چپتر 406: راز نایجل و میراث قدیس شمشیر
0نایجل اخمهایش را در هم کشیداثری و با سؤالی که زیک ناغافلپیش پرسیده بود، چشمغرهای به او رفت.
«عوضیِ آشغال... وسط غذاجایش کوفت کردن آخه چرا بایدمنم همچین چیزی به کلهت بزنه؟»
«هر طوری نگاه میکنم، اصلاً بهحال انسانها نمیخورید استاد... هیچ هاله اژدهایی همگشود ازتون حس نمیکنم. فقط کنجکاو شدم، همین.»
زیک حتی از زندگیلحظهای گذشتهاش همواره درباره ماهیتجایش واقعی نایجل کنجکاو بود.
پس از بازگشت در زمان، گمان میکرد شاید اوگاز یک اژدها یا اژدهازاده باشد، اما وقتی دوباره ملاقاتشخیره کرد، هیچ اثری از هاله اژدها در وجودش نیافت.
نایجل گاز بزرگی به نانش زد و پیشحال از آنکه با ملچملوچ زبانش را تکان دهدنزدیک و به زیک خیره شود، لقمهاش را آرام جوید.
«انقدر عمر کردم که آخر عمریحال هر کاری ازم سر بزنه... حتیبستهاش اینکه به یکی مثل تو بگم شاگرد.»
«فقط یه کنجکاویخوردن سادهست. اگه نمیخوایددوخت بگید، مشکلی نیست.»
زیک این حرف را باکرد خونسردی زد، تکهای نان برداشتبزرگی و او هم مشغول خوردن شد.
نایجل لحظهای بهسپس او چشم دوخت وخیلی سپس از جایش برخاست.
«ای بابا، خیلیبرخاست خب. به هر حالمنم منم زیادی زنده موندم.»
او موهای بستهاش را گشود،چشم به زیک نزدیک شد وبابا فرق سرش را نشانش داد.
«هی، یهوقتی نگاه بنداز.ملاقاتش چی میبینی؟»
«ها؟ استاد، یهو چتون شد؟»
«مگه نگفتی کنجکاوی؟!»
در حالی که نایجل سرش رادوخت جلو کشیده بود، زیک فرق سرحال او را با دقت از نظر گذراند.
«چی؟»
رد واضحی ازسپس چیزی قطعشده درستبابا بالای سرش دیده میشد.
زیک ناخودآگاه دستش را جلو برد ومنم آن نقطه را لمس کرد؛ واکنشی کهنزدیک باعث شد نایجل جا بخورد و بدنش بلرزد.
شترق!
در یک پلک به همکرد زدن، نایجل مشت محکمی درستبزرگی وسط شبکه خورشیدیِ سینهاش کوبید.
«اوووف!»
زیک که از شدت ضربه سنگین او قفسهزیادی سینهاش را چسبیده بود، به سختی درد جانکاهسرش را تاب آورد و سرش را بالا گرفت.
نایجل دستش را روی سرش گذاشته بود وجایش در حالی که صورتش کمی گل انداخته بود،موندم با قیافهای چندشزده از بالا به او نگاه کرد.
«گفتم نگاه کن،دوباره نگفتم دستمالی کنی، مرتیکهوجودش منحرف! دلت میخواد بمیری؟»
او به سرعت موهایش رابرخاست دوباره بالا بست تا فرق سرشزنده پوشانده شود و سر جایش نشست.
وقتی بالاخره نفس زیکبابا به سینه بازگشت، چشمزیادی به نایجل دوخت و گفت:
«اون... جایمشغول بریده شدنِلحظهای یه شاخه؟»
نایجل تکه نانیدوباره را با خشونتاثری کند و پاسخ داد:
«آره، رد شاخیهسپس که از کلهمبابا بریدن. بار اولته میبینی؟»
«معلومه که بار اولمه کسی رو میبینم که روزنده سرش شاخ داشته باشه. توی جهان پدیدارها هیچ نژادیداد شاخ نداره. اگرم باشه، نهایتاً دیوها... یا همچین چیزایی باشن؟»
در حالی که زیک با احتیاط بهسپس او چشم دوخته بود، نایجل نوک زبانشزیادی را با صدا به سقف دهانش کوبید.
«لعنتی، واسه همیندوباره نمیخواستم نشونت بدم. بچهوجودش خنگ! من دیو نیستم.»
