چپتر 364: سایه اهریمنان بر پایتخت
0«آبل رو بکش...»
همانطور که انتظاراحضار میرفت، ژولیوس مخالفسنگهای سرسخت آبل بود.
زیک لحظهای اندیشید،احضار سپس نگاهش را بهاشک ژولیوس دوخت و گفت:
«از همون اول، کنسول میتونست بهسادگی تضمیننامه شاهزادهشتابی برگزیننده برای اصالت خون امپراتوری آبل رو باطل کنه.مهار اونوقت ارتش امپراتوری میتونست برای سرنگون کردنش بسیج بشه.»
ژولیوس در پاسخ بهمنظورت این سخنان سرش راچشمانش به علامت نفی تکان داد:
«رُم تا همین الانشجهان هم به چنگ اونهادستساز افتاده. دیگه فایدهای نداره.»
زیک با شنیدناحضار پاسخ ژولیوس اخمهایشسنگهای را در هم کشید:
«به چنگاشک اونها افتاده؟ منظورتمیکردند آبل و زیمنسه؟»
ژولیوس سر تکان داد وزیمنسه در حالی که وحشت درمیزد چشمانش موج میزد، بهآرامی لب گشود:
«اهریمنهای پلید...زیمنس رُم روجهان تسخیر کردن.»
زیک بازیمنس شنیدن حرفهای ژولیوسپدیدارها چانهاش را خاراند:
«اهریمنها رُم رودستساز تسخیر کردن... اینآنجا یه تعبیر استعاریه؟»
ژولیوس بااخمهایش این پرسشمنظورت از جا پرید:
«نه! اهریمنهایزیمنس واقعی! دیوهایجهان واقعی پدیدار شدن!»
چشمان ژولیوس از شدت تشویش وسنگهای اضطراب وحشی شده بود و رگههایاوضاع سرخ خون در آن خودنمایی میکرد.
زیک از واکنشدستساز شدید او بیدرنگ بهاوضاع اصل ماجرا پی برد:
«قوم شیطانیاخمهایش توی رُممنظورت ظاهر شدن.»
ناراک و زیمنس برای احضارپدیدارها قوم شیطانی به جهان پدیدارها ازآنجا سنگهای اشک خون دستساز استفاده میکردند.
از آنجا که اوضاع با شتابی سرسامآور دگرگون شده بود،میکردند بعید نبود آبل را جلو انداخته باشند تا قوم شیطانیباشند را احضار کند و مهار رُم را در دست بگیرد.
ژولیوس در حالیدستساز که اندامش میلرزید،آنجا دوباره روی صندلیاش فروافتاد.
او در مقام مارشال اعظم که کل ارتشچشمانش امپراتوری رُم را فرماندهی میکرد و همچنین به عنوانحرفهای کنسول، اینک یکسره در چنگال ترس اسیر شده بود.
زیک از ژولیوس پرسید:
«هر چی هم بشه، اونهاپدیدارها به کنسول آسیبی نمیزنن. چرامیکردند اینقدر از آبل وحشت داری؟»
ژولیوس با شنیدن این حرفمیکردند سرش را بالا آورد و آنبعید را با هر دو دست فشرد:
«تعریف اونها از "بیآسیب موندن" زمین تا آسمون با چیزیمیزد که ما انسانها میفهمیم فرق داره... در حال حاضر جنایتهااهریمنها و وحشتهای ناگفتنی و غیرقابل تصوری توی رُم داره رقم میخوره.»
زیک که دید ژولیوس دارد بارسنگهای دیگر در گرداب وحشت فرو میرود،اوضاع دستهایش را محکم به هم کوبید.
تق!
صدای تیز و بلند دست زدن،آنجا حواس ژولیوس را سر جایش آوردنبود و نگاهش به زیک دوخته شد.
زیک رو به او گفت:
«اوضاع رو درک کردم. چندپدیدارها تا سؤال دارم که اگهمیکردند جواب بدی، خیلی کمکمون میکنه.»
ژولیوس بهزیمنس نشانه تأییدجهان سر تکان داد.
«شاهزاده دوم لئو و شاهزاده چهارم کاروساوضاع مهمان اردوگاه من هستن. میشه یکیشون رو بهباشند مقام امپراتوری رسوند تا آبل رو بیرون برونیم؟»
ژولیوس در حالیکشید که از پرسش زیکوحشت میلرزید، ناخنهایش را جوید.
