چپتر 426: آبل دروغین و نفاق خائنان
0«کرااااه!»
آبل نعرهای جنونآمیز سر داد، مشتش را دراست هوا چرخاند و با تمام توان به سمتبهزور قفسی که زیک در آن محبوس بود هجوم برد.
بوم! بوم! ترق!
قفس فولادی و مستحکم تنهابزند با فرود آمدن یک مشت،گرفت یکباره مچاله و متلاشی شد.
«زیک... زیک دریکر...»
در حالی که آب دهان غلیظی ازآماده گوشهی لبان آبل سرازیر بود، با چشمانی خیرهمانعشدن و وحشی به زیکِ درون قفس زل زد.
زیک در بند زنجیرها، در برابربزند طغیان دیوانهوار آبل هیچ واکنشی نشانآرام نداد و سرش را پایین نگه داشت.
همین که آبل میلههای درهمپیچیدهی قفس را کنارآمد زد و دستش را دراز کرد تا زیک رابگذارید چنگ بزند، لوپوکاله جلو آمد و جلویش را گرفت.
«آرام، آرام، اعلیحضرت. لطفاً کمی دندانبردارد سر جگر بگذارید. برای شکنجه کردنبهزور زیک دریکر وقت بسیار زیادی خواهیم داشت.»
لوپوکاله بهسختی توانست آبل رامیرسید از قفس عقب بکشد و باتکهتکه گوشهی چشم به آزمون اشاره کرد.
آزمون اهرمی را که بهچنگ قفس متصل بود کشید؛ میلهها بالاگرفت رفتند و درِ محبس گشوده شد.
سپس زنجیرهای متصل به قفس را محکم کشید.آمد زیک، گویی که منتظر همین اشاره بود، آرامجگر از جایش برخاست و رو در روی آبل ایستاد.
نگاه جنونآمیزلحظه آبل به زیکخیز دوخته شده بود.
به نظر میرسید هر لحظه آماده است خیزاست بردارد و او را تکهتکه کند، اما بهبهزور خاطر مانعشدن لوپوکاله بهزور خودش را مهار کرده بود.
در همین لحظه،دراز زیکِ غلوزنجیرشده بهآرامیبزند سرش را بلند کرد.
در کسری ازکرد ثانیه، شمشیری درلوپوکاله دستان زیک پدیدار شد.
زیک در یک پلکزدن تیغهی شمشیربردارد را درست در قلب آبل فروبردبهزور و چشمانش را در چشمان او دوخت.
چک، چک، چک!
خون آبیرنگ و غلیظیکرد از لبهی شمشیری که زیکآمد فروکرده بود، روی زمین چکید.
زیک با دیدن این صحنه، نگاهش راجلو به آزمون که در کنارش ایستاده بودکمی دوخت و با لحنی سرد و آرام گفت:
«...این آبل نیست.»
همزمان آزمون فریاد کشید:
«سرکنسول موقت! الان وقتشه!»
با این علامت، لوپوکالهچنگ دایرهی جادویی تعبیهشده در کفجلویش تالار بزرگ را فعال کرد.
ووووونگ!
حروف زبان قلمرو شیطانی که رویلحظه ستونهای تالار بزرگ حک شده بودند،کند نوری شوم و وهمانگیز ساطع کردند.
زیییینگ—
با فعال شدن سد قلمرو شیطانی که لوپوکاله تدارکجلویش دیده بود، زیک احساس کرد وزنهای آهنین و سهمگینبرای به اندازهی یک کوه روی تمام بدنش آوار شده است.
غرومب، غرومب!
با وجود این فشار هولناک، زیک سرسختانه سراست جایش ایستاد و تکان نخورد؛ صحنهای که باعثبهزور شد لوپوکاله با شگفتی سرش را تکان دهد.
«عجب موجود جونسختیه. حتی یهچنگ تومای ردهبالا از قلمرو شیطانیجلویش هم زیر این فشار زمینگیر میشد.»