لحظهای درنگ کردسپس و سپس آرامبابا لب به سخن گشود:
«من از قبیله تکشاخم.»
«قبیله تکشاخ؟»
زیک پیش از این هرگز نام قبیلهوجودش تکشاخ را نشنیده بود، به همین دلیلملچملوچ ناخواسته چهرهاش درهم رفت و گیج شد.
او دستی بهسپس شکم سیرش کشید وخیلی با لحنی کوتاه گفت:
«نژادیه از قاره شرقی، واسه همین اینطرفهامنم کسی نمیشناستش. بعد از اینکه شاخم رونزدیک قطع کردن، از سرزمین مادریم تبعیدم کردن.»
«پس از قبیلهخوردن تکشاخید، اما دیگه عضویسپس ازشون به حساب نمیاید؟»
«چچ، توی سطح من،ملاقاتش این مفاهیم نژادی دیگهنیافت پشیزی هم ارزش نداره.»
زیک واژه «قبیله تکشاخ» رابرخاست زیر لب زمزمه کرد، سپس نگاهشزنده را به نایجل دوخت و پرسید:
«پس یعنی قبیلهبرخاست تکشاخ هنوز تویحال قاره شرقی نفس میکشه؟»
«کی میدونه؟ اونقدر از روزی که وطنم رو ول کردم میگذره کهحال دیگه مطمئن نیستم. از اولش هم نژاد پرجمعیتی نبودیم و منم یکیداد از جوونترینهاشون به حساب میاومدم؛ شاید تا الان نسلشون بکلی ورافتاده باشه.»
با شنیدن ایندوباره حرف، زیک سوالاثری دیگری به میان آورد:
«پس تکنیک تمام قدرتجایش چیزیه که توی قبیله تکشاخمنم سینه به سینه منتقل میشده؟»
نایجل در پاسخ بهبابا سخن او سرش رازیادی به طرفین تکان داد:
«نه، اون یه تکنیک منحصربهفرده که خودم طی چند صد سال خلقش کردم. قبیلهم اصالتاً تواناییموندم مهار آتش ارواح یا پنهان کردن بدنهاشون رو داشتن، ولی وقتی تبعید شدم قدرتم از دستجلو رفت. واسه همین راههای مهار مانا از طریق گشودن دانتیان میانی رو زیر و رو کردم.»
«پس شما همدوباره از همون اول دانتیانوجودش میانیتون باز نبوده، استاد.»
«قبیله تکشاخ ذاتاً مانا رو از طریق شاخشون مثلمنم موم توی دست میچرخونن. ولی من چون شاخم رو ازنشانش دست دادم، چارهای نداشتم جز اینکه راه دیگهای پیدا کنم.»
پیدا بود نایجل سرگذشت و دردهای ناگفتهمنم خودش را چشیده که کارش به تبعیدنزدیک و از دست رفتن شاخش کشیده شده بود.
«قبیله تکشاخ. درست مثل طایفه چشم سوم، یعنی اونا هم یهخیلی نژاد کهن بودن که از صفحه روزگار محو شدن؟ میدونستم انسان نیست،نشانش ولی تا حالا حتی اسم این نژاد هم به گوشم نخورده بود.»
زیک به واقعیتی تازه دستکرد یافته بود که در زندگیبزرگی پیشینش کمترین اطلاعی از آن نداشت.
نایجل پس از تمام کردن غذایش،بابا جرعهای از چایی که زیک برایشموندم ریخته بود چشید و پی گرفت:
«خب، مبانیِ تکنیکبرخاست تمام قدرت رو کهمنم کامل بلعیدی. حالا چی؟»
وقتی کسی بر تکافسون چیره میشد، تنها کاری که برایشبابا باقی میماند صیقل دادن اراده و افزودن تکتک واژهها بود، بنابراینفرق دیگر نکتهای نمانده بود که نایجل بخواهد به او یاد دهد.
زیک بهوقتی نایجل نگاهملاقاتش کرد و گفت:
«من هنوزدوخت توی جنگلجایش فراموششدگان کار دارم.»
«هان؟ توی اینبرخاست خرابشده نفرینشده دیگهحال چه غلطی داری؟»
زیک حلقهای را که نشان خانداندوخت شمشیر مطلق دریکر بر تارک آن حکمنم شده بود، از موجودی خود بیرون آورد.
«تا حالاوقتی این نشانملاقاتش رو دیدید؟»
نایجل حلقه را از دستبرخاست زیک گرفت، وراندازش کرد وزیادی ناگهان از تعجب تکانی خورد.
