---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 348: بیداری گیلیان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 348: بیداری گیلیان

0

«جـ-جلوشو بگیرین!»

جادوگران فرقه‌گرا از‌باید​ برخورد ناگهانی صاعقه‌اون​ با وحشت فریاد کشیدند.

اما نور‌مخفیگاهش​ آذرخش تنها بر‌دندان‌قروچه‌ای​ تخت‌روان فرود نیامد.

چرققق!

صاعقه به اطراف سرایت‌میدان​ کرد و پیکر جادوگران فرقه‌گرای‌نباید​ پیرامون را در بر گرفت.

«گـرررغ!»

جادوگرانی که هدف صاعقه قرار گرفته‌لعنت​ بودند، در حالی که کف از‌باید​ دهانشان سرازیر می‌شد روی زمین افتادند.

افراد گارد امپراتوری که برای درگیری‌خود​ با شوالیه‌های گولم به جلو یورش می‌بردند،‌بلندتر​ با دیدن این صحنه به‌سوی تخت‌روان چرخیدند.

اما درست در همان لحظه، شوالیه‌های‌لعنت​ گولم شمشیرهای بزرگ خود را بالا‌باید​ بردند و به گارد امپراتوری تاختند.

ووووش!

شمشیری بزرگ، حتی بلندتر از قامت‌لعنت​ یک مرد بالغ، با شتاب بر‌باید​ سر شوالیه‌های گارد امپراتوری فرود آمد.

بوممم!

برخلاف شوالیه‌های کاخ عقرب آسمانی، افراد‌لعنت​ گارد امپراتوری تک‌تک از هم پراکنده شدند‌ژولیوس​ تا از مسیر ضربه شمشیر بزرگ بگریزند.

در همان لحظه، گلوله سهمگین یک‌اون​ توپ مانا به سوی تخت‌روانی که‌غبار​ امپراتور درونش قرار داشت شلیک شد.

پیش از آنکه گارد امپراتوری بتواند‌لعنت​ خود را به آنجا برساند، توپ مانا‌ژولیوس​ در چشم‌به‌هم‌زدنی اصابت کرد و منفجر شد.

بوممم!

انفجار مهیب سراسر‌عقب​ خرابه‌های پادشاه مقدس‌لعنت​ را به لرزه درآورد.

کارلیتو از مخفیگاهش در‌ژولیوس​ عقب میدان، با دیدن‌می‌شدم​ این صحنه دندان‌قروچه‌ای کرد.

«لعنت بهش. اصلاً نباید می‌اومدم‌دندان‌قروچه‌ای​ اینجا. باید جلو ژولیوس سر خم‌اینجا​ می‌کردم و با اون هم‌پیمان می‌شدم!»

طولی نکشید که گرد‌شمشیرهای​ و غبار فرو نشست‌بردند​ و تخت‌روان نمایان شد.

در کمال شگفتی، تخت‌روان‌میدان​ کاملاً سالم و دست‌نخورده‌اصلاً​ بر جای مانده بود.

فششش—

سدی محافظ تخت‌روان را در بر گرفته و مانع‌نباید​ از آسیب توپ مانا شده بود، اما گویی توانش ته‌نکشید​ کشیده باشد، سد نیم‌کره‌ای بلافاصله فرو ریخت و ناپدید شد.

با از میان رفتن سد‌بزرگ​ محافظ، افراد گارد امپراتوری بی‌درنگ‌ووووش​ به سمت تخت‌روان هجوم بردند.

«همین حالا‌مخفیگاهش​ اینجا رو‌میدان​ ترک می‌کنیم!»

شوالیه‌های گارد تخت‌روان امپراتور‌ژولیوس​ را بلند کردند و‌می‌شدم​ خواستند بی‌درنگ عقب‌نشینی کنند.

اما در همان‌عقب​ دم، ناگهان چیزی از‌بهش​ پشت پرده بیرون جهید.

