چپتر 379: قربانگاه خونآشامها
0خونآشامهای جوان با شنیدن حرفهایابروها زیک دستپاچه شدند و نگاههای مضطربیآتش بین خودشان رد و بدل کردند.
حتی خونآشامهای چشمسرخ، که به نترس بودن و جسارت شهرت داشتند،کار جرئت نداشتند بیگدار به آب بزنند؛ چرا که هالهای که ازضدعفونیکننده زیک ساطع میشد، در همان نگاه اول آشکارا غیرعادی و هولناک بود.
در همان لحظه، درِدود مغازه خالکوبی باز شدبیحال و زنی بیرون آمد.
بازوهای برهنه و حتی گردنش پوشیده ازصندلیهایی خالکوبیهای متراکم و درهمتنیده بود؛ زنی رنگپریدهتاتو با پیرسینگهایی بر روی ابروها و بینیاش.
سیگاری گوشه لبش گذاشت، آنابروها را آتش زد و پکگذاشت عمیقی از دود بیرون داد.
سپس باخونآشام لحنی بیحالظاهر و کشدار گفت:
«اینا مشتریای ما هستن.دود اون یارو رو جمعبیحال کنین و بزنین به چاک.»
با حرفهای زن، خونآشامها به خودشانکار آمدند، عضو افتاده روی زمین گنگ رامخصوص کشانکشان بردند و در گوشهای ناپدید شدند.
زن با همان خونسردیروی و ژست بیخیالش، سیگاریگوشه به زیک تعارف کرد.
وقتی زیک سرش را به نشانه رد تکان داد، زن آرامآرامکار سیگارش را کشید، تهسیگار را روی زمین انداخت و با کفضدعفونیکننده کفشش آن را له کرد، سپس بالاخره رو به او گفت:
«بیا تو.»
زیک پشتشبیه سر زن خونآشامحال وارد مغازه شد.
ظاهر آنجا درست شبیه یک سالن خالکوبی واقعی در حالگذاشت کار بود؛ صندلیهایی در گوشه و کنار چیده شده بودنداینا و تختهای مخصوص تاتو غرق در محلول ضدعفونیکننده به چشم میخوردند.
«میخوای تاتو بزنی؟»
زن در حالی که نگاه کنجکاوسپس زیک به اطراف را میدید پرسید،مشتریای اما زیک دوباره سرش را تکان داد.
«بیاحساسِ کسلکننده.»
زن با رخوت زیر لبابروها غرولندی کرد و زیک راگذاشت به سمت انتهای ساختمان هدایت نمود.
وقتی به پشت ساختمان رسیدند، دریچهایدرست روی زمین را باز کرد کهصندلیهایی پلههایی رو به زیرزمین را نمایان ساخت.
زیک بهآتش دنبال زندود خونآشام پایین رفت.
همینطور که ازسالن پلهها سرازیر میشدند،کار زن ناگهان گفت:
«شنیدم با باکوسپیرسینگهایی برادرین، اما اصلاًبینیاش قیافههاتون به هم نمیخوره.»
زیک پاسخیخونآشام به اینظاهر حرف نداد.
زن خونآشام هم انگار توقع جوابی نداشت؛لحنی بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، بیصدا مسیرشاون را به سمت اعماق زیرزمین ادامه داد.
طولی نکشید که بهواقعی انتهای پلهها رسیدند وکنار دری روبهرویشان نمایان شد.
زن دورنگپریده بار بهروی در کوبید:
«منم، نیکی.»
سپس، در بهعمیقی نرمی به کناریسپس لغزید و باز شد.
داخل، مرد خونآشام چهارشانهای با ریشی انبوه و پوشیدهچیده از خالکوبی، نگاهی به نیکی و زیک انداخت. او بدونمیخوردند کلامی، با اشاره دست به آنها اشاره کرد وارد شوند.
با ورودشان، در کمال شگفتی، تالار تاریک پیش رو غرق درآتش نورهای خیرهکنندهای بود که با جادو خلق شده بودند، و دههاهستن خونآشام در حال پایکوبی و ساییدن خود به یکدیگر دیده میشدند.
