---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 364: سایه اهریمنان بر پایتخت • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 364: سایه اهریمنان بر پایتخت

0

«آبل رو بکش...»

همان‌طور که انتظار‌احضار​ می‌رفت، ژولیوس مخالف‌سنگ‌های​ سرسخت آبل بود.

زیک لحظه‌ای اندیشید،‌احضار​ سپس نگاهش را به‌اشک​ ژولیوس دوخت و گفت:

«از همون اول، کنسول می‌تونست به‌سادگی تضمین‌نامه شاهزاده‌شتابی​ برگزیننده برای اصالت خون امپراتوری آبل رو باطل کنه.‌مهار​ اونوقت ارتش امپراتوری می‌تونست برای سرنگون کردنش بسیج بشه.»

ژولیوس در پاسخ به‌منظورت​ این سخنان سرش را‌چشمانش​ به علامت نفی تکان داد:

«رُم تا همین الانش‌جهان​ هم به چنگ اون‌ها‌دست‌ساز​ افتاده. دیگه فایده‌ای نداره.»

زیک با شنیدن‌احضار​ پاسخ ژولیوس اخم‌هایش‌سنگ‌های​ را در هم کشید:

«به چنگ‌اشک​ اون‌ها افتاده؟ منظورت‌می‌کردند​ آبل و زیمنسه؟»

ژولیوس سر تکان داد و‌زیمنسه​ در حالی که وحشت در‌می‌زد​ چشمانش موج می‌زد، به‌آرامی لب گشود:

«اهریمن‌های پلید...‌زیمنس​ رُم رو‌جهان​ تسخیر کردن.»

زیک با‌زیمنس​ شنیدن حرف‌های ژولیوس‌پدیدارها​ چانه‌اش را خاراند:

«اهریمن‌ها رُم رو‌دست‌ساز​ تسخیر کردن... این‌آنجا​ یه تعبیر استعاریه؟»

ژولیوس با‌اخم‌هایش​ این پرسش‌منظورت​ از جا پرید:

«نه! اهریمن‌های‌زیمنس​ واقعی! دیوهای‌جهان​ واقعی پدیدار شدن!»

چشمان ژولیوس از شدت تشویش و‌سنگ‌های​ اضطراب وحشی شده بود و رگه‌های‌اوضاع​ سرخ خون در آن خودنمایی می‌کرد.

زیک از واکنش‌دست‌ساز​ شدید او بی‌درنگ به‌اوضاع​ اصل ماجرا پی برد:

«قوم شیطانی‌اخم‌هایش​ توی رُم‌منظورت​ ظاهر شدن.»

ناراک و زیمنس برای احضار‌پدیدارها​ قوم شیطانی به جهان پدیدارها از‌آنجا​ سنگ‌های اشک خون دست‌ساز استفاده می‌کردند.

از آنجا که اوضاع با شتابی سرسام‌آور دگرگون شده بود،‌می‌کردند​ بعید نبود آبل را جلو انداخته باشند تا قوم شیطانی‌باشند​ را احضار کند و مهار رُم را در دست بگیرد.

ژولیوس در حالی‌دست‌ساز​ که اندامش می‌لرزید،‌آنجا​ دوباره روی صندلی‌اش فروافتاد.

او در مقام مارشال اعظم که کل ارتش‌چشمانش​ امپراتوری رُم را فرماندهی می‌کرد و همچنین به عنوان‌حرف‌های​ کنسول، اینک یکسره در چنگال ترس اسیر شده بود.

زیک از ژولیوس پرسید:

«هر چی هم بشه، اون‌ها‌پدیدارها​ به کنسول آسیبی نمی‌زنن. چرا‌می‌کردند​ این‌قدر از آبل وحشت داری؟»

ژولیوس با شنیدن این حرف‌می‌کردند​ سرش را بالا آورد و آن‌بعید​ را با هر دو دست فشرد:

«تعریف اون‌ها از "بی‌آسیب موندن" زمین تا آسمون با چیزی‌می‌زد​ که ما انسان‌ها می‌فهمیم فرق داره... در حال حاضر جنایت‌ها‌اهریمن‌ها​ و وحشت‌های ناگفتنی و غیرقابل تصوری توی رُم داره رقم می‌خوره.»

زیک که دید ژولیوس دارد بار‌سنگ‌های​ دیگر در گرداب وحشت فرو می‌رود،‌اوضاع​ دست‌هایش را محکم به هم کوبید.

