چپتر 348: بیداری گیلیان
0«جـ-جلوشو بگیرین!»
جادوگران فرقهگرا ازباید برخورد ناگهانی صاعقهاون با وحشت فریاد کشیدند.
اما نورمخفیگاهش آذرخش تنها بردندانقروچهای تختروان فرود نیامد.
چرققق!
صاعقه به اطراف سرایتمیدان کرد و پیکر جادوگران فرقهگراینباید پیرامون را در بر گرفت.
«گـرررغ!»
جادوگرانی که هدف صاعقه قرار گرفتهلعنت بودند، در حالی که کف ازباید دهانشان سرازیر میشد روی زمین افتادند.
افراد گارد امپراتوری که برای درگیریخود با شوالیههای گولم به جلو یورش میبردند،بلندتر با دیدن این صحنه بهسوی تختروان چرخیدند.
اما درست در همان لحظه، شوالیههایلعنت گولم شمشیرهای بزرگ خود را بالاباید بردند و به گارد امپراتوری تاختند.
ووووش!
شمشیری بزرگ، حتی بلندتر از قامتلعنت یک مرد بالغ، با شتاب برباید سر شوالیههای گارد امپراتوری فرود آمد.
بوممم!
برخلاف شوالیههای کاخ عقرب آسمانی، افرادلعنت گارد امپراتوری تکتک از هم پراکنده شدندژولیوس تا از مسیر ضربه شمشیر بزرگ بگریزند.
در همان لحظه، گلوله سهمگین یکاون توپ مانا به سوی تختروانی کهغبار امپراتور درونش قرار داشت شلیک شد.
پیش از آنکه گارد امپراتوری بتواندلعنت خود را به آنجا برساند، توپ ماناژولیوس در چشمبههمزدنی اصابت کرد و منفجر شد.
بوممم!
انفجار مهیب سراسرعقب خرابههای پادشاه مقدسلعنت را به لرزه درآورد.
کارلیتو از مخفیگاهش درژولیوس عقب میدان، با دیدنمیشدم این صحنه دندانقروچهای کرد.
«لعنت بهش. اصلاً نباید میاومدمدندانقروچهای اینجا. باید جلو ژولیوس سر خماینجا میکردم و با اون همپیمان میشدم!»
طولی نکشید که گردشمشیرهای و غبار فرو نشستبردند و تختروان نمایان شد.
در کمال شگفتی، تختروانمیدان کاملاً سالم و دستنخوردهاصلاً بر جای مانده بود.
فششش—
سدی محافظ تختروان را در بر گرفته و مانعنباید از آسیب توپ مانا شده بود، اما گویی توانش تهنکشید کشیده باشد، سد نیمکرهای بلافاصله فرو ریخت و ناپدید شد.
با از میان رفتن سدبزرگ محافظ، افراد گارد امپراتوری بیدرنگووووش به سمت تختروان هجوم بردند.
«همین حالامخفیگاهش اینجا رومیدان ترک میکنیم!»
شوالیههای گارد تختروان امپراتورژولیوس را بلند کردند ومیشدم خواستند بیدرنگ عقبنشینی کنند.
اما در همانعقب دم، ناگهان چیزی ازبهش پشت پرده بیرون جهید.
چنگ!
دستی سیاه و خشکیده—درستمیدان مانند دست یک مومیایی—سرِاصلاً شوالیه نگهدارنده تختروان را گرفت.
سسس—
آن دست چروکیده درمیدان یک چشمبههمزدن نیروی حیاتاصلاً شوالیه را بیرون کشید.
«آرغغغ!»
شوالیهای که تختروان را به دوشلعنت میکشید، با مکیده شدن شیره جانش،باید مثل مومیایی خشکید و تحلیل رفت.
گرومب!
شوالیه که حالا اسکلتیمیدان پوشیده در پوستی نازک بیشنباید نبود، نقش بر زمین شد.
دست پژمردهای که سر شوالیه را چنگبالا زده بود—دست خودِ امپراتور—کمکم طراوتش را بازیافتقامت و به هیبت یک دست معمولی برگشت.
اما حتی آنعقب دست هم بهسختی بهبهش دست انسان شباهت داشت.
پوستش سیاه شده بودژولیوس و ناخنهایش مثل چنگالهایمیشدم درندهای تیز و بلند بودند.
امپراتور دستش را بهمیدان درون پرده پس کشیداصلاً و با خشم نعره زد:
«همین الان وارد جاییشمشیرهای بشید که بقایای پادشاهبردند مقدس اونجاست! زود باشید!»
