چپتر 442: ارادهای علیه تقدیر
0اژدهای کهن.
موجودی که بهاگه عنوان آغاز و پایانکوههای تمام اژدهایان شناخته میشد.
امپراتور دیوانه و آرتورمییافت دریکر، هر دو در پیپژواک آثار باستانی اژدهای کهن بودند.
قدرتی هم که زندگی رقتانگیز زیک راروز دگرگون ساخته و او را به گذشتهایاوقات نوین بازگردانده بود، از آنِ اژدهای کهن بود.
در نهایت، تا بهروی این لحظه، اژدهای کهن درصدای کانون تمامی ماجراها جای داشت.
در همین لحظه،اگه بر فراز تخت خالیکوههای اژدها چیزی پدیدار شد.
تسسستسسس—
همان تندیس سیاه اژدها بود کهخود زیک پیشتر به دست آورده بود؛نزدیکتر اکنون بر بالای تخت تجلی مییافت.
تندیس اژدها بر روی تخت شروعلرزیدن به لرزیدن کرد و پژواک صدایسرنوشت اژدهای کهن در ذهن زیک پیچید:
«زیک دریکر، ایاگه تو که سرنوشتتوی را به چالش کشیدهای.»
زیک سرش را بالامییافت آورد و رو بهکرد تندیس اژدها روی تخت گفت:
«اژدهای کهن.واقع بالاخره اینطوری باپیشین هم روبهرو شدیم.»
«ای تو کهمییافت سرنوشت را به چالشکرد کشیدهای. من مدتهاست که...»
اما زیک دستش را بالا برد، حرفهای اژدهاییخی کهن را قطع کرد و با چشمانی غضبناکقبلی به تندیس اژدها بر روی تخت خیره شد:
«چرا این کار رو کردی؟»
زیک دندانهایش رامراتب روی هم فشرد وروز دوباره دهان باز کرد:
«اصلاً برایتجلی چی منوروی به گذشته فرستادی؟»
بازگشت به گذشته میتوانست فرصتی بینظیرتوی تلقی شود؛ فرصتی دوباره برای زندگیایآزاد که سراسر با حسرت تباه شده بود.
در واقع، زیک پس از بازگشت به مراتب قدرتمندترپژواک از زندگی پیشین خود شده بود و روز بهآورد روز به آزادی مطلقی که در آرزویش میسوخت نزدیکتر میشد.
اما گاهی اوقات،مراتب چنین افکاری درخود ذهن زیک موج میزد:
«اگه همون موقعمییافت توی کوههای یخی میمردم،کرد مگه الان آزاد نبودم؟»
با بازگشت به گذشته، او از چیزهایی باخبر شده بود که در زندگینبودم قبلی تصورش را هم نمیکرد، و به نحوی به شوالیه رستگاری بدل گشته بود؛جلوگیری درگیر در سرنوشتی که او را ملزم به جلوگیری از رستاخیز شاه شیاطین میکرد.
این چیزی نبود که خودش انتخابش کردهلرزیدن باشد؛ صرفاً در کشاکش تقلا برای بقا،چالش دست تقدیر او را بدین سو کشانده بود.
با قدرت نامیرا، زیک نه خستهخود میشد و نه آسیبی به تن میدید،گاهی و روانش نیز هرگز در هم نمیشکست.
با این وجود، باز هم نمیتوانست امواجکرد خستگی روحی و تردیدهایی را که گهگاهکشیدهای بر جانش آوار میشدند، از خود براند.
زیرا سنگینی باری که دستموقع سرنوشت بر شانههایش نهاده بود،مگه بیش از اندازه طاقتفرسا مینمود.
اگر هرکس دیگری جز زیکروی بود، احتمالاً این بازگشت را نهذهن یک موهبت، بلکه یک نفرین میدید.
زیک بهواقع تندیس اژدها چشمپیشین دوخت و گفت:
«بین این همه آدم، چرا من؟ چون اینپژواک اثر باستانی رو پیدا کردم؟ یا به خاطربالا اینکه خون خاندانم خاصه؟ دلیل اصلیش دقیقاً چی بود؟»
او تمام خشم و درماندگی تلنبارشدهای راکوههای که تا آن لحظه در دل نگهچیزهایی داشته بود، بر سر اژدهای کهن فریاد کشید.
