چپتر 356: راز عتیقههای مقدس
0«رهبر میزاستفاده عالی میخواددرون منو ببینه؟»
زیک از اینبخوام پیشنهاد ناگهانیِ زاهدکار داستانها یکه خورد.
زاهد داستانها که سردرگمی او رانداشت حس کرده بود، دستی در هوا تکانناباوری داد تا موضوع را بیاهمیت جلوه دهد.
«آه، چیز مهمی نیست. فقط میخوان بشنون اوضاع توی جهان پدیدارهاگزارش الان چطور پیش میره. به نظر میرسه طغیان هیولاها و سرنداشت برآوردن جانوران جادوییِ ناهنجار یهجورایی با خاندان زیمنس در ارتباط باشه.»
زیک با شنیدنخفته حرفهای زاهد داستانهابیدار سرش را تکان داد.
«اگه بخوام دقیقتربخوام بگم، کار کارِکار خاندان زیمنس و ناراکه.»
زاهد داستانها بادیوونه شنیدن نام ناراکنداشت اخم در هم کشید.
«اون دارودسته ناراک قرنهاست که خاری توی چشم همه بودن، واسهگزارش همین تعجبی نداره... ولی دست به یکی کردن با خاندان زیمنسنداشت برای راه انداختن این همه آشوب؟ این دیگه از وقاحت هم گذشته.»
آنگاه زیک تمامخفته چیزهایی را که کشفچگونه کرده بود، توضیح داد.
او با جزئیات شرح داد که ناراک چطور از سنگهای اشک خونین مصنوعی برای احضار شیاطینخاری ردهبالا به جهان پدیدارها استفاده کرده، چطور شیاطین خفته درون آن را دوباره بیدار کرده، ودیگه چگونه با بهرهگیری از قدرت صورتهای فلکی، کارما را تحریف کرده تا هیولاها را فرا بخواند.
زاهد داستانها پس ازشدن شنیدن گزارش کامل زیک،وخیم دهانش از تعجب باز ماند.
«این... اینچگونه لعنتیها رسماًقدرت دیوونه شدن، نه؟»
انتظار نداشت ماجرا تا این حد وخیمچگونه باشد. زاهد داستانها شوکه به نظر میرسیدفرا و چهرهاش از ناباوری در هم رفته بود.
زیک سریاگه تکان داددقیقتر و ادامه داد:
«امپراتور رم حتی خودش رو به آواتار یه صورت فلکی سقوطکرده تبدیل کرده. کل بدنش هیولاوارادامه شده. پای صورتی فلکی در میونه که به مارِ درون دهان سیاه معروفه. اون با استفادهسیاه از اقتدار همین صورت فلکی کارما رو تحریف میکرده و نفوذ عظیمی روی جهان پدیدارها میذاشته.»
با شنیدن سخنانبهرهگیری زیک، چشمان زاهد داستانهاکارما از حدقه بیرون زد.
«صـ... صبراستفاده کن ببینم.درون گفتی کی؟»
«بله؟ امپراتور رم...»
«نه، اون صورت فلکی!»
«مارِ درون دهان سیاه.»
زاهد داستانهااستفاده دستپاچه بهدرون زیک اصرار ورزید:
«تو مستقیماً با اون چیز روبرو شدی؟ نه،ناراکه صبر کن... منظورم اینه با امپراتوری که آواتارشخاری شده بود سرشاخ شدی؟ و هنوز زندهای؟ چطوری؟»
«خب، چون کشتمش.»
زاهد داستانها بابهرهگیری شنیدن پاسخ زیکفلکی از جا پرید.
«تو... کشتیش؟ آخه چطور؟»
«با این.»
زیک نیزهرسماً مقدس را ازانتظار موجودیاش بیرون کشید.
دهان زاهد داستانهابهرهگیری باز مانده بودفلکی و بسته نمیشد.
او سراسیمه کتابی را در هوا احضار کردبهرهگیری و در حالی که انگشتانش را خیس میکرد،گزارش دیوانهوار به ورق زدن صفحات پرداخت تا چیزی بیابد.
«این... این همون نیزه مقدسه؟»
«آره، بارسماً اینکه فرمش تغییرانتظار کرده، سریع شناختیش.»
«این چیز... میدونی کهقدرت مدت زیادیه زاهد بودهم. امافرا تو چطور به این رسیدی؟»
«مکانی که این بار بهشدوباره سر زدم، خرابههای نخستین پادشاه مقدس،فلکی جیو روبرن بود. اونجا پیداش کردم.»
