چپتر 404: دیدار با استاد سابق
0غرش!
با هالهایهستم تهدیدآمیز، نایجلبرای آرامآرام نزدیک شد.
زیک نفسش را منظمبخت کرد و کوشید خونسرد بمانداحضارشدگان تا با او صحبت کند:
«زاهد جنگل، نایجل.حضور من به درخواست رهبرتوضیح هایلندرها به اینجا آمدهام.»
با شنیدناستاد حرفهای زیک، نایجلقانع لحظهای درنگ کرد.
چشمانش را باریکپیشنهاد کرد و با غیظهجوم به زیک خیره شد:
«اون احمق کهنهکار عقلش رودرست از دست داده؟ چرا بایدکنارش یه انسان رو بفرسته اینجا؟»
زیک آب دهانش راداشتند با خشکی فرو دادبدم و به نایجل گفت:
«نام من زیک دریکره. شوالیه سیاه و شوالیه محافظ خاندانکار دریکر هستم. رهبر هایلندرها پیشنهاد داد برای متوقف کردن هجوم لشکرگرفتی ناراک به قاره، جبههای مشترک تشکیل بدیم و من هم پذیرفتم.»
با شنیدنهستم نام زیک، چهرهیمتوقف نایجل درهم رفت:
«پس تو همونکنم کسی هستی که اژدهایمچش نه سر رو دزدید.»
نایجل از زیک کینه به دل داشت؛توضیح چرا که زیک در قلمرو بربرها، هایدرااستخوان را به جای او از پا درآورده بود.
با این حال، کینهاش برقانع سر اژدهای نه سر فعلاًکار موضوعی جداگانه به شمار میرفت.
او باهستم بدگمانی زیکبرای را برانداز کرد:
«هه! یارویی که ادعا میکنه میخواد جلوی ناراکگرفته رو بگیره، علناً با دوتا آرک لیچ اینوربدم و اونور میره؟ توقع داری حرفت رو باور کنم؟»
از بخت بد، نایجل درستچطوری زمانی مچش را گرفته بود کهبدعنق احضارشدگان لیچ در کنارش حضور داشتند.
«چطوری قضیه رو توضیحبدعنق بدم تا این استاد سرسختاصلاً و بدعنق رو قانع کنم؟»
قانع کردن نایجل کهبرای تا مغز استخوان بدگمانلشکر بود، اصلاً کار سادهای نبود.
او شمشیرش را بالابخت آورد و آهسته بهگرفته سمت زیک گام برداشت:
«چرا لالمونی گرفتی؟ هر ثانیه مشکوکتر به نظر میرسی. خیلیسرسخت خب، اول یکی از دستها یا پاهات رو قطع میکنمشمشیرش و بعد سر فرصت ته و توی قضیه رو درمیارم...»
«صـ... صبر کنین، استاد!»
زیک از شدت غافلگیری،برای بدون اینکه فکر کندلشکر کلمهی «استاد» از دهانش پرید.
نایجل باباور ناباوری مطلقبخت نگاهش کرد:
«عقلت رو ازحضور دست دادی؟ کدومقضیه گوری استادت شده؟»
با وخیمتر شدن اوضاع، زیکقانع چارهای ندید جز اینکه تمامکار حقیقت را به نایجل بگوید:
«استاد، شاید درکش سخت باشه،متوقف اما من در واقع از طریقجبههای بازگشت در زمان به گذشته برگشتم...»
شترق!
نایجل بدون اینکه منتظرداشتند شنیدن ادامهی حرفهایش بماند،بدم تیغهی شمشیرش را فرود آورد.
«اووخ!»
زیک بهسختی از ضربه جاخالی دادکردن و در حالی که به عقبمشترک میجهید، باهاموت را از نیام بیرون کشید.
رو به نایجل فریاد زد:
«حقیقته استاد!کنارش لطفاً بهداشتند حرفم گوش بدین!»
«انقدر عمر کردم که حتی حرومزادههای دیوونهای مثل تو هم مخفیانهسادهای پاشون به جنگل باز بشه. از قبل هم اعصابم خرد بود؛ثانیه عجب زمانبندی معرکهای شد. انقدر میزنمت تا مو به مو اعتراف کنی.»
زیک خوب میدانست استادش بدون شک دقیقاًهجوم همین کار را خواهد کرد، بنابراین بابدیم عجله قدرت تکنیک تمام قدرت را فراخواند.
غرش!
قدرت کالبد قدرتحضور در وجود زیکقضیه جا خوش کرد.
