چپتر 270: [بدون عنوان]
0دودودودو!
زیک از مجمعالجزایر جنوبیدشوار سوار قایقی شد و یکراستشکل به سمت قاره جنوبی رفت.
پس از پیاده شدن در بندر گولپاسایمون که بخشی از قلمرو پادشاهی کوسکو بود،کرد زیک فوراً به سمت منطقه بیقانون تاخت.
منطقه مرزی که قارههای جنوبیدسته و مرکزی را به همخونسردی متصل میکرد، واقعاً دنیای یاغیان بود.
در میان مناطق آن، شهر بازار سیاه مکانی بود کهمیشناسیشون انواع و اقسام افراد قانونشکن نه تنها از شمال، جنوب وشنیدن قاره مرکزی، بلکه حتی از قاره شرقی به آنجا هجوم میآوردند.
در نتیجه، چیزهایی که به دست آوردنشان در دنیایشکل بیرون دشوار بود، در آنجا جمع میشدند و بزرگترینبرای بازار سیاه در درون منطقه بیقانون شکل گرفته بود.
زیک اکنون به سمتدندان شهر بازار سیاه، مرکز ایننشان بازار سیاه، در حرکت بود.
اینجا همان مکانی بود که پیش از این برایمیشناسیشون کمک به فرار کاروس واردش شده بود، اما موردآشنا کمین قرار گرفت و مجبور شد به قلمرو ایشتار بگریزد.
درست مانند دفعه قبل، زیکدار به ورودی حصارکشیشده منطقه بیقانون رسیدخونسردی و به پست نگهبانی نزدیک شد.
مردانی با چهرههای تهدیدآمیز ازجمع هر سو کمانهای صلیبی خودگرفته را به سمت زیک نشانه رفتند.
در میان آنها، مردی کهمجوز در حال جویدن یک خلالداد دندان بود، به زیک نزدیک شد.
او مجوز عبوری را که از قبل از سایمون گرفته بود،پاسخ به مرد نشان داد. مردی که جلو آمده بود، مجوز زیکصدایی را بررسی کرد و سپس خلال دندانی را که میجوید، تف کرد.
«با معرفی دارمیجوید و دسته ویتودسته اومدی؟ از کجا میشناسیشون؟»
زیک با خونسردیبیرون پاسخ از پیشمیشدند آمادهشدهاش را داد:
«وقتی داشتم تو گولپادندان به چند تا قاچاقچی کمکنشان میکردم، با هم آشنا شدیم.»
با شنیدن این حرف، مرد صدایی از دهانش درآورد، انگار چیزی لایآمادهشدهاش دندانهایش گیر کرده بود و گفت: «هاه، گولپا؟ شنیدم اون منطقه الان شدهانگار قلمرو پادشاهی کوسکو. اگه موقع قاچاق گیر بیفتی، دستاتو خرد میکنن، مگه نه؟»
زیک طوری که انگارمعرفی متوجه منظور او شدهاومدی است، سر تکان داد.
«یه مقام رسمی مثل من اینطوری خرجشبزرگترین رو درمیاره دیگه، نه؟ اگه چیزی خواستی وارداینجا گولپا کنی، بهم خبر بده. برات ردیفش میکنم.»
در قاره جنوبی، مقاماتدندان فاسد به اندازه سنگهایمرد کف جاده فراوان بودند.
شاید به همین دلیل بود کهویتو به نظر میرسید مرد با شنیدنآمادهشدهاش حرفهای زیک، گاردش را پایین آورد.
او شنیده بود که پادشاهی تازه بازسازیشده کوسکو کمی متفاوتمیشناسیشون است، اما ظاهراً با خودش فکر میکرد از آنجایی کهشدیم انسانها در آنجا زندگی میکنند، حتماً مقامات فاسدی هم پیدا میشوند.
در واقع برای آندشوار مرد، تصور یک مقام غیرفاسدشکل و پاکدست بسیار سختتر بود.
مرد نگاهی به زیک انداخت،مجوز سر تکان داد و سپسداد به مردان پشت سرش اشاره کرد.
نگهبانان پستمیجوید حصار رادار باز کردند.
زیک دردندانی سکوت واردمعرفی منطقه بیقانون شد.
او به همان شهر کوچکی رفتمیشدند که قبلاً هنگام کمک به فرارمرکز کاروس، توقف کوتاهی در آن داشت.
