---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 420: در اعماق خاطرات گذشته • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 420: در اعماق خاطرات گذشته

0

جیییغ!

جانور جادویی که دستش‌هجوم​ قطع شده بود، جیغ هولناکی‌تازیانه‌مانندی​ کشید و تلوتلوخوران عقب نشست.

در همان لحظه، زیک ضربه‌دنبالش​ شمشیری فرود آورد که گردن‌خرچ​ جانور را از هم درید.

تاپ!

با غلطیدن سر بر روی زمین، پیکر‌نگاهی​ جانور فرو ریخت و زیک که با رولاند‌پرسید​ در دست پشت سرش ایستاده بود، پدیدار شد.

او رو به دوک، که‌شکافت​ با شمشیری کشیده اما با گیجی‌آمد​ همان‌جا خشکش زده بود، فریاد زد:

«پشت سرت!»

با هشدار‌لاشه‌هایشان​ زیک، دوک غریزی‌حالتون​ تیغه‌اش را چرخاند.

شلاااپ!

تیغه شمشیر گردن‌حال​ جانور جادوییِ در‌نتوانست​ حال هجوم را شکافت.

اما نتوانست کاملاً از‌تازیانه‌مانندی​ ضربه دمِ تازیانه‌مانندی که‌پهلوی​ به دنبالش آمد، بگریزد.

دم جانور‌لاشه‌هایشان​ در پهلوی‌پرسید​ دوک فرو رفت.

خرچ!

«ارغ!»

دمِ سخت و استخوانی‌تازیانه‌مانندی​ جانور، زرهش را سوراخ‌پهلوی​ کرد و درون بدنش نشست.

گویی دم زهرآگین بود؛ دوک‌حالتون​ دچار سرگیجه ناگهانی شد و‌ناگهان​ تعادلش را از دست داد.

در همان دم،‌چطور​ زیک شمشیر کشیده از‌نگاهی​ پشت سر هجوم آورد.

«خم شو!»

دوک بی‌درنگ خود را روی زمین‌آمد​ انداخت و زیک طول باهاموت را امتداد‌استخوانی​ داد و ضربه‌ای سهمگین و فراگیر نواخت.

شهاااف!

تنها با یک برش،‌ممکنه​ پیکر جانوران جادوییِ گردآمده‌اطراف​ از وسط به دونیم شد.

سپس به سمت دوکِ بر‌شکافت​ زمین افتاده رفت و باف‌دنبالش​ محیطی شفا را فعال کرد.

فیسسس...

در یک چشم‌پراکنده​ به هم زدن،‌چطوره​ زخم دوک بسته شد.

«این دیگه چطور ممکنه...؟»

او سرانجام سرش‌حال​ را بلند کرد و‌کاملاً​ نگاهی به اطراف انداخت.

همه جانوران جادویی از‌تازیانه‌مانندی​ پای درآمده بودند و‌پهلوی​ لاشه‌هایشان روی زمین پراکنده بود.

زیک پرسید:‌لاشه‌هایشان​ «حالتون چطوره؟‌پرسید​ دوام میارید؟»

دوک به زیکی که ناگهان‌سرانجام​ پیدایش شده بود خیره ماند؛ چهره‌اش‌درآمده​ غرق در شگفتی و گیجی بود.

«یونیفرم دریکر...‌جادوییِ​ نکنه سرپرست خاندان‌شکافت​ نیروی کمکی فرستاده؟»

با شنیدن سخنان دوک، زیک از‌آمد​ روی خاطراتش دریافت که این نسخه‌سخت​ از دوک، هنوز نمی‌داند او کیست.

«برای نفوذ عمیق‌تر‌پراکنده​ به خاطرات استاد، فعلاً‌دوام​ باید باهاش هم‌بازی بشم.»

زیک سری‌دیگه​ تکان داد‌ممکنه​ و پاسخ داد:

«بله. ظاهراً نیروهای حاضر کافی نبودن، برای همین شوالیه‌های‌تازیانه‌مانندی​ بیشتری رو اعزام کردن، از جمله من... ولی بقیه همگی‌زرهش​ کشته شدن و من به تنهایی پیداتون کردم، جناب دوک.»

دوک با شنیدن‌دمِ​ این سخن، به‌آمد​ آرامی روی پاهایش ایستاد.

