---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 426: آبل دروغین و نفاق خائنان • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 426: آبل دروغین و نفاق خائنان

0

«کرااااه!»

آبل نعره‌ای جنون‌آمیز سر داد، مشتش را در‌است​ هوا چرخاند و با تمام توان به سمت‌به‌زور​ قفسی که زیک در آن محبوس بود هجوم برد.

بوم! بوم! ترق!

قفس فولادی و مستحکم تنها‌بزند​ با فرود آمدن یک مشت،‌گرفت​ یک‌باره مچاله و متلاشی شد.

«زیک... زیک دریکر...»

در حالی که آب دهان غلیظی از‌آماده​ گوشه‌ی لبان آبل سرازیر بود، با چشمانی خیره‌مانع‌شدن​ و وحشی به زیکِ درون قفس زل زد.

زیک در بند زنجیرها، در برابر‌بزند​ طغیان دیوانه‌وار آبل هیچ واکنشی نشان‌آرام​ نداد و سرش را پایین نگه داشت.

همین که آبل میله‌های درهم‌پیچیده‌ی قفس را کنار‌آمد​ زد و دستش را دراز کرد تا زیک را‌بگذارید​ چنگ بزند، لوپوکاله جلو آمد و جلویش را گرفت.

«آرام، آرام، اعلی‌حضرت. لطفاً کمی دندان‌بردارد​ سر جگر بگذارید. برای شکنجه کردن‌به‌زور​ زیک دریکر وقت بسیار زیادی خواهیم داشت.»

لوپوکاله به‌سختی توانست آبل را‌می‌رسید​ از قفس عقب بکشد و با‌تکه‌تکه​ گوشه‌ی چشم به آزمون اشاره کرد.

آزمون اهرمی را که به‌چنگ​ قفس متصل بود کشید؛ میله‌ها بالا‌گرفت​ رفتند و درِ محبس گشوده شد.

سپس زنجیرهای متصل به قفس را محکم کشید.‌آمد​ زیک، گویی که منتظر همین اشاره بود، آرام‌جگر​ از جایش برخاست و رو در روی آبل ایستاد.

نگاه جنون‌آمیز‌لحظه​ آبل به زیک‌خیز​ دوخته شده بود.

به نظر می‌رسید هر لحظه آماده است خیز‌است​ بردارد و او را تکه‌تکه کند، اما به‌به‌زور​ خاطر مانع‌شدن لوپوکاله به‌زور خودش را مهار کرده بود.

در همین لحظه،‌دراز​ زیکِ غل‌وزنجیرشده به‌آرامی‌بزند​ سرش را بلند کرد.

در کسری از‌کرد​ ثانیه، شمشیری در‌لوپوکاله​ دستان زیک پدیدار شد.

زیک در یک پلک‌زدن تیغه‌ی شمشیر‌بردارد​ را درست در قلب آبل فروبرد‌به‌زور​ و چشمانش را در چشمان او دوخت.

چک، چک، چک!

خون آبی‌رنگ و غلیظی‌کرد​ از لبه‌ی شمشیری که زیک‌آمد​ فروکرده بود، روی زمین چکید.

زیک با دیدن این صحنه، نگاهش را‌جلو​ به آزمون که در کنارش ایستاده بود‌کمی​ دوخت و با لحنی سرد و آرام گفت:

«...این آبل نیست.»

هم‌زمان آزمون فریاد کشید:

«سرکنسول موقت! الان وقتشه!»

با این علامت، لوپوکاله‌چنگ​ دایره‌ی جادویی تعبیه‌شده در کف‌جلویش​ تالار بزرگ را فعال کرد.

ووووونگ!

حروف زبان قلمرو شیطانی که روی‌لحظه​ ستون‌های تالار بزرگ حک شده بودند،‌کند​ نوری شوم و وهم‌انگیز ساطع کردند.

