چپتر 305: لشکر باستانی هیولاها
0«واقعاً تعدادشون زیاده.»
زیک پس از خروج از منطقه خودمختار وکاملاً ورود به تنگه، با دیدن جمعیت سرسامآور هیولاهاییسبز که دستهدسته جمع شده بودند، زبانش بند آمد.
حتی در رشتهکوههای غولپیکر، که به بهشت هیولاهاسبز معروف بود، هرگز ندیده بود که این تعداد ازپوست گونههای گوناگون هیولا اینگونه در کنار یکدیگر متحد شوند.
چیزی که ماجرا را عجیبتر میکرد این بود کهتیره حتی هیولاهایی که دشمنان خونی و طبیعیِ یکدیگر به شمارصورتیرنگ میرفتند، گلهگله در صلح و آرامش کنار هم پرسه میزدند.
«هرچقدر هم که شستشویعادی مغزی شده باشن، باز همپوستی قضایا خیلی مشکوک و عجیبه.»
زیک احساس کرد پیش از حرکتاما بهسوی قلعه کهن و منزوی، بایداورکهای درون این تنگه را بهدقت بررسی کند.
همین که با استفاده از مهارت پنهانکاری بهآرامیسبز به درون خزید، هیولاهای مهارگسیختهای را دید کهاورکهایی در گروههای کوچک سه تا پنجتایی سرگردان بودند.
«کرااااه—»
از فاصله نزدیک، زیکعادی متوجه نکتهای غیرمنتظره و عجیبپوستی در مورد این هیولاها شد.
«اینا... هیولاهای معمولی نیستن؟»
از دور فقط گمان میکرد گلههایی معمولیرنگ هستند و چندان دقت نکرده بود، اما ازمیشدند نزدیک ظاهرشان کاملاً با هیولاهای عادی تفاوت داشت.
اورکهای معمولی همیشه پوستی به رنگ سبز تیره داشتند، اماداشتند اورکهای اینجا در رنگهای متفاوتی دیده میشدند؛ اورکهایی با پوستمیانشان آبی، و حتی اورکهایی صورتیرنگ در میانشان به چشم میخوردند.
زیک لحظهای در فکر فروتفاوت رفت، سپس از تنگه فاصله گرفتسبز و بااحتیاط ریچموند را احضار کرد.
ووووونگ!
ریچموند از میانداشت سایه زیک بیرون آمدرنگ و قامت راست کرد.
«چیزی شده، ارباب؟»
زیک با دستکاملاً به هیولاهای درونداشت تنگه اشاره کرد.
«ریچموند، یههستند نگاهی به اوننکرده لعنتیهای اونجا بنداز.»
ریچموند نگاهی به هیولاهایاورکهای درون تنگه انداخت و ناگهانتیره نفس در سینهاش حبس شد.
«ا-ارباب... اونا که...»
«میشناسیشون؟»
ریچموند درحالیکه چشمانشچندان از فرط کنجکاوی برقظاهرشان میزد، سر تکان داد.
«اون هیولاها... فقط توی اسناد و دستنوشتههای کهن دربارشون خونده بودم.اینجا به عبارت دیگه... اونا باید همون هیولاهایی باشن که در عصر پادشاهلحظهای قهرمان، موقع حمله ارتش پادشاه شیاطین، از قلمرو شیاطین احضار شده بودن.»
«هیولاهایی کهتفاوت از قلمرواورکهای شیاطین احضار شدن؟»
اصلاً با عقل جور درنمیآمد که چرا هیولاهاییهمیشه که بیش از دو هزار سال پیش تارومارمتفاوتی شده بودند، حالا ناگهان سر از این تنگه درآوردهاند.
چشمان ریچموند باچندان زل زدن بهاما اورک صورتیرنگ درخشید.
«وای، اون گونه واقعاًاورکهای نایابه... ارباب، میتونم برمسبز یکیشون رو شکار کنم؟»
«اگه بری و بقیهاورکهای هیولاها روت هوار بشن، منتیره هیچ مسئولیتی به گردن نمیگیرم.»
با این پاسخ زیک،عادی چهره ریچموند درهم رفت وپوستی حالتی دمغ به خود گرفت.
