چپتر 299: سقوط تائوگا و خروش خونین
0زیک متوجه جادوگری از ناراک شد کهتوجه کنار سالار اورکها ایستاده بود و هالهایحیله از انرژی شیطانی از وجودش ساطع میشد.
«یه جادوگردستور از ناراک. پسدهکده اونا هم اینجان.»
فرمانده جنگجویان اورک، تائوگا،غیرقابلاصلاح نعرهی جنگیاش را روازشون به زیک سر داد:
«آشغالای انسانیدیده که به قلمروولی ما دستدرازی کردین!»
فریاد تائوگاداده مانند تندر درحمله سراسر منطقه پیچید.
جنگجویان اورک دیگر که پشت سرش بودند، سلاحهایشانتوجه را به زرههای آهنین خود کوبیدند و باخوانده هیاهویی گوشخراش، در این غرش با او همصدا شدند.
زیک به واحد کایمان دستور داده بود از روبهروندارن به دهکده حمله کنند تا توجه دشمن را منحرف سازند،حرفهای اما ظاهراً جادوگر ناراک دست این حیله را خوانده بود.
تائوگا گامی به جلو گذاشت،ولی شمشیر بزرگ و ضخیمش را بهکنارش سمت زیک گرفت و فریاد کشید:
«انسان کثیف! جرئتت رو برایحمله تا اینجا سینه مالیدن تحسین میکنم.اما من، تائوگا، شخصاً حسابت رو میرسم!»
اورکهای اطراف با فریادهاییروبهرو آمیخته به هلهله وتوجه غرش جنگی به وجد آمدند.
زیک با نگاه کردن بهبودن آنها، به یاد بالروگهایی افتادنظر که در برج وارونه دیده بود.
«اونا هم غیرقابلاصلاحغیرقابلاصلاح بودن، ولی این اورکهاازشون هم دستکمی ازشون ندارن.»
به نظر میرسید جادوگر ناراک که در کنارش ایستادهمنحرف بود چیزی به تائوگا میگفت، اما سالار جنگطلب اورکهاگذاشت اصلاً خیال نداشت به حرفهای آن جادوگر گوش بدهد.
او بادستور شمشیر بزرگِروبهرو برافراشتهاش پیش آمد:
«مثل یه جنگجودیده مبارزه کن وولی مرگی باشکوه داشته باش!»
با این کلام، شمشیر بزرگشولی را بالا برد و مستقیممیرسید به سمت زیک هجوم آورد.
وووش!
شمشیر بزرگ با خاصیت ارتجاعیدهکده و قدرت هولناکِ نژاد اورکها، باسازند شتاب به سوی زیک فرود آمد.
زیک گامی به عقبغیرقابلاصلاح برداشت و ماهرانه ازازشون مسیر تیغه کنار رفت.
تائوگا دندانهای نیشغیرقابلاصلاح برندهاش را نمایاندستکمی ساخت و هوار زد:
«مثل موشداده فرار نکن؛دهکده بیا جلو!»
زیک با استفاده ازروبهرو گام توهمی، ضربات تائوگا رادشمن نرم و خونسرد رد کرد.
گرچه ضربات خشن و سنگین بودند،ولی اما برای زیک که یک شوالیهکنارش سیاه بود، خطری به حساب نمیآمدند.
در عوض، زیکغیرقابلاصلاح بیشتر نگران جادوگر ناراکازشون در عقبهی سپاه بود.
«شاید متحدایداده بیشتری تویدهکده کمین باشن.»
تصمیم گرفت از حملات کلهخرابدهکده تائوگا که مثل گراز وحشیمنحرف میتاخت، به نفع خود استفاده کند.
زیک باهاموت رادیده چرخاند تا شمشیر بزرگدستکمی تائوگا را منحرف کند.
دنگ!
با پس زده شدن شاخبهشاخِ شمشیرکنند بزرگش، تائوگا به زیک چشمغره رفتظاهراً و عطش نبرد در چشمانش شعلهورتر شد:
«خوبه، خیلیدستور خوبه! حالاروبهرو شد یه چیزی!»