در آنجا، وارد مسافرخانه از پیش تعیینشده شد و برای پیداجلو کردن اتاقش به طبقه بالا رفت. در همین حین، یک شبحاومدی سیاه با صدای ملایم شکافته شدن هوا، پیش رویش ظاهر شد.
«خیلی وقته ندیدمتون، رئیس.»
شادیا، اولین شاگردمیجوید ارباب سالماک، دردسته برابر زیک ظاهر شد.
چهرهاش با آخرینبیرون باری که او رابزرگترین دیده بود، تفاوت داشت.
زیک به شادیا گفت:
«وضعیت تو قاره جنوبی چطوره؟»
با ایندندانی سوال، شادیامعرفی دهان باز کرد.
«هنوز تو ظاهر چیزی مشخص نیست، اما اعضای فرقهشکل دارن نفوذشون رو گسترش میدن و بیشتر روی روستاهایبرای کوچیکی تمرکز کردن که ارتباط کمی با دنیای بیرون دارن.»
«فکر میکنیجویدن اونا بهدندان ابیس ربط دارن؟»
«نمیشه با قطعیت گفت، اما بر اساساومدی شواهد و قرائنی که از تحقیقات بهداشتم دست اومده، به نظر میرسه همینطور باشه.»
درست همانطور که زیک انتظار داشت، مناطق تولید قهوه درمیشناسیشون جنوب قاره مرکزی، جایی که ردپای ابیس در آن باقیشدیم مانده بود، به گروه فرقهگرایان در قاره جنوبی متصل بودند.
«ابیس همون نخیـه که امپراتوری، زیمنس و آبل رو بهگرفته هم وصل میکنه. اگه بتونم گیرشون بندازم، میتونم هر سهفرار تاشون رو به هم ربط بدم و ورق رو برگردونم.»
زیک دلیل اینکه چرا فرقهگرایان در قارهسایمون جنوبی این همه کودک را به شهرکرد بازار سیاه میبردند، به جادوی سیاه ربط داد.
«جادوی سیاه به قربانی نیاز داره. و بهترین قربانیها هم بچههای خردسالن.آمادهشدهاش اگه اون حرومزادهها به ابیس وصل باشن، خیلی احتمال داره که دارندرآورد بچهها رو به عنوان قربانی پیشکش میکنن تا با نژاد شیاطین قرارداد ببندن.»
این بدان معنا بود که اگر میتوانست بفهمداومدی کودکانی که از جنوب برده شدهاند به کجا میروند،قاچاقچی میتوانست ضربه مهلکی به هسته اصلی ابیس وارد کند.
زیک از شادیا پرسید:
«راهی هست که بفهمیمدندان بچهها از شهر بازارمرد سیاه به کجا برده میشن؟»
شادیا بامیجوید شنیدن حرفهای اودسته سر تکان داد.
«کسی رو میشناسممیجوید که اطلاعات خیلی خوبیویتو درباره اینجور کارها داره.»
«اون کیه؟»
«رئیس انجمن دزدان.»
زیک ازمیجوید حرفهای شادیادار جا خورد.
«رئیس انجمندندانی دزدان تومعرفی شهر بازار سیاهه؟»
«هیچ جایی بهتربیرون از اینجا برای مخفیبزرگترین شدن دزدها وجود نداره.»
زیک با حرفهایخلال شادیا موافقت کردعبوری و سر تکان داد.
«منطقیه. هر کالای دزدی از انجمن دزداناومدی که آب کردنش تو قاره مرکزی سختداشتم باشه، در هر صورت به اینجا سرازیر میشه.»
زیک از جایش بلند شد.
«نیازی به تلفبیرون کردن وقت نیست. بیابزرگترین همین الان بریم ببینیمش.»
تاریخچه انجمنمیجوید دزدان طولانیدار و عمیق بود.
این سازمان حتی ازمعرفی قبیله نوسترا که بهاومدی سنتهای طولانیاش میبالید، قدیمیتر بود.
هرچه باشد، اگر بیش از چندمیشدند نفر دور هم جمع میشدند، حتماً حداقلاین یک دزد در میان آنها پیدا میشد.
طمع ورزیدن و دزدیدندندان داراییهای دیگران چیزی شبیهمرد به یک غریزه بود.
چنین دزدانی با پنهان شدن در سایههای شهر زندگی میکردند، با زبانآمادهشدهاش خاص خود ارتباط میگرفتند و مجموعه قوانین خودشان را وضع میکردند. آنها فهمیدهانگار بودند که این تنها راهی است که میتوانند برای مدت طولانیتری زنده بمانند.