زیک توضیحاتش را مختصردقیقتر نگه داشت و فقطناراکه به نکات اساسی بسنده کرد.
قطرات عرق بردیوونه پیشانی زاهد داستانها نشستماجرا و از زیک پرسید:
«پس نیزه مقدس نخستین پادشاه مقدسفلکی رو پیدا کردی و باهاش آواتار مارِدهانش درون دهان سیاه رو از پا درآوردی؟»
«آره، و حتیخفته با همون مهربیدار و مومش کردم.»
«چی؟»
زاهد داستانها با لحنی مات و مبهوت ووخیم تقریباً توخالی، گویی دیگر رمقی برای تعجب کردنادامه در او نمانده بود، سؤالش را تکرار کرد.
زیک انگشتر سلیمانبهرهگیری را بیرون آورد وکارما به او نشان داد.
زاهد داستانها با تأیید مهر و موم مارِبهرهگیری درون دهان سیاه—بلیال—درون انگشتر، با وحشت پس کشیدگزارش و زانوهایش سست شد و روی زمین افتاد.
«تو واقعاً یهبخوام صورت فلکی سقوطکرده روکارِ مهر و موم کردی...؟»
زیک در حالیدیوونه که به زاهد داستانهاماجرا نگاه میکرد، نوچی کرد:
«فکر کردی دارم دروغ میگم؟»
«تصور میکردم شاید یهجوری از پس آواتارش براومده باشی، اما اصلاً به مخیلهم همفرا نمیرسید که خودِ منشأ اون صورت فلکی رو مهر و موم کنی. اونم ازماجرا بین تمام موجودات، دقیقاً مارِ درون دهان سیاه رو! اون یکی از اربابان قلمرو شیاطینه.»
«متوجه شدم که نسبت به بقیه صورتهای فلکی از تواناییهای بیشتری استفادهکشید میکرد. شیفته نیزه مقدس شده بود و واسه همین درست وسط تلهمولی افتاد. برای اینکه دستش به این برسه از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.»
زاهد داستانها بادیوونه درک عمیقی از سخنانماجرا زیک، سر تکان داد:
«احتمالاً به خاطر کارماست.»
«چرا کارما؟ مگه داشتن این نیزهبیدار بهشون اجازه میده از مجازاتهای کارماکارما فرار کنن یا چیزی شبیه به این؟»
زاهد داستانهااگه دوباره سردقیقتر تکان داد.
زیک اصلاً چنین چیزی راانتظار پیشبینی نکرده بود، بنابراین این بارمیرسید نوبت او بود که شگفتزده شود.
با تکان دست زاهدقدرت داستانها، تصاویری نیمهشفاف درتحریف هوای پیرامونش شناور شدند.
شمشیرها، ظروف، جامها،خفته تندیسها—همگی به آثاربیدار باستانی خارقالعاده شباهت داشتند.
«اینها...»
«عتیقههای مقدسن. شاید در حد نیزه مقدسیماجرا که داری یا عتیقه مقدس پادشاه پریانرفته نباشن، ولی همچنان با قدرت صورتهای فلکی درآمیختهان.»
«پس یعنی ناراک از اینصورتهای عتیقههای مقدس استفاده میکنه تابخواند از مجازاتهای کارما قسر در بره؟»
«قدرت صورتهای فلکیِ نهفته در این عتیقههای مقدس خالی از هرگونه کارماست. اونا مسلماً راهی پیدا کردن تا از این قدرتِ عاریلعنتیها از کارما برای دور زدن مجازاتها استفاده کنن. هرچی قدرت دمیدهشده در یه عتیقه مقدس بیشتر باشه، ظرفیتش برای مهار کارما همتبدیل بالاتره—به خاطر همینه که با توجه به رتبه بالاشون، اینقدر چشمطمع به نیزه مقدسی که تو داری و عتیقه مقدس پادشاه پریان دوختن.»
او به عتیقههای مقدس صورتهایبگم فلکی دیگر که در هوا معلقاخم بودند خیره شد و ادامه داد:
«تمام این عتیقههایدیوونه مقدس در حالنداشت حاضر ناپدید شدهن.»
با شنیدن اینبهرهگیری سخن، چهره زیکفلکی درهم کشیده شد.
«منظورت اینه کهخفته ناراک و خاندانبیدار زیمنس اونا رو دزدیدن؟»
زاهد داستانهااگه سرش رادقیقتر تکان داد.