زیک بیاعتنا به او، به صدها هیولای باستانی پیش رویشتفاوت چشم دوخت و پرسید: «خب، فکر میکنی امپراتوری دوباره پایرنگهای این هیولاها رو از قلمرو شیاطین به اینجا باز کرده؟»
ریچموند لحظهای به فکر فروهمیشه رفت و سپس سرش راداشتند به نشانه نفی تکان داد.
«قدرت لازم برای احضار هیولاها از قلمرو شیاطین با قدرت احضاراینجا خود دیوها برابری میکنه؛ اگه امپراتوری قدرت دسترسی به قلمرو شیاطین رولحظهای داشت، بعید میدونم برای احضار چندتا هیولا خودش رو به زحمت میانداخت.»
«یعنی میگی اصلاً بهصرفه نیست.»
«دقیقاً. تازه اون دوران هم هیولاهای قلمرو شیاطین جداگانهعادی احضار نمیشدن؛ شیاطین ردهپایین وقتی پا به این جهانداشتند میذاشتن، هیولاهای زیردست خودشون رو هم به همراه میآوردن.»
«پس اینتفاوت جونورا ازاورکهای کجا پیداشون شده؟»
ریچموند سرشتفاوت را خارانداورکهای و گفت:
«محتملترین فرضیه اینه که... هیولاهایی که تویاورکهای همون دوران اومده بودن، جایی مهر واینجا موم شده بودن و حالا یکی آزادشون کرده...»
با شنیدن سخنانچندان ریچموند، جرقهای دراما ذهن زیک زده شد.
«اونها قبلاً هم از دل جنگل فراموششدگان اورکسبز بیرون کشیده بودن. هیچ دلیلی نداره که نتونناورکهایی با این هیولاها هم همین بازی رو تکرار کنن.»
امپراتوری پس از استخراج هیولاهای باستانی از اعماق جنگل فراموششدگان، آنها رارنگهای با داروهای بیداری شستشوی مغزی داده و در پهنه منطقه گتو رهافکر کرده بود؛ لشکریان ذخیره را هم در این تنگه به انتظار نشانده بود.
«جنگل فراموششدگان فاصله زیادیعادی با اینجا نداره. امپراتوری قطعاًپوستی دست به چنین کثافتکاریهایی میزنه.»
اگر امپراتوری همان شیطانی بود که زیک میشناخت،کاملاً رها کردن ارتشی از هیولاهای باستانی در خاک بیگانگانتیره برای گسترش هرجومرج کاملاً با خلقوخوی آنها جور درمیآمد.
تنها معمایی که ذهن را قلقلک میداد این بودتیره که در زندگی گذشتهاش، امپراتوری هرگز از لشکری ازآبی هیولاها برای محاصره و زمینگیر کردن دشمنان استفاده نکرده بود.
«آیا رجعت منداشت مسیر رویدادها روپوستی دستخوش تغییر کرده؟»
به میدان آوردن هیولاهاییعادی با درجه خطر فوقالعادههمیشه بالا ریسک مرگباری داشت.
اما از آنجا که بسیاری از برنامههای شوم امپراتوری به دست زیکاورکهای نقش بر آب شده بود، شاید آنها ناچار شده بودند بدون دراورکهایی نظر گرفتن عواقب، به این برگ برنده دستساز یعنی لشکر هیولاها چنگ بیندازند.
زیک ریچموند را مرخصاورکهای کرد و تصمیم گرفت بهتیره گشتزنی در تنگه ادامه دهد.
برخلاف انتظارش، درون تنگه بهجزهمیشه این درندگان مسخشده و وحشی هیچاینجا چیز غیرعادی دیگری به چشم نمیخورد.
«فعلاً هیولاها رو اینجاعادی به خط کردن تا ذرهذرهپوستی به منطقه فشار وارد کنن.»
منطقه گتو باچندان دلفوا، آلنسیا واما بارانائون مرز مشترک داشت.
پس از در هم شکستن قبیله زوئین، جابهجا کردن این هیولاها بهرنگهای سوی هدف بعدی و آزاد گذاشتن دست آنها، بهترین بهانه را به دستفرو نیروهای حافظ صلح امپراتوری میداد تا خاک آن قلمروها را به توبره بکشند.
این نقشه بینقصداشت امپراتوری برای بلعیدنپوستی تمام قاره مرکزی بود.
