چپتر 311: آشوب در تنگه و راز حفاری
0«اگه این عوضیا اینجان،درون پس حتماً یه محوطه خرابههایدید باستانی توی این منطقه هست.»
به نظر میرسیدبخش مشغول حفاری چیزیوقتی در آنجا هستند.
زیک در حین بررسی اوضاع، تصمیم گرفت همانطور کهبرای با عدنان و بودمیر قرار گذاشته بود، ابتدا به بیرونچاره برود تا توجه نیروهای امپراتوری را به خود جلب کند.
رو بهدوخت هلن کرددیوانهوار و گفت:
«خواهر، درست همونطور که دیروز گفتم، ازهیولاهای اینجا یه راه خروج پیدا کن و مستقیمهیولاها برو سمت منطقه خودمختار. منم بهزودی بهتون میرسم.»
هلن در ابتدا با نقشهپیش زیک برای جلب توجه دشمناندوخت به تنهایی مخالفت کرده بود.
اما برای اطمینانخودمختار از فرار امن همه،میرسم چاره دیگری وجود نداشت.
هلن با چشمانی مصممدیوانهوار به زیک نگاه کردبودند و سر تکان داد:
«نگران اینجا نباش.»
زیک برای آرامش خاطر قبیله زوئین وفراز جانورتباران، ققنوس خوابیده را از روی شانهاردو خودش برداشت و روی شانه هلن نشاند.
سپس روسمت به بربرهامنم کرد و گفت:
«شماها دنبالم بیاین.»
او بربرها رافراز مستقیماً به بیروندوخت از تنگه هدایت کرد.
زیک از صخره بالابالایی رفت و به سمتدرون بخش بالایی تنگه پیش رفت.
وقتی از فراز صخره به درونبهتون تنگه چشم دوخت، هیولاهای دیوانهوار رامخالفت دید که در آنجا اردو زده بودند.
«به نظردوخت میرسه تعداددیوانهوار هیولاها بیشتر شده.»
چه هیولاها را از طریق هوایی از جنگل فراموششدگان آورده بودندزده و چه در همینجا از دل زمین بیرون کشیده و آزادشان کردههمینجا بودند، کاملاً پیدا بود که شمارشان نسبت به قبل افزایش یافته است.
بربرهایی که همراهشبخش آمده بودند، به زیکفراز نگاه کردند و پرسیدند:
«داداش زیک، میخوایم چیکار کنیم؟»
«شکار هیولا؟»
«اون اورکوقتی صورتیه خیلی خوشمزهچشم به نظر میرسه.»
زیک بربرها را که باپیش دیدن گله هیولاها لب ودوخت لوچهشان را لیس میزدند، آرام کرد.
«اول بایدسمت یکم حواسشونمنم رو پرت کنم.»
زیک، گورابدوخت و اژدهایان کوسهایدید را احضار کرد.
قاااااه—
گوراب و اژدهایان کوسهای که پس از مدتیدرون طولانی احضار شده بودند، به سوی زیک دویدندبودند و با حرکاتی مهرآمیز خود را به او چسباندند.
زیک دستسمت نوازشی بر سرشانبهزودی کشید و گفت:
«برین، تا جاییهیولاهای که دلتون میخواداردو آشوب به پا کنین.»
با شنیدن این دستور، گورابچشم پیشاپیش اژدهایان کوسهای به راه افتادزده و به درون تنگه هجوم برد.
بربرها با چشمانی گردشده نظارهگرپیش یگان اژدهایان کوسهای بودند کهدوخت به دنبال گوراب به پایین میتاختند.
«حیرتانگیزه.»
«داداش زیکدوخت چقدر حقهدیوانهوار و ترفند بلده.»
«وقتی برگردیموقتی دهکده، حسابی باچشم این پُز میدم.»
زیک نگاهی محکمبخش و سرزنشبار بهوقتی بربرها انداخت و گفت:
«حرف مفت موقوف.»
