چپتر 216: [بدون عنوان]
0[تنظیم جهت قطبنما به سوی «دریاچه الفها».]
[محاسبه علیت کلنگر برای تعیین مسیر یافتن دریاچه الفها.]
[قطبنما روی یک مسیر قفل شد.]
[جهت مطلق قطبنما تا زمان یافتن دریاچه الفها ثابت خواهد ماند.]
عقربه قطبنما چرخیدحدس و به یکراهی سمت اشاره کرد.
زیک مسیری کهاگر قطبنما نشان میدادگفته را بررسی کرد.
"این مسیر...نور شمال غربیه؟ پسنشده تو قاره شمالیه."
در همان لحظه،اگر پیامی پیش چشمانگفته زیک ظاهر شد.
---ماموریت اصلی (مرتبط)---
[یادگارهای مقدس حاوی قدرت باستانی را به معبد باستانی فراموششده ببرید. (بدون محدودیت زمانی / مختصات معبد پس از به دست آوردن هر سه یادگار مقدس بهطور خودکار فعال میشود.)]
[برای آمادگی در برابر پیشگویی نابودی که توسط روح جادوگر اعظم، هوشگار منتقل شده است، سه یادگار مقدس را پیدا کنید. (بدون محدودیت زمانی)]
[از قطبنما برای یافتن دریاچه الفها و مهر و موم ماسک استفاده کنید.]
[پاداش ماموریت اصلی: ???]
[پاداش ماموریت مرتبط: لقب موهبت جادوگر اعظم]
[پاداش ماموریت مرتبط: لقب موهبت الف]
"یه ماموریتاما مرتبط جدید دیگهبردن هم ظاهر شد."
پیش از این دو ماموریتتیر مرتبط به ماموریت اصلی یافتنمعنای یادگارهای مقدس اضافه شده بود.
به نظر میرسید سیستم داشتنشده او را برای پیدا کردنراهی سریع یادگارهای مقدس تحت فشار میگذاشت.
'به هر حال، این یعنی با رفتنآگاممنون تو این مسیر میتونم دریاچه الفها روروبن پیدا کنم، پس یه کم کارم راحتتر شد.'
اگر همانطور که تیر گفته بود، ماسک آگاممنونصورتهای واقعاً آخرین یادگار مقدس بود، پس پیدا کردن دریاچهگفت الفها به معنای یافتن هر سه یادگار مقدس میشد.
ماموریت یافتن معبد باستانیهمانطور فراموششده با ماموریت جادویواقعاً نور روبن مرتبط بود.
پاداش ماموریت اصلی مشخص نشده بود، اما حدسزده زده میشد که بردن یادگارهای مقدس به معبد باستانی،'شاید راهی برای متوقف کردن صورتهای فلکی سقوطکرده فراهم کند.
'شاید اینکه لرد هوشگار بهم گفت هر سهواقعاً یادگار مقدس رو برای آمادگی در برابر پیشگویینشده نابودی پیدا کنم، به خاطر همین معبد باستانی باشه.'
از آنجا که مختصات معبد تنها پس از جمعآوریفلکی تمام یادگارهای مقدس فعال میشد، اولویت اول پیدا کردن دریاچههمین الفها و مهر و موم روی ماسک طلایی آگاممنون بود.
در حالی که زیک در حال تفکر درباره ماموریتهای ظاهر شده در پنجرهنور پیام بود، کسی درِ اتاقش را زد. او که از افکارش بیرون آمده بود،کند اجازه ورود داد و خدمتکاری که پیشتر غذایش را آورده بود، وارد اتاق شد.
"لرد زیک. مرا به خاطرنشده برهم زدن استراحتتان ببخشید، اماراهی خبر فوری و مهمی برایتان دارم."
"خبر فوری؟ کی فرستادتش؟"
خدمتکار نامهایاما را بهزده زیک داد.
"از طرفراحتتر بانو کالیهمانطور دریکر است."
"خواهرم؟"
زیک بلافاصله از جاهمانطور بلند شد و پیام فوریآخرین کالی دریکر را باز کرد.
با خواندن پیام فوری،زده چهره زیک در همصورتهای رفت و جدی شد.
'تحرکات دزدان دریایی دریای جنوبتیر غیرعادیه و خودش شخصاً نیروها رومیشد برای نبرد رهبری کرده. یعنی ممکنه...؟'
زیک احساسنور شوم ومشخص بدی پیدا کرد.
