چپتر 435: طنین نیزه و اژدها
0غرّش—
ضربه نیزه دوک کروان از دروندرست قلمرو زیک عبور کرد و مستقیماًشوالیههای هسته وجود او را هدف گرفت.
هجوم نیزه دوکتندباد همچون سنانی تکدستان و تسلیمناپذیر پیش میتاخت.
زیک تیغه دستش را بالادانتیان آورد و برای رویارویی با نیزهآندری دوک، رو به جلو خیز برداشت.
او در برابر یورشدرست دوک کروان، حرکات هنراعضای شمشیر بینهایت را آزاد ساخت.
هنر شمشیربرگرفت بینهایت: چیشوکِ شمشیر سیاه
خروج اژدهای سیاه از آب
زیک هنر شمشیر بینهایت را با چیآنها شمشیر سیاه خود درآمیخت و «شمشیری» پدیدشوک آورد که منحصراً به خودش تعلق داشت.
گونهای نوین از چی شمشیر سیاه،سونامی فراتر از تندباد سیاه و بالهایساختند ظلمت، از دستان زیک زبانه کشید.
هیبت اژدهایی سیاه که گویی آمادهدرست بود همهچیز را ببلعد، دهان غولآسایششوالیههای را در برابر نیزه دوک کروان گشود.
اژدهای سیاهفراتر و نیزه باظلمت یکدیگر تصادم کردند.
بوم، بوم،تمام بوم، بوم،انباشته بوم، بوم!
با برخورد قلمروهای زیک و دوکسونامی کروان، نیروهای ناسازگارشان آغاز به درهمساختند شکستن و خنثی کردن یکدیگر کردند.
امواجی ویرانگر از نقطهشوکِ برخورد ساطع شد وسونامی به اطراف امتداد یافت.
وووووهنگ!
این امواج سهمگین، ابر غلیظ گردتحتانی و غبار را تار و ماربار کرد و تماشاچیان دوردست را در برگرفت.
«ارغ!»
امواج شوکِ ناشی از برخورد، درست مانند یک سونامی هجوماعضای آوردند و اعضای فرقه شوالیههای شمشیر سیاه را ناچار ساختندتنها تا پیش بیایند و با برافراشتن هالههایشان سدی پدید آورند.
تنها دفع کردن این امواج کافیدستان بود تا تمام هاله انباشته درآماده دانتیان تحتانی آنها را تحلیل ببرد.
اول و آندری که بار اصلی امواج شوک راببرد در صف اول به جان خریده بودند، آن نیرونیرو را مستقیماً احساس کردند و چهرههایشان درهم کشیده شد.
«قدرت واقعیشوکِ یه شوالیهدرست سیاه اینه؟»
«هنوز راهبرگرفت درازی درشوکِ پیش دارم.»
شوالیههای سرخ و شوالیههای آبی برای مهارزبانه امواج جلو آمدند، اما حتی آنها نیزهمهچیز توان متوقف ساختن کامل این نیرو را نداشتند.
درست در همان لحظه بود.
بادی قدرتمندشوکِ از پشتدرست سر وزیدن گرفت.
غرّش—
قلمرویی از تکنیک تندباد پدیدار شد وزبانه نگذاشت امواج شوک ناشی از پیکار زیکهمهچیز و دوک کروان آسیبی به آنها برساند.
آندری و اولهاله با بازیافتن تعادلتحتانی خود به عقب نگریستند.
در کمال شگفتی، دوک با صلابتسونامی ایستاده بود و با برپایی قلمرویی ازبیایند تکنیک تندباد، امواج را مسدود کرده بود.
آندری و اولارغ با حیرت بهدرست دوک خیره شدند.
«سر دوک، آیاتندباد شما... به قلمرودستان شوالیه سیاه دست یافتهاید؟»
«آیا قلمروتمام پیشین خودانباشته را بازپس گرفتهاید؟»
همین که امواج فروکش کرد وسونامی اوضاع آرام گرفت، دوک قلمرو خودساختند را برچید و لبخند تلخی زد:
«هنوز بینقص نیست. خب، به مرور زمان بهتر میشه.آوردند به هر روی... میدونستم دوک کروان یه هیولاست، اما پتانسیلآورند زیک حتی در مخیلهم هم نمیگنجه و نمیدونم مرزش کجاست.»