چنگ!

دستی سیاه و خشکیده—درست‌میدان​ مانند دست یک مومیایی—سرِ‌اصلاً​ شوالیه نگه‌دارنده تخت‌روان را گرفت.

سسس—

آن دست چروکیده در‌میدان​ یک چشم‌به‌هم‌زدن نیروی حیات‌اصلاً​ شوالیه را بیرون کشید.

«آرغغغ!»

شوالیه‌ای که تخت‌روان را به دوش‌لعنت​ می‌کشید، با مکیده شدن شیره جانش،‌باید​ مثل مومیایی خشکید و تحلیل رفت.

گرومب!

شوالیه که حالا اسکلتی‌میدان​ پوشیده در پوستی نازک بیش‌نباید​ نبود، نقش بر زمین شد.

دست پژمرده‌ای که سر شوالیه را چنگ‌بالا​ زده بود—دست خودِ امپراتور—کم‌کم طراوتش را بازیافت‌قامت​ و به هیبت یک دست معمولی برگشت.

اما حتی آن‌عقب​ دست هم به‌سختی به‌بهش​ دست انسان شباهت داشت.

پوستش سیاه شده بود‌ژولیوس​ و ناخن‌هایش مثل چنگال‌های‌می‌شدم​ درنده‌ای تیز و بلند بودند.

امپراتور دستش را به‌میدان​ درون پرده پس کشید‌اصلاً​ و با خشم نعره زد:

«همین الان وارد جایی‌شمشیرهای​ بشید که بقایای پادشاه‌بردند​ مقدس اونجاست! زود باشید!»

امپراتور با این باور که یافتن بقایا قدرت راستینش را‌می‌اومدم​ بازمی‌گرداند، با صدایی آکنده از جنون افراد گارد امپراتوری را‌گرد​ به پیش می‌راند و آن‌ها را به کام مرگ سوق می‌داد.

گارد امپراتوری طبق فرمان به‌سوی در به راه‌می‌شدم​ افتادند. هم‌زمان با بالا رفتن شمشیرهایشان با عزمی‌کمال​ راسخ، تیغه‌های هاله بر روی سلاح‌ها زبانه کشید.

اعضای گارد امپراتوری‌عقب​ تیغه‌های هاله خود را‌بهش​ بر شوالیه‌های گولم کوبیدند.

بوممم!

ضربات سنگین فرود آمد، اما‌دندان‌قروچه‌ای​ شوالیه‌های گولم حتی تیغه‌های هاله‌می‌اومدم​ گارد امپراتوری را هم دفع کردند.

سپرهای آن‌ها که از میتریل توپر‌اون​ با روکشی از اوریکالکوم ساخته شده‌غبار​ بود، ضربات را کاملاً بی‌اثر می‌کرد.

دانگ!

شوالیه‌های گولم بی‌هیچ زحمتی سپرهایشان را‌خود​ رو به جلو حائل کردند و‌حتی​ مانند دیواری رسوخ‌ناپذیر ورودی را بستند.

با وجود‌مخفیگاهش​ چنین سد استواری،‌دندان‌قروچه‌ای​ پیشروی ناممکن بود.

در این هنگام،‌باید​ فریاد امپراتور دوباره از‌هم‌پیمان​ درون تخت‌روان طنین‌انداز شد:

«گیلیان رو بیدار کنید!»

با غرش امپراتور، جادوگر فرقه‌گرایی که در همان‌بردند​ نزدیکی بود از جا پرید و با شتاب‌بالغ​ یادگار مقدس را بالا برد و تکان داد.

بتِ جمجمه‌ای که ماری به دورش چنبره‌بهش​ زده بود، به‌شدت شروع به لرزیدن کرد‌می‌کردم​ و سپس دهانش تا انتها گشوده شد.

فششش—

نقش‌برجسته مار که تا پیش از‌لعنت​ آن سنگی می‌نمود، با صدایی رعب‌آور‌باید​ شروع به وول خوردن و جنبیدن کرد.