در همان لحظه، زیکغیرقابلاصلاح مستقیماً به چشمان تائوگاازشون خیره شد و گفت:
«ناامیدم کردی. فکر نمیکردمبودن یه جنگجوی اورک فقطندارن همینقدر عرضه داشته باشه.»
حرف زدن زیکروبهرو به زبان اورکها، تائوگاتوجه را کاملاً غافلگیر کرد.
«حرومزاده، تودستور زبون ما رودهکده از کجا بلدی؟!»
زیک شمشیرش رادیده به سمت تائوگا نشانهدستکمی رفت و ادامه داد:
«نبرد مقدس یه جنگجو به خاطر اون جادوگرندارن فرومایه لکهدار شده. شک ندارم جادوگرای بیشتری پشتخیال سرت کمین کردن و منتظر فرصتن تا خنجر بزنن.»
تائوگا شمشیرداده بزرگش را دیوانهوارحمله چرخاند و غرید:
«چطور جرئتدستور میکنی به من،دهکده تائوگا، توهین کنی؟!»
سپس رووارونه به آسمانغیرقابلاصلاح نعره کشید:
«به شرافتِ نام یه جنگجو سوگند! هیچ جادوگری در کمین نیست! فقطچیزی همین یه جادوگره، و اگه هرکس دیگهای توی این نبرد دخالت کنه، خودممثل تکهتکهش میکنم! این خزعبلات رو بس کن و مثل یه جنگجوی واقعی بجنگ!»
سخنان تائوگاداده چهرهی جادوگر تاریکحمله را درهم کشید.
زیک بادستور دیدن این واکنشدهکده سر تکان داد.
«به نظر میرسهدیده نیروی کمکی دیگهایولی به اینجا اعزام نشده.»
زیک در دل پوزخندی زد،ولی قبضهی باهاموت را محکم فشردمیرسید و به سمت تائوگا تاخت.
وووش!
با بهکارگیری تالار نیروی فلز برایحمله افزودن وزن، شمشیر او سنگین واما مرگبار بر شمشیر بزرگ تائوگا کوبیده شد.
بوم!
تائوگا ضربهی زیک را مهار کرد،دستکمی اما نتوانست در برابر آن نیروی سهمگینمیگفت مقاومت کند و به عقب رانده شد.
قدرت ضربه چنان کوبندهدهکده بود که فرورفتگی عمیقیدشمن بر شمشیر بزرگش افتاد.
زیک به تائوگاداده که تلوتلوخوران عقب میرفتکنند نگاه کرد و گفت:
«تائوگا بودی، نه؟ باغیرقابلاصلاح همین برخورد شمشیرها فهمیدمازشون چقدر جنگجوی قدری هستی.»
تائوگا پوزخندی زدغیرقابلاصلاح و دندانهای نیششدستکمی را نشان داد:
«واسه یه انسان بدک نیستی.»
«تائوگا، چند تا جنگجو مثل توحمله دارین؟ خیلی دلم میخواد با اونااما هم توی یه نبرد نفسگیر سرشاخ بشم.»
تائوگا قهقههای مستانه زد:
«هاهاها! واسه یه انسان جرئت زیادی داری. توی لژیون آهنینِ ما، جنگجوهاییچیزی در سطح من ریخته. بهخصوص نیروهای ویژهای که توسط صورتهای فلکی متبرکآمد شدن... اونا در مقایسه با امثال من توی یه سطح کاملاً متفاوتیان...»
اما ناگهان دوزاری تائوگا افتاد،حمله شمشیر بزرگش را بالا برد واما با خشم به زیک چشم دوخت:
«انسان موذی، وسطداده میدون جنگ داری ازکنند زیر زبونم حرف میکشی؟!»
او فهمید کهدیده زیک در حالولی تخلیه اطلاعاتی اوست.
زیک از اینکه درک وولی هوش تائوگا سریعتر از حدمیرسید انتظارش بود، اندکی حسرت خورد.
«با این حال، چیزایدهکده خوبی دستگیرم شد. لژیوندشمن آهنین و نیروهای ویژه، هوم.»
