---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 431: چهار سوار آخرالزمان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 431: چهار سوار آخرالزمان

0

«رئیس؟»

بوریس در حالی که چهره‌اش از‌اون​ ناباوری مسخ شده بود، به زیک خیره‌درخشش​ شد که مسیرش را سد کرده بود.

زیک همان‌طور که بازسازی بدنِ تقریباً‌بی‌دردسر​ جزغاله‌شده‌ی بوریس را با عامل باززایی‌شدن​ تماشا می‌کرد، لب به سخن گشود:

«بوریس، تا‌دست​ وقتی خودم نگم،‌تیز​ اجازه‌ی بازنشستگی نداری.»

با شنیدن این‌کرد​ حرفِ زیک، ناخودآگاه لبخندی‌برق​ بر لبان بوریس نشست.

تنها حضور او کافی بود تا‌اون​ آن فشار خردکننده‌ی آبل، طوری ناپدید‌تکنیک​ شود که گویی اصلاً وجود نداشته است.

زیک نگاهش را از بوریس گرفت و به‌اون​ آبل دوخت که شمشیر ضحاک را در دست‌مقدس​ داشت، و با نگاهی خیره و تیز براندازش کرد.

«خیلی وقته ندیدمت، آبل.»

برق جنون در‌کرد​ چشمان آبل درخشید و‌برق​ به زیک چشم دوخت:

«زیک... زیک دریکر...»

«آره، خودمم. اوضاعت...‌کنی​ حسابی داغون به‌بی‌دردسر​ نظر می‌رسه، آبل.»

زیک با بهره‌گیری از اقتدار چشم‌براندازش​ سوم، توانست در یک چشم به‌جنون​ هم زدن وضعیت آبل را بسنجد.

آبلی که روزگاری به دست خودش کشته شده بود،‌چشمان​ حالا به پوسته‌ای خالی تقلیل یافته بود؛ روحی در‌نظر​ بدنش نمانده بود و مدت‌ها پیش رخت بربسته بود.

زیک در برابر قساوت رامون زیمنس که حتی‌محض​ برای حفظ پوسته‌ی خالی آبل تا این حد‌فوران​ پیش رفته بود، سری از تأسف تکان داد.

شمشیر باهاموت را‌کنی​ بالا آورد و‌بی‌دردسر​ به آبل خیره شد:

«احتمالاً خودتم دلت نمی‌خواست این‌طوری‌تیز​ زندگی کنی. به حرمت گذشته‌ها هم‌برق​ که شده، بی‌دردسر می‌فرستمت اون دنیا.»

به محض ادا شدن‌خیلی​ کلمات، تکنیک درخشش مقدس‌جنون​ از پیکر زیک فوران کرد.

در پاسخ، شعله‌های سیاه‌بی‌دردسر​ با وحشی‌گری تمام از ضحاک‌ادا​ در دستان آبل زبانه کشیدند.

«می‌کشمت! می‌کشمت! می‌کشمت!»

آبل غرق در‌داشت​ شعله‌ها به سمت‌براندازش​ زیک هجوم برد.

ووووش!

زیک با خونسردی باهاموت‌بی‌دردسر​ را چرخاند تا راه‌محض​ بر شمشیر آبل ببندد.

بومب!

برخورد سهمگین آن‌ها‌داشت​ امواج شوک‌آوری را‌براندازش​ در هوا پخش کرد.

آبل از پس‌لرزه‌ی شدیدی که‌وقته​ در بدنش پیچید، با چهره‌ای‌درخشید​ دردآلود به عقب پس نشست؛

اما در‌حرمت​ سیمای زیک، کمترین‌می‌فرستمت​ تغییری دیده نمی‌شد.

با آرامشی‌زندگی​ بی‌روح به آبل‌گذشته‌ها​ نگریست و گفت:

«خیلی ضعیف شدی، آبل.»

گرچه آبل قدرتش را از آیین تقدیس به‌جنون​ عاریت گرفته بود، اما در گذشته توانسته بود‌حسابی​ به مرتبه‌ی یک شوالیه سیاه دست پیدا کند.

با این حال اکنون، هیچ اثری از آن توانایی‌ادا​ پیشین در او به چشم نمی‌خورد؛ تمام آنچه در‌شعله‌های​ چنته داشت، تنها همین شعله‌های سیاه و خاموش‌نشدنی بود.

آبل بار دیگر ضحاک‌حرمت​ را برافراشت و زبانه‌های‌اون​ آتش را بیدار کرد.

غررررش!

