---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 311: آشوب در تنگه و راز حفاری • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 311: آشوب در تنگه و راز حفاری

0

«اگه این عوضیا اینجان،‌درون​ پس حتماً یه محوطه خرابه‌های‌دید​ باستانی توی این منطقه هست.»

به نظر می‌رسید‌بخش​ مشغول حفاری چیزی‌وقتی​ در آنجا هستند.

زیک در حین بررسی اوضاع، تصمیم گرفت همان‌طور که‌برای​ با عدنان و بودمیر قرار گذاشته بود، ابتدا به بیرون‌چاره​ برود تا توجه نیروهای امپراتوری را به خود جلب کند.

رو به‌دوخت​ هلن کرد‌دیوانه‌وار​ و گفت:

«خواهر، درست همون‌طور که دیروز گفتم، از‌هیولاهای​ اینجا یه راه خروج پیدا کن و مستقیم‌هیولاها​ برو سمت منطقه خودمختار. منم به‌زودی بهتون می‌رسم.»

هلن در ابتدا با نقشه‌پیش​ زیک برای جلب توجه دشمنان‌دوخت​ به تنهایی مخالفت کرده بود.

اما برای اطمینان‌خودمختار​ از فرار امن همه،‌می‌رسم​ چاره دیگری وجود نداشت.

هلن با چشمانی مصمم‌دیوانه‌وار​ به زیک نگاه کرد‌بودند​ و سر تکان داد:

«نگران اینجا نباش.»

زیک برای آرامش خاطر قبیله زوئین و‌فراز​ جانورتباران، ققنوس خوابیده را از روی شانه‌اردو​ خودش برداشت و روی شانه هلن نشاند.

سپس رو‌سمت​ به بربرها‌منم​ کرد و گفت:

«شماها دنبالم بیاین.»

او بربرها را‌فراز​ مستقیماً به بیرون‌دوخت​ از تنگه هدایت کرد.

زیک از صخره بالا‌بالایی​ رفت و به سمت‌درون​ بخش بالایی تنگه پیش رفت.

وقتی از فراز صخره به درون‌بهتون​ تنگه چشم دوخت، هیولاهای دیوانه‌وار را‌مخالفت​ دید که در آنجا اردو زده بودند.

«به نظر‌دوخت​ می‌رسه تعداد‌دیوانه‌وار​ هیولاها بیشتر شده.»

چه هیولاها را از طریق هوایی از جنگل فراموش‌شدگان آورده بودند‌زده​ و چه در همین‌جا از دل زمین بیرون کشیده و آزادشان کرده‌همین‌جا​ بودند، کاملاً پیدا بود که شمارشان نسبت به قبل افزایش یافته است.

بربرهایی که همراهش‌بخش​ آمده بودند، به زیک‌فراز​ نگاه کردند و پرسیدند:

«داداش زیک، می‌خوایم چیکار کنیم؟»

«شکار هیولا؟»

«اون اورک‌وقتی​ صورتیه خیلی خوشمزه‌چشم​ به نظر می‌رسه.»

زیک بربرها را که با‌پیش​ دیدن گله هیولاها لب و‌دوخت​ لوچه‌شان را لیس می‌زدند، آرام کرد.

«اول باید‌سمت​ یکم حواسشون‌منم​ رو پرت کنم.»

زیک، گوراب‌دوخت​ و اژدهایان کوسه‌ای‌دید​ را احضار کرد.

قاااااه—

گوراب و اژدهایان کوسه‌ای که پس از مدتی‌درون​ طولانی احضار شده بودند، به سوی زیک دویدند‌بودند​ و با حرکاتی مهرآمیز خود را به او چسباندند.

زیک دست‌سمت​ نوازشی بر سرشان‌به‌زودی​ کشید و گفت:

«برین، تا جایی‌هیولاهای​ که دلتون می‌خواد‌اردو​ آشوب به پا کنین.»

