چپتر 431: چهار سوار آخرالزمان
0«رئیس؟»
بوریس در حالی که چهرهاش ازاون ناباوری مسخ شده بود، به زیک خیرهدرخشش شد که مسیرش را سد کرده بود.
زیک همانطور که بازسازی بدنِ تقریباًبیدردسر جزغالهشدهی بوریس را با عامل باززاییشدن تماشا میکرد، لب به سخن گشود:
«بوریس، تادست وقتی خودم نگم،تیز اجازهی بازنشستگی نداری.»
با شنیدن اینکرد حرفِ زیک، ناخودآگاه لبخندیبرق بر لبان بوریس نشست.
تنها حضور او کافی بود تااون آن فشار خردکنندهی آبل، طوری ناپدیدتکنیک شود که گویی اصلاً وجود نداشته است.
زیک نگاهش را از بوریس گرفت و بهاون آبل دوخت که شمشیر ضحاک را در دستمقدس داشت، و با نگاهی خیره و تیز براندازش کرد.
«خیلی وقته ندیدمت، آبل.»
برق جنون درکرد چشمان آبل درخشید وبرق به زیک چشم دوخت:
«زیک... زیک دریکر...»
«آره، خودمم. اوضاعت...کنی حسابی داغون بهبیدردسر نظر میرسه، آبل.»
زیک با بهرهگیری از اقتدار چشمبراندازش سوم، توانست در یک چشم بهجنون هم زدن وضعیت آبل را بسنجد.
آبلی که روزگاری به دست خودش کشته شده بود،چشمان حالا به پوستهای خالی تقلیل یافته بود؛ روحی درنظر بدنش نمانده بود و مدتها پیش رخت بربسته بود.
زیک در برابر قساوت رامون زیمنس که حتیمحض برای حفظ پوستهی خالی آبل تا این حدفوران پیش رفته بود، سری از تأسف تکان داد.
شمشیر باهاموت راکنی بالا آورد وبیدردسر به آبل خیره شد:
«احتمالاً خودتم دلت نمیخواست اینطوریتیز زندگی کنی. به حرمت گذشتهها همبرق که شده، بیدردسر میفرستمت اون دنیا.»
به محض ادا شدنخیلی کلمات، تکنیک درخشش مقدسجنون از پیکر زیک فوران کرد.
در پاسخ، شعلههای سیاهبیدردسر با وحشیگری تمام از ضحاکادا در دستان آبل زبانه کشیدند.
«میکشمت! میکشمت! میکشمت!»
آبل غرق درداشت شعلهها به سمتبراندازش زیک هجوم برد.
ووووش!
زیک با خونسردی باهاموتبیدردسر را چرخاند تا راهمحض بر شمشیر آبل ببندد.
بومب!
برخورد سهمگین آنهاداشت امواج شوکآوری رابراندازش در هوا پخش کرد.
آبل از پسلرزهی شدیدی کهوقته در بدنش پیچید، با چهرهایدرخشید دردآلود به عقب پس نشست؛
اما درحرمت سیمای زیک، کمترینمیفرستمت تغییری دیده نمیشد.
با آرامشیزندگی بیروح به آبلگذشتهها نگریست و گفت:
«خیلی ضعیف شدی، آبل.»
گرچه آبل قدرتش را از آیین تقدیس بهجنون عاریت گرفته بود، اما در گذشته توانسته بودحسابی به مرتبهی یک شوالیه سیاه دست پیدا کند.
با این حال اکنون، هیچ اثری از آن تواناییادا پیشین در او به چشم نمیخورد؛ تمام آنچه درشعلههای چنته داشت، تنها همین شعلههای سیاه و خاموشنشدنی بود.
آبل بار دیگر ضحاکحرمت را برافراشت و زبانههایاون آتش را بیدار کرد.
غررررش!
زیک با مشاهدهی زبانه کشیدنوقته دیوانهوار آتش، اقتدار انجماد رادرخشید به درون باهاموت سرازیر کرد.
فسسسس—
شعلههای سیاهی که بهحرمت سویش هجوم میآوردند، دراون میانهی هوا یکپارچه یخ بستند.
اقتدار انجماد، شعلههای آبلنگاهی را در غلافی ازخیلی یخ به بند کشیده بود.
با پیشروی زیک،کرد دامنهی یخبندان با هربرق گام او فراختر میشد.
طولی نکشید که سراسر محیط پیرامون در چنگالمحض یخبندان قفل شد و آبل را که شعلهفوران در دست داشت، وادار ساخت با سراسیمگی عقب بنشیند.