آندری و اولتندباد با شنیدن سخناندستان دوک سر تکان دادند.
با فرو نشستن غبار، قامت زیکتحتانی و دوک کروان آشکار شد کهبار بر فراز باغ مرکزی درهمکوبیدهشده ایستاده بودند.
زیک گارد تیغه دستش را رها کردهآوردند بود، در حالی که دوک کروان هنوزبرافراشتن نیزهاش را رو به جلو نگاه داشته بود.
هر دو بیحرکت سرشوکِ جایشان مانده و بهسونامی یکدیگر چشم دوخته بودند.
پس از سکوتی درازدامن، سرانجامظلمت دوک کروان نیزهاش را پاییناژدهایی آورد و خطاب به زیک گفت:
«مایلم یه فنجونهاله دیگه از اونتحتانی چای قبلی بنوشم.»
زیک با شنیدن این حرفمانند حالت رزم را کنار گذاشتشوالیههای و با نزاکت سر فرود آورد:
«لطفاً از این سو بفرمایید.ناشی گوشه دنج و آرومی هستاعضای که میتونیم با آسودگی چای بنوشیم.»
زیک همراه با دوکبالهای کروان به آرامی بهکشید سمت کناره باغ قدم برداشت.
دیگران در سکوتی مات و مبهوتتحتانی به نظاره آن دو نشستند کهبار به سوی گوشه باغ دور میشدند.
به ویژهشوکِ داریا چهرهای سرشارمانند از ناباوری داشت.
«میدونستم زیک دریکر قدرتمنده، اماناشی فکرش رو هم نمیکردم بتونهاعضای در برابر دوک ایستادگی کنه...»
او نتوانسته بود از میان ابرهای تیره غبار به روشنی درک کند چهبود برخوردی رخ داده است؛ اما به عنوان کسی که تکنیک نیزه شاه درخشان راآغاز از خود دوک فرا گرفته بود، تغییرات ظریف سیمای او را به خوبی میخواند.
رضایت.
این احساسی بودناشی که در رخسارسونامی دوک آشکارا دیده میشد.
داریا شادمانی روبهرو شدن با هماوردی شایستهمانند پس از سالها را در او دید وبیایند پی برد که نبردشان پایاپای پایان یافته است.
در همینفراتر اثنا کاروس بهظلمت داریا نزدیک شد:
«نظرت چیه، فرمانده سپاه؟ بهدانتیان نظرت این دوک سرسخت واول کلهشق نظرش رو تغییر میده؟»
داریا با پرسش کاروس لختیمانند تأمل کرد و سپس باشوالیههای آرامش لب به سخن گشود:
«والاحضرت، مرا عفو کنید، اماناشی گمان نمیکنم داوری در ایناعضای باره در شأن من باشد.»
کاروس از شنیدنتندباد این کلام خرسنددستان شد و گفت:
«هوم، وقتی توهاله اینطور میگی، پستحتانی جای امیدواریش بسیار بیشتره.»
کاروس در حالی که نگاهش راسونامی به مسیر رفتن زیک و دوک کروانبیایند دوخته بود، لبخندی پرمعنا بر لب نشاند.
زیک دوک کروانتندباد را به مکانی خلوتزبانه در باغ رهنمون ساخت.
او با دستهاله به سمتی اشارهتحتانی کرد و گفت:
«میون تمام بخشهای باغ کاخمانند امپراتوری رم، من همیشه این گوشهناچار رو از همه بیشتر دوست داشتم.»
دوک کروان با شگفتی به نقطهای که زیکسونامی نشان داده بود نگریست؛ چشمانداز دلانگیزی داشت، امابرافراشتن هیچ اثری از وسایل پذیرایی چای به چشم نمیخورد.
سپس زیک میزی به همراه صندلیها و سرویسکشید کامل چای را از موجودی خود بیرون آورد،دهان به طوری که دوک کروان لحظهای مبهوت شد.
دوک، که به ندرت نشانی از تعجبآنها بروز میداد، نتوانست شگفتیاش را از پدیدارشوک شدن ناگهانی اسباب چای از ناکجاآباد پنهان کند.
اگرچه برخی اشیای باستانی توانایی خلق زیرفضاآوردند را داشتند، اما استفاده از چنین موهبتیبرافراشتن برای منظوری اینچنینی برای او کاملاً غریب بود.
