---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 380: شکستن انحصار اتحادیه • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 380: شکستن انحصار اتحادیه

0

چشمان ملیسا با‌نوینی​ شنیدن حرف‌های زیک‌بساط​ از تعجب گرد شد.

«یه انجمن کیمیاگران جدید؟»

«درسته. اتحادیه کیمیاگران فعلی مدت‌هاست که همه‌چیز رو به انحصار خودش‌بشکند​ درآورده. آب راکد همیشه می‌گنده. به خاطر همین مسئله هم هست‌خود​ که آدم‌های بی‌شماری که به دارو نیاز دارن، دارن به‌شدت عذاب می‌کشن.»

زیک از زندگی گذشته‌اش به یاد داشت که اتحادیه کیمیاگران چطور حتی‌مسئولیت​ نتوانسته بود درمانی درست و حسابی برای بیماری گل سرخ بسازد، اما در‌سودهایی​ عین حال، داروی ساخت آن دوقلوها را بی‌ارزش دانسته و رد کرده بود.

بعدها، دوقلوها تمام ماجرا را برملا کرده بودند.‌سودهای​ در ابتدا اتحادیه سراغشان رفته و پیشنهاد داده بود‌گرفت​ که مسئولیت فروش داروی آن‌ها را به عهده بگیرد.

آل و جف هم موافقت کرده بودند، اما وقتی پی بردند اتحادیه‌داده​ قصد دارد آن را با قیمت‌های نجومی بفروشد تا به سودهایی کلان‌نجومی​ دست پیدا کند، فرمول دارو را علناً در سراسر قاره پخش کردند.

این‌طور بازی کردن با جان انسان‌های درمانده نشان می‌داد که‌برپا​ اتحادیه کیمیاگران تا مغز استخوان فاسد شده و هیچ امیدی‌مردد​ به اصلاحش نیست؛ این برداشت و قضاوت قطعی زیک بود.

بنابراین، او نقشه‌ای کشیده بود تا انجمن کیمیاگران‌سراغشان​ کاملاً نوینی برپا کند، این انحصار را در‌بگیرد​ هم بشکند و بساط چنین سودهای نامشروعی را برچیند.

چهره ملیسا با شنیدن سخنان زیک‌بساط​ حالتی مردد و نگران به خود گرفت‌حالتی​ و با احتیاط لب به سخن گشود:

«من نیت جناب زیک رو کاملاً درک می‌کنم. اما... تأسیس یه انجمن‌داده​ کیمیاگران به کیمیاگر نیاز داره. تمام کیمیاگرهای این قاره زیر سلطه و‌نجومی​ نفوذ اتحادیه‌ان. مطمئن نیستم تشکیل دادن گروه دیگه‌ای بیرون از اون‌ها ممکن باشه.»

زیک در تأیید‌قضاوت​ سخنان شاهدخت ملیسا‌نقشه‌ای​ سری تکان داد.

«مسلماً؛ البته اگه‌تمام​ فقط وضعیت قاره مرکزی‌ابتدا​ رو در نظر بگیریم.»

«بله؟ منظورتون چیه؟ مگه‌برپا​ بیرون از قاره مرکزی‌سودهای​ هم کیمیاگری پیدا می‌شه؟»

زیک معجون‌ها و داروهایی را که‌برملا​ از قبل مهیا کرده بود بیرون‌داده​ کشید و به دست شاهدخت ملیسا سپرد.

«یه نگاهی به این‌ها بنداز.»

شاهدخت ملیسا پس از بررسی دقیق‌بودند​ معجون‌ها و داروهایی که زیک به‌مسئولیت​ او داده بود، با حیرت فریاد زد:

«این... این‌ها کاملاً با چیزهایی که‌بساط​ اتحادیه می‌فروشه فرق دارن! بو و‌سخنان​ بافتشون انگار خیلی بهتره. اثربخشی‌شون چطوره؟»

زیک سرش‌کرده​ را به نشانه‌ماجرا​ تأیید حرکت داد.

«با داروهای فعلی اتحادیه برابری می‌کنه، یا حتی از اون‌ها هم بهتره. اخیراً توی قاره جنوبی یه شهر جدید از ناگاها‌نگران​ پیدا کردیم. اونجا پر از کیمیاگرهای ناگاست که مهارت‌هاشون از اتحادیه کیمیاگران هم بالاتره. چیزی که آوردم فقط یه نمونه کوچیک‌دادن​ از کارهای اون‌هاست. کالاهای خیلی بیشتری هستن که هم ارزون‌تر تموم می‌شن و هم اثربخشی بالاتری نسبت به داروهای اتحادیه دارن.»