با دیدن اینسرسخت صحنه، حالت چهرهیمغز نایجل اندکی تغییر کرد:
«هان؟ هرچی بیشتر نگاه میکنم،متوقف کمتر سر درمیارم. تو اونقاره لعنتی رو از کجا یاد گرفتی؟»
«از خود شما،کنم استاد. در خطزمانی زمانی پیش از بازگشتم.»
زیک هالهی تکنیک تمامداشتند قدرت را برانگیخت وبدم جفتافسون را فعال کرد.
ویییژ!
بیدرنگ شمشیر آمیخته بهبرای اراده خرد کردن رالشکر به سمت نایجل فرود آورد.
بوم بوم بوم بوم!
حتی با وجود اینکه ضربهی تقویتشده باتوضیح تکنیک تمام قدرت با شتاب به سویشاستخوان هجوم میبرد، نایجل هیچ واکنش خاصی نشان نداد.
تنها شمشیرشاستاد را با حرکتیقانع سبک تاب داد.
ترق!
در یک چشم به هم زدن، ارادهمچش خرد کردن نهفته در شمشیر زیک ناپدیدقضیه شد و به ضربهای معمولی بدل گشت.
«چی؟»
در اوج بهت و سردرگمی زیک، تیغهاستخوان درست مقابل دماغ نایجل رسید و اوبالا با دست خالی شمشیر را مهار کرد.
سپس تیغه راپیشنهاد بالا برد وکردن به زیک گفت:
«یه همچین چیزی روبخت تاب میدی و اسمش رواحضارشدگان میذاری تکنیک تمام قدرت؟ احمق.»
هنوز حرفش تمامحضور نشده بود کهقضیه شمشیر نایجل درخشید.
زیک در میان پرتوبدعنق شمشیر که احاطهاش کردهبدگمان بود، از هوش رفت.
«هاه!»
زیک به هوشحضور آمد و رویقضیه تخت نیمخیز شد.
به اطراف نگاهسرسخت کرد و بامغز منظرهای آشنا روبرو شد.
کلبهی چوبی در جنگل فراموششدگان؛متوقف جایی که او و استادشقاره در کنار هم روزگار گذرانده بودند.
دیدن دوبارهی آن کلبهبخت پس از این همه سال،احضارشدگان لرزه بر اندام زیک انداخت.
«نه، صبر کن... نکنه همهش یه خوابتوضیح بوده؟ از دست استاد کتک خوردم و برایبدگمان فرار از واقعیت رفتم توی یه رویای طولانی...»
زیک با وحشت از جا پرید، اما با دیدن یونیفرم دریکرسادهای بر تنش و پنجره وضعیتی که پیش چشمانش نمایان شد، مطمئنثانیه شد زندگیاش تا به این لحظه خواب و خیال نبوده است.
همین که نفس راحتیبرای کشید، در اتاق بازلشکر شد و نایجل وارد شد.
زیک با دیدن اوبخت ناخودآگاه جا خورد وگرفته چشمانش از ترس پر شد.
نایجل صندلیای را پیش کشید،چطوری پاهایش را روی هم انداخت وبدعنق با تحکم به او چشم دوخت.
با شلوارک و چکمههایش در ظاهرمغز شبیه دختربچهای بامزه به نظر میرسید، اماشمشیرش در واقعیت، از هر هیولایی هولناکتر بود.
نایجل خطاب به زیک گفت:
«اون داستانتباور رو یه باردرست دیگه تعریف کن.»
«بله؟ کدوم داستان؟»
با ایناستاد سوال، نایجلبدعنق چهره درهم کشید:
«همونی کههستم درباره زمان ومتوقف بازگشت بود، ابله!»
تیر کشیدن بدنکنم زیک با فریادزمانی تیز استادش غریزی بود.
«توی زندگی قبلیم انقدرداشتند ازش کتک خوردم کهبدم بدنم خودبهخود واکنش نشون میده.»
دقیقاً به همین دلیل بود که اصلاً دلشبدگمان نمیخواست پا به جنگل فراموششدگان بگذارد، اما کارآهسته از کار گذشته بود و دیگر چارهای نداشت.
زیک بهآرامیهستم لب بهبرای سخن گشود:
«همونطور که گفتم؛ با بهدرست عقب برگردوندن زمان به گذشتهکنارش برگشتم. با قدرت اژدهای کهن.»