مار از روی عصا به پایین خزید و‌بردند​ روی زمین افتاد، سپس با حرکتی برق‌آسا به‌بالغ​ سمت گیلیانِ به بند کشیده شده هجوم برد.

«او-اون دیگه چه کوفتیه؟!»

کارلیتو که در کنار گیلیان ایستاده بود، با‌می‌شدم​ دیدن مار سیاهی که نزدیک می‌شد جا خورد و‌شگفتی​ شمشیرش را سراسیمه چرخاند تا آن را دور کند.

«گمشو! برو عقب!»

اما مار سرش را خشک‌بزرگ​ و بی‌حرکت بالا آورد و‌ووووش​ به چشمان کارلیتو زل زد.

چشمان سرخ مار درخشید‌میدان​ و دیدگان کارلیتو به‌اصلاً​ یکباره مات و بی‌فروغ گشت.

«اوه...؟»

کارلیتو تلوتلوخوران عقب‌عقب​ رفت و مار به‌بهش​ سمت گیلیانِ مهارشده خزید.

سسس!

مار با صدایی‌عقب​ چندش‌آور و وهم‌انگیز از‌بهش​ بدن گیلیان بالا رفت.

همین که مار به درون بندهای‌اون​ چرمی نفوذ کرد، گیلیان نعره‌ای هیولاوار سر‌فرو​ داد و دیوانه‌وار دست و پا زد.

غررررا!

پیکر متشنج گیلیان‌لحظه​ لحظاتی بعد سست شد‌بالا​ و از تقلا افتاد.

اما ناگهان،‌مخفیگاهش​ با تکانی‌میدان​ شدید صاف ایستاد.

سسس—

انرژی سیاه و‌عقب​ شومی از کالبد‌لعنت​ گیلیان زبانه کشید.

بندهای چرمی که افسونشان‌شمشیرهای​ باطل شده بود، دیگر توان‌تاختند​ مهار کردن او را نداشتند.

گیلیان بندهای‌مخفیگاهش​ چرمی را‌میدان​ از هم درید.

قرررچ!

مهاربندهای جادویی ساخته‌شده‌عقب​ از پوست اژدها‌لعنت​ در جا شکافته شدند.

او پوزه‌بند فلزی چهره‌اش‌شمشیرهای​ را با خشونت کَند‌بردند​ و به کناری انداخت.

«هاه، هاه...»

بر صورت نمایان‌شده گیلیان،‌ژولیوس​ نشانی تتو مانند به شکل‌طولی​ ماری سیاه نقش بسته بود.

چشمانش درست مثل دیدگان ماری‌دندان‌قروچه‌ای​ که لحظاتی پیش کارلیتو را‌می‌اومدم​ مسخ کرده بود، به سرخی می‌زد.

«اررغ!»

گیلیان از درد‌عقب​ کشنده سرش را‌لعنت​ میان دست‌هایش فشرد.

در همان لحظه،‌باید​ غریو دیگری از‌اون​ درون تخت‌روان برخاست:

«گیلیان! همین الان اون‌میدان​ حشرات موذی رو از‌اصلاً​ جلوی چشمم ناپدید کن!»

با فرمان‌همان​ امپراتور، سرخی چشمان‌بزرگ​ گیلیان پررنگ‌تر شد.

«گـررر!»

انرژی سیاه با‌باید​ شدت از بدن‌اون​ او فوران کرد.

گیلیان که در آستانه ورود به رده‌بهش​ شوالیه سیاه قرار داشت، در اصل یکی‌می‌کردم​ از نخبگان در میان فرماندهان سپاه امپراتوری بود.

اما نیرویی که اکنون‌شمشیرهای​ از پیکرش ساطع می‌شد، فرسنگ‌ها‌تاختند​ از حد معمولش فراتر می‌رفت.