چشمان ملیسا با‌تمام​ شنیدن سخنان زیک بیش‌ابتدا​ از پیش گشاد شد.

«بازم از این معجون‌ها‌برپا​ و داروها هست؟ اونم‌سودهای​ حتی با قیمت ارزون‌تر؟»

«آره. اگه یه انجمن کیمیاگران جدید راه بندازیم‌ابتدا​ و داروهای تازه خودمون رو همراه با واردات‌عهده​ از شهر ناگا بفروشیم، به نظرت چه اتفاقی می‌افته؟»

پاسخ کاملاً بدیهی‌قضاوت​ بود و نیازی‌نقشه‌ای​ به بازگو کردن نداشت.

بازار انحصاری معجون‌ها و‌ماجرا​ داروها در یک چشم‌سراغشان​ بر هم زدن فرو می‌ریخت.

دلیل قدرت سرسام‌آور اتحادیه کیمیاگران،‌بشکند​ سرمایه هنگفتی بود که از طریق‌چهره​ همین سودهای ظالمانه به جیب می‌زدند.

اگر سایه رقابت سهمشان از بازار‌برملا​ را کم می‌کرد و منابع مالی‌شان‌داده​ ته می‌کشید، نفوذشان نیز طبیعتاً رنگ می‌باخت.

ملیسا همان‌طور که‌قضاوت​ معجون را ورانداز می‌کرد،‌کشیده​ رو به زیک گفت:

«اگه بشه این‌ها رو فروخت، دقیقاً همون‌طوری می‌شه که می‌گید. اما از‌مسئولیت​ نظر عملی، بدون مجوز و تأییدیه اتحادیه، فروششون غیرممکنه، مگه نه؟ توی‌بفروشد​ آلنسیا می‌تونم از نفوذم استفاده کنم، ولی توی کشورهای دیگه خیلی سخت می‌شه.»

زیک حرف او‌نوینی​ را تأیید کرد‌بساط​ و پاسخ داد:

«به اون مسئله هم فکر کردم.‌برملا​ اختیارات اعطای مجوز و تأییدیه رو‌داده​ مستقیماً به خودِ انجمن واگذار می‌کنیم.»

ملیسا با‌برداشت​ سردرگمی به‌قطعی​ زیک خیره شد.

«بله؟ مگه همچین چیزی شدنیه؟»

«مرجعی که از همون اول‌بشکند​ اختیار صدور مجوز و تأییدیه رو‌چهره​ به اون‌ها داده، شاهزاده‌نشین وادوکا بوده.»

«آه!»

زیک طرز تفکرش را تغییر داده بود‌کشیده​ تا اختیارات اعطای مجوز و تأییدیه را به‌نامشروعی​ سادگی به این انجمن جدید هم بسط دهد.

برخلاف گذشته، این بار‌ماجرا​ چشمان ملیسا از شدت‌سراغشان​ شوق و اشتیاق برق زد.

«این همه‌کاملاً​ چیز رو‌برپا​ عوض می‌کنه.»

با در دست داشتن اختیارات صدور مجوز و تأییدیه، ذخیره کافی‌پیشنهاد​ از محصولات، شبکه پخش و توزیع شرکت تجاری راینهارت و کیمیاگرانی‌دارد​ که پشتوانه کار باشند، این نقشه کاملاً قابل اجرا و شدنی بود.

زیک با مشاهده‌قضاوت​ موافقت و رضایت شاهدخت‌کشیده​ ملیسا، سر تکان داد.

«بسیار خب. پس امروز‌ماجرا​ بعدازظهر با طرف‌های اتحادیه‌سراغشان​ در این مورد مذاکره می‌کنیم.»

اتحادیه کیمیاگران در‌بعدها​ وضعیت قرمز و‌برملا​ بحرانی قرار داشت.

کونراد میسون، رئیس اتحادیه کیمیاگران، در اتاق جلسات طبقه‌نوینی​ بالای برج سرخ که مقر فرماندهی اتحادیه به شمار می‌رفت،‌حالتی​ در کنار سایر مدیران ارشد به موهای سرش چنگ می‌زد.