«آره، و دقیقاً به خاطرانتظار همینه که اعضای میز عالیشوکه به یه مجمع بزرگ فراخوانده شدن.»
با تکان دیگریبهرهگیری از دستش، صحنه جدیدیکارما در هوا پدیدار گشت.
جنگلها، کوهها، رودها، دریاها—مناطقدرون گوناگونی نمایان شدند و زیکقدرت یکی از آنها را شناخت.
«اونجا جنگل فراموششدگان نیست؟»
«دقیقاً خودشه. جنگل فراموششدگان وانتظار تمام اون مکانها، جزو مناطقشوکه ممنوعهان و ورود بهشون قدغنه. اما...»
تصاویر منعکسشده تغییر کردند و گشوده شدن دروازههایی را در هرگزارش یک از مناطق ممنوعه به نمایش گذاشتند؛ دروازههایی که انبوهی از هیولاهایماجرا قلمرو شیاطین را که پیشتر مهر و موم شده بودند، آزاد میکردند.
زیک بااستفاده دیدن آندرون منظره اخم کرد.
«این همون روشیه که موقعبگم بیرون کشیدن لژیون اورکها ازناراک جنگل فراموششدگان به کار بردن.»
«اتفاقاتی از ایندیوونه دست داره درنداشت سرتاسر قاره رخ میده.»
زیک بهچگونه زاهد داستانها نگاهصورتهای کرد و پرسید:
«اصلاً چطور چنین چیزیدرون ممکنه؟ اونا قطعاً بایدبهرهگیری مشمول مجازاتهای کارما میشدن...»
همین که حقیقتبخوام در ذهنش جرقه زد،کارِ چشمان زیک گرد شد.
«دارن از قدرت عتیقههایشدن مقدس استفاده میکنن تاوخیم جلوی مجازاتهای کارما رو بگیرن.»
زاهد داستانها سر تکان داد:
«درسته. خودم شخصاً درباره این ناهنجاریها تحقیق کردم و فهمیدم عتیقههای مقدسی کهتحریف توی پادشاهیهای مختلف نگهداری میشدن، غیبشون زده. واسه همینه که هایلندرز مشکوکن کهانتظار دشمنامون راهی برای دور زدن مجازاتهای کارما از طریق این عتیقههای مقدس سرهم کردن.»
چهرهی زیک بهشدت جدی شد.
او جلوی لژیون اورکهایی را که به پادشاهی مقدسباشد حمله کرده بودند گرفته بود، اما حالا لژیونهای هیولایحتی بهمراتب بیشتری در حال ورود به جهان پدیدارها بودند.
«اون هیولاها الان کجان؟»
زاهد داستانهااستفاده بار دیگر دستشدوباره را تکان داد.
صحنه تغییر کرد ودقیقتر چشماندازی پدیدار شد که کولاکهاینام سهمگین بر آن تازیانه میزدند.
زیک دقیقاً میدانست آنجا کجاست:
«رشتهکوههای یخی... و هیموناس.»
هیموناس در شمالیترین نقطهی قارهدوباره شمالی واقع شده بود وصورتهای رشتهکوههای یخی در آغوشش کشیده بودند.
تنها مقصدی که لژیون هیولاهابگم پس از گذر از رشتهکوههای یخیاخم میتوانستند هدف قرار دهند، هیموناس بود.
زیک دندانهایشرسماً را رویشدن هم فشرد.
«هیموناس، جایی که آلیسیا اونجاست، به این راحتیها سقوطفرا نمیکنه. اما اگه لژیونهای هیولاها بیوقفه سرازیر بشن، حتیرسماً اون دیوارهای مستحکم هم بالاخره یه حدی از توان دارن.»
او دلش میخواست همین حالادوباره راهی قاره شمالی شود وصورتهای جلوی لژیونهای هیولا را بگیرد.
اما اوضاع فعلیبخوام اجازه نمیداد زیک دستکارِ به اقدام شتابزدهای بزند.
اگر همانطور که آرتور دریکر قصد داشت،ماجرا جایگاه شوالیه محافظ به او واگذار میشد،رفته تمام خاندان دریکر دستخوش آشوب و تلاطم میشد.
برای زیک، چارهای نمانده بود جز اینکهکارما پیش از حرکت به سمت شمال، ابتداتعجب مسائل داخلی خاندان دریکر را حلوفصل کند.
زاهد داستانها با دیدن چهرهی پریشانبیدار زیک گفت: «طوری بیقراری میکنی که انگارتحریف نفع شخصی خاصی توی قاره شمالی داری.»
