چپتر 218: 218
0«پس اینا همونسیاه آدمایی بودن کههمین دوک گراهام فرستاده.»
زیک به یاد آورد که اطلاعاتینبود درباره ساحر کهنی که آنجلینا را نفرینردی کرده بود، به دوک گراهام داده بود.
با این حال، همانطور که به داستان آنهااعتراض گوش میداد، متوجه یک مشکل شد: ساحر کهننبود در سیاهچالی که او گفته بود، حضور نداشت.
خط زمانی با زمانیسیاه که زیک او رااومدیم دستگیر کرده بود، همخوانی نداشت.
دوک گراهام برای دستگیری ساحر کهن، نهاومدیم تنها شوالیههایش، بلکه ماجراجویان باتجربه و آشناپشت به سیاهچالها را نیز بسیج کرده بود.
ریک ادامه داد:
«شنیدیم یه جادوگر سیاه شرور توشنیدنش این حوالیه، برای همین اومدیم ببینیم همونگفت ساحریه که دوک گراهام دنبالشه یا نه.»
با شنیدن این حرف، ریچموند کهحوالیه پشت سرشان ایستاده بود، طوری لرزیدشنیدن که انگار به او توهین شده است.
او در سیاهچالش، بیسروصدا از تحقیقاتش لذت میبرد و استخوانهای هیولاها را نوازشریچموند میکرد؛ بنابراین از اینکه یک گروه ماجراجو سرزده وارد شده و او رالذت با ساحری که نفرینهای شرورانه میفرستد اشتباه گرفته بودند، به او برخورده بود.
«ارباب! من بههیچوجه یهمتأسفانه ساحر پست نیستم کههمهجا چنین نفرینهای پلیدی بفرسته!»
ریچموند که نمیتوانست این حرف راشنیدنش بلند بگوید، با صدایی که فقط زیکگفت قادر به شنیدنش بود، بهشدت اعتراض کرد.
«آره، میدونم، پس ساکت شو.»
زیک رو به ریک گفت:
«متأسفانه چنین ساحری اینجا نبود.اینجا ریچموندِ جادوگر همهجا رو گشت، امانتونست نتونست هیچ ردی ازش پیدا کنه.»
با حرفهای زیک،صدایی گروه ریک ناامیدشنیدنش به نظر رسیدند.
«که اینطور. ما برای پیدا کردنحوالیه اون یارو انواع و اقسام سیاهچالها روحرف گشتیم، اما اصلاً نمیدونیم کجا غیبش زده.»
زیک بهجادوگر حرفهای ریکشرور فکر کرد.
«همم، به نظر میرسه ایناینجا ماجراجوها حسابی ماهرن. اگه خوب ازشوننتونست استفاده کنم، میتونه برام مفید باشه.»
«ریک، حالا که بهش فکر میکنم، من یهاعتراض سری اطلاعات درباره یه ساحر شرور دارم. نمیدونمنبود همونیه که دنبالشین یا نه، اما احتمالش هست.»
زیک اطلاعاتی را که در زندگی قبلیاش پیش از دستگیری ساحردنبالشه کهن به دست آورده بود، با آنها در میان گذاشت و جزئیاتیاست را انتخاب کرد که ماجراجویان بتوانند از آنها برای ردیابیاش استفاده کنند.
جیسونِ جادوگر، باسیاه دقت حرفهای زیکهمین را یادداشت کرد.
جیسون پس ازگفت شنیدن حرفهای زیک،نبود سر تکان داد.
«آها، پس این احتمال وجودقادر داره که تو قلمرو بربرها نباشهمیدونم و در عوض رفته باشه شمال.»
«شنیدم که ساحرها برخلاف جادوگرهای سیاه، بیشتر دنبال ردپای خدایانساحریه باستانی فراموششده یا ارواح شرور میگردن. اونا این کار روانگار برای پیدا کردن قدرتهای شومی که اونجا باقی مونده انجام میدن.»
ریک باجادوگر شنیدن حرفهای زیکحوالیه سر تکان داد.