او در دل نوچی کرد،بزند عصایش را بالا برد وگرفت قدرت سد را دوچندان ساخت.
فشاری که بر پیکراست زیک فرود میآمد لحظهکند به لحظه شدیدتر شد.
آزمون که ازشده کنار تماشا میکرد،لحظه به لوپوکاله هشدار داد:
«گاردت رو پایین نیار! یادت نرهبزند این یارو حتی سدی رو کهآرام فرتس آماده کرده بود بیاثر کرد!»
غرومب!
فشار خردکنندهای کهآماده زیک را در برتکهتکه گرفته بود اوج گرفت.
لوپوکاله تمام توان کنونیاش را درلحظه سد جاری کرد تا زیک را بهطوراما کامل به زانو درآورد و مهار کند.
اما درست در همان لحظه...
فسسسس—
پیکر زیک که تا آن دمبردارد زانو زده بود، بدل به سایهبهزور شد و در هوا پراکنده گشت.
در حالی که لوپوکاله و آزمون در بهتاست و سردرگمی فرو رفته بودند، زیک پیشاپیش در پشتخودش سرشان ایستاده بود و باهاموت را در چنگ داشت.
«برای تلهای که از ترکیبچنگ یه مکار حیلهگر و قدرت ناراکگرفت چیده شده، زیادی مسخره و پیشپاافتادهست.»
در هماندراز دم، آزمونچنگ بشکنی زد.
«حالا!»
جرنگ، جرنگ!
ناگهان زنجیرهایی سیاه از سقفچنگ و کف زمین فوران کردندجلویش و به دور پیکر زیک پیچیدند.
لوپوکاله با دیدن زیک کهبزند اینبار کاملاً در چنگال زنجیرها اسیرآرام شده بود، نیشخندی زد و گفت:
«زیک دریکر، ما از قبل میدونستیم بوتکهتکه میبری که این یه تلهست. پیشبینی میکردیم دستکمکرده یه بار به طریقی خودت رو خلاص کنی.»
زیک به این کلمات کنایهآمیز گوش سپرد واست اوضاع را سنجید. خیلی زود ماهیت زنجیرهایی رابهزور که به دست و پایش پیچیده بودند دریافت.
«زنجیرهای مهروموم؟»
اینها درست همانند زنجیرهای سیاهی بودند که ازآمد قاره شرقی آورده شده بود؛ همانهایی که زیکجگر برای مهروموم کردن نبیلوس به کار برده بود.
دنگ!
زیک تقلا کرد تا بندها را ازآماده هم بگسلد، اما این زنجیرها حتی قادرخاطر به مهار روح بودند و بهراحتی پاره نمیشدند.
جززز، جززز!
زیک آذرخش را احضار کرد،بزند اما انرژی آذرخش در امتدادگرفت حلقههای زنجیر پراکنده و خاموش شد.
آزمون با احتیاطآماده به زیکِ دربردارد بند چشم دوخت:
«ظاهراً این زنجیرهاشده واقعاً میتونن زیکلحظه دریکر رو مهار کنن.»
زیک در حالی که بهچنگ زنجیرهای مهارکنندهاش چنگ میانداخت، غضبناکجلویش به لوپوکاله چشم غره رفت:
«جادوگر سیاهدراز کثیف! همینچنگ الان بازم کن!»
لوپوکاله از فریادآماده زیک خندهی تمسخرآمیزیبردارد سر داد و گفت:
«هه هه، کور خوندی! این یه شیء فوقالعاده باارزشه که از قاره شرقی به چنگ اومده. این همون زنجیریه کهغلوزنجیرشده وارثان در آستانهی مرگ، روحشون رو به اژدهایان پیشکش میکنن تا حلقههای ناگسستنی بسازن و به نسل بعدی بسپارن. هرچی اینزمین جانشینی طولانیتر بوده باشه، طول این زنجیرها هم بلندتر میشه. به نظرت این زنجیرهایی که دورت پیچیده شدن مال چند نسله؟»
زیک تا پیش از اینچنگ خبر نداشت زنجیرهای قاره شرقیجلویش به چنین شیوهای ساخته میشوند.
