چپتر 333: حقیقت کاخ پاپ
0پاپ بئاتریسهیچ اول، پیشوای اعظمنیست پادشاهی مقدس بود.
این نخستین باری بود که زیک، پاپهمراهانش را از نزدیک و رودررو میدید؛ بهمحض همین خاطر احساسات متناقضی در دل داشت.
با این حال،شود با کمال احترام درنیست برابر بئاتریس زانو زد:
«برای ادای احترام به پیشگاه قداستمآب شما شرفیاب شدهام. من زیک دریکرمحض هستم، شوالیه خاندان دریکر، وارث خاندان آگاممنون و دارنده عنوان دوک در پادشاهیشمع کوسکو. به دیدارتان آمدهام به این امید که شمشیر پاسدار شاهزادهنشین وادوکا باشم.»
بئاتریس باهیچ لبخندی گرم بهنیست زیک نزدیک شد:
«جناب زیک.شود برکت خدایشرفی خورشید همراهتان باد.»
او خود دست زیکهیچ را گرفت، به او کمکهمراه کرد تا بایستد و گفت:
«از صمیم قلب سپاسگزارم که روبان را صحیح و سالم بازگرداندید، جنابمحض زیک. هر روز به درگاه پروردگار دعا میکردم تا آن طفل بیهیچ آسیبیشمع به وادوکا برگردد، و گویی دعاهایم با فرستادن شما به اینجا اجابت شد.»
زیک بههیچ بئاتریس نگریستبالاتر و گفت:
«تنها وظیفهامشود را بهشرفی جا آوردهام.»
بئاتریس با لبخندی مهربان که گویی هالهاینیست از نور چهرهاش را در بر گرفتهاما بود، به او نگاه کرد و گفت:
«مایلم مهمانان عالیقدرم را به صرفهمراه یک وعده غذا دعوت کنم. بهزودیمحض حاضر میشود، پس لطفاً همراهم بیایید.»
«اگر افتخار همسفره شدنبالاتر با قداستمآب نصیبم شود، هیچسالن شرفی بالاتر از آن نیست.»
زیک و همراهانشهیچ به همراه بئاتریسنیست راهی سالن غذاخوری شدند.
اما به محض ورود به سالن غذاخوری، صحنه پیش رویشان آنها را حیرتزدهشدند کرد؛ چراغهای مانا به درستی کار نمیکردند و همهجا شمع روشن کرده بودند.نمیکردند حتی سامانه گرمایشی هم درست کار نمیکرد و سرما در فضا حس میشد.
بئاتریس جایگاهی دور یک میزهمراهانش گرد فرسوده آماده کرد وشدند از زیک و گروهش خواست بنشینند:
«لطفاً چند لحظه منتظر بمانید.»
زیک متعجب بود که چرا او به جای نشستن، آنجا راغذاخوری ترک کرد؛ اما طولی نکشید که با بازگشت بئاتریس و روبانمانا شگفتزده شد؛ پاپ شخصاً نان و غذاها را در دست حمل میکرد.
«چطور ممکن است قداستمآبهیچ شخصاً غذا آماده کنند؟همراهانش دیگر خادمان چه کار میکنند؟»
بئاتریس نان و سوپنیست را با مهارت روی میزغذاخوری چید، لبخندی زد و گفت:
«ایرادی ندارد. همیشهشرفی خودم این کارهاهمراهانش را انجام میدهم.»
او حتی سیبزمینی آبپزشرفی و سالادی از سبزیجاتیهمراه آورد که خودش کاشته بود.
سپس نشستنصیبم و دستهیچ به دعا برداشت:
«شکر خدای خورشید رانیست که امروز نیز روزیسالن ما را عطا فرمود...»
در میان پاپهای گذشته، مسلماًنیست کسانی بودند که حتی ازغذاخوری بئاتریس هم زاهدانهتر زندگی میکردند.
اما بر خلاف وضعیت کنونی او، آن پاپها سبک زندگی سادهشانغذاخوری را بر اساس باورهای شخصی در پیش گرفته بودند، آن هم دردرستی شرایطی که تمام اقتدار و امکانات مقام پاپی را در اختیار داشتند.
علاوه بر این، حتی اگر در خلوت خود سادههمراه میزیستند، رسم بر آن بود که به هنگام پذیرایی ازرویشان فرستادگان یا مهمانان، ضیافتی در شأن مقام آنها برپا کنند.