«منطقیه. ما به همونمتأسفانه جایی که گفتی میریمهمهجا و دنبال ردپای ساحر میگردیم.»
«اگه ردی از ساحر پیدا کردین، بههیچوجه سعی نکنین باهاشآره درگیر بشین. باید فوراً با افراد دوک گراهام تماس بگیرین.اما اگه مراقب نباشین، ممکنه گرفتار یه نفرین شرورانه باستانی بشین.»
گروه ریک درجادوگر برابر لحن قاطعحوالیه زیک، سر تکان دادند.
آنها شب را در اردوگاهحوالیه گذراندند و بهمحض طلوع خورشید،دنبالشه صبح زود از رشتهکوه پایین رفتند.
«زیک، بابت کمکهات ممنونیم. دفعهاینجا بعد که همدیگه رو دیدیم،اما حتماً لطفِت رو جبران میکنیم.»
«امیدوارم ردپایبگوید ساحر روفقط پیدا کنین.»
درحالیکه گروه ریک از رشتهکوه پایین میرفتند، زیکاومدیم که لحظهای آنها را تماشا میکرد، ریچموند را باایستاده خود همراه کرد و بهسمت قلمرو بربرها بالا رفت.
زیک در حین بالا رفتنحوالیه از کوه، ناگهان چیزی بهدنبالشه یاد آورد و از ریچموند پرسید:
«ریچموند، تا حالاگفت اسم جایی بهنبود نام ابیس رو شنیدی؟»
ریچموند بابگوید شنیدن این حرفقادر سر تکان داد.
«نه، ارباب. اونجا کجاست؟»
«هیچی. همینطوری پرسیدم.سیاه پس احتمالاً نمیدونیهمین ‹کتاب مردگان› چیه.»
«آه، اون رو میشناسم.»
زیک ازبگوید این حرففقط غافلگیر شد.
«چی؟ واقعاً میشناسیش؟»
از طرف دیگر،سیاه ریچموند از واکنشهمین زیک مبهوت شده بود.
«بله، میشناسمش... قرار نبود بشناسمش؟»
«نه، دلیلی ندارهصدایی که نشناسیش. بهمشنیدنش بگو کتاب مردگان چیه.»
ریچموند که از سؤال پرسیدنِشرور زیک خوشحال شده بود، چهرهایساحریه پیروزمندانه به خود گرفت و گفت:
«کتاب مردگان احتمالاًسیاه چیزیه که آدمهایهمین عادی در موردش نمیدونن.»
«حاشیهرفتن روساکت بس کن واینجا خلاصهش رو بگو.»
«چشم، ارباب. خلاصه بگم، کتابقادر مردگان کتابیه که پادشاه شیاطینآره برای انسانها به جا گذاشته.»
«کتابی که پادشاهجادوگر شیاطین نوشته؟ جزئیاتحوالیه بیشتری بهم بگو.»
ریچموند با دیدن زیک که ابتداهمین گفته بود خلاصه بگوید و حالاحرف جزئیات بیشتری میخواست، در دلش غرولند کرد.
«صدای تمام غرغرهات رو میشنوم.»
«هـ-ها! عذر میخوام، ارباب.»
ریچموند دوبارهشنیدیم شروع بهسیاه توضیح دادن کرد:
«شما افسانهجادوگر پادشاه قهرمان، کایسیرحوالیه رو میدونین، درسته؟»
زیک نهتنها آن را میدانست، بلکهنبود کسی بود که مستقیماً شمشیرزنی راهیچ از همان پادشاه قهرمان یاد گرفته بود.
زیک بدون اینکهصدایی واکنشی نشان دهد،شنیدنش سر تکان داد.
ریچموند بهسرعت دهان باز کرد:
«شاید داستان اینکه چطور پادشاهحوالیه قهرمان، کایسیر، پادشاه شیاطین رودنبالشه مهروموم کرد رو هم بدونین؟»
زیک با شنیدن اینمتأسفانه حرف، سرش را بههمهجا نشانه منفی تکان داد.
«نه، اون داستان رو نشنیدم.»
