چپتر 307: مقر مخفی انجمن سپیدهدم زرین
0«انجمن سپیدهدم زرین؟ والنسیا؟»
انجمن سپیدهدم، سازمانی بود که توسط مادرکنونی زیک، لورا آگاممنون، و پب والنسیا کهنیز زمانی یک آرچ پالادین بود، رهبری میشد.
اما برای زیک غیرممکن بود که از این واقعیت غافلگیرروزها نشود؛ اینکه پاپ، رئیس سازمانی با نامی مشابه، یعنی انجمنطولی سپیدهدم زرین بود و نام خانوادگی والنسیا را یدک میکشید.
بئاتریس به زیک نگاه کرد و گفت:آورد «وقتی پایین رفتیم، همهچیز را توضیح میدهم.» زیکخالق هم به دنبال او وارد گذرگاه مخفی شد.
گذرگاه مخفی که زیریاد تابوتدان سنگی تعبیه شدهنیز بود، امتداد زیادی داشت.
«عالیجناب، آیا ایننور گذرگاه یک راه فرارکنونی برای مواقع اضطراری است؟»
«درست است. پاپ قبلی مرا از وجود آنوجود مطلع کرد. این روزها، از آن به عنوان راهیحالی برای ملاقات مخفیانه با انجمن سپیدهدم زرین استفاده میکنم.»
در حالی که زیک به دنبال بئاتریسآورد در گذرگاه مخفی قدم میزد، طولی نکشید کهخالق در مقابلشان به یک در عظیم برخورد کرد.
روی در آهنی، دقیقاً همان نشانیکشتی حک شده بود که پیشتر روینماد مقبره زیرزمینی ساختهشده توسط پب دیده بود.
«این نشان بانور نشان استاندارد فرقهپیش خورشید متفاوت است.»
زیک با یک حدساست ناگهانی از بئاتریس پرسید: «عالیجناب،مطلع میدانید این نشان نمایانگر چیست؟»
بئاتریس در پاسخ به سؤال زیک سر تکان داد ونیز گفت: «این نشانی است که فرقه نور از آن استفاده میکرد؛نداشت فرقهای که پیش از فرقه خورشید کنونی، خدای نور را میپرستید.»
زیک به یاد آوردیاد که این نشان را دراگر کشتی آرک نیز دیده بود.
اگر فرقه نور از اینفرقهای نشان استفاده میکرده... شاید این نمادآورد خدای نور، یعنی خدای خالق باشه.
از آنجا که زیک دردرست الهیات مهارت چندانی نداشت، حدس وعنوان گمانهایش تا همین جا قد میداد.
او تصمیم گرفت بعداً جزئیاتمیپرستید بیشتر را از آرینا که دراگر این مسائل دانش کافی داشت، بپرسد.
بئاتریس قدرتش را به نشانآورد نور تزریق کرد و در،میکرده یک بار دیگر خودبهخود باز شد.
او بهداد زیک اشاره کرد.فرقهای «از این طرف.»
زیک بهمواقع دنبال بئاتریس ازدرست پلهها بالا رفت.
با بررسی نقشه، از اینکه متوجه شد گذرگاهکشتی مخفی به بیرون از کاخ پاپ راه داردباشه و به حومه شاهزادهنشین وادوکا متصل میشود، غافلگیر شد.
علاوه بر این، گذرگاه به زیرزمین یک انبارنیز قدیمی متصل بود که به آنها اجازه میدادالهیات بدون جلب توجه دیگران از آنجا خارج شوند.
به محض خروج، بئاتریس با مهارت لباسهایکنونی تشریفاتیاش را درآورد و لباسهای سادهای را کهاگر از قبل آماده کرده بود، به تن کرد.
با استفاده از طلسمی برای تغییر رنگ موهایشوجود به قهوهای، او دیگر نه شبیه به پاپ،میکنم بلکه مانند یک زن معمولی به نظر میرسید.
«از اینپیش طرف بیایید،خدای سر زیک.»
زیک بهخدای دنبال بئاتریس ازآورد انبار خارج شد.
آنجا بازاری در حومه شاهزادهنشین وادوکا بود که مردم عادی ازآورد آن استفاده میکردند؛ برخلاف خیابانها و امکانات منظم مرکز شهر که محلمهارت عبور روحانیون و اشراف بود، اینجا پر از هرجومرج و سروصدا بود.
شاید به خاطر شایعات نزدیک شدن هیولاها، بازار حتیمطلع آشفتهتر از حد معمول به نظر میرسید. مردم از ترسمیزد میلرزیدند و شایعات شومی را در گوش یکدیگر زمزمه میکردند.