رئیس انجمن دزدانمیجوید معمولاً با عنواندسته «پادشاه دزدان» شناخته میشد.
انجمن دزدان منحصراً با سرقتجمع کالاها و آب کردن اموالگرفته دزدی برای کسب سود سروکار داشت.
اولین قانون انجمن این بود که اگرسایمون عضوی درخواست ترور و قتل را بپذیرد،کرد برای همیشه از انجمن اخراج خواهد شد.
به همین دلیل، اعضای انجمن دزدان خود را دارایمیشناسیشون جنبهای جنتلمنانه و باشخصیت میدانستند و با غرور فراوان، ازشدیم اینکه با آنها مانند یاغیان بیپروا رفتار شود، متنفر بودند.
مردی که استادمیجوید چنین انجمنی بود وویتو پادشاه دزدان نامیده میشد.
آنکل لومباردی مردیبیرون بود که به دزدبزرگترین بودنش بینهایت افتخار میکرد.
او یک مرد معمولی از جنوب امپراتوری بود، با پیراهنی که دکمههایش بازبررسی بود تا انبوهی از موهای سینهاش را به نمایش بگذارد و ریشی باشکوه وآمادهشدهاش آراسته که طوری با آن رفتار میکرد که گویی جانش به آن بسته است.
آنکل که در هر ده انگشتش انگشترهای جواهرنشان بهمیشناسیشون دست داشت، دستانش را در هم قفل کرد وآشنا با دقت به شادیا که روبرویش نشسته بود، خیره شد.
«فکرش را هم نمیکردم کسی را کهویتو با نام "گل صحرا" شناخته میشود، ازوقتی نزدیک ببینم. واقعاً نمیتوانم شگفتیام را پنهان کنم.»
او دستش را به عقب برد تا گوشش راشکل لمس کند و در یک چشم به هم زدن،برای یک شاخه گل رز سرخ در دستش ظاهر شد.
آنکل رز راخلال به شادیا تقدیمعبوری کرد و ادامه داد:
«شاید در برابر زیبایی شما ناچیز باشد شادیا،کجا اما اجازه دهید این رز سرخ را که سرشارمیکردم از تمام اشتیاق من است، به شما تقدیم کنم.»
شادیا با چهرهای بیتفاوت، گل سرخی را کهاومدی آنکل به او تعارف کرده بود گرفت، رویچند میز گذاشت و نگاهش را به سمت دیگری برگرداند.
آنکل که عمیقاً به شادیا خیره شده بود،درون مسیر نگاه او را دنبال کرد، سرش راهمان به سمت زیک چرخاند و اخمهایش در هم رفت.
«خب، تو دیگهخلال کی هستی کهعبوری با گل صحرا اومدی؟»
زیک برای تغییر دادندار چهرهاش از یک شنلکجا تغییر شکل استفاده کرده بود.
او بهدندانی آنکل نگاهمعرفی کرد و گفت:
«میخوام بدونم بچههایی کهدشوار از قاره جنوبی آوردندرون رو به کجا میبرن.»
با شنیدنجویدن حرفهای زیک،دندان ابروی آنکل پرید.
او فوراً سرش رادار دوباره به سمت شادیا چرخاندمیشناسیشون و با لحنی شیرین گفت:
«سنیوریتا. چطوره به جای موندن تو این خرابشده، بریم بیرون و یه غذای عالی بخوریم؟ یه جاییقاچاقچی هست که گوشت گوساله کبابیش حرف نداره و هیچ جای دیگه نمیتونی لنگهاش رو پیدا کنی، پختششنیدم هم کاملاً بینقصه. من یه شراب باکیفیت دارم، و اگه یه عصر دلپذیر رو با هم اونجا بگذرونیم...»
در یک چشم به هم زدن، شادیا خنجریدرون بیرون کشید و آن را در گل سرخیهمان که آنکل به او داده بود، فرو کرد.
خنجر بلافاصله تا عمقدندان میز محکم فرو رفتمرد و فقط دستهاش بیرون ماند.
آنکل با دیدن ایندار صحنه دستهایش را درکجا هوا تکان داد و گفت:
«سنیوریتا! نیت من خیر بود. عصبانی نشو! یه آدمکجا زیبا خودش یه اثر هنریه. ما آدمهایی هستیم کهمیکردم با هنر سروکار داریم! ما به هنر احترام میذاریم!»
