چپتر 302: سایه طاعون در منطقه خودمختار
0«این دیگه چیه...؟»
چادرهایی با عجله در میدان روستا برپا شده بودندبینیتان و اعضای قبیله زوئین با رداهای سفید در تکاپوحومه بودند و پارچههای تمیز و دارو به داخل چادرها میبردند.
زیک به یاد آوردشهر که قبلاً هم صحنهسرخه مشابهی را دیده بود.
«وقتی کهفهمید بیماری گل سرخنظر شیوع پیدا کرد.»
برخلاف زندگی قبلیاش، در این زندگی زیک درمانی ساخته بودشهر و بیماری گل سرخ را در منطقه مرزی آلنسیا متوقفباشه کرده بود، پیش از آنکه در سراسر قاره پخش شود.
اما حالا، علائمی شبیه بهزوئینها بیماری گل سرخ در منطقهبپوشانید خودمختار شیوع پیدا کرده بود.
در حالی که زیک از اینشدن وضعیت غیرمنتظره غافلگیر شده بود، یکیکمک از زوئینها به او نزدیک شد.
«اول دهانفهمید و بینیتان رانظر با این بپوشانید.»
زوئین پارچه تمیزی بهبله زیک داد تا دهانظاهر و بینیاش را بپوشاند.
سپس زیک راغافلگیر به ساختمانی در حومهاول منطقه خودمختار راهنمایی کرد.
این زوئین با پرهایشهر سفیدش، آن حضور رعبآورسرخه جنگجویان قبیله سیاهبال را نداشت.
زوئین به نشانهرئیس احترام سرش رامیرسه برای زیک خم کرد.
«متأسفم که مجبورید چنینبله صحنهای را ببینید. نامظاهر من روح مهتاب سفید است.»
زیک از روبانهای رنگارنگی که پرهایش رااول زینت داده بود و زیورآلاتی که بهبینیاش تن داشت، فهمید که او رئیس قبیله است.
او از روح مهتاب سفید پرسید:شدن «به نظر میرسه بیماری گل سرخکمک این بیرون شیوع پیدا کرده. درسته؟»
روح مهتاب سفیدرئیس با شنیدن حرفهایمیرسه زیک سر تکان داد.
«بله. چند هفته پیش، هیولاهاچند ظاهر شدند و بیماری درشهر شهر شروع به پخش شدن کرد.»
زیک از روح مهتاب سفید پرسید: «اگه این بیماریبینیتان گل سرخه، آلنسیا باید درمانش رو به عنوان کمکحومه توزیع کرده باشه. چرا تا این حد پخش شده؟»
با این حرف، روحشهر مهتاب سفید منقارش راسرخه به هم زد و گفت:
«ما داروی بیماری گل سرخ که توسط آلنسیا فرستاده شده بود رابله امتحان کردیم، اما بیفایده بود. شفا دهندهها میگویند با شیوع بیماری در میانعنوان نژاد ما، این بیماری جهش یافته و داروی موجود را بیاثر کرده است.»
با شنیدن حرفهایتکان روح مهتاب سفید،هفته چهره زیک جدی شد.
«اگه یه بیماری گل سرخزوئینها جهشیافته باشه... ممکنه حتی ازبپوشانید نسخه اصلی هم مسریتر باشه.»
«بله. نرخ مرگ و میر نسبت به قبل کاهش یافته، اما سرایت آن بیشتر شده است،حرف بنابراین تعداد مبتلایان روز به روز افزایش مییابد. در میان مبتلایان، افراد مسن و ضعیف درموجود حال مرگ هستند. بهخصوص امروز، تعداد مرگ و میر بهطور غیرعادی بالا بود. و علاوه بر آن...»
روح مهتابفهمید سفید اخمپرسید کرد و گفت:
«از چند روز پیش، جانوران جادویی شروع به حملهشدند کردهاند. ما تمام نقاط ورودی شهر را مستحکم کردهایم،کمک اما هنوز نفهمیدهایم از کجا میآیند یا چه هستند.»
زیک فهمید که وضعیتیکی جدیتر از آن چیزیدهان است که فکر میکرد.
«یه طاعون،ظاهر و جانورانشهر جادویی ناشناس...»
«حتی بزرگان قبیله که اصرار داشتند هرگز نباید کمکشنیدن انسانها را بپذیریم، بیمار شده و از پا درآمدهاند.شهر در این وضعیت، ما از شما درخواست کمک کردیم...»