او افکار و احساساتدقیقتر درون قلب زیک راناراکه از بر خوانده بود.
زیک سرشرسماً را تکان دادانتظار و پاسخ داد:
«قضیه اینچگونه نیست. واکنشقدرت هایلندرز چیه؟»
«ساختار ما برای رودررویی با چنین لژیونهایی طراحی نشده. ما توی تیمهایکارما کوچیک سازماندهی شدیم و بسته به نیاز به نقاط بحرانی اعزام میشیم. بهشدن خاطر همینه که رهبر میخواد باهات دیدار کنه—تا دربارهی همکاریهای احتمالی صحبت کنین.»
زیک از آنجا که دربگم زندگی گذشتهاش یک هایلندر بود،ناراک موضوع را بلافاصله درک کرد.
بهطور معمول، هایلندرها دستورها را دریافت میکردند، برایوخیم انجام مأموریت به منطقهی مربوطه اعزام میشدند، سپسادامه به پایگاههای خود بازمیگشتند و منتظر مأموریت بعدی میماندند.
خودِ زیک در جنگل فراموششدگان اقامت داشت وتحریف فقط برای مأموریتهای مربوطه بیرون میرفت تا جانورانماند جادویی تعیینشده را از بین ببرد و برگردد.
جانوران جادویی و هیولاهایی که با آنها مواجه میشدند،قدرت معمولاً دستهها یا گروههای کوچکی بودند، نه ارتشها ودهانش لژیونهای کاملی که مثل حالا در حال پیشروی باشند.
زیک به زاهد داستانها نگاهبگم کرد و گفت: «با رهبر دیداراخم میکنم. مکان و زمانش رو بگو.»
زاهد داستانها سری تکان داد:
«رهبر توی موقعیت نسبتاً خاصیه، برای همینکارما ترتیب دادن یه ملاقات کار سادهای نیست.تعجب وقتی مقدمات فراهم بشه باهات تماس میگیرم.»
«فهمیدم.»
«هنوز اون آینهبخوام دستیای رو کهکار بهت دادم داری؟»
راستش را بخواهید، زیک آینه دستی را که زاهدباشد داستانها به او داده بود فراموش کرده و درحتی گوشهای از اینونتوریاش به حال خود رها کرده بود.
زاهد داستانها بابهرهگیری دیدن قیافهی معذب وکارما شرمندهی زیک، نوچی کشید:
«همیشه پیش خودتخفته نگهش دار. اینطوری متوجهچگونه میشی کی علامت میدم.»
«حواسم هست.»
زاهد داستانها ازدیوونه جایش برخاست ونداشت به زیک نزدیک شد:
«قاره کمکم داره به ورطهی هرجومرجفلکی فرو میره. شاید تو همون کسیکامل باشی که قراره آرومش کنه، زیک.»
«من؟»
«آره. ارباب عتیقههای مقدس و نیزهکار مقدس. به نظر میرسه تقدیر دارهکشید تو رو مثل یه ناجی هدایت میکنه.»
زیک هیچ تمایلیدیوونه به پذیرش چنیننداشت بار سنگینی نداشت.
تمام چیزی کهبهرهگیری در کل زندگیفلکی میخواست، آزادی بود.
«نمیدونم چطور به اینجا کشید... اما برایچگونه رسیدن به اون آزادی، فکر کنم درفرا هر صورت باید حساب اون حرومزادهها رو برسم.»
زاهد داستانهااگه دستش را رویبگم شانهی زیک گذاشت:
«گوشبهزنگ باش. اگه بفهمن تقدیرتانتظار اینه که ناجی باشی، با خشونتمیرسید و حرص خیلی بیشتری سراغت میآن.»
همزمان دستیچگونه بر پیشانیقدرت زیک گذاشت:
«باشد کهاستفاده اقبال داستانهادرون همراهت باد.»
وقتی زیک چشمانشدیوونه را گشود، دوبارهنداشت درون کالسکه بود.
«انگار یهچگونه کم چرتقدرت زده بودم.»
زیک مکالمهاش باخفته زاهد داستانها رابیدار در ذهن مرور کرد.
خاندان زیمنس و ناراک عتیقههای مقدس را به سرقت برده بودند و بااون استفاده از آنها، لژیونهای مهرومومشدهی هیولاهای قلمرو شیاطین را وارد جهان پدیدارها کرده بودند.کردن و حالا، آن لژیونها با گذر از رشتهکوههای یخی به سمت هیموناس پیشروی میکردند.