زیک با مشاهده‌ی زبانه کشیدن‌وقته​ دیوانه‌وار آتش، اقتدار انجماد را‌درخشید​ به درون باهاموت سرازیر کرد.

فسسسس—

شعله‌های سیاهی که به‌حرمت​ سویش هجوم می‌آوردند، در‌اون​ میانه‌ی هوا یکپارچه یخ بستند.

اقتدار انجماد، شعله‌های آبل‌نگاهی​ را در غلافی از‌خیلی​ یخ به بند کشیده بود.

با پیشروی زیک،‌کرد​ دامنه‌ی یخ‌بندان با هر‌برق​ گام او فراخ‌تر می‌شد.

طولی نکشید که سراسر محیط پیرامون در چنگال‌محض​ یخبندان قفل شد و آبل را که شعله‌فوران​ در دست داشت، وادار ساخت با سراسیمگی عقب بنشیند.

«می‌کشمت! می‌کشمت! زیک دریکر، می‌کشمت!»

آبل حتی در حال‌نگاهی​ عقب‌نشینی هم این ذکر‌خیلی​ جنون‌آمیز قتل را تکرار می‌کرد.

زیک با‌براندازش​ تماشای او، با‌وقته​ لحنی آرام گفت:

«اصلاً یادت‌حرمت​ هست چرا می‌خوای‌می‌فرستمت​ منو بکشی، آبل؟»

آبل هیچ پاسخی نداد‌حرمت​ و تنها به تکرار‌اون​ دیوانه‌وار کلماتش ادامه داد.

«دیگه عقل‌دست​ و منطقی‌نگاهی​ براش نمونده.»

گرچه امید دیگری داشت،‌خیلی​ اما کش دادن نبرد‌جنون​ با پوسته‌ای تهی، فایده‌ای نداشت.

زیک پس از خنثی کردن‌می‌فرستمت​ شعله‌های آبل به کمک اقتدار انجماد،‌کلمات​ آهسته به سمت او گام برداشت.

شعله‌های سیاه در حقیقت از قدرت‌بی‌دردسر​ ضحاک سرچشمه می‌گرفت؛ شمشیر تراکان دریکر‌شدن​ که اکنون در مشت آبل قرار داشت.

به محض خلع سلاح‌نگاهی​ شدنش، آبل دیگر هیچ‌خیلی​ کاری از دستش برنمی‌آمد.

هوووم!

تکنیک تمام قدرت‌گذشته‌ها​ به تیغه‌ی شمشیر‌اون​ زیک تزریق شد.

او با هدایت اراده‌حرمت​ قطع کردن، شمشیر را‌اون​ با حرکتی سبک فرود آورد.

شلاپ—

بازوی آبل که پوشیده از فلس‌های‌ندیدمت​ نژاد اژدها بود، بی‌هیچ زحمتی از‌دریکر​ تن جدا شد و فرو ریخت.

دستی که ضحاک‌گذشته‌ها​ را چنگ زده‌اون​ بود، روی زمین غلتید.

تنها در این لحظه بود‌گذشته‌ها​ که غریوهای «کشتن» آبل جای‌محض​ خود را به جیغی گوش‌خراش داد:

«کاه‌ههه!»

فریادی که بیش از آنکه‌وقته​ از درد باشد، گویی ناشی از‌چشم​ خشمِ از دست دادن عضوش بود.

زوزه‌ی آبل در‌گذشته‌ها​ فضای ویران‌شده‌ی مقبره‌اون​ امپراتوری طنین‌انداز شد.

با افتادن دست و شمشیر‌گذشته‌ها​ بر خاک، زبانه‌های سیاه به لرزه‌ادا​ افتادند و رو به خاموشی رفتند.

زیک دوباره نوک‌داشت​ شمشیرش را نشانه‌براندازش​ رفت و گفت:

«اون قلب اژدهای نفرین‌شده‌ای که توی بدنت‌برق​ کار گذاشتن... نمی‌دونم نقشه‌ی رامون زیمنس براش‌خودمم​ چیه، ولی این بار، کارشو یکسره می‌کنم.»

او تکنیک تمام قدرت را‌می‌فرستمت​ بر تیغه‌ای متمرکز کرد که‌شدن​ به سمت آبل نشانه رفته بود.

آبل با حس کردن‌حرمت​ بوی خطر، هراسان شد‌اون​ و کوشید به عقب بگریزد؛

اما شمشیر‌دست​ زیک سریع‌تر‌نگاهی​ از آن بود.

ووووش!