با شنیدن نامحضور اژدهای کهن، چشمانقضیه نایجل گرد شد:
«دیوونهکننده است...استاد یعنی واقعاً یهقانع همچین چیزی ممکنه؟»
«حرفم رو باور میکنین؟»
نایجل اخم کردکنم و با تندیزمانی به زیک توپید:
«هه، کاملاً مسخره و چرنده، ولی اگه این نباشه هیچسرسخت توجیهی نداره که یه انسان چطور تونسته دانتیان میانی روشمشیرش باز کنه و حتی از تکنیک تمام قدرت سر دربیاره.»
«در زندگی قبلی، شما نجاتمقانع دادین، استاد، و کمکم کردینکار تا دانتیان میانی رو باز کنم.»
نایجل سر تکان داد:
«امکان نداره تکنیک تمام قدرت رو بهمچش یه انسان یاد بدم، مگه اینکه عقلمقضیه رو از دست داده باشم. چه خبره اینجا...»
نایجل از صندلیحضور پایین آمد و آرامآرامتوضیح به زیک نزدیک شد.
زیک در حالی کهبدعنق رنگ از رخسارش پریدهبدگمان بود، به او نگاه کرد:
«چیزی شده؟»
«زود درش بیار.»
«چی؟»
نایجل اخم غلیظیسرسخت کرد و به بالاتنهیاستخوان یونیفرم زیک اشاره کرد.
زیک برای اینکه از خشممتوقف او در امان بماند، باقاره شتاب کت یونیفرمش را درآورد.
بدن ورزیدهباور و عضلانیاشبخت نمایان شد.
نایجل با دقتحضور ناحیهی پیرامون دانتیان میانیتوضیح زیک را برانداز کرد:
«هوم...»
از نگاه صرف مطمئن نشد، پس دستشهجوم را روی شبکه خورشیدی او گذاشت وبدیم مانای خود را به درون بدنش تزریق کرد.
ویژژژ!
طولی نکشید که حروفیداشتند نورانی بر بالای شبکهبدم خورشیدی زیک پدیدار شد.
یکی از آنها کتیبهایبدعنق بود که پس از جذباصلاً قلب باهاموت شکل گرفته بود.
نایجل باهستم ناباوری به آنمتوقف کتیبه چشم دوخت:
«این دیگه چیه؟ یهبخت قلب اژدها توی دانتیانگرفته میانیت جا خوش کرده؟»
این ماجرا صرفاً در اختیارچطوری داشتن قلب اژدها نبود؛ بلکه قلببدعنق با دانتیان میانی یکی شده بود.
او چشمانش راسرسخت چرخاند و بهسرعت خطوطاستخوان کتیبه را رمزگشایی کرد.
با نگاه به چهرهیبرای زیک، چشمانش از شدتلشکر شوک حتی گردتر شد:
«حکمران غروب، باهاموت...کنم تو قلب باهاموتزمانی رو جذب کردی؟»
زیک سر تکان داد:
«بله. اولش به نفرین اژدهای نورمغز آلوده بود، اما به کمک هایپریون،نبود ارباب قبیله نقره، نفرینش رو باطل کردم.»
چهرهی نایجل دوبارهپیشنهاد درهم رفت وکردن غرق در سردرگمی شد:
«نه درستوحسابی انسانی،کنم نه درستوحسابی اژدها. تومچش اصلاً چه کوفتی هستی؟»
نایجل در حالی که زیر لب با خودشبدم غرولند میکرد، مانای بیشتری تزریق کرد و باعث شدکار کتیبهها در قالب یک شکل کروی به هم بپیوندند.
او کره را چرخاند وقانع تکتک ردپاهای حکشده روی آنکار را با دقت موشکافی کرد.
سپس، درهستم نقطهای، چشمانشبرای بهشدت لرزید:
«این دیوانهکنندهست... واقعاًکنم ردپایی از سوگندی کهمچش من حک کردم اینجاست؟»
سوگند هایلندری کهحضور زیک و نایجل درتوضیح زندگی قبلی بسته بودند.
زیک با رفتن به هیموناس برای ماندناستخوان در کنار آلیسیا آن را شکسته بود،بالا به همین خاطر ناخودآگاه تمام تنش منقبض شد.