با شنیدن این دستور، گوراب‌چشم​ پیشاپیش اژدهایان کوسه‌ای به راه افتاد‌زده​ و به درون تنگه هجوم برد.

بربرها با چشمانی گردشده نظاره‌گر‌پیش​ یگان اژدهایان کوسه‌ای بودند که‌دوخت​ به دنبال گوراب به پایین می‌تاختند.

«حیرت‌انگیزه.»

«داداش زیک‌دوخت​ چقدر حقه‌دیوانه‌وار​ و ترفند بلده.»

«وقتی برگردیم‌وقتی​ دهکده، حسابی با‌چشم​ این پُز می‌دم.»

زیک نگاهی محکم‌بخش​ و سرزنش‌بار به‌وقتی​ بربرها انداخت و گفت:

«حرف مفت موقوف.»

یگان گوراب و اژدهایان کوسه‌ای‌دید​ از دیواره‌های صخره سرازیر شدند‌تعداد​ و به سوی هیولاها تاختند.

قاااااک!

گوراب نخستین موجودی بود که با افشاندن‌فراز​ میاسمای زهرآگین به دل دشمن زد و‌اردو​ در پی او، اژدهایان کوسه‌ای یورش بردند.

کرررروک—

هیولاها در برابر‌هیولاهای​ این تاخت‌وتاز ناگهانی‌اردو​ واکنش نشان دادند.

گرومپ! گرومپ! گرومپ!

سایکلاپسی غول‌پیکر گرز عظیمش‌بالایی​ را بالا برد تا گوراب‌چشم​ را زیر ضربه‌اش خرد کند.

اما گوراب با چابکی به بدنش تاب‌می‌رسم​ داد و جاخالی داد، سپس دمش را دور‌اطمینان​ پای سایکلاپس پیچید و تعادلش را برهم زد.

به محض اینکه سایکلاپس بر زمین کوبیده شد، اژدهایان کوسه‌ایِ‌تعداد​ اطراف به سویش هجوم آوردند و در یک چشم بر هم‌کشیده​ زدن با آرواره‌های پولادین و دندان‌های تیزشان، گوشت تنش را دریدند.

آن‌ها در برابر زیک مانند مارمولک‌هایی‌دوخت​ رام به چشم می‌آمدند، اما در اصل،‌می‌رسه​ دسته‌ای از ده‌ها هیولای فوق‌العاده مرگبار بودند.

با ورود یگان گوراب به عمق تنگه، هیولاهای هار برانگیخته‌دوخت​ شدند و دست به طغیان زدند؛ معرکه‌ای که تمامی آن‌بیشتر​ منطقه را در گردابی از آشوب و بلوا فرو برد.

زیک در کنار بربرها‌منم​ پناه گرفت و اوضاع‌نقشه​ پیرامون را زیر ذره‌بین گذاشت.

طولی نکشید که گذرگاهی پنهان در‌اردو​ میانه صخره باز شد و چند مرد‌شده​ سیاه‌پوش برای دیده‌بانی از آن بیرون آمدند.

زیک با چشم‌فراز​ اژدهای خود کوچک‌ترین تحرکات‌هیولاهای​ آنان را رصد کرد.

«سگ‌های شکاری‌رفت​ امپراتوری و یه‌پیش​ جادوگر تاریک ناراک.»

با دیدن اردوگاهی که در آن‌بهتون​ نزدیکی برپا شده بود، انتظار حضور‌مخالفت​ یک جادوگر تاریک ناراک را داشت.

زیک با تمرکز بر قوای‌دید​ شنوایی‌اش، شروع به شنود گفت‌وگوی‌تعداد​ میان سگ‌های شکاری و جادوگر کرد.

«اون دیگه چه‌فراز​ کوفتیه؟ چرا هیولاها‌دوخت​ افتادن به جون هم؟»

«نکنه اثر بیداری پریده؟»

«احمق! حداقل داخل این تنگه‌به‌زودی​ به خاطر اثر تثبیت‌کننده یادگار‌دشمنان​ مقدس، چنین چیزی عملاً غیرممکنه.»