درست همان موقع، زیکدشوار که کنار آنها ایستادهدرون بود، به حرف آمد:
«چقدر جالب.»
با این حرف زیک، آنکلدسته دوباره با چهرهای ناراضی به اوپاسخ نگاه کرد و پرسید: «چی جالبه؟»
«فقط میگفتم جالبه که میبینم یک شوالیهویتو قرمز داره نقش یه دزد رو بازی میکنهداشتم و همچین مزخرفات سبکی رو به زبون میاره.»
با این حرفبیرون زیک، نگاه آنکل دربزرگترین یک لحظه تغییر کرد.
با قضاوت از روی حرفها و حرکاتش، بهمرد نظر میرسید آنکل آدم بینهایت بیخیال و سبکی باشد،میجوید اما او پادشاه دزدان و استاد انجمن دزدان بود.
با این حال، بیشتر مردم فریب ظاهر بیخیالکجا آنکل را میخوردند و نمیتوانستند مهارت واقعی او رامیکردم تشخیص دهند. و این دقیقاً روش کار آنکل بود.
اما به نظر میرسید مردی که از قارهاومدی مرکزی آمده و اکنون روبرویش ایستاده بود، درچند یک نگاه به مهارت او پی برده است.
«مردی که گل صحرادشوار با خودش آورده. همونطور کهشکل انتظار میرفت، آدم معمولیای نیست.»
زیک بهجویدن آنکل نگاهدندان کرد و گفت:
«اولش فقط میخواستم اطلاعاتدار رو بگیرم و برم،کجا اما نظرم عوض شد.»
او شنل تغییر شکلی رادار که پوشیده بود درآورد. سپس،میشناسیشون چهره واقعی زیک نمایان شد.
در یکآوردنشان لحظه، چهره آنکلجمع در هم رفت.
به محض اینکهخلال صورت زیک راعبوری دید، فهمید او کیست.
او با عجله بهدار مردانی که پشت سرشکجا ایستاده بودند اشاره کرد.
زیردستانش با دریافت این اشارهدار بیرون رفتند و فقط آنکل،میشناسیشون زیک و شادیا در اتاق ماندند.
زیک بهآوردنشان آنکل نگاهدشوار کرد و گفت:
«به نظرجویدن میرسه میدونیدندان من کی هستم.»
آنکل آب دهانشمعرفی را به سختیویتو قورت داد و گفت:
«زیک دریکر، از نوادگان مستقیم قبیله دریکرویتو و یک بیدارشدهی اصیل. جوانترین شوالیه قرمزوقتی قاره، شوالیه ارباب دریا، و الی آخر.»
«خوبه، اطلاعاتت کامله.»
زیک به آنکلخلال گفت: «میخوام یکعبوری درخواست رسمی ثبت کنم.»
با این حرف،معرفی آنکل با صداییویتو آرام پاسخ داد:
«داری بهدندانی عنوان زیکمعرفی دریکر درخواست میدی؟»
«درسته. مگه انجمنبیرون دزدان از یکمیشدند دریکر درخواست قبول نمیکنه؟»
آنکل آرام بدنشخلال را به جلوعبوری متمایل کرد و گفت:
«لزوماً اینطور نیست... اما متأسفم، به نظر میرسهکجا این بار مجبورم رد کنم. نمیخوام درگیر یهقاچاقچی مسئله پیچیده بشم و خونریزی بیدلیل راه بیفته.»
«یه مسئلهدندانی پیچیده. منظورت مشکلدار جانشینی قبیله دریکره؟»
آنکل باآوردنشان حرف زیکدشوار سکوت کرد.
قبیله دریکرجویدن که بر قارهمجوز مرکزی تسلط داشت.
یکی از نامزدهای به ارثدسته بردن قبیله، کسی نبود جز زیکپاسخ دریکر که اکنون روبرویش ایستاده بود.
اگر اطلاعاتی مبنی بر همکاری او باویتو زیک دریکر به بیرون درز میکرد، مشخص نبودداشتم جناحهای دیگر چه انتقامجوییهایی ممکن است انجام دهند.
حفظ بیطرفی، تحت هر شرایطی.
این قانونجویدن دوم انجمندندان دزدان بود.
زیک به آنکلمعرفی نگاه کرد وویتو سرش را تکان داد.
«میدونم داری به چیمعرفی فکر میکنی، اما این موضوعکجا هیچ ربطی به جانشینی نداره.»