اما در مورد بئاتریس قضیه فرق میکرد؛ از همان ابتداشدند هیچ بودجهای به کاخ پاپ اختصاص نیافته بود، به همینمانا دلیل او برای تأمین مایحتاجش شخصاً سبزیجات میکاشت و نان میپخت.
این یعنی دیگر اسقفها و کاردینالهاهمراهانش عملاً بئاتریس را به عنوان پاپ بهمحض رسمیت نمیشناختند و ارزشی برایش قائل نبودند.
فلیکس، که از نوادگان آرچ پالادیننیست بود، چهرهای درهمکشیده از نگرانی و اندوهاما به خود گرفت که در واژهها نمیگنجید.
باورنکردنی بود که باهیچ پاپ، نماد والای تمامهمراهانش فرقه، اینگونه رفتار شود.
زیک نگاهی به میز انداختهمراهانش و در سکوت، شروع بهشدند خوردن نان و سوپ کرد.
هر لقمه را با طمأنینه جوید،همراهانش طعمش را با احترام چشید و بامحض دقت تمام غذایش را به پایان رساند.
فلیکس و دکر با دیدن رفتارنیست زیک، از او الگو گرفتند وشدند آنها نیز در کمال آرامش غذا خوردند.
پس از صرف غذا، زیکشرفی دهانش را با دستمال پاکراهی کرد و رو به بئاتریس گفت:
«قداستمآب، اینشرفی واقعاً وعدهنیست غذایی ارزشمندی بود.»
بئاتریس ازهیچ صمیمیت کلام زیکنیست لبخندی شادمان زد:
«واقعاً؟ خوشحالمشود که خوشتانشرفی آمد، جناب زیک.»
زیک رو به او گفت:
«اجازه میدهید در ازاینیست لطف شما، یک فنجانسالن چای به قداستمآب تعارف کنم؟»
او باهیچ لبخندی زلالبالاتر سر تکان داد:
«البته. هوا امروز بسیارشرفی دلپذیر است، چطور استهمراه چای را در باغ بنوشیم؟»
گروه بهنصیبم حیاط پشتیهیچ کاخ پاپ رفتند.
و بازشرفی هم با صحنهایهمراهانش شگفتآور روبهرو شدند.
چیزی که «باغ» نامیده میشد، در واقع تکه زمینیسالن بایر و متروکه بود که بئاتریس با دستان خودشآنها آن را به جالیز و سبزیکاری تبدیل کرده بود.
زیک نگاهیشود به جالیزشرفی انداخت و گفت:
«محصولات تازه و شاداب به نظر میرسند. قداستمآب حتماًهمراه با دقت و زحمت فراوان از آنها نگهداری کردهاند. بهرویشان ویژه آن گیاه که بهشدت در معرض آفتزدگی قرار دارد.»
بئاتریس با تعجب پرسید:
«مگر خودتانهیچ هم کشاورزیبالاتر کردهاید، جناب زیک؟»
زیک لبخندشود زد وشرفی پاسخ داد:
«بله، در گذشتهشود خودم آنها رابالاتر میکاشتم و درو میکردم.»
البته اگر میخواست دقیق بگوید،همراهانش این کارها متعلق به زندگیشدند قبلیاش بود، نه زندگی کنونی.
زیک چای و تنقلاتبالاتر را از موجودیاش بیرون آوردسالن و روی میز موقت چید.
در چشم بر هم زدنی، میزینیست شایسته پذیرایی آراسته شد، به طوریشدند که چشمان بئاتریس از تحسین درخشید:
«چقدر شگفتانگیز! شما استعدادهایهیچ اسرارآمیز بیشماری دارید، جنابهمراهانش زیک. واقعاً تحسینبرانگیز است.»
از لحن کلامش بهنیست نظر میرسید مثل یکسالن دختر معصوم روستایی صحبت میکند.
معصومیت و بیآلایشیاش باعث شد زیک به اینراهی فکر بیفتد که او چطور توانسته در جاییپیش مثل وادوکا، که به لانه شیاطین میمانست، دوام بیاورد.
زیک برایش چای ایشتار ریخت.
بئاتریس چشمانش راشود بست و عطربالاتر دلانگیز آن را بویید:
«عطری دارد کهبالاتر آرامش را بههمراه جان آدمی مینشاند.»