روح مهتاب سفید غرورش را بههفته عنوان رئیس قبیله و یک زوئینشدن کنار گذاشته بود تا درخواست کمک کند.
زیک از روح مهتاب سفیدزوئینها پرسید: «این یعنی یه جانور جادوییپارچه یه جایی تو شهر مخفی شده؟»
«این چیزی است که ما به آناگه مشکوکیم، اما با افزایش مداوم بیماران، نیرویباشه انسانی کافی برای تشکیل یک تیم ردیابی نداریم.»
زیک این احتمال را در نظر گرفت که امپراتوری بیماریحرفهای گل سرخ جهشیافته را برای تحت فشار قرار دادن منطقه گتواگه پخش کرده و جانوران جادویی را در شهر رها کرده باشد.
در چنین وضعیتی، منطقه خودمختارچند که تا این حد مقاومت کردهشروع بود، احتمالاً ابتدا درخواست کمک میکرد.
امپراتوری احتمالاً قصد داشت به بهانه درمان و امدادرسانی،بینیتان نیروهای پادگان را در داخل منطقه گتو مستقر کندحومه و به تدریج برای حمله به قاره مرکزی آماده شود.
«امپراتوری قطعاً همچین کاری میکنه.»
اگر چنین بود، سایر مناطق خودمختارمیرسه در منطقه گتو نیز ممکن بودبله با وضعیت مشابهی روبرو شده باشند.
«باید قبل از اینکه اوضاعچند بدتر بشه، سریعاً یه درمان برایشروع بیماری گل سرخ جهشیافته پیدا کنم.»
او با خود فکر کردزوئینها که باید بفهمد آیا پادگان امپراتوریپارچه این درمان را دارد یا نه.
اما اول از همه، بایدشروع به حساب جانوران جادویی کهدرمانش در شهر مخفی شده بودند میرسید.
زیک درخواست روح مهتاب سفیدنظر را پذیرفت و تصمیم گرفتحرفهای جانوران جادویی را شکار کند.
زیک در انتظار فرا رسیدن شب، مخفیانه سربازاندهان شبح را در سراسر منطقه خودمختار مستقر کرد تاساختمانی حرکات جانوران جادویی مخفی شده را زیر نظر بگیرند.
با تاریکتر شدن شب، چیزیشروع توجه یکی از سربازان شبحدرمانش را به خود جلب کرد.
«واقعاً یهفهمید جانور جادوییپرسید مخفی شده بود؟»
زیک به سمت مکانی کهچند سرباز شبح ناهنجاری را درشهر آن تشخیص داده بود، جهید.
دلیل اینکه منطقه خودمختار میتوانست به عنواناول یک شهر در این زمین بایر وبینیاش بیآبوعلف عمل کند، وجود آب در آنجا بود.
و حرکت جانور جادویی درشروع حیاتیترین نقطه منطقه خودمختار، یعنیدرمانش کنار چاه، دیده شده بود.
زیک رولاند رارئیس بیرون کشید و اطرافبیرون چاه را بررسی کرد.
چشم اژدهای او تاریکی را شکافتهفته و جانور جادویی ناشناسی را کهشدن در آنجا مخفی شده بود، شناسایی کرد.
ووش!
زیک خنجر آنکسیشدند را به سمتشدن جانور جادویی پرتاب کرد.
کلینگ!
خنجر آنکسی که بهبله یک زنجیر متصل بود، بهشدند سمت جانور جادویی پرواز کرد.
اما جانور جادویی خیلییکی راحتتر از حد انتظاردهان در دام خنجر افتاد.
زیک زنجیر را کشید تا جانور جادویی را مهارباید کند و به آرامی به کنار چاه نزدیک شد تاداروی آن را بررسی کند، اما با دیدن آن جا خورد.
«یه زوئین؟»
چیزی که باتکان زنجیر بسته شده بود،هیولاها یک زوئین سالخورده بود.
او بهغیرمنتظره سرعت زوئینیکی را معاینه کرد.
زوئین اسیرظاهر شده بهشهر وضوح مرده بود.
«این کهفهمید مرده، پسپرسید چطور حرکت میکرد؟»
در همان لحظه، زوئینِ دربندچند ناگهان چشمانش را کاملاً باز کردشروع و شروع به جیغ کشیدن کرد.
«کییییک!»
