---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 442: اراده‌ای علیه تقدیر • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 442: اراده‌ای علیه تقدیر

0

اژدهای کهن.

موجودی که به‌اگه​ عنوان آغاز و پایان‌کوه‌های​ تمام اژدهایان شناخته می‌شد.

امپراتور دیوانه و آرتور‌می‌یافت​ دریکر، هر دو در پی‌پژواک​ آثار باستانی اژدهای کهن بودند.

قدرتی هم که زندگی رقت‌انگیز زیک را‌روز​ دگرگون ساخته و او را به گذشته‌ای‌اوقات​ نوین بازگردانده بود، از آنِ اژدهای کهن بود.

در نهایت، تا به‌روی​ این لحظه، اژدهای کهن در‌صدای​ کانون تمامی ماجراها جای داشت.

در همین لحظه،‌اگه​ بر فراز تخت خالی‌کوه‌های​ اژدها چیزی پدیدار شد.

تسسس‌تسسس—

همان تندیس سیاه اژدها بود که‌خود​ زیک پیش‌تر به دست آورده بود؛‌نزدیک‌تر​ اکنون بر بالای تخت تجلی می‌یافت.

تندیس اژدها بر روی تخت شروع‌لرزیدن​ به لرزیدن کرد و پژواک صدای‌سرنوشت​ اژدهای کهن در ذهن زیک پیچید:

«زیک دریکر، ای‌اگه​ تو که سرنوشت‌توی​ را به چالش کشیده‌ای.»

زیک سرش را بالا‌می‌یافت​ آورد و رو به‌کرد​ تندیس اژدها روی تخت گفت:

«اژدهای کهن.‌واقع​ بالاخره این‌طوری با‌پیشین​ هم روبه‌رو شدیم.»

«ای تو که‌می‌یافت​ سرنوشت را به چالش‌کرد​ کشیده‌ای. من مدت‌هاست که...»

اما زیک دستش را بالا برد، حرف‌های اژدهای‌یخی​ کهن را قطع کرد و با چشمانی غضبناک‌قبلی​ به تندیس اژدها بر روی تخت خیره شد:

«چرا این کار رو کردی؟»

زیک دندان‌هایش را‌مراتب​ روی هم فشرد و‌روز​ دوباره دهان باز کرد:

«اصلاً برای‌تجلی​ چی منو‌روی​ به گذشته فرستادی؟»

بازگشت به گذشته می‌توانست فرصتی بی‌نظیر‌توی​ تلقی شود؛ فرصتی دوباره برای زندگی‌ای‌آزاد​ که سراسر با حسرت تباه شده بود.

در واقع، زیک پس از بازگشت به مراتب قدرتمندتر‌پژواک​ از زندگی پیشین خود شده بود و روز به‌آورد​ روز به آزادی مطلقی که در آرزویش می‌سوخت نزدیک‌تر می‌شد.

اما گاهی اوقات،‌مراتب​ چنین افکاری در‌خود​ ذهن زیک موج می‌زد:

«اگه همون موقع‌می‌یافت​ توی کوه‌های یخی می‌مردم،‌کرد​ مگه الان آزاد نبودم؟»

با بازگشت به گذشته، او از چیزهایی باخبر شده بود که در زندگی‌نبودم​ قبلی تصورش را هم نمی‌کرد، و به نحوی به شوالیه رستگاری بدل گشته بود؛‌جلوگیری​ درگیر در سرنوشتی که او را ملزم به جلوگیری از رستاخیز شاه شیاطین می‌کرد.

این چیزی نبود که خودش انتخابش کرده‌لرزیدن​ باشد؛ صرفاً در کشاکش تقلا برای بقا،‌چالش​ دست تقدیر او را بدین سو کشانده بود.

با قدرت نامیرا، زیک نه خسته‌خود​ می‌شد و نه آسیبی به تن می‌دید،‌گاهی​ و روانش نیز هرگز در هم نمی‌شکست.

با این وجود، باز هم نمی‌توانست امواج‌کرد​ خستگی روحی و تردیدهایی را که گهگاه‌کشیده‌ای​ بر جانش آوار می‌شدند، از خود براند.

