چپتر 377: توطئه اتحادیه کیمیاگران
0زیک بادادیم شنیدن حرفهای آل،خواسته اخم درهم کشید.
«داروی جدیدمون مشکلی داره؟»
آل و جفکشیدیم با دستپاچگی و شدتانجام تمام، سر تکان دادند.
«نـ-نه، اصلاً و ابداً!»
«هیچ مشکلیدادیم نداره! لطفاًخودِ باورمون کنین!»
زیک بر روی صندلیپشت نشست و پایش راپروفسور روی پای دیگر انداخت.
«پس چرا اتحادیهکشیدیم کیمیاگران حاضر نیست بهمونانجام مجوز و تاییدیه بده؟»
با این حرف، آل نگاهیگشود به دور و برش انداخت وبالینی با آرنج به پهلوی جف کوبید.
جف در ابتدا سعی کرد اشاره آل راتایید نادیده بگیرد، اما به محض اینکه صدای صافسطح کردن گلوی زیک بلند شد، بلافاصله به حرف آمد:
«واسه اینه که...خواسته بدجوری با اتحادیهتایید کیمیاگران چپ افتادیم...!»
زیک طوری به جفآزمایشهای نگاه کرد که گوییدادیم میپرسید دقیقاً چه غلطی کردهاید.
جف آه عمیقی کشید وگشود حالتی به چهره گرفت کهآزمایشهای انگار دنیا به آخر رسیده است.
«راستش قضیه اینه که... ماخواسته کلی داروهای خلاقانه درست میکنیم، مگهفینن نه؟ و خب، واسه همینه که...»
زیک حرفهایخودِ کشدار جفپشت را برید:
«اتحادیه کیمیاگرانزحمت به داروهایی کهبالینی ساختین اعتماد نداره؟»
جف در حالی که رنگگشود صورتش از ترس مثل گچآزمایشهای سفید شده بود، سر تکان داد.
آنوقت آل با لحنی پرخواسته از حس مظلومیت رو بهپروفسور زیک لب به اعتراض گشود:
«ا-اما این دفعه فرق داره! کلی زحمت کشیدیم، تمامفینن آزمایشهای بالینی رو بینقص انجام دادیم و هر تستیچانهاش رو که خودِ اتحادیه خواسته بود پشت سر گذاشتیم!»
جف هم درکشیدیم تایید حرفهای آل باانجام شدت سر تکان داد:
«آ-آره، دقیقاً! پروفسور فینن نتایج آزمایشها رو بررسیزحمت کرد و گفت با این سطح از کیفیت،خودِ اصلاً امکان نداره اتحادیه مجوز و تاییدیه نده!»
زیک چانهاش را روی دستخواسته گذاشت و نگاهی ممتد وپروفسور سنگین به آن دو نفر انداخت.
«هوم، پس حتی بعد از اینکهتایید همه آزمایشها تموم شده، اتحادیه بازبررسی هم تاییدیه و مجوز صادر نمیکنه.»
آل و جف در حالی که شانههایانجام یکدیگر را محکم چسبیده بودند، با دیدنتایید حالت چهره زیک از ترس به لرزه افتادند.
«وای نه، این هموناعتراض قیافهایه که میگه میخوادزحمت زنده به گورمون کنه.»
«دیگه فاتحهمون خوندهست.»
زیک پس از لحظهایپشت سبک و سنگین کردن،پروفسور از آن دو پرسید:
«قیمت آنتیبیوتیکمون رو چقدر گذاشتیم؟»
آل و جف که ازگشود شدت وحشت هوش و حواسآزمایشهای درستی نداشتند، ناخودآگاه پاسخ دادند:
«حدود ده سکه نقره.»
«آنتیبیوتیک خودِ اتحادیه چنده؟»
«واسه همینزحمت مقدار... حدودآزمایشهای ده سکه طلا.»
زیک با شنیدن ایناعتراض حرف، چهرهای سرشار اززحمت ناباوری به خود گرفت.
«صد برابردادیم اختلاف قیمت؟خودِ اثربخشیش چی؟»
با پرسش زیک، آلپشت و جف ناگهان بهپروفسور وجد آمدند و فریاد زدند:
«معلومه کهزحمت مالِ ماآزمایشهای خیلی سرتره!»