زیییینگ—

با فعال شدن سد قلمرو شیطانی که لوپوکاله تدارک‌جلویش​ دیده بود، زیک احساس کرد وزنه‌ای آهنین و سهمگین‌برای​ به اندازه‌ی یک کوه روی تمام بدنش آوار شده است.

غرومب، غرومب!

با وجود این فشار هولناک، زیک سرسختانه سر‌است​ جایش ایستاد و تکان نخورد؛ صحنه‌ای که باعث‌به‌زور​ شد لوپوکاله با شگفتی سرش را تکان دهد.

«عجب موجود جون‌سختیه. حتی یه‌چنگ​ تومای رده‌بالا از قلمرو شیطانی‌جلویش​ هم زیر این فشار زمین‌گیر می‌شد.»

او در دل نوچی کرد،‌بزند​ عصایش را بالا برد و‌گرفت​ قدرت سد را دوچندان ساخت.

فشاری که بر پیکر‌است​ زیک فرود می‌آمد لحظه‌کند​ به لحظه شدیدتر شد.

آزمون که از‌شده​ کنار تماشا می‌کرد،‌لحظه​ به لوپوکاله هشدار داد:

«گاردت رو پایین نیار! یادت نره‌بزند​ این یارو حتی سدی رو که‌آرام​ فرتس آماده کرده بود بی‌اثر کرد!»

غرومب!

فشار خردکننده‌ای که‌آماده​ زیک را در بر‌تکه‌تکه​ گرفته بود اوج گرفت.

لوپوکاله تمام توان کنونی‌اش را در‌لحظه​ سد جاری کرد تا زیک را به‌طور‌اما​ کامل به زانو درآورد و مهار کند.

اما درست در همان لحظه...

فسسسس—

پیکر زیک که تا آن دم‌بردارد​ زانو زده بود، بدل به سایه‌به‌زور​ شد و در هوا پراکنده گشت.

در حالی که لوپوکاله و آزمون در بهت‌است​ و سردرگمی فرو رفته بودند، زیک پیشاپیش در پشت‌خودش​ سرشان ایستاده بود و باهاموت را در چنگ داشت.

«برای تله‌ای که از ترکیب‌چنگ​ یه مکار حیله‌گر و قدرت ناراک‌گرفت​ چیده شده، زیادی مسخره و پیش‌پاافتاده‌ست.»

در همان‌دراز​ دم، آزمون‌چنگ​ بشکنی زد.

«حالا!»

جرنگ، جرنگ!

ناگهان زنجیرهایی سیاه از سقف‌چنگ​ و کف زمین فوران کردند‌جلویش​ و به دور پیکر زیک پیچیدند.

لوپوکاله با دیدن زیک که‌بزند​ این‌بار کاملاً در چنگال زنجیرها اسیر‌آرام​ شده بود، نیشخندی زد و گفت:

«زیک دریکر، ما از قبل می‌دونستیم بو‌تکه‌تکه​ می‌بری که این یه تله‌ست. پیش‌بینی می‌کردیم دست‌کم‌کرده​ یه بار به طریقی خودت رو خلاص کنی.»

زیک به این کلمات کنایه‌آمیز گوش سپرد و‌است​ اوضاع را سنجید. خیلی زود ماهیت زنجیرهایی را‌به‌زور​ که به دست و پایش پیچیده بودند دریافت.

«زنجیرهای مهروموم؟»

این‌ها درست همانند زنجیرهای سیاهی بودند که از‌آمد​ قاره شرقی آورده شده بود؛ همان‌هایی که زیک‌جگر​ برای مهروموم کردن نبیلوس به کار برده بود.

دنگ!

زیک تقلا کرد تا بندها را از‌آماده​ هم بگسلد، اما این زنجیرها حتی قادر‌خاطر​ به مهار روح بودند و به‌راحتی پاره نمی‌شدند.

جززز، جززز!

زیک آذرخش را احضار کرد،‌بزند​ اما انرژی آذرخش در امتداد‌گرفت​ حلقه‌های زنجیر پراکنده و خاموش شد.

