چپتر 322: نفرین اژدهای نور
0«بوم، بوم، بوم، بوم!»
آبل که هدف نفس اژدها قرارفاصله گرفته بود، بیاختیار از فراز آسمانغافلگیرکننده به زیر کشیده شد و سقوط کرد.
«غرومب، غرومب، غرومب!»
پیکرش پس از طی مسافتی طولانی در آسمان،مشت از مرز پادگان سلطنتی هم فراتر رفت ومهارت درست در دل منطقه گتو به زمین کوبیده شد.
زیک بیدرنگ به تعقیبساقطشده نقطهای پرداخت که آبلچرخاند در آن سقوط کرده بود.
محل سقوط، روستایی کهن و ویران بود؛ جایی که دیوارهایچنگال گلی خانههایش تماماً فرو ریخته و تنها اثری مبهم ازسرش مردمی که روزگاری در آن میزیستند بر جای مانده بود.
زیک در میان خرابههای روستا فرودروانه آمد و در جستوجوی آبلِ ساقطشده،سرش نگاه تیزبینش را بر ویرانهها چرخاند.
«هرطور شدههرسیون باید همینجا کلکبیهوش آبل رو بکنم.»
او سربازان شبح را فراخواند وتیزبینش دستور داد تا در تمام جهاتهمینجا برای پیدا کردن آبل پراکنده شوند.
زیک با همگامسازی دیدگانشخونسرد با سربازان شبح، دیری نپاییدمهارت که رد آبل را یافت.
«نمیذارم قسر در بری.»
زیک بیدرنگ گام پرواز را فعال کردباهاموت و با شتابی صاعقهوار به سوی محلیقدر که آبل در آن افتاده بود بال گشود.
«غرومب، غرومب، غرومب!»
در میان ویرانههای خانهای با سقفی یکسره آوارشده،کافی آبل در حالی که زره هرسیون همچنان تنش رابیرحمانه در بر گرفته بود، بیهوش بر خاک افتاده بود.
زیک باهاموت را درغافلگیرکننده مشت فشرد و آرام وبیرحمانه خونسرد به او نزدیک شد.
فاصله که به قدر کافی کمخاک شد، زیک با مهارت چنگال اژدها هجومیفاصله غافلگیرکننده را به سمت آبل روانه ساخت.
«شلاپ!»
چنگال اژدها بیرحمانه آبلخونسرد و دیوار گلی پشت سرشمهارت را همزمان درید و شکافت.
«قِرررچ!»
با فروریختن دیوار گلی، توده غلیظیخاک از گردوغبار به هوا برخاست ونزدیک دید پیشرو را کاملاً کور کرد.
درست در لحظهای که زیک قدم پیش گذاشت تاهرطور فاصله را به صفر برساند، ناگهان بمبی از شعلههای سرخگونِداد خونین پرده خاک را شکافت و زوزهکشان به سویش آمد.
«بوم!»
زیک باهاموت را بالا آوردسمت و با فعالسازی اراده دفاع،دیوار هجوم بمب آتشین را مهار کرد.
«فووووش!»
بمب آتشی که در برخورد با نیروی تکنیک تمام قدرتشده متلاشی شده بود، ترکشوار به همه سو پراکنده شد وتمام زبانههای سرخرنگش دیوارهای گلی اطراف را به کام آتش کشید.
بمب آتشینی که آبل به سویش پرتاب کرده بود، آتشیچنگال متولدشده از یک اقتدار بود؛ پدیدهای که نه با ماناسرش و افسونهای جادویی سد میشد و نه با تیغه هاله.
«ولی تکنیکچنگال تمام قدرت حریفسمت نیروی اقتدار میشه.»
زیک هنوز سازوکار دقیق اینکهبیهوش چطور تکنیک تمام قدرت موفق بهخونسرد دفع نیروی اقتدار میشد را نمیدانست.
مگر اینکه دوباره به سراغ نایجل،تیزبینش استاد زندگی پیشینش میرفت، وگرنه هرگزهمینجا به حقیقت این راز پی نمیبرد.