یگان گوراب و اژدهایان کوسهایدید از دیوارههای صخره سرازیر شدندتعداد و به سوی هیولاها تاختند.
قاااااک!
گوراب نخستین موجودی بود که با افشاندنفراز میاسمای زهرآگین به دل دشمن زد واردو در پی او، اژدهایان کوسهای یورش بردند.
کرررروک—
هیولاها در برابرهیولاهای این تاختوتاز ناگهانیاردو واکنش نشان دادند.
گرومپ! گرومپ! گرومپ!
سایکلاپسی غولپیکر گرز عظیمشبالایی را بالا برد تا گورابچشم را زیر ضربهاش خرد کند.
اما گوراب با چابکی به بدنش تابمیرسم داد و جاخالی داد، سپس دمش را دوراطمینان پای سایکلاپس پیچید و تعادلش را برهم زد.
به محض اینکه سایکلاپس بر زمین کوبیده شد، اژدهایان کوسهایِتعداد اطراف به سویش هجوم آوردند و در یک چشم بر همکشیده زدن با آروارههای پولادین و دندانهای تیزشان، گوشت تنش را دریدند.
آنها در برابر زیک مانند مارمولکهاییدوخت رام به چشم میآمدند، اما در اصل،میرسه دستهای از دهها هیولای فوقالعاده مرگبار بودند.
با ورود یگان گوراب به عمق تنگه، هیولاهای هار برانگیختهدوخت شدند و دست به طغیان زدند؛ معرکهای که تمامی آنبیشتر منطقه را در گردابی از آشوب و بلوا فرو برد.
زیک در کنار بربرهامنم پناه گرفت و اوضاعنقشه پیرامون را زیر ذرهبین گذاشت.
طولی نکشید که گذرگاهی پنهان دراردو میانه صخره باز شد و چند مردشده سیاهپوش برای دیدهبانی از آن بیرون آمدند.
زیک با چشمفراز اژدهای خود کوچکترین تحرکاتهیولاهای آنان را رصد کرد.
«سگهای شکاریرفت امپراتوری و یهپیش جادوگر تاریک ناراک.»
با دیدن اردوگاهی که در آنبهتون نزدیکی برپا شده بود، انتظار حضورمخالفت یک جادوگر تاریک ناراک را داشت.
زیک با تمرکز بر قوایدید شنواییاش، شروع به شنود گفتوگویتعداد میان سگهای شکاری و جادوگر کرد.
«اون دیگه چهفراز کوفتیه؟ چرا هیولاهادوخت افتادن به جون هم؟»
«نکنه اثر بیداری پریده؟»
«احمق! حداقل داخل این تنگهبهزودی به خاطر اثر تثبیتکننده یادگاردشمنان مقدس، چنین چیزی عملاً غیرممکنه.»
جادوگر تاریک ناراک دندانهایشدیوانهوار را روی هم سایید ومیرسه رو به سگهای شکاری غرید:
«اون جانوران جادویی کهدرون فرستادیم سراغ تفالههای قبیلهدیوانهوار زوئین و جانورتبارها، هنوز برنگشتن؟»
«نه قربان، هنوز خبری نشده.»
«مقامات بالا صریحاً تأکید کردن که جسدهاشونمیرسم رو جداگانه و دستنخورده نگه داریم؛ پس بهاطمینان محض اینکه کارشون ساخته شد فوراً جمعآوریشون کنین.»
«اطاعت.»
«لعنت بهش... حفاری هنوز تموم نشده و این بلبشویدید بیرونم قوز بالای قوزه. چند نفر رو بفرستین پایینطریق تا سر و ته این هیولاهای رمکرده رو هم بیارن!»
جادوگر تاریک فریادی بر سرپیش سگهای شکاری کشید و دوبارهدوخت به درون دهلیز صخره بازگشت.
زیک از گفتوگوییخودمختار که شنیده بود،بهتون متوجه مسئلهای غیرعادی شد.