تائوگا نعرهای مستانهداده از خشم کشید وکنند با شمشیر برافراشتهاش تاخت:
«هااااه!»
شمشیر بزرگش از بالابودن با شتاب پایین آمدندارن تا زیک را شقه کند.
در همان آن، درخششیدهکده از دستی که باهاموتدشمن را گرفته بود ساطع شد.
شترق—!
زیک شمشیرش رادیده با سرعتی غیرقابلادراکولی به گردش درآورد.
هنوز تائوگا ضربهاش را کامل فروددستکمی نیاورده بود که دست و سرشچیزی همزمان قطع شدند و به خاک افتادند.
گرومب!
پیکر عظیم تائوگاداده با ضربهای سنگینحمله نقش بر زمین شد.
اورکهای تماشاچی خشکشان زده بود وولی در بهت و سردرگمی غوطهور شدند؛کنارش هنوز توان درک واقعه را نداشتند.
در همیندیده لحظه جادوگربودن ناراک فریاد کشید:
«بگیرینش!»
تنها آن زمان بود کهدهکده اورکها متوجه شدند تائوگا بامنحرف یک تکضربه از پا درآمده است.
«بگیرینش!»
آنها با نعرههاییغیرقابلاصلاح شبیه به زوزه بهازشون سمت زیک هجوم آوردند.
زیک در برابرروبهرو اورکهای مهاجم، مهارت غرشتوجه شیر را فعال کرد.
غررررش—!
با انفجار مهارت غرشغیرقابلاصلاح شیر، طنین موج صوتی مهیبیندارن از کالبد زیک فوران کرد.
اورکهایی که در مسیربودن موج قرار گرفتند، گیج ونظر مات به عقب پرتاب شدند.
«اوووف!»
حتی این اورکهای جنگطلب نیز درحمله آشفتگی روانی به عقب پس نشستند؛ عظمتظاهراً غرش شیر تا این اندازه سرکوبگر بود.
زیک در دل تحت تأثیر قرارولی گرفت، تیغه هاله خود را فراخواند وچیزی درو کردن اورکهای زمینگیر را آغاز کرد.
برش—!
اورکهایی که به تیغدهکده زیک گرفتار میشدند، به همراهمنحرف زرههایشان از وسط دونیم میشدند.
«گواااه!»
خون به هر سو شتکبودن زد و دست و پاهانظر در هوا به پرواز درآمدند.
زیک در حینغیرقابلاصلاح تارومار کردن اورکها، جادوگرازشون ناراک را تعقیب کرد.
جادوگر دستپاچه بهروبهرو سمت پشت میدانکنند در حال فرار بود.
زیک به جلو جهیدروبهرو و زنجیرهایی را بهتوجه سوی او پرتاب کرد.
جلینگ!
زنجیرهای شتاباندیده محکم به دورولی پیکر جادوگر پیچیدند.
«آخ!»
جادوگر اسیر، مذبوحانه دست ودهکده پا زد تا خود رامنحرف برهاند، اما تلاشی عبث بود.
زیک بهسرعت بهدیده او رسید و سیلیدستکمی سنگینی بیخ گوشش نواخت.
طراق!
«گوه!»
جادوگر با این ضربه،روبهرو خون به همراه دندانهایتوجه شکستهاش به بیرون تف کرد.
در حالی که کفغیرقابلاصلاح از گوشهی دهانش جاری بود،ندارن رو به زیک جیغ کشید:
«پیامآور خوندیده و جنون ماولی رو نجات میده!»
زیک رگههایی ازروبهرو جنونی غریب را درتوجه کلام جادوگر حس کرد.
«این یکی همداده پیامآور خون وحمله جنون رو میپرسته.»
در همان لحظه...
فششش—!
زیک به سوی انرژی پلیدی که از پشت سرشمنحرف برمیخاست چرخید؛ جایی که هالهای به رنگ سرخِ خونین،گذاشت اجساد اورکهای کشتهشده را در کام خود کشیده بود.
لحظاتی بعد، درداده کمال شگفتی، اورکهای مردهکنند شروع به برخاستن کردند.
غرررش!