گیلیان شمشیر بزرگی را‌میدان​ که به پشتش بسته‌اصلاً​ شده بود بیرون کشید.

زنجیرهای دور آن را با‌می‌کردم​ دست خالی پاره کرد و‌نکشید​ پارچه پیچیده‌شده به دورش را گشود.

شمشیری تنومند و کُند پدیدار شد؛ هیبتی‌بهش​ شبیه به ساطور قصابی در یک سلاخ‌خانه داشت‌اون​ که برای بریدن گردن هیولاها ساخته شده باشد.

او شمشیر به دست به‌سوی‌بزرگ​ شوالیه‌های گولم که مسیر را‌ووووش​ سد کرده بودند یورش برد.

هوووش!

گیلیان، در حالی که انرژی سیاه‌اون​ او را فرا گرفته بود، شمشیر بزرگش‌فرو​ را بر سپرهای شوالیه‌های گولم فرود آورد.

بوممم!

شوالیه‌های گولمی که در برابر تیغه‌های هاله‌بالا​ گارد امپراتوری حتی تکان هم نخورده بودند، تنها‌مرد​ با همین یک ضربه آرایششان درهم کوبیده شد.

اما تاخت‌وتاز‌مخفیگاهش​ گیلیان به‌میدان​ همین‌جا ختم نشد.

هوووش!

او شمشیر سنگینش را عقب‌دندان‌قروچه‌ای​ کشید و بارها و بارها ضرباتش‌اینجا​ را بر پیکر شوالیه‌های گولم کوبید.

بوممم!

سپرها و حتی زره‌های میتریلی زیر ضربات شمشیر‌اصلاً​ بزرگ گیلیان فرو رفتند و چند تن از شوالیه‌های‌می‌شدم​ گولم با این ضربات به سوی دیوار پرتاب شدند.

غرررش!

با درهم شکستن آرایش شوالیه‌های‌دندان‌قروچه‌ای​ گولم زیر حملات سهمگین گیلیان،‌می‌اومدم​ مسیر منتهی به درگاه گشوده شد.

گارد امپراتوری از فرصت بهره‌بزرگ​ جست تا کجاوه امپراتور را‌ووووش​ به‌سرعت به درون حمل کند.

فضای داخلی استراحتگاه پادشاه‌میدان​ مقدس پهناور بود، همپای کلیسای‌نباید​ جامع بزرگ در شاهزاده‌نشین وادوکا.

دیوارنگاره‌های پرنقش‌ونگار بر دیوارها خودنمایی می‌کردند‌اون​ و تالار به سبک روبرن، بسیار‌غبار​ باشکوه و مقدس آراسته شده بود.

در مرکز آن، تندیس سترگی از‌لعنت​ پادشاه مقدس افراشته شده بود و‌باید​ تابوتی سنگی پیش پای آن قرار داشت.

جادوگر فرقه‌گرا‌همان​ با هیجان‌شمشیرهای​ فریاد زد:

«اعلی‌حضرت! همینه!‌مخفیگاهش​ این باید بقایای‌دندان‌قروچه‌ای​ پادشاه مقدس باشه!»

امپراتور دستش را از‌ژولیوس​ پشت پرده بیرون آورد و‌طولی​ با اشاره دستور بررسی داد.

شوالیه‌های گارد امپراتوری پیش‌میدان​ رفتند و درپوش تابوت‌اصلاً​ سنگی را کنار زدند.

درون تابوت، شوالیه‌ای با زرهی درست همانند تندیس‌بردند​ آرمیده بود؛ شمشیری روی سینه‌اش جای داشت و‌بالغ​ دستانش در حالتی نیایش‌گونه در هم گره خورده بود.

وضعیتی برازنده برای‌عقب​ پادشاه مقدس، نماد‌لعنت​ راستین شوالیه‌های قدسی.

غرومب—

اما در همان‌عقب​ دم، تمامی استراحتگاه‌لعنت​ رو به لرزیدن نهاد.

