چپتر 265: 265
0در زندگی گذشتهاش، زیک باقلمرو استاد خود، یعنی «زاهد جنگل»،طعمه پیمان کوهنشین را بسته بود.
به لطف استادش، او کلاس «شفا دهنده» را بیدارمعمولی کرده و توانسته بود با باز کردن دانتیان میانیاش،دادهاند قدرتی را پرورش دهد که دستکمی از شوالیهها نداشت.
دلیل اینکه استادش چنین قدرتی به زیک اعطانقل کرده بود، این بود که او را بهاختیار یک کوهنشین تبدیل کند تا به شکار هیولاها بپردازد.
زیک در زندگی گذشتهاش،موجوداتی دوشادوش استاد خود هیولاهایشیطانی بیشماری را شکار کرده بود.
در میان آنها هیولاهایی به نام «گونههای باستانی»میکردند وجود داشتند؛ مانند «گاگوک» که پیش از اینافزایش با کمک «مشت پادشاه» او را شکار کرده بود.
هیولاهای معمولی معمولاً موجوداتی هستند که توسط انرژیپادشاه شیطانی تغییر شکل دادهاند، یا با گرفتار شدنتغییر در یک نفرین شوم باستانی به کایمرا تبدیل شدهاند.
با این حال،کافی هیولاهای گونه باستانی بادیگری هیولاهای معمولی تفاوت داشتند.
آن موجودات شرور که منشأشان ناشناختهتوسط بود، با روشهایی حیلهگرانه و بیرحمانهگرفتار سایر موجودات را میکشتند و میبلعیدند.
در میان این گونههایاصلی باستانی، موجوداتی بهشدت ترسناکمیکردند و مخوف نیز وجود داشتند.
استاد زیکداشتند این موجودات راپیش «گونههای ناهنجار» مینامید.
آنها هیولاهایی نبودند که توسط انرژی شیطانی تغییر شکل داده باشند؛ بلکه موجوداتی نامقدسقدرتمندترین از بُعدی دیگر بودند، یا موجوداتی که از مدتها پیش بارها و بارها دچارهیولایی فساد شده و به چیزی کاملاً متفاوت از ذات اصلی خود تبدیل شده بودند.
این گونههای ناهنجار، قلمرو خاص خود را بنا میکردند وشکل با استفاده از هیولاهای دیگر به شکار طعمه میپرداختند وتفاوت سپس با بلعیدن روح آنها، قدرت شوم خود را افزایش میدادند.
سپس، زمانی که به اندازه کافیخاص قدرتمند میشدند، به مکان دیگری نقل مکانبلعیدن کرده و همین چرخه را تکرار میکردند.
در میان این گونههای ناهنجار، چهارکمک هیولا که قدرتمندترین نیرو را در اختیارتوسط داشتند، با نام «چهار خطر» شناخته میشدند.
در زندگی گذشته، استاد زیک دومکان تا از این چهار خطر را گیرهیولا انداخته و شخصاً کارشان را ساخته بود.
و یکی از آنها «کیونگچی»هستند بود؛ همان هیولایی که گمان میرفتدادهاند در مجمعالجزایر جنوبی حضور داشته باشد.
زمانی که استادش در زندگی گذشته به شکار کیونگچی رفت، زیک تازهسپس دانتیان میانی خود را باز کرده بود، بنابراین نمیتوانست کمک مستقیمی به اونقل بکند؛ اما ظاهر کیونگچی و قدرت عظیمش را به وضوح به یاد داشت.
استادش که قدرتی بینظیر و فراتر از هر کس دیگری داشت، مجبور شده بودانرژی نزدیک به سه روز با آن بجنگد، و تنها با استفاده از یک طلسمموجودات سهگانه که به ندرت از آن استفاده میکرد، توانسته بود کیونگچی را از پا درآورد.
در آن نبرد، استادش مورد اصابت حمله کیونگچی قرار گرفتهچرخه و بخشی از بدنش سنگ شده بود؛ تا جایی کهگیر برای درمان آن مجبور شد یک ماه جنگل را ترک کند.
