چپتر 286: 286
0«خواهش میکنم! فقط همین یه باردرآمد کمکم کنید! برای جادوگرهای نیروانا حلبیرحم کردن این مشکل باید خیلی ساده باشه!»
دروید در حالی کهاون گولمهای سد راهش راراستش به عقب میراند، فریاد کشید.
اما صدایش تنهابیاید در فضای خالیکرد لابی طنینانداز شد.
جادوگران نیروانا به هیچلرزه چیزی جز منافع شخصیچطور خودشان کوچکترین توجهی نشان نمیدادند.
دروید که گویی در همان نقطه درزاری هم شکسته بود، روی زانوهایش افتاد وکمکتون مشتش را محکم بر کف لابی کوبید.
بوم!
کل لابی به لرزه درآمد.
او باکوبید فریاد ولرزه زاری گفت:
«چطور میتونید اینقدر بیرحمبوم باشید! فقط همین یهگفت بار به کمکتون نیاز دارم!»
گولمها که گویی هیچ اهمیتی به فریادهای او نمیدادند، جلومشتری رفتند تا مرد را بگیرند و بیرون بکشند، اما او مانندسیاهچالی کوه به زمین چسبیده بود و حتی ذرهای هم تکان نمیخورد.
زیک که از عقباینکه نظارهگر این ماجرا بود،کلافه خواست به مرد نزدیک شود.
اما درست در همانلرزه لحظه، کسی ناگهان دستشچطور را روی شانه زیک گذاشت.
وقتی برگشت،محکم دید کهبوم زروث است.
«سر زروث؟»
زروث انگشتش را روی لبهایشراهنمایی گذاشت و با اشاره ازبخیر زیک خواست که بیرون بیاید.
پس از اینکه زروثلرزه او را به بیرون راهنماییمیتونید کرد، با چهرهای کلافه گفت:
«هوف. بخیر گذشت.»
«منظورتون چیه؟ قضیهقضیه اون مردِ اونپایین تو چی بود؟»
زروث اشاره کردبیاید که زیک صدایش راچهرهای پایین بیاورد و گفت:
«راستش، اون مرد... بهلرزه عنوان یه مشتری دردسرساز تومیتونید لیست سیاه نیروانا قرار داره.»
«چی؟ مشتری دردسرساز؟»
«آره. اولش یه درخواست ساده داد تا ورودی سیاهچالی که داشت توش کاوش میکرد رو براش پیدا کنیم. اما بعد از اینکهداشت پیداش کردیم، مدام درخواستهای اضافی میکرد و میگفت 'فقط همین یه کار دیگه' رو هم براش انجام بدیم، و بعد دوباره یهمیخواست چیز دیگه میخواست. بهش گفتیم اگه خدمات بیشتری میخواد باید یه درخواست رسمی ثبت کنه، اما اون فقط داره روی اعصابمون راه میره.»
زیک برای لحظهای از توضیحات زروث جاچهرهای خورد؛ چرا که این رفتار با تصویر ذهنیاون او از یک دروید کاملاً در تضاد بود.
«مگه قرار نبودبوم اونا یه نژادزاری مرموز جنگلی باشن؟»
زروث سرشمحکم را تکان دادلرزه و ادامه داد:
«اینقدر سمج بود که از روی حسن نیت چندعنوان بار دیگه هم بهش کمک کردیم، اما درخواستهای اضافیشدرخواست تمومی نداشت. حالا دیگه هیچکس حاضر نیست باهاش سروکله بزنه.»
«به نظر آدم دردسرسازی میاد. اماکرد دنبال چه جور سیاهچالی میگرده کهمنظورتون این همه قشقرق به پا کرده؟»
«اونم یهجورایی مسخرهست. ادعا میکنه سیاهچالیزاری که دنبالشه تو کوهستان نیست، بلکه یهکمکتون جایی تو حومه شهر آتن قرار داره.»
زیک بامحکم شنیدن این حرفلرزه کمی غافلگیر شد.
«یه سیاهچال تو حومهاون آتن... نکنه داره درباره سیاهچالعنوان اون جادوگر اعظم حرف میزنه؟»
زیک از زندگی گذشتهاش، سیاهچالراهنمایی مخفیای را به یاد داشت کهگذشت در حومه آتن کشف شده بود.