در حالی که زیک آب دهانش را با اضطرابناراک قورت میداد، نایجل با تمرکز به رد سوگند خیره ماند،همون تا اینکه چهرهاش به بهت و ناباوری محض بدل شد:
«چی؟ این... این چطور ممکنه؟»
او با نگاهی خشمگینداشتند و برنده به زیکبدم خیره شد و گفت:
«چه غلطی کردیسرسخت که باعث شدی من...استخوان سوگند رو لغو کنم؟»
چشمان زیک ازپیشنهاد تعجب گرد شدکردن و سر تکان داد:
«بله؟ شما سوگند منبخت رو باطل کردید، استاد؟گرفته همچین اتفاقی هرگز نیفتاد.»
با اینکنارش حرف، نایجل ازچطوری کوره در رفت:
«همین الانشم از اینکه با یه انسان سوگند خوردماصلاً کفریم، اونوقت چرا باید بعدش لغوش کرده باشم؟! اعصابمگام به هم ریخت! این واقعاً کاریه که من کردم؟»
زیک از واکنش نایجلبرای به حقیقتی پی برد کهناراک تاکنون از آن بیخبر بود.
"یعنی توی زندگی قبلی،بخت استاد بدون اینکه من بفهمماحضارشدگان سوگندم رو لغو کرده بود؟"
او زنیکنارش مغرور، عجیبوغریب وچطوری بهشدت بدعنق بود.
طبق آن سوگند، زیک باید پس ازاستخوان او به عنوان نگهبان جنگل فراموششدگان جانشینش میشدآورد و وظایف یک هایلندر را به جا میآورد.
اما زیک برای کمک بهمتوقف آلیسیا سوگندش را زیر پا گذاشتهجبههای و جنگل را ترک کرده بود.
و پس ازکنم آن هرگز بهزمانی جنگل فراموششدگان برنگشته بود.
از روبهرو شدن دوباره با استادش وحشت داشت، اما فراترسرسخت از آن، خیانت به کسی که جانش را نجات داده وبالا به او محبت کرده بود، همیشه باری سنگین بر وجدانش میگذاشت.
رد سوگند هایلندر که در روحشمغز حک شده بود، همواره چون سنگینینبود غیرقابلتحملی بر قلبش باقی مانده بود.
اما شنیدن اینکه آن سوگندمتوقف از پیش لغو شده بود،قاره زیک را کاملاً ماتومبهوت کرد:
«شاید وقتی تویکنم زمان به عقب برگشتم،مچش سوگند خودبهخود باطل شده؟»
نایجل نگاهیکنارش ترحمآمیز به اوچطوری انداخت و گفت:
«احمق. فکر کردی انقدر عقلم نمیرسه که اینو بخونم؟ قبل ازسادهای اون اتفاق لغو شده. تازه حتماً تاوان و پسزدگی وحشتناکی همثانیه براش داده شده. هوف، اصلاً نمیفهمم چرا دست به همچین حماقتی زدم.»
زیک هرگز حتی تصورش را هم نمیکردهجوم که استادش در زندگی قبلی، او رابدیم به این شکل رها و آزاد کرده باشد.
"چرا استادباور باید همچینبخت کاری میکرد؟"
نمیتوانست به زندگی قبلی بازگرددچطوری و علت را جویا شود، بنابراینبدعنق راهی برای دانستن حقیقت ماجرا نداشت.
او با عجله دوبارهبدعنق لباسش را پوشید وبدگمان به نایجل نگاه کرد:
«به هر حال،پیشنهاد معنیش اینه که الانهجوم حرفم رو باور میکنید؟»
با کلام زیک، حالتیبخت مبهم و پیچیده درگرفته چهرهی نایجل پدیدار شد.
او دوباره روی صندلی نشست، مدتیقضیه طولانی به فکر فرو رفت وقانع سپس سرش را به سمت زیک چرخاند:
«بیا اینجا.»
زیک بیدرنگ درپیشنهاد نقطهای که اشارهکردن کرده بود نشست.
نایجل ابروهایش را بهشدتبخت در هم کشید وگرفته شروع به جویدن ناخنهایش کرد.
زیک با دیدنحضور این صحنه، درقضیه دل تکخندهای زد.
"این عادتش هیچ تغییری نکرده."
سپس نایجلهستم رو به زیکمتوقف کرد و گفت:
«بهم بگو تکنیککنم تمام قدرت رو تامچش کجا بهت یاد دادم.»
زیک در برابر پرسش ناگهانی اوقضیه دربارهی تکنیک تمام قدرت اندکی درنگ کرد،مغز افکارش را سامان داد و پاسخ داد:
«فقط بخشهای اولیهش رو یاد گرفتم. مدت زیادیبدگمان از باز شدن دانتیان میانیم نمیگذشت و شما گفتیدسمت بدن انسانیم گنجایش یادگیری بیشتر از این رو نداره.»