جادوگر تاریک ناراک دندان‌هایش‌دیوانه‌وار​ را روی هم سایید و‌می‌رسه​ رو به سگ‌های شکاری غرید:

«اون جانوران جادویی که‌درون​ فرستادیم سراغ تفاله‌های قبیله‌دیوانه‌وار​ زوئین و جانورتبارها، هنوز برنگشتن؟»

«نه قربان، هنوز خبری نشده.»

«مقامات بالا صریحاً تأکید کردن که جسدهاشون‌می‌رسم​ رو جداگانه و دست‌نخورده نگه داریم؛ پس به‌اطمینان​ محض اینکه کارشون ساخته شد فوراً جمع‌آوریشون کنین.»

«اطاعت.»

«لعنت بهش... حفاری هنوز تموم نشده و این بلبشوی‌دید​ بیرونم قوز بالای قوزه. چند نفر رو بفرستین پایین‌طریق​ تا سر و ته این هیولاهای رم‌کرده رو هم بیارن!»

جادوگر تاریک فریادی بر سر‌پیش​ سگ‌های شکاری کشید و دوباره‌دوخت​ به درون دهلیز صخره بازگشت.

زیک از گفت‌وگویی‌خودمختار​ که شنیده بود،‌بهتون​ متوجه مسئله‌ای غیرعادی شد.

«یه جادوگر تاریک ناراک داره به سگ‌های شکاری امپراتوری‌می‌رسه​ دستور می‌ده؟ قبلاً به نظر می‌رسید ناراک مخفیانه آزمایش‌هاش‌آورده​ رو پیش می‌بره، اما حالا رسماً با هم دست‌به‌یکی کردن؟»

پیش از این هم زمزمه‌هایی درباره وخامت اوضاع‌دیوانه‌وار​ امپراتور به گوش می‌رسید، و این‌طور که معلوم‌بیشتر​ بود، مناسباتشان با ناراک نیز دستخوش تغییر شده بود.

با در نظر گرفتن این تحرکات شتاب‌زده، آشکار بود که حال امپراتور به مراتب رو به‌بودند​ زوال رفته است. «توی زندگی قبلیم یادمه تا زمانی که اون یادگار رو به دست آوردم،‌شمارشان​ جون به لب مونده بود و دووم آورد. اون موقع واقعاً به جاودانگی حقیقی نرسیده بود، درسته؟»

با دنبال کردن این رشته افکار، به ذهنش‌نقشه​ رسید که شاید امپراتور دقیقاً در همین نقطه به‌امن​ دنبال همان یادگاری است که دیوانه‌وار تمنایش را داشت.

«باید یه سرک‌هیولاهای​ بکشم ببینم جریان‌اردو​ از چه قراره.»

درست در همان‌فراز​ دم، سگ‌های شکاری از‌هیولاهای​ دیواره تنگه سر برآوردند.

آن‌ها با کمک نردبان‌ها‌بالایی​ تلاش می‌کردند از صخره‌درون​ به پایین فرود بیایند.

هدفشان این بود که به‌به‌زودی​ یگان گوراب که سرگرم سلاخی هیولاها‌تنهایی​ بود یورش ببرند و نابودش کنند.

زیک رو به بربرها پرسید:

«می‌تونین سنگ‌وقتی​ رو تا اون‌چشم​ فاصله پرت کنین؟»

بربرها بی‌درنگ و با‌بالایی​ خونسردی، تخته‌سنگ‌هایی را از‌درون​ زمین کندند و نیشخندی زدند:

«مسابقه پرتاب از راه دور؟»

زیک سر‌دوخت​ تکان داد‌دیوانه‌وار​ و گفت:

«بازی در کار نیست. بعد از این عوضیا، اگه‌دید​ کس دیگه‌ای پاش رو از اون سوراخ بیرون گذاشت،‌طریق​ فقط به طرفشون سنگ پرت کنین و خلاصشون کنین.»