تق!

صدای تیز و بلند دست زدن،‌آنجا​ حواس ژولیوس را سر جایش آورد‌نبود​ و نگاهش به زیک دوخته شد.

زیک رو به او گفت:

«اوضاع رو درک کردم. چند‌پدیدارها​ تا سؤال دارم که اگه‌می‌کردند​ جواب بدی، خیلی کمکمون می‌کنه.»

ژولیوس به‌زیمنس​ نشانه تأیید‌جهان​ سر تکان داد.

«شاهزاده دوم لئو و شاهزاده چهارم کاروس‌اوضاع​ مهمان اردوگاه من هستن. می‌شه یکی‌شون رو به‌باشند​ مقام امپراتوری رسوند تا آبل رو بیرون برونیم؟»

ژولیوس در حالی‌کشید​ که از پرسش زیک‌وحشت​ می‌لرزید، ناخن‌هایش را جوید.

او وحشت از آبل را‌پدیدارها​ در اعماق ذهنش سرکوب کرد‌می‌کردند​ و احتمالات را سبک‌سنگین نمود.

طولی نکشید‌زیمنس​ که ژولیوس‌جهان​ سر تکان داد:

«اـ‌اگه شاهزاده دوم و شاهزاده چهارم دست به‌شتابی​ یکی کنن، حتی می‌تونیم اون‌هایی رو که اعلام‌کند​ بی‌طرفی کرده بودن هم به سمت خودمون بکشیم.»

در اصل، شاهزاده چهارم کاروس پیش‌تر در‌وحشت​ جبهه شاهزاده اول قرار داشت که وارث‌پلید​ رده‌بالای تاج و تخت به شمار می‌رفت.

به همین دلیل ژولیوس با بهره‌گیری از آبل، شاهزاده چهارم را‌آنجا​ شست‌وشوی مغزی داده بود تا او را به اردوگاه خود بکشاند‌مهار​ و امیدوار بود نیروهای شاهزاده اول را نیز با خود همراه سازد.

اما مداخله به‌موقع زیک موجب تبعید شاهزاده چهارم به میدلند شده بود؛‌اوضاع​ در نتیجه، هرچند ژولیوس در به بند کشیدن شاهزاده اول توفیق یافت،‌بگیرد​ اما نتوانست هواداران او را تمام و کمال به سوی خود بکشد.

با این وجود، اگر شاهزاده دوم و شاهزاده چهارم با یکدیگر‌بعید​ پیمان اتحاد می‌بستند، این امکان فراهم می‌شد که نه‌تنها نیروهای فعلی‌دوباره​ ژولیوس، بلکه جناح شاهزاده اول سابق نیز به این ائتلاف بپیوندند.

زیک با‌اخم‌هایش​ شنیدن این سخنان‌زیمنسه​ سر تکان داد:

«می‌خوام بدونم کدوم‌یک‌احضار​ از لژیون‌های سیزده‌گانه‌سنگ‌های​ پشت آبل ایستادن.»

ژولیوس چنگ در‌احضار​ موهایش انداخت و پس‌اشک​ از اندکی درنگ گفت:

«کاخ جوزا، کاخ ثور، کاخ‌می‌کردند​ خرچنگ و کاخ بزغاله تغییر‌دگرگون​ موضع دادن و خیانت کردن.»

زیک با شنیدن‌کشید​ این اسامی چهره‌حالی​ در هم کشید:

«دوپیکر، گاو نر،‌احضار​ خرچنگ و بز.‌سنگ‌های​ اصلاً ترکیب جالبی نیست.»

زیک که در زندگی گذشته‌اش با امپراتوری‌اشک​ و سرتاسر قاره دست‌وپنجه نرم کرده بود، ویژگی‌های‌دگرگون​ لژیون‌های سیزده‌گانه و قابلیت‌های فرماندهانشان را به‌خوبی می‌شناخت.

دردسرآفرین‌ترین آن‌ها فرقه شوالیه‌های کاخ ساگیون به فرماندهی‌شتابی​ مورگان بوفون بود، اما خوشبختانه او پیش از‌کند​ این به دست خود زیک به هلاکت رسیده بود.

با این حال، سردرد‌منظورت​ بزرگ دیگری وجود داشت‌چشمانش​ که دست‌کمی از او نداشت:

«شوالیه کاخ بزغاله. آزمون باریوس.»