آزمون با احتیاط‌آماده​ به زیکِ در‌بردارد​ بند چشم دوخت:

«ظاهراً این زنجیرها‌شده​ واقعاً می‌تونن زیک‌لحظه​ دریکر رو مهار کنن.»

زیک در حالی که به‌چنگ​ زنجیرهای مهارکننده‌اش چنگ می‌انداخت، غضبناک‌جلویش​ به لوپوکاله چشم غره رفت:

«جادوگر سیاه‌دراز​ کثیف! همین‌چنگ​ الان بازم کن!»

لوپوکاله از فریاد‌آماده​ زیک خنده‌ی تمسخرآمیزی‌بردارد​ سر داد و گفت:

«هه هه، کور خوندی! این یه شیء فوق‌العاده باارزشه که از قاره شرقی به چنگ اومده. این همون زنجیریه که‌غل‌وزنجیرشده​ وارثان در آستانه‌ی مرگ، روحشون رو به اژدهایان پیشکش می‌کنن تا حلقه‌های ناگسستنی بسازن و به نسل بعدی بسپارن. هرچی این‌زمین​ جانشینی طولانی‌تر بوده باشه، طول این زنجیرها هم بلندتر می‌شه. به نظرت این زنجیرهایی که دورت پیچیده شدن مال چند نسله؟»

زیک تا پیش از این‌چنگ​ خبر نداشت زنجیرهای قاره شرقی‌جلویش​ به چنین شیوه‌ای ساخته می‌شوند.

لوپوکاله با دیدن چهره‌ی‌چنگ​ به‌ظاهر آشفته و دستپاچه‌ی‌آمد​ زیک، با رضایتمندی پوزخندی زد:

«با اسیر کردن شوالیه‌است​ رستگاری، به هدفمون رسیدیم.‌کند​ دست‌مریزاد، فرمانده سپاه آزمون.»

آزمون در جواب لوپوکاله گفت:

«از زحماتتون سپاسگزارم، سرکنسول‌کرد​ موقت. پس زیک دریکر‌جلو​ رو من تحویل می‌گیرم.»

همین که آزمون قدم پیش گذاشت تا‌جلو​ به زیک نزدیک شود، لوپوکاله سرش را‌کمی​ تکان داد و راهش را سد کرد:

«صبر کن، فرمانده سپاه. کار گذاشتن این سد‌کند​ و به دام انداختن زیک دریکر دستاورد من بوده.‌به‌آرامی​ طبیعتاً حق تملک بر اون هم متعلق به منه.»

آزمون با شنیدن این‌نظر​ حرف سرش را به‌است​ علامت نفی تکان داد:

«زیک دریکر قراره سنگ‌بنای احیای امپراتوری‌بزند​ روم باشه. به‌خاطر صلح و شکوه‌آرام​ امپراتوری، لطفاً همکاری کنین، سرکنسول موقت.»

با پایان کلامش وقتی آزمون‌بزند​ خواست دوباره به زیک نزدیک‌گرفت​ شود، لوپوکاله دستش را بالا آورد.

شوالیه‌های گارد کاخ امپراتوری که پشت‌بردارد​ سرش ایستاده بودند، شمشیرهایشان را از‌به‌زور​ غلاف کشیدند و راه آزمون را بستند.

چشمان آزمون‌دوخته​ با دیدن این‌می‌رسید​ صحنه باریک شد:

«اگه روی این موضوع‌کرد​ اصرار دارین، چاره‌ی دیگه‌ای‌جلو​ برام نمی‌ذارین، سرکنسول موقت.»

هاله به‌آرامی‌دراز​ از پیکرش‌چنگ​ فوران کرد.

در پاسخ به آزمون، شوالیه‌های کاخ بزغاله‌تکه‌تکه​ که پشت سرش در انتظار بودند پیش‌مهار​ آمدند و درست پشت سر او صف کشیدند.