مدتی در سکوت چایبالاتر نوشیدند تا اینکه زیکراهی آرام به سخن آمد:
«قداستمآب، آیاشود میدانید چراشرفی به اینجا آمدهام؟»
با پرسش زیک، لبخند معصومانه و دخترانه بئاتریس محوهمراه شد و جای خود را به نگاهی پر از اضطرابرویشان داد. سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت:
«من چندان سررشتهای ندارم، برای همین دقیقاً نمیدانمسالن امور شاهزادهنشین چگونه اداره میشود... اما شنیدهام لشکریرویشان هولناک از هیولاها به سوی وادوکا حرکت کرده است.»
فنجان چای راشرفی روی میز گذاشتهمراهانش و ادامه داد:
«جناب زیک، شما به عنوانبالاتر شوالیهای شرافتمند، لابد برای نجات شاهزادهنشینغذاخوری وادوکا به اینجا آمدهاید. درست میگویم؟»
زیک سرنصیبم تکان دادهیچ و پاسخ داد:
«بله. آمدهام تا ازنیست وادوکا و قداستمآب در برابرغذاخوری لژیون آهنین اورکها محافظت کنم.»
بئاتریس به زیکشرفی نگاه کرد وهمراهانش متواضعانه سر فرود آورد:
«بار دیگر از شما سپاسگزارم، جناب زیک، کههمراه رنج سفری دراز و پرمخاطره را به جانصحنه خریدید تا از مؤمنان این شاهزادهنشین پاسداری کنید.»
در همان لحظه، زیک نگاهش را بهنیست چشمان بئاتریس دوخت و با لحنی کهاما اندکی دگرگون شده بود، لب به سخن گشود:
«قداستمآب، عذر مرا بپذیرید، اما باهمراه این اوضاع و احوال، محافظت ازمحض شاهزادهنشین وادوکا و پادشاهی مقدس غیرممکن است.»
بئاتریس ازهیچ شنیدن کلماتبالاتر زیک جا خورد.
«مـ… منظورتون چیه؟ یعنی حتیبالاتر قدرت شما هم نمیتونه جلویسالن اون گلهی هیولاها رو بگیره؟»
زیک سرش را تکان داد.
«دیوارهای شاهزادهنشین وادوکا محکم و بلندن. در حقیقت،سالن نیروهایی که اینجان کاملاً میتونن لژیون اورکها رورویشان پس بزنن. منظور من به گلهی هیولاها مربوط نمیشه.»
او لحظهایهیچ مکث کرد ونیست سپس ادامه داد:
«اون کشیشهای فاسدی که دارن پادشاهی مقدسهمراهانش رو مثل خوره از درون میخورن... اینمحض اونان که وادوکا رو به نابودی میکشونن.»
با این حرفهایشود زیک، رنگ ازبالاتر چهرهی بئاتریس پرید.
کسانی که عملاً بر وادوکا حکمرانی میکردند،راهی اعضای شورا از جمله رئیس پیر بودند؛ همانهاییپیش که تمام مناصب کلیدی را قبضه کرده بودند.
بئاتریس میدانست که آنها اقتدار پاپهمراهانش را غصب کردهاند، شاهزادهنشین را بازیچهی منافعمحض شخصیشان ساختهاند و جیبهایشان را پروار میکنند.
اما او، که صرفاً به خاطر داشتن نشان خورشیدراهی از یک راهبهی معمولی به مقام پاپ رسیده بود، جزآنها بازی کردن نقش یک مقام تشریفاتی کاری از دستش برنمیآمد.
زیک بهنصیبم بئاتریس نگاههیچ کرد و گفت:
«عالیجناب، اونا نیروی کافی برای پس زدن هیولاها رو در اختیار دارن، ولی برایصحنه حفظ منافع خودشون اجازه میدن مؤمنان کشته بشن. چطور میشه چنین افراد ناپاکی روبودند کشیشهای برگزیدهی پروردگار نامید؟ عالیجناب، شما باید خودتون قیام کنید و به حسابشون برسید.»
در این هنگام، آنتونی که پشت سر بئاتریسراهی ایستاده بود، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیردپیش و رو به زیک لب به سخن گشود:
«سر زیک، عالیجناب از شدت نگرانی برای مؤمنان شبها خوابسالن راحت ندارن! ایشون از تمام این قضایا باخبرن، اما وادوکاحیرتزده جایی نیست که بشه توش بیمحابا دست به عمل زد!»