در زندگی قبلیاش، شوالیه نقرهای، کالی دریکر،آگاممنون در دریای جنوب و هنگام مبارزه باروبن پادشاه دزدان دریایی، پیتر پن، مرگی قهرمانانه داشت.
به لطف همین اتفاق، آبل دریکر وارث مقام ریاست خاندانسقوطکرده شد و مرگ ناگهانی آرتور دریکر باعث شد آبل بهباشه ریاست خاندان برسد و سومین جنگ قارهای را آغاز کند.
'اما هنوز وقتاگر ظهور پادشاه دزدانگفته دریایی نرسیده، درسته؟'
هنوز یک سال تا تبدیلنشده شدن پیتر پن به پادشاهراهی دزدان دریایی باقی مانده بود.
زیک متوجه شداگر که بازگشت او تاریخآگاممنون را تغییر داده است.
'اگه کالی تو دریای جنوب کشتهراهی بشه، خاندان دریکر با همین وضعیتیکند که الان داره، میافته دست آبل.'
زیک ازراحتتر جایش پرید وتیر به خدمتکار گفت:
"به لرد پاتریارکروبن بگو که متأسفانه نمیتونمحدس تو ضیافت شرکت کنم."
"بـ-بسیار خب.راحتتر چه دلیلی برایتیر لرد پاتریارک بیاورم؟"
زیک بااما چهرهای قاطعزده پاسخ داد:
"بهش بگو کهاگر جون بانو کالیگفته دریکر در خطره."
"بله؟"
زیک خدمتکارِ غافلگیرشده راهمانطور پشت سر گذاشت و بلافاصلهآخرین اتاق مهمان را ترک کرد.
او از اقامتگاه قبیلهزده تورون خارج شد و بافلکی شتاب سوار بر بوسفالوس تاخت.
"ارباب، بهنور زودی به جزیرهاینشده که گفتید میرسیم!"
لیام این را از بالایتیر دکل خطاب به زیک که بهمیشد افق خیره شده بود، فریاد زد.
به محض اینکه زیک شنید کالیراهی دریکر به دریای جنوب رفته است،کند فوراً به سمت ایاسون حرکت کرد.
در شهر بندریاگر ایاسون، زیک بلافاصله باآگاممنون کلیف راینهارت تماس گرفت.
و با استفاده از یکی از دو درخواستزده باقیماندهاش، از کلیف خواست تا کشتیای برای رفتنکند مستقیم به دریای مرگ در دریای جنوب آماده کند.
کلیف تمام قدرت شرکت تجاریتیر راینهارت را بسیج کرد تامعنای کشتی را در خفا آماده کند.
در مدتی که کشتی دربردن حال آمادهسازی بود، زیک زیردستانش رافراهم در تروی و قلعه آگاممنون فراخواند.
کلون از شوالیههای رز، فارل و لیامآگاممنون از شوالیههای شمشیر سیاه، فلیکس، دیگو وروبن آستر با فوریت در ایاسون به او پیوستند.
به محض اینکه کشتی آماده شد،اما زیک گروهش را رهبری کرد وصورتهای به سوی دریای جنوب بادبان کشید.
مقصد آنها دریای مرگ بود،تیر جایی که کالی دریکر برای سرکوبمیشد دزدان دریایی به آنجا رفته بود.
با این حال، پس از ورود بهمتوقف دریای مرگ و بیش از یک هفته دریانوردی،لرد گروه نتوانست ناوگان کالی دریکر را پیدا کند.
خیلی خوب میشد اگر میتوانستند از قطبنمای مطلق استفاده کنند، امامیشد از آنجا که مسیر آن روی دریاچه الفها قفل شده بود، تاصورتهای زمان پیدا کردن دریاچه نمیتوانستند چیز دیگری را با آن جستجو کنند.
پس از کمی تأمل، زیک مسیر را به سمت «جزیرهراهی پوزایدون» تنظیم کرد؛ جایی که پیشتر از طریق نقشه دریاییایبهم که هوک به او نشان داده بود، ماموریتی دریافت کرده بود.
هوک فکر میکرد مکانی که نقشه دریایی نشان میدهد، جزیرهمعنای گنج کاپیتان کید است و باور داشت که اگر آن گنجراهی را به دست آورد، به پادشاه دزدان دریایی تبدیل خواهد شد.