«میکشمت! میکشمت! زیک دریکر، میکشمت!»
آبل حتی در حالنگاهی عقبنشینی هم این ذکرخیلی جنونآمیز قتل را تکرار میکرد.
زیک بابراندازش تماشای او، باوقته لحنی آرام گفت:
«اصلاً یادتحرمت هست چرا میخوایمیفرستمت منو بکشی، آبل؟»
آبل هیچ پاسخی ندادحرمت و تنها به تکراراون دیوانهوار کلماتش ادامه داد.
«دیگه عقلدست و منطقینگاهی براش نمونده.»
گرچه امید دیگری داشت،خیلی اما کش دادن نبردجنون با پوستهای تهی، فایدهای نداشت.
زیک پس از خنثی کردنمیفرستمت شعلههای آبل به کمک اقتدار انجماد،کلمات آهسته به سمت او گام برداشت.
شعلههای سیاه در حقیقت از قدرتبیدردسر ضحاک سرچشمه میگرفت؛ شمشیر تراکان دریکرشدن که اکنون در مشت آبل قرار داشت.
به محض خلع سلاحنگاهی شدنش، آبل دیگر هیچخیلی کاری از دستش برنمیآمد.
هوووم!
تکنیک تمام قدرتگذشتهها به تیغهی شمشیراون زیک تزریق شد.
او با هدایت ارادهحرمت قطع کردن، شمشیر رااون با حرکتی سبک فرود آورد.
شلاپ—
بازوی آبل که پوشیده از فلسهایندیدمت نژاد اژدها بود، بیهیچ زحمتی ازدریکر تن جدا شد و فرو ریخت.
دستی که ضحاکگذشتهها را چنگ زدهاون بود، روی زمین غلتید.
تنها در این لحظه بودگذشتهها که غریوهای «کشتن» آبل جایمحض خود را به جیغی گوشخراش داد:
«کاهههه!»
فریادی که بیش از آنکهوقته از درد باشد، گویی ناشی ازچشم خشمِ از دست دادن عضوش بود.
زوزهی آبل درگذشتهها فضای ویرانشدهی مقبرهاون امپراتوری طنینانداز شد.
با افتادن دست و شمشیرگذشتهها بر خاک، زبانههای سیاه به لرزهادا افتادند و رو به خاموشی رفتند.
زیک دوباره نوکداشت شمشیرش را نشانهبراندازش رفت و گفت:
«اون قلب اژدهای نفرینشدهای که توی بدنتبرق کار گذاشتن... نمیدونم نقشهی رامون زیمنس براشخودمم چیه، ولی این بار، کارشو یکسره میکنم.»
او تکنیک تمام قدرت رامیفرستمت بر تیغهای متمرکز کرد کهشدن به سمت آبل نشانه رفته بود.
آبل با حس کردنحرمت بوی خطر، هراسان شداون و کوشید به عقب بگریزد؛
اما شمشیردست زیک سریعترنگاهی از آن بود.
ووووش!
تیغهی زیک که با ارادهمیفرستمت پیوند آمیخته شده بود، درستشدن در قلب آبل فرو نشست.
قرچ!
استخوانها در همداشت شکستند و حفرهای عمیقکرد سینهی آبل را درید.
«غرـرـرک!»
آبل دستش راگذشتهها روی زخم دهانگشوده گذاشتدنیا و به زانو درآمد.
با این حال، با وجودگذشتهها فرود آمدن ضربهای چنین بینقص، زیکادا متوجه شد که چیزی درست نیست.
«خبری از قلب اژدها نیست؟»
باورنکردنی بود؛ هیچ قلبخیلی اژدهای نفرینشدهای در کالبدجنون گوشتی آبل وجود نداشت.
درست زمانی که زیک بامیفرستمت سردرگمی به آبلِ زانوزده نزدیکشدن میشد، آن اتفاق رخ داد.
هوووم!
فضا در پشت سرنگاهی آبل تاب برداشت وخیلی چیزی به بیرون جهید.
تق! تق! تق!
چهار شوالیهحرمت در کناربیدردسر آبل پدیدار شدند.
آنها زرههای هرسیون بهحرمت رنگهای سرخ، آبی، سیاهاون و سفید بر تن داشتند.
با دیدن آنها،داشت چشمان زیک از بهتکرد و ناباوری گشاد شد.