این جیغی بود کهشهر با فریاد جنگیِ مختصِسرخه زوئینها ترکیب شده بود.
زیک با دیدن حرکت و صدا درآوردنبیرون زوئین مرده، به نامیرا بودن آن مشکوکهفته شد، اما انرژی تاریکِ معمول را احساس نکرد.
در حالی که با جدیتچند وضعیت را ارزیابی میکرد، چیزیشهر در ذهن زیک جرقه زد.
«طاعونی کهغیرمنتظره تو موکناییکی شیوع پیدا کرد...!»
پنجاه سال پیش، طاعونی موکنایشروع را ویران کرده و افراد زیادیعنوان را به کام مرگ کشانده بود.
عموی بزرگش روفوس آگاممنون، یکی ازمیرسه بازماندگان آن دوران، گفته بود کهبله مردگان در شب برمیخاستند و حرکت میکردند.
زیک فهمید که ظاهر اینچند زوئین با پدیدهای که عمویشهر بزرگش توصیف کرده بود، مطابقت دارد.
زیک به محض اینکه این موضوعنزدیک را دریافت، ماسک آگاممنون را بیرون کشیدداد و مهارت تطهیر اعظم را فعال کرد.
ووونگگگ!
هالهای زرینفهمید به درون کالبدنظر زوئین نفوذ کرد.
تنها در آن هنگام بود که جیغهایهیولاها گوشخراش زوئین مرده فروکش کرد و دوبارهسرخه به جسدی بیجان و آرام بدل شد.
زیک زنجیر را گشودیکی و جسد زوئین رادهان با دقت وارسی کرد.
هنگامی که پرهایش را کنارشروع زد، ردپای ابتلا به بیماریدرمانش گل سرخ را بر پیکرش دید.
«باید همون طاعون مایسنی باشه.»
با اینحرفهای درک، چهرهیبله زیک درهم رفت.
این بدان معنا بودیکی که اجساد انباشتهشده دردهان شهر نیز بهزودی برمیخیزند.
سخنان رئیس قبیله در خاطرششروع زنده شد؛ گفته بود شمار تلفاتعنوان امروز بهطرزی غیرعادی بالا رفته است.
درست درفهمید همان لحظهپرسید بود که...
«کییییک!»
جیغی هولناکغیرمنتظره در میدان مرکزیزوئینها منطقه خودمختار پیچید.
در آغاز تنها یک جیغ به گوشاگه رسید، اما طولی نکشید که جیغهای دیگرباشه مانند واکنشی زنجیرهای به دنبال آن طنینانداز شدند.
این گواه آشکاری بودپرسید بر اینکه مردگان باردرسته دیگر به جنبش درآمدهاند.
زیک شتابانحرفهای خود را بهچند میدان مرکزی رساند.
میدان پیشاپیش غرقغافلگیر در آشوب ونزدیک وحشت شده بود.
زوئینهایی که بر اثر بیماری گل سرخاگه جان باخته بودند، نعرهزنان برمیخاستند، جیغهای وحشیانهباشه میکشیدند و به همنوعان زندهی خود یورش میبردند.
«کییییک!»
با هجوم اجساد متحرک، زوئینهایی که مشغول مراقبت وشدند تیمار بیماران بودند، توان هضم چنین فاجعهای را نداشتند وتوزیع گویی حتی فکر فرار نیز به ذهن ماتزدهشان خطور نمیکرد.
در آن دم، زیکیکی غرش شیری را رودهان به میانهی میدان رها کرد.
«غررررر—!»
زوئینهایی که در گرداب هراس و آشفتگی گرفتاردرسته شده بودند، با طنین سهمگین غرش شیر زیکظاهر سرانجام به خود آمدند و مهار هوشیاریشان را بازیافتند.
روح مهتاب سفیدتکان با دیدن زیک،هفته شتابان به سویش دوید:
«جناب زیک!غیرمنتظره مردهها یهویکی زنده شدن!»
«ظاهراً اینا همون هیولاهایی هستن که ازشون حرفسرخه میزدین. این یه جور نفرینه؛ کسایی که ازحرف بیماری گل سرخ میمیرن، شبها برمیخیزن و راه میافتن!»
روح مهتاب سفید باپرسید شنیدن کلام زیک، از سرشنیدن وحشت پرهایش به لرزه افتاد.
