---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 299: سقوط تائوگا و خروش خونین • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 299: سقوط تائوگا و خروش خونین

0

زیک متوجه جادوگری از ناراک شد که‌توجه​ کنار سالار اورک‌ها ایستاده بود و هاله‌ای‌حیله​ از انرژی شیطانی از وجودش ساطع می‌شد.

«یه جادوگر‌دستور​ از ناراک. پس‌دهکده​ اونا هم اینجان.»

فرمانده جنگجویان اورک، تائوگا،‌غیرقابل‌اصلاح​ نعره‌ی جنگی‌اش را رو‌ازشون​ به زیک سر داد:

«آشغالای انسانی‌دیده​ که به قلمرو‌ولی​ ما دست‌درازی کردین!»

فریاد تائوگا‌داده​ مانند تندر در‌حمله​ سراسر منطقه پیچید.

جنگجویان اورک دیگر که پشت سرش بودند، سلاح‌هایشان‌توجه​ را به زره‌های آهنین خود کوبیدند و با‌خوانده​ هیاهویی گوش‌خراش، در این غرش با او هم‌صدا شدند.

زیک به واحد کایمان دستور داده بود از روبه‌رو‌ندارن​ به دهکده حمله کنند تا توجه دشمن را منحرف سازند،‌حرف‌های​ اما ظاهراً جادوگر ناراک دست این حیله را خوانده بود.

تائوگا گامی به جلو گذاشت،‌ولی​ شمشیر بزرگ و ضخیمش را به‌کنارش​ سمت زیک گرفت و فریاد کشید:

«انسان کثیف! جرئتت رو برای‌حمله​ تا اینجا سینه مالیدن تحسین می‌کنم.‌اما​ من، تائوگا، شخصاً حسابت رو می‌رسم!»

اورک‌های اطراف با فریادهایی‌روبه‌رو​ آمیخته به هلهله و‌توجه​ غرش جنگی به وجد آمدند.

زیک با نگاه کردن به‌بودن​ آن‌ها، به یاد بالروگ‌هایی افتاد‌نظر​ که در برج وارونه دیده بود.

«اونا هم غیرقابل‌اصلاح‌غیرقابل‌اصلاح​ بودن، ولی این اورک‌ها‌ازشون​ هم دست‌کمی ازشون ندارن.»

به نظر می‌رسید جادوگر ناراک که در کنارش ایستاده‌منحرف​ بود چیزی به تائوگا می‌گفت، اما سالار جنگ‌طلب اورک‌ها‌گذاشت​ اصلاً خیال نداشت به حرف‌های آن جادوگر گوش بدهد.

او با‌دستور​ شمشیر بزرگِ‌روبه‌رو​ برافراشته‌اش پیش آمد:

«مثل یه جنگجو‌دیده​ مبارزه کن و‌ولی​ مرگی باشکوه داشته باش!»

با این کلام، شمشیر بزرگش‌ولی​ را بالا برد و مستقیم‌می‌رسید​ به سمت زیک هجوم آورد.

وووش!

شمشیر بزرگ با خاصیت ارتجاعی‌دهکده​ و قدرت هولناکِ نژاد اورک‌ها، با‌سازند​ شتاب به سوی زیک فرود آمد.

زیک گامی به عقب‌غیرقابل‌اصلاح​ برداشت و ماهرانه از‌ازشون​ مسیر تیغه کنار رفت.

تائوگا دندان‌های نیش‌غیرقابل‌اصلاح​ برنده‌اش را نمایان‌دست‌کمی​ ساخت و هوار زد:

«مثل موش‌داده​ فرار نکن؛‌دهکده​ بیا جلو!»

زیک با استفاده از‌روبه‌رو​ گام توهمی، ضربات تائوگا را‌دشمن​ نرم و خونسرد رد کرد.

گرچه ضربات خشن و سنگین بودند،‌ولی​ اما برای زیک که یک شوالیه‌کنارش​ سیاه بود، خطری به حساب نمی‌آمدند.

در عوض، زیک‌غیرقابل‌اصلاح​ بیشتر نگران جادوگر ناراک‌ازشون​ در عقبه‌ی سپاه بود.

«شاید متحدای‌داده​ بیشتری توی‌دهکده​ کمین باشن.»