لوپوکاله با دیدن چهرهیچنگ بهظاهر آشفته و دستپاچهیآمد زیک، با رضایتمندی پوزخندی زد:
«با اسیر کردن شوالیهاست رستگاری، به هدفمون رسیدیم.کند دستمریزاد، فرمانده سپاه آزمون.»
آزمون در جواب لوپوکاله گفت:
«از زحماتتون سپاسگزارم، سرکنسولکرد موقت. پس زیک دریکرجلو رو من تحویل میگیرم.»
همین که آزمون قدم پیش گذاشت تاجلو به زیک نزدیک شود، لوپوکاله سرش راکمی تکان داد و راهش را سد کرد:
«صبر کن، فرمانده سپاه. کار گذاشتن این سدکند و به دام انداختن زیک دریکر دستاورد من بوده.بهآرامی طبیعتاً حق تملک بر اون هم متعلق به منه.»
آزمون با شنیدن ایننظر حرف سرش را بهاست علامت نفی تکان داد:
«زیک دریکر قراره سنگبنای احیای امپراتوریبزند روم باشه. بهخاطر صلح و شکوهآرام امپراتوری، لطفاً همکاری کنین، سرکنسول موقت.»
با پایان کلامش وقتی آزمونبزند خواست دوباره به زیک نزدیکگرفت شود، لوپوکاله دستش را بالا آورد.
شوالیههای گارد کاخ امپراتوری که پشتبردارد سرش ایستاده بودند، شمشیرهایشان را ازبهزور غلاف کشیدند و راه آزمون را بستند.
چشمان آزموندوخته با دیدن اینمیرسید صحنه باریک شد:
«اگه روی این موضوعکرد اصرار دارین، چارهی دیگهایجلو برام نمیذارین، سرکنسول موقت.»
هاله بهآرامیدراز از پیکرشچنگ فوران کرد.
در پاسخ به آزمون، شوالیههای کاخ بزغالهتکهتکه که پشت سرش در انتظار بودند پیشمهار آمدند و درست پشت سر او صف کشیدند.
میان آزمون و لوپوکالهنظر بر سر تصاحب زیک دریکرخیز اسیرشده، اختلافی آشکار درگرفته بود.
لوپوکاله بادستش دیدن اینکرد ایستادگی پوزخندی زد:
«یه انسان فانیکرد حقیر که دستوپالوپوکاله زدن بیهوده میکنه.»
لوپوکاله از همان ابتدا نقشهخیز کشیده بود با استفاده ازخاطر این فرصت، کلک آزمون را بکند.
اگرچه برای به چنگ آوردن زیک دریکر موقتاً باخیز او همپیمان شده بود، اما نمیتوانست پیشبینی کند اینمهار مکارِ فتنهگر در حرکت بعدی چه کلکی سوار خواهد کرد.
لوپوکاله بهدستش شوالیههای گارد کاخچنگ امپراتوری فرمان داد:
«آزمون باریوس رو بکشید!»
با صدور این دستور،است شوالیههای گارد بیدرنگ بهکند سوی آزمون هجوم بردند.
در همان لحظه، آزموننظر شمشیری را که بهاست پشت بسته بود بیرون کشید.
ووووونگ—
انرژی شوم و وحشتانگیزیچنگ از تیغهی پهن وآمد قیرگون شمشیرش زبانه کشید.
لوپوکاله بالحظه دیدن شمشیراست آزمون یکه خورد:
«این انرژی چیه دیگه...؟»
با فشردن قبضهی شمشیر در دستانش، نوریلوپوکاله سرخ در چشمان آزمون درخشید و هالهایلطفاً اهریمنی و تیره از وجودش شعلهور شد.