او وحشت از آبل راپدیدارها در اعماق ذهنش سرکوب کردمیکردند و احتمالات را سبکسنگین نمود.
طولی نکشیدزیمنس که ژولیوسجهان سر تکان داد:
«اـاگه شاهزاده دوم و شاهزاده چهارم دست بهشتابی یکی کنن، حتی میتونیم اونهایی رو که اعلامکند بیطرفی کرده بودن هم به سمت خودمون بکشیم.»
در اصل، شاهزاده چهارم کاروس پیشتر دروحشت جبهه شاهزاده اول قرار داشت که وارثپلید ردهبالای تاج و تخت به شمار میرفت.
به همین دلیل ژولیوس با بهرهگیری از آبل، شاهزاده چهارم راآنجا شستوشوی مغزی داده بود تا او را به اردوگاه خود بکشاندمهار و امیدوار بود نیروهای شاهزاده اول را نیز با خود همراه سازد.
اما مداخله بهموقع زیک موجب تبعید شاهزاده چهارم به میدلند شده بود؛اوضاع در نتیجه، هرچند ژولیوس در به بند کشیدن شاهزاده اول توفیق یافت،بگیرد اما نتوانست هواداران او را تمام و کمال به سوی خود بکشد.
با این وجود، اگر شاهزاده دوم و شاهزاده چهارم با یکدیگربعید پیمان اتحاد میبستند، این امکان فراهم میشد که نهتنها نیروهای فعلیدوباره ژولیوس، بلکه جناح شاهزاده اول سابق نیز به این ائتلاف بپیوندند.
زیک بااخمهایش شنیدن این سخنانزیمنسه سر تکان داد:
«میخوام بدونم کدومیکاحضار از لژیونهای سیزدهگانهسنگهای پشت آبل ایستادن.»
ژولیوس چنگ دراحضار موهایش انداخت و پساشک از اندکی درنگ گفت:
«کاخ جوزا، کاخ ثور، کاخمیکردند خرچنگ و کاخ بزغاله تغییردگرگون موضع دادن و خیانت کردن.»
زیک با شنیدنکشید این اسامی چهرهحالی در هم کشید:
«دوپیکر، گاو نر،احضار خرچنگ و بز.سنگهای اصلاً ترکیب جالبی نیست.»
زیک که در زندگی گذشتهاش با امپراتوریاشک و سرتاسر قاره دستوپنجه نرم کرده بود، ویژگیهایدگرگون لژیونهای سیزدهگانه و قابلیتهای فرماندهانشان را بهخوبی میشناخت.
دردسرآفرینترین آنها فرقه شوالیههای کاخ ساگیون به فرماندهیشتابی مورگان بوفون بود، اما خوشبختانه او پیش ازکند این به دست خود زیک به هلاکت رسیده بود.
با این حال، سردردمنظورت بزرگ دیگری وجود داشتچشمانش که دستکمی از او نداشت:
«شوالیه کاخ بزغاله. آزمون باریوس.»
اگر مورگان بوفون یک استراتژیستپدیدارها به شمار میرفت، آزمون بیشترمیکردند به دسیسهچینی مکار شبیه بود.
او به هدایت و فریب دادن افراد ازشتابی تاریکی عادت داشت و همواره از حقههای پیشبینینشدهکند و ترفندهای روانی برای رسیدن به مقاصدش سود میجست.
در مقایسه با آزمون،منظورت حتی کارلیتو، نایبفرمانده کاخ عقرب،موج ساده و روراست جلوه میکرد.
علاوه بر این، برخلاف مورگان، آزمون بهاشک رتبه شوالیه سرخ دست یافته بود و دردگرگون میدان نبرد نیز شوالیهای فوقالعاده استثنایی محسوب میشد.
در زندگی پیشین، مورگان به جای آزمون ردای کنسولی را بر تن کردهشتابی بود، چرا که آزمون پس از پایان جنگ قارهای با ژولیوس شاخبهشاخ شدمیلرزید و آتشی از جنگ داخلی برافروخت که سرانجامش مرگی محتوم به دست آبل بود.
اما در این زندگی، به سبب مداخلات زیک که معادلات رابعید بر هم زده بود، آزمون در کنار آبل جای گرفته بود تاروی با سرنگون کردن ژولیوس، این جایگاه والا را برای خویش غصب کند.