تصمیم گرفت از حملات کله‌خراب‌دهکده​ تائوگا که مثل گراز وحشی‌منحرف​ می‌تاخت، به نفع خود استفاده کند.

زیک باهاموت را‌دیده​ چرخاند تا شمشیر بزرگ‌دست‌کمی​ تائوگا را منحرف کند.

دنگ!

با پس زده شدن شاخ‌به‌شاخِ شمشیر‌کنند​ بزرگش، تائوگا به زیک چشم‌غره رفت‌ظاهراً​ و عطش نبرد در چشمانش شعله‌ورتر شد:

«خوبه، خیلی‌دستور​ خوبه! حالا‌روبه‌رو​ شد یه چیزی!»

در همان لحظه، زیک‌غیرقابل‌اصلاح​ مستقیماً به چشمان تائوگا‌ازشون​ خیره شد و گفت:

«ناامیدم کردی. فکر نمی‌کردم‌بودن​ یه جنگجوی اورک فقط‌ندارن​ همین‌قدر عرضه داشته باشه.»

حرف زدن زیک‌روبه‌رو​ به زبان اورک‌ها، تائوگا‌توجه​ را کاملاً غافلگیر کرد.

«حرومزاده، تو‌دستور​ زبون ما رو‌دهکده​ از کجا بلدی؟!»

زیک شمشیرش را‌دیده​ به سمت تائوگا نشانه‌دست‌کمی​ رفت و ادامه داد:

«نبرد مقدس یه جنگجو به خاطر اون جادوگر‌ندارن​ فرومایه لکه‌دار شده. شک ندارم جادوگرای بیشتری پشت‌خیال​ سرت کمین کردن و منتظر فرصتن تا خنجر بزنن.»

تائوگا شمشیر‌داده​ بزرگش را دیوانه‌وار‌حمله​ چرخاند و غرید:

«چطور جرئت‌دستور​ می‌کنی به من،‌دهکده​ تائوگا، توهین کنی؟!»

سپس رو‌وارونه​ به آسمان‌غیرقابل‌اصلاح​ نعره کشید:

«به شرافتِ نام یه جنگجو سوگند! هیچ جادوگری در کمین نیست! فقط‌چیزی​ همین یه جادوگره، و اگه هرکس دیگه‌ای توی این نبرد دخالت کنه، خودم‌مثل​ تکه‌تکه‌ش می‌کنم! این خزعبلات رو بس کن و مثل یه جنگجوی واقعی بجنگ!»

سخنان تائوگا‌داده​ چهره‌ی جادوگر تاریک‌حمله​ را درهم کشید.

زیک با‌دستور​ دیدن این واکنش‌دهکده​ سر تکان داد.

«به نظر می‌رسه‌دیده​ نیروی کمکی دیگه‌ای‌ولی​ به اینجا اعزام نشده.»

زیک در دل پوزخندی زد،‌ولی​ قبضه‌ی باهاموت را محکم فشرد‌می‌رسید​ و به سمت تائوگا تاخت.

وووش!

با به‌کارگیری تالار نیروی فلز برای‌حمله​ افزودن وزن، شمشیر او سنگین و‌اما​ مرگبار بر شمشیر بزرگ تائوگا کوبیده شد.

بوم!

تائوگا ضربه‌ی زیک را مهار کرد،‌دست‌کمی​ اما نتوانست در برابر آن نیروی سهمگین‌می‌گفت​ مقاومت کند و به عقب رانده شد.

قدرت ضربه چنان کوبنده‌دهکده​ بود که فرورفتگی عمیقی‌دشمن​ بر شمشیر بزرگش افتاد.

زیک به تائوگا‌داده​ که تلوتلوخوران عقب می‌رفت‌کنند​ نگاه کرد و گفت:

«تائوگا بودی، نه؟ با‌غیرقابل‌اصلاح​ همین برخورد شمشیرها فهمیدم‌ازشون​ چقدر جنگجوی قدری هستی.»

تائوگا پوزخندی زد‌غیرقابل‌اصلاح​ و دندان‌های نیشش‌دست‌کمی​ را نشان داد:

«واسه یه انسان بدک نیستی.»