«حرومزادههای لعنتی. نمیدونمکاملاً نقشه کدوم حروملقمهای بوده،اورکهای اما تهوعآور و بیرحمانهست.»
زیک پس از خروج از تنگهاما آکنده از هیولاها، کوره مسیر منتهیاورکهای به قلعه کهن را زیر نظر گرفت.
در این شرایط، چارهای جزهمیشه رها کردن هیولاها و تاختنداشتند به سوی قلعه کهن نداشت.
اگر بیگدار به آب میزد و آشوبی به پاتیره میکرد، امپراتوری متوجه ردپای زیک میشد و آنوقت ممکنآبی بود آبل در لانهاش پنهان بماند و هرگز آفتابی نشود.
زیک گامهایش راکاملاً به سوی قلعه کهناورکهای و متروکه شتاب بخشید.
هلن دریکر شیارداشت دیگری بر دیوارهپوستی سنگی دژ خراشید.
تعداد این نشانههاداشت اکنون به عددپوستی سی و پنج میرسید.
سی و پنج روز تمامتفاوت از زمان به دام افتادنشانرنگ در این مخمصه شوم میگذشت.
«آذوقهمون بهزودی تموم میشه.»
سیمای هلن پس ازاورکهای هفتهها اسارت در این دژتیره سنگی، تیره و اندوهزده بود.
زمانی که او با نامهای از سوی کالی به منطقهداشتند گتو گام نهاده بود، آوای شعله خمیده و بیگ جومیانشان از کروستل بهجای آغوش گشودن، تیغ بدگمانی به رویش کشیده بودند.
تنها پس از کشوقوسهای فراوان پذیرفتندداشت که در دژی باستانی درون منطقهتیره گتو بر سر یک میز بنشینند.
هلن، شوالیههای پاسدارش، سلحشوران قبیله زوئین به سردمداری آوای شعله خمیده،داشت و اوباش جانورنمایی که تحت فرمان بیگ جو بودند، همگی دردیده این سنگر کهن که به قلعه قدیمی شهره بود گرد هم آمدند.
درست زمانی که قرار بود جلسهپوستی درون دژ آغاز شود، ناگهان سر ومتفاوتی کلهی هیولاهایی از ردهی پرخطر پیدا شد.
لشکری از هیولاهاداشت با خاستگاهی نامعلومپوستی به دژ یورش بردند.
هلن، قبیله زوئین و کروستل برایداشت دفع موج اول نیروهایشان را یکیتیره کردند، اما یورش به همینجا ختم نشد.
آنها در برابرچندان هجوم بیپایان، به سختیظاهرشان درون دژ تاب آوردند.
از آنجا که این گردهمایی صرفاًپوستی برای مذاکره تشکیل شده بود، هیچرنگهای آذوقهای از قبل درون قلعه ذخیره نداشتند.
اسبهایی را که سوار بر آنها آمده بودند سر بریدند و خوردند،رنگهای آب آلودهی چاهی کهنه را گذاشتند تا تهنشین شود و تنها لایهیفکر زلال روی آن را نوشیدند، و برای بقا به هر دستاویزی چنگ زدند.
اما توان جسمی وعادی روانیشان از پیش بههمیشه ته دیگ خورده بود.
قبیله زوئین و بیستمنها که جثهشاناما خوراک بیشتری نسبت به انسانها میطلبید،اورکهای حتی بیش از دیگران در عذاب بودند.
خوردن اسبها هم اندازهای داشت؛ از این رو وجبتیره به وجب دژ را برای یافتن موش و مارمولک زیرصورتیرنگ و رو کردند، اما آن نیز حد و حسابی داشت.
«باید تاتفاوت رسیدن نیروهایاورکهای کمکی دوام بیاریم.»
مشکل اصلی، پادگانکاملاً امپراتوری مستقر در بیروناورکهای از منطقه گتو بود.
آنها با عنوان خودخواندهی «نیروهای حافظ صلح»،ظاهرشان به بهانهی مهار هیولاهای پرخطر، تمامی راههایپوستی ورودی به منطقه گتو را مسدود کرده بودند.
اگر شوالیههای کالی، گانگسترهای کروستل یا جنگجویان قبیله زوئینتیره میخواستند به زور راهشان را باز کنند، پادگان امپراتوری همانصورتیرنگ را بهانهای برای لشکرکشی علنی به منطقه گتو قرار میداد.