«اینجا دیگه چه جهنمدرهایه؟»
زیک نگاهی به اطرافدود انداخت و متوجه حضور انسانهاییکشدار شد که میان آنها میلولیدند.
اما همهشان انگار مسخ هیپنوتیزم وکار داروی سومای خونآشامها شده بودند؛ نگاهشانتختهای مات، بیروح و مسخشده به نظر میرسید.
در گوشهای از سالن، خونآشامها یکدیگر را درگوشه آغوش کشیده بودند، از سرهای بریده انسانها خون سربیحال میکشیدند، همدیگر را میبوسیدند و روی زمین غلت میزدند.
زیک دریافت کهوارد اینجا عملاً قربانگاهدرست و محل تغذیه خونآشامهاست.
«چیزایی در قالب شایعهدود شنیده بودم، ولی اولین بارهکشدار که به چشم خودم میبینمش.»
شایعهای که زیک شنیده بود از این قرار بود که خونآشامها قربانیان انسانیمخصوص خود را با ترفندهای گوناگون به اوج لذت و سرمستی مفرط میکشانند وپرسید سپس در مکانی اختصاصی، خون تازه آنها را بیرون کشیده و سر میکشند.
همیشه برایش جای سؤال بود که آیا واقعاً چنین مکانی وجود داردعمیقی یا نه، اما به نظر میرسید این سالن دقیقاً همانجا بود. تمامیارو فضا آکنده از بوی غلیظ و گزنده خونِ ضیافت خونآشامها شده بود.
زیک بیتوجه به صحنههای تهوعآور اطراف، با هدایتسالن نیکی از تالار پر سر و صدا عبور کردتختهای و به اتاقی دنج در بخش درونی ساختمان رسید.
«زیک دریکر.»
به محض ورودش به اتاق،حال باکوس از جایش برخاست وشده گامی به سوی زیک برداشت.
خونآشامهایی که در شهر بیطرف مستقر بودند،سیگاری از همان نخستین لحظهای که پای زیک بهسپس شهر رسیده بود رد حضورش را زده بودند،
و بیدرنگ اینوارد خبر را بهدرست گوش باکوس رسانده بودند.
وقتی زیک شنل تغییردود چهرهاش را کنار زد،بیحال چهره واقعیاش دوباره نمایان شد.
نیکی با نگاهی خیرهواقعی و دقیق براندازش کردکنار و سری تکان داد:
«آره، واقعاً شبیه همید.»
باکوس بیاعتنا بهوارد کنایه نیکی، رودرست به زیک گفت:
«بیا اینجا بشین.عمیقی شنیدم داری میای،سپس برات چای آماده کردم.»
زیک نشست و باکوس باحال مهارتی خاص چای را دمشده کرد و فنجانی به دستش داد.
زیک بعد ازپیرسینگهایی مزهمزه کردن چای، باسیگاری رضایت سر تکان داد:
«چای خوبیه.»
سپس نیمنگاهیآتش به دست چپداد ترمیمشده باکوس انداخت:
«دست بازسازیشدهت اذیتت نمیکنه؟»
باکوس بارنگپریده این حرفروی لبخند تلخی زد:
«نه، مشکل خاصی نداره. بهآنجا هر حال، به لطف تو بودکار که تعقیب صحنه سیاه متوقف شد.»
در واقع، اینطور نبود که صحنه سیاه صرفاً به خاطر پادرمیانی زیکمشتریای از تعقیب دست کشیده باشد؛ بلکه قضیه بیشتر این بود که آرتور دریکرگنگ تصمیم گرفته بود فعلاً باکوس و کارمیلا را به حال خودشان رها کند.
از وقتی زیک از مخفیگاه آنها باخبر شدهکنار بود، به نظر میرسید جناح آرتور ترجیح دادهمحلول دست نگه دارد و فعلاً نظارهگر اوضاع بماند.