«شنیدم که شهرهای دیگهخدای رو کاملاً سوزوندن وکشتی با خاک یکسان کردن.»
«پس اینجاخدای هم تویاد خطره، نه؟»
«اوه، اگه اوضاع اونقدر خراب بود،پیش کلهگندهها زودتر از همه فرار میکردن!کشتی چون هنوز اینجان، پس حتماً مشکلی نیست!»
«چرتوپرت نگو. اون آدما از اون... جادوی تلهپورت مکانی یاروزها هر چی که اسمشه دارن، برای همین میتونن یکشبه برن یهنکشید کشور دیگه. به خاطر همینه که تا الان موندن، مگه نه؟»
با دیدن رعایایی که سعی داشتندیاد با این حرفها اضطرابشان را از خودشاید دور کنند، چهره بئاتریس در هم رفت.
با این حال، او خودش را جمعوجورآرک کرد و با قدمهایی استوار وارد یکباشه ساختمان قدیمی در کوچهای از بازار شد.
ظاهر آنجا شبیه به یک فروشگاه خواربارفروشیکنونی معمولی بود، اما زیک به محض ورودنیز متوجه شد که این تنها یک پوشش است.
زنی که خود را به عنوان فروشنده جا زدهمطلع بود، یک جادوگر بود و مردی که به نظرقدم میرسید صاحب مغازه باشد، شوالیهای آموزشدیده در مبارزه بود.
وقتی بئاتریس یک چهره ناآشنا رایاد با خود به داخل آورد، آنهامیکرده با احتیاط به زیک چشم دوختند.
بئاتریس دستش را بالا آورد تا به آنهانیز اطمینان دهد. «مشکلی نیست. ایشون کسیه که برایالهیات کمک به ما اومده. طبقه دوم رو باز کنید.»
با حرف بئاتریس، جادوگری که درپیش لباس فروشنده پنهان شده بود، یککشتی حلقه جادویی مخفی را فعال کرد.
سپس هیزمهای چیدهشده در گوشهایدرست از مغازه خودبهخود روی هم سوارعنوان شدند و پلههایی را شکل دادند.
بئاتریس زیکپیش را بهخدای بالا راهنمایی کرد.
در کمال تعجب زیک، طبقه بالا دارایآرک یک نقشه قارهای، یک تابلوی وضعیت و اسنادآنجا مختلفی بود که به دیوارها سنجاق شده بودند.
بئاتریس به زیک لبخندمیکرد زد. «به مقر انجمن سپیدهدممیپرستید زرین خوش آمدید، سر زیک.»
قار! قار!
صدای شومخدای کلاغی دریاد هوا طنینانداز شد.
در پایین آن، صفوفمیکرد سربازان با صدای تیزخدای برخورد فلزات رژه میرفتند.
شوالیههای سوار بر اسب بردرست سر سربازان فریاد میزدند: «نظمروزها صفوف و ستونها رو حفظ کنید!»
پرچمی که شوالیه در دست داشت، درآورد باد به اهتزاز درآمده بود و نقشنماد چهره یک گرگ روی آن خودنمایی میکرد.
صف بیپایان نیروها،میپرستید جاده سلطنتی پادشاهی مقدسآرک را پر کرده بود.
در آن زمان، تنها یک قدرتپیش در کل قاره میتوانست چنین نیروی عظیمیآرک را به یکباره بسیج کند: امپراتوری روم.
یکی از سیزده لژیون امپراتوری روم،قبلی یعنی فرقه شوالیههای کاخ عقرب آسمانی،راهی در خط مقدم نیروها پیشروی میکرد.
رهبری فرقه شوالیههای کاخ عقرب آسمانی برآورد عهده نایبکاپیتان کارلیتو لوچیانو بود که از سرخالق تا پا با آرتیفکتهای جادویی مسلح شده بود.
او همان کسی بود که پیش از این برای دستگیری زیک با زیمنس متحد شدهآنجا بود، اما در نهایت با شکستی سنگین مواجه شد، نیروهایش را از دست داد ودانش تنها به لطف رحیم، تلهپورتکننده مکانی و رهبر گروه شش، توانست جان سالم به در ببرد.
او به خاطر آن شکست تقریباً موقعیت خود را بهیاد عنوان نایبکاپیتان از دست داده بود، اما به لطف درایتباشه سیاسی و فن بیانش، توانسته بود آن را حفظ کند.
این بار، او برای لشکرکشی شخصیقبلی امپراتور داوطلب شده بود و نیروهایراهی اضافهای را نیز با خود آورده بود.
