چپتر 303: کمین ششگانه نوسترا
0زیک ومنظر همراهانش در اطرافموقعیتی تنگه اردو زدند.
هیولاها در همان حوالی پرسه میزدند، اماشماست کلون بیدرنگ کلههایشان را در هم کوبید وانتظار اجسادشان را ولو روی زمین بر جای گذاشت.
با برپایی کامل اردوگاه، زیککمال سربازان شبح را برای گشتزنیحالی و دیدهبانی به درون تنگه فرستاد.
«مسیر باریکه وپنهانکاری جا برای کمینساختند زدن کم نیست.»
بعید به نظر میرسید هیولاهای افسارگسیخته نقشهای برای شبیخوندردسر کشیده باشند، اما این احتمال وجود داشت که امپراتوریشبزی برای هدف گرفتن عقبهشان، سگهای شکاریاش را گسیل کند.
از منظر عوارض زمین،میشن آنجا موقعیتی پر ازارباب نقطهضعف به شمار میرفت.
دردسر واقعیسایه با فرا رسیدنکمال شب آغاز شد.
بسیاری از هیولاهای سیاره اصلی خوی شبزی داشتند؛ ازپیرامون این رو به محض فروافتادن پرده شب، این درندگانگشت شبگرد از درون تنگه به سمت اردوگاه بالا خزیدند.
غرّرر...
زیک که مشغول نگهبانی بود،نابود متوجه این هیولاهای شبزی شدسایهها و بیدرنگ موجودات احضاریاش را فراخواند.
از دل تاریکی، جنگجویانی با صورتهایپنهانکاری تمساحگونه و شمشیر در دست، همراهپیرامون با جنگجویان اژدها بیصدا پدیدار شدند.
زیک فرمانشکمال را بهکارایی کایمان داد:
«کایمان، تمام دشمنهایی روآنجا که به این اطرافمیرفت نزدیک میشن نابود کن.»
«فرمان، فرمان شماست، ارباب.»
کایمان در رأسانتظار جنگجویان اژدها بهپنهانکاری دل سایهها زد.
همانطور که از سرشت ارواح سایهساختند انتظار میرفت، کار هیولاها را درجادوگرانی کمال پنهانکاری و با کارایی بینقص ساختند.
در حالی که کایمان مشغول نگهبانی بود، زیکمیرفت از سربازان شبح برای جستوجوی پیرامون استفاده کرداصلی تا جادوگرانی را که هیولاها را هدایت میکردند بیابد.
اما هر چقدر دقیقمیشن گشت، اثری از جادوگرانی کهرأس به هیولاها فرمان بدهند نیافت.
«بدون اینکهسایه جادوگری بهشون دستورکمال بده حرکت میکنن.»
این یعنی امپراتوری داروی بیدارسازی ساختهساختند بود که علاوه بر انسانها وجادوگرانی سایر نژادها، روی هیولاها هم اثر میگذاشت.
زیک دریافت که تحرکاتآنجا امپراتوری حتی از زندگیمیرفت قبلیاش هم پرشتابتر پیش میرود.
«ولی عجله کردن همیشه گند بالا میآره. اگه حتی سازمانسایهها اطلاعات که باید سفت و سختترین انضباط رو میداشت شکاف وساختند رخنه داره، پس ارتش امپراتوری هم حتماً از درون دچار مشکله.»
زیک در پی آن بودکمال که این رخنهها را بیابد وجستوجوی از آنها نهایت بهره را ببرد.
بهتر بود جنگ قارهای امپراتوری را رخدادی اجتنابناپذیر درپیرامون نظر بگیرد. در این صورت، تضعیف هر چه بیشترگشت نیروهایشان و کشاندن اوضاع به سود خود، امری حیاتی بود.
زیک به اردوگاه برگشت، باف بازیابی استقامتشمار را روی لیام که در حال نگهبانیبسیاری بود انداخت و سپس وارد چادر فرماندهی شد.
«باید سوار بوسفالوس بشم ونابود برم سمت قلعه کهن تاسایهها ببینم اوضاع از چه قراره.»
درست همان موقع، در حالی که زیک در اندیشهساختند راههایی برای چرخاندن جریان اوضاع بود، ققنوسی که روی شانهاشچقدر چرت میزد ناگهان هوشیار شد و سرش را بالا گرفت.
بالهایش را به همکارایی زد و شروع کرد بهپیرامون نوک زدن به سر زیک.