«اون بهبودیِ‌لاشه‌هایشان​ چند لحظه‌پرسید​ پیش... شفا بود؟»

زیک لحظه‌ای در فکر فرو‌سرانجام​ رفت که چگونه پاسخ دهد‌پای​ و سپس سر تکان داد:

«بله.»

«عجیبه، شوالیه‌ای که بتونه از شفا استفاده‌بگریزد​ کنه... تا حالا درباره شوالیه جوون و‌زرهش​ برجسته‌ای مثل تو چیزی نشنیده بودم. تحسین‌برانگیزه.»

«من بیشتر مأموریت‌های ویژه رو انجام می‌دم، به همین خاطر به‌ندرت‌پیدایش​ در انظار عمومی ظاهر می‌شم. این شفا هم در واقع جادوی‌نیروی​ نهفته در این شمشیره؛ یک میراث خانوادگی با قابلیت‌های ترمیمی مختلف.»

زیک همان‌طور که توضیح‌ممکنه​ می‌داد، رولاند را پیش کشید‌همه​ تا دوک آن را ببیند.

دوک سر تکان‌حال​ داد، گویی با این‌کاملاً​ توضیح قانع شده بود.

او با اندوه‌دمِ​ به اجساد شوالیه‌های‌آمد​ جان‌باخته چشم دوخت.

سپس پایش را محکم به زمین کوبید تا‌میارید​ گودالی پدید آورد، اجساد را با احترام درون‌شگفتی​ آن نهاد و تپه‌ای از خاک بر فرازشان برآورد.

«از همه‌تون ممنونم. اراده شما رو‌بلند​ به دوش می‌کشم... به هر قیمتی‌بودند​ که شده زنده می‌مونم و برمی‌گردم.»

زیک با اینکه می‌دانست این کارها در جهان خاطرات‌تازیانه‌مانندی​ بی‌ثمر است، نظاره‌گر ماند که چگونه دوک هم‌رزمانش را‌استخوانی​ به خاک سپرد و برایشان دست به دعا برداشت.

همین که‌کاملاً​ دوک برخاست،‌تازیانه‌مانندی​ زیک گفت:

«به‌زودی هوا تاریک‌پراکنده​ می‌شه. اول باید‌چطوره​ پناهگاهی پیدا کنیم.»

دوک با‌دیگه​ سیمایی خسته و‌سرانجام​ فرسوده پاسخ داد:

«تمام این منطقه پر از جانوران جادوییه. خوشبختانه‌دمِ​ کشتی‌ای که باهاش اومدیم جادوی محافظتی داره تا‌ارغ​ اون‌ها رو دور نگه داره. باید بریم اونجا.»

«کشتی کجاست؟»

دوک نقشه‌ای پوستی‌پراکنده​ با خطوطی ناشیانه‌چطوره​ از جیبش بیرون کشید.

به موقعیت کنونی‌شان اشاره‌ممکنه​ کرد و انگشتش را به‌همه​ سمت نوار ساحلی دوری لغزاند:

«اینجاست. راستی، کشتی‌ای‌حال​ که خودت باهاش‌نتوانست​ اومدی چی شد؟»

«تقریباً رسیده بود که به صخره‌ها برخورد کرد‌پهلوی​ و درهم شکست. قبل از اینکه حتی پامون به‌درون​ خشکی برسه، خیلی از هم‌رزم‌هامون رو از دست دادیم.»

زیک بدون ذره‌ای‌پراکنده​ درنگ و بسیار‌چطوره​ روان دروغ گفت.

دوک بی‌خبر از واقعیت،‌ممکنه​ گفته‌هایش را باور کرد‌اطراف​ و سر تکان داد:

«می‌فهمم. بیا با هم به سمت کشتی بریم.‌دمِ​ اگه بهش برسیم، می‌تونیم از این کابوس خلاص‌ارغ​ بشیم و هر طور شده به قاره مرکزی برگردیم.»

دوک شمشیرش را بر‌تازیانه‌مانندی​ پشت بست و همراه‌پهلوی​ زیک راهی ساحل شد.

گرچه زیک زخمش را‌پرسید​ مداوا کرده بود، اما دوک‌زیکی​ همچنان رمقی در تن نداشت.

چندان دور نشده‌چطور​ بودند که از‌بلند​ پا درآمد و فروافتاد.

زیک به دوک نگریست که‌شکافت​ به تنه‌ی درختی تکیه داده‌دنبالش​ بود و به سختی نفس‌نفس می‌زد.