«لعنتی! پس یکی از سهام‌دارهای اصلی داروسازی‌ابتدا​ فینن، زیک دریکره!» او از شدت خشم‌آن‌ها​ و استیصال دندان‌هایش را روی هم فشرد.

او به هر دری زده بود تا جلوی داروی جدید‌برچیند​ داروسازی فینن را بگیرد، غافل از این‌که یکی از سهام‌داران عمده‌نیت​ آن، زیک دریکر، نامدارترین شوالیه کل قاره، از آب درآمده بود.

همان‌طور که او خشمش را‌ماجرا​ بیرون می‌ریخت، نایب‌رئیسی که کنارش‌رفته​ ایستاده بود به زبان آمد:

«درسته، اما طبق تحقیقاتی که کردیم،‌نقشه‌ای​ این فقط سهم شخصیِ خودِ زیک دریکره‌چنین​ و هیچ ربطی به خاندان دریکر نداره.»

کونراد با‌بعدها​ مشت روی‌ماجرا​ میز کوبید.

«به این می‌گی بهانه؟! مگه نمی‌دونی زیک دریکر شوالیه محافظ‌برچیند​ خاندان دریکر و یه شوالیه سیاهه؟! فکر کردی اون نوادگان مستقیمِ‌نیت​ بی‌رحمِ دریکر اجازه می‌دن قضیه همین‌طوری به امان خدا رها بشه؟!»

این شخصِ کونراد بود‌تمام​ که این بار جلوی تأییدیه‌سراغشان​ داروسازی فینن را گرفته بود.

با این حال، اکنون که اوضاع رو به‌کاملاً​ وخامت گذاشته بود، عقده‌هایش را سر بقیه مدیران‌برچیند​ خالی می‌کرد و با صدایی رسا فریاد می‌کشید.

در همان لحظه، یکی‌ماجرا​ دیگر از مدیران کیمیاگر‌سراغشان​ لب به سخن گشود:

«جناب رئیس، الان وقت عصبانیت‌بشکند​ و پرخاش نیست. باید برای‌برچیند​ قدم بعدی یه فکری بکنیم.»

کونراد دهانش را بست‌تمام​ و اخم‌هایش را به‌ابتدا​ شدت در هم کشید.

سپس با نگاهی تیز‌قطعی​ و برنده که بر‌کاملاً​ تک‌تک مدیران افتاد، گفت:

«همه‌تون خوب این قضیه رو می‌دونید.‌بودند​ اگه اون داروی جدید پاش به‌مسئولیت​ بازار باز بشه، نون همه‌مون آجر می‌شه.»

با این سخن رئیس،‌برپا​ مدیران ارشد آب دهانشان‌سودهای​ را با دشواری فرو دادند.

کیمیاگری پیشه‌ای فوق‌العاده پرخرج بود.

جادوگران به نیازشان به بودجه‌های هنگفت‌نقشه‌ای​ برای پژوهش معروف بودند، اما کیمیاگر شدن‌چنین​ هزینه‌هایی به مراتب سرسام‌آورتر به همراه داشت.

تهیه تجهیزات و مواد اولیه‌برملا​ لازم از همان ابتدا سدی‌پیشنهاد​ عظیم در این مسیر بود.

به همین دلیل، کیمیاگران همواره‌بشکند​ در برابر مسائل مالی حساسیتی‌برچیند​ افراطی از خود نشان می‌دادند.

سپس، صد سال پیش، جابر ابن حسان روشی را برای پالایش خون ترول و‌فروش​ تبدیل آن به معجون به ثبت رساند که موجب همه‌گیر شدن معجون‌های بازیابی شد‌دست​ و بخت و اقبال جامعه کیمیاگران را از این رو به آن رو کرد.

آن‌ها پی بردند که معجون‌ها و داروها می‌توانند سود هنگفتی‌برپا​ به همراه داشته باشند، بنابراین مسیر پژوهش‌های خود را از‌مردد​ جست‌وجوی حقیقت به سمت تولید و فروش اقلام پردرآمد کج کردند.

کارشان را با قیمت‌های منصفانه آغاز کردند، اما با‌رفته​ گذر زمان، هزینه‌ها را بالا بردند و حتی برای بالا‌بردند​ نگه داشتن قیمت‌ها، میزان تولید را به کنترل خود درآوردند.

پس از اخذ اختیارات رسمی و صلاحیت صدور‌سودهای​ تأییدیه از شاهزاده‌نشین وادوکا، با ممنوع اعلام کردن‌خود​ معجون‌های فاقد تأییدیه، پایه‌های انحصارطلبی‌شان را محکم‌تر کردند.