نوکش را بهتکان هم زد وهفته با اضطراب گفت:
«اول باید اینجا رویکی تخلیه کنیم! شما همدهان با ما بیاین، جناب زیک!»
اما زیک روشدند به روح مهتاب سفیداگه کرد و پاسخ داد:
«من یهفهمید راهی برایپرسید متوقف کردنشون دارم.»
روح مهتاب سفیدتکان از شنیدن اینهفته ادعا یکه خورد:
«راهی برای متوقف کردنشون؟! چطوری؟!»
«اول بقیه روشدند ببرین یه جای امن،اگه رئیس. من جلوشونو میگیرم.»
روح مهتاب سفید با شنیدن سخن مطمئنبیرون زیک، مانند غریقی که به هر دستاویزیهفته چنگ میزند، با درماندگی سر تکان داد.
رئیس، زوئینهای قبیله را بهچند سوی تالار شهر هدایت کرد وشروع آنان را از مهلکه دور ساخت.
در این فاصله، زیک بازوی خویشنزدیک را شکافت تا با جاری ساختن خون،داد توجه آن برخاستگان نگونبخت را جلب کند.
«بیاین اینطرف!»
آن مردگان متحرک نسبت به بویمیرسه خون زندگان واکنشی جنونآمیز نشان دادندبله و جملگی در پی زیک راه افتادند.
زیک پیشتر از روفوس شنیده بود که رئیس خاندان آگاممنون پنجاه سالشدن قبل چگونه آنها را به دام انداخته بود؛ بنابراین تا جایی کهگفت در توان داشت خون جاری کرد تا تمامیشان را به دنبال خویش بکشاند.
«کییییک!»
زوئینهای مردهظاهر جیغزنان بهشهر تعقیب زیک برخاستند.
زیک آنان رارئیس مستقیماً به سویمیرسه دروازه آهنین هدایت کرد.
سپس با تمامتکان قوا رو بههفته نگهبانان فراز بارو خروشید:
«دروازه رو فوراً باز کنین!»
یکی ازظاهر اختیاراتش به نامشروع کاریزما بیدار شد.
نگهبانان زیر نفوذ قاطع فرماننظر او، دستپاچه چرخدندهها را چرخاندندحرفهای و دروازه آهنین را گشودند.
غرومببب!
با باز شدن معبر، زیک خیل زوئینهایاول تعقیبکننده را به سوی خندق عمیق زیر پایبپوشاند بارو کشاند و همگی به درون آن فروریختند.
«کییییک!»
مردگانی که در قعر خندق روی هم تلنبار شدهشنیدن بودند مدام ضجه میزدند. زیک ماسک آگاممنون را بر چهرهشروع نهاد و شمشیر رولاند را بر فراز سر بلند کرد.
او مهارت تطهیر اعظمبله را بر سر آنظاهر تودهی جیغکشان فرود آورد.
ووونگگگ!
هالهای از نوری نابشهر و زرین همچون امواجیسرخه خروشان از پیکر زیک برآمد.
زوئینهایی که از فراز باروها به نظاره ایستادهدرسته بودند، با دیدن آن هالهی مقدس و قدسی کهشدند از کالبد زیک پرتو میافکند، بیاختیار بر زانو افتادند.
پرتوهای زرین زیک به اعماق گوشت و استخوانظاهر مردگان رسوخ کرد، وجودشان را تطهیر نمود ودرمانش آنان را دگربار به آرامش جسدهایی خاموش بازگرداند.
طنین تطهیر اعظم از وجودزوئینها زیک فراتر رفت و گامبهگامبپوشانید بر سراسر پهنهی شهر سایه افکند.
ووونگگگ!
موجهای طلایی، تاجی درخشان و شکوهمند از نور آفریدندشنیدن که همچون شفق به پیرامون گسترده شد و اهالیشهر زوئین در دل تاریکی شهر، شاهد رخداد معجزهای بیبدیل گشتند.
سپیدهدم روز بعد، با بالازوئینها آمدن خورشید، منطقه خودمختار سرانجامبپوشانید از کابوس شبی هولناک رهایی یافت.
به لطف توان بیهمتای زیک، مردگان دوبارهاگه آرام گرفتند و روند گسترش بیماری گلباشه سرخ در بدن مبتلایان به کلی متوقف شد.
اکنون همان پادزهری که ازنظر آلنسیا به دست آورده بودندحرفهای برای شفای کامل بیماران کفایت میکرد.