«امکان نداره...براندازش یعنی اوناخیلی چهار سوار آخرالزمانن؟»
در زندگی پیشینش، آنان درست زمانی ظاهر شده بودند که امپراتوری رم لشکرکشی برایمقدس فتح قاره را آغاز کرده و در حال گسترش قلمرو خود بود. این چهار شوالیههجوم که به عنوان چهار سوار آخرالزمان شناخته میشدند، مایهی وحشتِ مطلقِ نیروهای متحد شمال بودند.
هر جا که سر و کلهی سواران پیدا میشد،دنیا مرگ در پیشان سایه میافکند؛ حتی شوالیههای سرسخت وفوران شجاع شمال نیز از ترس آنان بر خود میلرزیدند.
زیک لحظهای را که در دوران نبردکرد در کنار نیروهای متحد شمال آنان رادرخشید دیده بود، به وضوح به یاد میآورد.
در آن زمان، او بر فراز بلندیهای دژی ساختهشده به دست دورفهادریکر از مواضع دفاع میکرد؛ سازهای چنان مستحکم که به دژ آهنین شهرت داشت.وضعیت نیروها در حال مقاومت بودند که ناگهان آن چهار شوالیه از راه رسیدند.
گرچه اوضاع برای متحدان شمالمیفرستمت چندان وخیم نبود، اما ورود سواران،کلمات ورق نبرد را به کلی برگرداند.
ظرف یک هفته، دژحرمت به تصرف ارتش امپراتوری درآمددنیا و جانهای بیشماری تباه شد.
با از دست رفتن آن موقعیتِبراندازش راهبردی و حیاتی، مسیر به سمت هیموناس،چشمان یعنی مقر اصلی فرماندهی متحدان هموار گردید.
اگر سواران در آن زمانوقته سر نمیرسیدند، چه بسا سرنوشتدرخشید به گونهای دیگر رقم میخورد.
«باورم نمیشه چهار سوار آخرالزمانمیفرستمت اینجا پیداشون شده باشه.» زمان ظهورشانکلمات بسیار زودتر از زندگی قبلیاش بود.
در حالی که زیک از حضور غیرمنتظرهیمیفرستمت آنها لحظهای درنگ کرده بود، سواران دورتکنیک آبل حلقه زدند و تیغههایشان را برکشیدند.
شعلههای آتش بر تیغهی شوالیه سرخ میرقصید، سرمایخیلی استخوانسوز از شوالیه آبی ساطع میشد، زهر از شوالیهآره سیاه میچکید و آذرخش از شوالیه سفید زبانه میکشید.
سواران به سوی زیک هجوم بردند،ندیدمت در حالی که چشمانشان از شکافدریکر کلاهخودهایشان میدرخشید و شمشیرهایشان را فرود میآوردند.
بوم! بوم! بوم! بوم!
آتش، سرما، زهرکنی و آذرخش همزمانبیدردسر به سویش هجوم آوردند.
گرومب!
زیک با استفاده از تکنیک تندبادندیدمت از میان ضربات شوالیهها جاخالی داد وآره بیدرنگ تکنیک معکوسسازی مانا را فعال کرد.
جییییغ—
اما حتی با وجود فعالسازیگذشتهها این تکنیک، هر چهار شوالیه کوچکترینادا آسیبی ندیدند و حملاتشان متوقف نشد.
«حداقل کار دستسازههای جادویی نبود.»
مقابله با دستسازهها سادهترخیلی بود، اما این سواران بهچشمان هیچ وجه حریفان سادهای نبودند.
گویی برای اثبات همین موضوع، هر چهاردنیا نفر در اطراف زیک پراکنده شدند ومقدس هالهی عنصری روی تیغههایشان را شدت بخشیدند.
غرش کرکنندهای برخاست!
شوالیه سفیددست نخستین ضربهنگاهی را فرود آورد.
ویززز!
همین که زیک با شمشیرشمیفرستمت ضربه را دفع کرد، آذرخششدن شوالیه سفید به دور بدنش پیچید.
تنها از اصطکاک همینحرمت برخورد، هر شوالیهی معمولیاون به خاکستری جزغاله تبدیل میشد.
اما زیک شوالیهای معمولینگاهی نبود، از این روخیلی الکتریسیته بهسختی تکانش داد. تسسس—
بدن فناناپذیر و عاملخیلی باززاییاش زخمها را سریعتر ازچشمان آنکه گسترش یابند، ترمیم کردند.
درد سوزاننده اجتنابناپذیر بود، اما زیکاون در میان این رگبار حملات ازتکنیک پیش با جریان برق سازگار شده بود.