سپس، صدای اژدهایتجلی کهن بار دیگر درلرزیدن ذهن زیک طنین انداخت:
«تو تنها موجودی هستیقدرتمندتر که توانایی سرکشی درآزادی برابر سرنوشت را دارد.»
با شنیدن کلام اژدهایروی کهن، چهره زیک درپژواک هم رفت و گفت:
«این دیگه یعنی چی؟همون داری میگی هیچکس دیگهاییخی نمیتونست به گذشته برگرده؟»
کوگوگوگو—
در آن دم، چشمانداز تالارپیشین باشکوه دگرگون شد و تاریکیآرزویش مطلق سراسر فضا را بلعید.
سپس، نشان عظیم یک ساعتشروع از سوی تخت پدیدار شدذهن و در هوا معلق ماند.
«من و کرونوس، روزگاری درازموقع راههای گوناگون را آزمودیم تامگه سرنوشت تغییرناپذیر نابودی را دگرگون سازیم.»
ووونگ—
این بار،واقع صفحهای روبهرویقدرتمندتر زیک پدید آمد.
صحنهای باورنکردنیتجلی درون آنروی نقش بست.
«کدوم رو بکشیم؟»
«مثل همیشهبالای با شیر یاروی خط تصمیم میگیریم.»
تصویر زیک در زندگی پیشینش بود؛ در حالی کهمطلقی هر دو دستش قطع شده بود، روی دشت برفیمیزد به خود میپیچید و سگهای شکاری برای کشتنش سکه میانداختند.
کمی بعد، زیک با جادوی شفا دست راستپژواک قطعشدهاش را دوباره پیوند زد، شمشیرش را برداشتبالا و بیدرنگ سر یکی از شوالیهها را جدا کرد.
شِلپ—
خون سرخبالای بر پهنهمییافت برفهای سپید پاشید.
سگهای شکاریواقع به سمتقدرتمندتر زیک هجوم بردند.
برخلاف اکنون، صورت زیک در زندگیلرزیدن گذشتهاش پر از زخم و شیار بودچالش و بینیاش خرد شده به نظر میرسید.
زیک بهمیزد تماشای خودهمون درون صفحه ایستاد.
«کهف!»
در نهایت، زیکِ زندگی گذشته در حالیروز که بیش از دوازده شمشیر در شکم وچنین پشتش فرورفته بود، برای نفس کشیدن تقلا میکرد.
اطراف او پیکرهایمییافت بیسر سگهای شکاریلرزیدن بر زمین افتاده بود.
زیک روی برفها سینهخیز رفتموقع و دستش را به سمتمگه تندیس اژدهای کهن دراز کرد.
با واپسین تقلاهای ازمییافت سر ناامیدی، سرانگشتان زیککرد سرانجام تندیس را لمس کرد.
ناگهان، نوری خیرهکنندهمراتب و خروشان ازخود تندیس فوران کرد.
صفحه تصویر در میانروی نوری کورکننده که گوییپژواک چشمها را میسوزاند، ناپدید گشت.
هرچند تصویر پیش رویش محو شد،توی اما زیک به خوبی به یاد داشتنبودم که پس از آن چه رخ داد.
وقتی دوباره چشمانشتجلی را گشوده بود، بهلرزیدن دوران دوازدهسالگیاش بازگشته بود.
همراه باواقع دانتیان میانی وپیشین خاطراتی از آینده.
همین که خاطرات گذشته بارشروع دیگر ذهن زیک را درنوردید، صدایپیچید اژدهای کهن دوباره در سرش پیچید:
«به خواست کرونوس، تندیسی آمیخته با قدرتم ساختم و نیرویمگه موعود بازگشتناپذیر را درون آن به ودیعه نهادم. اما حتی دررستگاری آن هنگام نیز باور نداشتم که چنین قدرتی حقیقتاً بیدار شود.»
بازگشت در زمان، سرپیچی از سرنوشت مقدرلرزیدن بود؛ به همین دلیل حتی اژدهای کهنچالش نیز نمیتوانست از وقوع آن مطمئن باشد.
«اما آن قدرت فعال شد، و اکنون تو، زیک دریکر، در اینجا ایستادهای.گاهی پرسیدی چرا تو را به گذشته فرستادم. پاسخ روشن است؛ این خواسته خودتمگه بود، و همان ارادهات بود که توانست تو را بر سرنوشت چیره سازد.»