زیک با یادآوری اطلاعاتی که از استادش شنیده بود و آنچه خودشگرفتار در آن زمان دیده بود، ماهیت کیونگچی را برای گروه حاضر توضیح داد.روشهایی همراهانش با شنیدن توضیحات زیک در مورد کیونگچی، همگی از تعجب خشکشان زد.
ریک که زودتر ازاصلی بقیه به خودش آمدهمیکردند بود، رو به زیک گفت:
«مـ... منظورت اینهمانند که همچین موجودکمک خطرناکی تو این جزیرهست؟»
زیک سرشاندازه را تکانقدرتمند داد و گفت:
«این تنها هیولاییه که به هیولاهایتوسط نوع جانور فرمان میده و تواناییگرفتار تبدیل کردن به سنگ رو داره.»
این هیولا مدوسای افسانهای نبود، اماخاص کیونگچی حریفی با ذات و طبیعتیسپس به مراتب بدتر از آن بود.
خلق و خوی آن بینهایت درنده و ظالمانه بودمعمولی و در عین حال به شدت حیلهگر؛ به همین دلیلگرفتار حتی استادش نیز برای شکار آن به دردسر افتاده بود.
زیک به همراهانش کهقدرتمند چهرههایشان در هم رفتهنقل بود نگاه کرد و گفت:
«شکارش کار آسونی نیست، اماهستند جای نگرانی هم نیست. چونشکل من میدونم چطور باید گیرش بندازیم.»
با شنیدن اینذات حرف، همراهانش با تعجببنا به او خیره شدند.
آرینا، گویی که بهگاگوک نمایندگی از بقیه صحبتپادشاه میکرد، از زیک پرسید:
«جناب زیک، با چهقدرتمند روشی میتونیم اون هیولاینقل ترسناک رو گیر بندازیم؟»
زیک به آرینا پاسخ داد:
«میتونیم یه تله بذاریماصلی و بعد با استفاده ازاستفاده یه طعمه، بکشونیمش تو تله.»
با شنیدن اینمانند حرف، جیسون دستش رامشت بالا برد و گفت:
«سـ... سرورم! منظورتون اینه کهمیشدند برای اون هیولا باید ازچرخه چه نوع طعمهای استفاده کنیم؟»
سپس، زیکمعمولی با چهرهایموجوداتی مرموز گفت:
«شاید باورش سخت باشه، اما کیونگچی عادتبنا داره که به دنبال افراد پاک وروح نیکسیرت بره تا اونها رو مجازات کنه.»
جیسون باداشتند شنیدن اینگاگوک حرف جا خورد:
«واقعاً همچین هیولایی وجود داره؟»
«آره، حتی اگه کیونگچی هم نباشه، گاهی اوقات همچین مواردی پیدا میشه. معمولاً تونفرین این شرایط، پاکترین مرد و زن رو از یه روستا انتخاب میکنن، اونها روسایر به عنوان طعمه قرار میدن و هیولا رو به سمت تله میکشونن. برای مثال...»
نگاه زیک به سمت ریک وخاص آرین چرخید. با این نگاه، صورتسپس ریک و آرین از خجالت سرخ شد.
«چرا داریداشتند به مـ...گاگوک ما نگاه میکنی؟»
وقتی زیک سرش را به سمت جیسون و کلر چرخاند، آن دو که متوجه منظور او شده بودند، بلافاصلهگذشته سرشان را به نشانه نفی تکان دادند و گفتند که رابطهشان هنوز به آن مرحله نرسیده است. در واقعیت، اینبنابراین دو نیز به شدت مراعات حال دیگران را میکردند و قلبی پاک داشتند، بنابراین به عنوان طعمه گزینههای بینظیری بودند.
«عالی شد. پسمعمولاً پاکترین و بهترینتوسط افرادمون میشن طعمه.»
با شنیدن این حرف، رنگقلمرو از رخسار ریک و آرین پریدمیپرداختند و صورتشان مثل گچ سفید شد.
درست درداشتند همان لحظه، نریساپیش وارد چادر شد.
«کاپیتان زیک!اندازه این مقدارقدرتمند تور کافیه؟»
نریسا و مردانماهی برای در امان ماندن ازشیطانی دست هیولاها در آبهای اطراف پنهان شده بودندکایمرا و پس از دیدن مثلث، به اردوگاه بازگشته بودند.