«اصلاً قابل قیاسمظلومیت نیست! داروی اتحادیهدفعه آشغاله، آشغالِ محض!»
زیک زبانیدادیم از سر تاسفخواسته چرخاند و گفت:
«پس قضیه اینه... اگه داروی جدیدمونتایید وارد بازار بشه، بساط داروهای اتحادیه برچیدهگفت میشه، واسه همین دارن جلوش رو میگیرن...»
آل و جف باآزمایشهای شگفتی نگاهی میان یکدیگردادیم رد و بدل کردند.
«ها؟ یعنی جریان اینه؟»
«شایدم باشه. ما فکر میکردیم چون قبلاًگذاشتیم تو مقر اصلیشون معجون جوشزا ریخته بودیم وگفت دستشون انداخته بودیم بهمون مجوز نمیدن، اما خب...»
زیک از میان پچپچهایشان فهمید کهتایید این دو وروجک واقعاً با خرابکاریهای قبلیشانگفت کینه اتحادیه را به جان خریده بودند.
«با این حال، رد کردن یهبینقص داروی کاملاً بینقص و دریغ کردنپشت مجوز، خودش یه مسئلهی جدی بود.»
زیک بهلحنی آرامی ازاعتراض جا برخاست.
«انگار خودمدادیم باید شخصاًخودِ برم سراغ اتحادیه.»
آل و جف جا خوردند:
«سـ-سر زیک خودش میره؟»
«واقعاً؟»
زیک سر تکان داد:
«به هر حال تو شهر بیطرف کار دارم. فرصت خوبیه تا حالبررسی اون کیمیاگرها رو هم سر جاشون بیارم. آل، جف، آماده حرکت بههوم سمت قاره مرکزی بشین. سایمون، سریعترین راه از اینجا به شهر بیطرف چیه؟»
سایمون اندکیزحمت درنگ کردآزمایشهای و پاسخ داد:
«از دریا فاصله چندانی نداریم، پس اگه به کشتیکشیدیم مثلث از مجمعالجزایر جنوبی خبر بدیم، با اون تا تاهوانیگذاشتیم بریم و از اونجا پورتال بگیریم، سریعترین مسیر خواهد بود.»
زیک سرشدادیم را به نشانهخواسته تایید تکان داد:
«فکر خوبیه. خیلی وقته نریساگذاشتیم و انسانهای دریایی رو ندیدم،نتایج پس همین کار رو میکنیم.»
سایمون با نریسا تماس گرفتبالینی و درست روز بعد، کشتیخودِ مثلث در سواحل پهلو گرفت.
«زیک!»
نریسا که مدتها بود اوخواسته را ندیده بود، از فرازپروفسور کشتی مثلث دست تکان داد.
سپس سوار بر یکپشت روح آب به شکلپروفسور اژدها به طرف او آمد.
او از آنجا که میراث قبیله دریای عمیقدادیم را از پوزیدون به ارث برده بود، میتوانست هنرهایفینن باستانی ارواح را با چیرهدستی تمام به کار گیرد.
او از روی سراعتراض روح پایین پرید وزحمت پیش روی زیک ایستاد.
«اوه، خیلی وقته ندیدمت.»
نریسا در حالی کهپشت گونههایش گل انداخته بود،پروفسور به زیک سلام کرد.
زیک لبخندی زدکشیدیم و دست نوازشیبینقص بر سرش کشید:
«آره. حالتلحنی چطور بوده؟اعتراض رو به راهی؟»
نریسا با چشمانی درخشان و با اشتیاق سر تکانآره داد. سپس طوری جلویش ایستاد که گویی میخواست نشانامکان دهد در این مدت هیچ چیز میانشان تغییر نکرده است.
اما زیک تنها با نگاهی مات وآره گیج به او چشم دوخته بود وسطح سر درنمیآورد که هدفش از این کار چیست.
نریسا زیر سنگینی نگاه زیک،بالینی بیدلیل دستپاچه شد، رویش را برگرداندخواسته و با صورتی برافروخته فریاد کشید:
«چـ-چرا اینطوری زل زدی؟!»