زیک که غرق درمنظورت محاسبات جنگی بود، بهچشمانش ژولیوس چشم دوخت و پرسید:
«شوالیههای سیاه امپراتوریاحضار چی؟ هیچ واکنشیسنگهای از اونها دیده نشده؟»
ژولیوس سر تکان داد:
«هنوز هیچ خبری نیست. از دید شوالیههای سیاه، تاسرسامآور وقتی کسی به پر و پای اونها نپیچه، اصلاًدست اهمیتی نداره کی امپراتور بشه یا امپراتوری از هم بپاشه...»
«حتی اگه شاهزاده دوم و شاهزادهحالی چهارم به میدون بیان، باز همگشود شوالیههای سیاه تکونی به خودشون نمیدن؟»
ژولیوس با تأیید پاسخ داد:
«اگه یه پادشاهی دیگه یا دریکر با سپاهیانش قصد تاختوتاز به رُم روشتابی داشته باشه، اونوقت دست به شمشیر میبرن. اما در حال حاضر این ماجرامیلرزید صرفاً یه جنگ داخلیه، واسه همین شوالیههای سیاه هیچ دلیلی برای دخالت نمیبینن.»
از آنجا که ژولیوس حق خونی آبل را بهسرسامآور عنوان شاهزاده برگزیننده تضمین کرده بود، ورود زیمنس نیز بخشیبگیرد از همین کشمکشهای درونخاندانی و جنگ داخلی به شمار میآمد.
اما زیک بیدرنگ لب بهزیمنسه اعتراض گشود، چرا که پذیرشمیزد چنین توجیهی برایش دشوار بود:
«همین چند لحظه پیش گفتی اهریمنها. حتی با وجود اینکه موجودات قلمرو شیاطینشتابی دارن رُم رو ویران میکنن و دست به کشتار عام میزنن، شوالیههای سیاهمیلرزید فقط چون این یه جنگ داخلیه دست روی دست میذارن؟ درکش خیلی برام سنگینه.»
ژولیوس با درماندگیاحضار سرش را به چپاشک و راست تکان داد:
«از اوضاع خاندان دریکر باخبر نیستم، ولی شوالیههای سیاه امپراتوری غالباً القاب مارکیز یا بالاتر دارن. حتیمهار منم در مقام کنسول و مارشال اعظم نمیتونم بهدلخواه خودم اونها رو به خدمت فرابخونم یا بهشونچنگال فرمان بدم. اونها رسماً این اختیار رو دارن که حتی دستورهای امپراتور و شورای بزرگان رو نادیده بگیرن.»
زیک با شنیدنکشید این سخن، بهحالی ژولیوس نگریست و گفت:
«این یعنی برعکس، اگه شوالیههای سیاهسنگهای توی این جنگ داخلی دخالت کنن، جناحشتابی آبل هیچ توجیهی برای متوقف کردنشون نداره.»
ژولیوس با شنیدناحضار این حرف اخمسنگهای در هم کشید:
«همینطوره، ولی... شوالیههای سیاهاستفاده ابداً تکون نمیخورن؛ مگرشتابی اینکه مستقیماً تهدید بشن...»
ژولیوس در میان کلامشمنظورت ناگهان جا خورد وچشمانش خیره به زیک نگریست:
«میخوای آبل رو تحریک کنیپدیدارها تا تهدیدشون کنه و پای شوالیههایآنجا سیاه به جنگ داخلی کشیده بشه؟»
ژولیوس زودتر ازاحضار آنچه تصور میشدسنگهای مقصود زیک را دریافت.
زیک نگاهشاشک کرد واستفاده پاسخ داد:
«آبل عقلش رو از دست داده ووحشت بیهیچ مهار و ابایی دست به کشتار میزنه.تسخیر هیچ تضمینی نیست که سراغ شوالیههای سیاه نره.»
با سخنان زیک، بارقهایجهان از امید و زندگیدستساز به سیمای رنگپریدهٔ ژولیوس بازگشت:
«همونطور که میگی، اگه آبل حتیسنگهای پای یکی از شوالیههای سیاه رواوضاع وسط بکشه... اوضاع کاملاً زیرورو میشه.»
زیک به پشتی صندلی تکیه داد،آنجا پاهایش را روی هم انداخت و همانطورجلو که چشم به ژولیوس دوخته بود گفت:
«دست همکاری به ما میدی تا آبل و اوباش زیمنس رو ازگشود رم بیرون بندازیم؟ یا ترجیح میدی از ترس به خودت بپیچی وپرید زیر دست آبل به همین تکه قدرتی که داری دل خوش کنی؟»
تصویر سیمای جنونزدهٔاحضار آبل پیش چشمانسنگهای ژولیوس مجسم شد.