فروش معجون‌های رده‌پایین مشکلی نداشت، اما هر‌بودند​ دارویی در سطح متوسط یا بالاتر، برای‌فروش​ عرضه به بازار نیازمند مهر تأیید اتحادیه بود.

هرچه یک کالا نادرتر و گران‌بهاتر بود،‌کشیده​ بهای سنگین‌تری برایش طلب می‌کردند؛ روندی که جایگاه‌نامشروعی​ و ثروت کیمیاگران را سر به فلک کشید.

در روزگاران گذشته، به آن‌ها برچسب جادوگران قلابی می‌زدند‌رفته​ و به سبب هزینه‌های سرسام‌آور و بازدهی ناچیز، روزگار‌وقتی​ را به سختی سپری می‌کردند. اما حالا ورق برگشته بود.

کیمیاگری به یکی از‌برپا​ پردرآمدترین حرفه‌ها بدل گشته بود؛‌نامشروعی​ دگرگونی عظیمی در تراز سودآوری.

اتحادیه کیمیاگران نقشی بنیادین‌تمام​ در رقم زدن این‌ابتدا​ دگرگونی ایفا کرده بود.

در درازنای یک قرن، آرمان نخستین اتحادیه مبنی بر‌نوینی​ صیانت از حقوق کیمیاگران رنگ باخته و جای خود‌سخنان​ را به هیولایی سرمایه‌محور و تشنه سود داده بود.

در چنین وضعیتی، اگر داروی تازه، ارزان‌قیمت و‌سراغشان​ اثربخش شرکت داروسازی فینن بازارهای قاره را به‌بگیرد​ تسخیر درمی‌آورد، تاروپود صنعت داروسازی را به لرزه می‌انداخت.

و این، همان کابوسی‌برپا​ بود که خواب را‌سودهای​ از چشمان رئیس کونراد می‌ربود.

او نگاهش‌کرده​ را به مدیران‌ماجرا​ دوخت و گفت:

«خوب گوش‌هاتون رو باز کنید. حتی اگر پای خاندان دریکر‌برپا​ هم وسط بیاد، باید یک‌صدا پای موضع خودمون بایستیم. دل‌هاتون‌مردد​ رو محکم کنید. اگه خائنی از این اتاق بیرون بیاد...»

کلامش را ناتمام‌تمام​ گذاشت، اما همگان‌بودند​ به‌خوبی مقصودش را دریافتند.

کیمیاگری که از چشم اتحادیه‌بشکند​ کیمیاگران می‌افتاد، دیگر تا ابد راهی‌چهره​ برای بازگشت به این محفل نداشت.

نایب‌رئیس دست‌هایش را به‌تمام​ هم مالید و با لحنی‌سراغشان​ اطمینان‌بخش رو به رئیس گفت:

«زیاد دلواپس نباشید، قربان. بین کیمیاگرهای قاره مرکزی، کی می‌تونه بدون‌بشکند​ پشتوانه اتحادیه مواد اولیه یا ابزار کار دست‌وپا کنه؟ آخر سر‌خود​ هم برای مذاکره میان سراغ خودمون، پس دلیلی برای اضطراب نیست...»

درست در همان دم، درِ اتاق کنفرانس‌ابتدا​ گشوده شد. منشی شتابان به درون آمد‌آن‌ها​ و کلماتی را در گوش رئیس نجوا کرد.

با شنیدن سخنان منشی،‌برپا​ چشمان کونراد از فرط‌سودهای​ ناباوری از حدقه بیرون زد.

«ز... زیک دریکر‌بعدها​ و پرنسس ملیسا‌برملا​ شخصاً اومدن اینجا؟»

رئیس گمان هم نمی‌کرد که شخص‌نقشه‌ای​ زیک دریکر پای در این برج بگذارد،‌چنین​ و همین امر رشته افکارش را گسست.

نایب‌رئیس بی‌درنگ پیش‌تمام​ کشید و با‌بودند​ لحنی مضطرب نجوا کرد:

«قربان، حرفی رو که‌برپا​ همین الان زدید به‌سودهای​ یاد بیارید! نباید پاتون بلرزه.»

رئیس با شنیدن‌بعدها​ تذکر نایب‌رئیس، دم‌برملا​ عمیقی فرو داد.