«...جنگل فراموششدگان. فکر میکردم توی این زندگی پام دیگه هرگز بههجومی اون خرابشده باز نمیشه.» زیک بمبهای آتشین پیدرپی را سد کرددرید و گام به گام خودش را به موقعیت آبل نزدیکتر ساخت.
این بار، شعله عظیم وسمت سیاهرنگی زوزه کشید و پیچوتابخوران زیکپشت را در کام خود فرو بلعید.
«بوم، بوم، بوم، بوم!»
طوفانی سهمگین از آتشساقطشده سراپای زیک را پوشاند،چرخاند اما همه چیز بیهوده بود.
آتش حملاتی که از اقتدار آشکارشدهفاصله آبل زاده میشد، یارای نفوذ بهغافلگیرکننده حصار نفوذناپذیر تکنیک تمام قدرت را نداشت.
همین که زیک گردباد آتش راروانه از گرد تنش کنار زد، آبل ازهمزمان میان خروارها آوار تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد.
کلاهخودش از هم گسیخته بود؛ گیسوانخاک بلند و سرخش در هوا تاب میخوردندفاصله و چشمان خونینش با جنونی لجامگسیخته میدرخشیدند.
«...زیک، حرومزاده...»
برخلاف قبل که هرسیون به شکلیفاصله خودکار پیکرش را به حرکت درمیآورد، اینسمت بار صدای خشمآلود خودِ آبل طنین انداخت.
«هوشیاریش رو به دست آورده.»
حدس زیک درست بود؛تنش هرسیون واقعاً در حال ترمیمفشرد جراحات و درمان آبل بود.
اما همین که زیک نگاهش راتیزبینش روی آبل انداخت که لنگلنگان نزدیک میشد،کلک متوجه ناهماهنگی وحشتناکی در چهره او شد.
«اون دیگه...»
نیمه راست صورتش همان چهره همیشگیاش بود،ساخت اما سمت چپ صورتش کاملاً زیر لایهایدرید از فلسهای سرخِ خونین پوشیده شده بود.
برخلاف حالتی که زیک زره فلس اژدهاباهاموت را ظاهر میکرد، اینجا به نظر میرسیدقدر خودِ گوشت و پوست دچار دگرگونی بنیادین شدهاند.
زیک بیدرنگ دریافت کهساقطشده آبل فرسنگها با یکچرخاند موجود اژدهاگون معمولی فرق دارد.
«اثر جانبی آیین تقدیسه؟ یانزدیک به جز قدرت اژدها، چیزچنگال ناپاک دیگهای هم به نافش بستن؟»
آبل چهرهاش از درد درسمت هم پیچید و با حرکتی خشن،پشت دستکش فولادی دست چپش را گشود.
آنجا بود که متوجه شد دستخاک چپش هم درست مانند چهرهاش بهنزدیک شکلی کریه و چندشآور مسخ شده است.
پوست دستش زیر خروارها فلس سرخ مدفونویرانهها گشته و سرانگشتانش به چنگالهایی مرگبار، شبیهبکنم به اندام یک هیولای جادویی بدل شده بود.
آبل سرش را بالا گرفت وفاصله با چشمانی به سرخی خون، نگاهغافلگیرکننده پر از کینهاش را به زیک دوخت:
«محاله ببخشمت...چنگال همینجا کارتوغافلگیرکننده تموم میکنم.»
در همان دم، موجی سرکشبیهوش از انرژی سرخِ خونین ازآرام اعماق پیکر آبل زبانه کشید.
نشانی خونفام وآبلِ شوم به آرامیتیزبینش روی سینهاش نقش بست.
طرح و هیبت آنخونسرد با نشانی که بر سینهمهارت زیک بود تفاوت آشکاری داشت.
«اون چیه؟»
زیک بوی شومی را از آن نشانباهاموت حس کرد، اما با این حال، حسیقدر عجیب و آشنا در سینهاش چنگ انداخت.
«این... دقیقاً همون انرژیساقطشده شومیه که اولین بارچرخاند از قلب باهاموت حس کردم.»
وقتی زیک سالها پیش برای نخستین بار قلب باهاموتمهارت را در اعماق سرد زیرزمین کتابخانه پیدا کرد، نامدیوار ثبتشده رویش «قلب اژدهای نور نفرین شده باهاموت» بود.