زیرا سنگینی باری که دست‌موقع​ سرنوشت بر شانه‌هایش نهاده بود،‌مگه​ بیش از اندازه طاقت‌فرسا می‌نمود.

اگر هرکس دیگری جز زیک‌روی​ بود، احتمالاً این بازگشت را نه‌ذهن​ یک موهبت، بلکه یک نفرین می‌دید.

زیک به‌واقع​ تندیس اژدها چشم‌پیشین​ دوخت و گفت:

«بین این همه آدم، چرا من؟ چون این‌پژواک​ اثر باستانی رو پیدا کردم؟ یا به خاطر‌بالا​ اینکه خون خاندانم خاصه؟ دلیل اصلیش دقیقاً چی بود؟»

او تمام خشم و درماندگی تلنبارشده‌ای را‌کوه‌های​ که تا آن لحظه در دل نگه‌چیزهایی​ داشته بود، بر سر اژدهای کهن فریاد کشید.

سپس، صدای اژدهای‌تجلی​ کهن بار دیگر در‌لرزیدن​ ذهن زیک طنین انداخت:

«تو تنها موجودی هستی‌قدرتمندتر​ که توانایی سرکشی در‌آزادی​ برابر سرنوشت را دارد.»

با شنیدن کلام اژدهای‌روی​ کهن، چهره زیک در‌پژواک​ هم رفت و گفت:

«این دیگه یعنی چی؟‌همون​ داری می‌گی هیچ‌کس دیگه‌ای‌یخی​ نمی‌تونست به گذشته برگرده؟»

کوگوگوگو—

در آن دم، چشم‌انداز تالار‌پیشین​ باشکوه دگرگون شد و تاریکی‌آرزویش​ مطلق سراسر فضا را بلعید.

سپس، نشان عظیم یک ساعت‌شروع​ از سوی تخت پدیدار شد‌ذهن​ و در هوا معلق ماند.

«من و کرونوس، روزگاری دراز‌موقع​ راه‌های گوناگون را آزمودیم تا‌مگه​ سرنوشت تغییرناپذیر نابودی را دگرگون سازیم.»

ووونگ—

این بار،‌واقع​ صفحه‌ای روبه‌روی‌قدرتمندتر​ زیک پدید آمد.

صحنه‌ای باورنکردنی‌تجلی​ درون آن‌روی​ نقش بست.

«کدوم رو بکشیم؟»

«مثل همیشه‌بالای​ با شیر یا‌روی​ خط تصمیم می‌گیریم.»

تصویر زیک در زندگی پیشینش بود؛ در حالی که‌مطلقی​ هر دو دستش قطع شده بود، روی دشت برفی‌می‌زد​ به خود می‌پیچید و سگ‌های شکاری برای کشتنش سکه می‌انداختند.

کمی بعد، زیک با جادوی شفا دست راست‌پژواک​ قطع‌شده‌اش را دوباره پیوند زد، شمشیرش را برداشت‌بالا​ و بی‌درنگ سر یکی از شوالیه‌ها را جدا کرد.

شِلپ—

خون سرخ‌بالای​ بر پهنه‌می‌یافت​ برف‌های سپید پاشید.

سگ‌های شکاری‌واقع​ به سمت‌قدرتمندتر​ زیک هجوم بردند.

برخلاف اکنون، صورت زیک در زندگی‌لرزیدن​ گذشته‌اش پر از زخم و شیار بود‌چالش​ و بینی‌اش خرد شده به نظر می‌رسید.

زیک به‌می‌زد​ تماشای خود‌همون​ درون صفحه ایستاد.

«کهف!»

در نهایت، زیکِ زندگی گذشته در حالی‌روز​ که بیش از دوازده شمشیر در شکم و‌چنین​ پشتش فرورفته بود، برای نفس کشیدن تقلا می‌کرد.

اطراف او پیکرهای‌می‌یافت​ بی‌سر سگ‌های شکاری‌لرزیدن​ بر زمین افتاده بود.

زیک روی برف‌ها سینه‌خیز رفت‌موقع​ و دستش را به سمت‌مگه​ تندیس اژدهای کهن دراز کرد.