«چت شده؟ مگهعوارض همین الان نخوردی؟نقطهضعف باز گشنهت شد؟»
ققنوس با اصرار به بالبال زدن ادامهشماست داد؛ زیک حس کرد اوضاع روبهراه نیست، بیدرنگانتظار از جا برخاست و هرسیون را فعال کرد.
تقریباً همزمان، شکافی در فضایکمال کنارش دهان گشود و چیزی باجستوجوی شتاب از درون آن بیرون جهید.
وووش!
لبه تیز تیغهایعوارض از بیخ دماغنقطهضعف زیک رد شد.
زیک باهاموت را از نیام کشیدفرمان و آن را با تمام توانسرشت به سوی قاتل مرموز فرود آورد.
بوم!
قاتل که ضربه سهمگین باهاموت به او خوردهجستوجوی بود، محکم به زمین کوبیده شد؛ زیک دوبارهچقدر گارد گرفت و خیره به دشمن چشم دوخت.
در کمال شگفتی،عوارض قاتل دوباره شروعنقطهضعف به برخاستن کرد.
«این دیگه چی بود...؟»
از میان لباس رزم شبانه پارهپارهاش،پنهانکاری هیبت غریب قاتل نمایان شد: سرتاسرپیرامون بدنش از کانیهای سخت تشکیل شده بود.
علاوه بر آن، هر دو دستش بهحالی شکل تیغههایی برنده درآمده بود و خودمیکردند بدنش عملاً یک سلاح مرگبار به شمار میرفت.
در همان لحظه، کف چادرموقعیتی به شن تبدیل شد وواقعی پاهای زیک در آن فرو رفت.
از درون شنها، چیزیمیشن مچ پای او راارباب چسبید و به پایین کشید.
«اینا قاتلهای معمولی نیستن.»
قاتل کالبدکانی، بازویپنهانکاری برندهاش را بهساختند سوی زیک چرخاند.
زیک بیدرنگ طنین امواجآنجا سهمگین و لرزش تهیمیرفت را به کار انداخت.
وووونگ!
موجهای طنین امواج سهمگینکار و لرزش تهی بهبینقص تمامی جهات گسترش یافت.
بوم، بوم!
نه تنها موجود زیرزمین، بلکه قاتلی که به سویش یورش میبرد نیزرسیدن با هجوم امواج به عقب رانده شدند. در این فاصله، زیک باشبگرد استفاده از گام توهمی دور زد و برقآسا پشت سر قاتل قرار گرفت.
او طنین امواج سهمگین و لرزش تهیشماست را به درون مشتش هدایت کرد وسایه فاجین را محکم به کالبد کانی کوبید.
ترق!
با اصابت فاجینِ زیک، شوک درونیساختند مهیبی به قاتل وارد شد وجادوگرانی او را غلتان روی زمین انداخت.
«ارغغ!»
با وجود کالبد کانیاش، به نظر میرسید درد رارأس به خوبی حس میکند؛ نالهای سر داد، به سختیپنهانکاری از جا برخاست و کوشید به بیرون از چادر بگریزد.
اما در حین فرار، ضربه سنگینیپنهانکاری به قاتل اصابت کرد و اوپیرامون را دوباره به داخل پرت نمود.
کلون، گرز به دستکارایی و با خشم واردجستوجوی چادر شد و غرید:
«این عوضیهای لجنعوارض فکر کردن کیننقطهضعف که چهارنعل خزیدن اینتو!»
زیک دستش رانزدیک به سوی کلونفرمان بالا برد و گفت:
«کارت عالیسایه بود کلون.کار برو عقب.»
زیک تالار نیروی فلزکارایی را به سمت قاتلجستوجوی افتاده بر زمین گشود.
غررر، غررر، غررر!
فشاری خردکننده بر فضایی که زیک نیرویششماست را اعمال میکرد سنگینی کرد و همهسایه چیز را درون چادر در هم شکست.
حتی آن قاتل کالبدکانی همکمال نتوانست زیر بار این نیروی لهابکنندهجستوجوی تاب بیاورد و به زانو درآمد.
زیک آرامآرام به قاتل نزدیک شد، باحالی پایش تکهای از لباس پارهپاره را کنارمیکردند زد و به پوست سخت او ضربهای زد.
«جادو نیست، یه جورآنجا توانایی دودمانی خاصه. شایدمیرفت متبلور شدن بدن باشه.»