میان آزمون و لوپوکاله‌نظر​ بر سر تصاحب زیک دریکر‌خیز​ اسیرشده، اختلافی آشکار درگرفته بود.

لوپوکاله با‌دستش​ دیدن این‌کرد​ ایستادگی پوزخندی زد:

«یه انسان فانی‌کرد​ حقیر که دست‌وپا‌لوپوکاله​ زدن بیهوده می‌کنه.»

لوپوکاله از همان ابتدا نقشه‌خیز​ کشیده بود با استفاده از‌خاطر​ این فرصت، کلک آزمون را بکند.

اگرچه برای به چنگ آوردن زیک دریکر موقتاً با‌خیز​ او هم‌پیمان شده بود، اما نمی‌توانست پیش‌بینی کند این‌مهار​ مکارِ فتنه‌گر در حرکت بعدی چه کلکی سوار خواهد کرد.

لوپوکاله به‌دستش​ شوالیه‌های گارد کاخ‌چنگ​ امپراتوری فرمان داد:

«آزمون باریوس رو بکشید!»

با صدور این دستور،‌است​ شوالیه‌های گارد بی‌درنگ به‌کند​ سوی آزمون هجوم بردند.

در همان لحظه، آزمون‌نظر​ شمشیری را که به‌است​ پشت بسته بود بیرون کشید.

ووووونگ—

انرژی شوم و وحشت‌انگیزی‌چنگ​ از تیغه‌ی پهن و‌آمد​ قیرگون شمشیرش زبانه کشید.

لوپوکاله با‌لحظه​ دیدن شمشیر‌است​ آزمون یکه خورد:

«این انرژی چیه دیگه...؟»

با فشردن قبضه‌ی شمشیر در دستانش، نوری‌لوپوکاله​ سرخ در چشمان آزمون درخشید و هاله‌ای‌لطفاً​ اهریمنی و تیره از وجودش شعله‌ور شد.

او با همان هیبت مرگبار‌بزند​ پیش تاخت و شمشیر در دستش‌آرام​ را با قدرتی هولناک فرود آورد.

بوم! بوم! بوم!

تنها با یک چرخش شمشیر، شوالیه‌های‌لحظه​ گارد کاخ امپراتوری که هجوم می‌آوردند،‌کند​ جارو شدند و به هوا رفتند.

انگار غولی شمشیر سترگی را‌چنگ​ در هوا چرخانده و همه‌چیز‌جلویش​ را از سر راه برداشته باشد.

بوم! گرومپ!

وقتی شوالیه‌های گارد کاخ امپراتوری تنها با‌تکه‌تکه​ یک ضربه‌ی آزمون به دیوارهای تالار باشکوه کوبیده‌کرده​ شدند، لوپوکاله چهره‌اش درهم رفت و سراسیمه شد.

«این دیگه چه کوفتیه...؟»

شبیه قدرت یک صورت فلکی به نظر‌لوپوکاله​ نمی‌رسید، با این حال نیرویی هم‌پای آن‌لطفاً​ درون شمشیر آزمون جا خوش کرده بود.

آزمون، شمشیر در‌کرد​ دست، آرام‌آرام به‌لوپوکاله​ لوپوکاله نزدیک شد:

«سرپرست کنسول... نه، دیگه نیازی‌خیز​ به تظاهر نیست. تو یه‌خاطر​ شیطان کثیفی. بازی همین‌جا تموم می‌شه.»

آزمون از قبل می‌دانست‌نظر​ که او انسان نیست،‌است​ بلکه از قوم شیاطین است.

لوپوکاله عقب‌دستش​ کشید و‌کرد​ به آزمون گفت:

«انسان مکار. پس‌کرد​ از همون اول ذات‌جلو​ واقعی من رو می‌دونستی.»

لوپوکاله که در جلد انسان تغییر‌بردارد​ چهره داده بود، چهره‌اش را کنار‌به‌زور​ زد و هیبت اصلی‌اش را برملا ساخت.