«تو... اینجایش رو از کدومخیلی جهنمی گیر آوردی؟»
زیک نیز به نوبه خود ازدوخت دیدن واکنشی که نایجل به نشانحال خاندان شمشیر مطلق نشان داد، شگفتزده شد:
«قبلاً نشانوقتی خاندان شمشیرملاقاتش مطلق رو دیدید؟»
با سخناندوخت زیک، حالت چهرهبرخاست نایجل بغرنج شد.
چند لحظهای تاملبرخاست کرد، سپس چشم بهمنم زیک دوخت و پرسید:
«درباره قدیس شمشیر چیزی میدونی؟»
قدیس شمشیر، شاتان دریکر، خاندان شمشیر مطلق دریکر راگاز بنا نهاده و مکاشفات و درک والایش را درخیره غاری مخفی به همراه میراث دودمانشان به جا گذاشته بود.
زیک دقیقاً برای یافتنجایش همان غار اسرارآمیز پایحال در جنگل فراموششدگان گذاشته بود.
زیک چشم دربرخاست چشم نایجل دوختحال و لب باز کرد:
«در حقیقت،مشغول من جانشینلحظهای قدیس شمشیرم.»
نایجل با شنیدندوباره این حرف بازاثری هم شگفتزده شد:
«تو جانشین قدیسسپس شمشیری؟ همم... ها،بابا پس بگو ماجرا چیه.»
نایجل این سخن را زیر لبحال با خودش واگویه کرد، پیاله چایبستهاش را بر زمین گذاشت و برخاست:
«دنبال من بیا.خوردن یه چیزی هستدوخت که باید نشونت بدم.»
نایجل در کسری ازملاقاتش ثانیه مثل تیری رهاشدهنیافت به اعماق جنگل تاخت.
زیک نیز درنگی نکرد،جایش با بهکارگیری تکنیک تندبادحال در پی او روان شد.
غرررم!
لرزشی سهمگین ازدوباره اعماق ارگ امپراتوریاثری رم طنین انداخت.
در روزگاران گذشته، این مکان محرابی بود که امپراتور نرو به دستنشاندگان فرقهموهای دستور میداد مناسک مشکوکشان را در آن به پا دارند، اما اکنون بهنگفتی اشغال لوپوکاله درآمده بود که در هیبت یک حواری چهره پنهان کرده بود.
روی محراب، دایرهای جادویی که با خون کشیده شدهزنده بود دیده میشد؛ در کنار تودههایی از مواد زیستی ناشناختهبنداز و کریه که نامنظم به هر سو پاشیده شده بودند.
لوپوکاله خنجری سرشار از قدرتچشم یک صورت فلکی را محکم درخیلی چنگ فشرد و وردی شوم خواند.
محراب باروقتی دیگر بهملاقاتش لرزه درآمد.
غرررم! غرررم!
طولی نکشید کهبرخاست میازمای سیاهرنگی ازحال درون دایره جادویی برخاست.
لوپوکاله تخم سنگشدهای رالحظهای از جیبش بیرون آورد وبرخاست روی دایره جادویی قرار داد.
آنگاه میازمایوقتی سیاه به درونکرد تخم مکیده شد.
فششش...
تخم سنگشده پس ازبابا جذب کامل میازمای سیاه، بهزنده رنگی تیره و کدر درآمد.
گذشته از این، سطح آن که تا لحظاتی پیشبرخاست مثل سنگ سفت و سخت بود، پس از جذب میازماگشود حالتی شبیه به لاستیکی محکم و انعطافپذیر به خود گرفت.
جیییغ—
صدایی زننده و هولناک از درون تخم به گوشمنم رسید؛ گویی چیزی در دل آن وول میخورد وسرش تقلا میکرد تا پوسته را بشکند و بیرون بیاید.
لوپوکاله تخم سیاه را باخیلی دست بلند کرد و باموندم احتیاط درون جعبهای در کنارش گذاشت.
«هنوز وقت بیرون اومدنتلحظهای نیست. یه کم دیگهجایش آروم سر جات بمون.»
زیر لب این راملاقاتش زمزمه کرد و سپس درپوشگاز جعبه حاوی تخم را بست.
به جادوگران تاریک پشت سرش اشارهای کرد؛خیلی جادوگرانی که منتظر ایستاده بودند جلو آمدندبستهاش تا جعبه مهرومومشده را به اتاق کناری ببرند.