«...تو معمولاً همیشه اینشوکِ همه وسایل رو همراهتسونامی اینور و اونور میبری؟»
«هیچوقت نمیشه پیشبینی کرد کیظلمت و کجا آدم دلش چای میخواد.گویی بفرمایید، بنشینید. دمای آب کاملاً مناسبه.»
زیک چای راهاله دم کرد وتحتانی فنجانی برای دوک ریخت.
دوک حیرتش را فرودرست خورد، عطر نوشیدنی رااعضای بویید و جرعهای نوشید.
اندکی بعد، آرامشارغ و رضایت بردرست خطوط چهرهاش نمایان شد:
«این روزها به نظربالهای میرسه شوالیههای جوان نوشیدن قهوههیبت رو به چای ترجیح میدن.»
زیک با شنیدن اینانباشته حرف اخمهایش را درتحلیل هم کشید و گفت:
«واقعاً نمیتونم بفهمم چرادرست از چیزی به ایناعضای سیاهی و تلخی خوششون میآد.»
دوک بهبرگرفت تأیید سخن زیکناشی سری تکان داد.
او پس از آنکه با فراغتدستان بال فنجانش را به پایان رساند،آماده آن را روی میز نهاد و پرسید:
«سر زیک، قصدهاله داری رم رو تحتآنها سلطه خاندان دریکر دربیاری؟»
با این پرسش دوک کروان، زیکسونامی فنجان خود را روی میز گذاشتساختند و سرش را به نشانه نفی جنباند:
«من کمترین علاقهای به امپراتوری رم ندارم.مانند تنها دلیلی که پای من رو به اینجابیایند باز کرد، به چنگ آوردن آبل و زیمنسه.»
دوک کروان نگاهتندباد خیرهاش را بهدستان او دوخت و گفت:
«تو کنسول ژولیوس رو که اسیر کرده بودی، همراه با دو شاهزادهبار و دو لژیون امپراتوری به خاک رم کشوندی. با تمام اینها باز هماینه مدعی هستی که هیچ برنامهای برای فرمانروایی بر امپراتوری رم در سر نداری؟»
«درسته که از اهرم نیروی اونها برای بیروناعضای کشیدن آبل و زیمنس از رم بهره بردم،سدی ولی هدفم این نبود که حاکم رم بشم.»
دوک کروان برای تشخیصشوکِ راستیِ کلام زیک، عمیقاًسونامی به چشمان او خیره شد.
بارقههای ارادهای که دربالهای چشمان زیک به چشمکشید میخورد، یگانه و بیهمتا بود.
«اشتیاقی ناب برای آزادی.»
آزادیِ پرواز کردن، بیهیچدرست بند و زنجیری، بهسوی آنچهفرقه دل در گرو آن دارد.
زیک برای دستیابی به چنینناشی آزادیای، از دل سفری دراز وفرقه توانفرسا راه خود را گشوده بود.
دوک کروان لحظهای سکوتبالهای کرد و سپس آرامکشید لب به سخن گشود:
«حتی اگر چنین قصدیانباشته هم نداشته باشید، اشراف امپراتوریببرد قضیه را اینطور نخواهند دید.»
همانطور که او گفت، حتی اگر دوک هم حرفهای زیکشوالیههای را باور میکرد، اکثریت اشراف امپراتوری و خاندانهای بزرگ بیشک اینتمام حرکت را سرکوب رم و تصاحب امپراتوری توسط دریکرها قلمداد میکردند.
زیک بهبرگرفت دوک کروان نگاهناشی کرد و گفت:
«دقیقاً به همینتندباد دلیل درخواستی ازدستان شما دارم، عالیجناب دوک.»
«درخواست؟ چه درخواستی؟»
زیک روشوکِ به دوکدرست کروان ادامه داد:
«پس از یک دوئل رسمی بادرست من در کولوسئوم، پیروز میدان شوید وناچار سرپرستی شاهزاده لئو را بر عهده بگیرید.»
اگر نماد شاخص اطلس ورزشگاهظلمت بزرگ بود، نماد بیبدیل رماژدهایی نیز کولوسئوم به شمار میرفت.
در گذشته، امپراتور نِرو تورنمنتهای لیگیِ عظیمیآنها در آنجا برگزار میکرد که در آنهاشوک شوالیههای بیشماری مهارتهای خود را به نمایش میگذاشتند.