«تائوگا، چند تا جنگجو مثل تو‌حمله​ دارین؟ خیلی دلم می‌خواد با اونا‌اما​ هم توی یه نبرد نفس‌گیر سرشاخ بشم.»

تائوگا قهقهه‌ای مستانه زد:

«هاهاها! واسه یه انسان جرئت زیادی داری. توی لژیون آهنینِ ما، جنگجوهایی‌چیزی​ در سطح من ریخته. به‌خصوص نیروهای ویژه‌ای که توسط صورت‌های فلکی متبرک‌آمد​ شدن... اونا در مقایسه با امثال من توی یه سطح کاملاً متفاوتی‌ان...»

اما ناگهان دوزاری تائوگا افتاد،‌حمله​ شمشیر بزرگش را بالا برد و‌اما​ با خشم به زیک چشم دوخت:

«انسان موذی، وسط‌داده​ میدون جنگ داری از‌کنند​ زیر زبونم حرف می‌کشی؟!»

او فهمید که‌دیده​ زیک در حال‌ولی​ تخلیه اطلاعاتی اوست.

زیک از اینکه درک و‌ولی​ هوش تائوگا سریع‌تر از حد‌می‌رسید​ انتظارش بود، اندکی حسرت خورد.

«با این حال، چیزای‌دهکده​ خوبی دستگیرم شد. لژیون‌دشمن​ آهنین و نیروهای ویژه، هوم.»

تائوگا نعره‌ای مستانه‌داده​ از خشم کشید و‌کنند​ با شمشیر برافراشته‌اش تاخت:

«هااااه!»

شمشیر بزرگش از بالا‌بودن​ با شتاب پایین آمد‌ندارن​ تا زیک را شقه کند.

در همان آن، درخششی‌دهکده​ از دستی که باهاموت‌دشمن​ را گرفته بود ساطع شد.

شترق—!

زیک شمشیرش را‌دیده​ با سرعتی غیرقابل‌ادراک‌ولی​ به گردش درآورد.

هنوز تائوگا ضربه‌اش را کامل فرود‌دست‌کمی​ نیاورده بود که دست و سرش‌چیزی​ هم‌زمان قطع شدند و به خاک افتادند.

گرومب!

پیکر عظیم تائوگا‌داده​ با ضربه‌ای سنگین‌حمله​ نقش بر زمین شد.

اورک‌های تماشاچی خشکشان زده بود و‌ولی​ در بهت و سردرگمی غوطه‌ور شدند؛‌کنارش​ هنوز توان درک واقعه را نداشتند.

در همین‌دیده​ لحظه جادوگر‌بودن​ ناراک فریاد کشید:

«بگیرینش!»

تنها آن زمان بود که‌دهکده​ اورک‌ها متوجه شدند تائوگا با‌منحرف​ یک تک‌ضربه از پا درآمده است.

«بگیرینش!»

آن‌ها با نعره‌هایی‌غیرقابل‌اصلاح​ شبیه به زوزه به‌ازشون​ سمت زیک هجوم آوردند.

زیک در برابر‌روبه‌رو​ اورک‌های مهاجم، مهارت غرش‌توجه​ شیر را فعال کرد.

غررررش—!

با انفجار مهارت غرش‌غیرقابل‌اصلاح​ شیر، طنین موج صوتی مهیبی‌ندارن​ از کالبد زیک فوران کرد.

اورک‌هایی که در مسیر‌بودن​ موج قرار گرفتند، گیج و‌نظر​ مات به عقب پرتاب شدند.

«اوووف!»

حتی این اورک‌های جنگ‌طلب نیز در‌حمله​ آشفتگی روانی به عقب پس نشستند؛ عظمت‌ظاهراً​ غرش شیر تا این اندازه سرکوبگر بود.

زیک در دل تحت تأثیر قرار‌ولی​ گرفت، تیغه هاله خود را فراخواند و‌چیزی​ درو کردن اورک‌های زمین‌گیر را آغاز کرد.

برش—!

اورک‌هایی که به تیغ‌دهکده​ زیک گرفتار می‌شدند، به همراه‌منحرف​ زره‌هایشان از وسط دونیم می‌شدند.

«گواااه!»

خون به هر سو شتک‌بودن​ زد و دست و پاها‌نظر​ در هوا به پرواز درآمدند.