«...؟»
زیک بیتوجه به رفتارهای عجیب نریسا،تایید آل و جف را برداشت وبررسی قدم به عرشه کشتی مثلث گذاشت.
نریسا که پس از دریافت پیام زیک، تمام طول شبخودِ را در دریا گذرانده بود تا تپشهای دیوانهوار قلبش رابررسی آرام کند، از شدت حرص دندانهایش را روی هم فشرد:
«این پسرهلحنی اصلاً هیچیاعتراض حالیش نیست!»
بیدلیل، پشت سرتستی زیک سوزشی احساسپشت شد و تیر کشید.
کشتی مثلث، یادگار به جاماندهبالینی از کاپیتان کید، به مراتبخودِ سرعتی فراتر از سایر شناورها داشت.
با حضور زیک بر عرشه، کسی که نشان برکتکشیدیم خدای دریا را بر دوش میکشید، گویی امواج دریاپشت بدون کمترین مقاومتی کشتی را به سمت جلو میراندند.
به برکت همین سرعت،خودِ تنها ظرف دو روزتایید به بندر گولپا رسیدند.
پس از پیاده شدن،پشت زیک دوباره دستی بهپروفسور سر نریسا کشید و گفت:
«ممنون، نریسا.زحمت تا دفعهآزمایشهای بعد، میبینمت.»
چهره نریسا با این لمس دوباره سرخفرق شد، اما کلماتی که از زبانش بیروندادیم پرید کاملاً متضاد با حال و هوایش بود:
«چـ-چی! فکر نکن فقط به خاطرپشت اینکه دلت میخواد، میتونی هر وقتنتایج خواستی منو ببینی! منم سرم شلوغه!»
«پس کاریش نمیشهخواسته کرد. به امیدتایید یه فرصت دیگه.»
«...!»
نریسا با آمیزهای از حسرتگشود و سرخوردگی، به قامت درآزمایشهای حال رفتن زیک خیره ماند.
در همان دم، بیل کهخواسته در کنارش ایستاده بود سرشپروفسور را با تاسف تکان داد:
«تچ، تچ... کاپیتان، مگهپشت بهت چی گفته بودم؟پروفسور یه کم مهربونتر باش.»
سایر انسانهای دریایی نیزآزمایشهای هر کدام نظری پراندند وتستی شروع به دست انداختنش کردند.
نریسا روحیلحنی را احضار کردگشود و هوار زد:
«شماها! گورتوندادیم رو گمخودِ کنین! همهتون، هرری!»
بیخود و بیجهت، حرصپشت و عصبانیتش را سرپروفسور مردان دریایی خالی کرد.
بلافاصله پس از پیاده شدنبالینی از کشتی، زیک، آل وخودِ جف را بهسمت تاهوانی هدایت کرد.
این منطقه در دوران سلطه کارتل، آکنده از تهیدستان و پناهگاهی امن برایانجام مجرمانی بود که از مناطق بیقانون میگریختند؛ اما از زمانی که به قلمروبررسی پادشاهی کوسکو ملحق شده بود، امنیت آن به شکلی چشمگیر بهبود یافته بود.
کودکان در خیابانها بازی میکردندخواسته و مردم هنگام خرید درپروفسور بازار، خنده بر لب داشتند.
زیک ناخودآگاه با دیدن اینگذاشتیم چشمانداز، که زمین تا آسمان باآزمایشها زندگی گذشتهاش تفاوت داشت، لبخندی زد.
آل و جف که در کالسکهبینقص کنارش نشسته بودند، با دیدن لبخندپشت زیک، ترسی وصفناپذیر تمام وجودشان را فراگرفت.
پورتالهایی که قاره جنوبی راگشود به قاره مرکزی متصل میکردند،آزمایشهای در تاهوانی و فاولا قرار داشتند.
اما فاولا همراه با پورتالشخواسته با خاک یکسان شده بود وفینن تنها تاهوانی بر جا مانده بود.
زیک پورتال تاهوانی را بازسازیگذاشتیم کرده بود تا نقش گذرگاهنتایج به قاره مرکزی را ایفا کند.
این کار هزینهای نجومی برداشته بود، اما او باورتستی داشت ارزش سرمایهگذاری را دارد؛ از همین رو، بدوننتایج کمترین تردیدی بودجه لازم را به آن اختصاص داده بود.