«اما چرارسماً هیولاها دارنشدن میرن سمت هیموناس؟»
لژیون اورکهایی که به پادشاهی مقدس و گتوی قبیله زوئینبخواند حمله کرده بودند، احتمالاً با هدف فتح آن قلمروها برای ساختانتظار پایگاههای پیشرو در جنگی قارهای دست به این کار زده بودند.
اما هیموناساستفاده چنین ارزشدرون استراتژیکی نداشت.
هرچند وسعت زیادی داشت، اما هموارهکار غرق در سرما بود و بیشترکشید زمینهایش بایر و متروکه به شمار میرفت.
زیک بعید میدانست خاندان زیمنسانتظار لژیونهای هیولا را فقط برایشوکه تحت فشار گذاشتن هیموناس فرستاده باشد.
«پس حتماً چیزیبهرهگیری توی هیموناس هستفلکی که بهش نیاز دارن.»
زیک غرق درخفته افکار عمیق، احتمالیبیدار را به خاطر آورد:
«نکنه چیزی توی هیموناسدقیقتر هست که بتونه پادشاهناراکه شیاطین رو احیا کنه؟»
سخنان پادشاهرسماً مقدس درشدن خاطرش زنده شد.
برای زنده کردن پادشاه شیاطین، به ظرفیکارما برای روح و کتاب شیر که روحتعجب در آن مهروموم شده بود نیاز داشتند.
کتاب شیر آن سوی قاره تاریکبیدار مهروموم شده بود، و ظرف روح یعنیتحریف هابیل، به دست زیک کشته شده بود.
شاید در هیموناس چیزی پنهانبگم شده بود که یکی ازناراک این شرایط را برآورده میکرد.
«کسی که همهی این ماجراها رو هدایتماجرا میکنه رامون زیمنسه، رئیس خاندان زیمنس. آیارفته آرتور دریکر از نقشههای رامون خبر داره؟»
آرتور دریکر مردی پر از رازفلکی و رمز بود، بنابراین درک افکار ودهانش مقاصد واقعیاش کار دشواری به نظر میرسید.
زیک تصمیم گرفتخفته مسائل را منظمبیدار و یکییکی حل کند:
«اول قضیهی خاندان دریکر روبگم حلوفصل میکنم. موضع کالی درناراک این بین نقش کلیدی داره.»
کالی عضوی از تبار مستقیمانتظار بود که برای مدتی طولانیشوکه وارث احتمالی به حساب میآمد.
آنها تا این لحظه اتحاد خوبی را حفظتحریف کرده بودند، اما اگر وارد رقابتی مستقیم میشدند،ماند ممکن بود موضع او به شکلی غیرقابلپیشبینی تغییر کند.
زیک حتی احتمال خصمانهدرون شدن رفتار کالی رابهرهگیری هم در نظر میگرفت:
«اگه اینطور بشه، بهدقیقتر همین راحتیها تسلیم نمیشه.ناراکه ممکنه کار به خونریزی بکشه.»
زیک در میان اینشدن افکار متوجه شد کهوخیم کالسکه به عمارت رسیده است.
پس از مدتها دوری دوباره بهفلکی عمارت اطلس بازگشته بود؛ از کالسکهکامل پیاده شد و به بدنش کشوقوسی داد.
کسی دراستفاده عمارت از قبلدوباره انتظارش را میکشید؛
کسی نبود جز لوتر زمبن.
«جناب لوتر. خیلی وقته ندیدمتون.»
لوتر در پاسخ بهقدرت سخنان زیک، سرش راتحریف به نشانهی درود خم کرد:
«جناب زیک، شنیدم به اطلس رسیدینبیدار و بیدرنگ خودم رو رسوندم. امیدوارمکارما این دیدار سرزده مایهی مزاحمت نشده باشه.»
«به هیچ وجه. اتفاقاًدقیقتر مشتاق بودم احوالتون روناراکه جویا بشم. بفرمایین داخل.»
در همان لحظه،دیوونه لوتر با چهرهای کاملاًماجرا جدی به زیک نگریست:
«جناب زیک، موضوعیبهرهگیری هست که بایدفلکی باهاتون در میون بذارم.»
زیک با کنجکاوی نسبت به اینبیدار تغییر ناگهانی لحن و رفتار، سرکارما تکان داد و اشاره کرد که بگوید.
لوتر گفت:
«فرستادهی سلطانرسماً درخواست دیدار باانتظار شما رو دارن.»