زیک از نریسا که تازه برگشتهخاص بود، خواسته بود تا یک تورسپس محکم برای استفاده در تله آماده کند.
او توری را که نریساپیش آورده بود بررسی کرد ومعمولاً با رضایت سر تکان داد.
«همین مقدار باید کافی باشه.»
زیک رومعمولی به سرکارگرموجوداتی دورفها گفت:
«اون چیزیمتفاوت که بهت گفتمقلمرو کی آماده میشه؟»
سرکارگر دورفها بازوهایمانند ستبرش را بهکمک رخ کشید و گفت:
«نگران نباش ارباب!کافی همونطور که گفتیمکان تا فردا آمادهاش میکنیم.»
دورفها که جانشان را مدیون زیک بودند، باشیطانی تمام وجود و از صمیم قلب در حالکایمرا آماده کردن تلهای بودند که او خواسته بود.
«خوبه. افراد منتخب فردا با من بهبنا سمت نقطه هدف حرکت میکنن تا کیونگچیروح و بقیه هیولاها رو به اونجا بکشونیم.»
زیک بهداشتند کی نگاهگاگوک کرد و گفت:
«کی، تو با بانو آرینامیشدند همینجا بمون و از بقیهچرخه افراد به خوبی محافظت کن.»
با این حرف زیک، تمامهستند افراد حاضر در چادر سرشانشکل را به نشانه تایید تکان دادند.
به محض فرا رسیدن روز بعد، زیک افرادپادشاه منتخب را رهبری کرد و از اردوگاه بهتغییر سمت نقطه هدفِ از پیش تعیینشده به راه افتادند.
امنیت داخل اردوگاه به ریچموند سپرده شده بود وهمین محیط بیرونی آن توسط واحدهای کایمن و گوراب محافظتشناخته میشد؛ بنابراین هیچ نگرانیای از بابت حمله هیولاها وجود نداشت.
ریک و آرین که قرار بود نقش طعمه را بازی کنند، جوخهیگرفتار جوانان مردانماهی که مسئولیت استفاده از تورها را بر عهده داشتند، بهناشناخته همراه فلیکس، کلر، دیگو و آستر همگی در این گروه حضور داشتند.
و البته یک نفر دیگر؛ کسی که حضورش برایاستفاده بقیه افراد کاملاً غیرمنتظره بود و زیک او رازمانی به عنوان یکی از اعضای منتخب با خود آورده بود.
او آرون، قاتلمانند شوالیه سابق راکمک انتخاب کرده بود.
زیک با الهام از زمانی که سلاح گرمنقل را در خاندان واردک کالبدشکافی و ارتقا دادهاختیار بود، این بار یک سلاح دیگر ساخته بود.
سپس، این تفنگ جادویی و گلولههای پرانرژی از هوای فشرده را به آرون دادنفرین و نقش تکتیرانداز را به او سپرد.
آرون با ناباوری به زیک نگاه کرد؛ زیک به او کهمیپرداختند دشمن سابقش بود، یک تفنگ و گلوله داده بود. این کار اومکان حتی از زمانی که جانش را بخشیده بود، برای آرون غافلگیرکنندهتر بود.
«نگران نیستیداشتند که بهتگاگوک خیانت کنم؟»
زیک در پاسخکافی به سوال محتاطانه او،دیگری تکخندهای کرد و گفت:
«اگه میخوای خیانت کنی، میتونی اینتوسط کار رو بکنی. البته... به شرطی کهشدن مطمئن باشی میتونی با عواقبش روبرو بشی.»
این ذات زیک بود؛ او همیشه کارهایش رامیکردند با این پیشفرض جلو میبرد که هر یکافزایش از همراهانش ممکن است به او خیانت کنند.
به همین دلیل بود که میتوانست حتیمشت یک دشمن سابق را در جمع خودانرژی بپذیرد و وظیفهای به او محول کند.
آرون که به لطف قدرت آرینا از شستشوی مغزی زیمنس رها شده بود،هیولا در ابتدا از زیک متنفر بود، اما اکنون با دیدگاهی کاملاً متفاوت بهکیونگچی او نگاه میکرد؛ بنابراین دیگر نمیشد او را یک دشمن تمامعیار در نظر گرفت.