«آخرین بار کی چیزی خوردید؟»

دوک در پاسخ‌پراکنده​ به این پرسش،‌چطوره​ لبخند تلخی زد:

«به‌سختی یادم میاد. اینجا هیچی...‌سرانجام​ نه درختا، نه علف‌ها و نه‌درآمده​ حتی آب، هیچ‌کدوم قابل خوردن نیست.»

زیک از موجودی خود مقداری‌شکافت​ آب و جیره غذایی خشک بیرون‌آمد​ کشید و به دست دوک داد:

«آب رو جرعه‌جرعه‌دمِ​ بنوشید و غذا‌آمد​ رو هم آروم بجوید.»

دوک از اینکه زیک‌پرسید​ چنین آذوقه گران‌بهایی را بی‌دریغ‌زیکی​ به او می‌بخشید، هاج‌وواج ماند:

«اگه این‌دیگه​ رو به من‌سرانجام​ بدی، خودت چی؟»

«سهم خودم‌جادوییِ​ رو جدا‌هجوم​ گذاشتم، نگران نباشید.»

دوک با آب و جیره‌ای که زیک به‌پهلوی​ او داده بود گرسنگی‌اش را فرو نشاند و‌کرد​ دیری نپایید که به خوابی سنگین فرو رفت.

زیک در حین نگهبانی از‌حالتون​ دوکِ خفته، حس چی خود را‌پیدایش​ گسترد تا سراسر پیرامون را بکاود.

او به‌خوبی می‌توانست حضور جانوران جادویی‌بلند​ را که در سایه‌ها کمین کرده و‌لاشه‌هایشان​ منتظر شکافی برای یورش بودند، احساس کند.

اما آن‌ها از هاله رعب‌انگیزی که‌نتوانست​ زیک عمداً از خود متصاعد می‌کرد بر‌پهلوی​ خود می‌لرزیدند و پای پیش گذاشتن نداشتند.

کمتر از یک ساعت‌تازیانه‌مانندی​ بعد، دوک با تکانی‌پهلوی​ هراسان از خواب پرید:

«هاه، خوابم برده بود؟»

«خیلی خسته به نظر می‌رسید.‌سرانجام​ از وقتی پا به اینجا‌پای​ گذاشتید، اصلاً استراحت درستی داشتید؟»

«با اون جانوران جادوییِ لعنتی که‌نتوانست​ از هر طرف می‌ریختن، مگه ممکن‌بگریزد​ بود؟ ولی عجیبه، الان همه‌جا ساکت شده.»

دوک با بازیافتن توانش ایستاد.

هر دو شتابان به‌پرسید​ راه خود ادامه دادند و‌زیکی​ سرانجام به کرانه‌ی دریا رسیدند.

گاه‌وبیگاه جانوری جادویی یورش می‌آورد، اما‌بلند​ زیک و دوک با ضربات پیاپی‌بودند​ و هماهنگ، به‌آسانی آن‌ها را تارومار می‌کردند.

همان‌طور که زیک سیر‌هجوم​ خاطرات دوک را دنبال‌دمِ​ می‌کرد، متوجه نکته‌ای ناهمگون شد.

«جانوران زیادی بودن و اون هم رمقی نداشت، پس اوضاع حتماً‌ارغ​ دشوار بوده؛ ولی بعید می‌دونم چنین چیزایی اراده و روحیه استاد‌سرگیجه​ رو تا این حد خرد کرده باشه. شاید اصلاً نباید دخالت می‌کردم...»

زیک در حالی که غرق در افکار خویش‌میارید​ همگام با دوک در امتداد ساحل گام برمی‌داشت،‌شگفتی​ چشمش به کشتی لنگرانداخته‌ای در دوردست آب‌ها افتاد:

«جناب دوک، اون همون کشتیه؟»

با نگاه به نقطه‌ای که زیک‌نتوانست​ نشان می‌داد، برقی از امید در‌بگریزد​ چشمان دوک درخشید و سر تکان داد.

«آره! خدا‌کاملاً​ رو شکر... زنده‌دنبالش​ به کشتی رسیدیم!»

هر دو‌لاشه‌هایشان​ بلافاصله به‌پرسید​ سمت کشتی دویدند.

اما همان لحظه،

حس چیِ‌جادوییِ​ زیک چیزی‌هجوم​ را دریافت کرد.