امپراتور با این باور که یافتن بقایا قدرت راستینش رامیاومدم بازمیگرداند، با صدایی آکنده از جنون افراد گارد امپراتوری راگرد به پیش میراند و آنها را به کام مرگ سوق میداد.
گارد امپراتوری طبق فرمان بهسوی در به راهمیشدم افتادند. همزمان با بالا رفتن شمشیرهایشان با عزمیکمال راسخ، تیغههای هاله بر روی سلاحها زبانه کشید.
اعضای گارد امپراتوریعقب تیغههای هاله خود رابهش بر شوالیههای گولم کوبیدند.
بوممم!
ضربات سنگین فرود آمد، امادندانقروچهای شوالیههای گولم حتی تیغههای هالهمیاومدم گارد امپراتوری را هم دفع کردند.
سپرهای آنها که از میتریل توپراون با روکشی از اوریکالکوم ساخته شدهغبار بود، ضربات را کاملاً بیاثر میکرد.
دانگ!
شوالیههای گولم بیهیچ زحمتی سپرهایشان راخود رو به جلو حائل کردند وحتی مانند دیواری رسوخناپذیر ورودی را بستند.
با وجودمخفیگاهش چنین سد استواری،دندانقروچهای پیشروی ناممکن بود.
در این هنگام،باید فریاد امپراتور دوباره ازهمپیمان درون تختروان طنینانداز شد:
«گیلیان رو بیدار کنید!»
با غرش امپراتور، جادوگر فرقهگرایی که در همانبردند نزدیکی بود از جا پرید و با شتاببالغ یادگار مقدس را بالا برد و تکان داد.
بتِ جمجمهای که ماری به دورش چنبرهبهش زده بود، بهشدت شروع به لرزیدن کردمیکردم و سپس دهانش تا انتها گشوده شد.
فششش—
نقشبرجسته مار که تا پیش ازلعنت آن سنگی مینمود، با صدایی رعبآورباید شروع به وول خوردن و جنبیدن کرد.
مار از روی عصا به پایین خزید وبردند روی زمین افتاد، سپس با حرکتی برقآسا بهبالغ سمت گیلیانِ به بند کشیده شده هجوم برد.
«او-اون دیگه چه کوفتیه؟!»
کارلیتو که در کنار گیلیان ایستاده بود، بامیشدم دیدن مار سیاهی که نزدیک میشد جا خورد وشگفتی شمشیرش را سراسیمه چرخاند تا آن را دور کند.
«گمشو! برو عقب!»
اما مار سرش را خشکبزرگ و بیحرکت بالا آورد وووووش به چشمان کارلیتو زل زد.
چشمان سرخ مار درخشیدمیدان و دیدگان کارلیتو بهاصلاً یکباره مات و بیفروغ گشت.
«اوه...؟»
کارلیتو تلوتلوخوران عقبعقب رفت و مار بهبهش سمت گیلیانِ مهارشده خزید.
سسس!
مار با صداییعقب چندشآور و وهمانگیز ازبهش بدن گیلیان بالا رفت.
همین که مار به درون بندهایاون چرمی نفوذ کرد، گیلیان نعرهای هیولاوار سرفرو داد و دیوانهوار دست و پا زد.
غررررا!
پیکر متشنج گیلیانلحظه لحظاتی بعد سست شدبالا و از تقلا افتاد.
اما ناگهان،مخفیگاهش با تکانیمیدان شدید صاف ایستاد.
سسس—
انرژی سیاه وعقب شومی از کالبدلعنت گیلیان زبانه کشید.
بندهای چرمی که افسونشانشمشیرهای باطل شده بود، دیگر توانتاختند مهار کردن او را نداشتند.
گیلیان بندهایمخفیگاهش چرمی رامیدان از هم درید.
قرررچ!
مهاربندهای جادویی ساختهشدهعقب از پوست اژدهالعنت در جا شکافته شدند.
او پوزهبند فلزی چهرهاششمشیرهای را با خشونت کَندبردند و به کناری انداخت.
«هاه، هاه...»
بر صورت نمایانشده گیلیان،ژولیوس نشانی تتو مانند به شکلطولی ماری سیاه نقش بسته بود.
چشمانش درست مثل دیدگان ماریدندانقروچهای که لحظاتی پیش کارلیتو رامیاومدم مسخ کرده بود، به سرخی میزد.
«اررغ!»
گیلیان از دردعقب کشنده سرش رالعنت میان دستهایش فشرد.
در همان لحظه،باید غریو دیگری ازاون درون تختروان برخاست:
«گیلیان! همین الان اونمیدان حشرات موذی رو ازاصلاً جلوی چشمم ناپدید کن!»