به این ترتیب، زیک افرادهستند منتخب از جمله آرون راشکل به اعماق جنگل هدایت کرد.
او سربازان شبحوار را برای شناسایی محیط اطرافمیکردند فرستاد، نقشه سادهای را که تهیه کرده بود بازمیدادند کرد و سپس نقشه عملیات را برایشان توضیح داد.
«الان اینجا هستیم. تلهای که دورفها ساختن سمتپادشاه شماله. ریک و آرین، وقتی کیونگچی پیداش شد،تغییر توجهش رو جلب میکنین و بعد میکشونیدش اینجا.»
درست در همانکافی لحظه، جیسون دستش رادیگری بالا برد و پرسید:
«ارباب، امامعمولی از کجاموجوداتی بفهمیم کدومشون کیونگچیه؟»
زیک نگاهیمتفاوت به جیسوناصلی انداخت و گفت:
«به محضداشتند اینکه پیداش بشه،پیش خودت میفهمی کدومه.»
جیسون با شنیدن حرفهای زیک سرشمکان را کج کرد، اما زیک به جایهیولا توضیح دادن، تنها لبخندی به او زد.
پس از بررسی تمام تلههای دورفها، اوانرژی برای احضار هیولاها آماده شد. این مطمئنتریننفرین روشی بود که از استادش یاد گرفته بود.
یک بمبمتفاوت مانا ازاصلی کتش بیرون آورد.
سپس، بمبهای مانامانند را به تمامکمک جهات پرتاب کرد.
بوم!
غرش انفجارهایی که جنگل راهستند به لرزه درآورد، از گوشهشکل و کنار به گوش رسید.
همراهانش از رفتارذات عجیب و غریبخاص زیک دستپاچه شده بودند.
دیگو با وحشت فریاد زد:
«سـ-سرورم زیک!اندازه دارین چیکارقدرتمند میکنین آخه!»
اما زیک بیتفاوت به او، مقدار زیادیانرژی بمب مانا که از قبل آماده کردهنفرین بود را از موجودی خود بیرون آورد.
«همینطوری اونجا خشک نشین، یه کاری بکنین که بودنتوناستفاده به یه دردی بخوره. تا جایی که میتونین اونازمانی رو به همه طرف پرتاب کنین، به جز سمت شمال.»
فرمان گیجکنندهای بود، اماگاگوک همه دستورات زیک راپادشاه مو به مو اجرا کردند.
«هاه!»
با شروع کلون، همهموجوداتی شروع به پرتاب بمبشیطانی به تمام جهات کردند.
بوم!
پس از منفجر کردن بمبها برای مدتی طولانی، آنقدرمعمولی که تمام جنگل به لرزه دربیاید، زیک در سکوتی کهگرفتار پس از آن حاکم شد، با دقت گوش فرا داد.
سپس، شمشیرش راکافی بیرون کشید ومکان با قاطعیت گفت:
«همه آماده باشین. دارن میان.»
زیک دستش را درازاصلی کرد و شعلهی آتشدانمیکردند مقدس را روشن کرد.
ووش!
شعلهی آتشدان مقدس، گروهقدرتمند زیک را به صورتنقل دایرهوار در بر گرفت.
کسانی که با او به جزیرهی قبیلهانرژی دریای عمیق رفته بودند، ماهرانه سلاحهای خودنفرین را به شعلهی آتشدان مقدس آغشته کردند.
کسانی هم که برای اولین بارخاص آتشدان مقدس را میدیدند، با احتیاط تماشابلعیدن کردند و کار بقیه را تقلید کردند.
بام-بام-بام-بام!
گرااااااه!
طولی نکشید که هیولاهاییموجوداتی که بوی انسانها راشیطانی حس کرده بودند، هجوم آوردند.
هیولایی شبیه به یکاصلی مینوتور سعی کرد از میاناستفاده شعلههای آتشدان مقدس یورش بیاورد.
شعلهی آتشدان مقدس رویگاگوک شمشیر جواهرنشان، رولند، که درمعمولی دست زیک بود، زبانه کشید.
اسلش!
رولند با یکمعمولاً ضربه، مینوتور راتوسط به دو نیم کرد.
در پی آن،ذات هیولاها از هرخاص سو هجوم آوردند.
