چپتر 384: افشای راز رویاها
0زیک باتازه شنیدن حرفهای کارمیلاسیاهپوشی حسابی جا خورد.
«من فقط دوملایمت بار از نام مستعارهنوز کای روبرن استفاده کردم.»
یک بار در برابر روح قهرمان پادشاه مقدس، جیو روبرن،مادر و بار دیگر زمانی که با نیروی کرونوس در زمانسردرگمی به گذشته سفر کرد و مادرش، لورا آگاممنون را دید.
زیک که مانده بود منظورش کدامیک از ایندنیا دو لحظه است، گیج و مبهوت شد؛ اما کارمیلاراست با انگشت به او اشاره کرد و فریاد کشید:
«همون پسره که پنجاه سالسیاهپوشی پیش توی موزه با مننبوده سرشاخ شد! خودتی، مگه نه؟»
تازه آن لحظه بود که زیک پی برددنیا آن مرد سیاهپوشی که در آن زمان از لوراراست محافظت میکرد، در واقع کسی جز کارمیلا نبوده است.
پیشتر برایش شگفتآور بود که چرا او چنان جوش آورد و بعد بانیومده نوازشهای باکوس ناگهان آرام گرفت؛ اما گویا کارمیلا بعد از آنکه آرام شد،واقعاً خاطراتش را شخم زده بود تا اینکه بالاخره چیزی در ذهنش جرقه زد.
«پس حتی قبل از اینکهداد به خاندان دریکر ملحق بشم، کارمیلاممکن و مادرم با هم ارتباط داشتن.»
با توجه به اوضاع آن روزگار، چنین برمیآمدواقع که کارمیلا در جایگاه سرسلسله، لورا آگاممنون راجوش ارباب خود میدانسته و به او خدمت میکرده است.
زیک که هرگز گمان نمیکرد کسی از آن دوراننیومده او را به جا بیاورد و در یاد نگهچرخاند دارد، لحظهای دستپاچه شد و کلامی از دهانش درنیامد.
در این میان،کلامی باکوس با ملایمتمیان به کارمیلا تذکر داد:
«مادر، پنجاه سال پیش زیک حتیمادر هنوز به دنیا هم نیومده بود. چطوربجنگه ممکن بود اون زمان با تو بجنگه؟»
کارمیلا با شنیدن کلام باکوس، سرمحافظت کوچکش را از سردرگمی به چپ وشگفتآور راست چرخاند و به فکر فرو رفت:
«واقعاً؟ ولیمیان نه، مطمئنمتذکر خودش بود.»
زیک هیچ لزومی ندید توضیح دهد که حقیقتاًتذکر در زمان به گذشته بازگشته و با اواون جنگیده است، پس ترجیح داد زبان به کام گیرد.
باکوس برای تلطیفملایمت جو اتاق، بحثمادر را عوض کرد:
«به هر حال، الانمرد این موضوع مهم نیست. مادر،کسی از کالیگولا به زیک بگو.»
کارمیلا که تا آن لحظه در خیالاتهنوز کای روبرن غوطه میخورد، حواسش را جمعکلام کرد و لحنی جدی به خود گرفت:
«میدونی کالیگولا کیه؟»
زیک سرشمیان را به نشانهداد تایید تکان داد:
«فقط از باکوسبرد شنیدم که پادشاهمحافظت خونآشامهای باستان بوده.»
کارمیلا نیز سر تکان داد:
«درسته، همینه. پادشاه خونآشامها،دهانش که به شاه سپیدچهرهتذکر شهرت داشت، همون کالیگولاست.»
زیک تازه دریافت آن «قبیله سپیدچهره» که هنگامدنیا ورود به این مکان در اعلان سامانه دیدهسردرگمی بود، در واقع به خونآشامها اشاره داشته است.