هلن تکهای گوشت خشکیدهی چروکیده را دررنگ دهان گذاشت و تا جایی که تواندیده داشت جوید تا در نهایت قورتش داد.
گرسنگیاش اندکی آرام گرفت،عادی اما نمیتوانستند تا ابدهمیشه به این وضع ادامه دهند.
درست در همان دم بود.
«فرمانده، یهتفاوت چیزی دارهاورکهای از روبرو میآد!»
هلن برخاست وداشت با شتاب ازپوستی دیوارهی دژ بالا رفت.
چیزی با شکافتن خیل هیولاهایتفاوت گردآمده در پشت دژ، ازرنگ میان صفوفشان به جلو میتاخت.
«اون چیه دیگه؟»
در کمال شگفتی، تکشوالیهای سوار بر اسب، شمشیرسبز بزرگ اسبکش سترگی را در هوا میچرخاند واورکهایی با سرعتی سرسامآور به سوی دژ پیش میآمد.
شلاااق!
هر بار که شوالیه شمشیرش راداشت فرود میآورد، هیولاهایی که سد راهشتیره بودند از هم میدریدند و تکهتکه میشدند.
شوالیه که همچون توفانی مهیب دررسیده بود،ظاهرشان تمامی هیولاها را از دم تیغ گذراندپوستی و خود را به دروازهی دژ رساند.
سپس سر بلندداشت کرد و روپوستی به قلعه خروشید:
«پیامی ازتفاوت جانب کالیاورکهای دریکر آوردهام!»
هلن با شنیدنکاملاً صدای شوالیه، بیدرنگداشت او را شناخت:
«زیک؟»
زیک تمام این راه را بهپوستی تنهایی و با شکافتن سینهی هیولاهارنگهای درنوردیده و خود را رسانده بود.
هلن با عجله ازاورکهای پلههای دیوار سرازیر شدسبز تا دروازهی دژ را بگشاید.
اما بیستمنهایی که نگهبانعادی دروازه بودند، قد علمهمیشه کردند و راهش را بستند.
«هی، آدمیزادها!هستند بهتره سردقت جاتون بتمرگین.»
گانگسترهای بیستمن با هیکلی دو برابر هلن مسیر راتیره سد کردند. در پاسخ، شوالیههای فرقه شوالیههای آهن که پشتصورتیرنگ سر هلن بودند نیز دست به قبضه قدم پیش گذاشتند:
«این شوالیهای با پیاماورکهای کالی دریکره! همین الانسبز دروازه رو باز کنین!»
گانگسترها آب دهانکاملاً به زمین انداختندداشت و پوزخند زدند:
«از کجا معلوم واقعاً از طرف اونظاهرشان باشه یا دستنشاندهی امپراتوری نباشه؟ تازه، اگه دروازهرنگ رو وا کنیم و هیولاها بریزن تو چی؟»
نبود غذای درست و حسابی،همیشه رشتهی اعصاب همه را بهداشتند تار مویی بدل کرده بود.
هلن شوالیههایش راداشت کنار زد و بارنگ صلابت قدم جلو گذاشت:
«شوالیهی پشت دروازه، همخون منه.تفاوت تضمین میکنم که دشمن نیست،رنگ پس دروازه رو باز کنین.»
گانگسترهای بیستمن با شنیدندقت کلام هلن دریکر، ملقب بهعادی شوالیه فولاد، ناخودآگاه پس کشیدند.
هرچند جثهاش در برابر آنان کوچکپوستی به نظر میرسید، اما قدرت هولناکی رامتفاوتی که در چنگ داشت به خوبی میشناختند.
اما درست در همان لحظه، بیستمنی کهرنگ در انتهای محوطه دراز کشیده بود و پاهایشمیشدند را لم داده بود، آرام از جا برخاست:
«لعنتی، همینطوریش هم دارم ازتفاوت گشنگی سقط میشم، حالا شمارنگ آدمیزادها هم واسه ما موش میدوین.»
بیستمنی که برخاسته بود،دقت یک بیستمن ببری باکاملاً هیکلی درشتتر از بقیه بود.