تیغه‌ی زیک که با اراده‌می‌فرستمت​ پیوند آمیخته شده بود، درست‌شدن​ در قلب آبل فرو نشست.

قرچ!

استخوان‌ها در هم‌داشت​ شکستند و حفره‌ای عمیق‌کرد​ سینه‌ی آبل را درید.

«غرـرـرک!»

آبل دستش را‌گذشته‌ها​ روی زخم دهان‌گشوده گذاشت‌دنیا​ و به زانو درآمد.

با این حال، با وجود‌گذشته‌ها​ فرود آمدن ضربه‌ای چنین بی‌نقص، زیک‌ادا​ متوجه شد که چیزی درست نیست.

«خبری از قلب اژدها نیست؟»

باورنکردنی بود؛ هیچ قلب‌خیلی​ اژدهای نفرین‌شده‌ای در کالبد‌جنون​ گوشتی آبل وجود نداشت.

درست زمانی که زیک با‌می‌فرستمت​ سردرگمی به آبلِ زانوزده نزدیک‌شدن​ می‌شد، آن اتفاق رخ داد.

هوووم!

فضا در پشت سر‌نگاهی​ آبل تاب برداشت و‌خیلی​ چیزی به بیرون جهید.

تق! تق! تق!

چهار شوالیه‌حرمت​ در کنار‌بی‌دردسر​ آبل پدیدار شدند.

آن‌ها زره‌های هرسیون به‌حرمت​ رنگ‌های سرخ، آبی، سیاه‌اون​ و سفید بر تن داشتند.

با دیدن آن‌ها،‌داشت​ چشمان زیک از بهت‌کرد​ و ناباوری گشاد شد.

«امکان نداره...‌براندازش​ یعنی اونا‌خیلی​ چهار سوار آخرالزمانن؟»

در زندگی پیشینش، آنان درست زمانی ظاهر شده بودند که امپراتوری رم لشکرکشی برای‌مقدس​ فتح قاره را آغاز کرده و در حال گسترش قلمرو خود بود. این چهار شوالیه‌هجوم​ که به عنوان چهار سوار آخرالزمان شناخته می‌شدند، مایه‌ی وحشتِ مطلقِ نیروهای متحد شمال بودند.

هر جا که سر و کله‌ی سواران پیدا می‌شد،‌دنیا​ مرگ در پی‌شان سایه می‌افکند؛ حتی شوالیه‌های سرسخت و‌فوران​ شجاع شمال نیز از ترس آنان بر خود می‌لرزیدند.

زیک لحظه‌ای را که در دوران نبرد‌کرد​ در کنار نیروهای متحد شمال آنان را‌درخشید​ دیده بود، به وضوح به یاد می‌آورد.

در آن زمان، او بر فراز بلندی‌های دژی ساخته‌شده به دست دورف‌ها‌دریکر​ از مواضع دفاع می‌کرد؛ سازه‌ای چنان مستحکم که به دژ آهنین شهرت داشت.‌وضعیت​ نیروها در حال مقاومت بودند که ناگهان آن چهار شوالیه از راه رسیدند.

گرچه اوضاع برای متحدان شمال‌می‌فرستمت​ چندان وخیم نبود، اما ورود سواران،‌کلمات​ ورق نبرد را به کلی برگرداند.

ظرف یک هفته، دژ‌حرمت​ به تصرف ارتش امپراتوری درآمد‌دنیا​ و جان‌های بی‌شماری تباه شد.

با از دست رفتن آن موقعیتِ‌براندازش​ راهبردی و حیاتی، مسیر به سمت هیموناس،‌چشمان​ یعنی مقر اصلی فرماندهی متحدان هموار گردید.

اگر سواران در آن زمان‌وقته​ سر نمی‌رسیدند، چه بسا سرنوشت‌درخشید​ به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد.

«باورم نمی‌شه چهار سوار آخرالزمان‌می‌فرستمت​ این‌جا پیداشون شده باشه.» زمان ظهورشان‌کلمات​ بسیار زودتر از زندگی قبلی‌اش بود.

در حالی که زیک از حضور غیرمنتظره‌ی‌می‌فرستمت​ آن‌ها لحظه‌ای درنگ کرده بود، سواران دور‌تکنیک​ آبل حلقه زدند و تیغه‌هایشان را برکشیدند.

شعله‌های آتش بر تیغه‌ی شوالیه سرخ می‌رقصید، سرمای‌خیلی​ استخوان‌سوز از شوالیه آبی ساطع می‌شد، زهر از شوالیه‌آره​ سیاه می‌چکید و آذرخش از شوالیه سفید زبانه می‌کشید.