مهم نبود اژدهای کهن یا اژدهای زمانکرد چقدر با عظمت باشند؛ واداشتنِ ارادیِ یککشیدهای فرد به بازگشت در زمان، ناممکن بود.
تنها به خاطر تمنا و اشتیاق سوزانی امکانپذیر شده بود کهالان توانست اراده باستانی را بیدار کند و «نیروی موعود بازگشتناپذیر» رابدل به جریان اندازد. زیک آرام رو به تندیس اژدها لب گشود:
«پس داریبالای میگی... همه اینهاروی رو خودم خواستم.»
«زیک دریکر، حتی ما نیز نمیدانیم چه نوع زندگی نوینی را طلب میکردی. اما آنچه قطعی است،موج این است که با شورش بر سرنوشت، امکانی به چنگ آوردی تا سرانجام جهان پدیدارها را که ناگزیرنحوی به سوی نابودی پیش میرفت، دگرگون سازی.» حتی خردترین تغییر نیز در نهایت میتوانست تفاوتی سترگ رقم بزند.
پایان جهان پدیدارها که اژدهایشروع کهن و کرونوس در فراسوی خطوطپیچید زمانی دیده بودند، همواره یکسان بود.
مهم نبود چه تمهیداتیهمون بیندیشند، فرجام کار پیوستهیخی به تباهی ختم میشد.
اما اکنون، کورسوییتجلی از یک امکانِشروع متفاوت پدید آمده بود.
آن امکان، وجود زیکقدرتمندتر دریکر بود؛ بازگشت اوآزادی موجهایی دمبهدم فزاینده میآفرید.
«ای تو که سرنوشتروی را به چالش کشیدهای.پژواک سخنی با تو دارم.»
«در چه موردی؟»
『در موردبالای سیستم کابالایی کهروی در اختیار داری.』
اژدهای کهن لحظهایمراتب درنگ کرد و سپسروز به کلامش ادامه داد:
『کسی که نخستین بارروی سیستم کابالا رو به وجودصدای آورد، هیچکس جز سلیمان نبود.』
زیک ازمیزد شنیدن سخن اژدهایموقع کهن جا خورد.
«سلیمان، همونبالای شاه کارکوسا، خداکش...روی و پادشاه سقوطکردگان؟»
『درسته.』
زیک پیش از این گمان میکرد که شاید خودِصدای اژدهای کهن این سیستم را پدید آورده باشد، ازگفت همین رو با برملا شدن این حقیقت دچار سردرگمی شد.
«اگه اینطوره... یعنیاگه شاه شیاطین سیستمتوی کابالا رو ساخته؟»
『اون سیستم کابالا رو پیش از اقداملرزیدن به خداکشی ساخت؛ با این هدف کهچالش فانیها رو از چنگال صورتهای فلکی نجات بده.』
«مگه نجاتواقع دادنشون با سیستمپیشین کابالا ممکن بود؟»
『سیستم کابالا به موجودات فانی اجازه میداد کارما روصدای مهار کنن؛ نیرویی که تا پیش از اون فقطگفت صورتهای فلکی از طریق اقتدارهای خودشون قادر به هدایتش بودن.』
با شنیدن سخنان اژدهای کهن،موقع جرقهای در ذهن زیک درخشیدمگه و حقیقتی برایش آشکار شد.
دلیل اینکه او میتوانست اقتدار صورتهایشروع فلکی را به کار ببندد، درپیچید نهایت به خاطر سیستم کابالا بود.
مهم نبود یک انسان تا چه پایهای ازآزادی قدرت اوج بگیرد؛ بهرهگیری مستقیم از اقتدار یک صورتموج فلکی دقیقاً به همان صورتِ اصیل، امری محال بود.
هر کسی برای به کار گرفتن یککرد اقتدار، ناچار میشد به خادم آن صورتکشیدهای فلکی بدل گردد و کالبد آواتارش شود.
اما زیک توانسته بود تمام اقتدارهایی راکوههای که بلعیده بود، بیهیچ قید و بندی وباخبر به دور از چنین قوانینی به کار گیرد.