در حالی که زیک درسیاهپوشی افکارش این دادههای نویافته را نظمپیشتر میبخشید، کارمیلا با طمأنینه ادامه داد:
«من دنبال مقبره کالیگولا میگردم تا بتونم نیروم رو به عنوان سرسلسله کاملاًبجنگه بیدار کنم. از اونجا که تو متبرک به لطف پادشاه پریان هستی، پیش خودملزومی فکر کردم شاید راهی برای کمک بلد باشی. توی پیدا کردن مقبره کمکم کن.»
زیک نگاهشدستپاچه را به کارمیلادرنیامد دوخت و گفت:
«از باکوس شنیدم که سرنخها به پادشاهی مقدس ختمنیومده میشن، واسه همین نامحسوس از عالیجناب پاپ پرسوجو کردم،چرخاند ولی اون حتی نام کالیگولا هم به گوشش نخورده بود.»
سیمای کارمیلا درهم رفت؛ لبانش رامحافظت با حالتی متفکرانه روی هم فشرد،برایش سپس رو به باکوس کرد و پرسید:
«چرا؟ چرا نباید بدونه؟»
باکوس کارمیلای کلافه رادهانش تسکین داد و باتذکر خونسردی برای زیک شرح داد:
«دقیقتر بخوام بگم، در خواب به مادرهنوز الهام شده بود که اگه به پادشاهی مقدسکوچکش بیاد، سرنخهایی از مقبره کالیگولا به دست میآره.»
«الهام؟ مگه اینبرد چیزها رو روحانیونمحافظت از خدا دریافت نمیکنن؟»
باکوس سرش را نفی کرد:
«با اون فرق داره. بخوام ازمیان کلام یه حکیم کهن اهل شرق وامنیومده بگیرم، بیشتر شبیه به "خواندن اراده آسمان"ـه.»
اصطلاح غریبی بود وتذکر زیک بهسادگی سر درنمیآورد دریافتنیومده چنین الهامی چه معنایی دارد.
«نمیدونم زاهدتازه داستانها چیزی دربارشسیاهپوشی میدونه یا نه.»
باکوس بیآنکه برملایمت مبحث الهام چندانمادر درنگ کند، ادامه داد:
«راستش... اینکه آرتور دریکر اصرار داشتمیان مادرم رو پیش خودش نگه داره،دنیا بخشی به خاطر همین تواناییش بود.»
با شنیدن این سخن، کارمیلاداد ناگهان با جوش و خروشچطور از گوشه اتاق داد زد:
«اون عوضی میخواست بامرد سوءاستفاده از قدرت من یادگارکسی اژدهای کهن رو پیدا کنه!»
زیک بامیان شنیدن سخنتذکر کارمیلا تکانی خورد:
«یادگار اژدهای کهن؟»
«آره، اون همیشه مجبورم میکرد خوابهام رو بنویسم. تا اینکه یه روز، خواب سرزمینیکلام پوشیده از یخ رو دیدم؛ جایی که تمام دست و پاهام قطع شده بودندید و داشتم جون میدادم. درست روبهروم هم تندیس یه اژدهای سیاه به چشم میخورد.»
با شنیدن توصیفات کارمیلا،مرد گویی برای دمی تپشواقع قلب زیک از حرکت بازایستاد.
«امکان نداره... یعنی اون صحنه...؟»
کارمیلا ادامه داد:
«فکر میکردم دست و پایی برام نمونده، اما یهو دوبارهچطور از نو رشد کردن. تا دستم رو به طرف اژدهایفرو سیاه دراز کردم، نوری خیرهکننده ساطع شد و از خواب پریدم.»
این مو به مو همان رویدادی بودمیکرد که زیک درست پیش از رجعتش، هنگامچرا کشف یادگار اژدهای کهن از سر گذرانده بود.
«کارمیلا چطورمیان تونسته اونتذکر منظره رو ببینه؟»
با عقل جور درنمیآمد که چه سرشتیملایمت از توانایی میتوانست به او امکان دریافتچطور الهاماتی چنین روشن از دل رویاها ببخشد.
وانگهی، آنچه او به نظاره نشسته بود،هنوز واقعهای برخاسته از آیندهای بود که بر اثرکوچکش رجعت زیک از پهنه هستی ناپدید شده بود.