«این دیگه چه هاله‌ایه؟»

انرژی تیز و‌پراکنده​ برنده‌ای مثل خنجر‌چطوره​ در ریه‌هایش فرو نشست.

سرش را چرخاند.

بر فراز تیغه صخره‌ای ساحل، هیکلی مرموز ایستاده‌دمِ​ بود؛ پالتویی سیاه به تن داشت و سرتاسر‌ارغ​ چهره و بدنش در بانداژ پیچیده شده بود.

هاله‌ای شوم‌کاملاً​ و نحس از‌دنبالش​ وجودش ساطع می‌شد.

ناگهان...

«گررره!»

دوک به شدت بر خود‌شکافت​ لرزید، سرش را با دو‌دنبالش​ دست گرفت و روی زمین افتاد.

«آه! نه! نه!»

دوک از دردی جانکاه به خود‌چطوره​ می‌پیچید؛ تقلا می‌کرد بر خودش مسلط‌خیره​ شود، اما حتی توان برخاستن نداشت.

آن هیکل‌دیگه​ بانداژپیچ به‌ممکنه​ آرامی نزدیک شد.

زیک شمشیرش را کشید و‌شکافت​ در حالی که نیم‌نگاهی به‌دنبالش​ دوک داشت، روبه‌روی غریبه قرار گرفت.

با دیدن دوک که همچنان‌دنبالش​ نقش بر زمین بود و‌خرچ​ عذاب می‌کشید، زیک حقیقت را دریافت:

«پس ضربه روحی‌پراکنده​ استاد از این‌چطوره​ موجود آب می‌خوره.»

در دنیای واقعی، دوک‌ممکنه​ هیچ‌وقت به زیک درباره‌اطراف​ چنین فردی نگفته بود.

تنها چیزی که به خاطر‌شکافت​ می‌آورد، از دست دادن همرزمانش‌دنبالش​ به دست جانوران جادویی بود.

این یعنی حتی‌دمِ​ تصویر این شخص را‌بگریزد​ هم در حافظه نداشت؛

خاطره‌ای هولناک که در اعماق ناخودآگاهش‌چطوره​ دفن شده بود، گریبانش را گرفته‌خیره​ بود و روحش را ذره‌ذره می‌جوید.

زیک نوک رولاند‌چطور​ را به سوی مرد‌نگاهی​ بانداژپیچ گرفت و غرید:

«تو کدوم جهنمی هستی؟»

مرد بانداژپیچ‌کاملاً​ دستش را‌تازیانه‌مانندی​ بالا آورد.

فششش...

بانداژهای دور بدنش با‌ممکنه​ شگفتی در کف دستش جمع‌همه​ شدند و شمشیری پدید آوردند.

او با همان تیغه‌ای‌هجوم​ که از بانداژ تنیده شده‌تازیانه‌مانندی​ بود، گامی به جلو برداشت.

زیک تکنیک درخشش‌دمِ​ مقدس را به‌آمد​ سوی مرد رها کرد.

جرقههه!

آذرخشی سهمگین‌دیگه​ از نور به‌سرانجام​ سمتش یورش برد.

اما مرد دست چپش را بالا‌نتوانست​ آورد و بانداژها فوراً به سپری‌بگریزد​ بدل شدند که سرتاسر بدنش را پوشاند.

صاعقه نورانی زیک‌دمِ​ پشت سد آن‌آمد​ سپر بانداژی متوقف شد.

زیک با دیدن‌پراکنده​ محو شدن بی‌اثر تکنیک‌دوام​ درخشش مقدس، جا خورد.

«اون بانداژها‌دیگه​ از چی‌ممکنه​ درست شدن؟»

اینجا دنیایی مجازی بر پایه خاطرات دوک بود، بنابراین احتمال داشت با واقعیت‌پهلوی​ تفاوت‌هایی داشته باشد؛ اما ریشه در داده‌های معتبر کارما داشت. بی‌اثر ماندن تکنیک‌دچار​ درخشش مقدس نشان می‌داد که این مرد بانداژپیچ صرفاً یک جانور عادی نیست.

«پس بذار‌کاملاً​ ببینم این یکی‌دنبالش​ کارسازه یا نه.»

زیک مهارت جدیدش،‌پراکنده​ تندر و آذرخش،‌چطوره​ را فعال کرد.

غرومب...