هرچند دم از سرسختی زده‌بنابراین​ بود، اما نمی‌شد نادیده گرفت که‌بشکند​ زیک، شوالیه محافظ خاندان دریکر بود.

سنگینی فلج‌کننده‌ای‌بعدها​ را در‌ماجرا​ گام‌هایش حس می‌کرد.

«لعنتی... ولی نمی‌تونیم شوالیه‌برپا​ محافظ دریکر و شاهزاده‌خانم‌سودهای​ آلنسیا رو دمِ در برگردونیم.»

در این‌کرده​ هنگام، جرقه‌ای در‌ماجرا​ ذهن کونراد درخشید.

«درسته، بهتره بیاریمشون همین‌جا. اگه‌بنابراین​ زیر فشار بقیه مدیرها قرار‌برپا​ بگیرن، اوضاع خیلی بهتر پیش می‌ره.»

رو به منشی دستور داد:

«جناب زیک دریکر‌نوینی​ و پرنسس ملیسا رو‌چنین​ به اینجا راهنمایی کنید.»

لنگه‌های سترگ درِ اتاق کنفرانس گشوده‌نقشه‌ای​ شد و زیک دریکر به همراه‌بساط​ پرنسس ملیسا قدم به درون نهادند.

رئیس که در صدر مجلس جلوس کرده‌ابتدا​ بود، سیمایی باوقار به خود گرفت و‌آن‌ها​ با لحنی سنگین لب به سخن گشود:

«شوالیه رستگاری زیک دریکر،‌برپا​ و پرنسس ملیسا از آلنسیا.‌نامشروعی​ به برج سرخ خوش آمدید...»

«جالبه. برج سرخ‌بعدها​ همیشه این‌طوری از‌برملا​ مهمون‌هاش پذیرایی می‌کنه؟»

طنین همین یک جمله از زبان زیک،‌کشیده​ گرمای نفس‌ها را در سینه حبس کرد‌سودهای​ و جوِ اتاق کنفرانس را به انجماد کشاند.

هیچ‌کس انتظار نداشت زیک این‌چنین بی‌پردگی به‌ابتدا​ خرج دهد و ناخشنودی‌اش را عیان سازد؛‌آن‌ها​ امری که رئیس را در نهان دستپاچه کرد.

«مگه نمی‌گفتن شوالیه‌نوینی​ رستگاری انسانی خوش‌خلق‌بساط​ و عمیقاً مؤمنه...؟»

زیک با آرامشی حساب‌شده گام برداشت، نشست و پایش را‌رفته​ روی پای دیگر انداخت. نگاه نافذش را گرداگرد مدیران اتحادیه چرخاند‌قصد​ و سپس بار دیگر نگاهش را بر مردمک‌های رئیس قفل کرد.

لب‌هایش به‌آرامی جنبید:

«می‌دونی من‌بعدها​ کی هستم دیگه،‌برملا​ درسته، کونراد میسون؟»

با بر زبان آمدن نامش، رعشه‌ای بر‌چنین​ اندام رئیس افتاد؛ عرق سرد بر پیشانی‌اش‌مردد​ نشست و ناخودآگاه نگاهش به سمت نایب‌رئیس چرخید.

نایب‌رئیس با تلاقی نگاه‌ها،‌تمام​ آرام سرش را به‌ابتدا​ نشانه نفی تکان داد.

با دیدن این اشاره، رئیس به‌سختی‌نقشه‌ای​ نفسی تازه کرد و بار دیگر با‌چنین​ لحنی آمرانه زیک را خطاب قرار داد:

«جناب زیک دریکر. اینجا برج سرخ است، نهادی که هدایت‌پیشنهاد​ و سرپرستی تمام کیمیاگران قاره را بر دوش می‌کشد. به‌عنوان‌قصد​ سخنگوی آنان، از شما می‌خواهم حرمت این جایگاه را حفظ کنید.»

گوشه لب‌کاملاً​ زیک به‌برپا​ پوزخندی کش آمد:

«به کسی که‌بعدها​ خودش اول بی‌احترامی‌برملا​ کرده، باید احترام بذارم؟»

با این پاسخ، نایب‌رئیس‌قطعی​ خشمگینانه از جای کنده شد‌نوینی​ و بر سر زیک خروشید:

«جناب زیک! چطور به خودتون اجازه می‌دید تا این حد بی‌نزاکت باشید؟ حتی اگر عنوان شوالیه‌بگیرد​ محافظ خاندان دریکر رو یدک می‌کشید، حق ندارید با برج سرخ این‌طور تا کنید! همین حالا‌سراسر​ اینجا رو ترک کنید. برج سرخ رسماً مراتب اعتراض خودش رو به خاندان دریکر اعلام خواهد کرد!»