اگر مورگان بوفون یک استراتژیست‌پدیدارها​ به شمار می‌رفت، آزمون بیشتر‌می‌کردند​ به دسیسه‌چینی مکار شبیه بود.

او به هدایت و فریب دادن افراد از‌شتابی​ تاریکی عادت داشت و همواره از حقه‌های پیش‌بینی‌نشده‌کند​ و ترفندهای روانی برای رسیدن به مقاصدش سود می‌جست.

در مقایسه با آزمون،‌منظورت​ حتی کارلیتو، نایب‌فرمانده کاخ عقرب،‌موج​ ساده و روراست جلوه می‌کرد.

علاوه بر این، برخلاف مورگان، آزمون به‌اشک​ رتبه شوالیه سرخ دست یافته بود و در‌دگرگون​ میدان نبرد نیز شوالیه‌ای فوق‌العاده استثنایی محسوب می‌شد.

در زندگی پیشین، مورگان به جای آزمون ردای کنسولی را بر تن کرده‌شتابی​ بود، چرا که آزمون پس از پایان جنگ قاره‌ای با ژولیوس شاخ‌به‌شاخ شد‌می‌لرزید​ و آتشی از جنگ داخلی برافروخت که سرانجامش مرگی محتوم به دست آبل بود.

اما در این زندگی، به سبب مداخلات زیک که معادلات را‌بعید​ بر هم زده بود، آزمون در کنار آبل جای گرفته بود تا‌روی​ با سرنگون کردن ژولیوس، این جایگاه والا را برای خویش غصب کند.

زیک که غرق در‌منظورت​ محاسبات جنگی بود، به‌چشمانش​ ژولیوس چشم دوخت و پرسید:

«شوالیه‌های سیاه امپراتوری‌احضار​ چی؟ هیچ واکنشی‌سنگ‌های​ از اون‌ها دیده نشده؟»

ژولیوس سر تکان داد:

«هنوز هیچ خبری نیست. از دید شوالیه‌های سیاه، تا‌سرسام‌آور​ وقتی کسی به پر و پای اون‌ها نپیچه، اصلاً‌دست​ اهمیتی نداره کی امپراتور بشه یا امپراتوری از هم بپاشه...»

«حتی اگه شاهزاده دوم و شاهزاده‌حالی​ چهارم به میدون بیان، باز هم‌گشود​ شوالیه‌های سیاه تکونی به خودشون نمی‌دن؟»

ژولیوس با تأیید پاسخ داد:

«اگه یه پادشاهی دیگه یا دریکر با سپاهیانش قصد تاخت‌وتاز به رُم رو‌شتابی​ داشته باشه، اون‌وقت دست به شمشیر می‌برن. اما در حال حاضر این ماجرا‌می‌لرزید​ صرفاً یه جنگ داخلیه، واسه همین شوالیه‌های سیاه هیچ دلیلی برای دخالت نمی‌بینن.»

از آنجا که ژولیوس حق خونی آبل را به‌سرسام‌آور​ عنوان شاهزاده برگزیننده تضمین کرده بود، ورود زیمنس نیز بخشی‌بگیرد​ از همین کشمکش‌های درون‌خاندانی و جنگ داخلی به شمار می‌آمد.

اما زیک بی‌درنگ لب به‌زیمنسه​ اعتراض گشود، چرا که پذیرش‌می‌زد​ چنین توجیهی برایش دشوار بود:

«همین چند لحظه پیش گفتی اهریمن‌ها. حتی با وجود اینکه موجودات قلمرو شیاطین‌شتابی​ دارن رُم رو ویران می‌کنن و دست به کشتار عام می‌زنن، شوالیه‌های سیاه‌می‌لرزید​ فقط چون این یه جنگ داخلیه دست روی دست می‌ذارن؟ درکش خیلی برام سنگینه.»

ژولیوس با درماندگی‌احضار​ سرش را به چپ‌اشک​ و راست تکان داد:

«از اوضاع خاندان دریکر باخبر نیستم، ولی شوالیه‌های سیاه امپراتوری غالباً القاب مارکیز یا بالاتر دارن. حتی‌مهار​ منم در مقام کنسول و مارشال اعظم نمی‌تونم به‌دلخواه خودم اون‌ها رو به خدمت فرابخونم یا بهشون‌چنگال​ فرمان بدم. اون‌ها رسماً این اختیار رو دارن که حتی دستورهای امپراتور و شورای بزرگان رو نادیده بگیرن.»