بربرها سخن زیک‌بخش​ را دریافتند و سر‌فراز​ بالا و پایین کردند:

«حله.»

«مثل آب خوردنه.»

«خیالت راحت.»

زیک بربرها را برای دیده‌بانی باقی‌وقتی​ گذاشت و خود در سایه مهارت‌دیوانه‌وار​ پنهان‌کاری، آرام به اعماق تنگه سرازیر شد.

یگان گوراب همچنان با هیولاها گلاویز بود، اما از آنجا‌دشمنان​ که سگ‌های شکاری این صحنه را صرفاً نزاعی درونی میان‌دیگری​ هیولاها می‌پنداشتند، پس از گرفتن دستورات واکنش متفاوتی نشان ندادند.

زیک در تاریکی سایه‌ها جا‌دید​ گرفت و در کمین نشست‌تعداد​ تا سگ‌های شکاری سر برسند.

طولی نکشید که سگ‌های شکاری‌چشم​ پس از پایین آمدن از صخره،‌زده​ تیغ‌هایشان را برکشیدند و پیش آمدند.

نفر عقبی با صدایی‌بالایی​ کش‌دار و بی‌حوصله لب‌درون​ به شکایت باز کرد:

«لعنت بهش. چرا درست‌منم​ وسط شیفت من باید‌نقشه​ بیفتیم دنبال این گندکاریا؟»

هم‌قطارش پاسخ داد:

«یه ذره دندون رو جگر بذار. اوضاع‌هیولاهای​ یگان این اواخر کلاً به هم ریخته. تا‌هیولاها​ چشم به هم بزنی برت می‌گردونن به مرکز.»

از گفت‌وگوی آن‌ها، زیک‌بالایی​ دریافت که یگان سگ‌های شکاری‌چشم​ نیز دستخوش بازسازمان‌دهی شده است.

«انگار اینجا هم تصفیه صورت گرفته.‌بهتون​ سگ‌های شکاری مستقیماً زیر نظر امپراتورن، پس‌کرده​ اگه کار به اونا هم کشیده باشه...»

اوضاع به قدری دگرگون شده بود که‌زده​ شک داشت ساختار قدرت در امپراتوری چیزی شبیه‌هوایی​ به یک کودتا را از سر گذرانده باشد.

«یعنی کنسول ژولیوس امپراتور‌درون​ رو کنار زده و‌دیوانه‌وار​ قدرت رو دستش گرفته؟»

ژولیوس منصب مارشال اعظم را بر عهده داشت و تمامی ارتش‌های امپراتوری را فرماندهی می‌کرد. با این حال، با اینکه امپراتور را مثل‌هوایی​ عروسک خیمه‌شب‌بازی کنترل می‌کرد، اما از آن دست آدم‌هایی نبود که چشم‌طمع به خود آن تخت دوخته باشد. به هر حال، به محض‌کنیم​ مرگ امپراتور، شاهزاده دومی که حمایتش می‌کرد به تخت می‌نشست و خودش نایب‌السلطنه می‌شد؛ بنابراین دلیلی نداشت دست به ریسکی به این بزرگی بزند.

«اگه این‌طور نیست، پس‌منم​ خود امپراتور این کار‌نقشه​ رو کرده... ولی آخه چرا؟»

اگر امپراتور برکنار نشده بود، معنایش این‌زده​ می‌شد که خودش شخصاً ده‌ها نفر از‌طریق​ مشاوران و نزدیکان دیرینه‌اش را پاک‌سازی کرده است.

زیک در حالی که انبوهی از‌دوخت​ این پرسش‌ها در ذهنش جولان می‌داد،‌بودند​ به آرامی به سگ‌های شکاری نزدیک شد.