زیک با این اطمینان که میتواند آن را تاب بیاورد، با یکشدن دست شمشیرش را محکم گرفت و با دست دیگر پتک جنگیاش را بیرونزبانه کشید، سپس با هدایت نیروی فلز، آن را به سوی شوالیه سفید کوبید.
بوم!
ضربه چنان سهمگین بودخیلی که شوالیه سفید راجنون به جهت مخالف پرتاب کرد.
زیک پس ازگذشتهها کنار زدن او، بهدنیا سوی آبل خیز برداشت.
اما با وجود چهارحرمت سوار، شوالیه آبی بیدرنگاون راهش را سد کرد.
کراااک!
سرمایی طاقتفرسا ازکرد تیغهی در حال چرخشبرق شوالیه آبی سرازیر شد.
این سرما به قدری شدید بود که حتی باادا کوچکترین خراشی میتوانست هر شوالیهی عادی را تا مغزشعلههای استخوان منجمد کند، اما در برابر زیک هیچ اثری نداشت.
کرررچ!
زیک با استفاده ازنگاهی اقتدار انجماد به مقابلهخیلی با سرمای شوالیه آبی رفت.
در عوض، این پاهای شوالیهوقته آبی بود که زیر بار نیرویچشم زیک یخ زد و خشک شد.
زیک پتک جنگیاشگذشتهها را بر سراون حریف زمینگیرشده فرود آورد.
گرومب!
زره با نالهای دلخراش درتیز هم مچاله شد و شوالیهندیدمت آبی به کناری پرت شد.
«هاااه!»
زیک دستش را بهبیدردسر سوی آبل دراز کرد وادا طوفان صاعقه را رها ساخت.
دو شوالیه سرخ و سیاه باقیماندهبیدردسر بلافاصله جلویش ظاهر شدند و سپرهایشانشدن را برای مهار حمله بالا بردند.
جزززز—
زیک بدون آنکه عقبخیلی بنشیند، پتک جنگیاش را بهچشمان سوی آن دو نفر کوبید.
بوم! بوم!
سپر شوالیه سیاهکنی زیر ضربهی مهیب زیکمیفرستمت فرورفتگی عمیقی پیدا کرد.
اما در حالی که هجوم زیک رویکرد شوالیه سیاه متمرکز شده بود، شوالیه سرخدرخشید جاخالی داد و شمشیر شعلهور خود را تاباند.
غرررش!
شعلههای سرکش باگذشتهها غرش به سمتاون زیک هجوم بردند.
در کسری ازکنی ثانیه، تندبادی سهمگین ازمیفرستمت پیکر زیک فوران کرد.
این شمشیردست عنصری: تالارنگاهی قدرت باد بود.
هوووووش—
توفان شوالیه سرخ را درمیفرستمت بر گرفت و او راشدن به فاصلهای دور پرتاب کرد.
با پراکنده شدن شوالیهها،حرمت زیک با شمشیری برافراشتهاون به سمت آبل هجوم برد.
درست دردست همان لحظه بودتیز که اتفاق افتاد.
ووووززز!
فضا در مقابل آبلبیدردسر دچار اعوجاج شد و چیزیادا از میان آن پدیدار گشت.
دستی از میان شکافحرمت بیرون جست و تیغهیاون زیک را منحرف کرد.
جرینگ!
شدت بازگشت ضربه چنانخیلی بود که زیک تلوتلوخورانجنون به عقب رانده شد.
زیک با اینکه غافلگیر شده بود، خودش رامحض جمعوجور کرد و با چشمانی غضبناک به هیبتیفوران که از دل فضا بیرون میآمد خیره شد.
یک جادوگرزندگی تاریکی باحرمت کلاهشنلی سیاه.
زیک با حسداشت کردن هالهی شوم او،کرد با احتیاط براندازش کرد.
سپس هویتش را دریافت.
«هاروی وست.»
او هاروی وستکنی بود؛ نابغهی دیوانهی نیروانامیفرستمت و کشیش اعظم ناراک.
نگاهی زردرنگدست از زیر سایهیتیز کلاهشنل سوسو زد.
کشیش اعظم روکرد به زیک لبندیدمت به سخن گشود:
«زیک دریکر. چهگذشتهها کیفی داره که اینطوریدنیا همدیگه رو ملاقات میکنیم.»
زیک به جای پاسخ دادن، رولاند را بیرون کشید ومحض تکنیک درخشش مقدس را شعلهور ساخت. سواران نیز بیدرنگ خودشانشعلههای را جمع کردند و در کنار کشیش اعظم صف کشیدند.