زیر لب زمزمهکنان، خنجر آنکسی رافرمان از بغلش بیرون کشید و تیغهاشسرشت را به پشت قاتل فرود آورد.
تق!
خنجر آنکسی با وجودکارایی ویژگی نابودنشدنیاش، بدون اینکهجستوجوی کمترین نفوذی کند پس جهید.
زیک خنجر آنکسیعوارض را میان انگشتانشنقطهضعف چرخاند و گفت:
«با این سطح ازمیشن توانایی دودمانی، تو یکیارباب از ششگانه خانواده نوسترایی.»
با شنیدن سخنان زیک، قاتلکمال مذبوحانه دستوپا زد تا ازحالی زیر این فشار سنگین رهایی یابد.
ششگانهای که سیون هم زمانی عضوساختند آن بود، یگان تروری متشکل از نخبگانهدایت دارای تواناییهای دودمانی قدرتمند به شمار میرفت.
با این حال، سه نفر از اینشمار ششگانه برای ترور زیک دریکر گسیل شدهبسیاری بودند و باز هم با شکست روبهرو شدند.
قاتل دریافت که تواناییهای زیکنابود دریکر فرسنگها فراتر از حد وهمانطور اندازه یک شوالیه سرخ معمولی است.
«باید به بالادستیها خبر بدم!»
زیک باکمال دیدن تقلاهایکارایی قاتل گفت:
«داری زور میزنی فرار کنی، ولی انرژیت رو هدر نده...واقعی هیچ فایدهای نداره.» زیک با گفتن این حرف، زنجیرهایی رامحض که در اعماق زمین رخنه کرده بودند، آرام به عقب کشید.
فششش...
زمین به باتلاقی از ماسه روان بدل شد و ازحالی میان آن، یکی دیگر از اعضای ششگانه در حالی که باگشت تکنیک حبس روح به بند کشیده شده بود، بیرون کشیده شد.
همان فرد با نقاب اسکلتی؛بینقص کسی که میتوانست زمین رااستفاده به شن و ماسه بدل کند.
زیک پیشتر هنگام انتقالآنجا داریو، با دارنده اینمیرفت توانایی روبهرو شده بود.
او که دگرگونی بافت زمین را پیشبینی کرده بود، از قبلهمانطور تکنیک حبس روح را اجرا کرد تا مانع از فرار او درجستوجوی قالب شن شود و بدین ترتیب توانست با موفقیت به دامش بیندازد.
با اشاره زیک،انتظار کلون و دیگرانپنهانکاری وارد چادر شدند.
کلون و لیام باکارایی نگاههایی مرگبار و برّندهجستوجوی به تروریستها چشم دوختند.
بوریس به زیک گفت:
«میفهمم کی اینا رو فرستاده.»
اما زیک سرشانتظار را به نشانهپنهانکاری نفی تکان داد:
«اینا دارندگان تواناییپنهانکاری دودمانیان، بازجویی معمولیساختند روشون جواب نمیده.»
زیک تصمیم گرفت شخصاً از تروریستهانقطهضعف بازجویی کند؛ از این رو پس ازآغاز صدور دستورات لازم، بقیه را مرخص کرد.
او به عضو به دامنابود افتاده گروه شش نفره کهسایهها دارای توانایی تبلور بود، نزدیک شد:
«خانواده نوستراسایه تو منطقه گتوکمال چه غلطی میکنه؟»
زیک باهاموت را محکم گرفتبینقص و به شانه سخت واستفاده پوشیده از مواد معدنی او کوبید.
پوست بلورین زن تروریست بیش ازنقطهضعف آن سخت بود که تیغه شمشیررسیدن بتواند به درستی در آن نفوذ کند.
زیک روشدشمنهایی دیگری درمیشن پیش گرفت.
هووش!
شعله سفیدکمال از شمشیرکارایی زبانه کشید.
آتش خالص که باآنجا نیروی عنصری برانگیخته شدهمیرفت بود، به بدن تروریست چسبید.
شعله سفید رفتهرفته پوست بلوریننابود را ذوب کرد و تروریستسایهها از دردی جانکاه به خود پیچید.
«حالا دلت میخواد حرف بزنی؟»
با وجود کلمات زیک،کارایی تروریست تقلا میکرد، اماجستوجوی حاضر نبود دهان باز کند.
زیک شعله سفید را پسموقعیتی کشید و بلورهای مذاب مانندواقعی قطرات اشک روی زمین چکیدند.
«عجب کلهشقیه.»