سگ‌های شکاری با تیغه‌های کشیده به‌وقتی​ سوی اژدهایان کوسه‌ای پیش رفتند، خمیازه‌ای‌دیوانه‌وار​ کشیدند و شمشیرهایشان را بالا بردند.

«اه، عوضی‌های رو مخ. پوست‌شون‌به‌زودی​ اون‌قدر کلفته که حتی شمشیر‌دشمنان​ هم درست‌وحسابی توش فرو نمی‌ره.»

درست هنگامی که یکی از سگ‌های‌اردو​ شکاری شمشیرش را به سمت شکم یک‌شده​ اژدهای کوسه پرتاب کرد، حادثه رخ داد.

شترق!

یکی از اژدهایان کوسه‌ای دمش را مثل تازیانه‌ای سنگین بر‌دوخت​ پیکر سگ شکاری فرود آورد. سگ شکاری که کاملاً غافلگیر‌بیشتر​ شده بود، با آن ضربه خردکننده به هوا پرتاب شد.

بقیه سگ‌های‌سمت​ شکاری وحشت‌زده‌منم​ عقب کشیدند:

«این یه جانور‌هیولاهای​ احضارشده از بیرونه!‌اردو​ سریع منور خبر—!»

سگ شکاری فرصت نکرد کلامش را‌دوخت​ به پایان برساند، چرا که سرمای تیغه‌می‌رسه​ برنده خنجری را بیخ گلویش احساس کرد.

دیگر افراد گروه نیز همگی با حمله غافلگیرکننده‌درون​ سربازان شبحی که ناگهان از دل سایه‌ها جهیده بودند،‌می‌رسه​ سر از تنشان جدا شد و روی زمین افتادند.

زیک از سگ شکاری پرسید:

«اینجا دارید‌دوخت​ چی رو‌دیوانه‌وار​ حفاری می‌کنید؟»

سگ شکاری بلافاصله وخامت اوضاع را سنجید و کوشید قرص خودکشی‌زده​ پنهان‌شده در دهانش را با دندان خرد کند. اما با مهاری‌آورده​ که زیک بر او زده بود، حتی خودکشی هم ناممکن بود.

زیک بی‌درنگ با مهارت‌های‌بالایی​ بازیابی و شفا او‌درون​ را به هوش آورد.

«چطور...؟»

مجالی برای بازجویی آرام و سر فرصت نبود؛ از این‌تعداد​ رو زیک با چشم خونین اراده‌اش را در هم شکست‌زمین​ و تصمیم گرفت از او به عنوان مهره استفاده کند.

سگ شکاری که اکنون طرح چشمی سرخ‌فام بر پیشانی‌اش نقش بسته بود، فرقی با برده‌ای تسلیم‌بیشتر​ نداشت و کاملاً از دستورات زیک اطاعت می‌کرد. در این وضعیت، خواندن خاطراتش مقدور نبود، اما زیک‌است​ ترجیح داد همراه او به دل اردوگاه نفوذ کرده و وضعیت داخل را از نزدیک رصد کند.

ردای دگرگونی ادراک را بر دوش انداخت و ظاهرش را درست شبیه‌دیوانه‌وار​ به یکی از سگ‌های شکاری کشته‌شده تغییر داد. سپس از نردبان آویزان‌جنگل​ بر دیواره صخره بالا رفت و قدم به اردوگاه مخفی درون دره گذاشت.

زیک در لباس مبدل یک سگ شکاری، وارد فضای سرپوشیده‌تعداد​ و مخفی داخل صخره شد. سگ‌های شکاری دیگری در آنجا به‌کشیده​ نگهبانی مشغول بودند و به دقت اطراف را زیر نظر داشتند.

سگ شکاری که ذهنش تحت‌چشم​ سرکوب قرار گرفته بود، رو‌اردو​ به دیگران کرد و گفت:

«لعنت بهش، اون‌بخش​ هیولاهای ملعون چندتا‌وقتی​ از بچه‌هامون رو کشتن.»