او در طول تمریناتش با روححوالیه کایسیر داستانهای مختلفی شنیده بود، اماشنیدن هرگز چیزی درباره پادشاه شیاطین نشنیده بود.
ریچموند سرجادوگر تکان دادشرور و گفت:
«داستان معروفی نیست. در واقع، اگه بخوام دقیقترهمهجا بگم، این پادشاه قهرمان کایسیر نبود، بلکه پدرش،کنه ‹حکیم› بود که این کار بزرگ رو انجام داد.»
«حکیم؟»
«بله. احتمالاً میدونین که کایسیرشرور یه نیمهانسان-نیمهالف بود که از پیونددنبالشه حکیم و پادشاه الف متولد شد.»
«آره. هرچند کهسیاه از این حقیقتهمین چندان خوشم نمیومد.»
ریچموند با شنیدن حرفمتأسفانه زیک، سرش را کجهمهجا کرد و سپس ادامه داد:
«پادشاه الف به همراه حکیم،قادر کایسیر رو تنها با هدفآره متوقف کردن پادشاه شیاطین خلق کردن.»
«ها؟ منظورت اینه که اونا کایسیرحوالیه رو به خاطر عشق به همدیگهشنیدن به دنیا نیاوردن، بلکه خلقش کردن؟»
«الفها موجودات قلمرو فانی نیستن، پس چطور میتونستن با یه انسان عشق بورزن؟ پادشاه الف قدرت حکیم رو قرضانگار گرفت تا موجودی خلق کنه که با قدرت خودش آمیخته شده باشه. حکیم هم کایسیر رو که قدرت هرساحری دوشون رو دریافت کرده بود، به پادشاه گرگها که آتش میدمید سپرد تا اون رو بهعنوان یه قهرمان بزرگ کنه.»
«کتاب داستانی که من خوندم میگفتنبود اون تو نوزادی بهخاطر یه ساحر شرورردی رها شده و توسط گرگها بزرگ شده.»
«چی؟ مطمئناً حکیم،صدایی پادشاه قهرمان رو بهبهشدت این راحتی گم نمیکرده.»
حالا که به آنسیاه فکر میکرد، این حرفاومدیم منطقی به نظر میرسید.
این یک تاریخچه خانوادگی پیچیده بود که او جرئت نکرده بود ازحرف خود کایسیر بپرسد و شاید به همین دلیل بود که چنین محتواییبیسروصدا در ویدیوی وقایعنگاریای که کایسیر از خود به جا گذاشته بود، وجود نداشت.
وقایعنگاریها بیشتر شامل اطلاعاتی درباره نحوهنبود تأسیس پادشاهی کرونوس توسط کایسیر وهیچ چگونگی ملاقات و جمعآوری زیردستانش بود.
داستانی درباره پادشاه شیاطینفقط که ریچموند به آناعتراض اشاره کرد، در آنجا نبود.
«بههرحال، وقتی پادشاه قهرمان پادشاهی کرونوس رو تأسیساومدیم کرد و پادشاهی انسانها شکل گرفت، پادشاه شیاطینسرشان با رهبری نژاد شیاطین به قلمرو فانی حمله کرد.»
«صبر کن، نژاد شیاطین؟ اونا فقطهمین یه سری موجودات خیالی نیستن کهحرف بزرگترها برای ترسوندن بچهها ازشون استفاده میکنن؟»
ریچموند باساکت ناباوری بهمتأسفانه زیک نگاه کرد.
«نژاد شیاطین خیالیان؟ پسفقط جادوگرهای سیاه چطور جادویاعتراض سیاه رو یاد میگرفتن؟»
«اونا از ارواحجادوگر فاسد و تکنیکهای ممنوعههمین استفاده میکردن، مگه نه؟»
«این همون روشیهسیاه که نژاد شیاطینهمین بهشون یاد دادن.»
«ها؟»
زیک با شنیدن این داستانقادر برای اولین بار، حتی ناباورترآره از ریچموند به نظر میرسید.