امپراتور، گویی کمترین اهمیتی به این لرزش‌بالا​ نمی‌داد، از کجاوه برخاست، پرده را کنار‌قامت​ زد و آهسته قدم به بیرون گذاشت.

با این همه، پیکر امپراتور‌دندان‌قروچه‌ای​ که اکنون نمایان شده بود،‌می‌اومدم​ ناهنجار و غیرعادی به نظر می‌رسید.

صورتش زیر پارچه‌ای ضخیم پوشانده شده بود، اما اندام غول‌آسایش—فرسنگ‌ها‌نکشید​ فراتر از جثه یک انسان معمولی—ردای ارغوانی و نمادین امپراتور رم‌جای​ را چنان کشیده بود که گویی هر آن از هم می‌درد.

تِرَق!

صدایی هولناک از شانه امپراتور بلند شد و‌بردند​ استخوانی به‌گونه‌ای نامتعارف بیرون زد. ردایی که از پیش‌شتاب​ کشیده شده بود، در آستانه پاره شدن قرار گرفت.

با هر گامی‌عقب​ که امپراتور از کجاوه‌بهش​ برمی‌داشت، سنگ‌فرش زمین می‌لرزید.

او سرانجام با‌باید​ گام‌هایی سنگین به‌اون​ تابوت سنگی رسید.

همین که دست هیولاوار و چنگال‌مانندش را دراز‌اصلاً​ کرد تا بقایای پادشاه مقدس را از درون‌هم‌پیمان​ تابوت بردارد، جادوگر فرقه‌گرا به او نزدیک شد:

«ا-اعلی‌حضرت!»

امپراتور سر چرخاند، از‌میدان​ پشت پارچه خشمگینانه به‌اصلاً​ جادوگر خیره شد و غرید:

«دارین چه غلطی می‌کنین؟! بقایای پادشاه مقدس‌هم‌پیمان​ اینجاست! تقدیمش کنین به مارِ درون دهان‌نشست​ سیاه و فوراً بدنم رو بازسازی کنین!»

اما جادوگر فرقه‌گرا با نگاهی‌دندان‌قروچه‌ای​ آکنده از بهت و سردرگمی‌می‌اومدم​ به امپراتور نگریست و گفت:

«صورت فلکی خواهان این نیست.»

غرومب—

استراحتگاه بار دیگر‌باید​ لرزید و شکاف‌هایی دهان‌گشوده‌هم‌پیمان​ روی دیوارها پدیدار شدند.

حتی از پشت آن پارچه‌دندان‌قروچه‌ای​ ضخیم هم نگاه درنده و‌می‌اومدم​ خوی وحشی امپراتور آشکار بود:

«حالا دیگه‌همان​ جلوی من‌شمشیرهای​ قد علم می‌کنی؟!»

امپراتور دستش‌مخفیگاهش​ را به سمت‌دندان‌قروچه‌ای​ جادوگر دراز کرد.

نیرویی مقاومت‌ناپذیر جادوگر‌باید​ را بی‌اختیار به‌اون​ چنگال امپراتور کشاند.

«گـ... گوووه! ا-اعلی‌حضرت!»

امپراتور جادوگر را با‌شمشیرهای​ یک دست فشرد و‌بردند​ چون جانوری درنده خرناس کشید:

«خدای شما این بقایا رو‌دندان‌قروچه‌ای​ می‌خواست، منم آوردمش. حالا می‌گی‌می‌اومدم​ این چیزی نیست که می‌خواد؟!»

قرچ!

با فشار پنجه امپراتور، استخوان‌دندان‌قروچه‌ای​ گردن جادوگر خرد شد و‌می‌اومدم​ کالبدش همچون عروسکی بی‌جان آویزان ماند.

فششش—

امپراتور نیروی حیات‌عقب​ جادوگر را به‌لعنت​ درون کشید و بلعید.

تِرَق!