«آرتور بعد از دیدن دفترچه یادداشت خوابهای اون روزم، ازم خواستپیشتر با تمام ریزهکاریها تصویر اون مکان رو براش شرح بدم. بعدآرام هم گفت خرابههای اژدهای کهن باید در سمتوسوی کوههای یخی باشه.»
باکوس سرمیان تکان داد وداد به کلامش افزود:
«پس از اون، بارون دریکر، فرمانده صحنه سیاه، و تمام نیروهای زبده صحنهنیومده سیاه رو راهی کرد تا کوههای یخی رو زیرورو کنن. مدعی بود بایدواقعاً پیش از امپراتور رم خرابههای اژدهای کهن رو از زیر خاک بیرون بکشیم.»
زیک لحظه رویارویی با آرتور دریکرمادر و بارون دریکر را در خرابههایاون اژدهای کهن در خاطر زنده کرد.
«پس بگو، موقعیت دقیقشمرد رو با کمک خوابواقع کارمیلا پیدا کرده بوده.»
در غیر این صورت، آنداد مکان بهراستی پنهانتر از آنچطور بود که کسی بدان دست یابد.
زیک در هیاهوی این دادههایدرنیامد سرسامآور افکارش را متمرکز کردمادر و به سرچشمه گفتگو بازگشت:
«بیاین خرابههای اژدهای کهن رو فعلاً بذاریمهنوز کنار. پس منظورت اینه که با همینکلام ترفند میخواستی مقبره کالیگولا رو پیدا کنی؟»
کارمیلا روتازه به زیکمرد سر تکان داد:
«آره. ولی رویاها که به فرمان من ظاهر نمیشن، واسه همین سر درنمیآرمبجنگه چی درسته چی غلط. حالا هم که از نو زنده شدم و بدنم دوبارهلزومی جوون شده، از فرط خستگی مدام خوابم میآد، اما اصلاً خواب یا رویایی نمیبینم.»
کارمیلا این را گفت و آه عمیقی برآورد. زیکداد دریافت که باکوس تا پیش از این به تعبیرکلام رویاهای گذشته کارمیلا میپرداخته تا سرنخهای کالیگولا را رهگیری کند.
همان نشانهها بود که پای آنان راهنوز به پادشاهی مقدس کشانده بود؛ جایی که درکوچکش فرجام کار، به ملاقات با زیک پیوند خورد.
باکوس نگاهش رابرد به زیک دوختمحافظت و به آرامی گفت:
«نمیتونم جلوی این فکر رو بگیرممادر که شاید رویاهای مادرم بود کهاون ما رو به پیشگاه تو رهنمون کرد.»
پیشگوییها و الهامات دردهانش غایت امر همواره درتذکر گرو نتایج حاصله تعبیر میشدند.
اینکه آیا به واقع رویاهای کارمیلا سرنوشت را بهنیومده دیدار با زیک گره زده بود یا نه، معماییچرخاند ناشناخته بود، اما حقیقت جاری، نیازی به اثبات نداشت.
«قطبنمای مطلق روبرد دارم، پس پیدامحافظت کردن مکانش مشکلی نیست.»
قطبنمای مطلقی که زیک در دست داشت، اثری باستانینیومده و خارقالعاده بود که حتی با احتساب علّیت وچرخاند تقدیر، او را مستقیماً به سوی هدفش راهنمایی میکرد.
تنها کاستی این وسیله در آن بود که بهداد محض تعیین یک مقصد، تا زمان یافتن آن، بهکلام هیچ عنوان امکان نداشت چیز دیگری را جستجو کند.
در حقیقت، زیک تا پیش از این در تردیدنیومده بود که آیا باید ابتدا به دنبال مقبره کالیگولاچرخاند بگردد، یا مخفیگاه امن مادرش، لورا آگاممنون در هیموناس.
و از آنجا که نمیتوانست در میانه راهواقع هدف جستجو را تغییر دهد، ناچار بود باجوش وسواس و دقتی فراوان دست به انتخاب بزند.