«بههرحال، کسی که تمام روشهای کنترل ارواح فاسد از جمله همین جادوی سیاهی که گفتمپشت رو به وجود آورد، پادشاه شیاطین بود. نژاد شیاطین هم بهعنوان زیردستان پادشاه شیاطین، انسانهاهیولاها رو وسوسه کردن و اون جادوی سیاه رو بهطور گسترده تو سراسر جهان پخش کردن.»
«چرا بینجادوگر این همهشرور موجود، انسانها؟»
«خب، مگه به اینمتأسفانه خاطر نیست که وسوسههمهجا کردن انسانها از همه راحتتره؟»
«منطقیه.»
«اگه روحت رو به شیاطین تقدیم کنی، میتونی به راحتی قدرت عظیمی بهحرف دست بیاری، برای همین تعداد جادوگران سیاه به سرعت تو دنیا زیاد شد.تحقیقاتش و در نهایت اونا حتی تشریفاتی برای احضار شیاطین به قلمرو فانیها انجام دادن.»
«عوضیهای دیوونه.»
«شیاطینی که از طریق جادوگران سیاه به قلمرو فانیها نزول کردن، با قدرت شرورانهشون جانوران شیطانیکنه رو به وجود آوردن و دنیا رو به آشوب کشیدن. تا زمانی که پادشاه قهرمان سعی کردفکر جلوشون رو بگیره، دیگه خیلی دیر شده بود. در نهایت، پادشاه شیاطین به قلمرو فانیها نزول کرد.»
«چرا اینجوربگوید داستانها به نسلهایقادر بعدی منتقل نشده؟»
«خـ-خب، وقتی منجادوگر تو اون دنیا بودم،همین اینجور داستانها مخفی نبودن...»
«به هرجادوگر حال، بعدششرور چی شد؟»
«پادشاه شیاطین خیلی قدرتمندتر از اونی بود که بتونه به سادگی وارد قلمرو فانیهاازش بشه. اون به یه بدن قوی نیاز داشت که بتونه قدرتش رو تحمل کنه.اصلاً تو قلمرو فانیها فقط یه بدن وجود داشت که میتونست پادشاه شیاطین رو تحمل کنه.»
«چی بود؟»
«یه اژدها.»
«چی؟»
«فقط بدن یه اژدهایمتأسفانه فاسد میتونه قدرت پادشاههمهجا شیاطین رو تحمل کنه.»
ریچموند به صحبتش ادامه داد:
«حتی بعد از تسخیر بدن اژدها، برای پادشاه شیاطین سخت بود که تمامحرف قدرتش رو مهار کنه. در نهایت، پادشاه شیاطین کتابی خلق کرد که حاویتحقیقاتش قدرتش بود، و اون همون کتاب مردگان ـه، که اسم اصلیش "نکرونومیکون" ـه.»
«اون کتاب واقعاً وجود داره؟»
«این داستانی از دوران پادشاه قهرمان ـه، پس ممکنه چیزهایی بهش اضافههیچ یا ازش کم شده باشه. این داستانیه که به عنوان یه افسانهیارو منتقل شده، اما مگه نمیشه حداقل بخشی از اون حقیقت داشته باشه؟»
«همم...»
زیک که مستقیماً شمشیرزنی رو ازحوالیه کایسیر، یه قهرمان افسانهای، یاد گرفته بود،حرف میدونست که همهی افسانهها داستانهای ساختگی نیستن.
زیک دوباره از ریچموند پرسید:
«آیا کسانی هم بودنمتأسفانه که دنبال اون کتابهمهجا به اسم نکرونومیکون بگردن؟»
«این یه افسانهی جالبه، اما هیچکس واقعاً باور نداشت که اون کتاب وجود خارجیمتأسفانه داشته باشه. حتی اگه وجود هم داشت، شیئی بود که نمیشد کنترلش کرد. اینناامید افسانهایه که به همراه پادشاه زردپوش، مخفیانه بین جادوگران سیاه سینه به سینه نقل میشد...»