پشت و شانه‌هایش بار دیگر‌دندان‌قروچه‌ای​ به‌شکلی ناموزون ورم کردند و‌می‌اومدم​ ردا را دوباره به تنگی کشیدند.

او بر‌همان​ سر دیگر‌شمشیرهای​ جادوگران غرید:

«فوراً خداتون رو احضار‌میدان​ کنین! برام یه بدن‌اصلاً​ جوون، نیرومند و فناناپذیر بیارین...»

چِلق!

امپراتور با حس‌عقب​ دردی ناگهانی در‌لعنت​ کمرش، آهسته رو برگرداند.

بقایای پادشاه مقدس که در تابوت آرمیده‌بالا​ بود، برخاسته بود و تیغه شمشیری را‌قامت​ تا دسته در کمر او فرو کرده بود.

برق خشم‌مخفیگاهش​ در چشمان‌میدان​ امپراتور درخشید:

«موش کثیف!»

جِرق جِرق!

نوری خیره‌کننده و آذرخشی بنیان‌کن‌بزرگ​ از شمشیری که در کمر‌ووووش​ امپراتور جای گرفته بود، فوران کرد.

«آااارغ!»

امپراتور در حالی که قدرت‌می‌کردم​ نور سرتاسر کالبدش را می‌سوزاند،‌نکشید​ از اعماق حنجره فریاد کشید.

فسسس—

زیک که درون تابوت دراز کشیده‌خود​ بود، شنل دگرپیکری‌اش را کنار زد‌حتی​ و به پیکر راستین خود بازگشت.

زیک رولاند را همان‌طور فرورفته‌دندان‌قروچه‌ای​ در کمر امپراتور رها کرد‌می‌اومدم​ و بی‌درنگ باهاموت را برکشید.

نیروهای گارد‌اینجا​ امپراتوری به سوی‌می‌کردم​ او هجوم بردند.

وووش!

بیش از ده تیغه هاله به‌خود​ جانب زیک به پرواز درآمد، اما‌حتی​ او حتی خم به ابرو نیاورد.

زیک از درون تابوت به بیرون‌لعنت​ جهید و شمشیرش را بر سر‌باید​ شوالیه‌های مهاجم گارد امپراتوری فرود آورد.

فرم کاربردی تکنیک اژدهاکشی

چی شمشیر سیاه: تندباد سیاه

تندباد شمشیر آغشته به‌شمشیرهای​ انرژی قیرگون، شوالیه‌های پیش‌تازان‌بردند​ گارد امپراتوری را درنوردید.

«ارغ!»

همین که نیروهای گارد‌می‌اومدم​ عقب نشستند، زیک دوزخ یخبندان‌اون​ را بر سرشان فرود آورد.

در حالی که تقلا می‌کردند تعادلشان را زیر‌دندان‌قروچه‌ای​ فشار تندباد سیاه حفظ کنند، با افت شدید دما‌می‌کردم​ و سنگین و کند شدن اندام‌هایشان دچار وحشت شدند.

«هاه!»

شوالیه‌های گارد امپراتوری تمام زورشان‌اون​ را زدند تا با فوران‌گرد​ هاله، سرما را از تنشان بزدایند.

درست در همان هنگام،‌می‌اومدم​ شعله‌ای دهشتناک آنان را‌می‌کردم​ در کام خود کشید.

«آااارغ!»

دوزخ شعله‌ای که زیک بلافاصله به کار‌بالا​ بست، با تندباد سیاه گره خورد و‌قامت​ آتشی سهمگین برافروخت که گرداگرد گارد امپراتوری پیچید.

پیش از آنکه سوز سرما رنگ ببازد،‌می‌شدم​ زبانه‌های آتش تن و جانشان را گداخت.‌نمایان​ مذبوحانه دست‌وپا می‌زدند تا بگریزند، اما بی‌حاصل بود.