زیک فریاد زد:
«هیچکس آرایش رو بهقدرتمند هم نزنه! از داخلنقل شعلههای آتشدان مقدس بجنگید!»
با فرمان او، کلون که در بیرونیترین موقعیتشیطانی قرار داشت، گرز خود را بالا برد و باشدهاند مجازات نور، سر هیولاهای مهاجم را در هم کوبید.
کرانچ!
«کیییییک!»
علاوه بر او، بقیه نیز سلاحهایشانمکان را بالا بردند و از پشتچهار شعلههای آتشدان مقدس با هیولاها جنگیدند.
چیزی که در طول مبارزه باتوسط هیولاها بیش از همه به چشم میآمد،شدن در کمال تعجب، دیگو و آستر بودند.
«بیاین جلو ببینم!»
دیگو با شمشیرهای دوگانهاش که به شعلهی مقدس آغشته شده بود، به شکلی تماشایی هیولاهاشیطانی را از پا درمیآورد و آستر با استفاده از طول نیزهاش، هیولاها را در فاصلهمنشأشان نگه میداشت و با دقت تنها به نقاط حیاتیشان ضربه میزد تا کارشان را تمام کند.
«همونطور کهاندازه از شوالیههایقدرتمند پنجستاره انتظار میرفت.»
ریک نیز پس ازموجوداتی تمریناتش با فارل، حرکات بسیارتغییر بهتری از خود نشان میداد.
در همان لحظه بود که...
ووش!
چشمان زیک به فلیکس افتاد کهمکان شمشیرش را تاب داد و گردن یکهیولا هیولا را با یک ضربه قطع کرد.
زیک از تماشایمعمولاً شمشیرزنی فلیکس کمیتوسط تحت تأثیر قرار گرفت.
«این بچه، فلیکس،ذات حتی از قبلخاص هم بیشتر پیشرفت کرده.»
او نتوانسته بود مهارتهای لیام را که به دنبال گروهمعمولاً هادس رفته بود تأیید کند، اما به نظر میرسید کهشدن این دو نفر به عنوان محرکی برای یکدیگر عمل میکردند.
«لیام، پادشاه مزدوران. و فلیکس، جانشین آرچدیگری پالادین. این دو نفر در آینده بهقدرتمندترین چهرههای کلیدی شوالیههای شمشیر سیاه تبدیل میشن.»
زیک لبخند محویمعمولاً زد و شمشیرشتوسط را تاب داد.
اسلش!
با وجود اینکه دهها هیولا بهکمک آنها هجوم آورده بودند، گروه بدونهستند مشکل توانست از پس آنها بربیاید.
دلیلش این بود که هرگاه همراهانش خسته میشدند، زیک به موقعتکرار از شفا استفاده میکرد و با مهارت فریاد جنگی که ازشخصاً جذب مدال اورک به دست آورده بود، روحیهی آنها را بالا میبرد.
«هاااااااه!»
هنگامی که زیک فریادی سر داد تا قدرتش رااستفاده متمرکز کند، روحیهی همه به وضوح بالا رفت وزمانی توانستند نیرویی بیشتر از حد معمول از خود بیرون بکشند.
زیک نیز با استفاده از پرخوری ومشت جذب به موقع اجساد هیولاهایی که اطرافشانانرژی تلنبار شده بود، قدرت خود را بازیابی میکرد.
و در یک لحظه...
رامبل...
تمام جنگلمتفاوت به لرزه درآمدقلمرو و زمین لرزید.
در یک چشم بهگاگوک هم زدن، همراهانش دستپاچه شدندمعمولی و به اطراف نگاه کردند.
«ایـ-این دیگه چی بود؟»
کاااااااااک!
جیغ مهیبی کهذات گویی آسمان راخاص میشکافت، طنینانداز شد.
زیک باداشتند چهرهای منقبضگاگوک و پرتنش گفت:
«داره میاد.»
حتی هیولاهایی که با درندگی به سمتشانانرژی هجوم میآوردند، با شنیدن پژواک این جیغنفرین به لرزه افتادند و از حرکت ایستادند.
در همان لحظه بود.
کووووووونگ!
صدای باد شدیدیکافی از آسمان بالایمکان سرشان به گوش رسید.