با فرمانهمان امپراتور، سرخی چشمانبزرگ گیلیان پررنگتر شد.
«گـررر!»
انرژی سیاه باباید شدت از بدناون او فوران کرد.
گیلیان که در آستانه ورود به ردهبهش شوالیه سیاه قرار داشت، در اصل یکیمیکردم از نخبگان در میان فرماندهان سپاه امپراتوری بود.
اما نیرویی که اکنونشمشیرهای از پیکرش ساطع میشد، فرسنگهاتاختند از حد معمولش فراتر میرفت.
گیلیان شمشیر بزرگی رامیدان که به پشتش بستهاصلاً شده بود بیرون کشید.
زنجیرهای دور آن را بامیکردم دست خالی پاره کرد ونکشید پارچه پیچیدهشده به دورش را گشود.
شمشیری تنومند و کُند پدیدار شد؛ هیبتیبهش شبیه به ساطور قصابی در یک سلاخخانه داشتاون که برای بریدن گردن هیولاها ساخته شده باشد.
او شمشیر به دست بهسویبزرگ شوالیههای گولم که مسیر راووووش سد کرده بودند یورش برد.
هوووش!
گیلیان، در حالی که انرژی سیاهاون او را فرا گرفته بود، شمشیر بزرگشفرو را بر سپرهای شوالیههای گولم فرود آورد.
بوممم!
شوالیههای گولمی که در برابر تیغههای هالهبالا گارد امپراتوری حتی تکان هم نخورده بودند، تنهامرد با همین یک ضربه آرایششان درهم کوبیده شد.
اما تاختوتازمخفیگاهش گیلیان بهمیدان همینجا ختم نشد.
هوووش!
او شمشیر سنگینش را عقبدندانقروچهای کشید و بارها و بارها ضرباتشاینجا را بر پیکر شوالیههای گولم کوبید.
بوممم!
سپرها و حتی زرههای میتریلی زیر ضربات شمشیراصلاً بزرگ گیلیان فرو رفتند و چند تن از شوالیههایمیشدم گولم با این ضربات به سوی دیوار پرتاب شدند.
غرررش!
با درهم شکستن آرایش شوالیههایدندانقروچهای گولم زیر حملات سهمگین گیلیان،میاومدم مسیر منتهی به درگاه گشوده شد.
گارد امپراتوری از فرصت بهرهبزرگ جست تا کجاوه امپراتور راووووش بهسرعت به درون حمل کند.
فضای داخلی استراحتگاه پادشاهمیدان مقدس پهناور بود، همپای کلیساینباید جامع بزرگ در شاهزادهنشین وادوکا.
دیوارنگارههای پرنقشونگار بر دیوارها خودنمایی میکردنداون و تالار به سبک روبرن، بسیارغبار باشکوه و مقدس آراسته شده بود.
در مرکز آن، تندیس سترگی ازلعنت پادشاه مقدس افراشته شده بود وباید تابوتی سنگی پیش پای آن قرار داشت.
جادوگر فرقهگراهمان با هیجانشمشیرهای فریاد زد:
«اعلیحضرت! همینه!مخفیگاهش این باید بقایایدندانقروچهای پادشاه مقدس باشه!»
امپراتور دستش را ازژولیوس پشت پرده بیرون آورد وطولی با اشاره دستور بررسی داد.
شوالیههای گارد امپراتوری پیشمیدان رفتند و درپوش تابوتاصلاً سنگی را کنار زدند.
درون تابوت، شوالیهای با زرهی درست همانند تندیسبردند آرمیده بود؛ شمشیری روی سینهاش جای داشت وبالغ دستانش در حالتی نیایشگونه در هم گره خورده بود.
وضعیتی برازنده برایعقب پادشاه مقدس، نمادلعنت راستین شوالیههای قدسی.
غرومب—
اما در همانعقب دم، تمامی استراحتگاهلعنت رو به لرزیدن نهاد.
امپراتور، گویی کمترین اهمیتی به این لرزشبالا نمیداد، از کجاوه برخاست، پرده را کنارقامت زد و آهسته قدم به بیرون گذاشت.
با این همه، پیکر امپراتوردندانقروچهای که اکنون نمایان شده بود،میاومدم ناهنجار و غیرعادی به نظر میرسید.
صورتش زیر پارچهای ضخیم پوشانده شده بود، اما اندام غولآسایش—فرسنگهانکشید فراتر از جثه یک انسان معمولی—ردای ارغوانی و نمادین امپراتور رمجای را چنان کشیده بود که گویی هر آن از هم میدرد.
تِرَق!