شیطانی با چشمانی‌شده​ قیرگون، موهایی بنفش و‌آماده​ پوستی آبی‌رنگ نمایان شد.

آزمون شمشیرش‌دستش​ را به سمت‌چنگ​ لوپوکاله نشانه رفت:

«دیگه نمی‌تونم دست روی دست بذارم‌لوپوکاله​ تا شیطانی مثل تو، خاندان سلطنتی‌اعلی‌حضرت​ امپراتوری بزرگ رم رو لکه‌دار کنه.»

«پوهاهاها! با اینکه می‌دونستی‌است​ شیطونم باهام متحد شدی،‌کند​ حالا داری خزعبلات می‌بافی؟!»

لوپوکاله قهقه‌ای‌دوخته​ سر داد‌نظر​ و بشکنی زد.

شوالیه‌های گارد کاخ امپراتوری‌کرد​ که روی زمین افتاده‌جلو​ بودند، تلوتلوخوران روی پاهایشان ایستادند.

هم‌زمان، آبل قلابی هم که با‌لوپوکاله​ شمشیر زیک زخم خورده و افتاده‌اعلی‌حضرت​ بود، لرزان از جایش بلند شد.

غرّرر—

آبل قلابی، در حالی که بخشی از پوستش‌است​ فروریخته بود و خون آبی‌رنگ از تنش جاری می‌شد،‌خودش​ پشت سر لوپوکاله ایستاد و مثل یک درنده غرید.

لوپوکاله نگاهی‌دستش​ به شمشیر آزمون‌چنگ​ انداخت و گفت:

«اون شمشیر چندان‌کرد​ معمولی به نظر نمی‌رسه...‌جلو​ رامون زیمنس بهت دادتش؟»

با حرکت عصای لوپوکاله،‌است​ انرژی سیاهی از سد‌کند​ دفاعی درون تالار بزرگ برخاست.

این انرژی در بدن‌نظر​ شوالیه‌های گارد کاخ امپراتوری‌است​ و آبل قلابی رخنه کرد.

غرش!

چشمان شوالیه‌های گارد که‌چنگ​ انرژی سیاه را بلعیده بودند،‌جلویش​ مانند جانوران وحشی دریده‌خو شد.

غرّرر—

شوالیه‌های گارد که عقلشان را از‌لحظه​ دست داده بودند، همراه با آبل‌کند​ قلابی به سمت آزمون حمله‌ور شدند.

ووووش!

همین که آزمون گامی به عقب برداشت،‌جلو​ شوالیه‌های کاخ بزغاله پیش تاختند، تیغ از‌کمی​ نیام کشیدند و با شوالیه‌های گارد درگیر شدند.

بوم!

شوالیه‌های کاخ بزغاله سپرهایشان را بالا‌لحظه​ بردند، سد راه شوالیه‌های گارد شدند و‌اما​ از میان روزنه‌های دفاعی، شمشیرهایشان را فروکردند.

شمشیرهای آن‌ها نیز معمولی‌کرد​ نبود و زره شوالیه‌های‌جلو​ گارد را به‌سادگی شکافت.

فواره!

خون آبی‌رنگ‌لحظه​ از پیکر شوالیه‌های‌خیز​ گارد بیرون زد.

در ابتدا، این‌طور به نظر می‌رسید که شوالیه‌های کاخ‌خیز​ بزغاله دارند شوالیه‌های گاردِ طلسم‌شده با جادوی سیاه را به‌کرده​ عقب می‌رانند؛ اما خیلی زود، اوضاع مشکوک و غیرعادی شد.

مهم نبود چند بار‌کرد​ تیغ بر بدنشان بنشیند،‌جلو​ شوالیه‌های گارد به زمین نمی‌افتادند.