زیک در حین‌غیرقابل‌اصلاح​ تارومار کردن اورک‌ها، جادوگر‌ازشون​ ناراک را تعقیب کرد.

جادوگر دستپاچه به‌روبه‌رو​ سمت پشت میدان‌کنند​ در حال فرار بود.

زیک به جلو جهید‌روبه‌رو​ و زنجیرهایی را به‌توجه​ سوی او پرتاب کرد.

جلینگ!

زنجیرهای شتابان‌دیده​ محکم به دور‌ولی​ پیکر جادوگر پیچیدند.

«آخ!»

جادوگر اسیر، مذبوحانه دست و‌دهکده​ پا زد تا خود را‌منحرف​ برهاند، اما تلاشی عبث بود.

زیک به‌سرعت به‌دیده​ او رسید و سیلی‌دست‌کمی​ سنگینی بیخ گوشش نواخت.

طراق!

«گوه!»

جادوگر با این ضربه،‌روبه‌رو​ خون به همراه دندان‌های‌توجه​ شکسته‌اش به بیرون تف کرد.

در حالی که کف‌غیرقابل‌اصلاح​ از گوشه‌ی دهانش جاری بود،‌ندارن​ رو به زیک جیغ کشید:

«پیام‌آور خون‌دیده​ و جنون ما‌ولی​ رو نجات می‌ده!»

زیک رگه‌هایی از‌روبه‌رو​ جنونی غریب را در‌توجه​ کلام جادوگر حس کرد.

«این یکی هم‌داده​ پیام‌آور خون و‌حمله​ جنون رو می‌پرسته.»

در همان لحظه...

فششش—!

زیک به سوی انرژی پلیدی که از پشت سرش‌منحرف​ برمی‌خاست چرخید؛ جایی که هاله‌ای به رنگ سرخِ خونین،‌گذاشت​ اجساد اورک‌های کشته‌شده را در کام خود کشیده بود.

لحظاتی بعد، در‌داده​ کمال شگفتی، اورک‌های مرده‌کنند​ شروع به برخاستن کردند.

غرررش!

آن‌ها با کالبدهایی سخت‌تر، عطش‌ولی​ نبردی سهمگین‌تر و جنونی حتی فراتر‌کنارش​ از پیش، حیاتی دوباره یافته بودند.

زیک یقه‌ی جادوگر را‌دهکده​ چنگ زد و به اورک‌های‌منحرف​ از گور برخاسته خیره شد:

«چیکار کردی؟‌دستور​ اورک‌های مرده‌روبه‌رو​ دارن زنده می‌شن.»

جادوگر با‌وارونه​ نیشخندی جنون‌آمیز به‌بودن​ زیک چشم دوخت:

«هلاکت! خودت با‌غیرقابل‌اصلاح​ پای خودت به‌دست‌کمی​ پیشواز نابودی رفتی!»

زیک مشت‌داده​ دیگری بر‌دهکده​ صورت جادوگر کوبید.

«گوهه!»

تنها همان یک ضربه کافی‌بودن​ بود تا اسکلت صورت جادوگر‌نظر​ تا آستانه‌ی متلاشی شدن فرو برود.

زیک نچی کرد، با مهارت‌ولی​ بهبودی جادوگر را درمان نمود‌می‌رسید​ و او را به کناری انداخت:

«بعداً با هم حرف می‌زنیم.»

زیک بی‌درنگ باهاموت را‌روبه‌رو​ غلاف کرد و شمشیر‌توجه​ جواهر رولاند را بیرون کشید.

طنینننگ!

با جاری شدن هاله نور ناشی از‌ازشون​ تکنیک درخشش مقدس بر روی تیغه، رولاند هیبت‌اصلاً​ یک شمشیر مقدس افسانه‌ای را به خود گرفت.

زیک با شمشیر کشیده گام به پیش نهاد و‌منحرف​ یکی از اورک‌های احیاشده، در حالی که هاله‌ای به‌گذاشت​ سرخی خون در برش گرفته بود، به سویش یورش برد.

غرررش!

اولین اورک تبر‌دیده​ جنگی عظیمی را به‌دست‌کمی​ سمت زیک فرود آورد.