اگر پیتر پن در زندگی قبلیاش گنج کاپیتان کید را درفراهم این جزیره به دست آورده و سپس با کالی دریکر مبارزه کردهجمعآوری بود، احتمال زیادی وجود داشت که نبردی در آن جزیره رخ دهد.
زیک افکارش را مرتب کرد،تیر کشتی را چرخاند و شروع بهمیشد حرکت به سمت جزیره پوزایدون کرد.
بوم!
زیک با حرکتیحدس سریع، از روی بادبانمتوقف به عرشه فرود آمد.
او بهراحتتر لیام نگاههمانطور کرد و گفت:
"بقیه دارن چیکار میکنن؟"
"همه بهراحتتر جز فلیکسهمانطور دارن آماده میشن."
"فلیکس داره چیکارحدس میکنه که درراهی حال آماده شدن نیست؟"
"...قربان، اون یهو تصمیمهمانطور گرفته ماهیگیری رو بهواقعاً عنوان سرگرمی شروع کنه."
با شنیدن حرفهای لیام، زیک نوچیاما کرد و به سمت عقب کشتی، جاییفلکی که فلیکس در حال ماهیگیری بود، رفت.
با این حال، شخصهمانطور دیگری پیش از اوواقعاً در حال تنبیه فلیکس بود.
"فلیکس، این اواخر خیلی راحت شدی، حتیمتوقف با خیال راحت ماهیگیری میکنی؟ نظرت چیهاینکه به یاد قدیما یه کتک حسابی بهت بزنم؟"
"آخ-آخ! نه، بانو!"
فلیکس در حالی دیده میشدنشده که کلون روی کمرش نشسته بودمتوقف و سرش به عرشه چسبیده بود.
زیک با دیدن فلیکسهمانطور که در حال تنبیهواقعاً شدن بود، دوباره نوچی کرد.
"میبینم که داری هاله روبردن به فرق سر و گردنتسقوطکرده هدایت میکنی. درست انجامش بده، فلیکس."
"کوه-اوک. هـ-هاله خودشاگر به اون سمتگفته جریان پیدا میکنه، قربان."
کلون که هنوز روی کمر فلیکساما بود، گرزش را محکم در دستصورتهای گرفت و از نفس نور استفاده کرد.
کوگوگو!
با افزایش قدرت او،زده فشاری که به فلیکسصورتهای وارد میشد هم بیشتر شد.
«آاااه! مربی! دارم میمیرم!»
زیک با دیدن فلیکس که داشت شلوغحدس میکرد و از مردن جیغ میزد، سرشسقوطکرده را تکان داد و از کلون پرسید:
«کلون، به "مجازاتاگر نور" که به گرزتآگاممنون اضافه کردی عادت کردی؟»
زیک قبلاً رونهایی را از یک گرزمتوقف اوراقشده برداشته و به گرز کلون اضافهاینکه کرده بود تا مهارت جدیدی به آن ببخشد.
با این سوالاگر زیک، کلون گرزشگفته را در هوا چرخاند.
«هنوز مطمئن نیستم. فکر کنمنشده فقط وقتی تو یه مبارزه واقعیمتوقف ازش استفاده کنم، قلقش دستم بیاد.»
«خوبه. منتظرش میمونم.»
درست در همان لحظه،زده فارل، دیگو و آسترصورتهای با هم به سمتشان دویدند.
فارل به زیک گفت:
«ارباب زیک!نور جزیرهای کهمشخص گفتید پیداست. اما...»
حرف فارل نیمهتمام ماند.
«چی شده، لرد فارل؟»
«نمیتونیم به جزیره نزدیک بشیم.»
«نمیتونیم نزدیک بشیم؟ منظورت چیه؟»
دیگو کهراحتتر پشت سرهمانطور او بود، گفت:
«یه گرداباما خیلی گندهزده تو دریاست، یو!»
زیک باراحتتر شنیدن اینهمانطور حرف اخم کرد.
«گرداب؟»
زیک به جلویاگر کشتی رفت تاگفته گرداب را بررسی کند.
«اون...؟»
درست همانطور که دیگو گفتهتیر بود، گردابی عظیم راه ورودمعنای به جزیره را بسته بود.
کاپیتان که از کابین هدایت بیروناما آمده بود، به زیک نزدیک شدصورتهای و با صدایی پر از ناامیدی گفت:
«جناب شوالیه! اون یه نفرینه!»