باهاموت، همان اسطورهای که پادشاه شیاطین را در تاروپودبیرحمانه وجودش محبوس کرد و در نهایت برای نجات بشریت،توده جان شیرینش را فدای تیغ معشوقش، تراکان دریکر ساخت.
قلب باهاموت، که بار سنگین نفرینخاک پادشاه شیاطین را به دوش کشیدهنزدیک بود، آکنده از نفرینی بس تباهکننده بود.
زیک توانسته بود به مدد مهارت دفاع ذهنی تسلیمناپذیر بر نفرین اژدهایهمینجا نور پیروز شود، اما اگر ویژگی غیرفعال کلاس شفا دهنده نبود، روانشکردن زیر بار سنگین آن لعنت دیرینه فرومیپاشید و به فساد کشیده میشد.
زیک حالا متوجه شد جریانی کهفاصله از تن آبل فوران میکرد، دقیقاًغافلگیرکننده همان شومی مهارنشدنی قلب اژدهای نور است.
«نکنه آبل هم قلب اژدهایسمت نور نفرینشده رو توی سینه خودشپشت کاشته؟ اگه آیین تقدیس یعنی همین...»
زیمنس و ناراک نه تنها شیاطین بلندمرتبه را به دنیایآرام پدیدارها فرا میخواندند، بلکه قادر بودند با پیوند زدن قلبسمت اژدها به کالبد انسانها، نژاد پلید اژدهاگون را پدید بیاورند.
گرچه آنها به سیستمی که در مشت هوشگار یا زیکشده بود دسترسی نداشتند، اما این نیرو میتوانست یک شوالیه سرختمام را در چشم بر هم زدنی به رتبه شوالیه سیاه برساند.
«فکر نکنم بشه مثلخونسرد سنگهای اشک خونین تویکافی تیراژ انبوه تولیدش کرد...»
چنین روشی قطعاً همهگیر نبود، ولی وقتی پایشلاپ صورتی فلکی مانند پیامآور خون و جنون بهقِرررچ میان میآمد، غیرممکنها معنایشان را از دست میدادند.
همین حقیقت، عزم زیک را صدچندانخاک کرد تا کار آبل را یکبارنزدیک برای همیشه در این خرابهها تمام کند.
فکر اینکه آبل دریکر، همان شوالیه جنون،ویرانهها روزی بتواند به تمام پتانسیل قلب اژدهایبکنم نور چنگ بیندازد، مو بر تنش راست میکرد.
چنین فاجعهای کشتاری به مراتب خونینترفاصله و مرگبارتر از آنچه در زندگیغافلگیرکننده قبلی رخ داده بود را رقم میزد.
زیک با فعالسازی انعکاس نفرین، انرژی مسمومساخت اژدهای نور را که به سویش هجوم میآوردشکافت پس زد و گامی دیگر به جلو برداشت.
آبل دندانهایش راهمچنان با حرص روی همباهاموت سایید و نعره زد:
«چطور... چطورجستوجوی قدرت منساقطشده روت کارگر نیست؟!»
هراس آبل از نیرویخونسرد ماورایی و دستنیافتنی زیک،کافی لحظه به لحظه بیشتر میشد.
تمام این قدرتی که باورسمت داشت از حدود بشر فراتر رفته،پشت پیش روی زیک ذرهای اثر نداشت.
خیال میکرد اگر قدرت مدفون در کالبدش را به طور کاملخونسرد بیرون بریزد، حتی غولهایی چون رامون زیمنس یا شخص آرتور دریکر،ساخت بزرگ خاندان دریکر، ناچار به زانو زدن در برابرش خواهند شد.
شدت اینجستوجوی ضربه روحیساقطشده برایش هولناک بود.
از طرفی، آبل اساساً آدمینزدیک نبود که از ثبات روانیچنگال و استقامت ذهنی بالایی برخوردار باشد.
تماشای بیاثری قدرتی که تمام هستیاش را بهشلاپ پایش باخته بود، باعث شد ذهن زخمخورده وقِرررچ متزلزلش بیش از پیش رو به فروپاشی بگذارد.
نفرین حکشده درون قلبتنش اژدهای نور چنین رخنهمشت و ضعفی را بیپاسخ نمیگذاشت.