باکوس هم که ریاست یک سازمانبینیاش اطلاعاتی را بر عهده داشت، مسلماً تادود حدی از پشتپرده این ماجرا باخبر بود.
باکوس جرعهای ازوارد چایش نوشید ودرست از زیک پرسید:
«زودتر از اون چیزی کهداد فکر میکردم سر و کلهت پیدااینا شد. تصور میکردم بیشتر طول بکشه.»
زیک نگاهششبیه را به باکوسحال دوخت و گفت:
«با یه تیر دو نشون زدم.بینیاش به هر حال توی این شهرعمیقی بیطرف کاری برای انجام دادن داشتم.»
با اینخونآشام سخن، باکوس پیشدستیآنجا کرد و گفت:
«به خاطر اتحادیه کیمیاگرانه؟»
زیک با شنیدن پاسخواقعی هوشمندانه باکوس، فنجان چایشکنار را روی میز گذاشت:
«داری تویرنگپریده کارای منروی سرک میکشی؟»
باکوس سرش را تکان داد:
«نه، بودنم توی این شهر باعث شد خودبهخودبیحال متوجه قضیه بشم. شنیدم این روزا اتحادیه بهجمع خاطر داروی جدید داروسازی فینن بدجوری به مخمصه افتاده.»
زیک باشبیه آرامش سری تکانحال داد و گفت:
«تا الان با فروش داروهای بنجل سودهایسیگاری نجومی به جیب میزدن، تعجبی نداره کهداد الان به داروی جدید حساسیت نشون بدن.»
«قضیه روخونآشام دستکم نگیر، اونقدرهاآنجا هم ساده نیست.»
باکوس هم فنجانشعمیقی را زمین گذاشتسپس و ادامه داد:
«فکر کنم اتحادیه کیمیاگران توی این ماجرا با تمام قوا دستبودند به کار بشه. همونطور که خودت گفتی، اگه اون داروی جدیدحالی پاش به دنیا باز بشه، بساط اتحادیه خیلی زود برچیده میشه.»
زیک زبانش راپیرسینگهایی به دهان زدبینیاش و اخم کرد:
«ولی اینکه برای یه دارویآنجا کاملاً سالم و بینقص مجوزحال و تأییدیه صادر نکنن... اصلاً عقلانیه؟»
«راههای زیادی دارن. میتونن وجود سوما توی مواد اولیه رو بهونهاینا کنن و بگن در صورت مصرف زیاد خطر اعتیاد داره، یاعضو ادعا کنن دارو یه سری مشکلات ناشناخته در پایداری و عوارض داره.»
زیک با شنیدنسالن این حرفها چهرهایکار ناباور به خود گرفت:
«این کهرنگپریده رسماً بهانهتراشیروی و سنگاندازیه.»
«از دید اونا، به هر قیمتیدرست که شده باید جلوی عرضه اونصندلیهایی دارو رو بگیرن. به هر حال...»
باکوس نگاهش راعمیقی به زیک دوختسپس و ادامه داد:
«اومدی اینجا تا درباره همین بپرسی،کار درسته؟ میخوای اطلاعاتی گیر بیاری تا باهاشمخصوص از پشت به اتحادیه کیمیاگران ضربه بزنی.»
زیک دررنگپریده تأیید حرفهای باکوسابروها سر تکان داد.
اما در حقیقت، بهظاهر دست آوردن اطلاعات درباره اتحادیهواقعی کیمیاگران مقصود نهایی زیک نبود.
او به لطف خاطرات زندگی گذشتهاش،سپس از پیشینهی فساد اتحادیه و نقاطمشتریای ضعف مدیران کلیدیاش کاملاً آگاه بود.
دلیل اصلی آمدنش پیش باکوس این بود که اطلاعاتچیده خودش را با دادههای آنها تطبیق دهد تا بتواندچشم عیار و توانمندی واقعی شبکه اطلاعاتی خونآشامها را ارزیابی کند.
«باید میفهمیدم در سطحی هستن که بشهسیگاری باهاشون وارد معامله شد یا نه، وداد شبکهشون در مقایسه با سندیکا کجای کاره.»