خششت—

رولاند که به تکنیک درخشش مقدس‌کنند​ آغشته بود، تبر و اورک را‌ظاهراً​ در یک دم به دو نیم شکافت.

فششش—

در محل اصابت ضربه‌ی تکنیک‌بودن​ درخشش مقدس، هاله نور به‌نظر​ گوشت و پوست اورک چسبیده بود.

هر نقطه‌ای که نور لمسش‌ولی​ می‌کرد، دیگر نه توان بازسازی داشت‌کنارش​ و نه اعضای قطع‌شده‌اش پیوند می‌خوردند.

زیک پس از اطمینان از کارایی تکنیک درخشش‌دشمن​ مقدس در برابر اورک‌های بازگشته، هرسیون خود را به‌جلو​ تن کرد و تمام وجودش را در آن پیچید:

«خیلی خب.‌دستور​ ببینم چند‌روبه‌رو​ مرده حلاجید.»

زیک، در پناه پرتوهای‌غیرقابل‌اصلاح​ تکنیک درخشش مقدس، به‌ازشون​ قلب سپاه اورک‌ها هجوم برد.

بوممم!

گرز نوری که با تکنیک‌حمله​ درخشش مقدس پدیدار شده بود، اورک‌ها‌اما​ را زیر ضربات خردکننده‌اش له کرد.

قدرت آن به تکنیک شعله مقدس شباهت‌کنند​ داشت، اما هاله نور چسبنده‌اش به شکلی‌دست​ پیوسته انرژی شیطانی آن‌ها را می‌سوزاند و می‌فرسود.

«گراااه!»

اورک‌هایی که در نور‌بودن​ بلعیده شده بودند، از‌ندارن​ شدت عذاب زوزه می‌کشیدند.

زیک با غنیمت شمردن این‌حمله​ روزنه‌ی کوتاه، غرش شیری دیگر‌سازند​ را بر سرشان فرو ریخت.

غرررررش!

اورک‌های ضربه‌دیده برای لحظه‌ای از چنگال‌ولی​ جنون رها شدند و وحشت از‌کنارش​ زیک بندبند وجودشان را در بر گرفت.

زیک از این شکاف بهره‌ولی​ جست و رولاند را یکی پس‌کنارش​ از دیگری در سینه‌شان فرو نشاند.

در حالی که تک‌تک آن‌ها‌حمله​ را از دم تیغ می‌گذراند،‌سازند​ آمدن موجودی مهیب را تاب آورد.

غرررررش!

جنگجوی اورکی که پیکرش‌غیرقابل‌اصلاح​ اکنون به بزرگی یک سایکلوپس‌ندارن​ رسیده بود، به سویش تاخت.

بوممم!

زیک از ضربه‌ی‌روبه‌رو​ کوبنده‌ی تنه‌ی او‌کنند​ چند قدم پس نشست.

همین که تعادلش را بازیافت، سر‌حمله​ بالا آورد و دید که آن موجود‌ظاهراً​ کسی نیست جز تائوگا—همان رئیس قبیله‌ی هلاک‌شده.

تائوگا اکنون هیبتی‌دیده​ شبیه به یک‌ولی​ بالروگ پیدا کرده بود.

پیکرش به سیاهی قیر می‌زد‌ولی​ و رگ‌ها و پی‌های کریهی‌می‌رسید​ روی ماهیچه‌های سخت‌شده‌اش برجسته شده بودند.

تائوگا دهان‌داده​ دهشتناکش را به‌حمله​ سمت زیک گشود.

هوووووف!

آتشی به‌وارونه​ سرخی خون از‌بودن​ کامش زبانه کشید.

اما چنین آتشی تا زمانی‌ولی​ که هرسیون بر تن زیک‌می‌رسید​ بود، کمترین گزندی به او نمی‌رساند.

زیک رولاند را غلاف‌دهکده​ کرد، مچ‌های تائوگا را گرفت‌منحرف​ و نیرویی ویرانگر وارد آورد.

قررچ!

قدرت هولناک او، هر‌غیرقابل‌اصلاح​ دو دست تائوگا را با‌ندارن​ صدایی خردکننده در هم شکست.

«گاااه!»