با فعال شدن‌حال​ این مهارت، ابرهایی متراکم‌کاملاً​ از بدن زیک برخاستند.

ابرهایی که او را در‌دنبالش​ بر گرفته بودند، تیره‌گون شدند‌خرچ​ و آذرخش در دلشان شکوفا شد.

غرومب...

در کمال ناباوری، غرش‌ممکنه​ خفه‌ای از رعد از میان‌همه​ ابرهای تاریک به گوش رسید.

ابرها گسترش یافتند و‌هجوم​ همگام با رعد، تیرهای‌دمِ​ صاعقه به پرواز درآمدند.

بوم!

چرخششش!

ده‌ها صاعقه پیاپی‌چطور​ به سمت مرد‌بلند​ بانداژپیچ شلیک شدند.

او سپر‌جادوییِ​ بانداژی دیگری‌هجوم​ پدید آورد.

ترق!

صاعقه‌ها محکم‌لاشه‌هایشان​ بر سپر‌پرسید​ کوبیده شدند.

سپر دوام آورد، اما بر‌سرانجام​ خلاف حمله نوری پیشین، مرد‌پای​ بانداژپیچ به عقب رانده شد.

لبخند رضایتی‌جادوییِ​ بر لبان‌هجوم​ زیک نشست.

«خوبه، روی این جواب می‌ده.»

زیک با اطمینان از اینکه ضربه‌اش اثر کرده، مهارت‌های‌زیکی​ زنجیره‌ای را به میدان کشید. دوزخ آذرخش، دوزخ شعله‌دریکر​ و دوزخ یخسار بی‌امان بر سر مرد باریدن گرفتند.

گرومپ! بوم! بنگ!

در یک چشم به هم‌شکافت​ زدن، زمین اطراف آن مرد‌دنبالش​ به خاکستر و تباهی کشیده شد.

زیک در حالی که رولاند را آماده‌بگریزد​ در مشت داشت، به ساحل که زمینش‌زرهش​ عمیقاً شکافته و کنده شده بود نگریست.

«دیگه باید دخلش اومده باشه.»

به سوی دوک برگشت‌ممکنه​ که هنوز به درستی‌اطراف​ سر پا نشده بود.

«جناب دوک، حالتون جا‌هجوم​ اومد؟» زیک زیر بازویش‌دمِ​ را گرفت و بلندش کرد.

«کلکش رو‌کاملاً​ کندم، پس‌تازیانه‌مانندی​ نگران نباشید و...»

اما همان دم...

فششش...

مرد بانداژپیچ، که گمان می‌رفت در‌نتوانست​ میان مهارت‌ها پودر شده باشد، صحیح‌بگریزد​ و سالم گام برداشت و پیش آمد.

دوک با دیدن‌دمِ​ نزدیک شدنش زیر‌آمد​ لب زمزمه کرد:

«...هرگز از برج مطلق‌پرسید​ بالا نرید. پاتون رو‌میارید​ این‌جا نذارید. هرگز نیاید...»

زیک نگاهی به دوک انداخت که با چشمانی تهی‌همه​ این واژه‌ها را تکرار می‌کرد؛ سپس او را آرام‌دوام​ روی زمین نشاند و دوباره شمشیرش را بالا برد.

«انگاری خیال‌جادوییِ​ نداری به این‌شکافت​ راحتیا کوتاه بیای.»

زیک یورش برد‌دمِ​ و رولاند را به‌بگریزد​ سمت مرد فرود آورد.

هوووف!

تیغه هاله‌ای‌دیگه​ خیره‌کننده از‌ممکنه​ رولاند زبانه کشید.

و با‌جادوییِ​ شمشیر بانداژی‌هجوم​ برخورد کرد.

جریننگ!

در کمال حیرت،‌پراکنده​ تیغه بانداژی صدایی شبیه‌دوام​ به برخورد فلز داد.

اما زیک ذره‌ای درنگ‌ممکنه​ نکرد و بلافاصله با هنر‌همه​ شمشیر بی‌نهایت به او تاخت.

با این حال، هرچه تهاجمش شدت می‌گرفت،‌کاملاً​ چشمان زیک بیشتر از تعجب باز می‌شد.‌رفت​ مرد بانداژپیچ تک‌تک ضربات را دفع می‌کرد.

«شمشیرزنیش اصلاً عادی نیست.»