باکوس نگاهی به زیک انداختآنجا و اسنادی را که از قبلکار آماده کرده بود، به دستش داد:
«این اطلاعاتِ اتحادیه کیمیاگرانه.»
به نظر میرسید حتی پیش ازکار آنکه زیک از راه برسد، همهتختهای چیز را موبهمو آماده کرده بود.
زیک بدون به زبان آوردن کلمهای،بینیاش اسنادی را که باکوس داده بود بادود سرعت ورق زد و از نظر گذراند.
سپس در دل،وارد این نتایج فراتر ازشبیه انتظار را تحسین کرد.
«از اون چیزی کهدود من میدونستم هم دقیقتربیحال و نظاممندتر جمعآوری شده.»
تجربه سالیان باکوس در صحنه سیاه دریکرصندلیهایی جای هیچ شکی در مهارت بینقص اوتاتو برای تحلیل و مدیریت اطلاعات باقی نمیگذاشت.
آنچه زیک را به شگفتی واداشت، روابط علت ولبش معلولی هر داده و ارتباط دقیق آنها با اشخاص کلیدیگفت بود که با وسواسی مثالزدنی بررسی و ثبت شده بود.
باکوس که دست زیک راآنجا برای محک زدن عیارشان خوانده وکار از پیش دستبهکار شده بود، گفت:
«نظرت چیه؟ برای اینکهدود جای سندیکا رو براتبیحال پر کنه کافی هست، نه؟»
زیک پرونده راسالن بست و نگاه نافذشصندلیهایی را به باکوس دوخت:
«راستش، اصلاً فکر نمیکردم تاابروها این حد توانایی اطلاعاتی داشتهگذاشت باشین. فراتر از انتظارم بود.»
«صحنه سیاه دریکر یه جای لجن و مزخرفه، ولی برای یاد گرفتن چموخم کار با اطلاعات حرفتختهای نداشت. وقتی دادههای شبکه رد آی رو که تو سرتاسر قاره ریشه دوونده، با تشکیلات زیردستش و روسپیخانههایکسلکننده مجللی که به ما وصلن جفتوجور کنی، حتی خودِ تو هم از نتایجی که بیرون میکشه انگشتبهدهن میمونی.»
از حیث نفوذ ودود اشراف اطلاعاتی، زیک چارهایبیحال جز تحسین باکوس نداشت.
او هم با محوریت بوریس یک یگان اطلاعاتی راه انداخته بود،بودند اما حقیقت این بود که آن گروه بیشتر به یک واحدحالی خرابکاری و عملیات سیاه شباهت داشت تا یک سازمان جاسوسی گسترده.
بدیهی بود که داشتن باکوس در جبههسیگاری خودی کمکی حیاتی به شمار میرفت، زیراداد زیک در شبکه گردآوری اطلاعات ضعف ملموسی داشت.
زیک نگاهش راوارد به چشمان باکوسدرست دوخت و پرسید:
«کارمیلا کجاست؟ میخوامعمیقی شخصاً ببینمش و بشنوملحنی چی برای گفتن داره.»
با شنیدن این نام،واقعی باکوس سرش را بهکنار نشانه نفی تکان داد:
«فعلاً نمیتونی مادرم رو ببینی.»
«هنوز بعد ازوارد زنده شدنش، بدنشدرست سر پا نشده؟»
حالت چهرهآتش باکوس اندکیدود در هم رفت:
«ظاهراً قضیه همینه. نمیتونم با تمام جزئیاتصندلیهایی بگم اوضاع از چه قراره، اما الانتاتو ارتباط برقرار کردن باهاش کار سادهای نیست.»
«پس کیرنگپریده میتونم کارمیلاروی رو ببینم؟»
«حداقل سه هفته دیگه.»
«سه هفته دیگه...»
زیک سری تکانسالن داد و آرامکار از جایش برخاست:
«فهمیدم. چطوریرنگپریده باید باهاتروی در ارتباط باشم؟»
باکوس گوی ارتباطیایوارد از جیبش درآورد وشبیه به دست زیک سپرد.