«یه جادوگر تاریک ناراک داره به سگهای شکاری امپراتوریمیرسه دستور میده؟ قبلاً به نظر میرسید ناراک مخفیانه آزمایشهاشآورده رو پیش میبره، اما حالا رسماً با هم دستبهیکی کردن؟»
پیش از این هم زمزمههایی درباره وخامت اوضاعدیوانهوار امپراتور به گوش میرسید، و اینطور که معلومبیشتر بود، مناسباتشان با ناراک نیز دستخوش تغییر شده بود.
با در نظر گرفتن این تحرکات شتابزده، آشکار بود که حال امپراتور به مراتب رو بهبودند زوال رفته است. «توی زندگی قبلیم یادمه تا زمانی که اون یادگار رو به دست آوردم،شمارشان جون به لب مونده بود و دووم آورد. اون موقع واقعاً به جاودانگی حقیقی نرسیده بود، درسته؟»
با دنبال کردن این رشته افکار، به ذهنشنقشه رسید که شاید امپراتور دقیقاً در همین نقطه بهامن دنبال همان یادگاری است که دیوانهوار تمنایش را داشت.
«باید یه سرکهیولاهای بکشم ببینم جریاناردو از چه قراره.»
درست در همانفراز دم، سگهای شکاری ازهیولاهای دیواره تنگه سر برآوردند.
آنها با کمک نردبانهابالایی تلاش میکردند از صخرهدرون به پایین فرود بیایند.
هدفشان این بود که بهبهزودی یگان گوراب که سرگرم سلاخی هیولاهاتنهایی بود یورش ببرند و نابودش کنند.
زیک رو به بربرها پرسید:
«میتونین سنگوقتی رو تا اونچشم فاصله پرت کنین؟»
بربرها بیدرنگ و بابالایی خونسردی، تختهسنگهایی را ازدرون زمین کندند و نیشخندی زدند:
«مسابقه پرتاب از راه دور؟»
زیک سردوخت تکان داددیوانهوار و گفت:
«بازی در کار نیست. بعد از این عوضیا، اگهدید کس دیگهای پاش رو از اون سوراخ بیرون گذاشت،طریق فقط به طرفشون سنگ پرت کنین و خلاصشون کنین.»
بربرها سخن زیکبخش را دریافتند و سرفراز بالا و پایین کردند:
«حله.»
«مثل آب خوردنه.»
«خیالت راحت.»
زیک بربرها را برای دیدهبانی باقیوقتی گذاشت و خود در سایه مهارتدیوانهوار پنهانکاری، آرام به اعماق تنگه سرازیر شد.
یگان گوراب همچنان با هیولاها گلاویز بود، اما از آنجادشمنان که سگهای شکاری این صحنه را صرفاً نزاعی درونی میاندیگری هیولاها میپنداشتند، پس از گرفتن دستورات واکنش متفاوتی نشان ندادند.
زیک در تاریکی سایهها جادید گرفت و در کمین نشستتعداد تا سگهای شکاری سر برسند.
طولی نکشید که سگهای شکاریچشم پس از پایین آمدن از صخره،زده تیغهایشان را برکشیدند و پیش آمدند.
نفر عقبی با صداییبالایی کشدار و بیحوصله لبدرون به شکایت باز کرد:
«لعنت بهش. چرا درستمنم وسط شیفت من بایدنقشه بیفتیم دنبال این گندکاریا؟»
همقطارش پاسخ داد:
«یه ذره دندون رو جگر بذار. اوضاعهیولاهای یگان این اواخر کلاً به هم ریخته. تاهیولاها چشم به هم بزنی برت میگردونن به مرکز.»
از گفتوگوی آنها، زیکبالایی دریافت که یگان سگهای شکاریچشم نیز دستخوش بازسازماندهی شده است.