صدایی هولناک از شانه امپراتور بلند شد وبردند استخوانی بهگونهای نامتعارف بیرون زد. ردایی که از پیششتاب کشیده شده بود، در آستانه پاره شدن قرار گرفت.
با هر گامیعقب که امپراتور از کجاوهبهش برمیداشت، سنگفرش زمین میلرزید.
او سرانجام باباید گامهایی سنگین بهاون تابوت سنگی رسید.
همین که دست هیولاوار و چنگالمانندش را درازاصلاً کرد تا بقایای پادشاه مقدس را از درونهمپیمان تابوت بردارد، جادوگر فرقهگرا به او نزدیک شد:
«ا-اعلیحضرت!»
امپراتور سر چرخاند، ازمیدان پشت پارچه خشمگینانه بهاصلاً جادوگر خیره شد و غرید:
«دارین چه غلطی میکنین؟! بقایای پادشاه مقدسهمپیمان اینجاست! تقدیمش کنین به مارِ درون دهاننشست سیاه و فوراً بدنم رو بازسازی کنین!»
اما جادوگر فرقهگرا با نگاهیدندانقروچهای آکنده از بهت و سردرگمیمیاومدم به امپراتور نگریست و گفت:
«صورت فلکی خواهان این نیست.»
غرومب—
استراحتگاه بار دیگرباید لرزید و شکافهایی دهانگشودههمپیمان روی دیوارها پدیدار شدند.
حتی از پشت آن پارچهدندانقروچهای ضخیم هم نگاه درنده ومیاومدم خوی وحشی امپراتور آشکار بود:
«حالا دیگههمان جلوی منشمشیرهای قد علم میکنی؟!»
امپراتور دستشمخفیگاهش را به سمتدندانقروچهای جادوگر دراز کرد.
نیرویی مقاومتناپذیر جادوگرباید را بیاختیار بهاون چنگال امپراتور کشاند.
«گـ... گوووه! ا-اعلیحضرت!»
امپراتور جادوگر را باشمشیرهای یک دست فشرد وبردند چون جانوری درنده خرناس کشید:
«خدای شما این بقایا رودندانقروچهای میخواست، منم آوردمش. حالا میگیمیاومدم این چیزی نیست که میخواد؟!»
قرچ!
با فشار پنجه امپراتور، استخواندندانقروچهای گردن جادوگر خرد شد ومیاومدم کالبدش همچون عروسکی بیجان آویزان ماند.
فششش—
امپراتور نیروی حیاتعقب جادوگر را بهلعنت درون کشید و بلعید.
تِرَق!
پشت و شانههایش بار دیگردندانقروچهای بهشکلی ناموزون ورم کردند ومیاومدم ردا را دوباره به تنگی کشیدند.
او برهمان سر دیگرشمشیرهای جادوگران غرید:
«فوراً خداتون رو احضارمیدان کنین! برام یه بدناصلاً جوون، نیرومند و فناناپذیر بیارین...»
چِلق!
امپراتور با حسعقب دردی ناگهانی درلعنت کمرش، آهسته رو برگرداند.
بقایای پادشاه مقدس که در تابوت آرمیدهبالا بود، برخاسته بود و تیغه شمشیری راقامت تا دسته در کمر او فرو کرده بود.
برق خشممخفیگاهش در چشمانمیدان امپراتور درخشید:
«موش کثیف!»
جِرق جِرق!
نوری خیرهکننده و آذرخشی بنیانکنبزرگ از شمشیری که در کمرووووش امپراتور جای گرفته بود، فوران کرد.
«آااارغ!»
امپراتور در حالی که قدرتمیکردم نور سرتاسر کالبدش را میسوزاند،نکشید از اعماق حنجره فریاد کشید.
فسسس—
زیک که درون تابوت دراز کشیدهخود بود، شنل دگرپیکریاش را کنار زدحتی و به پیکر راستین خود بازگشت.
زیک رولاند را همانطور فرورفتهدندانقروچهای در کمر امپراتور رها کردمیاومدم و بیدرنگ باهاموت را برکشید.
نیروهای گارداینجا امپراتوری به سویمیکردم او هجوم بردند.
وووش!
بیش از ده تیغه هاله بهخود جانب زیک به پرواز درآمد، اماحتی او حتی خم به ابرو نیاورد.
زیک از درون تابوت به بیرونلعنت جهید و شمشیرش را بر سرباید شوالیههای مهاجم گارد امپراتوری فرود آورد.
