای باز رو به مردن توی دژ ترجیح دادن دیگه. بههرحال ضعیفکنم و تحلیلرفتهان، رد شدن از دره براشون غیرممکنه. به مأمور مستقر توی اون منطقهبالاترین خبر میدم. بذار هیولاها دخلشون رو بیارن، بعدش فقط مدارک مرگشون رو جمع کنید.»
«حله.»
آبل روبقیه به ویلیامباش تأکید کرد:
«ویلیام، یادت نره؛ وقتیاون این قضیه تموم بشه،کنم بقیش خیلی راحتتر جلو میره.»
ویلیام سر تکان داد:
«میدونم.»
«خوبه. این دفعهداشته بدون نقص کارنگران رو تموم کن.»
ویلیام که به همهچیز تندیدم داده بود، شتابان رفت تابقیه مقدمات حرکت را آماده کند.
در راهروی کمنور،دندان درخشش سرخرنگ درون چشمانصدا آبل بهآرامی فروکش کرد.
«زیک، اینصخره دفعه دیگهدندان راه فراری نداری.»