آنها با کالبدهایی سختتر، عطشولی نبردی سهمگینتر و جنونی حتی فراترکنارش از پیش، حیاتی دوباره یافته بودند.
زیک یقهی جادوگر رادهکده چنگ زد و به اورکهایمنحرف از گور برخاسته خیره شد:
«چیکار کردی؟دستور اورکهای مردهروبهرو دارن زنده میشن.»
جادوگر باوارونه نیشخندی جنونآمیز بهبودن زیک چشم دوخت:
«هلاکت! خودت باغیرقابلاصلاح پای خودت بهدستکمی پیشواز نابودی رفتی!»
زیک مشتداده دیگری بردهکده صورت جادوگر کوبید.
«گوهه!»
تنها همان یک ضربه کافیبودن بود تا اسکلت صورت جادوگرنظر تا آستانهی متلاشی شدن فرو برود.
زیک نچی کرد، با مهارتولی بهبودی جادوگر را درمان نمودمیرسید و او را به کناری انداخت:
«بعداً با هم حرف میزنیم.»
زیک بیدرنگ باهاموت راروبهرو غلاف کرد و شمشیرتوجه جواهر رولاند را بیرون کشید.
طنینننگ!
با جاری شدن هاله نور ناشی ازازشون تکنیک درخشش مقدس بر روی تیغه، رولاند هیبتاصلاً یک شمشیر مقدس افسانهای را به خود گرفت.
زیک با شمشیر کشیده گام به پیش نهاد ومنحرف یکی از اورکهای احیاشده، در حالی که هالهای بهگذاشت سرخی خون در برش گرفته بود، به سویش یورش برد.
غرررش!
اولین اورک تبردیده جنگی عظیمی را بهدستکمی سمت زیک فرود آورد.
خششت—
رولاند که به تکنیک درخشش مقدسکنند آغشته بود، تبر و اورک راظاهراً در یک دم به دو نیم شکافت.
فششش—
در محل اصابت ضربهی تکنیکبودن درخشش مقدس، هاله نور بهنظر گوشت و پوست اورک چسبیده بود.
هر نقطهای که نور لمسشولی میکرد، دیگر نه توان بازسازی داشتکنارش و نه اعضای قطعشدهاش پیوند میخوردند.
زیک پس از اطمینان از کارایی تکنیک درخششدشمن مقدس در برابر اورکهای بازگشته، هرسیون خود را بهجلو تن کرد و تمام وجودش را در آن پیچید:
«خیلی خب.دستور ببینم چندروبهرو مرده حلاجید.»
زیک، در پناه پرتوهایغیرقابلاصلاح تکنیک درخشش مقدس، بهازشون قلب سپاه اورکها هجوم برد.
بوممم!
گرز نوری که با تکنیکحمله درخشش مقدس پدیدار شده بود، اورکهااما را زیر ضربات خردکنندهاش له کرد.
قدرت آن به تکنیک شعله مقدس شباهتکنند داشت، اما هاله نور چسبندهاش به شکلیدست پیوسته انرژی شیطانی آنها را میسوزاند و میفرسود.
«گراااه!»
اورکهایی که در نوربودن بلعیده شده بودند، ازندارن شدت عذاب زوزه میکشیدند.
زیک با غنیمت شمردن اینحمله روزنهی کوتاه، غرش شیری دیگرسازند را بر سرشان فرو ریخت.
غرررررش!
اورکهای ضربهدیده برای لحظهای از چنگالولی جنون رها شدند و وحشت ازکنارش زیک بندبند وجودشان را در بر گرفت.
زیک از این شکاف بهرهولی جست و رولاند را یکی پسکنارش از دیگری در سینهشان فرو نشاند.
در حالی که تکتک آنهاحمله را از دم تیغ میگذراند،سازند آمدن موجودی مهیب را تاب آورد.
غرررررش!
جنگجوی اورکی که پیکرشغیرقابلاصلاح اکنون به بزرگی یک سایکلوپسندارن رسیده بود، به سویش تاخت.
بوممم!
زیک از ضربهیروبهرو کوبندهی تنهی اوکنند چند قدم پس نشست.