فرم کاربردی تکنیک اژدهاکشی
چی شمشیر سیاه: تندباد سیاه
تندباد شمشیر آغشته بهشمشیرهای انرژی قیرگون، شوالیههای پیشتازانبردند گارد امپراتوری را درنوردید.
«ارغ!»
همین که نیروهای گاردمیاومدم عقب نشستند، زیک دوزخ یخبنداناون را بر سرشان فرود آورد.
در حالی که تقلا میکردند تعادلشان را زیردندانقروچهای فشار تندباد سیاه حفظ کنند، با افت شدید دمامیکردم و سنگین و کند شدن اندامهایشان دچار وحشت شدند.
«هاه!»
شوالیههای گارد امپراتوری تمام زورشاناون را زدند تا با فورانگرد هاله، سرما را از تنشان بزدایند.
درست در همان هنگام،میاومدم شعلهای دهشتناک آنان رامیکردم در کام خود کشید.
«آااارغ!»
دوزخ شعلهای که زیک بلافاصله به کاربالا بست، با تندباد سیاه گره خورد وقامت آتشی سهمگین برافروخت که گرداگرد گارد امپراتوری پیچید.
پیش از آنکه سوز سرما رنگ ببازد،میشدم زبانههای آتش تن و جانشان را گداخت.نمایان مذبوحانه دستوپا میزدند تا بگریزند، اما بیحاصل بود.
سرنوشت شوالیههای گاردنباید امپراتوری تجسم عینیباید خودِ جهنم بود.
زیک در میانه زبانهکارلیتو کشیدن آتش خروشان، آهستهدندانقروچهای به سوی امپراتور گام برداشت.
«با فرورفتن رولاند توشمشیرهای بدنش و اصابت مستقیم تندرتاختند آسمانی، نباید بتونه دووم بیاره.»
زیک با این پندار به سمت کجاوهای رفت کهنکشید امپراتور پشت آن پناه گرفته بود، اما در همانسالم لحظه جادوگران فرقهگرا نفرینهایی را به سوی او پرتاب کردند.
هوممم!
انعکاس نفرین به کار افتادمخفیگاهش و نفرینها را دقیقاً بهبهش سمت خودِ طلسمکنندگان پس زد.
«آااارغ!»
جادوگران بر اثر اصابتمیکردم نفرینهای بازگشتهشان، بر زمینطولی افتاده و به رعشه درآمدند.
زیک بیامان شمشیر فرودمیاومدم آورد و سرهایشان رامیکردم از تن جدا ساخت.
«با اینکه تکنیک سرکوب مانا برقراره،عقب بازم از جادو استفاده کردن. این بیشترمیاومدم به افسونگری باستانی شبیه تا جادوی حقیقی.»
جادوی این ساحران ساختار کهنطلسمها را دربالا خود حفظ کرده بود؛ درست همانطور که زیکمرد حدس زده بود، بیشتر به افسونگری شباهت داشت.
این جادو وابسته به مانا نبود، بلکه از داروها وگرد مواد ویژه به عنوان کاتالیزور سود میجست یا قدرتی وامگرفته ازمانده صورت فلکی بود، از این رو از تیررس سرکوب مانا میگریخت.
همین که زیک جادوگران را از پا درآوردمیکردم و به کجاوه نزدیک شد، ناگهان کجاوه تکانفرو شدیدی خورد و به سوی او پرتاب شد.
بوم!
زیک کجاوهای را کهشمشیرهای در هوا پرواز میکرد، باتاختند باهاموت به دو نیم کرد.
سپس تودهای سترگ ومیکردم سهمگین دیگر با سرعت سرسامآورنکشید به سمت زیک شلیک شد.
بوم!
مانایی متراکم، درست شبیهکارلیتو به توپ مانای فشردهدندانقروچهای زیک، به سویش سرازیر شد.
زیک بهسرعت باهاموت راشمشیرهای بالا آورد و به سمتتاختند این توپ مانا فرود آورد.
بوم!
توپ مانا از کنارههامیاومدم شکافته شد، بیاثر گشتمیکردم و از هم پاشید.
زیک سر بلند کرد تامخفیگاهش ببیند چه کسی این توپ مانااصلاً را به سویش شلیک کرده است.
خرررر—
هیکلی حتی درشتتر و سهمگینتر از یکمیشدم اوگر. موها و ریشی آشفته و ژولیده.نمایان دندانهای نیشی تیز و کشیده همچون یک هیولا.
پیکری دهشتناک کهنباید محال بود بتوان ذرهایژولیوس انسانیت در آن دید.
این هیولای کریه وکارلیتو هولناک، هویت راستین امپراتور امپراتوریلعنت رم، نرو کلودیوس کنستانتینوس بود.