رئیس از طغیان ناگهانی‌برپا​ و بی‌محابای نایب‌رئیس، در‌سودهای​ دل به خود لرزید.

«این احمق‌کرده​ عقلش رو‌تمام​ از دست داده؟»

خرده گرفتن از لحن بی‌پروا زیک از حیث عرفی بی‌راه‌برپا​ نبود، اما در سراسر قاره، کمتر کسی جرئت می‌یافت این‌گونه چشم‌نگران​ در چشم شوالیه محافظ دریکر بدوزد و بر او بانگ زند.

با این همه،‌تمام​ نایب‌رئیس همین حماقت‌بودند​ را مرتکب شده بود.

زیک در واکنش به‌برپا​ خشم نایب‌رئیس، تنها سری‌سودهای​ با خونسردی تکان داد:

«که این‌طور.‌کرده​ شکایت رسمی‌تمام​ به خاندان.»

زیک در حین‌قضاوت​ زمزمه این کلمات،‌نقشه‌ای​ پرونده‌ای را بیرون کشید.

برگه‌ها را یکی پس از دیگری‌بودند​ ورق زد و هم‌زمان نگاه موشکافانه‌اش‌مسئولیت​ را روی تک‌تک چهره‌های رنگ‌پریده مدیران گرداند.

حاضران زیر تیغ‌نوینی​ نگاه نافذ زیک ناخودآگاه‌چنین​ در صندلی‌هایشان فرو رفتند.

پس از مکثی طولانی‌تمام​ و تورق اوراق، زیک‌ابتدا​ سرانجام سکوت را شکست:

«خب. با نیت خیر اومده بودم تا قبل از‌نوینی​ هر اتفاقی بهتون هشداری داده باشم، ولی وقتی خودتون‌سخنان​ دست رد به سینه می‌زنید، دیگه چاره‌ای باقی نمی‌مونه.»

رئیس با شنیدن‌تمام​ این کلمات یکباره‌بودند​ عنان از کف داد.

«مگه واسه‌کاملاً​ بحث داروی‌برپا​ جدید نیومده بود؟»

همین که زیک برخاست تا تالار‌برملا​ را ترک کند، رئیس با سراسیمگی هر‌مسئولیت​ دو دستش را در هوا تکان داد:

«صـ... صبر کنید، جناب زیک!»

زیک نیم‌نگاهی‌بعدها​ به رئیس‌ماجرا​ انداخت و گفت:

«چیه؟ حرفی برای گفتن داری؟»

دانه‌های عرق بر‌بعدها​ جبین رئیس خودنمایی می‌کرد؛‌بودند​ با لکنت زبان گفت:

«چـ... چه امری شما رو به اینجا‌کشیده​ کشونده؟ حالا که این همه راه تشریف‌سودهای​ آوردید، نباید دست‌کم صحبتی بینمون ردوبدل بشه؟»

«اول حکم به‌تمام​ اخراجم می‌دید، بعد‌بودند​ می‌پرسید برای چی اومدم؟»

رئیس تیغ نگاه خشمگینش را‌بشکند​ به نایب‌رئیس دوخت و سپس‌برچیند​ لحنش را به مدارا آراست:

«هـ... هاها. نایب‌رئیس تعصب بی‌اندازه‌ای نسبت به حریم اتحادیه‌سراغشان​ دارن. تنش‌های اخیر هم بدجوری اعصابشون رو فرسوده کرده‌موافقت​ و مهار احساسات براشون دشوار شده. استدعا دارم سوءتفاهم نشه.»

زیک در سکوتی سنگین به‌بنابراین​ دست‌وپا زدن‌های مذبوحانه رئیس چشم دوخت‌بشکند​ و دوباره سر جایش جلوس کرد.

پرونده را بار دیگر روی میز گشود، لحظه‌ای‌سراغشان​ در اندیشه فرو رفت، آنگاه سرش را بالا آورد،‌موافقت​ نگاهش را مستقیم به چشمان رئیس دوخت و گفت:

«ظاهراً اتحادیه‌کاملاً​ کیمیاگران توی احضار‌بشکند​ شیاطین دست داره.»

ناولها | novelha.net