در میان زوزه‌ی تائوگا از شدت درد،‌توجه​ زیک از همان موقعیت تکنیک درخشش مقدس‌حیله​ را مستقیماً به درون کالبد او تزریق کرد.

گروممم!

طوفانی خروشان از‌دیده​ نور، سراسر تن‌ولی​ تائوگا را فرو پوشید.

«گاااااه!»

تائوگا که به‌تمامی طعمه‌ی گردباد نور‌کنند​ شده بود، بی‌آنکه حتی تکه استخوانی از‌دست​ او باقی بماند، در نیستی محو شد.

زیک با امتداد دادن‌روبه‌رو​ سایه‌هایش، اجساد اورک‌های سرنگون‌شده‌توجه​ را به‌طور کامل جذب کرد.

اورک‌ها به عنوان نژادی‌غیرقابل‌اصلاح​ باستانی، با جذب شدنشان‌ازشون​ امتیازات کارمای هنگفتی نصیبش کردند.

«این اورک‌ها‌دیده​ سود واقعاً‌بودن​ خوبی دارن.»

جادوگر ناراک با دیدن تارومار‌حمله​ شدن به این سادگی اورک‌ها، از‌اما​ سر تا پا به لرزه افتاد.

زیک به سمت جادوگری رفت که‌حمله​ گوشه‌ای رها شده بود، یقه‌اش را‌اما​ چسبید و او را بالا کشید.

مرد جادوگر که قامت‌غیرقابل‌اصلاح​ کوتاهی داشت، میان زمین‌ازشون​ و هوا آویزان ماند.

زیک خطاب‌دیده​ به جادوگر‌بودن​ ناراک گفت:

«با اون اوگرهایی‌روبه‌رو​ که شست‌وشوی مغزی‌کنند​ دادین، می‌خواستید چیکار کنید؟»

جادوگر لب‌هایش را‌داده​ محکم روی هم‌حمله​ فشرد و هیچ نگفت.

زیک با‌وارونه​ نچی سرش‌غیرقابل‌اصلاح​ را تکان داد:

«حرف نزنی هم فرقی‌بودن​ نداره. راه‌های زیادی بلدم‌ندارن​ تا همه چی رو بفهمم.»

زیک جادوگر را‌روبه‌رو​ کشان‌کشان به سوی‌کنند​ جایگاه نگهداری اوگرها برد.

اوگرهای شست‌وشوی مغزی داده شده‌دهکده​ که زیر یوغ مهار جادوگران‌منحرف​ بودند، همگی آنجا گرد آمده بودند.

زیک به جادوگر گفت:

«اون اوگرها رو می‌بینی؟»

بی‌آنکه منتظر پاسخی بماند، درِ محوطه‌کنند​ را گشود، جادوگر را به درون‌ظاهراً​ پرتاب کرد و فوراً در را بست.

جادوگر به خاطر اینکه‌روبه‌رو​ میان اوگرها انداخته شده بود،‌دشمن​ پوزخندی تحقیرآمیز به زیک زد:

«احمق! این اوگرها شست‌وشوی مغزی‌بودن​ داده شدن و فقط و‌نظر​ فقط از فرمان من پیروی می‌کنن.»

او در دل کشیدن نقشه‌ای پنهانی را‌ازشون​ می‌پروراند تا به اوگرها دستور دهد حصار‌جنگ‌طلب​ را خرد کنند و در گیرودار آشوب بگریزد.

اما در همان لحظه،‌دهکده​ زیک دوباره رولاند را کشید‌منحرف​ و با صدایی رسا گفت:

«بهبودی.»

بی‌درنگ، اثر بهبودی‌دیده​ بر روی اوگرهای‌ولی​ درون قفس جاری شد.

غرررش!

جادوگر در کمال‌روبه‌رو​ ناباوری حس کرد‌کنند​ چیزی درست پیش نمی‌رود.

«چـ... چی؟»

مات‌وزده نگاهی به زیک‌غیرقابل‌اصلاح​ انداخت و سپس با‌ازشون​ طمأنینه سرش را چرخاند.

اوگرهایی که تار و پود شست‌وشوی مغزی‌شان به‌ندارن​ دست مهارت بهبودی از هم گسسته بود، استوار‌خیال​ ایستادند و نرم‌نرمک به سمت جادوگر گام برداشتند.