«انگار اینجا هم تصفیه صورت گرفته.بهتون سگهای شکاری مستقیماً زیر نظر امپراتورن، پسکرده اگه کار به اونا هم کشیده باشه...»
اوضاع به قدری دگرگون شده بود کهزده شک داشت ساختار قدرت در امپراتوری چیزی شبیههوایی به یک کودتا را از سر گذرانده باشد.
«یعنی کنسول ژولیوس امپراتوردرون رو کنار زده ودیوانهوار قدرت رو دستش گرفته؟»
ژولیوس منصب مارشال اعظم را بر عهده داشت و تمامی ارتشهای امپراتوری را فرماندهی میکرد. با این حال، با اینکه امپراتور را مثلهوایی عروسک خیمهشببازی کنترل میکرد، اما از آن دست آدمهایی نبود که چشمطمع به خود آن تخت دوخته باشد. به هر حال، به محضکنیم مرگ امپراتور، شاهزاده دومی که حمایتش میکرد به تخت مینشست و خودش نایبالسلطنه میشد؛ بنابراین دلیلی نداشت دست به ریسکی به این بزرگی بزند.
«اگه اینطور نیست، پسمنم خود امپراتور این کارنقشه رو کرده... ولی آخه چرا؟»
اگر امپراتور برکنار نشده بود، معنایش اینزده میشد که خودش شخصاً دهها نفر ازطریق مشاوران و نزدیکان دیرینهاش را پاکسازی کرده است.
زیک در حالی که انبوهی ازدوخت این پرسشها در ذهنش جولان میداد،بودند به آرامی به سگهای شکاری نزدیک شد.
سگهای شکاری با تیغههای کشیده بهوقتی سوی اژدهایان کوسهای پیش رفتند، خمیازهایدیوانهوار کشیدند و شمشیرهایشان را بالا بردند.
«اه، عوضیهای رو مخ. پوستشونبهزودی اونقدر کلفته که حتی شمشیردشمنان هم درستوحسابی توش فرو نمیره.»
درست هنگامی که یکی از سگهایاردو شکاری شمشیرش را به سمت شکم یکشده اژدهای کوسه پرتاب کرد، حادثه رخ داد.
شترق!
یکی از اژدهایان کوسهای دمش را مثل تازیانهای سنگین بردوخت پیکر سگ شکاری فرود آورد. سگ شکاری که کاملاً غافلگیربیشتر شده بود، با آن ضربه خردکننده به هوا پرتاب شد.
بقیه سگهایسمت شکاری وحشتزدهمنم عقب کشیدند:
«این یه جانورهیولاهای احضارشده از بیرونه!اردو سریع منور خبر—!»
سگ شکاری فرصت نکرد کلامش رادوخت به پایان برساند، چرا که سرمای تیغهمیرسه برنده خنجری را بیخ گلویش احساس کرد.
دیگر افراد گروه نیز همگی با حمله غافلگیرکنندهدرون سربازان شبحی که ناگهان از دل سایهها جهیده بودند،میرسه سر از تنشان جدا شد و روی زمین افتادند.
زیک از سگ شکاری پرسید:
«اینجا داریددوخت چی رودیوانهوار حفاری میکنید؟»
سگ شکاری بلافاصله وخامت اوضاع را سنجید و کوشید قرص خودکشیزده پنهانشده در دهانش را با دندان خرد کند. اما با مهاریآورده که زیک بر او زده بود، حتی خودکشی هم ناممکن بود.
زیک بیدرنگ با مهارتهایبالایی بازیابی و شفا اودرون را به هوش آورد.
«چطور...؟»
مجالی برای بازجویی آرام و سر فرصت نبود؛ از اینتعداد رو زیک با چشم خونین ارادهاش را در هم شکستزمین و تصمیم گرفت از او به عنوان مهره استفاده کند.