او چنان ماهرانه و آزادانه تیغه‌اش‌چطوره​ را می‌گرداند که گویی تمام مسیرهای‌خیره​ حرکتی زیک را از پیش می‌خواند.

زیک به عقب‌چطور​ جهید و رو‌بلند​ به مرد بانداژپیچ گفت:

«نمی‌دونم یه موجود واقعی هستی یا صرفاً‌کاملاً​ شبحی در خاطرات استاد، ولی به نظر‌رفت​ می‌رسه از بین بردنت تنها کلید حل مشکلشه.»

شمشیرش را محکم فشرد‌تازیانه‌مانندی​ و قدرت تکنیک تمام‌پهلوی​ قدرت را بیدار کرد.

غرومب...

زیک اراده‌اش‌دیگه​ را در‌ممکنه​ تیغه دمید.

اراده خرد کردن؛‌حال​ نیرویی که همه‌چیز‌نتوانست​ را در هم می‌شکست.

همزمان با فراخواندن اراده خرد‌دنبالش​ کردن، تالار نیروی آب از شمشیر‌ارغ​ عنصری را نیز به جریان انداخت.

هوووم!

زیک با حرکتی سیال‌ممکنه​ و نرم، چون سوار‌اطراف​ بر موجی خروشان، تیغ زد.

شمشیر عنصری،

تالار نیروی آب،

شمشیر موج،

تکنیک تمام قدرت،

تک‌افسون،

اراده خرد کردن.

زیک هر دو‌پراکنده​ تکنیک را همزمان‌چطوره​ در شمشیرش ریخت.

گرومپ! گرومپ! گرومپ!

مرد شمشیر بانداژی‌اش را‌هجوم​ بالا برد تا سد‌دمِ​ راه آن موج عظیم شود.

اما جلوی‌کاملاً​ امواج خروشان‌تازیانه‌مانندی​ را نمی‌شد گرفت.

در نهایت، شمشیر زیک، آکنده از‌چطوره​ اراده خرد کردن، مستقیماً بدن مرد‌خیره​ را شکافت و در آن فرو رفت.

بومم!

امواجی سهمگین از ضربه‌هجوم​ از نقطه اصابت به‌دمِ​ هر سو پخش شد.

ویییژ!

همین که تلاطم هولناک فروکش کرد،‌چطوره​ مرد بانداژپیچ در حالی که بر‌خیره​ یک زانو افتاده بود نمایان شد.

او سرش را بالا‌ممکنه​ آورد، به زیک چشم‌اطراف​ دوخت و لب باز کرد:

«نفرینی هولناک گریبانگیر تمام کسانی‌شکافت​ می‌شه که پا به این‌جا می‌ذارن.‌آمد​ هرگز نیاید. هرگز نیاید. هرگز نیاید.»

زیک دریافت این همان‌تازیانه‌مانندی​ کلماتی است که دوک‌پهلوی​ زیر لب تکرار می‌کرد.

«پس این حرفا‌پراکنده​ رو تو توی‌چطوره​ ذهن استاد کاشتی.»

قدمی به سمت مرد برداشت:

«تو کی هستی که برای رفت‌وآمد دیگران حکم‌دمِ​ صادر کنی؟ جانور جادویی هم که نیستی... پس‌ارغ​ چی هستی؟ نگهبانی که به دست اژدها ساخته شده؟»

غرومب...

زمین ناگهان زیر پایشان لرزید.

شعله‌هایی سیاه‌دیگه​ از پیکر‌ممکنه​ مرد زبانه کشیدند.

او همچون دیوی‌حال​ دگرگون شد و با‌کاملاً​ جیغی رعب‌آور فریاد کشید:

«سرنوشت کسانی که پا‌تازیانه‌مانندی​ به این‌جا می‌ذارن، فقط‌پهلوی​ مرگه! نیاید! نیاید! نیاید!»

زیک فرو‌لاشه‌هایشان​ ریختن دنیای خاطرات‌حالتون​ را حس کرد.

در برابر دیو شعله‌های‌ممکنه​ سیاه که به سویش هجوم‌همه​ می‌آورد، شمشیرش را بالا برد.

وووش!

نور خیره‌کننده‌ای از شمشیر‌تازیانه‌مانندی​ تن دیو را درید و‌رفت​ انفجاری عظیم به پا شد.

و همگام با‌پراکنده​ آن انفجار، دنیای خاطرات‌دوام​ به هزاران تکه شکست.

ناولها | novelha.net