زیک با شنیدن‌کشید​ این سخن، به‌حالی​ ژولیوس نگریست و گفت:

«این یعنی برعکس، اگه شوالیه‌های سیاه‌سنگ‌های​ توی این جنگ داخلی دخالت کنن، جناح‌شتابی​ آبل هیچ توجیهی برای متوقف کردنشون نداره.»

ژولیوس با شنیدن‌احضار​ این حرف اخم‌سنگ‌های​ در هم کشید:

«همین‌طوره، ولی... شوالیه‌های سیاه‌استفاده​ ابداً تکون نمی‌خورن؛ مگر‌شتابی​ اینکه مستقیماً تهدید بشن...»

ژولیوس در میان کلامش‌منظورت​ ناگهان جا خورد و‌چشمانش​ خیره به زیک نگریست:

«می‌خوای آبل رو تحریک کنی‌پدیدارها​ تا تهدیدشون کنه و پای شوالیه‌های‌آنجا​ سیاه به جنگ داخلی کشیده بشه؟»

ژولیوس زودتر از‌احضار​ آنچه تصور می‌شد‌سنگ‌های​ مقصود زیک را دریافت.

زیک نگاهش‌اشک​ کرد و‌استفاده​ پاسخ داد:

«آبل عقلش رو از دست داده و‌وحشت​ بی‌هیچ مهار و ابایی دست به کشتار می‌زنه.‌تسخیر​ هیچ تضمینی نیست که سراغ شوالیه‌های سیاه نره.»

با سخنان زیک، بارقه‌ای‌جهان​ از امید و زندگی‌دست‌ساز​ به سیمای رنگ‌پریدهٔ ژولیوس بازگشت:

«همون‌طور که می‌گی، اگه آبل حتی‌سنگ‌های​ پای یکی از شوالیه‌های سیاه رو‌اوضاع​ وسط بکشه... اوضاع کاملاً زیرورو می‌شه.»

زیک به پشتی صندلی تکیه داد،‌آنجا​ پاهایش را روی هم انداخت و همان‌طور‌جلو​ که چشم به ژولیوس دوخته بود گفت:

«دست همکاری به ما می‌دی تا آبل و اوباش زیمنس رو از‌گشود​ رم بیرون بندازیم؟ یا ترجیح می‌دی از ترس به خودت بپیچی و‌پرید​ زیر دست آبل به همین تکه قدرتی که داری دل خوش کنی؟»

تصویر سیمای جنون‌زدهٔ‌احضار​ آبل پیش چشمان‌سنگ‌های​ ژولیوس مجسم شد.

امپراتور نرو هم مردی دیوانه بود،‌سنگ‌های​ اما هرگز چنین فجایع آشکار و‌اوضاع​ هولناکی را همچون آبل مرتکب نشده بود.

«اگه آبل رو به‌استفاده​ حال خودش بذارم، دیر‌شتابی​ یا زود طعمهٔ اونا می‌شم.»

ژولیوس لحظه‌ای‌اخم‌هایش​ اندیشید و‌منظورت​ سر تکان داد:

«کمکم کن.‌زیمنس​ امپراتوری رو از‌پدیدارها​ چنگالشون نجات بده.»

زیک با‌زیمنس​ شنیدن خواستهٔ او‌پدیدارها​ سر تکان داد:

«بسیار خب. بیا‌دست‌ساز​ برای صلح و امنیت‌اوضاع​ امپراتوری کنار هم بجنگیم.»

سپس دستش‌اخم‌هایش​ را به سوی‌زیمنسه​ ژولیوس دراز کرد.

ژولیوس پس از‌احضار​ اندکی تردید، دست‌سنگ‌های​ زیک را فشرد.

اما درست در همان‌جهان​ لحظه‌ای که دست‌ها برای بستن‌استفاده​ پیمان به هم گره خوردند—

«اوغ...»

ناگهان تن‌اخم‌هایش​ ژولیوس به‌منظورت​ لرزه‌ای مهارناپذیر افتاد.

دودی سیاه از دهان و بینی‌اش زبانه کشید‌دست‌ساز​ و دستی که دست زیک را گرفته بود،‌بعید​ با چنگالی خشکیده قفل شد و رها نمی‌کرد.