با واپسین تقلاهای از‌می‌یافت​ سر ناامیدی، سرانگشتان زیک‌کرد​ سرانجام تندیس را لمس کرد.

ناگهان، نوری خیره‌کننده‌مراتب​ و خروشان از‌خود​ تندیس فوران کرد.

صفحه تصویر در میان‌روی​ نوری کورکننده که گویی‌پژواک​ چشم‌ها را می‌سوزاند، ناپدید گشت.

هرچند تصویر پیش رویش محو شد،‌توی​ اما زیک به خوبی به یاد داشت‌نبودم​ که پس از آن چه رخ داد.

وقتی دوباره چشمانش‌تجلی​ را گشوده بود، به‌لرزیدن​ دوران دوازده‌سالگی‌اش بازگشته بود.

همراه با‌واقع​ دانتیان میانی و‌پیشین​ خاطراتی از آینده.

همین که خاطرات گذشته بار‌شروع​ دیگر ذهن زیک را درنوردید، صدای‌پیچید​ اژدهای کهن دوباره در سرش پیچید:

«به خواست کرونوس، تندیسی آمیخته با قدرتم ساختم و نیروی‌مگه​ موعود بازگشت‌ناپذیر را درون آن به ودیعه نهادم. اما حتی در‌رستگاری​ آن هنگام نیز باور نداشتم که چنین قدرتی حقیقتاً بیدار شود.»

بازگشت در زمان، سرپیچی از سرنوشت مقدر‌لرزیدن​ بود؛ به همین دلیل حتی اژدهای کهن‌چالش​ نیز نمی‌توانست از وقوع آن مطمئن باشد.

«اما آن قدرت فعال شد، و اکنون تو، زیک دریکر، در اینجا ایستاده‌ای.‌گاهی​ پرسیدی چرا تو را به گذشته فرستادم. پاسخ روشن است؛ این خواسته خودت‌مگه​ بود، و همان اراده‌ات بود که توانست تو را بر سرنوشت چیره سازد.»

مهم نبود اژدهای کهن یا اژدهای زمان‌کرد​ چقدر با عظمت باشند؛ واداشتنِ ارادیِ یک‌کشیده‌ای​ فرد به بازگشت در زمان، ناممکن بود.

تنها به خاطر تمنا و اشتیاق سوزانی امکان‌پذیر شده بود که‌الان​ توانست اراده باستانی را بیدار کند و «نیروی موعود بازگشت‌ناپذیر» را‌بدل​ به جریان اندازد. زیک آرام رو به تندیس اژدها لب گشود:

«پس داری‌بالای​ می‌گی... همه این‌ها‌روی​ رو خودم خواستم.»

«زیک دریکر، حتی ما نیز نمی‌دانیم چه نوع زندگی نوینی را طلب می‌کردی. اما آنچه قطعی است،‌موج​ این است که با شورش بر سرنوشت، امکانی به چنگ آوردی تا سرانجام جهان پدیدارها را که ناگزیر‌نحوی​ به سوی نابودی پیش می‌رفت، دگرگون سازی.» حتی خردترین تغییر نیز در نهایت می‌توانست تفاوتی سترگ رقم بزند.

پایان جهان پدیدارها که اژدهای‌شروع​ کهن و کرونوس در فراسوی خطوط‌پیچید​ زمانی دیده بودند، همواره یکسان بود.

مهم نبود چه تمهیداتی‌همون​ بیندیشند، فرجام کار پیوسته‌یخی​ به تباهی ختم می‌شد.

اما اکنون، کورسویی‌تجلی​ از یک امکانِ‌شروع​ متفاوت پدید آمده بود.

آن امکان، وجود زیک‌قدرتمندتر​ دریکر بود؛ بازگشت او‌آزادی​ موج‌هایی دم‌به‌دم فزاینده می‌آفرید.

«ای تو که سرنوشت‌روی​ را به چالش کشیده‌ای.‌پژواک​ سخنی با تو دارم.»