تا زمانی که زیر محافظتکمال این بلورهای سخت قرار داشت، بهجستوجوی این راحتیها سر تسلیم فرود نمیآورد.
زیک تصمیم گرفت ابتدا توانایی دودمانیاشساختند را خنثی سازد. پس چشم خونینجادوگرانی خود را به سمت زن گشود:
«اینجا رو نگاه کن.»
قدرت چشم خونیننزدیک در اعماق بدنفرمان تروریست نفوذ کرد.
هسسس...
تروریست با حس خطری شوم، سرش راحالی میان دستهایش گرفت و در برابر کششمیکردند چشم خونین مقاومت کرد، اما مقاومت غیرممکن بود.
طولی نکشید که تحتآنجا سلطه چشم خونین، تروریستمیرفت توانایی تبلور را غیرفعال کرد.
فسسس...
بلورهای سخت محو شدندکار و پوست لطیف وبینقص طبیعی انسانی نمایان شد.
تروریست زنی باپنهانکاری موهای نقرهای بود.ساختند زیک از او پرسید:
«چرا به منطقه گتو اومدی؟»
«...برای ترور زیک دریکر.»
«کی دستورسایه ترور منکار رو داده؟»
با اینکمال پرسش، زن تروریستبینقص به لرزه افتاد.
'شاید یهمنظر گیاس دارهآنجا فعال میشه.'
زیک با یادآوری اینکه سیون همفرمان پیوندهای ناگسستنی گیاس و مهرهای شستوشوی مغزیارواح متعددی داشت، لحن سؤالش را تغییر داد:
«چطور از خطوطانتظار دفاعی بیرونی گذشتیدپنهانکاری و تا اینجا اومدید؟»
«...یکی از دارندگانپنهانکاری توانایی تلهپورت مکانی برامونحالی یه شکاف باز کرد.»
زیک با شنیدن این حرف، بهنقطهضعف یاد همان صاحب توانایی تلهپورت مکانیرسیدن افتاد که پیشتر از چنگش گریخته بود.
'اونم یکیدشمنهایی از اعضایمیشن شش نفره بوده.'
زیک بهسایه او خیرهکار شد و گفت:
«دارنده تواناییکمال تلهپورت مکانیکارایی الآن کجاست؟»
زن تروریست سرشعوارض را به چپنقطهضعف و راست تکان داد:
«نمیدونیم.»
«معنی این حرف چیه؟»
«اگه ترور موفقیتآمیز میبود، باید با منور علامت میدادیمپیرامون تا بیاد اینجا و با تلهپورت مکانی فرار کنیم.گشت ولی چون شکست خوردیم، احتمالاً تنهایی فلنگ رو بسته.»
زیک رو بهعوارض تروریست با نقابنقطهضعف اسکلتی کرد و گفت:
«پس این یعنینزدیک شما دوتا رو قالشماست گذاشتن و در رفتن.»
زیک با پایش ضربهای زد و نقابکارایی اسکلتی را از صورتش جدا کرد. زیرکرد نقاب، چهره مردی کاملاً معمولی نمایان شد.
او با نگاهی آکنده از حقارت به زیک خیرهپیرامون گشت. هرگز تصورش را هم نمیکرد که ترور شکست بخورد،اثری به همین دلیل وضعیت کنونی برایش به کابوسی باورنکردنی میمانست.
در جریان مأموریت داریو، تصور میکرد ناکامیشان صرفاًمیرفت ناشی از سهلانگاری بوده است. سیون که همراهشان بود،خوی قدرتی نامتعادل داشت و هماهنگی تیمی را دشوار میکرد.
بنابراین این بار، دو تن از اعضای قدرتمند و خونسردسایهها گروه شش نفره، بدون ذرهای غفلت به کار گرفته شدهبینقص بودند. مأموریتهایی که به آنها محول میشد همیشه صددرصد موفقیتآمیز بود.
رهبر شش نفره، همان دارنده توانایی تلهپورتکارایی مکانی، استاد واگذاری مأموریتهای مناسب و بهرهگیریکرد بینقص از ویژگیهای هر فرد به شمار میرفت.
مرد حتی تصورش را همبینقص نمیکرد که بدین شکل دراستفاده تنگنا قرار بگیرند و خوار شوند.
در حقیقت، دلشوره و هراسی مهارناپذیر وجودش رامیرفت پر کرده بود. او سرنوشت شوم تروریستهایی رااصلی که زنده به دام میافتادند به خوبی میدانست.