قهرمان لیگ میتوانست ثروتدرست و افتخار را یکجااعضای از آنِ خود کند.
اما پس از آنکه نِرو به ورطه جنون کشیدهآوردند شد، تمام فکر و ذکرش جاودانگی گشت و به امپراتوریآورند دیوانه بدل شد، دیگر هیچ لیگی در کولوسئوم برپا نشد.
و اکنون زیک پیشنهاد دوئلیظلمت در کولوسئوم را میداد؛ مکانی کهگویی نماد اوج و شکوه رم بود.
با شنیدن این سخنان،انباشته دوک کروان نگاه نافذیتحلیل به زیک انداخت و گفت:
«اهمیت دوئل در کولوسئوم رامانند درک میکنم. اما منظورتان ازشوالیههای دستکاریِ نتیجه و باختِ عمدی چیست؟»
«من و فرقه شوالیههای شمشیر سیاه با استفاده از آن مسابقه به عنوان بهانه،ساختند امپراتوری رم را ترک خواهیم کرد. پس از آن، لطفاً به عنوان سرپرست شاهزادهآنها لئو زمام امور را به دست بگیرید و از به تخت نشستن او حمایت کنید.»
با سخنانفراتر زیک، ابروی دوکظلمت کروان تکانی خورد.
باور این موضوع برایش دشوار بود که زیک، درببرد حالی که شانس تصاحب امپراتوری پهناور رم را داشت،نیرو به عمد شکست بخورد و اینجا را ترک کند.
زیک گویی افکارناشی دوک را خواندهسونامی باشد، ادامه داد:
«در عوض،برگرفت دو درخواستشوکِ از شما دارم.»
«درخواست... اگر شرطیتندباد در کار نبود، حتیزبانه بیشتر شک میکردم. بشنویم.»
«نخست، به من نیزهزنی بیاموزید.»
با این حرفناشی زیک، دوک کروانسونامی شگفتزده به نظر میرسید.
«میخواهید نیزهبرگرفت شاه درخشانشوکِ را یاد بگیرید؟»
زیک درفراتر پاسخ سربالهای تکان داد.
«انتقال تکنیک مخفیتان به من، که یک دریکر هستم، ناممکن است. من تا بهشوک حال فقط شمشیر به دست گرفتهام، به همین خاطر خودِ نیزه برایم سلاحی ناآشناست.درازی میخواهم اصول کار با نیزه را به عنوان یک سلاح از شما یاد بگیرم.»
پیش از این، زیک «نیزهزنی پادشاهسونامی مقدس» و «نیزه مقدس لونگومینانت» راساختند از پادشاه مقدس دریافت کرده بود.
لونگومینانت به محض رسیدن به دست زیک، فرمیسونامی مشابه باهاموت به خود گرفته بود، اما در اصلهالههایشان ماهیت و ساختار یک نیزه را حفظ کرده بود.
برای رویارویی با صورتهای فلکی سقوطکرده، او نیازمند استفاده شایستهاژدهایی از لونگومینانت بود؛ اما از آنجا که زیک هرگز واقعاً باکردند نیزه نجنگیده بود، پیوسته در درون خویش به آن فکر میکرد.
اکنون که او با دوک کروان، مردی که در کاراول با نیزه به اوج کمال رسیده بود، روبرو شده بود، تمایلکشیده خود را برای یادگیری اصول پایه نیزه از او ابراز کرد.
دوک کروان با درکدرست نیت پشت درخواست زیک برایفرقه یادگیری نیزه، سر تکان داد.
«بسیار خب. درخواست دومتان چیست؟»
زیک بافراتر چهرهای جدی لبظلمت به سخن گشود:
«زیمنس با گروهی به نام ناراکتحتانی متحد شده و در تلاش است پادشاهاصلی شیاطین را در جهان پدیدارها زنده کند.»
با جاری شدن نام «پادشاه شیاطین» ازآوردند دهان زیک، دوک کروان جا خورده بهبرافراشتن نظر رسید و به سکوت فرو رفت.
واژه پادشاه شیاطین، چیزی متعلقناشی به افسانهها و اساطیر، بیشاعضای از حد غریب و نامأنوس بود.