شگفت آنکه اتاقبرخاست کناری پر ازحال دهها جعبه مشابه بود.
لوپوکاله با خونسردی و برنامهریزی دقیق، تحت فرمان اربابش،برخاست «گودال لجنزار تاریکی»، مشغول آمادهسازی تمهیداتی بود تا زیک دریکرگشود را به رم بکشاند و او را به دام بیندازد.
«انگار کشیش اعظم متوجه هویت واقعیام شده...وجودش ولی از اونجا که فعلاً دم نمیزنه،ملچملوچ منم دست نگه میدارم ببینم چی پیش میاد.»
اگر کشیش اعظم از دیو بودن اوخیلی چشمپوشی میکرد، نشان میداد که خودش نقشههابستهاش و اهداف پنهانی دیگری در سر دارد.
اما در حال حاضر، اطاعت ازحال فرمان اربابش اولویت داشت، بنابراین تصمیمبستهاش گرفت بعداً به این موضوع فکر کند.
همین که لوپوکاله پس از اتمامدوخت احضار از محراب پایین آمد، یکی ازمنم جادوگران ناراک با شتاب به سمتش دوید.
«رسول بزرگوار، فرماندهدوباره سپاه، آزمون باریوس،اثری برای دیدارتون اومده.»
با این حرف،سپس لوپوکاله ناخودآگاه دستشبابا را به سرش گرفت.
«این مردکِ سردردآوربرخاست حالا چه چرندیاتیحال میخواد سر هم کنه؟»
در حالی که لوپوکاله به جای آبلِ نامتعادل ازبرخاست نظر روانی، امور دربار را رتقوفتق میکرد، مسائل نظامیبستهاش تحت فرماندهی آزمون باریوس، فرمانده سپاه کاخ بزغاله بود.
لوپوکاله به عنوان یک دیو، چیز چندانی ازنیافت ساختار نظامی انسانها نمیدانست و به همین خاطرتکان گسترش نفوذش در آن حوزه برایش دردسرساز میشد.
مشکل اینجا بودسپس که آزمون یکبابا توطئهگرِ معمولی نبود.
لوپوکاله به عنوان خادمبابا «گودال لجنزار تاریکی»، این قبیلزنده انسانها را به خوبی میشناخت.
«حاضره برای منفعت خودش دست به هر کاریجایش بزنه. وسوسه کردنش سادهست چون طمع زیادی داره،موندم اما موقع بستن قرارداد یه مصیبت به تمام معناست.»
لوپوکاله با چهرهای درهمکشیده، راهیکرد اتاق پذیرایی کاخ امپراتوری شد، جایینانش که آزمون به انتظارش نشسته بود.
از زمانی که آبل و جناح زیمنس کنترلحال رم را به دست گرفته بودند، جو حاکمنزدیک بر کاخ به شدت سنگین و خفقانآور شده بود.
تقریباً هر روز در کاخ آدم کشتهمنم میشد و تنها چیزی که باقی ماندهنزدیک بود، سکوتی مرگبار و اندوهی فراگیر بود.
باشکوهترین کاخ قاره،خوردن اکنون به مقبرهایدوخت مجلل اما ماتمزده میمانست.
لوپوکاله بیتوجه به این فضاکرد وارد اتاق پذیرایی شد. بابزرگی ورود او، آزمون از جایش برخاست.
«درود فرماندهدوخت سپاه آزمونجایش به سرپرست کنسول.»
سمت فعلی لوپوکاله سرپرستبابا کنسول بود که جایزیادی ژولیوسِ تبعیدشده را پر میکرد.
انتصاب یک جادوگر تاریکِ ناشناخته به عنوان سرپرستجایش کنسول امپراتوری، خود به روشنی نشان میداد که اوضاعموهای رم تا چه حد آشفته و بیدرودیوار شده است.
اما آزمون قصد داشت از این وضعیت متزلزل امپراتوری بهبزرگی عنوان یک فرصت بهرهبرداری کند. لوپوکاله به آزمون نگاه کرد؛ مردیآرام که بدون کمترین تردیدی برای ادای احترام سر خم کرده بود.
موهای نامرتب و ژولیده، ابروهای پرپشت، ریشی که صورتشمنم را پوشانده بود و هیکل تنومندش، او را بیشتر شبیهنشانش به یک جنگجوی برجسته نشان میداد تا یک دسیسهچین مکار.