قررچ!

صدای دهشتناک مشت‌هایشان که‌روبه‌رو​ گویی صخره را در هم‌دشمن​ می‌کوفت، فضا را پر کرد.

جادوگر وحشت‌زده شروع‌دیده​ به کوبیدن بر‌ولی​ درِ محوطه کرد:

«صـ... صبر‌دیده​ کن! بذار بیام‌ولی​ بیرون! نجاتم بده!»

و در‌داده​ اوج بیچارگی‌دهکده​ طلسمی خواند.

ووووم!

سپر سیاه‌وارونه​ و نیمه‌شفافی‌غیرقابل‌اصلاح​ گرداگردش شکل گرفت.

در همان آن، اوگرها هجوم‌ولی​ آوردند و با مشت‌های کوبنده‌شان‌می‌رسید​ بر حصار سیاه ضربه زدند.

ترررق!

چیزی نگذشت که ترک‌هایی‌روبه‌رو​ همچون تار عنکبوت بر‌توجه​ پیکره‌ی سد نقش بست.

جادوگر در حالی که در را به شدت تکان می‌داد و نگاه‌کنارش​ هراسانش مدام میان اوگرها و زیک در گردش بود، دید که یکی‌پیش​ از اوگرها بازویش را بلند کرد و ضربه‌ای مهیب به سد ترک‌خورده نواخت.

بوممم!

حصار فرو ریخت و‌دهکده​ مشت گران اوگر مستقیماً به‌منحرف​ سوی پای جادوگر فرود آمد.

قررروچ!

تنها همان یک ضربه کافی‌بودن​ بود تا استخوان و گوشت‌نظر​ پای جادوگر با هم پودر شود.

«گاااه!»

جادوگر در میان فواره‌ی‌دهکده​ خون و درد طاقت‌فرسا،‌دشمن​ نقش بر زمین شد.

در این هنگام، زیک تالار آتشین‌حمله​ را میان جادوگر و اوگرها پدید‌اما​ آورد و دیواری بلند از آتش برافراشت.

اوگرها که راهشان به‌غیرقابل‌اصلاح​ دست دیوار شعله‌ها مسدود‌ازشون​ شده بود، نعره‌هایی کرکننده کشیدند.

زیک از‌دیده​ آن سوی‌بودن​ حصار گفت:

«حرفی نداری بزنی؟»

«او... اول جونم رو...»

زیک بی‌آنکه سخنی‌دیده​ بگوید، باف ترمیمی را‌دست‌کمی​ روی جادوگر پیاده کرد.

پیکر متلاشی‌شده‌ی‌دیده​ او بی‌درنگ به‌ولی​ حالت نخستینش بازگشت.

جادوگر له‌له‌زنان نفس کشید. با‌حمله​ بازیافتن تن سالمش، پنداشت که از‌اما​ ژرفای کابوسی تاریک سر برآورده است.

زیک به او گفت:

«اگه سرِ حرف زدن‌غیرقابل‌اصلاح​ داری، دهن باز کن.‌ازشون​ تا اون موقع نمی‌ذارم بمیری.»

اندک‌اندک، دیوار آتشین‌غیرقابل‌اصلاح​ رو به خاموشی‌دست‌کمی​ رفت و محو شد.

جادوگر با دیدن اوگرهایی‌دهکده​ که باز قدم پیش می‌گذاشتند،‌منحرف​ از ته دل جیغ کشید:

«مـ... می‌گم!‌دستور​ همه چی رو‌دهکده​ برات اعتراف می‌کنم!»

زیک با اتکا به‌غیرقابل‌اصلاح​ اقتدار تسلط بر سایه،‌ازشون​ فرمان ایست به اوگرها داد.

اوگرها که از خاکسترِ فرونشسته‌ی دیوار‌دست‌کمی​ آتش رد شده بودند، درست در یک‌قدمی‌می‌گفت​ جادوگر از حرکت بازماندند و خشکشان زد.

زیک از جادوگر ناراک‌دهکده​ که از ترس خیس‌دشمن​ عرق شده بود، پرسید:

«اون اورک‌ها...‌دستور​ چطور از جنگل‌دهکده​ فراموش‌شدگان بیرون کشیدینشون؟»

ناولها | novelha.net