او با همان هیبت مرگباربزند پیش تاخت و شمشیر در دستشآرام را با قدرتی هولناک فرود آورد.
بوم! بوم! بوم!
تنها با یک چرخش شمشیر، شوالیههایلحظه گارد کاخ امپراتوری که هجوم میآوردند،کند جارو شدند و به هوا رفتند.
انگار غولی شمشیر سترگی راچنگ در هوا چرخانده و همهچیزجلویش را از سر راه برداشته باشد.
بوم! گرومپ!
وقتی شوالیههای گارد کاخ امپراتوری تنها باتکهتکه یک ضربهی آزمون به دیوارهای تالار باشکوه کوبیدهکرده شدند، لوپوکاله چهرهاش درهم رفت و سراسیمه شد.
«این دیگه چه کوفتیه...؟»
شبیه قدرت یک صورت فلکی به نظرلوپوکاله نمیرسید، با این حال نیرویی همپای آنلطفاً درون شمشیر آزمون جا خوش کرده بود.
آزمون، شمشیر درکرد دست، آرامآرام بهلوپوکاله لوپوکاله نزدیک شد:
«سرپرست کنسول... نه، دیگه نیازیخیز به تظاهر نیست. تو یهخاطر شیطان کثیفی. بازی همینجا تموم میشه.»
آزمون از قبل میدانستنظر که او انسان نیست،است بلکه از قوم شیاطین است.
لوپوکاله عقبدستش کشید وکرد به آزمون گفت:
«انسان مکار. پسکرد از همون اول ذاتجلو واقعی من رو میدونستی.»
لوپوکاله که در جلد انسان تغییربردارد چهره داده بود، چهرهاش را کناربهزور زد و هیبت اصلیاش را برملا ساخت.
شیطانی با چشمانیشده قیرگون، موهایی بنفش وآماده پوستی آبیرنگ نمایان شد.
آزمون شمشیرشدستش را به سمتچنگ لوپوکاله نشانه رفت:
«دیگه نمیتونم دست روی دست بذارملوپوکاله تا شیطانی مثل تو، خاندان سلطنتیاعلیحضرت امپراتوری بزرگ رم رو لکهدار کنه.»
«پوهاهاها! با اینکه میدونستیاست شیطونم باهام متحد شدی،کند حالا داری خزعبلات میبافی؟!»
لوپوکاله قهقهایدوخته سر دادنظر و بشکنی زد.
شوالیههای گارد کاخ امپراتوریکرد که روی زمین افتادهجلو بودند، تلوتلوخوران روی پاهایشان ایستادند.
همزمان، آبل قلابی هم که بالوپوکاله شمشیر زیک زخم خورده و افتادهاعلیحضرت بود، لرزان از جایش بلند شد.
غرّرر—
آبل قلابی، در حالی که بخشی از پوستشاست فروریخته بود و خون آبیرنگ از تنش جاری میشد،خودش پشت سر لوپوکاله ایستاد و مثل یک درنده غرید.
لوپوکاله نگاهیدستش به شمشیر آزمونچنگ انداخت و گفت:
«اون شمشیر چندانکرد معمولی به نظر نمیرسه...جلو رامون زیمنس بهت دادتش؟»
با حرکت عصای لوپوکاله،است انرژی سیاهی از سدکند دفاعی درون تالار بزرگ برخاست.
این انرژی در بدننظر شوالیههای گارد کاخ امپراتوریاست و آبل قلابی رخنه کرد.
غرش!
چشمان شوالیههای گارد کهچنگ انرژی سیاه را بلعیده بودند،جلویش مانند جانوران وحشی دریدهخو شد.
غرّرر—
شوالیههای گارد که عقلشان را ازلحظه دست داده بودند، همراه با آبلکند قلابی به سمت آزمون حملهور شدند.
ووووش!