در کنار کارلیتو، مردی با هیکلی چنان عظیم سواری میکردنیز که تصویر یک بربر را در ذهن تداعی میکرد؛ اوچندانی با چشمانی بسته و در تمرکزی عمیق بر اسبش نشسته بود.
او گیلیان اپکس،میپرستید کاپیتان فرقه شوالیههایکشتی کاخ عقرب آسمانی بود.
برخلاف کارلیتو، گیلیاننور اپکس مظهر یک جنگجویکنونی ناب و خالص بود.
او که هیچ استعدادی در سیاست نداشت، امور خارجی را به کارلیتو که مهارتهایمخفیانه شوالیهگریاش چنگی به دل نمیزد سپرده بود، و در عوض تمام وقت خود را صرفنشانی تمرین میکرد تا از آخرین دیوار برای تبدیل شدن به یک شوالیه سیاه عبور کند.
اگر به خاطر اصرارهایخدای کارلیتو نبود، او هرگزکشتی در لشکرکشی قبلی شرکت نمیکرد.
او خوشحال بود که متقاعد کردنشکشتی در مورد به دست آوردن بینشهاینماد جدید در میدان نبرد، نتیجه داده است.
فرقه شوالیههای کاخ عقرب آسمانی بدون هیچ توقفیخدای به سوی منطقه مرزی پادشاهی مقدس، جایی کهمیکرده نیروهای امپراتور مستقر بودند، به پیشروی خود ادامه داد.
خیلی زود جاده به پایان رسید و وقتیوجود به بالای تپهای رسیدند، دهها هزار سرباز رامیکنم دیدند که در دشت مرزی اردو زده بودند.
پرچمهای گرگ نقرهای که نمادمیپرستید امپراتور بودند، در گوشه ونیز کنار به اهتزاز درآمده بودند.
کارلیتو آب دهانش رایاد به سختی قورت دادنیز و وارد اردوگاه امپراتور شد.
«چرا اینقدر ساکته؟»
کارلیتو با رسیدن بهاست اردوگاه، متوجه جو غیرعادیوجود حاکم بر فضا شد.
اردوگاهی با این تعداد نیرومیپرستید امکان نداشت تا این حدنیز در سکوت فرو رفته باشد.
حتی در منظمترین و منضبطترین پادگانها هم باید صداییاگر از برپایی خیمهها، آشپزی یا دستکم گپ و گفتچندانی سربازان به گوش میرسید؛ اما مطلقاً هیچ صدایی نبود.
این سکوت وهمآور، درست مثلفرقهای اینکه هیچکس در آنجا حضوریاد نداشت، لرزه بر اندامش میانداخت.
کارلیتو از اسباضطراری پیاده شد و نگاهیمرا به اطراف اردوگاه انداخت.
وقتی به درون چادرهای سربازانمیپرستید سرک کشید، میتوانست حضور افرادینیز را در داخل حس کند.
اما سربازان یا مات و مبهوت بدون کلمهای براگر جای خود نشسته بودند، یا دراز کشیده و زیرچندانی لب با خودشان پچپچ میکردند؛ تمام ماجرا همین بود.
هیچ جنبوجوش و حیاتی در آنها دیده نمیشد؛ صرفاً با چشمانیآورد بیفروغ که به نقطهای نامعلوم در فضا خیره مانده بود، نجواهاییالهیات مبهم را تکرار میکردند؛ رفتاری که فرسنگها با حالت عادی فاصله داشت.
«لعنتی، چه خبرهاضطراری اینجا؟ همهشون به سومامرا معتاد شدن یا چی؟»
در حالی که کارلیتو از این صحنهآورد چندشآور و ترسناک به خود میلرزید، ناگهاننماد جادوگری با ردای سیاه مقابلش پدیدار شد.
«وای! اینخدای دیگه چه...یاد زهرهترکم کردی!»
کارلیتو با ظهورنور ناگهانی جادوگر قدمیپیش به عقب برداشت.
کلاه ردا تا پایین کشیده شده بود و چهرهاش راروزها میپوشاند، اما لبهای جادوگر که درست مثل جسد سیاه شدهطولی بود و ناخنهای قیرگونش توجه را به خود جلب میکرد.
علاوه بر این، پوست جادوگر تهرنگییاد برنزی داشت؛ با اینکه حرکت میکرد، اماشاید کاملاً مرده و بیروح به نظر میرسید.
«اعلیحضرت هرخدای دوی شمایاد را فراخواندهاند.»
صدای خشدارداد جادوگر لرزه برفرقهای تن شنونده میانداخت.