هنوز زمان زیادی تا کشف آن سیاهچال باقیچطور مانده بود، به همین دلیل از اینکه اینگولمها دروید به دنبال سیاهچال مشابهی میگشت، گیج شده بود.
«تو زندگی قبلیم، کسی که پیداش کرد یه درویدچطور نبود، بلکه یه گروه از ماجراجوهای معمولی بودن که کاملاًفریادهای اتفاقی بهش رسیدن. یعنی این دروید آخرش نتونسته پیداش کنه؟»
در آن زمان، کشف سیاهچال مخفی یک جادوگر اعظم حلقه نهم در نزدیکی آتن،قرار غوغای بزرگی به پا کرده بود و یکی از دلایل آمدن زیک به آتنکنیم نیز این بود که پیش از بقیه، آن سیاهچال را برای خودش تصاحب کند.
زیک پس از شنیدن حرفهای زروث،کرد وانمود کرد که برای لحظهای درمنظورتون فکر فرو رفته و سپس گفت:
«میگید یه سیاهچالبوم تو شهر آتن؟زاری به نظر جالب میاد.»
زروث ازمحکم واکنش زیکبوم جا خورد.
«سر زیک، اون مزاحم... نه، اگه بابیاورد اون مرد قاطی بشید، فقط وقتتون روقرار هدر میدید و خودتون رو تو دردسر میندازید.»
«فقط میخوام ببینم حرف حسابشراهنمایی چیه. اگه خیلی مزاحمت ایجادبخیر کرد، یه درس حسابی بهش میدم.»
زروث به یاد آورد که مردی کهگفت روبهرویش ایستاده، جوانترین فرد در کل قارهنیاز است که توانسته به مقام «شوالیه قرمز» برسد.
«درسته، اون نمیتونهکوبید به دریکری مثلدرآمد سر زیک آسیبی برسونه.»
زروث پس ازقضیه شنیدن حرفهای زیک، لحظهایبیاورد تأمل کرد و گفت:
«پس من هم همراهتون میام. شما مهمان خاندانکلافه ما هستید، سر زیک؛ اصلاً درست نیست کهمردِ تمام این دردسرها رو روی دوش شما بندازم.»
زیک لحظهای به پیشنهاد غیرمنتظرهدرآمد زروث برای همراهی با او فکربیرحم کرد و سپس سر تکان داد.
«از کمکتونمحکم خیلی ممنونبوم میشم، سر زروث.»
برای زیک، نزدیک شدن بهمردِ زروث، جادوگر نابغه نیروانا، میتوانستمشتری مزایای بیشماری به همراه داشته باشد.
محفل «شوالیههای شمشیر سیاه» کهراهنمایی او در حال تأسیسش بود، بهشدتگذشت از کمبود نیروهای جادویی رنج میبرد.
«اگه بتونم زروث رولرزه به محفل شوالیههام بیارم،چطور انگار یه جفت بال درآوردم.»
زیک در حالی که همراه زروث به سمتگفت درویدی که هنوز در لابی قشقرق به پادارم کرده بود میرفتند، این افکار را در سر میپروراند.
زیک روچیه به درویداون کرد و گفت:
«شنیدم دنبالاشاره راهی برای فتحراهنمایی یه سیاهچال میگردی.»
دروید با این فکر که بالاخره کسی برای کمک به او پیداباشید شده، سرش را بهسرعت بالا آورد. اما با دیدن زیک که زرهبکشند شوالیهها را بر تن داشت، چهرهاش در هم رفت و ناامید شد.
او اخمهایش را دربوم هم کشید و باگفت بیاعتنایی دستش را تکان داد:
«من نیازیچیه به شوالیه ندارم.مردِ من جادوگر میخوام.»
او درویدی بود کهاینکه با وجود التماس برایکلافه کمک، باز هم سختگیری میکرد.
زیک در دلشبوم نوچی کرد و پیامیگفت تلپاتیک برای دروید فرستاد:
«تو همون درویدی هستیبوم که خاندان ایشتار توگفت مرز بهش کمک کردن؟»
با طنینانداز شدن ناگهانیاون این صدای تلپاتیک درراستش سرش، بدن عظیم دروید لرزید.
او بهآرامی سرشبیاید را چرخاند وکرد به زیک خیره شد.
تازه آن موقع بود که درویدزاری روی پاهایش ایستاد. او مردی غولپیکرباشید بود، تقریباً به تنومندی یک بربر.