«در مورد مخفیگاه مادرم کنجکاوم، ولی... اگه کارمیلادنیا قبل از پس گرفتن کامل قدرت نیای نخستینشسردرگمی دوباره دست آرتور دریکر بیفته، حسابی به دردسر میافتیم.»
با وجود رازها و ناشناختههای فراوانی کهملایمت پیرامون آرتور دریکر پرسه میزد، حفظ هوشیاری درممکن برابر او بالاترین اولویت زیک به شمار میرفت.
در نهایت، زیک تصمیم گرفت پیشمادر از هر کاری، از قطبنمای مطلقاون برای یافتن مقبره کالیگولا بهره بگیرد.
او قطبنمای مطلق را ازسیاهپوشی موجودیاش بیرون کشید و مقصدنبوده را روی مقبره کالیگولا تنظیم کرد.
عقربه قطبنما با صداییتذکر تیز چرخید و سپسدنیا در یک راستا ثابت ایستاد.
«از این طرف... شمال.»
زیک نقشه را پیش رویداد خود گسترد و موقعیت آنچطور را با جهت قطبنما پیوند داد.
حال میتوانست موقعیتبرد دقیق آن نقطه رامیکرد روی نقشه مشخص کند.
آن مکانمیان جایی نبودتذکر جز هیموناس.
«مقبره کالیگولا توی هیموناسه؟»
وقتی قطبنمای مطلق به آنداد سو اشاره میکرد، بیشک سرنخهاییچطور در آنجا به انتظارش نشسته بودند.
زیک دریافت که دیگر جایسیاهپوشی درنگ نیست و نباید عزیمتنبوده به هیموناس را به تاخیر بیندازد.
رو به باکوس پرسید:
«برای بیدار کردن قدرت نیایدرنیامد نخستین، حتماً باید خودت شخصاًمادر پا به اون مکان بذاری؟»
باکوس در پاسخملایمت به پرسش زیکمادر سر تکان داد:
«بدون حضور نیای نخستین،مرد اصلاً از همان ابتدا همکسی نمیشه وارد اون محوطه شد.»
پیدا بود که این خرابهها بهمادر گونهای طراحی شدهاند تا تنها بهاون خون خالص قبیله وایتفیس واکنش نشان دهند.
زیک سر تکانکلامی داد و بهمیان آن دو گفت:
«پس معطلمیان نکنید وتذکر آماده رفتن بشید.»
با شنیدن لحن قاطعمرد زیک، باکوس و کارمیلا باکسی تعجب به او خیره شدند.
زیک در حالی کهتذکر چشم به افقهای شمالیدنیا دوخته بود، ادامه داد:
«فکر میکنمدستپاچه خیلی زود بفهممدرنیامد مقبره کالیگولا کجاست.»
«هواااه!»
شلاپ!
تیغه سنگین کلیمور مستقیماًدهانش گردن هیولای حملهور راتذکر از تنش جدا کرد.
نیکولای، فرمانده فرقه شوالیههای خار هیموناس، نفسیهنوز بخارآلود از سینهاش بیرون داد و روکلام به تکاورانِ مستقر بر دیوار یخی فریاد کشید:
«لعنت بهش!تازه از غربمرد دارن بیشتر میشن!»
دسته بزرگی از هیولاهای میانجثه بهمادر چشم میخوردند که بیامان پهنه دشت برفیبجنگه را زیر پا میگذاشتند و نزدیک میشدند.
تکاوران با شنیدنکلامی هشدار نیکولای، بیدرنگ زوبیناندازهایملایمت سنگین را مهیا کردند.
آنان دو به دو آرایش گرفتند و شلیکدنیا بیامان تیرهای سهمگین را بر سر هیولاهایی کهسردرگمی به سوی دیوار یخی هجوم میبردند، آغاز کردند.
شترق، شترق، شترق!
تیرهای فولادی، کوتاه و ستبر،داد پیاپی از دهانه زوبیناندازهای رگباری رهاممکن میشدند و چون تگرگ فرو میباریدند.