کارلیتو ناگهان یاد دارندگان توانایی دودمانی ازمرا خانواده نوسترا افتاد که در زمان همکاریمخفیانه با زیمنس دیده بود، یا جادوگران تاریک ناراک.
آن زمان به نظرش آنها بسیار عجیب وکشتی نامتعارف میآمدند، اما در مقایسه با ارتش وباشه جادوگران امپراتور، آنها تقریباً شبیه انسانهای عادی بودند.
به نظر میرسید امپراتور برای رسیدن به جاودانگی به انواعمیکرده و اقسام علوم و فنون ممنوعه متوسل شده بود؛ حتیگمانهایش چنین موجودات کفرآمیز و خطرناکی را در کنار خود نگه میداشت.
کارلیتو برای تثبیت موقعیت خود داوطلب حضور درخدای این لشکرکشی شده بود، اما نمیتوانست این حسمیکرده تشویش و ناآرامی را از خود دور کند.
در واقع، او سعی کرده بود با ژولیوس که به زیمنسعنوان متصل بود همپیمان شود، اما آن نقشه شکست خورد؛ بنابراین چارهایمقابلشان نداشت جز اینکه برای این لشکرکشی دوباره خود را به امپراتور بچسباند.
شایعات پیرامون مسائل شخصی امپراتور و موضوعات گوناگونکشتی دیگر به قدری وخیم بود که سایر فرقههایباشه شوالیهای تمایلی به پیوستن به این لشکرکشی شخصی نداشتند.
در نهایت، امپراتور تنها باآورد محافظان شخصی و سربازان خودمیکرده راهی این نبرد شده بود.
کارلیتو پس از سبک و سنگینپیش کردنهای فراوان، گیلیان را متقاعد کردهکشتی بود که از امپراتور پیروی کنند.
شنیده بود هدف این لشکرکشی هیولاها نبودند، بلکه پادشاهی مقدس بود. اگر امپراتور ازمخفیانه این سد عبور میکرد، اقتدار سلطنتی را حفظ مینمود و با شروع از پادشاهی مقدسنشانی جنگهای سرزمینی را گسترش میداد... او میتوانست فرصتی برای ترفیع و پیشرفت به چنگ آورد.
کارلیتو به داشتنکنونی چشمانی تیزبین دریاد شکار فرصتها میبالید.
اینکه توانسته بود از پسر دوم یک بارون خردهپای استانیمیکرده به چنین جایگاهی دست یابد، تنها به خاطر استفاده بهگمانهایش موقع از فرصتها بود و دلیل موجهی برای این اعتمادبهنفس داشت.
شرایط پیشرو مانند یک قمار بود، اما باورخدای داشت اگر این برهه را به درستی پشتمیکرده سر بگذارد، میتواند آیندهای نوین برای خود بسازد.
او با آرام کردناست ذهن پرآشوبش، به همراهوجود گیلیان وارد خیمه امپراتور شد.
اما به محض ورود به خیمهیاد امپراتور، کارلیتو برای اولین بار در زندگیاششاید از تصمیمی که گرفته بود پشیمان شد.
فضای درون خیمه،میپرستید صحنهای از وحشت بودآرک که در وصف نمیگنجید.
گروهی از فرقهگرایان با لبها و ناخنهای سیاه، درمیپرستید حال کشیدن خون تازه از انسانهای زنده بودند و آنخالق را با داروهای مختلف ترکیب میکردند تا معجونهایی عجیب بسازند.
این جادوگران فرقهگرا، خبیثهایی بودند کهقبلی بدون هیچ ابایی پلیدیهایی به مراتب شیطانیترملاقات و وحشتناکتر از جادوگران تاریک مرتکب میشدند.
چنین فرقهگرایانی درون خیمه امپراتور بیوقفه درآورد حال تولید اکسیرهای ممنوعه هولناکی بودند ونماد از انسانها به عنوان مواد اولیه استفاده میکردند.
«اهق.»
حتی کارلیتو که به داشتن تحملی بالا و معدهای پولادینیاد افتخار میکرد، از بوی تعفن خون و داروهای تندی کهباشه در خیمه امپراتور میپیچید، سرگیجه گرفت و حالت تهوع پیدا کرد.
گیلیان که تا آن لحظه چشمانش رامرا بسته نگه داشته بود، اکنون پلک گشودمخفیانه و به آن منظره هولناک خیره شد.
در همان لحظه، جادوگری کهمیپرستید راهنمایشان بود اشارهای کرد ونیز گفت: «از این طرف، لطفاً.»