«اهمیتی نداره. لحظهای که درخواستت رومیشدند قبول کنم، فارغ از هدفش، جناحهایمرکز دیگه اینطوری به قضیه نگاه نمیکنن.»
«نگران انتقامجوییجویدن از طرفدندان آبل هستی؟»
با شنیدن ناممعرفی آبل، آنکل بارویتو دیگر سکوت کرد.
دلیل اینکه انجمن دزدان توانسته بود برایویتو مدت طولانی به حیات خود ادامه دهد،وقتی این بود که آنها همیشه محتاط بودند.
زیک لبخندیآوردنشان زد ودشوار به آنکل گفت:
«خوبه. اینطوری حتی بیشتردندان خوشم میاد. شادیا، مدارکمرد رو بهش نشون بده.»
شادیا مدارکی رامعرفی که با خود آوردهاومدی بود به آنکل داد.
«این چیه؟»
«جزئیات درخواستیآوردنشان که میخوامدشوار ثبت کنم.»
آنکل به سرعتخلال نگاهی اجمالی بهعبوری محتوای گزارش انداخت.
همانطور که اطلاعات داخلدار آن را میخواند، چهرهکجا آنکل آرامآرام تغییر کرد.
«این...»
«این شواهد نشون میده که اون عوضیها دارن اون بچهها رواکنون میدزدن تا به عنوان قربانی برای جادوی سیاه استفاده کنن. و اونشده جادوگران سیاه با امپراتوری، زیمنس و جناح آبل دریکر در ارتباط هستن.»
با شنیدن حرفهای زیک،دندان آنکل با عصبانیت بهمرد او خیره شد و گفت:
«پس این کهمعرفی بیشتر به جناحویتو آبل دریکر مربوط میشه.»
«از نظر نتیجه، آره.»
آنکل در حالی که در فکر فرو رفتهدرون بود چشمانش را بست، سپس سرش را تکانهمان داد و به آرامی از جایش بلند شد.
«...برید بیرون.جویدن من این درخواستمجوز رو قبول نمیکنم.»
با این حرف،معرفی زیک به آنکلویتو نگاه کرد و گفت:
«قانون سوم انجمنمیجوید دزدان. هرگز رویدسته بچهها معامله نکنید.»
با حرفآوردنشان زیک، مردمکدشوار چشمان آنکل لرزید.
زیک بهجویدن او نگاه کردمجوز و ادامه داد:
«انجمن دزدان کالا جابهجا میکنه، نهویتو آدم. و این موضوع در موردآمادهشدهاش بچهها بیشتر صدق میکنه. اشتباه میگم؟»
«...تو ازدندانی کجا قوانینمعرفی انجمن رو میدونی؟»
«اونش مهم نیست. مهم اینهجمع که اگه جلوی این عوضیهاگرفته رو نگیریم، بچههای بیشتری قربانی میشن.»
بیشتر اعضایجویدن انجمن دزداندندان یتیم بودند.
آنها که به دلایل مختلفی مانند جنگ، فقر یا حتی بدون هیچآمادهشدهاش دلیلی توسط والدینشان رها شده بودند، در خیابانها سرگردان میشدند و کمدرآورد نبودند کسانی که در نهایت برای زنده ماندن به دزدی روی میآوردند.
انجمن دزدان بچههای فرزمعرفی و دستکج را از میانکجا آنها به عنوان عضو میپذیرفت.
و آنها از بخشی ازجمع پولی که میدزدیدند برای خریدگرفته نان برای بچههای خیابانی استفاده میکردند.
به همین دلیل، حداقل در شهرهاییعبوری که انجمن دزدان در آنها فعالیت داشت،بررسی هیچ کودکی از گرسنگی در خیابانها نمیمرد.
آنکل نیز یتیمی بوددار که در کوچهپسکوچههای یکی ازمیشناسیشون شهرهای جنوبی امپراتوری پرسه میزد.
زیک بهدندانی آنکل نگاهمعرفی کرد و گفت:
«از تو میخوامبیرون کمکم کنی تامیشدند جلوشون رو بگیرم.»
آنکل به چشمان زیکدندان که پر از عزمیمرد راسخ بود، نگاه کرد.
پس از لحظاتی طولانی تفکر، آهیویتو کشید و بدنش کمی لرزید. سپس،آمادهشدهاش به آرامی لب به سخن گشود:
«معدن نمک.»
آنکل باآوردنشان نگاه زیک تلاقیجمع کرد و گفت:
«اونها بچههاجویدن رو بهدندان معدن نمک بردن.»