«نفرین؟ دراما مورد چهزده نفرینی حرف میزنی؟»
«کاملاً مشخصهراحتتر که نفرینهمانطور خدای دریاست!»
«نفرین خدای دریا؟»
سپس دیگو کهاگر اهل قاره جنوبیگفته بود، توضیح بیشتری داد:
«این یکیاما از افسانههایزده جنوبه، یو.»
با این طرز حرف زدنتیر دیگو، کلون که کنارش ایستاده بود،میشد گرزش را روی کف دستش کوبید.
دیگو که بدنشروبن خشک شده بود، فوراًحدس لحنش را اصلاح کرد:
«این یکیراحتتر از افسانههایهمانطور جنوب است.»
«چه جور افسانهای؟»
«داستان از این قراره که اگه خدایآگاممنون دریا رو خشمگین کنید، نفرینی نازل میشهروبن و یه گرداب غولپیکر کشتیها رو واژگون میکنه.»
«کشتیها رو واژگون میکنه؟»
«درسته. به همین خاطره که کشتیهای جنوبآگاممنون هیچوقت به جاهایی که گرداب دارن نزدیکروبن نمیشن. اونا نمیخوان گرفتار نفرین خدای دریا بشن.»
«همم.»
کاپیتان که خودش هم اهل جنوبگفته بود، با دیدن گرداب میلرزید، اماجادوی زیک به چیز کاملاً متفاوتی فکر میکرد.
«مثل اینکه جای درستی اومدم.»
او از اول هم فکر نمیکرد که بتواندواقعاً بدون هیچ مانعی وارد جزیره پوزایدون شود؛ جایینشده که گنجینه کاپیتان کید در آن پنهان شده بود.
زیک به کاپیتان گفت:
«کشتی رو تااگر جایی که ممکنهگفته به گرداب نزدیک کن.»
با ایننور حرف، رنگ ازنشده رخسار کاپیتان پرید:
«ببخشید؟ چی داریداگر میگید؟ کشتی کشیدهگفته میشه تو گرداب!»
«من نمیذارم این اتفاقزده بیفته، فقط سکان رو محکمفلکی نگه دار تا واژگون نشیم.»
زیک این رااگر گفت و بلافاصلهگفته به داخل دریا پرید.
او کاپیتان را که نمیتوانست حیرتش را پنهانزده کند پشت سر گذاشت و سوار بر پشتکند ناهوئل شد که از قبل احضارش کرده بود.
«ناهوئل، بیا پهلوی کشتی رو نگهگفته داریم تا بتونه از گرداب رد بشهنور و به جزیره برسه. از پسش برمیای؟»
اووووررررر!
ناهوئل غرش رازآلودی سرهمانطور داد و با بدنش پهلویآخرین راست کشتی را مهار کرد.
زیک رونور به کشتیمشخص فریاد زد:
«ما ازراحتتر طریق گردابهمانطور وارد جزیره میشیم!»
کاپیتان در حالی که بیوقفهبردن با لهجه جنوبی دعا میخواند وفراهم اشک میریخت، به کابین هدایت برگشت.
کوگوگوگو!
کشتی عظیمنور به سمتمشخص گرداب حرکت کرد.
اووووررررر!
در حالی که ناهوئل پهلوی کشتی را مهارصورتهای کرده بود، روی جریانهای قدرتمند گرداب سوار شد وگفت جلوی کشیده شدن کشتی به اعماق آن را گرفت.
خرووووش!
با وجود اینکه ناهوئل، جانور روحیاش، در حالزده عقب نگهداشتن کشتی بود، نیروی گرداب آنقدر قدرتکند داشت که کشتی مدام به سمت داخل کشیده میشد.
«ناهوئل، فقطراحتتر یکم دیگههمانطور زور بزن!»
زیک در حالی کهزده گردن ناهوئل را چسبیدهصورتهای بود، باهاموت را بیرون کشید.
او سعی کرد تا رسیدن کشتی به مرکزواقعاً گرداب مقاومت کند، اما سرعت کشیده شدن کشتی بهاما داخل، خیلی بیشتر از چیزی بود که پیشبینی میکرد.
«لعنتی.»
زیک برای کند کردنهمانطور جریان آب، یک طنین صوتیآخرین به سمت گرداب رها کرد.