«در چه موردی؟»

『در مورد‌بالای​ سیستم کابالایی که‌روی​ در اختیار داری.』

اژدهای کهن لحظه‌ای‌مراتب​ درنگ کرد و سپس‌روز​ به کلامش ادامه داد:

『کسی که نخستین بار‌روی​ سیستم کابالا رو به وجود‌صدای​ آورد، هیچ‌کس جز سلیمان نبود.』

زیک از‌می‌زد​ شنیدن سخن اژدهای‌موقع​ کهن جا خورد.

«سلیمان، همون‌بالای​ شاه کارکوسا، خداکش...‌روی​ و پادشاه سقوط‌کردگان؟»

『درسته.』

زیک پیش از این گمان می‌کرد که شاید خودِ‌صدای​ اژدهای کهن این سیستم را پدید آورده باشد، از‌گفت​ همین رو با برملا شدن این حقیقت دچار سردرگمی شد.

«اگه این‌طوره... یعنی‌اگه​ شاه شیاطین سیستم‌توی​ کابالا رو ساخته؟»

『اون سیستم کابالا رو پیش از اقدام‌لرزیدن​ به خداکشی ساخت؛ با این هدف که‌چالش​ فانی‌ها رو از چنگال صورت‌های فلکی نجات بده.』

«مگه نجات‌واقع​ دادنشون با سیستم‌پیشین​ کابالا ممکن بود؟»

『سیستم کابالا به موجودات فانی اجازه می‌داد کارما رو‌صدای​ مهار کنن؛ نیرویی که تا پیش از اون فقط‌گفت​ صورت‌های فلکی از طریق اقتدارهای خودشون قادر به هدایتش بودن.』

با شنیدن سخنان اژدهای کهن،‌موقع​ جرقه‌ای در ذهن زیک درخشید‌مگه​ و حقیقتی برایش آشکار شد.

دلیل اینکه او می‌توانست اقتدار صورت‌های‌شروع​ فلکی را به کار ببندد، در‌پیچید​ نهایت به خاطر سیستم کابالا بود.

مهم نبود یک انسان تا چه پایه‌ای از‌آزادی​ قدرت اوج بگیرد؛ بهره‌گیری مستقیم از اقتدار یک صورت‌موج​ فلکی دقیقاً به همان صورتِ اصیل، امری محال بود.

هر کسی برای به کار گرفتن یک‌کرد​ اقتدار، ناچار می‌شد به خادم آن صورت‌کشیده‌ای​ فلکی بدل گردد و کالبد آواتارش شود.

اما زیک توانسته بود تمام اقتدارهایی را‌کوه‌های​ که بلعیده بود، بی‌هیچ قید و بندی و‌باخبر​ به دور از چنین قوانینی به کار گیرد.

زیک از اژدهای کهن پرسید:

«شاه سلیمان چطور تونست دست به چنین‌روز​ کاری بزنه؟ اونم در نهایت فقط یه‌اوقات​ فانی بود. نکنه از یه اژدها کمک گرفت؟»

اژدهای کهن در‌می‌یافت​ پاسخ به پرسش زیک‌کرد​ سخنش را پی گرفت:

『اون اولین دراگونکین بود؛ کسی‌موقع​ که با یاری خدای آشوب،‌مگه​ با یه اژدها پیمان بست.』

«شاه سلیمان اولین دراگونکین بود؟ نه زیمنس‌لرزیدن​ آپولیون که به زور قلب اژدهای طرف‌چالش​ پیمانش رو توی بدن خودش کار گذاشته بود؟»

زیک در افکارش‌مراتب​ با کلام اژدهای‌خود​ کهن کلنجار رفت.

پس از سروسامان‌می‌یافت​ دادن به افکارش، رو‌کرد​ به اژدهای کهن گفت:

«پس خدای آشوب‌اگه​ اولین دراگونکین رو‌توی​ به وجود آورد؟»

سخنان اژدهای کهن ادامه یافت:

『خدای آشوب، سرچشمه کیهانه که همراه با نور نخستین، این‌آرزویش​ جهان رو پدید آورد. آشوب هست تا نظم مجالِ بودن‌همون​ داشته باشه، و نظم هست تا آشوب جهان رو نبلعه.』

«خیلی دل خوشی از شنیدن این حرف‌های‌کرد​ مبهم و فلسفی ندارم. در هر حال، اصلاً‌سرش​ چرا اون خدای آشوب دراگونکین‌ها رو خلق کرد؟»

با پرسش زیک،‌اگه​ سیمای تالار باشکوه بار‌کوه‌های​ دیگر دستخوش دگرگونی شد.