امپراتور نرو هم مردی دیوانه بود،سنگهای اما هرگز چنین فجایع آشکار واوضاع هولناکی را همچون آبل مرتکب نشده بود.
«اگه آبل رو بهاستفاده حال خودش بذارم، دیرشتابی یا زود طعمهٔ اونا میشم.»
ژولیوس لحظهایاخمهایش اندیشید ومنظورت سر تکان داد:
«کمکم کن.زیمنس امپراتوری رو ازپدیدارها چنگالشون نجات بده.»
زیک بازیمنس شنیدن خواستهٔ اوپدیدارها سر تکان داد:
«بسیار خب. بیادستساز برای صلح و امنیتاوضاع امپراتوری کنار هم بجنگیم.»
سپس دستشاخمهایش را به سویزیمنسه ژولیوس دراز کرد.
ژولیوس پس ازاحضار اندکی تردید، دستسنگهای زیک را فشرد.
اما درست در همانجهان لحظهای که دستها برای بستناستفاده پیمان به هم گره خوردند—
«اوغ...»
ناگهان تناخمهایش ژولیوس بهمنظورت لرزهای مهارناپذیر افتاد.
دودی سیاه از دهان و بینیاش زبانه کشیددستساز و دستی که دست زیک را گرفته بود،بعید با چنگالی خشکیده قفل شد و رها نمیکرد.
«آاارغ!»
ژولیوس ازاشک دردی طاقتفرسااستفاده پیچوتاب میخورد.
زیک حس کرد چیزی زیر پوستحالی بازویی که دستش را گرفته بود،گشود به شکلی جنونآمیز وول میخورد و میخزد.
«اوورغ!»
در یک چشم بر همپدیدارها زدن، پوستهٔ بازوی ژولیوس شکافته شدآنجا و چیزی از آن بیرون جهید.
شلپ!
شاخکی کریه و چندشآور که ازحالی تودهای از خون غلیظ و سرخ شکلاهریمنهای گرفته بود، به سوی زیک خیز برداشت.
درست زمانی که دندانهای تیز روی شاخکاشک قصد داشتند چشم زیک را بشکافند، نوریسرسامآور تابناک از پیکر او به بیرون خروشید.
جیییغ—
شاخک با تابش پرتوهایاستفاده تکنیک درخشش مقدس هراسانشتابی به عقب پس نشست.
در همان دم، زیک شاخک راحالی در هوا چنگ زد و بیدرنگ نیرویاهریمنهای تکنیک درخشش مقدس را به درونش دمید.
فششش—
شاخک به محض تماس باپدیدارها نور تکنیک درخشش مقدس، دودیمیکردند سیاه متصاعد کرد و ذوب شد.
زیک بیدرنگاشک ماسک آگاممنون رامیکردند بر چهره گذاشت.
در همین لحظه، شاخکهایمنظورت بیشماری پوست تمام بدن ژولیوسموج را دریدند و بیرون زدند.
«گــاه!»
ژولیوس که کنترل حواسشجهان را باخته بود، نالهای شبیهاستفاده به بازدم واپسین سر داد.
زیک دست اودستساز را گرفت و قدرتاوضاع تطهیر را فرا خواند.
ووووونگ—
هالهای زرینزیمنس سرتاسر فضاجهان را پر کرد.
شاخکهایی که به سوی زیک هجومسنگهای میبردند، در یک پلک زدن بهاوضاع خاکستر بدل شدند و فرو ریختند.
اما گرهاشک اصلی کار،استفاده خود ژولیوس بود.
اندامهای درونیاش که شاخکها در آنحالی لانه کرده بودند، متلاشی شده بودگشود و گویی با مرگ فاصلهای نداشت.
زیک بلافاصله بافاحضار شفا را رویسنگهای ژولیوس فعال کرد.
ووووونگ—
به یاری درمانی که زیک جاریآنجا ساخت، اندامهای ازهمپاشیده بازسازی خود را آغازجلو کردند و هوشیاری کمکم به ژولیوس بازگشت.
«گـاااه!»
اما طولی نکشید کهجهان بذرهای نهفتهٔ شاخکها دردستساز اعماق تنش دوباره جنبیدن گرفتند.