فلیکس بیاختیار سرش را بالا گرفتتوسط و به آسمان نگاه کرد. چیز غولپیکریشدن در حال پرواز از بالای سرشان بود.
«آ-اون دیگه چیه!»
کاااااااااک!
جیغ مهیب هیولاکافی نزدیکتر از قبلمکان به گوش رسید.
تندباد عظیمی زیکمعمولاً و همراهانش راتوسط در بر گرفت.
زیک میدان نیروی باد را فعالخاص کرد و دیوار بادی ساخت تاسپس حد امکان از همراهانش محافظت کند.
ووووش!
باد فروکش کردکافی و چیزی ازمکان آسمان فرود آمد.
رنگ ازمعمولی رخسار همه، بههستند جز زیک، پرید.
«یـ-یعنی اون کیونگچیه؟»
از هر هیولای دیگری بزرگتر بود. این جانور با خطوط راهراهموجوداتی سیاه و جثهی عظیمش که به نظر میرسید میتواند یک غولشوم را در یک لقمه ببلعد، دندانهای تیزش را به نمایش گذاشت.
بدنش شبیه به ببر بود، اما چهرهای مانند انسان داشت کهتکرار به رنگ سرخ آغشته شده بود. علاوه بر این، بالهای غولپیکریشخصاً بر پشتش داشت که از پرهای سیاهی همرنگ بدنش پوشیده شده بود.
کرررررررر—
زیک رولند را دراصلی دست فشرد و رومیکردند در روی کیونگچی ایستاد.
«خودشه.»
کوچکتر از زمانی بود که درمکان زندگی گذشتهاش آن را دیده بود،چهار اما دقیقاً همان ظاهر را داشت.
به نظر میرسید زمانی کههستند استادش با آن روبرو شده بود،دادهاند این هیولا بیشتر رشد کرده بود.
زیک فریاد زد:
«تا وقتی من سرگرمشگاگوک میکنم، آرین و ریک،پادشاه برید سمت نقطهی هدف!»
از آنجا که این موجود بسیارمکان مکار بود، هرگز فریب تلهای کهچهار کاملاً آشکار پهن شده بود را نمیخورد.
با حرفهای زیک، همانطور که از قبلانرژی هماهنگ شده بود، کلر و فلیکس، ریک وشوم آرین را برداشتند و به سمت شمال دویدند.
کررررر—
با حرکت آرین و ریکپیش که هر دو پاکدامن ومعمولاً باکره بودند، کیونگچی سرش را چرخاند.
به دلیل غریزهاش در تمایل به اعمالدیگری مجازات سنگینتر بر افراد پاک و نیکسیرت،قدرتمندترین سعی میکرد ابتدا به آنها حمله کند.
برنامه زیک این بود که از این غریزهی کیونگچی استفاده کنددادهاند تا به دنبال یک نقطهی ضعف بگردد، زخمی بر آن وارد کندمنشأشان و سپس برای به دام انداختن این موجود، تلهای برایش پهن کند.
اما در همان لحظه...
کاااااااااک!
کیونگچی ناگهان سرش را چرخاند ومکان نه به سمت آرین و ریک،چهار بلکه مستقیماً به سوی زیک هجوم آورد.
«چی؟»
کابوم!
کیونگچی با پنجهی جلویی غولپیکرش به زیکمشت ضربه زد و زیک با عجله از گامشیطانی شبح استفاده کرد تا به عقب عقبنشینی کند.
زمینی که کیونگچی باقدرتمند پنجهاش به آن کوبیده بود،همین کاملاً کنده و متلاشی شد.
کررررر—
این کیونگچی بود که در حالی کهبنا چشمانش با درخششی سرخ میدرخشید، بار دیگر دندانهایقدرت نیش خود را برای زیک به نمایش گذاشت.
«چرا من؟»
باورنکردنی بود، اما به نظر میرسید کیونگچیدیگری زیک را به عنوان پاکترین و نیکسیرتترینقدرتمندترین فرد حاضر در آنجا تشخیص داده بود.
زیک شمشیرش رامعمولاً به سمت کیونگچیتوسط نشانه رفت و گفت:
«برنامه عوض شد!»
او فریاد زد:
«من طعمه میشم!کافی همه به سمتمکان تله فرار کنین!»