او از بالاکوبید به زیک نگاهدرآمد کرد و گفت:
«تو کی هستی؟»
«اسم من زیک دریکره.اینکه من رو به عنوانکلافه شوالیه ارباب دریا میشناسن.»
دروید با شنیدن ناملرزه زیک، از شدت تعجبچطور یک قدم به عقب رفت.
«د-دریکر. نه، مهمترکوبید از اون، تودرآمد واقعاً شوالیه ارباب دریایی؟»
با این حرف دروید، زروثمردِ که پشت سرشان ایستاده بود،مشتری با لحنی تند و تیز گفت:
«ایشون همون شوالیه ارباباینکه دریا، عالیجناب زیک دریکر هستن،هوف پس بهتره یکم احترام بذاری.»
دروید با دیدن نگاه غضبناکدرآمد زروث، دوباره جا خورد واینقدر یک قدم دیگر به عقب برداشت.
او ناگهان رویکوبید زانوهایش افتاد ودرآمد رو به زیک گفت:
«اوه، عالیجناب شوالیه!قضیه خواهش میکنم، فقط همینبیاورد یه بار کمکم کنید.»
او درویدی بود کهاینکه بسته به موقعیت، در یکهوف چشمبههمزدن رفتارش را تغییر میداد.
زیک کمکم شک کرد کهدرآمد آیا این مردِ بربرمانند اصلاًاینقدر یک دروید واقعی است یا نه.
«با این کارهاش،کوبید بیشتر شبیه اراذلدرآمد و اوباش کوچهپسکوچههاست.»
او رو به دروید کرد و گفت:بیاورد «نباید این بحث رو اینجا ادامه بدیم.قرار بیا بریم یه جای دیگه حرف بزنیم.»
زیک، دروید و زروثاینکه را به میخانهای درکلافه مرکز شهر آتن برد.
دروید به محض نشستن، یک آبجو سفارشگفت داد و به محض اینکه بزرگترین لیوان ممکندارم را برایش آوردند، آن را یکنفس سر کشید.
«آخیش. جیگرم حال اومد.»
زیک در حالی که تماشا میکرد دروید کف آبجو را از رویلیست لبهایش پاک میکند، پرسید: «میخوای چه جور سیاهچالی رو فتح کنی کهکاوش به خودت جرئت دادی جلوی خاندان نیروانا اینطوری قشقرق به پا کنی؟»
درویید که یک آبجوی دیگر سفارش داده بود،کلافه با خنده گفت: «خب، راستش رو بخوای... این سیاهچالپایین متعلق به کسی نیست جز یه جادوگر محفل نهم.»
با شنیدن حرفهای درویید، زروتدرآمد که کنارش نشسته بود، شرابی رابیرحم که مینوشید از دهانش بیرون پاشید.
زروت به سرفه افتاد و به زیک گفت: «سرچطور زیک، دیگه نیازی نیست به حرفهاش گوش بدید. فکر میکردمفریادهای فقط یه آدم مزاحمه، اما این یارو یه کلاهبردار تمامعیاره.»
زیک زروت را آراماون کرد و به دروییدراستش اشاره کرد تا ادامه دهد.
سپس درویید آبجوی جدیدی راراهنمایی که رسیده بود، یکنفس سربخیر کشید و بعد به حرف آمد.
«دروغ نیست، حقیقته. اون جادوگر محفل نهم یه بارمیتونید به روستای ما اومد و به جد بزرگم گفت کهجلو یه ویرانه باستانی پیدا کرده و داره اونجا تحقیق میکنه.»
زروت با شنیدنکوبید داستان درویید هاجدرآمد و واج ماند.
«فقط به خاطر باور کردنمردِ یه همچین داستانی این همه دردسردردسرساز درست کردی؟ خدای من، چقدر مسخره.»
با این حال، زیک کهراهنمایی کنارش نشسته بود، کاملاً جدیبخیر به داستان درویید گوش میداد.
«بعید نیست یه جادوگرلرزه محفل نهم به دروییدهایچطور شمال سر زده باشه.»
زیک از درویید پرسید:بوم «چرا اون جادوگر محفلگفت نهم رفت به روستای شما؟»
درویید سرش رو خاروند و گفت: «اینو دیگه نمیدونم. احتمالاًمشتری اومده بود تا چیزی که براش سوال شده بود روورودی از ریشسفید ما بپرسه. از این اتفاقها هر از گاهی میافته.»