خاطرات تاریکی که آبل در اعماق قلبشویرانهها مدفون کرده بود، طغیان کردند و شروعبکنم به بلعیدن و فرسودن او از درون نمودند.
«هوف! هوف!»
نفس کشیدن آبل دشوار وسمت سنگین شد؛ عرق سرد بر پیشانیاشپشت نشست و چهرهاش به زردی گرایید.
اجزای صورتش شکلی هولناکترتنش و کریهتر به خود گرفتفشرد و دگرگونی پوستش شتاب یافت.
این هیبت، کالبد یک اژدهازادهی معمولی نبود؛ویرانهها بلکه هیبت یک دیواژدهازاده بود که قدرتیبکنم شوم و پلید در آن فوران میکرد.
آبل چنگالهای تیزشآرام را به سویفاصله زیک فرود آورد.
بوم، بوم، بوم، بوم!
گویی از مهارتی متعلق به نژاد اژدها بهرهمشت میبرد؛ رد چنگالها شیارهایی عمیق بر محیط پیرامون برچنگال جای گذاشت و دیوارهای خاکی را در هم کوبید.
اما قدرتش لجامگسیخته و وحشی بود؛ ازویرانهها این رو حملاتش از مسیر زیک منحرفبکنم شدند و به جهات دیگر اصابت کردند.
آبل سرش را میانخونسرد دستانش فشرد و روکافی به زیک نعره کشید:
«غرررااااه!»
بوم، بوم، بوم، بوم!
غرشش نیرویی ملموس و نامرئی آزادتیزبینش ساخت که بخشی از دهکده را درنوردیدکلک و آن را با خاک یکسان کرد.
«هاه، هاه، هاه...»
با بهکارگیری نیروی دیواژدها در چنینروانه وضعیت مهارنشدهای، آبل حس کرد سنگینیسرش کالبدش لحظه به لحظه بیشتر میشود.
زیک با تماشای آبل، با تمام وجودباهاموت درک کرد که چنگ انداختن بر قدرتیقدر فراتر از ظرفیت آدمی چه سرانجامی خواهد داشت.
«اگه بهجای آبل، کین ایننگاه قدرت رو به دست آوردهشده بود، شاید اوضاع خیلی خطرناکتر میشد.»
شاید در زندگی پیشینش، کیننزدیک بیآنکه زیک باخبر شود، این قدرتهجومی اژدهای نور را کسب کرده بود.
بیصبری و شتابزدگی آبل که در پی شاهکارهای زیک شعلهوردیوار شده بود، او را واداشت تا تن به آیین تقدیسگردوغبار دهد و قدرت اژدهای نور را بپذیرد؛ لغزشی مهلک و جبرانناپذیر.
در چشمان آبل، زیک که اکنونخاک گام به گام نزدیک میشد درستنزدیک مانند یک هیولا به نظر میرسید.
آبل دندانقروچهایجستوجوی کرد و بانگاه خشم فریاد کشید:
«حرومزادهی هیولا! میکشمت!»
اما با وجود لحنغافلگیرکننده جنونآمیزش، لرزشی محسوس درشلاپ پس نفسهای بریدهبریدهاش موج میزد.
زیک رو به آبل گفت:
«آبل، اگه بخوای به استفاده از این قدرت ادامه بدی،شده عقلت رو کاملاً از دست میدی و به یه دیوونه تبدیلجهات میشی. دست بکش و لااقل مثل یه شوالیه، با وقار بمیر.»
اما گوشهایفشرد آبل کلماتخونسرد زیک را نمیشنید.
او بار دیگر ضحاک راسمت احضار کرد و آن را باپشت جنون به سوی زیک تاب داد:
«بمیر! بمیررر!»
زیک با دیدن آبلساقطشده که ذهنش سراسر فرو ریختههرطور بود، باهاموت را بالا برد.
شوالیهی کشتار که در آیندهنزدیک قرار بود جانهای بیشماری را بههجومی کام مرگهای رقتانگیز و هولناک بکشاند...
هیچ دلیلی وجودهجومی نداشت که اجازهروانه دهد زنده بماند.