«آاارغ!»

ژولیوس از‌اشک​ دردی طاقت‌فرسا‌استفاده​ پیچ‌وتاب می‌خورد.

زیک حس کرد چیزی زیر پوست‌حالی​ بازویی که دستش را گرفته بود،‌گشود​ به شکلی جنون‌آمیز وول می‌خورد و می‌خزد.

«اوورغ!»

در یک چشم بر هم‌پدیدارها​ زدن، پوستهٔ بازوی ژولیوس شکافته شد‌آنجا​ و چیزی از آن بیرون جهید.

شلپ!

شاخکی کریه و چندش‌آور که از‌حالی​ توده‌ای از خون غلیظ و سرخ شکل‌اهریمن‌های​ گرفته بود، به سوی زیک خیز برداشت.

درست زمانی که دندان‌های تیز روی شاخک‌اشک​ قصد داشتند چشم زیک را بشکافند، نوری‌سرسام‌آور​ تابناک از پیکر او به بیرون خروشید.

جیییغ—

شاخک با تابش پرتوهای‌استفاده​ تکنیک درخشش مقدس هراسان‌شتابی​ به عقب پس نشست.

در همان دم، زیک شاخک را‌حالی​ در هوا چنگ زد و بی‌درنگ نیروی‌اهریمن‌های​ تکنیک درخشش مقدس را به درونش دمید.

فششش—

شاخک به محض تماس با‌پدیدارها​ نور تکنیک درخشش مقدس، دودی‌می‌کردند​ سیاه متصاعد کرد و ذوب شد.

زیک بی‌درنگ‌اشک​ ماسک آگاممنون را‌می‌کردند​ بر چهره گذاشت.

در همین لحظه، شاخک‌های‌منظورت​ بی‌شماری پوست تمام بدن ژولیوس‌موج​ را دریدند و بیرون زدند.

«گــاه!»

ژولیوس که کنترل حواسش‌جهان​ را باخته بود، ناله‌ای شبیه‌استفاده​ به بازدم واپسین سر داد.

زیک دست او‌دست‌ساز​ را گرفت و قدرت‌اوضاع​ تطهیر را فرا خواند.

ووووونگ—

هاله‌ای زرین‌زیمنس​ سرتاسر فضا‌جهان​ را پر کرد.

شاخک‌هایی که به سوی زیک هجوم‌سنگ‌های​ می‌بردند، در یک پلک زدن به‌اوضاع​ خاکستر بدل شدند و فرو ریختند.

اما گره‌اشک​ اصلی کار،‌استفاده​ خود ژولیوس بود.

اندام‌های درونی‌اش که شاخک‌ها در آن‌حالی​ لانه کرده بودند، متلاشی شده بود‌گشود​ و گویی با مرگ فاصله‌ای نداشت.

زیک بلافاصله باف‌احضار​ شفا را روی‌سنگ‌های​ ژولیوس فعال کرد.

ووووونگ—

به یاری درمانی که زیک جاری‌آنجا​ ساخت، اندام‌های ازهم‌پاشیده بازسازی خود را آغاز‌جلو​ کردند و هوشیاری کم‌کم به ژولیوس بازگشت.

«گـاااه!»

اما طولی نکشید که‌جهان​ بذرهای نهفتهٔ شاخک‌ها در‌دست‌ساز​ اعماق تنش دوباره جنبیدن گرفتند.

پیش از آنکه شاخک‌ها فرصت سر برآوردن مجدد بیابند،‌استفاده​ زیک شانه و تن ژولیوس را محکم فشرد و قدرت‌انداخته​ تطهیر مهیب‌تری را به رگ و پی او تزریق کرد.

ووووونگ—

هالهٔ زرین‌اخم‌هایش​ در تمام کالبد‌زیمنسه​ ژولیوس روان شد.

درون او، قدرت‌احضار​ تطهیر با انگل‌های‌سنگ‌های​ قلمرو شیاطین سرشاخ شد.

«گرااااه!»

انگل‌ها در تقلا برای گریختن از‌آنجا​ گزند تطهیر، به گوشت و اندام‌های درونی‌جلو​ ژولیوس دندان می‌انداختند و آن را می‌دریدند.