همین که تعادلش را بازیافت، سرحمله بالا آورد و دید که آن موجودظاهراً کسی نیست جز تائوگا—همان رئیس قبیلهی هلاکشده.
تائوگا اکنون هیبتیدیده شبیه به یکولی بالروگ پیدا کرده بود.
پیکرش به سیاهی قیر میزدولی و رگها و پیهای کریهیمیرسید روی ماهیچههای سختشدهاش برجسته شده بودند.
تائوگا دهانداده دهشتناکش را بهحمله سمت زیک گشود.
هوووووف!
آتشی بهوارونه سرخی خون ازبودن کامش زبانه کشید.
اما چنین آتشی تا زمانیولی که هرسیون بر تن زیکمیرسید بود، کمترین گزندی به او نمیرساند.
زیک رولاند را غلافدهکده کرد، مچهای تائوگا را گرفتمنحرف و نیرویی ویرانگر وارد آورد.
قررچ!
قدرت هولناک او، هرغیرقابلاصلاح دو دست تائوگا را باندارن صدایی خردکننده در هم شکست.
«گاااه!»
در میان زوزهی تائوگا از شدت درد،توجه زیک از همان موقعیت تکنیک درخشش مقدسحیله را مستقیماً به درون کالبد او تزریق کرد.
گروممم!
طوفانی خروشان ازدیده نور، سراسر تنولی تائوگا را فرو پوشید.
«گاااااه!»
تائوگا که بهتمامی طعمهی گردباد نورکنند شده بود، بیآنکه حتی تکه استخوانی ازدست او باقی بماند، در نیستی محو شد.
زیک با امتداد دادنروبهرو سایههایش، اجساد اورکهای سرنگونشدهتوجه را بهطور کامل جذب کرد.
اورکها به عنوان نژادیغیرقابلاصلاح باستانی، با جذب شدنشانازشون امتیازات کارمای هنگفتی نصیبش کردند.
«این اورکهادیده سود واقعاًبودن خوبی دارن.»
جادوگر ناراک با دیدن تارومارحمله شدن به این سادگی اورکها، ازاما سر تا پا به لرزه افتاد.
زیک به سمت جادوگری رفت کهحمله گوشهای رها شده بود، یقهاش رااما چسبید و او را بالا کشید.
مرد جادوگر که قامتغیرقابلاصلاح کوتاهی داشت، میان زمینازشون و هوا آویزان ماند.
زیک خطابدیده به جادوگربودن ناراک گفت:
«با اون اوگرهاییروبهرو که شستوشوی مغزیکنند دادین، میخواستید چیکار کنید؟»
جادوگر لبهایش راداده محکم روی همحمله فشرد و هیچ نگفت.
زیک باوارونه نچی سرشغیرقابلاصلاح را تکان داد:
«حرف نزنی هم فرقیبودن نداره. راههای زیادی بلدمندارن تا همه چی رو بفهمم.»
زیک جادوگر راروبهرو کشانکشان به سویکنند جایگاه نگهداری اوگرها برد.
اوگرهای شستوشوی مغزی داده شدهدهکده که زیر یوغ مهار جادوگرانمنحرف بودند، همگی آنجا گرد آمده بودند.
زیک به جادوگر گفت:
«اون اوگرها رو میبینی؟»
بیآنکه منتظر پاسخی بماند، درِ محوطهکنند را گشود، جادوگر را به درونظاهراً پرتاب کرد و فوراً در را بست.
جادوگر به خاطر اینکهروبهرو میان اوگرها انداخته شده بود،دشمن پوزخندی تحقیرآمیز به زیک زد:
«احمق! این اوگرها شستوشوی مغزیبودن داده شدن و فقط ونظر فقط از فرمان من پیروی میکنن.»
او در دل کشیدن نقشهای پنهانی راازشون میپروراند تا به اوگرها دستور دهد حصارجنگطلب را خرد کنند و در گیرودار آشوب بگریزد.
اما در همان لحظه،دهکده زیک دوباره رولاند را کشیدمنحرف و با صدایی رسا گفت:
«بهبودی.»