«بسیار خب، پس حکیم پادشاهشرور شیاطینی که نزول کرده بودساحریه رو مهر و موم کرد؟»
«بله. حکیم، پادشاه قهرمان و شوالیههای برج ساعت برای مهردنبالشه و موم کردن پادشاه شیاطین با هم متحد شدن، و گفتهشده میشه که حکیم تو این فرآیند روح خودش رو فدا کرد.»
«پادشاه شیاطینساکت رو کجا مهراینجا و موم کردن؟»
«کجا غیر از نکرونومیکون؟ گفته میشهشنیدنش که روح حکیم و پادشاه شیاطین باگفت هم داخل اون مهر و موم شدن.»
به لطف ریچموند، زیکسیاه به طور غیرمنتظرهای سرنخیاومدیم دربارهی کتاب مردگان پیدا کرد.
'آیا ابیس به وجود اون کتاب باوراومدیم داره و دارن سعی میکنن پیداش کننپشت و مهر و موم پادشاه شیاطین رو بشکنن؟'
صرفاً اشاره به مهر و موم پادشاهریچموندِ شیاطین، شبیه داستانی از چنان افسانهی باستانیای بهپیدا نظر میرسید که چندان برای او ملموس نبود.
آزاد کردن پادشاه شیاطینفقط تو دنیای فعلی چهاعتراض فایدهای میتونست داشته باشه؟
'برخلاف پادشاهشنیدیم قهرمان، اینسیاه فقط یه افسانهست؟'
همهی افسانهها نمیتونستن وقایعشرور حقیقی باشن، پس اینببینیم هم یه احتمال بود.
'احتمالاً اگه اون عوضیهایمتأسفانه ابیس رو گیر بندازم،همهجا میفهمم قضیه از چه قراره.'
در هر صورت، با پیداقادر کردن یه سرنخ، او ردی برایمیدونم تعقیب کردنشون به دست آورده بود.
همونطور که زیک و ریچموند باحوالیه پشتکار به سمت قلمرو بربرها صعود میکردن،حرف زیک به گفتگو با او ادامه داد.
شاید به این خاطر که زیک روز قبل هیولاهایساحریه خیلی زیادی رو شکار کرده بود، حتی وقتی ریچموندلرزید از جادو استفاده میکرد، هیچ هیولایی بهشون نزدیک نمیشد.
زیک که مقدار زیادیمتأسفانه امتیاز رو از دستهمهجا داده بود، نوچنوچی کرد.
ریچموند بابگوید احتیاط ازفقط زیک پرسید:
«ارباب، شما کینهی خاصیسیاه نسبت به هیولاها دارید؟ چراببینیم اینقدر مشتاق شکار کردنشون هستید...»
درست همون موقع،سیاه چیزی حواس زیک رواومدیم به خودش جلب کرد.
'این انرژی... یه جانور شیطانیه؟'
او ریچموند رو پشت سرقادر گذاشت و خودش رو به سمتمیدونم منبع انرژی جانور شیطانی پرتاب کرد.
شوااااک!
فک ریچموند از دیدنشرور زیک که با سرعتببینیم از روی شاخهها میدوید، افتاد.
«صـ-صبر کنید، ارباب!»
کوئوووووو!
جانوران شیطانیجادوگر غولپیکر به سمتحوالیه بربرها هجوم بردند.
«کروووووووار!»
بربرها با سردادن نعرهی جنگیای حتی بلندتربهشدت از جانوران شیطانی، در حالی که چکشهایمتأسفانه عظیمی رو تو دست داشتن، به جلو دویدند.
بوم!
چکشی آغشته به قدرتیشرور عظیم، به بدن یهببینیم جانور شیطانی کوبیده شد.
کو-وونگ!
جانوران شیطانیای که با چکشهاقادر بهشون ضربه خورده بود، به پروازمیدونم دراومدن و به صخرهها برخورد کردن.
برخلاف هیولاهای معمولی که مغزشونشرور متلاشی میشد و بدنشون از همدنبالشه میدرید، این جانوران شیطانی متفاوت بودن.