زیک به پایانه تاهوانی رسید ودفعه به همراه آل و جف، سواربینقص شاتل پورتال بهمقصد قاره مرکزی شد.
چند دقیقه بعد،تستی آنها به شهرپشت بیطرف، موطن کیمیاگران، رسیدند.
دینگ!
در تالار بارعام امپراتوریِ امپراتوریگشود رم، جامی زرین روی زمین غلتیدبالینی و صدای گوشخراشی به هوا برخاست.
خدمتکارانی که در همانخودِ نزدیکی ایستاده بودند، باتایید چهرههایی رنگپریده بر خود میلرزیدند.
آبل، درحالیکه روی تخت پادشاهی لمیده بودآره و موهای بلندش آشفته به نظر میرسید،سطح با چشمانی خونگرفته زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد.
کنار تخت، یکی از حواریون ناراکبینقص ایستاده بود که با دست بهپشت یکی از خدمتکاران لرزان اشاره کرد.
خدمتکاری که جادوگر احضارش کردهگشود بود، چهرهاش از ترس کبود شدهبالینی بود و توان هیچ حرکتی نداشت.
وقتی خدمتکار جلوتستی نیامد، جادوگر عصایشپشت را به زمین کوبید.
ویییژ—
مردمکهای خدمتکار بالا رفت، بدنشبالینی مثل عروسکی چوبی خشک شدخودِ و قدمزنان بهسمت جادوگر پیش رفت.
بقیه خدمتکاران دندانهایشان را روی هم فشردندفرق و نفسشان را در سینه حبس کردنددادیم تا مبادا صدایی از آنها بلند شود.
همین که خدمتکار نزدیکخودِ شد، جادوگر خنجری ازتایید زیر ردایش بیرون کشید.
بلافاصله گلوی خدمتکار را درید.
خدمتکار که مسحور طلسم بود، حتیبینقص نتوانست نالهای سر دهد و همانطورپشت خشکیده سر جایش بر جا ماند.
جادوگر کاسهای خالی از روی میز مجللفرق برداشت و خونی را که از گلویدادیم خدمتکار فواره میزد در آن جمع کرد.
بهمحض اینکه کاسهتستی لبریز شد، جادوگرپشت اشارهای به خدمتکار کرد.
خدمتکار که دیگر جان در بدن نداشت، تحت سلطه جادوینتایج شوم تاریکی، از دستور اطاعت کرد، لنگلنگان بهسمت گودالی درگذاشت گوشه تالار رفت و با پای خودش وارد آن شد.
این گودال برای سربه نیستبالینی کردن اجساد بیشماری حفر شدهخودِ بود که روی دستشان میماند.
حواری کاسه پرمظلومیت از خون رادفعه نزد آبل آورد.
تنها در این لحظه بود که آبل،گذاشتیم در همان حالت لمیده، از زمزمه کردنبررسی دست کشید و سرش را بالا آورد.
کاسه چشمانش در دو جهت مختلف میچرخیدندآره و لبهای سیاهشدهاش، کمترین نشانی از آن شیرکیفیت سرخی نداشتند که روزگاری میدانهای نبرد را درمینوردید.
آبل کاسه راکشیدیم قاپید و خون درونشانجام را یکنفس سر کشید.
تنها پس از ته کشیدنگشود کاسه بود که چهرهاش تاآزمایشهای حدی به حالت عادی برگشت.
حواری به آبل نزدیک شد:
«اعلیحضرت، وقتخودِ آن است کهگذاشتیم به اقامتگاهتان بروید.»
آبل که چشمانش مدام اینسو وبینقص آنسو دو دو میزد، گویی سرپشت عقل آمد و سر تکان داد:
«آه، بله.لحنی واقعاً اینقدراعتراض دیر شده؟»
با آرامش سخنتستی میگفت، اما ناگهانپشت از جا پرید:
«زیک دریکر! اون حرومزادهپشت رو بیارین اینجا! همینپروفسور الان بیارینش پیش من!»
آبل در طغیانی از جنون، میزیبینقص را که آماده شده بود درپشت یک چشم برهم زدن واژگون کرد.