همین که آزمون گامی به عقب برداشت،جلو شوالیههای کاخ بزغاله پیش تاختند، تیغ ازکمی نیام کشیدند و با شوالیههای گارد درگیر شدند.
بوم!
شوالیههای کاخ بزغاله سپرهایشان را بالالحظه بردند، سد راه شوالیههای گارد شدند واما از میان روزنههای دفاعی، شمشیرهایشان را فروکردند.
شمشیرهای آنها نیز معمولیکرد نبود و زره شوالیههایجلو گارد را بهسادگی شکافت.
فواره!
خون آبیرنگلحظه از پیکر شوالیههایخیز گارد بیرون زد.
در ابتدا، اینطور به نظر میرسید که شوالیههای کاخخیز بزغاله دارند شوالیههای گاردِ طلسمشده با جادوی سیاه را بهکرده عقب میرانند؛ اما خیلی زود، اوضاع مشکوک و غیرعادی شد.
مهم نبود چند بارکرد تیغ بر بدنشان بنشیند،جلو شوالیههای گارد به زمین نمیافتادند.
غرّرر—
حتی با وجود جاری بودن خون آبیرنگ،تکهتکه شوالیههای گاردِ جنونزده با جادوی تاریک، بیوقفه جلوکرده میآمدند و شوالیههای کاخ بزغاله را پس میزدند.
آزمون کهدوخته ناظر بر اوضاعمیرسید بود، فریاد زد:
«گرز هاتون رودراز بکشید بیرون وبزند کلههاشون رو خرد کنید!»
آزمونِ نقشهکش و مکار،چنگ بهسرعت راه چارهای اندیشیدآمد و به افرادش فرمان داد.
شوالیهها سپرهایشان را محکم نگهخیز داشتند، شمشیرها را غلاف کردند ومانعشدن گرزها را از پشتشان بیرون کشیدند.
ووووش!
شوالیهای که از بقیه به یکی ازلوپوکاله شوالیههای گارد نزدیکتر بود، گرز خاردارش رالطفاً با تمام توان به سر او کوبید.
شترق!
شوالیه گاردی که گرزاست به سرش خورده بود، بااما صدای بمی بر زمین افتاد.
با دیدن این صحنه، بقیه شوالیههالحظه هم گرزهایشان را به گردش درآوردندکند تا شوالیههای گارد را پس بزنند.
درست زمانی که گمان کردند زمینگیرشانبزند کردهاند، شوالیههای فروافتاده تکانی خوردند وآرام دوباره تلاش کردند سر پا بایستند.
«غرّرک!»
شوالیههای گارد که کف خونینِ آبیرنگی ازتکهتکه دهانشان بیرون میریخت، بار دیگر پیش آمدند وکرده وحشت را به دل شوالیههای کاخ بزغاله انداختند.
«فرمانده هنگ!دوخته اینا ازنظر پا درنمیآن!»
آزمون در حالیدراز که نگاه میکرد، اخمهایشلوپوکاله را در هم کشید.
لوپوکاله بادراز رضایت به اینبزند صحنه لبخند زد.
او تخمهای انگلهای احضارشده ازخیز قلمرو شیاطین را درون بدنخاطر شوالیههای گارد کاخ امپراتوری کاشته بود.
به محض اینکه تخمهای انگل در سرتاسر بدن میزبان ریشهبردارد میدواندند، آنها دیگر دردی حس نمیکردند و میتوانستند گوشت وغلوزنجیرشده پوست آسیبدیده را تقریباً در یک چشم برهم زدن بازسازی کنند.
هرچند لوپوکاله از قبیله توما نبود، امالوپوکاله مهارت هدایت جنگجویان را با استفاده ازلطفاً این انگلها داشت تا از خود محافظت کند.
لوپوکاله پوزخندی زد، چون متوجهبزند شد آزمون شمشیر نیرومندش راگرفت به این سادگیها به کار نمیگیرد.