وودودودوک—
بدن و سر شکستهشون دوباره به هم وصلهمهجا شد و اونا یک بار دیگه آروارههای عظیمشون روحرفهای باز کردن و دندانهای تیزشون رو به نمایش گذاشتن.
در میان بربرها، یه فردقادر به طور خاص بزرگ وآره خوشهیکل قدم به جلو گذاشت.
«مشت پادشاه!»
جنگجو، مشتجادوگر پادشاه از قبیلهحوالیه صخره ظاهر شد.
مشت پادشاه در حالی که مشتی بهریچموندِ اندازهی سر یه جنگجوی بربر معمولی روازش گره کرده بود، جلوی جانوران شیطانی ایستاد.
«بمیرید!»
او با خشم، بارانیسیاه از مشت رو براومدیم سر جانوران شیطانی فرود آورد.
پوپوپوپوپوک!
جانوران شیطانی، حتی لهولوردهتر از زمانی که باهمهجا چکش بهشون ضربه خورده بود، در حالی کهکنه مایع سیاهی ازشون ترشح میکرد، روی زمین افتادند.
اونا به آرومی درفقط حال بازسازی بودن، امااعتراض سرعتشون کمتر از قبل بود.
مشت پادشاه بهجادوگر سایر جنگجویان بربرحوالیه نگاه کرد و گفت:
«جانوران شیطانیجادوگر خیلی زیادن.شرور باید عقبنشینی کنیم.»
سپس، سایرساکت جنگجویان بامتأسفانه هیجان فریاد زدند:
«جوجه؟»
مشت پادشاه به اونسیاه جنگجوی بربر چشمغره رفتاومدیم و دندان قروچه کرد.
«میخوای بمیری؟»
در حالی که بربرها بیناینجا خودشون بحث میکردن، جانوران شیطانیاما بازسازی شدن و دوباره بلند شدن.
مشت پادشاه و بربرها یکقادر بار دیگه نعرهی جنگیشون روآره به سمت جانوران شیطانی سر دادن.
این غُرشی بود که حتیشرور اوگرها رو هم فراری میداد، امادنبالشه هیچ تأثیری روی جانوران شیطانی نداشت.
مشت پادشاه احساسسیاه میکرد که اینهمین ممکنه آخرین نبردشون باشه.
مشت پادشاه و بربرهامتأسفانه با عزم مرگ، بههمهجا سمت جانوران شیطانی هجوم بردند.
کااااااااک!
زمانی بود کهجادوگر جانوران شیطانی و بربرهاهمین درگیر نبرد شده بودند.
ناگهان، نور قدرتمندیسیاه از آسمانِ پشتهمین سرشان سرازیر شد.
کواککواککواککواکوانگ!
گرز نور که زیکفقط فعالش کرده بود، مستقیماًاعتراض به جانوران شیطانی برخورد کرد.
کااااااااک!
جانوران شیطانی که مورد اصابت گرز نوراومدیم قرار گرفته بودند، در حالی که انرژی شیطانیشونسرشان پراکنده میشد، با سردرگمی به عقب تلوتلو خوردند.
هوووووونگ!
زیک تیغه هالهصدایی خود رو به سمتبهشدت جانوران شیطانی تاب داد.
کیییییییک—
بربرها با چشمانی حیرتزده به زیکهمین خیره شدند که ناگهان ظاهر شد وریچموند جانوران شیطانی رو تار و مار کرد.
درست همون موقع، مشت پادشاه کهنبود در حال مشاهدهی وضعیت بود، مشتشهیچ رو بالا برد و فریاد زد:
«زیک!»
سپس، زیک برگشتجادوگر و مشت پادشاه روهمین با مشت گرهکردهاش شناخت.
«مشت پادشاه؟»
مشت پادشاه بازوهاش رو بهاینجا سمت زیک باز کرد واما با چهرهای خوشحال به سمتش دوید.
زیک که تازه سر یه جانورشنیدنش شیطانی رو قطع کرده بود، بهساکت مشت پادشاه که نزدیک میشد گفت:
«یادت رفته؟ من برادر بزرگترم.»
«آه.»