روح مهتاب سفید به گرمی بههفته پیشواز زیک شتافت؛ مردی که اکنون والاتریناگه ناجی و ولینعمت قبیله به شمار میرفت.
«حقیقتاً از شما سپاسگزارم، جناب زیک دریکر. اگهدهان شما نبودین، حتی وحشت دارم به این فکرسپس کنم چه سرنوشت شومی در انتظار شهرمون بود...»
هرچند زیک انسانی فانی بود، اما نوریاگه که شب پیشین متجلی ساخته بود، احترامیباشه برمیانگیخت که ورای هرگونه مرز نژادی قرار داشت.
به پاس همین معجزه، زیک ومیرسه فرقه شوالیههای شمشیر سیاه رسماً اجازهبله ورود به منطقه خودمختار را دریافت کردند.
در آیین زوئینها مرسوم بودچند که اجساد مردگان را درشهر جایگاههایی مشخص و دستنخورده بنهند.
اما این بار برای جلوگیری از شیوع دوبارهیدهان این طاعون اهریمنی، رسم پیشین را زیر پاسپس گذاشتند و تمام اجساد را برای سوزاندن گرد آوردند.
پس از پایان آیین خاکسپاری گروهی، زیک ازسرخه روح مهتاب سفید دربارهی آن دژ کهنی که هلنمنقارش و همراهانش در آن گرفتار شده بودند پرسوجو کرد.
«اونجا بخشی از خرابههای باستانیه. زمینی بیطرف ودرسته مقدس که نمایندگان قبایل مختلف موقع رسیدگی بهظاهر اختلافات و امور مهم درش گرد هم میان.»
مشکل بنیادین در این بود که آن دژ متروکه مدتها پیششروع کاربری خود را به عنوان سرپناهی پایدار از دست داده بود.حرف به بیانی دیگر، گذران روزمره و بقا در آنجا بسیار ناممکن مینمود.
اگر واقعاً بر اثر هجوم هیولاها دراول محاصره افتاده بودند، بدون آذوقه و آببینیاش تابآوری چندانی در برابر گذر زمان نداشتند.
روح مهتاب سفید نقشهای را که مسیر رسیدن به قلعه کهن رویش مشخص شدهباشه بود به دست زیک سپرد. او توضیح داد که گلههای بیشماری از هیولاها هممیان گذرگاه اصلی و هم درهای را که به آنجا ختم میشود یکسره مسدود کردهاند.
«ما تلاش کردیم،رئیس ولی عبور ازمیرسه اون مسیر عملاً غیرممکنه.»
تنها راه دیگر دور زدن آنهفته درهی مهیب بود، اما چنین انتخابیشدن زمان بیش از اندازهای تلف میکرد.
«تا اون موقعغافلگیر ممکنه محاصرهشدهها دوومنزدیک نیارن و دیر برسیم.»
چارهای نمانده بود جز اینکه دلشدن به خطر بزنند و همان راهکمک بسته را از میان خیل هیولاها بشکافند.
«تنهایی میتونم نفوذرئیس کنم، ولی مشکلمیرسه اصلی مسیر برگشته.»
پرسش اساسی این بود که آیا میتوانست در گیرودار یورششهر بیپایان هیولاها، آن گروه ازپاافتاده را که مدتها در بندباشه تشنگی و گرسنگی بودهاند، زنده به عقب بازگرداند یا نه.
زیک فرماندهی موقت اردوگاه را برای عملیات شناسایی به دکربپوشانید و فارل واگذار کرد و خود به همراه بوریس، کلون، فلیکسسفیدش و لیام عازم درهای شد که امواج هیولاها در آن میلولیدند.
یاران زیک پس از تاختن در دلاگه برهوت، با رسیدن به لبهی پرتگاه دره،باشه از شدت بهت بر جای خشک شدند.
«همهی اینا هیولان؟!»
جمعیتی هولناک و فراتر از تصور از هیولاهاظاهر نه فقط اعماق دره، بلکه سراسر مسیر ناهموار منتهیعنوان به قلعه کهن را چون فرشی سیاه پوشانده بودند.
زیک نگاهی سنجشگرانه بهیکی ساختار جغرافیایی دره انداختدهان و رو به همراهانش گفت:
«اول همینجا اردو میزنیم.شهر پایگاهی برپا کنین و محیطباید اطراف رو زیر نظر بگیرین.»