تق، تق، تلق!
همزمان با به خاک افتادن هیولاهایی که هدفدنیا تیرها قرار گرفته بودند، سون، نایبفرمانده، از دیوارهسردرگمی بالا کشید و رو به نیکولای داد زد:
«نیکولای! یه دستهبرد سایکلوپ دم دروازهمحافظت شرقی ظاهر شدن!»
نیکولای با شنیدنملایمت صدای سون شتابان بههنوز طرف دروازه شرقی تاخت.
سایکلوپها هیکلهایی عظیمالجثه داشتند و سنگینی هیبتشان به اندازهایداد بود که با هجوم خود میتوانستند حتی دیواره مستحکمکلام یخی را نیز با شکاف و فروپاشی روبهرو کنند.
در پیرامون دروازه شرقی، شوالیهها نیزه پرتابهنوز میکردند و تکاورانِ پشت سرشان با تمامکلام وجود تیرهای زوبین را به هوا میفرستادند.
اما شمارتازه سایکلوپها خارجمرد از تصور بود.
«لعنتی! اینمیان همه غولتذکر از کجا اومدن؟!»
سون بادستپاچه فریادی بلند بهدرنیامد نیکولای پاسخ داد:
«هی، نیکولای! انگار امروزتذکر بالاخره قراره تکلیف اوندنیا شرطبندیمون رو روشن کنیم!»
منظور او از این شرطبندی آن بود که ببینندکسی در واپسین دقایق نبرد، چه کسی پیش از کشتهبعد شدن میتواند دشمنان بیشتری را به کام مرگ بفرستد.
نیکولای با شنیدن سخنان سونداد کلاهخودش را به کناری پرتاب کردممکن و نیشخندی کوبنده بر چهره نشاند:
«به جهنم، سون! خیلی همدرنیامد خوبه! انگار امروز روزیه کهمادر بالاخره جلوی پام زانو میزنی.»
«زر نزن! آمادهملایمت باش توی جهنممادر خدمتگزاریم رو بکنی!»
نیکولای و سون همزمان از فراز باروی دیوارواقع به پایین پریدند و نوک کلیمورهایشان را راستجوش در کاسه چشم یکی از سایکلوپها فرو نشاندند.
خرچ!
سایکلوپی که چشمش به طوردرنیامد کامل پاره شده بود، ازمادر درد زوزهای جنونآمیز سر داد.
«گرااااه!»
غول به سختی دست و پا میزد وواقع با حرکاتی دیوانهوار سعی داشت سون و نیکولایجوش را که روی صورتش افتاده بودند پایین بیندازد.
اما آن دو سرسختترتذکر و جانسختتر از تمامیدنیا جنگجویان دیار شمال بودند.
نگاهی به یکدیگر انداختند، به سرعت خود راتذکر به پشت سر هیولا کشاندند و تیغههای کلیموراون را محکم در پس گردن سایکلوپ فرو بردند.
گرومپ! گرومپ! گرومپ!
با پاره شدن رگها و پیوندگاه گردنمیکرد زیر ضربات مرگبار کلیمور، سایکلوپ دیگر تابچرا نیاورد و بر پهنه زمین سقوط کرد.
اما پیش از برخورد کامل لاشهمادر به برفها، سون و نیکولای چالاکانهاون بر دوش سایکلوپ دیگری فرود آمدند.
«گراااه!»
سایکلوپهای اطراف با دیدن اینداد صحنه، گرزهای گرانسنگ خود را بهممکن سوی سون و نیکولای فرود آوردند.
اما گرزها خطا رفتمرد و محکم بر آروارههایواقع سایکلوپهای همجوار خودشان فرود آمد.
«گراااه!»
سایکلوپها گرفتار جنون و گیجیدرنیامد شدند و با گرزهایشان شروعمادر به له کردن یکدیگر کردند.
سون و نیکولای از این آشوب و سردرگمیدنیا نهایت استفاده را بردند، میان پاهای غولها شکاف ایجادراست کردند و با تیغه کلیمور گردن سایکلوپها را شکافتند.