زیک بیتوجه بهتندباد واکنش دوک، توضیحاتشدستان را ادامه داد:
«آنها قصد دارند شیاطین و هیولاها را از قلمرو شیاطین احضارآندری کنند تا جهان پدیدارها را به نابودی بکشانند و ارواح بیگناهان راواقعی درو نمایند. کشتار هولناک رم تنها گوشهای از این نقشه شوم است.»
دوک کروان با یادآوری تصفیه خونینسونامی و وحشتناکی که آبل به راهساختند انداخته بود، چهرهاش در هم رفت.
لحظهای درنگبرگرفت کرد و سپسناشی به آرامی گفت:
«رستاخیز پادشاه شیاطین...»
«این یک افسانه کهن نیست، بلکه حقیقتی محض است. هرچند افراد کمی از آنشوک باخبرند، اما جنگ رهاییِ هزار سال پیش، جایی که تراکان دریکر در آن درخشید،درازی در حقیقت نبردی برای جلوگیری از رستاخیز پادشاه شیاطین بود، نه یک اژدهای شرور.»
با فاش شدن تاریخچهدرست پنهان جنگ رهایی توسط زیک،فرقه چشمان دوک کروان گرد شد.
«...شما چطوربرگرفت همه اینهاشوکِ را میدانید؟»
«هنگامی که برکت پادشاه پریان بهدستان من اعطا شد، خطراتی را کهآماده جهان پدیدارها را تهدید میکردند دریافتم.»
در شرایط اضطراری، انداختنانباشته تقصیر به گردن برکتتحلیل پادشاه پریان کارآمدترین بهانه بود.
دوک کروان سر تکان داد؛مانند گویی با نام بردن ازشوالیههای برکت پادشاه پریان قانع شده بود.
زیک به او گفت:
«بنابراین درخواست دوم من این است که پس از تثبیتاژدهایی اوضاع امپراتوری رم با یاری رساندن به شاهزاده لئو، درتصادم نبرد قریبالوقوع علیه لشکریان قلمرو شیاطین به ما کمک کنید.»
به یمن دستاوردهای زیک، زیمنس وتحتانی ناراک پایگاههای خود را از دست دادهاصلی و پیوسته در موضع دفاعی قرار داشتند.
اما پس از رویارویی مستقیم با هارویآوردند وست، کشیش اعظم ناراک، زیک دریافت کهبرافراشتن قدرت آنها فراتر از حد تصور است.
او پیشبینی میکرد که آنها در حال خریدن زمان هستند،اعضای و هنگامی که موعدش فرا برسد، نیروهای پنهان خود راتنها به پیش خواهند راند تا جهان پدیدارها را به نابودی بکشند.
برای آمادگی در برابر آن روز،دستان زیک بر آن بود تا امپراتوریآماده رم را به جبهه خود ملحق کند.
دوک کروان در کلماتانباشته زیک تأمل کرد وتحلیل سپس سر تکان داد.
«بسیار خب.شوکِ نیت شمادرست را میپذیرم.»
زیک از تصمیمگیریارغ سریع دوک کروان غافلگیرمانند شد و دوباره پرسید:
«به زمان بیشتری برایبالهای فکر کردن نیاز ندارید؟کشید این موضوع سادهای نیست.»
«در روزگار صلح، میتوانستم در انزوا بمانم، اما بر اساس آنچه گفتید، اکنون زمان گوشهنشینیجان نیست. واژههای پادشاه شیاطین و لشکریان قلمرو شیاطین هنوز برایم ملموس نیستند... اما اگر گفتههایسرخ شما حقیقت داشته باشد، به عنوان یک شوالیه سیاه از امپراتوری نمیتوانم دست روی دست بگذارم.»
دوک کروان که شمشیر زیک را مستقیماً حس کردهفرقه بود، از یک چیز درباره او مطمئن بود: شمشیرتنها زیک راستین و پاک بود، سرشار از ارادهای پولادین.
او دریافت که لقب زیک، «شوالیه رستگاری»،مانند عنوانی توخالی نبوده است؛ از این روساختند تصمیم گرفت به کلام او اعتماد کند.
دوک کروانفراتر از جای خودظلمت برخاست و گفت:
«در وهله اول، میتوانمانباشته همین حالا درخواست نخستتحلیل شما را برآورده کنم.»
او رو به زیک گفت:
«یک شمشیربرگرفت به منشوکِ قرض بدهید.»