سواران به سوی زیک هجوم بردند،‌ندیدمت​ در حالی که چشمانشان از شکاف‌دریکر​ کلاه‌خودهایشان می‌درخشید و شمشیرهایشان را فرود می‌آوردند.

بوم! بوم! بوم! بوم!

آتش، سرما، زهر‌کنی​ و آذرخش هم‌زمان‌بی‌دردسر​ به سویش هجوم آوردند.

گرومب!

زیک با استفاده از تکنیک تندباد‌ندیدمت​ از میان ضربات شوالیه‌ها جاخالی داد و‌آره​ بی‌درنگ تکنیک معکوس‌سازی مانا را فعال کرد.

جییییغ—

اما حتی با وجود فعال‌سازی‌گذشته‌ها​ این تکنیک، هر چهار شوالیه کوچک‌ترین‌ادا​ آسیبی ندیدند و حملاتشان متوقف نشد.

«حداقل کار دست‌سازه‌های جادویی نبود.»

مقابله با دست‌سازه‌ها ساده‌تر‌خیلی​ بود، اما این سواران به‌چشمان​ هیچ وجه حریفان ساده‌ای نبودند.

گویی برای اثبات همین موضوع، هر چهار‌دنیا​ نفر در اطراف زیک پراکنده شدند و‌مقدس​ هاله‌ی عنصری روی تیغه‌هایشان را شدت بخشیدند.

غرش کرکننده‌ای برخاست!

شوالیه سفید‌دست​ نخستین ضربه‌نگاهی​ را فرود آورد.

ویززز!

همین که زیک با شمشیرش‌می‌فرستمت​ ضربه را دفع کرد، آذرخش‌شدن​ شوالیه سفید به دور بدنش پیچید.

تنها از اصطکاک همین‌حرمت​ برخورد، هر شوالیه‌ی معمولی‌اون​ به خاکستری جزغاله تبدیل می‌شد.

اما زیک شوالیه‌ای معمولی‌نگاهی​ نبود، از این رو‌خیلی​ الکتریسیته به‌سختی تکانش داد. تسسس—

بدن فناناپذیر و عامل‌خیلی​ باززایی‌اش زخم‌ها را سریع‌تر از‌چشمان​ آن‌که گسترش یابند، ترمیم کردند.

درد سوزاننده اجتناب‌ناپذیر بود، اما زیک‌اون​ در میان این رگبار حملات از‌تکنیک​ پیش با جریان برق سازگار شده بود.

زیک با این اطمینان که می‌تواند آن را تاب بیاورد، با یک‌شدن​ دست شمشیرش را محکم گرفت و با دست دیگر پتک جنگی‌اش را بیرون‌زبانه​ کشید، سپس با هدایت نیروی فلز، آن را به سوی شوالیه سفید کوبید.

بوم!

ضربه چنان سهمگین بود‌خیلی​ که شوالیه سفید را‌جنون​ به جهت مخالف پرتاب کرد.

زیک پس از‌گذشته‌ها​ کنار زدن او، به‌دنیا​ سوی آبل خیز برداشت.

اما با وجود چهار‌حرمت​ سوار، شوالیه آبی بی‌درنگ‌اون​ راهش را سد کرد.

کراااک!

سرمایی طاقت‌فرسا از‌کرد​ تیغه‌ی در حال چرخش‌برق​ شوالیه آبی سرازیر شد.

این سرما به قدری شدید بود که حتی با‌ادا​ کوچک‌ترین خراشی می‌توانست هر شوالیه‌ی عادی را تا مغز‌شعله‌های​ استخوان منجمد کند، اما در برابر زیک هیچ اثری نداشت.

کرررچ!

زیک با استفاده از‌نگاهی​ اقتدار انجماد به مقابله‌خیلی​ با سرمای شوالیه آبی رفت.

در عوض، این پاهای شوالیه‌وقته​ آبی بود که زیر بار نیروی‌چشم​ زیک یخ زد و خشک شد.

زیک پتک جنگی‌اش‌گذشته‌ها​ را بر سر‌اون​ حریف زمین‌گیرشده فرود آورد.

گرومب!

زره با ناله‌ای دلخراش در‌تیز​ هم مچاله شد و شوالیه‌ندیدمت​ آبی به کناری پرت شد.

«هاااه!»

زیک دستش را به‌بی‌دردسر​ سوی آبل دراز کرد و‌ادا​ طوفان صاعقه را رها ساخت.