زیک تکنیک تمامهمچنان قدرت را درخاک تیغهی شمشیرش جاری کرد.
هووم!
باهاموت، سرشار ازآرام اراده قطع کردن، مستقیماًقدر به سوی آبل تاخت.
«میکشمـ...»
شلاااق—
پیش از آنکه کلام آبلنگاه کامل شود، سرش از تنشده جدا شد و روی زمین افتاد.
گرومپ!
پیکر بیسرچنگال آبل رویغافلگیرکننده خاک فرو ریخت.
زیک با نگاه به آبلِ برخاک خاک افتاده، هجوم سیلی از خاطراتنزدیک گذشته را در ذهنش حس کرد.
چهرههای انسانهای بیشماری که در زندگی قبلیاشویرانهها به دست آبل و امپراتوری به کامبکنم مرگ رفته بودند، از برابر چشمانش گذشتند.
زیک سر آبل را ازنزدیک میان غبار و خاک برداشتچنگال و دوباره روی جسد گذاشت.
قصد داشت با استفاده از اقتدار زوال وشلاپ پوسیدگی، این کالبد را به طور کامل ذوبقِرررچ کند تا اثری از آن بر جا نماند.
درست در لحظهایهمچنان که زیک مهیای اجرایباهاموت اقتدارش بر آبل میشد—
وززز—
فضا شکافته شد و رحیم، دارندهی مهارتقدر تلهپورت مکانی، سر برآورد و با سرعتیروانه برقآسا جسد آبل را در چنگ گرفت.
«حرومزاده!»
زیک بیدرنگ اقتدارهمچنان زوال و پوسیدگیخاک را فعال کرد.
جلیززز جلیززز جلیززز—
همزمان با اثرگذاری اقتدار زوال و پوسیدگی، فضا دوبارهمهارت ترک خورد و جسد آبل به همراه کاربر تلهپورتدیوار مکانی در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.
«لعنتی!»
زیک بلافاصله چشمهمچنان اژدها را باز کردباهاموت تا پیرامونش را بکاود.
اما هیچ نشانیآبلِ از کاربر تلهپورتتیزبینش مکانی به چشم نمیخورد.
تردیدی نبود که اوخونسرد به نقطهای فراتر از میدانمهارت دید زیک جهش کرده بود.
«اقتدار زوال و پوسیدگی فعالسمت شد، اما نمیتونم مطمئن باشم کهپشت تمام جسد رو ذوب کرده باشه.»
با اینهرسیون وجود، مرگتنش آبل حتمی بود.
حتی ناراک هم توانایی زندهنگاه کردن مردگان را نداشت، بنابراینشده هدف نهایی محقق شده بود.
شاید او را در قالب یک شوالیه مرگ برمیگرداندند، اما بدونهجومی آن قدرت پیشین، تهدیدی برای زیک به حساب نمیآمد. به عنوان یکیشکافت از اعضای دریکر، آبل مرده بود و همین امر مایه خشنودی بود.
«حالا که آبل از سر راه برداشته شد، کالیبیرحمانه جایگاهش رو به عنوان وارث خاندان دریکر محکم میکنه.توده امپراتوری هم دیگه جرئت نمیکنه بیمحابا جنگ راه بندازه.»
با این حال، حسیتنش آزاردهنده در گوشهای ازمشت خاطرش جا خوش کرده بود.
ناتوانی در پاکسازیآبلِ کامل پیکر آبلتیزبینش اعصابش را خطخطی میکرد.
درست در همین لحظه، پیامی از سویقدر ریچموند به او رسید و زیک راروانه وادار کرد آن تشویش ناخوشایند را پس بزند.
«ارباب!»
زیک درهرسیون پاسخ به لحنبیهوش شتابزدهی ریچموند گفت:
«چی شده ریچموند؟»
«تایرنت بیش از حد قدرتمنده!نزدیک دژ رو در هم کوبیده وهجومی هیولاها به محوطهی پادگان رخنه کردن.»
نیروی تایرنت، همان بالروگی کهسمت به نژاد اژدها تبدیل شدهدیوار بود، بسیار فراتر از گمانهزنیها بود.
باروهای دفاعی امپراتوری استوارتنش بودند، اما زیر بمبارانمشت هوایی تایرنت دوام نیاوردند.