«همونطور که حدس میزدم، استفاده از اونتکهتکه شمشیر باید یه جور محدودیت داشته باشه.» هرچهکرده سلاح قدرتمندتر بود، محدودیتهای بیشتری به همراه داشت.
شمشیر آزمون که سرشار از قدرتی در سطحاست صورتهای فلکی بود، به نظر میرسید در دفعاتبهزور استفاده روزانه محدودیت دارد یا بهای سنگینی میطلبد.
لوپوکاله خندید و آبلکرد قلابی را که کاملاً مسخآمد شده بود، به جلو راند:
«برو گلوش رو پاره کن!»
آبل قلابی تبدیل به هیولایی با چشمهایتکهتکه مرکب مثل مگس، دندانها و چنگالهای تیزمهار و دست و پاهایی کشیده شده بود.
این موجود، حاصل آزمایشی بود که در آن شیاطینخیز ردهپایینِ یخزده از دوران نخستین تهاجم ارتش پادشاه شیاطینمهار را زنده کرده و انگلها را درونشان کاشته بودند.
هرچند کالبد یک شیطان ردهپایین بود، امالوپوکاله با تقویت دارو و جادوی سیاه میتوانست قدرتیکمی فراتر از یک شوالیه سرخ به نمایش بگذارد.
قیااااک!
موجود آزمایشی جیغ هولناکی کشیدخیز و به سوی آزمون وخاطر شوالیههای کاخ بزغاله یورش برد.
شترق!
همین که شیطان ردهپایین چنگالهایش رابزند در هوا فرود آورد، شوالیههای کاخ بزغالهاعلیحضرت همراه با سپرهایشان از وسط دونیم شدند.
«آاارغ!»
اجساد و خونآماده شوالیههای کاخ بزغالهبردارد به همهجا پاشید.
«فـ... فرمانده هنگ!»
شوالیهها دست التماس به سوی آزمونبزند دراز کردند، اما او با چهرهایآرام سرد و بیاحساس فقط تماشا میکرد.
همانطور که لوپوکاله گفته بود،بزند شمشیری که در دست داشت، محدودیتآرام زمانی مشخصی در طول روز داشت.
به همین خاطر، فقط درخیز مواقعی که واقعاً ضروری بودخاطر باید از آن استفاده میکرد.
«هنوز وقتش نرسیده.»
در حالی که آزمون شمشیرش را محکم گرفته بود وجلویش منتظر فرصت مناسب میماند، تمام شوالیههای کاخ بزغاله زیر چنگالهایشکنجه آن نمونه آزمایشی به تکههای گوشت و لاشه بدل شدند.
لوپوکاله با لبخندیکرد شیطانی بر لب، آرامجلو به آزمون نزدیک شد:
«آزمون باریوس. امروز همینجا میمیری.»
اما درست در همان لحظه...
آزمون شمشیرشدستش را درکرد کف زمین فروکرد.
سسسس—
شمشیر با ولع شروعاست به بلعیدن خون جاریکند شوالیهها از روی زمین کرد.
لوپوکاله با دیدنشده این صحنهی وهمانگیز،لحظه با شگفتی پس کشید.
«این دیگه چیه...؟»
در حالی که لوپوکاله به خود آمدهجلو و گوش به زنگ شده بود، شمشیرکمی خونآلود آزمون شروع به تغییر شکل داد.
قرچ، قروچ!
طرحهای چندشآور و غریبی رویمیرسید تیغه پدیدار شد و به چیزیتکهتکه شبیه دندانهای برنده تغییر شکل یافت.
لوپوکاله ازدستش دگرگونی آنکرد شمشیر جا خورد:
«اون شمشیر... ممکنه...؟»
با ناباوری پلکآماده زد و سربردارد آزمون فریاد کشید:
«آژیدهاک، امپراتور گوشتخوار!شده یعنی رامون زیمنس بهآماده قدرت آژیدهاک دستدرازی کرده؟!»