اوووووووونگ!
طنین صوتی موج شوکی ایجاد کردگفته و سعی کرد جلوی جریان گردابجادوی را بگیرد، اما چندان مؤثر نبود.
زیک اخم کردروبن و با صدایاما بلندی فریاد زد:
«محکم بچسبید تا کشتیهمانطور واژگون نشه! ناهوئل! فقطواقعاً یکم دیگه زور بزن!»
خرووووش!
با ورودشان به مرکزهمانطور گرداب، امواج خروشان بهواقعاً بدنه کشتی کوبیده شدند.
بومممم!
کشتی که گرفتار موجی عظیم شدهگفته بود، تلوتلو خورد. در میان امواججادوی خروشان، زیک منتظر فرصت مناسب بود.
در همان لحظه بود که...
فلیکس فریاد زد:
«آاااه! ارباب!نور یه سونامیمشخص داره میاد!»
سونامی بزرگی که بههمانطور اندازهی بلعیدن کل کشتی بود،آخرین با دهانی باز نزدیک میشد.
مردمک چشمان زیکحدس با دیدن سونامیِ درمتوقف حال نزدیک شدن، درخشید.
«بالاخره اومد.»
زیک کشتی را به ناهوئلنشده سپرد و با استفاده از مهارتمتوقف بالهای اژدها، روی سطح آب جهید.
همراهانش در کشتی باهمانطور دیدن جهش زیک رویواقعاً امواج خروشان یکه خوردند.
«خـ-خدای من!»
«ا-ارباب! برگردید!»
زیک باهاموت را محکم درنشده دست گرفت و شمشیر راراهی به سمت سونامی عظیم نشانه رفت.
اووووونگ!
او با قدرت تکنیک نهاییاش، واردراهی حالت تجسم الهی شد و همزمانکند از قدرت شمشیر عنصری بهره گرفت.
اووووووووونگ!
قدرت عنصری روی بدنمشخص زیک که اکنون در حالتبردن تجسم الهی بود، متمرکز شد.
زیک خونسردیاش را حفظ کردتیر و شمشیرش را به سمت سونامیِمیشد در حال نزدیک شدن نشانه رفت.
امواج خروشاناما و دریای متلاطمبردن ناگهان متوقف شدند.
گویی در ایناگر دنیا، تنها زیک وآگاممنون سونامی باقی مانده بودند.
او به آرامیروبن شمشیرش را بهاما سمت سونامی تاب داد.
شمشیر عنصری
تجلی نیروی آب
برش موج معکوس
او پس از پذیرش قدرتنشده سونامی عظیم، از شمشیرش برایراهی تغییر مسیر جریان آن استفاده کرد.
خرووووووووش!
سونامی که قصد داشتزده کشتی را ببلعد، همگامصورتهای با شمشیر زیک حرکت کرد.
کوگوگوگوگو!
دریا به شدت به خروش آمداما و سطح آب در جایی که کشتیفلکی قرار داشت، به طرز چشمگیری بالا رفت.
کشتی با سوار شدن بر موجگفته معکوس، به سرعت از گرداب دورجادوی شد و به سمت جزیره حرکت کرد.
اووووررررر!
ناهوئل زیر کشتی را مهار کردگفته و به آن کمک کرد تا بانور امنیت کامل از قلمرو گرداب فرار کند.
زیک شمشیرش را تابمشخص داد و موج معکوسزده را به سمت گرداب برگرداند.
خرووووش!
سونامی عظیم ازحدس کشتی عبور کردراهی و به گرداب بازگشت.
به لطف این کار، کشتیتیر توانست بدون واژگونی یا نابودیمعنای از میان گرداب عبور کند.
«اوووووووو!»
همه افراد روی عرشه، از جملهگفته فلیکس، طوری نفس راحتی کشیدند کهجادوی انگار مویی از مرگ گریخته بودند.
تاپ!
لحظهای بعد،راحتتر زیک دوبارههمانطور روی عرشه پرید.
همه با دیدن زیک که بدون هیچ آسیبی وبردن با خونسردی در حال تکاندن آب دریا از رویاینکه سرش بود، با دهانهای باز به او خیره شدند.
اما زیک بیتوجه به نگاههایتیر بقیه، سرش را بالا آوردمعنای و به جلوی کشتی خیره شد.
جزیرهای ازاما دل مهزده نمایان شد.