سگ شکاری که اکنون طرح چشمی سرخفام بر پیشانیاش نقش بسته بود، فرقی با بردهای تسلیمبیشتر نداشت و کاملاً از دستورات زیک اطاعت میکرد. در این وضعیت، خواندن خاطراتش مقدور نبود، اما زیکاست ترجیح داد همراه او به دل اردوگاه نفوذ کرده و وضعیت داخل را از نزدیک رصد کند.
ردای دگرگونی ادراک را بر دوش انداخت و ظاهرش را درست شبیهدیوانهوار به یکی از سگهای شکاری کشتهشده تغییر داد. سپس از نردبان آویزانجنگل بر دیواره صخره بالا رفت و قدم به اردوگاه مخفی درون دره گذاشت.
زیک در لباس مبدل یک سگ شکاری، وارد فضای سرپوشیدهتعداد و مخفی داخل صخره شد. سگهای شکاری دیگری در آنجا بهکشیده نگهبانی مشغول بودند و به دقت اطراف را زیر نظر داشتند.
سگ شکاری که ذهنش تحتچشم سرکوب قرار گرفته بود، رواردو به دیگران کرد و گفت:
«لعنت بهش، اونبخش هیولاهای ملعون چندتاوقتی از بچههامون رو کشتن.»
سایر سگهایسمت شکاری پوزخندمنم تمسخرآمیزی تحویلش دادند:
«واسه کسی که از بخش مرکزی اومده، مهارتهاتبودند یه خرده آبکی به نظر میرسه. اینکه ازجنگل یه مشت لجنمال هیولا شکست بخوری واقعاً خندهداره.»
سگ شکاری مسخشده جلودرون رفت و با خشم یقهدید یکی از آنها را چسبید:
«چی گفتی؟رفت مرتیکه عوضی! اصلاًپیش میدونی من کیام؟!»
زیک وانمود کرد قصد میانجیگری دارد و با جداسازیبرای آنها، خیلی طبیعی وارد عمق اردوگاه شد. سگ شکاریهمه مسخشده نیز برای ارائه گزارش به بخشهای عمیقتر رفت.
با پیشروی در مسیردیوانهوار غار، حفرهای پهناور و غولآسامیرسه در برابر چشمانشان گشوده شد.
«این چه بوییه؟»
در نقطهای، زیک به خاطر بویوقتی تند و بینیسوزی که در هوادیوانهوار موج میزد، چهره در هم کشید.
نگاهی به اطراف انداخت و به تالار عظیم زیر غاردشمنان چشم دوخت؛ جایی که قطعههای سهمگین یخ به صورت مکعبهاییدیگری منظم برش خورده و لایهلایه روی هم تلنبار شده بودند.
با استفاده از چشم اژدها یخها را بهبودند دقت بررسی کرد و از دیدن هیولاهای باستانیجنگل محبوس در اعماق یخها مات و مبهوت ماند.
«همونطور که حدس میزدم. اینا از جنگل فراموششدگان آوردهدید نشدن. اونا دارن هیولاهای منجمد درون یخ رو همینجاطریق از دل کوه درمیارن و یخشون رو آب میکنن.»
کارگرانی که پارچهای روی دهان و بینی بسته بودند، پیدرپی قالبهایهیولاهای یخی حامل هیولاها را به فضایی درونیتر که به تالار متصل بودهوایی جابهجا میکردند. بوی زننده و تهوعآور از همان محوطه درونی ساطع میشد.
زیک متوجه شد که با لباس مبدل سگ شکاری نمیتواند بیشتنهایی از این جلو برود؛ بنابراین زیر سایه پنهانکاری ناپدید گشت ونداشت با اراده پنهانسازی تکنیک تمامقدرت، حضورش را تا سرحد امکان محو کرد.
سگ شکاری تحت کنترل به راهاردو خود ادامه داد و زیک با گامهاییشده بیصدا و محتاط پشت سرش روانه شد.
محوطه درونی که قطعات یخچشم به آن انتقال مییافت، غرقاردو در تکاپو و جوشوخروش بود.