سپس با نگاه به نیکیداد اشاره کرد که پشت سرشگفت روی کاناپه لم داده بود.
نیکی با حرکتیسالن رخوتانگیز و خرامانکار از جایش بلند شد.
«این یه گوی ارتباطی امنه. هر وقت لازمگوشه شد از طریق همین باهامون تماس بگیر، ولحنی وقت دیدارهای حضوری هم نیکی رابط بینمون میشه.»
زیک گوی ارتباطی امنظاهر را درون جیبش گذاشتسالن و نگاهی به نیکی انداخت:
«به قیافهتآتش نمیخوره آدمکش یاداد شمشیرزن باشی. جادوگری؟»
با این حرف،سالن نیکی خیره به چشمانصندلیهایی زیک نگریست و گفت:
«من یه متخصص توهمم. اگه به جای تو یه مردگذاشت معمولی اینجا بود، تا الان خامِ فریبایی من شده بوداینا و مثل سگ روی زمین التماس میکرد و پاهامو لیس میزد.»
تنها به لطف مهارت دفاع ذهنیدرست تسلیمناپذیر بود که زیک در بندصندلیهایی توهم یا افسونهای این خونآشام گرفتار نشد.
باکوس تشرآتش زد و بهداد نیکی چشمغره رفت:
«نیکی، بهت گفتهسالن بودم روی هرکار کسی توهم پیاده نکنی.»
نیکی با شنیدن تذکر باکوس، بابینیاش بیحوصلگی سرش را برگرداند و دوبارهعمیقی به شکلی ولو روی کاناپه افتاد.
زیک نگاهی بهوارد باکوس انداخت ودرست با طعنهای ملایم گفت:
«همرزمات عجب شخصیتهای خاصیدود دارن؛ شرط میبندم کنارتونبیحال هیچوقت حوصله آدم سر نمیره.»
«...»
زیک به شانه باکوس که درمانده سرش را تکان میداد،گذاشت دستی زد، از مخفیگاه سرّی رد آی قدم به بیرون گذاشتمشتریای و به هتلی بازگشت که برای اقامتش در نظر گرفته بود.
آن دوقلوهای بازیگوشوارد و پردردسر تادرست پاسی از شب برنگشتند.
از آنجا که حسابی خرابکاری به بارلحنی آورده بودند، فقط رفتن به تکتک خانهها ویارو رساندن گلهای عذرخواهی تمام روزشان را بلعیده بود.
در نهایت، زیر نگاه مراقب وکار سنگین زیک، چارهای ندیدند جز اینکه مثلمخصوص بچههای حرفشنو و سربهزیر به خواب بروند.
روز بعد، مهمانی عالیرتبهظاهر و خوشیمن به هتلسالن محل اقامت زیک آمد.
«خواهش میکنمآتش تشریف بیاریندود داخل، شاهزادهخانم.»
او کسیشبیه نبود جز شاهزادهخانمحال ملیسا از آلنسیا.
شاهزادهخانم باوقارتر وپیرسینگهایی پختهتر از گذشتهبینیاش به نظر میرسید.
«خیلی وقت بودوارد همدیگه رو ندیدهدرست بودیم، سر زیک.»
نخستین باری که زیک با ملیسا روبهرولحنی شده بود، او صرفاً شوالیهای بااستعداد واون جوانی با پتانسیل بالا به چشم میآمد.
اما حالا، زیکسالن زمین تا آسمان باصندلیهایی آن روزها تفاوت داشت.
او کسی بود که رکوردهایی بیسابقه درسیگاری پهنه قاره بر جای گذاشته و آوازهداد دلاوریهایش گوش فلک را کر کرده بود.
حتی برای ملیسا، که حسی سنجیده و عقلانیسالن نسبت به او در سینه داشت، زیک اکنونبودند به ستارهای دوردست و دستنیافتنی در پهنه آسمان میمانست.