«پس چهار سوارداشت آخرالزمان شوالیههای ناراکبراندازش بودن، نه زیمنس.»
او در زندگی قبلیاش از وجود ناراکبرق بیخبر بود و گمان میکرد آنها شوالیههایخودمم سلطنتی هستند که در خفا آموزش دیدهاند.
اما با کنار هم چیدن سرنخهایی که در اینادا زندگی به دست آورده بود، امپراتوری رم، زیمنس، خانوادهشعلههای نوسترا و ناراک پیوندی عمیق و ناگسستنی با یکدیگر داشتند.
کشیش اعظم یککنی قدم به جلو گذاشتمیفرستمت و به زیک گفت:
«مدتهاست کهدست زیر نظرتنگاهی دارم، شوالیه رستگاری.»
زیک با رولاند درخیلی دست به جلو گامجنون برداشت و جواب داد:
«مدتها توی سایهها کز کردهمیفرستمت بودی. چی شده که حالا سرکلمات و کلهت توی روشنایی پیدا شده؟»
زیک نگاهی به پیکرحرمت افتادهی آبل در پشتاون سر کشیش اعظم انداخت.
سپس شمرده ادامه داد:
«اون پوسته خالی و بدونوقته روح باید خیلی باارزش باشه.درخشید هم برای ناراک، هم برای زیمنس.»
زیک تصور میکرد سخنانش تلنگری گزندهاون باشد، اما کشیش اعظم کوچکترین نشانهایتکنیک از تزلزل یا هیجان احساسی بروز نداد.
در عوض، با خونسردیحرمت چرخید و دستش رااون روی شانهی آبل گذاشت.
در کمال شگفتی، جای زخم بازوی بریدهکرد شروع به جوشیدن کرد و بازوی جدیدیدرخشید از آن جوانه زد و بیرون آمد.
«گروووه!»
همزمان با این اتفاق،بیدردسر کالبد اژدهاگون آبل دوبارهمحض به هیبت انسانیاش بازگشت.
کشیش اعظم دستش راحرمت از پیکر آبل کناراون کشید و به زیک گفت:
«همونطور که گفتی، فقط یهتیز پوستهست، اما گوشت و پوستندیدمت آبل برامون خیلی اهمیت داره.»
«به عنوان ظرفی برای احیای پادشاه شیاطین،برق درسته؟ هیچ بدن دیگهای که قلب اژدهاخودمم داشته باشه نمیتونه اون روح رو تاب بیاره.»
با این حرف زیک،بیدردسر برقی از شگفتی درمحض چشمان پنهانشدهی کشیش اعظم درخشید.
«زیک دریکر، هرچی بیشترحرمت ازت میفهمم، غیرقابلپیشبینیتر واون مرموزتر به نظر میرسی.»
در کمال تعجب، رگههایینگاهی از خیرخواهی در لحنخیلی کشیش اعظم موج میزد.
به نظر میرسید حقیقتاًخیلی در مورد زیک کنجکاو شدهچشمان و مجذوب او گشته است.
کشیش اعظم با نگاهی که اینکاون به اندوه و حسرت آلوده شده بود،درخشش به زیک خیره شد و ادامه داد:
«وجود تو حقیقتاً خارقالعادهست، اما اگه بخوای مداماون سر راهمون قرار بگیری و دخالت کنی، دیگهمقدس نمیتونیم دست روی دست بذاریم و فقط تماشا کنیم.»
«خندهداره. جوری میگیداشت انگار تا الانبراندازش خیلی بهم مدارا کردی.»
«فکر میکنیبراندازش غیر ازخیلی این بوده؟»
با این کلام،گذشتهها کشیش اعظم رتبهیاون پنهانشدهاش را آشکار ساخت.
غرررش!
فشاری سهمگین از او ساطعتیز شد که نزدیک بود زیکندیدمت را ناخودآگاه به زانو درآورد.
«این دیگه...»
این فشار بهگذشتهها مراتب از قدرت یکدنیا شوالیه سیاه فراتر بود.
کشیش اعظم ناراک، هاروی وست،گذشتهها دستکم از قدرتی در سطحمحض یک استاد اعظم برخوردار بود.
او آرامدست و شمرده روتیز به زیک گفت:
«زیک دریکر،براندازش یه پیشنهادیخیلی برات دارم.»
کشیش اعظم پس از گفتن ایناون جمله، دستش را به سوی زیکتکنیک دراز کرد و با تأمل ادامه داد:
«بیا با هم متحدحرمت بشیم و آرتور دریکر رودنیا از میان برداریم. نظرت چیه؟»