آنتونی یکی از اعضای گارد پاپبالاتر بود و علاقهای پنهانی به بئاتریسغذاخوری زیبا و معصوم در دل داشت.
او آمادهشرفی بود همهچیزش راهمراهانش فدای او کند.
در اعماق قلبش آرزو میکرد کاش میتوانست همین حالاسالن او را از این لانهی شیاطین بیرون ببرد وآنها به جایی برساند که در آرامش و آسودگی زندگی کند.
اما وادوکا هرگز حاضر نبود دست از سر حامل نشان خورشیدغذاخوری بردارد؛ آنتونی با علم به همین حقیقت، نفس در سینه حبس کردهدرستی بود و نهایت توانش را برای محافظت از او به کار میبست.
در همان لحظه،شود بئاتریس آرام سرش رانیست بالا آورد و گفت:
«سر زیک.»
صدایش وقاری سنگین داشت؛ در یک چشم به هم زدن، اوشدند دیگر آن دختر سادهدل روستایی که نان میپخت نبود، بلکه پیشوایدرستی فرقهای بود که بار سنگین سرنوشت میلیونها مؤمن را بر دوش میکشید.
بئاتریس از زیک پرسید:
«این موضوع رو پیش کشیدیدشرفی چون نقشهای برای مجازات اون بدسیرتانسالن و بازپسگیری اقتدار کلیسا دارید، درسته؟»
زیک بهشرفی آرامی ازنیست جایش برخاست.
او شمشیر جواهر رولاندبالاتر را از موجودی بیرونراهی کشید و در دست گرفت.
آنتونی که از شمشیر کشیدن ناگهانی زیکهمراهانش جا خورده بود، خود را سپر بئاتریسمحض کرد و دستش به سمت قبضهی شمشیرش رفت.
اما بئاتریس باشود بالا آوردن دستش،بالاتر آنتونی را متوقف کرد.
زیک شمشیر جواهر رولاند را با هر دو دست درشدند امتداد سینهاش نگه داشت و نیروی خود را در آن جاریدرستی ساخت؛ در پی آن، پردهای از نور در فضا گسترده شد.
ووووونگ—
با پراکنده شدن هالهیشرفی نور، حاضران گرمایی دلانگیز راراهی در پیکر خویش احساس کردند.
روبان خیره و ماتزدههیچ به زیک نگاه کردهمراهانش و زیر لب گفت:
«بازگشت نخستین پادشاه مقدس...»
زیک، با آن شمشیر باشکوه در دست و نوری که ازشدند تنش ساطع میشد، درست شبیه به تصاویری بود که در اسناددرستی و متون کهن از پادشاه مقدس، جیو روبرن، به جا مانده بود.
در حالی کههیچ هاله در اطرافشنیست موج میزد، زیک گفت:
«این شمشیر پنجاه سال پیش با ذوب کردن پتکهمراه سر پب والنسیا ساخته شد؛ کسی که برای احیایپیش پادشاهی مقدس، از جایگاهش به عنوان آرچ پالادین دست کشید.»
با شنیدن نامبالاتر پب، چشمان بئاتریسهمراه از تعجب گرد شد.
«سر پب؟»
زیک سر تکانهیچ داد و بهنیست فلیکس اشاره کرد:
«این فلیکس نوهیشود سر پبه و میراثشنیست رو به ارث برده.»
با شنیدن این سخننیست از زبان زیک، لرزهایسالن به چشمان بئاتریس افتاد.
او بههیچ فلیکس نگریستبالاتر و پرسید:
«سر فلیکس. اجازه دارم صحت اینکهنیست آیا واقعاً میراث سر پب رو بهاما ارث بردید یا خیر رو بررسی کنم؟»
فلیکس که ناگهان خود راشرفی کانون توجه یافته بود، ازراهی روی دستپاچگی به تپق زدن افتاد:
«الـ... البته، عـ... عالیجناب! اینهمراهانش بـ... باعث افتخاره! نـ... نه،شدند یعنی... چطور باید انجامش بدم؟»
بئاتریس مچهیچ دست فلیکسبالاتر را گرفت.
انرژی گرم و زلالی از دستنیست بئاتریس وارد مچ فلیکس شد وشدند در سرتاسر کالبدش به جریان افتاد.