با این حال، زیک مدام‌زیمنسه​ باف شفا را حفظ می‌کرد‌می‌زد​ تا پیکر ژولیوس پیوسته ترمیم شود.

هزاران بذر انگل سعی داشتند با‌سنگ‌های​ دریدن تن او تکثیر شوند، اما قدرت‌شتابی​ تطهیر بسیار فراتر از توان آن‌ها بود.

بذرهایی که تن ژولیوس را شکنجه می‌دادند، دست‌وپا‌دست‌ساز​ زدنی بیهوده کردند و سرانجام زیر پرتوهای تطهیر یکی‌نبود​ پس از دیگری حل شدند و از میان رفتند.

«کراااه!»

ژولیوس با قامتی خمیده‌منظورت​ بر زمین افتاد و فواره‌ای‌موج​ از خون سیاه قی کرد.

در میان خونش، تخم‌های سپیدرنگ‌پدیدارها​ بی‌شماری که شباهت زیادی به بذر‌آنجا​ انگل داشتند، همچون کرم وول می‌خوردند.

تخم‌هایی که هنوز‌احضار​ نابود نشده بودند،‌سنگ‌های​ به خود می‌پیچیدند.

ژولیوس پس از بالا آوردن خون،‌آنجا​ با دیدن آن منظره از شدت‌نبود​ وحشت و اشمئزاز به عقب خزید:

«هاه، هاه...‌اخم‌هایش​ ایـ-این دیگه‌منظورت​ چه کوفتیه...»

زیک باقمیاندهٔ تخم‌ها را با تطهیر درجا‌اشک​ نابود کرد و به سوی ژولیوس که‌سرسام‌آور​ به دیوار تکیه زده بود نزدیک شد.

دست روی شانه‌اش‌احضار​ گذاشت و با‌سنگ‌های​ لحنی خونسرد گفت:

«دردش رو تحمل کن.‌استفاده​ اگه حتی یه دونه‌شون زنده‌سرسام‌آور​ در بره، برامون دردسر می‌شه.»

سپس با خونسردی گوشه‌ای از آستین‌حالی​ پاره‌شدهٔ لباس ژولیوس را در دهانش‌گشود​ فرو برد تا زبانش بریده نشود.

زیک موجی کوبنده‌تر از قدرت تطهیر‌سنگ‌های​ را جاری کرد و آخرین بازمانده‌های‌اوضاع​ انگل را در کالبد او پاک‌تراش ساخت.

ژولیوس لحظاتی از درد‌جهان​ جانکاه به خود پیچید‌دست‌ساز​ و سرانجام از هوش رفت.

تنها زمانی که زیک اطمینان‌می‌کردند​ یافت هیچ اثری از انگل‌ها‌دگرگون​ باقی نمانده، او را رها کرد.

«عوضی‌های کثیف. حدس می‌زدم، ولی‌زیمنسه​ فکرش رو نمی‌کردم توی تن‌می‌زد​ ژولیوس هم همچین بلایی کاشته باشن.»

این کارها دقیقاً‌احضار​ از پس‌مانده‌های زیمنس‌سنگ‌های​ و ناراک برمی‌آمد.

چشمان زیک با‌احضار​ یادآوری هویت آن‌ها‌سنگ‌های​ تیز و خطرناک شد.

«اگه بو ببرن ژولیوس‌استفاده​ برای جلسهٔ پنهانی اومده‌شتابی​ اینجا، عمراً ساکت نمی‌شینن.»

درست در همان دم،‌منظورت​ محمد نفس‌زنان به درون‌چشمانش​ اتاق امن هجوم آورد:

«جـ-جناب زیک!»

با دیدن ژولیوس که بی‌جان کنار دیوار‌اشک​ افتاده بود، نفس در گلویش گره خورد‌سرسام‌آور​ و از شوک دستش را روی دهانش گذاشت.

زیک نگاهش‌اشک​ کرد و آرام‌می‌کردند​ سر تکان داد:

«حال ژولیوس‌اخم‌هایش​ خوبه، نگران‌منظورت​ نباش. چی شده؟»

محمد عرق سرد پیشانی‌اش‌جهان​ را سترد، به‌زحمت بر‌دست‌ساز​ خود مسلط شد و گفت:

«یه پورتال ناغافل وسط‌جهان​ شهر باز شده و هیولاها‌استفاده​ دارن از توش بیرون می‌ریزن!»

ناولها | novelha.net