کارلیتو و گیلیان از میان آنکشتی خیمه جهنمی گذشتند و به بخشهای عمیقتر،خالق جایی که امپراتور اقامت داشت، وارد شدند.
خیمه امپراتور پر از شیشههای بیشمار معجون،کنونی دایرههای جادویی کشیدهشده با خون، و طومارهایی پوشیدهاگر از نوشتههایی به زبانهای ناآشنا و نامفهوم بود.
دود بخور بیوقفه از عودسوزها برمیخاست،قبلی طوری که صرفِ استشمام آن رایحه وهمآورملاقات احساس جنون را در آدمی بیدار میکرد.
امپراتور روی تختی دراز کشیدهمیپرستید بود و بیش از دوازدهنیز فرقهگرا دورش حلقه زده بودند.
پردهای کشیده شده بود و پیکرش را پنهان میکرد، امامیکرده لولههای متصل به بیش از ده شیشه معجون به وضوحگمانهایش نشان میداد حال و روزش تا چه حد وخیم است.
«آیا شوالیههای کاخ عقربمیکرد آسمانی رسیدهاند؟» ناگهان صدایی ازمیپرستید پشت پرده به گوش رسید.
کارلیتو که از صدای رسادرست و باصلابت امپراتور جا خوردهروزها بود، بیدرنگ به زانو درآمد.
«به پیشگاه اعلیحضرت ادای احترام میکنم! کارلیتو لوچیانو، در جایگاه نایبفرماندهاگر فرقه شوالیههای کاخ عقرب آسمانی، به همراه شوالیههای این فرقه به رهبریهمین کاپیتان گیلیان آپکس، به اینجا آمدهایم تا فرامین اعلیحضرت را اطاعت کنیم!»
امپراتور پس ازمیپرستید شنیدن سخنان کارلیتوکشتی لحظهای سکوت کرد.
سپس با همان صدای رسا گفت: «کارلیتو. بله، تومیپرستید را به یاد میآورم. تو همان فرد درستکاری بودی کهخالق به جای گیلیانِ خاموش، برای وظایف دشوار فراوانی پیشقدم میشدی.»
در واقع، کاپیتاناضطراری گیلیان فردی لال بودمرا که توانایی تکلم نداشت.
اما کمترپیش کسی از اینمیپرستید موضوع باخبر بود.
بیشتر افراد گمان میکردند گیلیان صرفاً کمحرفآرک است، و از آنجا که کارلیتو امور خارجیآنجا را مدیریت میکرد، این راز پنهان مانده بود.
کارلیتو از اینکه امپراتورمیکرد چنین مسئلهای را بهخدای یاد داشت، دچار شوک شد.
«بـ-بله، اعلیحضرت!مواقع شما مرااست به خاطر دارید.»
«بله، به یاد دارم. تو جوانی بودی باکشتی چشمانی تیزبین و دانا. بیست سال از زمانیباشه که این لقب را به تو اعطا کردم میگذرد.»
با شنیدن سخنان امپراتور، آن هم درآرک حالی که حتی زمان اعطای لقب را بهآنجا خاطر داشت، اشک در چشمان کارلیتو حلقه زد.
سپس بهداد سرعت بهمیکرد واقعیت برگشت.
از خود پرسیداضطراری آیا حال امپراتور رومرا به بهبودی رفته است؟
گرچه پشت پرده پنهانخدای بود، اما در صدایش هیچآرک نشانی از بیماری احساس نمیشد.
صدایش حتی سرزندهتر و پرصلابتتر ازکشتی آن چیزی بود که از مراسمنماد شوالیهگری بیست سال پیش در خاطره داشت.
اگر سلامت امپراتور بازیافته شدهفرقهای بود، این یک فرصت استثنایییاد برای او به شمار میرفت.
او خیلی وقت پیشاست آن صحنه هولناک چند لحظهمطلع قبل را فراموش کرده بود.
کارلیتو تمام تمرکزش را رویمیپرستید این گذاشته بود که چگونه بیشتریناگر سود ممکن را نصیب خود کند.
در آن لحظه، امپراتور خطاب به کارلیتو گفت: «کارلیتو، دوست دیرین من.نماد آیا میتوانی به همراه همرزمت گیلیان، هیولاهایی را که پادشاهی مقدس راگرفت تهدید میکنند برایم سرکوب کنی و رعایای رنجدیده پادشاهی مقدس را نجات دهی؟»
با اشاره سرسری امپراتورمیکرد به واژه «نجات»، کارلیتوخدای به یک نتیجه رسید.
شاید وضعیت جسمانیاشاضطراری بهبود یافته بود، امامرا امپراتور همچنان مجنون بود.