از همان ابتدای اسارت، کوشیده بود با بلعیدن سمی نهانسایهها و گاز گرفتن زبانش دست به خودکشی بزند، اما به دلیلیساختند ناشناخته مرگ به سراغش نمیآمد؛ بدنش پیوسته بازسازی و درمان میشد.
«گاز گرفتن زبون همکار فایدهای نداره، پس بیخیال شوساختند و آروم سر جات بتمرگ.»
با این هشدار زیک، تروریست تکانیساختند خورد، پردهای از یأس چهرهاش راجادوگرانی پوشاند و از تقلا دست کشید.
زیک حدس زد درست همانند سیون،نقطهضعف بر این دو نفر نیز قیدرسیدن گیاس و شستوشوی مغزی حاکم شده باشد.
'بهتره اول بفرستمشون پیشمیشن آرینا تا شستوشوی مغزیارباب بشن و ذهنشون پاک بشه.'
او از شیوه کار سر در نمیآورد، اما فرستادن دشمنانحالی به نزد آرینا آنها را به باورمندانی سرسپرده تبدیل میکرد؛دقیق پس سپردن این دو به دست او بهترین تصمیم ممکن بود.
زیک هر دو عضو شش نفره را محکم در بنداستفاده کشید تا احتمال فرار به صفر برسد، سپس به این اندیشیدنیافت که چگونه این سوءقصد ناگهانی را به فرصتی بزرگ بدل سازد.
پس از مهارعوارض کامل آنها، زیک یارانششمار را به چادر فراخواند:
«وانمود میکنم کهنزدیک غافلگیر شدم وفرمان شدیداً آسیب دیدم.»
فلیکس شگفتزده شد:
«یعنی طوری وانمودپنهانکاری کنیم که انگار ترورحالی با موفقیت انجام شده؟»
زیک سر تکان داد:
«آره. امپراتوری بیتردید از ورود من بهشماست اینجا خبر داره. واسه همینه که بهسایه خانواده نوسترا دستور دادن این تروریستها رو بفرسته.»
تنها یک نفر درکار ساختار امپراتوری حاضر بهبینقص کشیدن چنین نقشهای بود.
'مورگان بوفون. فقط اونکارایی مار هفتخط جرئت دارهجستوجوی چنین حقهای سوار کنه.'
زیک ادامه داد:
«بوریس، برگرد به منطقه خودمختارنابود و زندانیهای سازمان اطلاعات امپراتوریسایهها رو که قبلاً گرفتیم آزاد کن.»
بوریس بیدرنگسایه مقصود اوکار را دریافت:
«میخواید اطلاعاتکمال دروغین بهکارایی خوردشون بدید، سرورم؟»
«درسته. کاری کن فکر کنن من مورد حمله قرار گرفتم و حالم وخیمه،آغاز و اینکه بیماری گل سرخ جهشیافته حتی به شوالیهها سرایت کرده و پایگاهبالا در آستانه فروپاشیه. بذار خودشون این خبرها رو به اون طرف خطوط ببرن.»
«میخواید نقشه خودشوننزدیک رو به سلاحیفرمان علیه خودشون تبدیل کنید.»
«اگه بفهمن ضربه خوردم و ازپنهانکاری پا افتادم، امپراتوری بالاخره از لاکشپیرامون بیرون میآد و واکنشی نشون میده.»
«اطاعت میشه، سرورم.»
زیک عزمش را جزم کردموقعیتی تا تلهای زیرکانه بگستراند و مورگانفرا بوفون را از مخفیگاهش بیرون بکشد.
'واسه به دام انداختنمیشن اون مار، به یهارباب آمادهسازی بینقص نیاز دارم.'
روز بعد، زیک رد پای خود را کاملاً پوشاند وحالی از دیدهها پنهان شد، در حالی که یارانش اسیران گروهدقیق تروریستی را با خود برداشته و به منطقه خودمختار بازگشتند.
آنان طبق دستورات زیک، اطلاعات غلط را باجستوجوی ظرافت درز دادند و عامدانه ساختار دفاعی اردوگاه رادقیق متزلزل ساختند تا روزنهای برای گریز به نظر برسد.
مأموران سازمان اطلاعات امپراتوریآنجا نیز دقیقاً همانطور کهمیرفت انتظار میرفت، از اردوگاه گریختند.
و چند روز بعد،میشن طعمه درست به درونارباب دام زیک قدم گذاشت.