سایر سگ‌های‌سمت​ شکاری پوزخند‌منم​ تمسخرآمیزی تحویلش دادند:

«واسه کسی که از بخش مرکزی اومده، مهارت‌هات‌بودند​ یه خرده آبکی به نظر می‌رسه. اینکه از‌جنگل​ یه مشت لجن‌مال هیولا شکست بخوری واقعاً خنده‌داره.»

سگ شکاری مسخ‌شده جلو‌درون​ رفت و با خشم یقه‌دید​ یکی از آن‌ها را چسبید:

«چی گفتی؟‌رفت​ مرتیکه عوضی! اصلاً‌پیش​ می‌دونی من کی‌ام؟!»

زیک وانمود کرد قصد میانجی‌گری دارد و با جداسازی‌برای​ آن‌ها، خیلی طبیعی وارد عمق اردوگاه شد. سگ شکاری‌همه​ مسخ‌شده نیز برای ارائه گزارش به بخش‌های عمیق‌تر رفت.

با پیشروی در مسیر‌دیوانه‌وار​ غار، حفره‌ای پهناور و غول‌آسا‌می‌رسه​ در برابر چشمانشان گشوده شد.

«این چه بوییه؟»

در نقطه‌ای، زیک به خاطر بوی‌وقتی​ تند و بینی‌سوزی که در هوا‌دیوانه‌وار​ موج می‌زد، چهره در هم کشید.

نگاهی به اطراف انداخت و به تالار عظیم زیر غار‌دشمنان​ چشم دوخت؛ جایی که قطعه‌های سهمگین یخ به صورت مکعب‌هایی‌دیگری​ منظم برش خورده و لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بودند.

با استفاده از چشم اژدها یخ‌ها را به‌بودند​ دقت بررسی کرد و از دیدن هیولاهای باستانی‌جنگل​ محبوس در اعماق یخ‌ها مات و مبهوت ماند.

«همون‌طور که حدس می‌زدم. اینا از جنگل فراموش‌شدگان آورده‌دید​ نشدن. اونا دارن هیولاهای منجمد درون یخ رو همین‌جا‌طریق​ از دل کوه درمیارن و یخ‌شون رو آب می‌کنن.»

کارگرانی که پارچه‌ای روی دهان و بینی بسته بودند، پی‌درپی قالب‌های‌هیولاهای​ یخی حامل هیولاها را به فضایی درونی‌تر که به تالار متصل بود‌هوایی​ جابه‌جا می‌کردند. بوی زننده و تهوع‌آور از همان محوطه درونی ساطع می‌شد.

زیک متوجه شد که با لباس مبدل سگ شکاری نمی‌تواند بیش‌تنهایی​ از این جلو برود؛ بنابراین زیر سایه پنهان‌کاری ناپدید گشت و‌نداشت​ با اراده پنهان‌سازی تکنیک تمام‌قدرت، حضورش را تا سرحد امکان محو کرد.

سگ شکاری تحت کنترل به راه‌اردو​ خود ادامه داد و زیک با گام‌هایی‌شده​ بی‌صدا و محتاط پشت سرش روانه شد.

محوطه درونی که قطعات یخ‌چشم​ به آن انتقال می‌یافت، غرق‌اردو​ در تکاپو و جوش‌وخروش بود.

در گوشه‌ای، جادوگران با استفاده از سحر و جادو، یخ‌ها را‌هیولاهای​ ذوب می‌کردند و هیولاهای بیرون‌کشیده‌شده را به دو دسته مرده و زنده‌هوایی​ تفکیک می‌کردند. بوی تعفن غیرقابل‌تحمل، از تلنبار لاشه‌های پوسیده هیولاهای مرده برمی‌خاست.

به هیولاهایی که زنده مانده بودند، داروهای لازم برای شستشوی مغزی تزریق‌مخالفت​ می‌کردند، جادوی تاریکی را برای سوق دادنشان به حالت خشم و طغیان‌مصمم​ بر آن‌ها می‌دمیدند و طلسم‌های تسلیم و فرمانبرداری را رویشان حک می‌کردند.