دو شوالیه سرخ و سیاه باقی‌مانده‌بی‌دردسر​ بلافاصله جلویش ظاهر شدند و سپرهایشان‌شدن​ را برای مهار حمله بالا بردند.

جزززز—

زیک بدون آن‌که عقب‌خیلی​ بنشیند، پتک جنگی‌اش را به‌چشمان​ سوی آن دو نفر کوبید.

بوم! بوم!

سپر شوالیه سیاه‌کنی​ زیر ضربه‌ی مهیب زیک‌می‌فرستمت​ فرورفتگی عمیقی پیدا کرد.

اما در حالی که هجوم زیک روی‌کرد​ شوالیه سیاه متمرکز شده بود، شوالیه سرخ‌درخشید​ جاخالی داد و شمشیر شعله‌ور خود را تاباند.

غرررش!

شعله‌های سرکش با‌گذشته‌ها​ غرش به سمت‌اون​ زیک هجوم بردند.

در کسری از‌کنی​ ثانیه، تندبادی سهمگین از‌می‌فرستمت​ پیکر زیک فوران کرد.

این شمشیر‌دست​ عنصری: تالار‌نگاهی​ قدرت باد بود.

هوووووش—

توفان شوالیه سرخ را در‌می‌فرستمت​ بر گرفت و او را‌شدن​ به فاصله‌ای دور پرتاب کرد.

با پراکنده شدن شوالیه‌ها،‌حرمت​ زیک با شمشیری برافراشته‌اون​ به سمت آبل هجوم برد.

درست در‌دست​ همان لحظه بود‌تیز​ که اتفاق افتاد.

ووووززز!

فضا در مقابل آبل‌بی‌دردسر​ دچار اعوجاج شد و چیزی‌ادا​ از میان آن پدیدار گشت.

دستی از میان شکاف‌حرمت​ بیرون جست و تیغه‌ی‌اون​ زیک را منحرف کرد.

جرینگ!

شدت بازگشت ضربه چنان‌خیلی​ بود که زیک تلوتلوخوران‌جنون​ به عقب رانده شد.

زیک با این‌که غافلگیر شده بود، خودش را‌محض​ جمع‌وجور کرد و با چشمانی غضبناک به هیبتی‌فوران​ که از دل فضا بیرون می‌آمد خیره شد.

یک جادوگر‌زندگی​ تاریکی با‌حرمت​ کلاه‌شنلی سیاه.

زیک با حس‌داشت​ کردن هاله‌ی شوم او،‌کرد​ با احتیاط براندازش کرد.

سپس هویتش را دریافت.

«هاروی وست.»

او هاروی وست‌کنی​ بود؛ نابغه‌ی دیوانه‌ی نیروانا‌می‌فرستمت​ و کشیش اعظم ناراک.

نگاهی زردرنگ‌دست​ از زیر سایه‌ی‌تیز​ کلاه‌شنل سوسو زد.

کشیش اعظم رو‌کرد​ به زیک لب‌ندیدمت​ به سخن گشود:

«زیک دریکر. چه‌گذشته‌ها​ کیفی داره که این‌طوری‌دنیا​ همدیگه رو ملاقات می‌کنیم.»

زیک به جای پاسخ دادن، رولاند را بیرون کشید و‌محض​ تکنیک درخشش مقدس را شعله‌ور ساخت. سواران نیز بی‌درنگ خودشان‌شعله‌های​ را جمع کردند و در کنار کشیش اعظم صف کشیدند.

«پس چهار سوار‌داشت​ آخرالزمان شوالیه‌های ناراک‌براندازش​ بودن، نه زیمنس.»

او در زندگی قبلی‌اش از وجود ناراک‌برق​ بی‌خبر بود و گمان می‌کرد آن‌ها شوالیه‌های‌خودمم​ سلطنتی هستند که در خفا آموزش دیده‌اند.

اما با کنار هم چیدن سرنخ‌هایی که در این‌ادا​ زندگی به دست آورده بود، امپراتوری رم، زیمنس، خانواده‌شعله‌های​ نوسترا و ناراک پیوندی عمیق و ناگسستنی با یکدیگر داشتند.

کشیش اعظم یک‌کنی​ قدم به جلو گذاشت‌می‌فرستمت​ و به زیک گفت:

«مدت‌هاست که‌دست​ زیر نظرت‌نگاهی​ دارم، شوالیه رستگاری.»