بئاتریس توانست انرژی خفتهیهیچ آرچ پالادین را درهمراهانش وجود او حس کند.
«شما به راستیبالاتر میراث سر پبهمراه رو به ارث بردید.»
از واکنش او پیدابالاتر بود که بئاتریس از پیشسالن به خوبی میدانست پب کیست.
در همان هنگام،هیچ صدایی در گوشنیست زیک طنینانداز شد:
— سر زیک، موضوعیهیچ هست که مایلم درهمراهانش خلوت بهتون نشون بدم.
زیک از طریق پیامی که بئاتریسهمراه برایش فرستاد، دریافت که او درمحض حال مخفی کردن تواناییهای جادوییاش است.
زیک در سکوت سری تکان داد. بئاتریسهمراه تمام اطرافیان را مرخص کرد و سپسورود همراه زیک به زیرزمین کاخ پاپ رفت.
تالار سنگی زیرزمین انباشته از اثاثیهی بیاستفادههمراهانش و وسایل کلیسای کوچک بود و ظاهراًمحض به عنوان انبار از آن استفاده میشد.
بئاتریس از میان خرتوپرتهای انبارشدهشرفی گذشت و بخشی از کفپوشراهی گوشهی اتاق را بالا کشید.
پلکانی که بهبالاتر سمت اعماق میرفت درراهی زیر آن نمایان شد.
«از این طرف.»
زیک در پی بئاتریس از پلههای زیرزمینی پایین رفت و درغذاخوری کمال شگفتی دید که در اعماق آنجا دخمهای باستانی قرار داردمانا که بقایای بزرگان کلیسا در آن به خاک سپرده شده است.
این دخمهی زیرزمینی، با تابوتهایی که در دل دیوارهایشهمراه کار گذاشته شده بودند، شباهت غریبی به همان مقبرهیپیش پنهانی داشت که پب در گذشته استفاده کرده بود.
بئاتریس او را بازنیست هم به اعماق تاریکترسالن این گورستان زیرزمینی راهنمایی کرد.
در ژرفترین نقطهیشرفی آنجا، تنها یک تابوتهمراه سنگی قرار گرفته بود.
بئاتریس باشود نگاهی اندوهبار بهبالاتر تابوت چشم دوخت.
«اینجا آرامگاه پیکر پاپ قبلیه.»
زیک ازشرفی شنیدن ایننیست سخن تکان خورد:
«چرا بقایای پاپ فقید، بائورد، باید اینجا باشه؟ تاسالن جایی که میدونم، در یک تشییع جنازهی رسمی حکومتیآنها باید ایشون رو در مکان تعیینشده به خاک میسپردن.»
بئاتریس سر تکان داد:
«روند قانونیش همین بود. ولی پاپ فقیدنیست هم درست مثل سر پب، مدتها نبردیاما بیامان برای دگرگون ساختن پادشاهی مقدس پیش برد.»
زیک متوجه منظورش شد:
«اونا حتی یهشرفی مراسم خاکسپاری آبرومندهمراهانش هم براش نگرفتن.»
بئاتریس سرششود را به نشانهیبالاتر تأیید خم کرد:
«بارها گفتم هیچ تجملاتی لازم نیست، فقط پیکرشهمراهانش رو بسوزونید و خاکسترش رو به خاک بسپارید؛ اماصحنه مدام میگفتن صبر کن، و هیچ چارهای برام نذاشتن.»
برای کسانی که تنها در پی سودجوییراهی شخصی بودند، یک پاپ سازشناپذیر و فسادستیزصحنه چیزی جز خاری در چشم به شمار نمیآمد.
در همان هنگام، بئاتریس کف دستش را روی نشانسالن خورشید که در میانهی تابوت سنگی حک شده بودآنها گذاشت و مانایش را به درون آن هدایت کرد.
ووووونگ—
تابوت لرزیدنصیبم و بههیچ آرامی کنار رفت.
در زیر آن، پلکانینیست وجود داشت که حتیسالن به اعماقی پایینتر امتداد مییافت.
«عالیجناب، اینجا...؟»
«سر زیک، درسته کهشرفی من پاپ شاهزادهنشین وادوکام،همراه اما عنوان دیگهای هم دارم.»
او لبهایشنصیبم را گشودهیچ و آرام گفت:
«من بئاتریس والنسیابالاتر هستم، استاد اعظمهمراه انجمن سپیدهدم زرین.»