زیک به یاد آورد که شاهزادهتیزبینش دوم، وارث اصلی تاج و تختهمینجا امپراتوری، در آن دژ حضور داشت.
«اگه شاهزاده دوم اونجاخونسرد باشه... یه اهرم فشار دیگهمهارت علیه امپراتوری به دست میآرم.»
زیک به ریچموند فرمان دادسمت تا مواضع نیروهای امپراتوری را مهارپشت کند و سپس بوسفالوس را فراخواند:
«حرکت کن، بوسفالوس.»
زیک مستقیماً به هواساقطشده برخاست و با شتابچرخاند به سوی دژ شتافت.
تپ!
رامون زیمنس گام درتنش تالار تقدیس نهاد؛ محلیمشت در ژرفای هزارتوی زیرزمینی زیمنس.
«کجاست؟»
رئیس ستاد راهبردیآرام زیمنس با سیمایی رنگباختهقدر رو به رامون گفت:
«روی محراب قربانگاهه.»
رامون با چهرهایهمچنان سرد و دژم، ازباهاموت پلههای محراب بالا رفت.
پایین محراب، رحیم به دیوار تکیه داده بود؛چرخاند نیمی از تنش بر اثر اقتدار زوال و پوسیدگیفراخواند زیک لزجوار گداخته بود و به سختی نفس میکشید.
رامون نگاهیفشرد به رحیم انداختنزدیک و بشکنی زد.
در کمال شگفتی، نیروی اقتدارسمت زوال و پوسیدگی که کالبددیوار رحیم را میخورد، ناپدید شد.
«هوف... هوف...»
رحیم که از بند اقتدار زوال و پوسیدگیچرخاند رها شده بود، معجونی از جیبش درآورد، جرعهایشبح نوشید و مابقی را روی اندامهای تحلیلرفتهاش پاشید.
فششش—
در محل برخوردهجومی معجون با پوست حلشده،ساخت حبابهایی غلیظ پدیدار گشت.
رامون به رئیس ستاد اشاره کرد؛ مأموران حاضر منظورفشرد او را فهمیدند، جلو آمدند و زیر بغل رحیمهجومی را گرفتند تا او را از تالار تقدیس بیرون ببرند.
با رفتن آنها، رامون تنها ماند؛ بهویرانهها محراب نزدیک شد و به جسد آبلبکنم که روی سکوی سنگی افتاده بود نگریست.
چهره و کالبد نیمهگداختهی آبلنزدیک هنوز آثار دگرگونی به یکچنگال دیواژدهازاده را به همراه داشت.
جلیززز جلیززز—
پیکر آبل زیر سنگینیتنش اقتدار زوال و پوسیدگیمشت همچنان رو به اضمحلال میرفت.
رامون لختی نگاهش کردساقطشده و سپس دست خود راهرطور به سمت جنازه پیش برد.
گویی چرخهی زمان وارونهخونسرد شد؛ کالبد رو به نابودیمهارت آرامآرام به وضعیت پیشینش بازگشت.
هیبت دیواژدهازاده همچنان پابرجاغافلگیرکننده بود، اما سر بریدهشلاپ دوباره به تن جوش خورد.
با این وجود، چنینتنش ترفندی نمیتوانست آبل رامشت به دنیای زندگان برگرداند.
رامون در خاموشی به آبلنگاه خیره شد و بعد نگاهشده نافذش را به گوشهای ظلماتزده دوخت.
گویی در پاسخ بهخونسرد آن نگاه، رسول به آرامیمهارت از پس سایهها پدیدار گشت.
رامون دستش را به سویشسمت دراز کرد؛ نیرویی نامرئی و هولناکپشت پیکر رسول را به بند کشید.
«اووورغ!»
کالبد رسول بیاختیار به جلونگاه کشیده شد تا آنکه گردنششده در مشت پولادین رامون اسیر گشت.
رامون در حالی که پشت گردنفاصله رسول را محکم میفشرد، با نگاهیغافلگیرکننده برنده در چشمانش خیره شد و گفت:
«کشیش اعظمچنگال رو احضارغافلگیرکننده کن. همین الان.»