زیک با رولاند در‌خیلی​ دست به جلو گام‌جنون​ برداشت و جواب داد:

«مدت‌ها توی سایه‌ها کز کرده‌می‌فرستمت​ بودی. چی شده که حالا سر‌کلمات​ و کله‌ت توی روشنایی پیدا شده؟»

زیک نگاهی به پیکر‌حرمت​ افتاده‌ی آبل در پشت‌اون​ سر کشیش اعظم انداخت.

سپس شمرده ادامه داد:

«اون پوسته خالی و بدون‌وقته​ روح باید خیلی باارزش باشه.‌درخشید​ هم برای ناراک، هم برای زیمنس.»

زیک تصور می‌کرد سخنانش تلنگری گزنده‌اون​ باشد، اما کشیش اعظم کوچک‌ترین نشانه‌ای‌تکنیک​ از تزلزل یا هیجان احساسی بروز نداد.

در عوض، با خونسردی‌حرمت​ چرخید و دستش را‌اون​ روی شانه‌ی آبل گذاشت.

در کمال شگفتی، جای زخم بازوی بریده‌کرد​ شروع به جوشیدن کرد و بازوی جدیدی‌درخشید​ از آن جوانه زد و بیرون آمد.

«گروووه!»

هم‌زمان با این اتفاق،‌بی‌دردسر​ کالبد اژدهاگون آبل دوباره‌محض​ به هیبت انسانی‌اش بازگشت.

کشیش اعظم دستش را‌حرمت​ از پیکر آبل کنار‌اون​ کشید و به زیک گفت:

«همون‌طور که گفتی، فقط یه‌تیز​ پوسته‌ست، اما گوشت و پوست‌ندیدمت​ آبل برامون خیلی اهمیت داره.»

«به عنوان ظرفی برای احیای پادشاه شیاطین،‌برق​ درسته؟ هیچ بدن دیگه‌ای که قلب اژدها‌خودمم​ داشته باشه نمی‌تونه اون روح رو تاب بیاره.»

با این حرف زیک،‌بی‌دردسر​ برقی از شگفتی در‌محض​ چشمان پنهان‌شده‌ی کشیش اعظم درخشید.

«زیک دریکر، هرچی بیشتر‌حرمت​ ازت می‌فهمم، غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر و‌اون​ مرموزتر به نظر می‌رسی.»

در کمال تعجب، رگه‌هایی‌نگاهی​ از خیرخواهی در لحن‌خیلی​ کشیش اعظم موج می‌زد.

به نظر می‌رسید حقیقتاً‌خیلی​ در مورد زیک کنجکاو شده‌چشمان​ و مجذوب او گشته است.

کشیش اعظم با نگاهی که اینک‌اون​ به اندوه و حسرت آلوده شده بود،‌درخشش​ به زیک خیره شد و ادامه داد:

«وجود تو حقیقتاً خارق‌العاده‌ست، اما اگه بخوای مدام‌اون​ سر راهمون قرار بگیری و دخالت کنی، دیگه‌مقدس​ نمی‌تونیم دست روی دست بذاریم و فقط تماشا کنیم.»

«خنده‌داره. جوری می‌گی‌داشت​ انگار تا الان‌براندازش​ خیلی بهم مدارا کردی.»

«فکر می‌کنی‌براندازش​ غیر از‌خیلی​ این بوده؟»

با این کلام،‌گذشته‌ها​ کشیش اعظم رتبه‌ی‌اون​ پنهان‌شده‌اش را آشکار ساخت.

غرررش!

فشاری سهمگین از او ساطع‌تیز​ شد که نزدیک بود زیک‌ندیدمت​ را ناخودآگاه به زانو درآورد.

«این دیگه...»

این فشار به‌گذشته‌ها​ مراتب از قدرت یک‌دنیا​ شوالیه سیاه فراتر بود.

کشیش اعظم ناراک، هاروی وست،‌گذشته‌ها​ دست‌کم از قدرتی در سطح‌محض​ یک استاد اعظم برخوردار بود.

او آرام‌دست​ و شمرده رو‌تیز​ به زیک گفت:

«زیک دریکر،‌براندازش​ یه پیشنهادی‌خیلی​ برات دارم.»

کشیش اعظم پس از گفتن این‌اون​ جمله، دستش را به سوی زیک‌تکنیک​ دراز کرد و با تأمل ادامه داد:

«بیا با هم متحد‌حرمت​ بشیم و آرتور دریکر رو‌دنیا​ از میان برداریم. نظرت چیه؟»

ناولها | novelha.net