سرنوشت شوالیه‌های گارد‌نباید​ امپراتوری تجسم عینی‌باید​ خودِ جهنم بود.

زیک در میانه زبانه‌کارلیتو​ کشیدن آتش خروشان، آهسته‌دندان‌قروچه‌ای​ به سوی امپراتور گام برداشت.

«با فرورفتن رولاند تو‌شمشیرهای​ بدنش و اصابت مستقیم تندر‌تاختند​ آسمانی، نباید بتونه دووم بیاره.»

زیک با این پندار به سمت کجاوه‌ای رفت که‌نکشید​ امپراتور پشت آن پناه گرفته بود، اما در همان‌سالم​ لحظه جادوگران فرقه‌گرا نفرین‌هایی را به سوی او پرتاب کردند.

هوممم!

انعکاس نفرین به کار افتاد‌مخفیگاهش​ و نفرین‌ها را دقیقاً به‌بهش​ سمت خودِ طلسم‌کنندگان پس زد.

«آااارغ!»

جادوگران بر اثر اصابت‌می‌کردم​ نفرین‌های بازگشته‌شان، بر زمین‌طولی​ افتاده و به رعشه درآمدند.

زیک بی‌امان شمشیر فرود‌می‌اومدم​ آورد و سرهایشان را‌می‌کردم​ از تن جدا ساخت.

«با این‌که تکنیک سرکوب مانا برقراره،‌عقب​ بازم از جادو استفاده کردن. این بیشتر‌می‌اومدم​ به افسونگری باستانی شبیه تا جادوی حقیقی.»

جادوی این ساحران ساختار کهن‌طلسم‌ها را در‌بالا​ خود حفظ کرده بود؛ درست همان‌طور که زیک‌مرد​ حدس زده بود، بیشتر به افسونگری شباهت داشت.

این جادو وابسته به مانا نبود، بلکه از داروها و‌گرد​ مواد ویژه به عنوان کاتالیزور سود می‌جست یا قدرتی وام‌گرفته از‌مانده​ صورت فلکی بود، از این رو از تیررس سرکوب مانا می‌گریخت.

همین که زیک جادوگران را از پا درآورد‌می‌کردم​ و به کجاوه نزدیک شد، ناگهان کجاوه تکان‌فرو​ شدیدی خورد و به سوی او پرتاب شد.

بوم!

زیک کجاوه‌ای را که‌شمشیرهای​ در هوا پرواز می‌کرد، با‌تاختند​ باهاموت به دو نیم کرد.

سپس توده‌ای سترگ و‌می‌کردم​ سهمگین دیگر با سرعت سرسام‌آور‌نکشید​ به سمت زیک شلیک شد.

بوم!

مانایی متراکم، درست شبیه‌کارلیتو​ به توپ مانای فشرده‌دندان‌قروچه‌ای​ زیک، به سویش سرازیر شد.

زیک به‌سرعت باهاموت را‌شمشیرهای​ بالا آورد و به سمت‌تاختند​ این توپ مانا فرود آورد.

بوم!

توپ مانا از کناره‌ها‌می‌اومدم​ شکافته شد، بی‌اثر گشت‌می‌کردم​ و از هم پاشید.

زیک سر بلند کرد تا‌مخفیگاهش​ ببیند چه کسی این توپ مانا‌اصلاً​ را به سویش شلیک کرده است.

خرررر—

هیکلی حتی درشت‌تر و سهمگین‌تر از یک‌می‌شدم​ اوگر. موها و ریشی آشفته و ژولیده.‌نمایان​ دندان‌های نیشی تیز و کشیده همچون یک هیولا.

پیکری دهشتناک که‌نباید​ محال بود بتوان ذره‌ای‌ژولیوس​ انسانیت در آن دید.

این هیولای کریه و‌کارلیتو​ هولناک، هویت راستین امپراتور امپراتوری‌لعنت​ رم، نرو کلودیوس کنستانتینوس بود.

ناولها | novelha.net