دروییدها نژادی بودند که به عنوان خردمندان جنگل شناخته میشدند. میگفتند آنها بر ارواح، جانوران افسانهای و موجودات مقدس جنگلعنوان فرمان میرانند و بر قلمرویی از اسرار تسلط دارند که جادو هرگز به آن راهی ندارد. با این حال، ازبعد آنجا که گمان میرفت نسلشان منقرض شده باشد، عجیب بود که هنوز هم گاه و بیگاه افرادی به دنبالشان میگشتند.
البته زیک نمیتوانست ذرهای از آنزاری قدرتهای مرموز را در درویید غولپیکرِ روبهرویشکمکتون حس کند، اما افسانهها که اینطور میگفتند.
زیک از دروییدکوبید پرسید: «دنبال چیدرآمد میگردی تو اون سیاهچال؟»
درویید لبهایش را محکم رویمردِ هم فشار داد و سرش رادردسرساز تکان داد: «نمیتونم اینو بهت بگم.»
زروت از روی کلافگی دستش راکرد روی سینهاش کوبید: «سر زیک، دیگهمنظورتون چیزی برای شنیدن نمونده. بیاید بریم.»
سپس زیک رو به درویید کردزاری و گفت: «اگه تو کاوش اونباشید سیاهچال کمکت کنم، چی بهم میدی؟»
درویید زیر نگاه نافذ زیک که به چشمانش دوخته شده بود،اینقدر یکه خورد. سعی کرد نگاهش را بدزدد، اما همچنان میتوانست آن نگاهبگیرند برنده را حس کند؛ گویی نگاه زیک تا عمق وجودش را میشکافت.
پس از لحظهای، درویید با صدایی که کمیراستش میلرزید گفت: «مـ... من فقط یه آیتم ازآره داخلش میخوام. بقیهی چیزها میتونه مال تو باشه.»
زیک با شنیدن این حرفراهنمایی سر تکان داد: «بسیار خب،بخیر پس تو کاوش سیاهچال کمکت میکنم.»
درویید نگاهی به زیک انداخت و گفت: «اماچطور شوالیهای مثل تو واقعاً میتونه از پس یه سیاهچالاهمیتی بربیاد؟ اگه این جادوگرِ کنارت بود یه چیزی، ولی...»
با این حرف درویید،بوم این زروت بود کهگفت از کوره در رفت.
«شوالیهی ارباب دریا، سر زیک دریکر رو چیراستش فرض کردی! نمیدونی که سر دریکر همون کسیآره بود که عمارت معروف اشباح رو پاکسازی کرد؟!»
درویید از فریاد زروت یکهراهنمایی خورد. زیک جلوی زروت رابخیر گرفت و به درویید گفت:
«من کاوش سیاهچال رو به عهدهزاری میگیرم، پس نگرانش نباش. فقط جاشباشید رو بهم بگو، فردا میریم اونجا.»
چشمان درویید با اضطراب به اینسو وزاری آنسو چرخید و سپس نقشهای را ازکمکتون کتش بیرون آورد و به زیک داد.
«جـ... جاش اینجاست.»
«خوبه. اسمت چیه؟»
«مـ... میتونی میشل صدام کنی.»
زیک با خودش فکر کردلرزه که اسم میشل اصلاً به هیکلاینقدر خرسمانندش نمیخورد، اما سر تکان داد.
«بسیار خب، میشل. فردا ساعت ۷پایین صبح تو همین مکانی که رولیست نقشه مشخص کردی همدیگه رو میبینیم.»
درویید هیکل درشتش رااینکه تکانی داد و باکلافه عجله از میخانه بیرون رفت.
زروت به زیکبوم گفت: «سر زیک، اونگفت مرد قطعاً یه کلاهبرداره.»
«نمیدونم کلاهبردارهمحکم یا نه، امالرزه مطمئناً خیلی پرروئه.»
«چی؟ منظورتون چیه؟»
«بدون اینکه پولبیاید آبجوش رو حسابکرد کنه جیم شد.»
با این حرفِ زیک،لرزه زروت اخم کرد وچطور سرش را تکان داد.
روز بعد، زیک و زروت زودتردرآمد از موعد به مکانی که میشلبیرحم گفته بود رسیدند و منتظرش ماندند.
با این حال، حتی ازمردِ ساعت ۷ هم گذشت امامشتری هیچ خبری از میشل نبود.