غرومممم—

سرتاسر فضا به پرده‌ای عظیم بدل گشت‌روز​ و خاطرات اعصار گذشته در گرداگردشان به‌اوقات​ چرخش درآمد و به نمایش گذاشته شد.

زیک به تماشای شهر باستانی‌شروع​ برخاسته از ژرفای آن خاطرات نشست؛‌پیچید​ شهری متعلق به دورانی بی‌اندازه دوردست.

نه فقط انسان‌ها، بلکه نژادهای گوناگونی که نظیرشان را هرگز ندیده‌الان​ بود در کنار یکدیگر می‌زیستند؛ هیولاهای اساطیری در فراز آسمان به‌بدل​ پرواز درمی‌آمدند و صورت‌های فلکی از بالا نظاره‌گر بودند و شادمانی می‌کردند.

به راستی که بهشتی‌می‌یافت​ آرمانی بود، درست همانند‌کرد​ یک تابلوی نقاشی خیره‌کننده.

『اون روزگار، عصر وفور و برکت بود. برعکسِ دوران کنونی، تمام قاره به صورت یکپارچه‌چنین​ به هم پیوند خورده بود. نور نخستین آفریده‌های خودش رو گرامی می‌داشت و هرچه در‌چیزهایی​ توان داشت به اون‌ها می‌بخشید تا در هیچ چیزی کم و کسری نداشته باشن. اما...』

دیری نپایید که‌می‌یافت​ تصاویر پرده رو‌لرزیدن​ به دگرگونی گذاشت.

موجودات جهان پدیدارها که از زیستن در میان وفور نعمت و‌الان​ آسایش دل‌زده و ملول شده بودند، سر به طغیان و ستیز‌بدل​ برداشتند؛ به غارت یکدیگر پرداختند و دست به فجایعی سهمگین زدند.

به شکار هیولاهای اساطیری روی آوردند،‌شروع​ ارواح را به بند کشیدند و‌پیچید​ نژادهای دیگر را به بردگی درآوردند.

صورت‌های فلکی با دیدن این آشوب، در آغاز‌آزادی​ کوشیدند مانع آن‌ها شوند، اما با گذر زمان،‌افکاری​ رفته‌رفته خودشان نیز دست‌اندرکار و شریک جرم شدند.

اندک‌اندک سر و کله صورت‌های فلکی‌ای پیدا شد‌پژواک​ که هر یک از نژادی جانب‌داری می‌کردند، و‌بالا​ جهان در کام هرج‌ومرج و تاریکی سرنگون شد.

نور نخستین، با نظاره سرزمینی که بدین شکل‌یخی​ هولناک تباه و منحرف گشته بود، راه‌های بی‌شماری‌قبلی​ را آزمود تا همه‌چیز را از سر بگیرد.

سیلاب‌های عظیم جاری ساخت و سراسر‌شروع​ پهنه خاک را با نوری خیره‌کننده‌پیچید​ و سوزان به خاکستر بدل کرد.

صورت‌های فلکی که از نابودی شتابان‌خود​ اسباب‌بازی‌های خود—یعنی مخلوقات—به دست نور نخستین ناخشنود‌گاهی​ و ماتم‌زده بودند، چاره‌ای جز مداخله ندیدند.

سرانجام، صورت‌های فلکی بر سر یک تصمیم‌کرد​ هم‌داستان شدند و عزم جزم کردند تا‌کشیده‌ای​ قدرت را از چنگ نور نخستین بیرون بکشند.

اما از آنجا که تمام صورت‌های فلکی در‌یخی​ اصل از بطن خودِ نور نخستین برخاسته بودند، با‌تصورش​ اقتدارهای خویش توان ایستادگی در برابر آن را نداشتند.

از این رو، به جستجوی تنها‌شروع​ وجودی برآمدند که توان رویارویی با نور‌سرنوشت​ نخستین را در چنته داشت: «خدای آشوب».