پیش از آنکه شاخکها فرصت سر برآوردن مجدد بیابند،استفاده زیک شانه و تن ژولیوس را محکم فشرد و قدرتانداخته تطهیر مهیبتری را به رگ و پی او تزریق کرد.
ووووونگ—
هالهٔ زریناخمهایش در تمام کالبدزیمنسه ژولیوس روان شد.
درون او، قدرتاحضار تطهیر با انگلهایسنگهای قلمرو شیاطین سرشاخ شد.
«گرااااه!»
انگلها در تقلا برای گریختن ازآنجا گزند تطهیر، به گوشت و اندامهای درونیجلو ژولیوس دندان میانداختند و آن را میدریدند.
با این حال، زیک مدامزیمنسه باف شفا را حفظ میکردمیزد تا پیکر ژولیوس پیوسته ترمیم شود.
هزاران بذر انگل سعی داشتند باسنگهای دریدن تن او تکثیر شوند، اما قدرتشتابی تطهیر بسیار فراتر از توان آنها بود.
بذرهایی که تن ژولیوس را شکنجه میدادند، دستوپادستساز زدنی بیهوده کردند و سرانجام زیر پرتوهای تطهیر یکینبود پس از دیگری حل شدند و از میان رفتند.
«کراااه!»
ژولیوس با قامتی خمیدهمنظورت بر زمین افتاد و فوارهایموج از خون سیاه قی کرد.
در میان خونش، تخمهای سپیدرنگپدیدارها بیشماری که شباهت زیادی به بذرآنجا انگل داشتند، همچون کرم وول میخوردند.
تخمهایی که هنوزاحضار نابود نشده بودند،سنگهای به خود میپیچیدند.
ژولیوس پس از بالا آوردن خون،آنجا با دیدن آن منظره از شدتنبود وحشت و اشمئزاز به عقب خزید:
«هاه، هاه...اخمهایش ایـ-این دیگهمنظورت چه کوفتیه...»
زیک باقمیاندهٔ تخمها را با تطهیر درجااشک نابود کرد و به سوی ژولیوس کهسرسامآور به دیوار تکیه زده بود نزدیک شد.
دست روی شانهاشاحضار گذاشت و باسنگهای لحنی خونسرد گفت:
«دردش رو تحمل کن.استفاده اگه حتی یه دونهشون زندهسرسامآور در بره، برامون دردسر میشه.»
سپس با خونسردی گوشهای از آستینحالی پارهشدهٔ لباس ژولیوس را در دهانشگشود فرو برد تا زبانش بریده نشود.
زیک موجی کوبندهتر از قدرت تطهیرسنگهای را جاری کرد و آخرین بازماندههایاوضاع انگل را در کالبد او پاکتراش ساخت.
ژولیوس لحظاتی از دردجهان جانکاه به خود پیچیددستساز و سرانجام از هوش رفت.
تنها زمانی که زیک اطمینانمیکردند یافت هیچ اثری از انگلهادگرگون باقی نمانده، او را رها کرد.
«عوضیهای کثیف. حدس میزدم، ولیزیمنسه فکرش رو نمیکردم توی تنمیزد ژولیوس هم همچین بلایی کاشته باشن.»
این کارها دقیقاًاحضار از پسماندههای زیمنسسنگهای و ناراک برمیآمد.
چشمان زیک بااحضار یادآوری هویت آنهاسنگهای تیز و خطرناک شد.
«اگه بو ببرن ژولیوساستفاده برای جلسهٔ پنهانی اومدهشتابی اینجا، عمراً ساکت نمیشینن.»
درست در همان دم،منظورت محمد نفسزنان به درونچشمانش اتاق امن هجوم آورد:
«جـ-جناب زیک!»
با دیدن ژولیوس که بیجان کنار دیواراشک افتاده بود، نفس در گلویش گره خوردسرسامآور و از شوک دستش را روی دهانش گذاشت.
زیک نگاهشاشک کرد و آراممیکردند سر تکان داد:
«حال ژولیوساخمهایش خوبه، نگرانمنظورت نباش. چی شده؟»
محمد عرق سرد پیشانیاشجهان را سترد، بهزحمت بردستساز خود مسلط شد و گفت:
«یه پورتال ناغافل وسطجهان شهر باز شده و هیولاهااستفاده دارن از توش بیرون میریزن!»