زیک، بیخبر از تلاطم درونی شاهزادهخانم، صبحانهایلحنی برای او تدارک دید و هر دواون در فضایی آرام مشغول صرف وعده صبحگاهی شدند.
ملیسا نگاهششبیه را به زیکحال دوخت و گفت:
«گزارشهایی رو که فرستاده بودینابروها بررسی کردم. اتحادیه کیمیاگران رسماًگذاشت داره زیادهروی و قلدری میکنه.»
داروی معجزهآسای داروسازی فینن قرار بود برای فروشسالن در انحصار شرکت تجاری راینهارت قرار بگیرد؛ شرکتیبودند که مالک اصلی و پشتپردهاش شاهزادهخانم ملیسا بود.
اما بدون دریافت مجوز و تأییدیهسپس رسمی از اتحادیه کیمیاگران، امکان توزیع وهستن فروش آن در سراسر قاره وجود نداشت.
به همین علت بود که زیک ازصندلیهایی شاهزادهخانم ملیسا خواسته بود تا همراه یکدیگرتاتو برای مذاکره با اتحادیه کیمیاگران وارد میدان شوند.
زیک با تاییدپیرسینگهایی حرفهای شاهزادهخانم سربینیاش تکان داد و گفت:
«حتی اگه من و شما هم باهاشونشبیه وارد صحبت بشیم، اتحادیه به این راحتیهاچیده حاضر به اعطای مجوز و تأییدیه نمیشه.»
شاهزادهخانم ملیساآتش از این لحنداد قاطع جا خورد:
«نه، حتی اگه دلایلشون رو درک کنم، سر زیک شوالیه محافظبودند خاندان دریکر هستن... هر چقدر هم مغرور باشن، اتحادیه کیمیاگران اونقدری احمقکنجکاو نیست که سرشاخ بشه. بالاخره برای تعدیل قیمتها پای میز مذاکره میشینن.»
زیک به خوبی فهمید که دربینیاش کلام پوشیده ملیسا، یک پرسش نگران پنهاندود است: «قصد دارید چه بلایی سرشون بیارید؟»
اتحادیه کیمیاگران هر اندازه هم که ادای باجگیرهاسالن را درمیآورد، در مقایسه با خاندان عظیم دریکربودند چیزی بیش از قطرهای در برابر اقیانوس نبود.
اگر کار به رویارویی مستقیم باسپس خاندان دریکر میکشید، این اتحادیه بودمشتریای که زیر خروارها خاک له میشد.
اما زیک کوچکترین قصدی برایحال سوءاستفاده از قدرت خاندانش وشده فشار آوردن به آنها نداشت.
او این بار میخواست خوی کثیفبینیاش و عادات زننده اتحادیه کیمیاگران را بهدود شیوه و سبک خودش به آتش بکشد.
رو بهخونآشام شاهزادهخانم ملیساظاهر کرد و گفت:
«شاهزادهخانم، قراردادی روعمیقی که قبلاً باسپس کلیف بستم خاطرتون هست؟»
زمان زیادی از آن گذشته بودکار و خود زیک هم تا همینتختهای اواخر آن را از یاد برده بود.
او از کلیف سه خواسته طلب کرده بود: اولی، فراهم کردن کشتیعمیقی برای رفتن به جنوب جهت تارومار کردن دون خوان بود؛ دومی، قرض گرفتنجمع کشتی شرکت تجاری راینهارت به مقصد جزایر دریای جنوبی برای نجات کالی بود.
و حال،خونآشام نوبت به واپسینآنجا خواسته رسیده بود.
ملیسا نگاهش را بهدود زیک دوخت و بابیحال لحنی متین پاسخ داد:
«البته کهشبیه به یاد دارم.حال بفرمایید، سراپا گوشم.»
زیک نگاهش را در نگاهابروها ملیسا گره زد و باگذاشت طمأنینه لب به سخن گشود:
«میخوام با محوریت شرکتظاهر تجاری راینهارت، یه انجمنسالن کیمیاگران کاملاً جدید تأسیس کنم.»