سپس شمشیری رامظلومیت که کنار تختدفعه پادشاهی قرار داشت کشید:
«کجاست؟ اون موشمردنیتستی کثافت کجاست؟! همینپشت الان بیارینش جلو روم!»
درحالیکه آبل با چشمانی دیوانهوار شمشیرتایید را به هوا پرتاب میکرد، خدمتکارانبررسی وحشتزده آرامآرام عقب کشیدند تا فرار کنند.
در همین لحظه،کشیدیم در باز شد وانجام فردی وارد تالار گشت.
او رامون زیمنس بود.
ووووم!
با بالا رفتن دست رامون،گذاشتیم خدمتکارانی که تقلا میکردند بگریزند،نتایج سر جایشان مثل سنگ خشک شدند.
رامون با عبور از کنار خدمتکارانِبینقص متحجر، دستش را بهسوی آبل کهپشت شمشیرش را بیهدف میچرخاند دراز کرد.
«اوووف—»
آبل زیر فشار نیروی بازدارنده بیسابقهای که برتایید بدنش چنگ انداخت نالهای سر داد، طولی نکشید کهکیفیت شمشیر از دستش رها شد و از هوش رفت.
رامون نگاهی گذرا بهپشت آبل انداخت و سپس روفینن به حواری پشت سرش گفت:
«حملهها دارن پیدرپیتر میشن.»
حواری درلحنی پاسخ، سرشاعتراض را تکان داد:
«به نظر میرسه نوزاد انگلیخواسته نمیتونه کالبد دیو-اژدهاگونه رو تابپروفسور بیاره و داره باعث طغیان میشه.»
نوزاد انگلی گوشت و پوست میزبان را بهطور کامل تسخیرنتایج میکرد، خاطراتش را میبلعید تا مو به مو مانند اوگذاشت رفتار کند و در نهایت به بدنی دیگر انتقال مییافت.
اما زمان انتقالش از موعد گذشته بود؛ افزون بر این،خودِ در وضعیت دیو-اژدهاگونه که قلب اژدهای آن به جنون آلوده شدهگفت بود، حتی نوزاد انگلی هم توان تحمل چنین کالبدی را نداشت.
رامون از اینمظلومیت وضعیت ناقص و ناخوشایندفرق چهره در هم کشید:
«نقشه دورتا شکستتستی خورد. کشیش اعظمپشت داره چه غلطی میکنه؟»
با توجه به اوضاع وخیم آبل، لازمآره بود پیش از برگزاری دومین آیین تقدیس،سطح تا جای ممکن قربانیان بیشتری گرد آورند.
از همین رو، بنا بود تمام قوا رادادیم بسیج کرده، جمهوری دورتا را به قربانگاه بفرستندپروفسور و آتشی از جنگ در سراسر قاره برافروزند.
با دیدار محرمانه ژولیوس و زیک دریکر،فرق این فرصتی بینقص به شمار میرفت تادادیم هر دو خار چشم را همزمان ریشهکن سازند.
اما نتیجه، شکستی مفتضحانه بود.
آنها دو دیو عالیرتبه راگذاشتیم که احضارشان کاری بس دشوارنتایج بود از کف داده بودند.
رامون دندانقروچهای کردکشیدیم و با غیظبینقص به حواری چشم دوخت.
حواری دستشلحنی را روبهرویاعتراض رامون تکان داد:
«آروم باشین. سرزنش کردن ما دردی روگذاشتیم دوا نمیکنه. گسیل کردن دو دیو عالیرتبهبررسی با موافقت خود سرور خاندان انجام شده بود.»
رامون این را بهخوبی میدانست وتایید دقیقاً به همین علت نمیتوانست طرفِبررسی ناراک را بیشتر از این بازخواست کند.
درحالیکه خشمش راکشیدیم بهزور مهار میکرد، حواریانجام پیشتر آمد و گفت:
«جمهوری دورتا مسلماً شکستاعتراض دردناکی بود. اما سرورزحمت خاندان، خبرهای خوبی هم داریم.»
حواری با زبانتستی سرخش لبهای سیاهش راگذاشتیم لیسید و زمزمه کرد:
«ما نقطهخودِ ضعف آرتور دریکرگذاشتیم رو پیدا کردیم.»