«هوم. پسهستم چطوری جفتافسونبرای رو بیرون کشیدی؟»
«فقط از کاری که دیدم شمازمانی انجام میدید تقلید کردم، استاد. هرچندداشتند سهافسون دیگه فراتر از توانم بود.»
نایجل باکنارش شنیدن حرفهای زیکچطوری کاملاً هاجوواج ماند:
«چی؟ فقط جفتافسونسرسخت رو دیدی ومغز تقلیدش کردی؟ این دیوانهواریه.»
نایجل در حالیپیشنهاد که زیر لب زمزمههجوم میکرد، از جا برخاست:
«بیا بیرون.»
زیک گرچه از رفتار خودسرانهاش کلافهقضیه شده بود، اما بدون هیچ اعتراضیقانع به دنبالش از کلبه بیرون رفت.
محوطهی باز پیرامون کلبهی چوبی.
اینجا همان جایی بود که زیک در زندگیلشکر گذشتهاش هر روز کتکهای نایجل را به جانچهرهی خریده و تا پای مرگ تمرین کرده بود.
بر پایهی این فلسفهی نایجل که آدم همهچیز را با کتکخوردنحضور یاد میگیرد، او واقعاً هر روز سیاه و کبود میشد؛ واستخوان خوشبختانه آنقدر زنده مانده بود تا در نهایت دانتیان میانیاش گشوده شود.
ایستادن دوباره در این محوطه پسقضیه از چنین مدتی طولانی، احساساتی درهمتنیدهقانع و عمیق را در وجودش زنده میکرد.
"واقعاً اینجا بدجور کتک میخوردم."
در همین حین نایجلبرای شمشیرش را کشید ولشکر رو به زیک گفت:
«شمشیرت روباور بکش و تکافسوندرست رو پیاده کن.»
«کدوم ارادهکنارش رو بهداشتند کار بگیرم؟»
«هر چی که شد.»
زیک که در دل ازمتوقف پاسخ سربالایش غرولند میکرد، باهاموتقاره را از نیام بیرون کشید.
او نیروی معنویاش رابخت به جریان انداخت وگرفته اراده قدرت را فرا خواند.
نایجل باکنارش دیدن این حرکتچطوری آه عمیقی کشید:
«جدی جدی اصلاح کردنبدعنق این افتضاح رو بایدبدگمان از کجاش شروع کنم؟»
«دقیقاً همونطوری کهپیشنهاد بهم یاد دادید انجامشهجوم دادم. مگه ایرادش چیه؟»
نایجل سرشباور را بابخت تأسف تکان داد:
«چیچی روکنارش "همونطور که یادچطوری دادید"؟ همهچیزش داغونه.»
«بله؟ تویاستاد زندگی قبلیم خودتونقانع اینطوری یادم دادید...»
«وقتی میگم نه، یعنی نه.متوقف چرا اینقدر چونه میزنی؟ دلتقاره میخواد با کتک حالیت کنم؟»
«نه.»
حتی پس از رسیدن به مقام یکتوضیح شوالیه سیاه، اینطور نادیده گرفته شدن واستخوان سرکوفت شنیدن، دقیقاً یادآور حسوحال زندگی گذشتهاش بود.
نایجل قبضهی شمشیرشسرسخت را فشرد ومغز به زیک چشم دوخت:
«خوب تماشا کن.پیشنهاد تو تکنیک تمام قدرتهجوم رو کاملاً کج فهمیدی.»
بهمحض اینکه کلامش پایان یافت،درست اراده قدرت با شتابی سهمگینکنارش از پیکر نایجل زبانه کشید.
هسسس...
در همان دم، زیک حس کردمغز گویی نایجل از پوست و گوشتنبود به فولادی سخت بدل شده است.
"این چیه؟"
با اینکه دقیقاً همان اراده قدرتزمانی بود، اما حسی که در هوا ساطعچطوری میکرد بهکلی با مال خودش فرق داشت.
نایجل رو به زیک گفت:
«قرار نیست اراده رو به زور متجلی کنی. تواصلاً باید خودت تجسم عینی اون اراده بشی و باهاش بهبرداشت یگانگی برسی. جوهرهی اصلی تکنیک تمام قدرت همینه. کلهخر یکدنده.»
همین که او را کلهخرمتوقف یکدنده خطاب کرد، تکههایی محو ازجبههای خاطرات گذشته در ذهن زیک درخشید.