زیک از اژدهای کهن پرسید:
«شاه سلیمان چطور تونست دست به چنینروز کاری بزنه؟ اونم در نهایت فقط یهاوقات فانی بود. نکنه از یه اژدها کمک گرفت؟»
اژدهای کهن درمییافت پاسخ به پرسش زیککرد سخنش را پی گرفت:
『اون اولین دراگونکین بود؛ کسیموقع که با یاری خدای آشوب،مگه با یه اژدها پیمان بست.』
«شاه سلیمان اولین دراگونکین بود؟ نه زیمنسلرزیدن آپولیون که به زور قلب اژدهای طرفچالش پیمانش رو توی بدن خودش کار گذاشته بود؟»
زیک در افکارشمراتب با کلام اژدهایخود کهن کلنجار رفت.
پس از سروسامانمییافت دادن به افکارش، روکرد به اژدهای کهن گفت:
«پس خدای آشوباگه اولین دراگونکین روتوی به وجود آورد؟»
سخنان اژدهای کهن ادامه یافت:
『خدای آشوب، سرچشمه کیهانه که همراه با نور نخستین، اینآرزویش جهان رو پدید آورد. آشوب هست تا نظم مجالِ بودنهمون داشته باشه، و نظم هست تا آشوب جهان رو نبلعه.』
«خیلی دل خوشی از شنیدن این حرفهایکرد مبهم و فلسفی ندارم. در هر حال، اصلاًسرش چرا اون خدای آشوب دراگونکینها رو خلق کرد؟»
با پرسش زیک،اگه سیمای تالار باشکوه بارکوههای دیگر دستخوش دگرگونی شد.
غرومممم—
سرتاسر فضا به پردهای عظیم بدل گشتروز و خاطرات اعصار گذشته در گرداگردشان بهاوقات چرخش درآمد و به نمایش گذاشته شد.
زیک به تماشای شهر باستانیشروع برخاسته از ژرفای آن خاطرات نشست؛پیچید شهری متعلق به دورانی بیاندازه دوردست.
نه فقط انسانها، بلکه نژادهای گوناگونی که نظیرشان را هرگز ندیدهالان بود در کنار یکدیگر میزیستند؛ هیولاهای اساطیری در فراز آسمان بهبدل پرواز درمیآمدند و صورتهای فلکی از بالا نظارهگر بودند و شادمانی میکردند.
به راستی که بهشتیمییافت آرمانی بود، درست همانندکرد یک تابلوی نقاشی خیرهکننده.
『اون روزگار، عصر وفور و برکت بود. برعکسِ دوران کنونی، تمام قاره به صورت یکپارچهچنین به هم پیوند خورده بود. نور نخستین آفریدههای خودش رو گرامی میداشت و هرچه درچیزهایی توان داشت به اونها میبخشید تا در هیچ چیزی کم و کسری نداشته باشن. اما...』
دیری نپایید کهمییافت تصاویر پرده رولرزیدن به دگرگونی گذاشت.
موجودات جهان پدیدارها که از زیستن در میان وفور نعمت والان آسایش دلزده و ملول شده بودند، سر به طغیان و ستیزبدل برداشتند؛ به غارت یکدیگر پرداختند و دست به فجایعی سهمگین زدند.
به شکار هیولاهای اساطیری روی آوردند،شروع ارواح را به بند کشیدند وپیچید نژادهای دیگر را به بردگی درآوردند.
صورتهای فلکی با دیدن این آشوب، در آغازآزادی کوشیدند مانع آنها شوند، اما با گذر زمان،افکاری رفتهرفته خودشان نیز دستاندرکار و شریک جرم شدند.
اندکاندک سر و کله صورتهای فلکیای پیدا شدپژواک که هر یک از نژادی جانبداری میکردند، وبالا جهان در کام هرجومرج و تاریکی سرنگون شد.
نور نخستین، با نظاره سرزمینی که بدین شکلیخی هولناک تباه و منحرف گشته بود، راههای بیشماریقبلی را آزمود تا همهچیز را از سر بگیرد.
سیلابهای عظیم جاری ساخت و سراسرشروع پهنه خاک را با نوری خیرهکنندهپیچید و سوزان به خاکستر بدل کرد.
صورتهای فلکی که از نابودی شتابانخود اسباببازیهای خود—یعنی مخلوقات—به دست نور نخستین ناخشنودگاهی و ماتمزده بودند، چارهای جز مداخله ندیدند.