با سر و وضعی شبیه بهپوستی مزدوران، قولنج گردنش را با صداییرنگهای خشک شکست و چشمغرهای نثار هلن کرد:
«هی، زنیکهی انسان! اگهاورکهای جونت رو دوست داری بکشتیره کنار. از گشنگی اعصابمعصاب ندارم.»
او کاپیتان تهاجم کروستل بود؛تفاوت بیستمنی که در قدرت ورنگ چابکی بر بیشتر شوالیهها برتری داشت.
هلن چشم درچندان چشم کاپیتان تهاجماما دوخت و گفت:
«دروازه رو باز کن. وگرنه...»
«وگرنه چی؟تفاوت ها؟ مثلاً چههمیشه غلطی میخوای بکنی؟»
بیستمن ببری دندانهای برندهاشعادی را نشان داد و چشمانشپوستی از نوری وحشی شعله کشید.
هلن دستش راچندان پشت سر برد وظاهرشان اژدهاکوب را لمس کرد.
حالا که میدانست زیک بیرونهمیشه منتظر است، باید هر طورداشتند شده دروازه را باز میکرد.
با دست بردنداشت هلن به سوی اژدهاکوب،رنگ بقیهی بیستمنها هول کردند:
«کـ... کاپیتان! واقعاً میخوایعادی دست به یقه بشی؟ بیگپوستی جو گفت درگیری داخلی غدقنه!»
کاپیتان تهاجمهستند به دیگردقت بیستمنها پرخاش کرد:
«بیگ جو کدوم خریه؟ تقصیر این زنیکهیرنگ پرروعه. آره، چه بهتر! اتفاقاً گشنهمم هست؛دیده دستت رو قطع میکنم و همینجا میخورمش!»
همین که کاپیتان تهاجم چنگالهای مرگبارش رارنگ بیرون داد و پیش تاخت، هلن اژدهاکوبدیده را کشید و در برابرش موضع گرفت.
کاپیتان تهاجم بیستمنهاکاملاً با چنگالهای آماده، نخستیناورکهای ضربه را فرود آورد.
بوم!
حملهای برقآسا و درندهاورکهای با جهش انعطافپذیر بدن ببرگونهاشتیره به سوی هلن باریدن گرفت.
هلن با اژدهاکوبداشت تمامی ضربات سهمگینپوستی او را سد کرد.
وووش!
سپس با تمام قوادقت اژدهاکوب را به سمتکاملاً بیستمن ببری تاب داد.
او با جهشی تند از برابر آنرنگ هجوم سهمگین عقب نشست، دندانهای تیزش را بهمیشدند رخ کشید و هالهای آکنده از خطر پراکند:
«چطور جرئت کردی... نهاورکهای فقط دستت، جفت پاهاتسبز رو هم از جا میکنم...»
گرومب!
هنوز کلام بیستمن ببری خشمگین به پایان نرسیدهکاملاً بود که شمشیر بزرگ اسبکشی از فراز آسمان فرودتیره آمد و او را در دم به پرواز درآورد.
بوم بوم بوم بوم!
کاپیتان تهاجم پرتشده، مانند عروسک خیمهشببازی بارنگ نخهای گسسته در خاک غلتید و سرانجامدیده محکم به سنگفرش دیوار دژ کوبیده شد.
شترق!
شوالیهای که تنها با یک ضربهیاما شمشیر بزرگ اسبکش کار بیستمن ببریاورکهای را ساخته بود، قامتش را راست کرد.
دهان سایرتفاوت بیستمنها از حیرتهمیشه باز مانده بود:
«غـ... غیرممکنه. چطورداشت از روی اینپوستی دیوار پرید پایین...»
زیک کلاهخودش را از سر برداشت واورکهای با نگاهی سنگین و خشمآلود به بیستمنیاینجا که درون دیوار فرو رفته بود نگریست:
«چطور جرئت کردیچندان چنگالهای کثیفت رو بهظاهرشان سمت خواهرم دراز کنی؟»
سپس روی گرداند، چشماورکهای در چشم دیگر بیستمنها دوختتیره و با لحنی قاطع گفت:
«نام من زیک دریکراورکهای است. ارباب فرقه شوالیههای شمشیرتیره سیاه و نمایندهی کالی دریکر.»
چشمانش برقی تهدیدآمیز زد:
«همین حالا بروید ودقت آوای شعله خمیده و بیگعادی جو را به اینجا بیاورید.»