زروت دندانهایش را روی هم سایید:کرد «اون شیاد حتماً از ترس اینکه شماچیه دستش رو بخونید فرار کرده، سر زیک.»
زیک از صخرهای بالا رفت و منطقه را از نظر گذراند. مکانی که میشل روی نقشه به آنها نشان دادهرفتند بود، کوه کوچکی در نزدیکی شهر آتن بود، اما آنجا فقط مسیری بود که گهگاه مسافرانی برای عبور به مناطقلحظه دیگر از آن استفاده میکردند؛ هیچ نشانهای از مکانی که بتواند یک سیاهچال را در خود جای دهد، به چشم نمیخورد.
درست زمانی کهکوبید زیک داشت ازدرآمد صخره پایین میآمد...
«هاه... هاه...»
میشل در حالی که کولهپشتیراهنمایی عظیمی را به دوش میکشید،بخیر از دامنه کوه پدیدار شد.
عرقش را پاک کرد ودرآمد برای آن دو دست تکاناینقدر داد: «بـ... ببخشید دیر کردم.»
زروت با دیدن کولهپشتیبوم عظیم میشل جا خورد:گفت «خدای من، اینا دیگه چیه؟»
میشل کولهپشتی را زمیناون گذاشت و گفت: «پوف.راستش آذوقه برای اون پایینه.»
«آ... آذوقه؟ همهی اینا؟»
این مقدار غذا برای زنده ماندن یک فردچطور عادی به مدت بیش از ده روز کافیگولمها بود، بنابراین تعجبی نداشت که زروت اینطور دستپاچه شود.
زیک بدون هیچ حرفی کولهپشتیلرزه میشل را باز کرد ومیتونید آن را وارونه تکان داد.
هیچ تجهیزات کاوشی در آن نبود؛ بهبیاورد معنای واقعی کلمه فقط خوراکی بود. درقرار واقع، کوله پر از چیزی جز تنقلات نبود.
«شکلات، پای،اشاره و حتیاینکه شراب عسل؟»
میشل گونهاش را خاراند ودرآمد گفت: «وقتی مجبورم به خودماینقدر فشار بیارم، بدنم شیرینی میطلبه.»
زیک شعلهای احضار کرد ولرزه تمام چیزهایی که میشل آوردهمیتونید بود را به آتش کشید.
فوووش!
«وای! نه!»
میشل با وحشت فریاد زد وزاری سعی کرد تنقلات در حال سوختنشباشید را از میان آتش بیرون بکشد.
زیک پشت یقهی میشل را گرفت و گفت:گفت «من جیره آوردم. این مسخرهبازیها رو تموم کندارم و ما رو به ورودی سیاهچال راهنمایی کن.»
میشل با حالتی دمغ بهمردِ راه افتاد. او به سمت چاهیدردسرساز قدیمی در آن سوی کوه رفت.
سپس تخته چوبی که ورودیراهنمایی چاه را پوشانده بود گرفتبخیر و آن را کنار کشید.
«پوف!»
عرق پیشانیاش را پاکبوم کرد، آبنباتی از جیبش بیرونچطور آورد و در دهانش گذاشت.
«هوف، این همه زوراون زدن باعث شد دوبارهراستش دلم یه چیز شیرین بخواد.»
زیک بیاعتنا به میشل که آنقدرکرد بلند غرولند میکرد که صدایش بهمنظورتون وضوح شنیده میشد، مستقیم وارد چاه شد.
هوووش!
انتهای چاه بهکوبید یک محوطهی زیرزمینیِدرآمد نسبتاً عمیق منتهی میشد.
زیک پس از فرود آمدنمردِ روی زمین، با چشم اژدهای خوددردسرساز محیط اطراف را از نظر گذراند.
آنجا یک سازهی قدیمیاینکه بود که از آجرهایکلافه مستحکم ساخته شده بود.
«سیستم فاضلاب؟کوبید نه، بیشتر شبیهدرآمد یه پناهگاه زیرزمینیه.»
زیک در امتداد مسیر بهلرزه عمق بیشتری رفت. طولی نکشید کهاینقدر درِ عظیمی پیش رویش ظاهر شد.
زیک با دیدنقضیه نمادِ حکشده رویپایین در، مبهوت ماند.
یادداشت مترجم
شماره و عنوان فصل در متن مبدا موجود نبود، بنابراین مقادیر پیشفرض قرار داده شد.