غرّرر—

حتی با وجود جاری بودن خون آبی‌رنگ،‌تکه‌تکه​ شوالیه‌های گاردِ جنون‌زده با جادوی تاریک، بی‌وقفه جلو‌کرده​ می‌آمدند و شوالیه‌های کاخ بزغاله را پس می‌زدند.

آزمون که‌دوخته​ ناظر بر اوضاع‌می‌رسید​ بود، فریاد زد:

«گرز هاتون رو‌دراز​ بکشید بیرون و‌بزند​ کله‌هاشون رو خرد کنید!»

آزمونِ نقشه‌کش و مکار،‌چنگ​ به‌سرعت راه چاره‌ای اندیشید‌آمد​ و به افرادش فرمان داد.

شوالیه‌ها سپرهایشان را محکم نگه‌خیز​ داشتند، شمشیرها را غلاف کردند و‌مانع‌شدن​ گرزها را از پشتشان بیرون کشیدند.

ووووش!

شوالیه‌ای که از بقیه به یکی از‌لوپوکاله​ شوالیه‌های گارد نزدیک‌تر بود، گرز خاردارش را‌لطفاً​ با تمام توان به سر او کوبید.

شترق!

شوالیه گاردی که گرز‌است​ به سرش خورده بود، با‌اما​ صدای بمی بر زمین افتاد.

با دیدن این صحنه، بقیه شوالیه‌ها‌لحظه​ هم گرزهایشان را به گردش درآوردند‌کند​ تا شوالیه‌های گارد را پس بزنند.

درست زمانی که گمان کردند زمین‌گیرشان‌بزند​ کرده‌اند، شوالیه‌های فروافتاده تکانی خوردند و‌آرام​ دوباره تلاش کردند سر پا بایستند.

«غرّرک!»

شوالیه‌های گارد که کف خونینِ آبی‌رنگی از‌تکه‌تکه​ دهانشان بیرون می‌ریخت، بار دیگر پیش آمدند و‌کرده​ وحشت را به دل شوالیه‌های کاخ بزغاله انداختند.

«فرمانده هنگ!‌دوخته​ اینا از‌نظر​ پا درنمی‌آن!»

آزمون در حالی‌دراز​ که نگاه می‌کرد، اخم‌هایش‌لوپوکاله​ را در هم کشید.

لوپوکاله با‌دراز​ رضایت به این‌بزند​ صحنه لبخند زد.

او تخم‌های انگل‌های احضارشده از‌خیز​ قلمرو شیاطین را درون بدن‌خاطر​ شوالیه‌های گارد کاخ امپراتوری کاشته بود.

به محض اینکه تخم‌های انگل در سرتاسر بدن میزبان ریشه‌بردارد​ می‌دواندند، آن‌ها دیگر دردی حس نمی‌کردند و می‌توانستند گوشت و‌غل‌وزنجیرشده​ پوست آسیب‌دیده را تقریباً در یک چشم برهم زدن بازسازی کنند.

هرچند لوپوکاله از قبیله توما نبود، اما‌لوپوکاله​ مهارت هدایت جنگجویان را با استفاده از‌لطفاً​ این انگل‌ها داشت تا از خود محافظت کند.

لوپوکاله پوزخندی زد، چون متوجه‌بزند​ شد آزمون شمشیر نیرومندش را‌گرفت​ به این سادگی‌ها به کار نمی‌گیرد.

«همون‌طور که حدس می‌زدم، استفاده از اون‌تکه‌تکه​ شمشیر باید یه جور محدودیت داشته باشه.» هرچه‌کرده​ سلاح قدرتمندتر بود، محدودیت‌های بیشتری به همراه داشت.

شمشیر آزمون که سرشار از قدرتی در سطح‌است​ صورت‌های فلکی بود، به نظر می‌رسید در دفعات‌به‌زور​ استفاده روزانه محدودیت دارد یا بهای سنگینی می‌طلبد.

لوپوکاله خندید و آبل‌کرد​ قلابی را که کاملاً مسخ‌آمد​ شده بود، به جلو راند:

«برو گلوش رو پاره کن!»