در گوشهای، جادوگران با استفاده از سحر و جادو، یخها راهیولاهای ذوب میکردند و هیولاهای بیرونکشیدهشده را به دو دسته مرده و زندههوایی تفکیک میکردند. بوی تعفن غیرقابلتحمل، از تلنبار لاشههای پوسیده هیولاهای مرده برمیخاست.
به هیولاهایی که زنده مانده بودند، داروهای لازم برای شستشوی مغزی تزریقمخالفت میکردند، جادوی تاریکی را برای سوق دادنشان به حالت خشم و طغیانمصمم بر آنها میدمیدند و طلسمهای تسلیم و فرمانبرداری را رویشان حک میکردند.
زیک در تار و پود جادوی سیاهیزده که توسط این جادوگران تاریکی به کارطریق میرفت، ردی از انرژی آشنا احساس کرد.
«این انرژیوقتی پیامآور خوندرون و جنونه.»
پیامآور خون و جنون که شیفته نبرد، آشوب وچشم سلاخی بود، دقیقاً همان وجودی به شمار میرفت کهتعداد قدرتش را سخاوتمندانه در اختیار چنین اعمال شومی میگذاشت.
در همین هنگام، همان جادوگربهزودی تاریکی ناراک که پیشتر دیدهدشمنان بود، در محوطه ظاهر شد:
«عجله کنید!دوخت مهلت دارهدیوانهوار تموم میشه!»
سپس سگ شکاری به سمتچشم جادوگر گام برداشت. جادوگر با نگاهیزده پر از کلافگی به او غرید:
«چیه؟»
سگ شکاری طبق دستوریمنم که زیک به اونقشه القا کرده بود، پاسخ داد:
«در مورددوخت هیولاها مشکلیدیوانهوار پیش اومده.»
جادوگر دندانهایش رافراز با حرص به همهیولاهای سایید و نعره زد:
«دیگه دارم دیوونه میشم! هرپیش جا رو نگاه میکنی فقطدوخت مشکله، هیچچی درست پیش نمیره!»
او با دست بهمنم سگ شکاری اشاره کردنقشه و گفت: «بیا دنبالم.»
سپس او را به سمت بخشهای حتی عمیقتریبودند از آن غار هدایت کرد. زیک با مهارت تمام،فراموششدگان رد پای آنها را بدون هیچ خطایی تعقیب کرد.
در کمال شگفتی، این محوطه درونی به اعماق زمیندید پیوند میخورد و کل یک دیواره صخرهای غولآسا بهطریق عنوان جبهه اصلی حفاری مورد استفاده قرار گرفته بود.
تکه یخی هولناک و باورنکردنی، حتی بزرگتر از یک عمارتدوخت عظیم، درون دل صخره ریشه دوانده بود و بردگان بابیشتر کلنگ و ابزارهای گوناگون در حال تراشیدن و شکستن آن بودند.
زیک با چشم اژدهامنم به درون آن قطعهنقشه یخ عظیم خیره شد.
«اون دیگه چیه؟»
قاعدتاً باید هیولایی همرده موجودات بیرون میبود،هیولاهای اما اندازه و فرم عجیبش مانع از آنهیولاها میشد که زیک بتواند ماهیتش را حدس بزند.
ناگهان پیامی زرینبخش در برابر چشمانوقتی زیک نقش بست:
هدف مشخصشده برای نابودی شناسایی شد.
«هدف مشخصشده برای نابودی؟»
درست در لحظهای کهبالایی زیک از دیدن ایندرون اعلان غافلگیر شده بود—
بومم!
غرش انفجاریدوخت کوبنده فضادیوانهوار را لرزاند.
جادوگر تاریکی ناراک که همراه با سگهیولاهای شکاری در حال پایین رفتن از شیب بود،هیولاها با شلیک این صدای مهیب وحشتزده نعره کشید:
«دشمن! شبیخون زدن!»