سرانجام، صورتهای فلکی بر سر یک تصمیمکرد همداستان شدند و عزم جزم کردند تاکشیدهای قدرت را از چنگ نور نخستین بیرون بکشند.
اما از آنجا که تمام صورتهای فلکی دریخی اصل از بطن خودِ نور نخستین برخاسته بودند، باتصورش اقتدارهای خویش توان ایستادگی در برابر آن را نداشتند.
از این رو، به جستجوی تنهاشروع وجودی برآمدند که توان رویارویی با نورسرنوشت نخستین را در چنته داشت: «خدای آشوب».
آنها خدای آشوب را خفته در اعماق بیپایانآزادی ورطه یافتند و نیروی او را به امانتافکاری گرفتند تا در برابر نور نخستین قد علم کنند.
در پایان، نور نخستین که به دست صورتهایپژواک فلکی—که تفاوتی با کالبدهای آواتار خودش نداشتند—تکهتکه وبالا متلاشی شده بود، اقتدارش را از کف داد.
صورتهای فلکی از بیم آنکه مباداتوی روزی نور نخستین دیگر بار سرآزاد برآورد، تصمیم به تنزل رتبه الهیاش گرفتند.
نور نخستین تنها در عنوان به «خدای خورشید» فروکاستهپژواک شد، در حالی که خدای آشوب نیز دستبسته ماندآورد و تحت نام «ایزدبانوی ماه» مهر و موم گردید.
نور نخستینِ ضعیفشده تنها نامی پوشالی ازروز خدای خورشید را با خود به دوشاوقات میکشید، اما سرنوشت خدای آشوب یکسره دیگرگون بود.
در درازنای اعصار پیاپی، در حالی که نامش تحتصدای عناوین گوناگون به عنوان ایزدبانوی ماه دهان به دهانگفت میگشت، پیوسته در پی بازپسگیری الوهیت بنیادین خویش بود.
در این میان، سرانجام کسی پدیدار شدکوههای که در پی خدای آشوبِ به بندچیزهایی کشیده شده در لوای ایزدبانوی ماه برآمد.
『اون شخص من و سلیمان بودیم. ما تلاش کردیم خدای آشوب رو که در الوهیت ایزدبانوسرش اسیر مونده بود نجات بدیم و نور نخستین رو احیا کنیم؛ تا جلوی جنایات صورتهای فلکیخیره رو بگیریم که با به کار بستن خودسرانه کارما، نظم جهان پدیدارها رو از بین میبردن.』
زیک میدانست که سلیمان، همان خداکش نامدار، سالها علیهمطلقی صورتهای فلکی شمشیر زد و سرانجام در پی سلسلهای ازاگه وقایع، خود نیز به یک صورت فلکی ساقطشده بدل شد.
اژدهای کهن ادامه داد:
『اما با قدرتی که در اختیار داشتیم، رهایی بخشیدن به خدای آشوب ناممکن بود. همینطورباخبر برانگیختن دوباره نور نخستین، که قدرتش پیشتر پراکنده شده و توسط بقیه صورتهای فلکی بلعیدهشیاطین شده بود، محال مینمود. درست در همون بحبوحه، خدای آشوب پیشنهادی پیش پای ما گذاشت.』
«چه پیشنهادی؟»
『برای در هم شکستن این چرخ راکد و نظمی کهآرزویش صورتهای فلکی بنا کرده بودن، تصمیم گرفت قدرتی به سلیمان عطاموقع کنه تا بتونه بر خلاف جریان سرنوشت بشوره و پیش بره.』
«همون قدرت بود کهروی شاه سلیمان رو بهپژواک یه دراگونکین تبدیل کرد؟»
『دراگونکین شدنِ سلیمان فقط یک پله در گذرگاهیخی سرنوشت بود. قدرتی که خدای آشوب به اون بخشید،تصورش چیزی سراسر متفاوت و فراتر از این حرفها بود.』
کلام اژدهای کهن اندکی خاموشروی ماند و سپس طنین آنصدای بار دیگر در ذهن زیک پیچید:
『شکافی ناچیز فراتر از چارچوب قوانین جهان،روز دستپرورده خدای آشوب. موجوداتی که از این قدرتچنین برخوردار میشن، در جهان پدیدارها "بیقاعده" خونده میشن.』