بیدرنگ، اثر بهبودیدیده بر روی اوگرهایولی درون قفس جاری شد.
غرررش!
جادوگر در کمالروبهرو ناباوری حس کردکنند چیزی درست پیش نمیرود.
«چـ... چی؟»
ماتوزده نگاهی به زیکغیرقابلاصلاح انداخت و سپس باازشون طمأنینه سرش را چرخاند.
اوگرهایی که تار و پود شستوشوی مغزیشان بهندارن دست مهارت بهبودی از هم گسسته بود، استوارخیال ایستادند و نرمنرمک به سمت جادوگر گام برداشتند.
قررچ!
صدای دهشتناک مشتهایشان کهروبهرو گویی صخره را در همدشمن میکوفت، فضا را پر کرد.
جادوگر وحشتزده شروعدیده به کوبیدن برولی درِ محوطه کرد:
«صـ... صبردیده کن! بذار بیامولی بیرون! نجاتم بده!»
و درداده اوج بیچارگیدهکده طلسمی خواند.
ووووم!
سپر سیاهوارونه و نیمهشفافیغیرقابلاصلاح گرداگردش شکل گرفت.
در همان آن، اوگرها هجومولی آوردند و با مشتهای کوبندهشانمیرسید بر حصار سیاه ضربه زدند.
ترررق!
چیزی نگذشت که ترکهاییروبهرو همچون تار عنکبوت برتوجه پیکرهی سد نقش بست.
جادوگر در حالی که در را به شدت تکان میداد و نگاهکنارش هراسانش مدام میان اوگرها و زیک در گردش بود، دید که یکیپیش از اوگرها بازویش را بلند کرد و ضربهای مهیب به سد ترکخورده نواخت.
بوممم!
حصار فرو ریخت ودهکده مشت گران اوگر مستقیماً بهمنحرف سوی پای جادوگر فرود آمد.
قررروچ!
تنها همان یک ضربه کافیبودن بود تا استخوان و گوشتنظر پای جادوگر با هم پودر شود.
«گاااه!»
جادوگر در میان فوارهیدهکده خون و درد طاقتفرسا،دشمن نقش بر زمین شد.
در این هنگام، زیک تالار آتشینحمله را میان جادوگر و اوگرها پدیداما آورد و دیواری بلند از آتش برافراشت.
اوگرها که راهشان بهغیرقابلاصلاح دست دیوار شعلهها مسدودازشون شده بود، نعرههایی کرکننده کشیدند.
زیک ازدیده آن سویبودن حصار گفت:
«حرفی نداری بزنی؟»
«او... اول جونم رو...»
زیک بیآنکه سخنیدیده بگوید، باف ترمیمی رادستکمی روی جادوگر پیاده کرد.
پیکر متلاشیشدهیدیده او بیدرنگ بهولی حالت نخستینش بازگشت.
جادوگر لهلهزنان نفس کشید. باحمله بازیافتن تن سالمش، پنداشت که ازاما ژرفای کابوسی تاریک سر برآورده است.
زیک به او گفت:
«اگه سرِ حرف زدنغیرقابلاصلاح داری، دهن باز کن.ازشون تا اون موقع نمیذارم بمیری.»
اندکاندک، دیوار آتشینغیرقابلاصلاح رو به خاموشیدستکمی رفت و محو شد.
جادوگر با دیدن اوگرهاییدهکده که باز قدم پیش میگذاشتند،منحرف از ته دل جیغ کشید:
«مـ... میگم!دستور همه چی رودهکده برات اعتراف میکنم!»
زیک با اتکا بهغیرقابلاصلاح اقتدار تسلط بر سایه،ازشون فرمان ایست به اوگرها داد.
اوگرها که از خاکسترِ فرونشستهی دیواردستکمی آتش رد شده بودند، درست در یکقدمیمیگفت جادوگر از حرکت بازماندند و خشکشان زد.
زیک از جادوگر ناراکدهکده که از ترس خیسدشمن عرق شده بود، پرسید:
«اون اورکها...دستور چطور از جنگلدهکده فراموششدگان بیرون کشیدینشون؟»