اما این ظاهر همبابا تنها ابزاری دیگر درزیادی زرادخانه فریب آزمون بود.
ظاهرش را مثل سربازان یکرنگ ودوخت بیغلوغش آراسته بود، اما در باطنشحال بیش از ده افعی چنبره زده بودند.
کسانی که آزمون را به درستی نمیشناختند، اغلب سعی میکردند از آنچه قدرتآنکه خام و بازوی ستبرش میپنداشتند به نفع خود استفاده کنند، غافل از آنکهآخر در نهایت خودشان بازیچه دست او میشدند و مثل زباله دور انداخته میشدند.
لوپوکاله با آگاهی از ذات حقیقیبابا آزمون، محتاطانه نشست و بیآنکه چیزیموندم بروز دهد، احوالپرسی او را پاسخ داد.
«چه چیزی باعث شده فرمانده سپاهحال شخصاً به اینجا بیان؟ لابد سرتون باگشود رتقوفتق امور سپاه کاخ خرچنگ حسابی شلوغه.»
این آزمون بود که پیشنهاد فرستادن فرقه شوالیههای کاخ خرچنگ را مطرححال کرده بود تا جای پایی در قاره شمالی باز کنند، هیموناس راداد از بالا بکوبند و قاره مرکزی را از پایین تحت فشار بگذارند.
اما کاپیتان فرقه شوالیهها، فرتس، که او فرستاده بود، کشتهبزرگی شد و بخش اعظم قوای سپاه به دست زیک دریکرلقمهاش و شبهنظامیان مردمی بارکال نابود شدند و تنها عدهای انگشتشمار بازگشتند.
شایعاتی پخش شده بود مبنی بر اینکه فرقه شوالیههای کاخ خرچنگ باموندم جادوگران تاریک همدست شدهاند تا هیولاها را احضار کنند و به بارکالچتون بتازند؛ امری که افکار عمومی را به شدت علیه آنها شورانده بود.
در نتیجه، رم با مقصر دانستن خطای فردیِ فرتس، پایموندم خودش را از ماجرا بیرون کشید و خاندان زیمنس هممیبینی ناچار شد پشت پرده دستبهکار شود تا توجهها را منحرف کند.
لوپوکاله حتی پیش از شنیدن دلیلدوخت این ملاقات، دست روی نقطه ضعفحال آزمون گذاشت و او را گزید.
آزمون باوقتی دستپاچگی سرش راکرد خاراند و گفت:
«آخ، دقیقاً واسه همینه که کلهم داره میترکه. تهش،منم تقصیر منه که به عنوان فرمانده کل نتونستم اوضاعسرش رو درست جمع کنم و همهچی به باد رفت.»
آزمون در پاسخ به کنایهخیلی لوپوکاله، پیشدستی کرده و باموندم فروتنی سر فرود آورده بود.
لوپوکاله با دیدنخوردن واکنش آزمون، بیشتردوخت اخم در هم کشید.
«راستیراستی که دردسرسازتریندوباره تیپ آدمیزاده واسهاثری سر و کله زدن.»
از آنجا که آزمون حتی نیاتی موذیانهترخیلی و خبیثانهتر از لوپوکالهی دیو در سر میپروراند،گشود چارهای جز حفظ هوشیاری و گارد دفاعی نداشت.
در این لحظه،برخاست آزمون به لوپوکالهحال چشم دوخت و گفت:
«راستش رو بخوای،خوردن اومدم از سرپرستدوخت کنسول یه درخواستی بکنم.»
لوپوکاله باوقتی نارضایتی بهملاقاتش آزمون خیره شد.
«حتی به عنوان سرپرست کنسول، من صرفاً یهحال جادوگر تاریک معمولیام. فکر نمیکنم کاری از دستم برایفرق فرمانده سپاهی که کل ارتش امپراتوری زیر دستشه بربیاد.»
آنگاه آزمون بابرخاست حالتی پرمعنا به لوپوکالهمنم نگاه کرد و گفت:
«زیک دریکر... نمیخوای گیرش بندازی؟»
لوپوکاله با شنیدندوباره این حرف بهاثری سکوت فرو رفت.
«این حرومزادهیدوخت انسان دیگهجایش چه نقشهای کشیده...»
آزمون باجایش چهرهای جدیبابا به لوپوکاله گفت:
«میخوام انتقام کاپیتان فرتسلحظهای رو بگیرم. کمکم کن زیکبرخاست دریکر رو به دام بندازیم.»