زیک در تار و پود جادوی سیاهی‌زده​ که توسط این جادوگران تاریکی به کار‌طریق​ می‌رفت، ردی از انرژی آشنا احساس کرد.

«این انرژی‌وقتی​ پیام‌آور خون‌درون​ و جنونه.»

پیام‌آور خون و جنون که شیفته نبرد، آشوب و‌چشم​ سلاخی بود، دقیقاً همان وجودی به شمار می‌رفت که‌تعداد​ قدرتش را سخاوتمندانه در اختیار چنین اعمال شومی می‌گذاشت.

در همین هنگام، همان جادوگر‌به‌زودی​ تاریکی ناراک که پیش‌تر دیده‌دشمنان​ بود، در محوطه ظاهر شد:

«عجله کنید!‌دوخت​ مهلت داره‌دیوانه‌وار​ تموم می‌شه!»

سپس سگ شکاری به سمت‌چشم​ جادوگر گام برداشت. جادوگر با نگاهی‌زده​ پر از کلافگی به او غرید:

«چیه؟»

سگ شکاری طبق دستوری‌منم​ که زیک به او‌نقشه​ القا کرده بود، پاسخ داد:

«در مورد‌دوخت​ هیولاها مشکلی‌دیوانه‌وار​ پیش اومده.»

جادوگر دندان‌هایش را‌فراز​ با حرص به هم‌هیولاهای​ سایید و نعره زد:

«دیگه دارم دیوونه می‌شم! هر‌پیش​ جا رو نگاه می‌کنی فقط‌دوخت​ مشکله، هیچ‌چی درست پیش نمی‌ره!»

او با دست به‌منم​ سگ شکاری اشاره کرد‌نقشه​ و گفت: «بیا دنبالم.»

سپس او را به سمت بخش‌های حتی عمیق‌تری‌بودند​ از آن غار هدایت کرد. زیک با مهارت تمام،‌فراموش‌شدگان​ رد پای آن‌ها را بدون هیچ خطایی تعقیب کرد.

در کمال شگفتی، این محوطه درونی به اعماق زمین‌دید​ پیوند می‌خورد و کل یک دیواره صخره‌ای غول‌آسا به‌طریق​ عنوان جبهه اصلی حفاری مورد استفاده قرار گرفته بود.

تکه یخی هولناک و باورنکردنی، حتی بزرگ‌تر از یک عمارت‌دوخت​ عظیم، درون دل صخره ریشه دوانده بود و بردگان با‌بیشتر​ کلنگ و ابزارهای گوناگون در حال تراشیدن و شکستن آن بودند.

زیک با چشم اژدها‌منم​ به درون آن قطعه‌نقشه​ یخ عظیم خیره شد.

«اون دیگه چیه؟»

قاعدتاً باید هیولایی هم‌رده موجودات بیرون می‌بود،‌هیولاهای​ اما اندازه و فرم عجیبش مانع از آن‌هیولاها​ می‌شد که زیک بتواند ماهیتش را حدس بزند.

ناگهان پیامی زرین‌بخش​ در برابر چشمان‌وقتی​ زیک نقش بست:

هدف مشخص‌شده برای نابودی شناسایی شد.

پنجره سیستم

«هدف مشخص‌شده برای نابودی؟»

درست در لحظه‌ای که‌بالایی​ زیک از دیدن این‌درون​ اعلان غافلگیر شده بود—

بومم!

غرش انفجاری‌دوخت​ کوبنده فضا‌دیوانه‌وار​ را لرزاند.

جادوگر تاریکی ناراک که همراه با سگ‌هیولاهای​ شکاری در حال پایین رفتن از شیب بود،‌هیولاها​ با شلیک این صدای مهیب وحشت‌زده نعره کشید:

«دشمن! شبیخون زدن!»

ناولها | novelha.net