آن‌ها خدای آشوب را خفته در اعماق بی‌پایان‌آزادی​ ورطه یافتند و نیروی او را به امانت‌افکاری​ گرفتند تا در برابر نور نخستین قد علم کنند.

در پایان، نور نخستین که به دست صورت‌های‌پژواک​ فلکی—که تفاوتی با کالبدهای آواتار خودش نداشتند—تکه‌تکه و‌بالا​ متلاشی شده بود، اقتدارش را از کف داد.

صورت‌های فلکی از بیم آنکه مبادا‌توی​ روزی نور نخستین دیگر بار سر‌آزاد​ برآورد، تصمیم به تنزل رتبه الهی‌اش گرفتند.

نور نخستین تنها در عنوان به «خدای خورشید» فروکاسته‌پژواک​ شد، در حالی که خدای آشوب نیز دست‌بسته ماند‌آورد​ و تحت نام «ایزدبانوی ماه» مهر و موم گردید.

نور نخستینِ ضعیف‌شده تنها نامی پوشالی از‌روز​ خدای خورشید را با خود به دوش‌اوقات​ می‌کشید، اما سرنوشت خدای آشوب یکسره دیگرگون بود.

در درازنای اعصار پیاپی، در حالی که نامش تحت‌صدای​ عناوین گوناگون به عنوان ایزدبانوی ماه دهان به دهان‌گفت​ می‌گشت، پیوسته در پی بازپس‌گیری الوهیت بنیادین خویش بود.

در این میان، سرانجام کسی پدیدار شد‌کوه‌های​ که در پی خدای آشوبِ به بند‌چیزهایی​ کشیده شده در لوای ایزدبانوی ماه برآمد.

『اون شخص من و سلیمان بودیم. ما تلاش کردیم خدای آشوب رو که در الوهیت ایزدبانو‌سرش​ اسیر مونده بود نجات بدیم و نور نخستین رو احیا کنیم؛ تا جلوی جنایات صورت‌های فلکی‌خیره​ رو بگیریم که با به کار بستن خودسرانه کارما، نظم جهان پدیدارها رو از بین می‌بردن.』

زیک می‌دانست که سلیمان، همان خداکش نامدار، سال‌ها علیه‌مطلقی​ صورت‌های فلکی شمشیر زد و سرانجام در پی سلسله‌ای از‌اگه​ وقایع، خود نیز به یک صورت فلکی ساقط‌شده بدل شد.

اژدهای کهن ادامه داد:

『اما با قدرتی که در اختیار داشتیم، رهایی بخشیدن به خدای آشوب ناممکن بود. همین‌طور‌باخبر​ برانگیختن دوباره نور نخستین، که قدرتش پیش‌تر پراکنده شده و توسط بقیه صورت‌های فلکی بلعیده‌شیاطین​ شده بود، محال می‌نمود. درست در همون بحبوحه، خدای آشوب پیشنهادی پیش پای ما گذاشت.』

«چه پیشنهادی؟»

『برای در هم شکستن این چرخ راکد و نظمی که‌آرزویش​ صورت‌های فلکی بنا کرده بودن، تصمیم گرفت قدرتی به سلیمان عطا‌موقع​ کنه تا بتونه بر خلاف جریان سرنوشت بشوره و پیش بره.』

«همون قدرت بود که‌روی​ شاه سلیمان رو به‌پژواک​ یه دراگونکین تبدیل کرد؟»

『دراگونکین شدنِ سلیمان فقط یک پله در گذرگاه‌یخی​ سرنوشت بود. قدرتی که خدای آشوب به اون بخشید،‌تصورش​ چیزی سراسر متفاوت و فراتر از این حرف‌ها بود.』

کلام اژدهای کهن اندکی خاموش‌روی​ ماند و سپس طنین آن‌صدای​ بار دیگر در ذهن زیک پیچید:

『شکافی ناچیز فراتر از چارچوب قوانین جهان،‌روز​ دست‌پرورده خدای آشوب. موجوداتی که از این قدرت‌چنین​ برخوردار می‌شن، در جهان پدیدارها "بی‌قاعده" خونده می‌شن.』

ناولها | novelha.net