آبل قلابی تبدیل به هیولایی با چشم‌های‌تکه‌تکه​ مرکب مثل مگس، دندان‌ها و چنگال‌های تیز‌مهار​ و دست و پاهایی کشیده شده بود.

این موجود، حاصل آزمایشی بود که در آن شیاطین‌خیز​ رده‌پایینِ یخ‌زده از دوران نخستین تهاجم ارتش پادشاه شیاطین‌مهار​ را زنده کرده و انگل‌ها را درونشان کاشته بودند.

هرچند کالبد یک شیطان رده‌پایین بود، اما‌لوپوکاله​ با تقویت دارو و جادوی سیاه می‌توانست قدرتی‌کمی​ فراتر از یک شوالیه سرخ به نمایش بگذارد.

قیااااک!

موجود آزمایشی جیغ هولناکی کشید‌خیز​ و به سوی آزمون و‌خاطر​ شوالیه‌های کاخ بزغاله یورش برد.

شترق!

همین که شیطان رده‌پایین چنگال‌هایش را‌بزند​ در هوا فرود آورد، شوالیه‌های کاخ بزغاله‌اعلی‌حضرت​ همراه با سپرهایشان از وسط دونیم شدند.

«آاارغ!»

اجساد و خون‌آماده​ شوالیه‌های کاخ بزغاله‌بردارد​ به همه‌جا پاشید.

«فـ... فرمانده هنگ!»

شوالیه‌ها دست التماس به سوی آزمون‌بزند​ دراز کردند، اما او با چهره‌ای‌آرام​ سرد و بی‌احساس فقط تماشا می‌کرد.

همان‌طور که لوپوکاله گفته بود،‌بزند​ شمشیری که در دست داشت، محدودیت‌آرام​ زمانی مشخصی در طول روز داشت.

به همین خاطر، فقط در‌خیز​ مواقعی که واقعاً ضروری بود‌خاطر​ باید از آن استفاده می‌کرد.

«هنوز وقتش نرسیده.»

در حالی که آزمون شمشیرش را محکم گرفته بود و‌جلویش​ منتظر فرصت مناسب می‌ماند، تمام شوالیه‌های کاخ بزغاله زیر چنگال‌های‌شکنجه​ آن نمونه آزمایشی به تکه‌های گوشت و لاشه بدل شدند.

لوپوکاله با لبخندی‌کرد​ شیطانی بر لب، آرام‌جلو​ به آزمون نزدیک شد:

«آزمون باریوس. امروز همین‌جا می‌میری.»

اما درست در همان لحظه...

آزمون شمشیرش‌دستش​ را در‌کرد​ کف زمین فروکرد.

سسسس—

شمشیر با ولع شروع‌است​ به بلعیدن خون جاری‌کند​ شوالیه‌ها از روی زمین کرد.

لوپوکاله با دیدن‌شده​ این صحنه‌ی وهم‌انگیز،‌لحظه​ با شگفتی پس کشید.

«این دیگه چیه...؟»

در حالی که لوپوکاله به خود آمده‌جلو​ و گوش به زنگ شده بود، شمشیر‌کمی​ خون‌آلود آزمون شروع به تغییر شکل داد.

قرچ، قروچ!

طرح‌های چندش‌آور و غریبی روی‌می‌رسید​ تیغه پدیدار شد و به چیزی‌تکه‌تکه​ شبیه دندان‌های برنده تغییر شکل یافت.

لوپوکاله از‌دستش​ دگرگونی آن‌کرد​ شمشیر جا خورد:

«اون شمشیر... ممکنه...؟»

با ناباوری پلک‌آماده​ زد و سر‌بردارد​ آزمون فریاد کشید:

«آژی‌دهاک، امپراتور گوشت‌خوار!‌شده​ یعنی رامون زیمنس به‌آماده​ قدرت آژی‌دهاک دست‌درازی کرده؟!»

ناولها | novelha.net