اما درست در همان لحظه...
ووووش!
با صدایی مو بر تن سیخکن، سرملایمت همان سایکلوپی که قصد بریدنش را داشتندچطور ناگهان در هوا چرخید و پرتاب شد!
بوم!
تنه غولپیکر و بیسر سایکلوپ واژگون شدمیکرد و سون که فرصت جاخالی دادن نیافتهچرا بود، زیر لاشه سهمگین آن مدفون گردید.
او بلافاصله چنگ درتذکر میان برفها انداخت ودنیا خود را بیرون کشید.
با دیدن هیولای سهمگینی کهدرنیامد درست در برابرش ایستاده بود،مادر نفس در سینهاش بند آمد.
«این دیگه چه جهنمیه؟»
آن موجود یک سایکلوپ دوسرسیاهپوشی بود؛ هیولایی دو برابر سایکلوپهای معمولیپیشتر با دو سر درشت بر شانههایش.
«گرااااه!»
سایکلوپ دوسر غرش سهمگینی سردرنیامد داد و زنجیرگرز سنگینش رامادر به طرف دیواره یخی چرخاند.
گرومپ گرومپ شترق!
تنها یک فرود ضربه کافی بودمحافظت تا تمام بارو به لرزه درآید وشگفتآور ترکهای عمیقی بر رخساره دیوار نقش ببندد.
تکاوران از روی دیوار رگباریداد از تیرهای سنگین را بهچطور سمت سایکلوپ دوسر نشانه رفتند.
پینگ، پینگ!
اما پوست ضخیم و سختش چنانمادر نفوذناپذیر بود که تیرها بی هیچ آسیبیبجنگه پس میزدند و به اطراف کمانه میکردند.
در حالی که سایکلوپ دوسر بیامان به کوبیدن دیوارکسی ادامه میداد، سون نگاهی به دور و برش انداختبعد و متوجه نیکولای شد که میان برفها فرو رفته بود.
«هی! نیکولای!»
فرود وحشتناک بر زمین،دهانش شانه و پاهای نیکولای راداد شکسته و خرد کرده بود.
«لعنت بهش.»
سون معجونی را که برای روز مبادامیکرد ذخیره کرده بود بیرون کشید، آن را بهچنان خورد نیکولای داد و تنش را بالا کشید:
«حق نداری بیهوش بشی!»
سون تمام توانش رادهانش گذاشت تا نیکولای راتذکر به طرف دیواره یخی بکشد.
اما در همان آن، یکی از سرهایهنوز سایکلوپ دوسر متوجه آنها شد، گردن چرخاندکلام و زنجیرگرز غولآسایش را به هوا برد.
«کااااه!»
با غرش گوشخراش هیولا، زنجیرگرز عظیممادر با تمام سنگینیاش به قصد لهاون کردن آن دو به پایین رها شد.
سون که نیکولای رادهانش بر دوش میکشید، هیچتذکر راهی برای فرار نداشت.
«گندش بزنن...»
جینـگ!
اما ناگهان، با طنین زنگدار و برندهی یک برخوردنیومده فلزی، زنجیرگرز غولپیکر به صورت عمودی شکافته شد و تکههایفکر خرد شدهاش کنار پای نیکولای و سون به زمین افتاد.
«کرررری!»
سایکلوپ دوسر نعرهای از سوزش سر دادهنوز و بازوی قطعشدهاش را که همراه باکلام زنجیرگرز بر زمین غلتیده بود چنگ زد.
کسی پیشتازه رویشان قدمرد علم کرده بود.
شوالیهای ملبس به زره خاص شمالیها باهنوز شنلی سفید بر دوش، شمشیری بزرگ و سپیدرنگکوچکش به شکل نیش گرگ در دست گرفته بود.
سون با دیدن قامتدهانش برافراشته در برابرش، باتذکر تمام وجود فریاد زد:
«سرورم!»
آلیسیا هیموناس، دوکبرد اعظم شمال، در میدانمیکرد نبرد حاضر شده بود.